پاسخ به:مشاعره آنلاین
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
روزگارست که گه عزت دهد گه خاردارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
یاری اندر کس نمی بینیم ، یاران را چه شد ؟ دوستی کي آخر آمد ؟ دوستداران را چه شد ؟
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
مگر ای صحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوارا
از پی آن گل نورسته دل ما یا رب خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
من همان به که از او نیک نگه دارم دل که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش
شبای جمعه زهرا زائر این زمینه
سینه زن حسینه ، یل ام البنینه . . .
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بــاز جــویــد روزگــار وصـل خـویـش