پاسخ به:مشاعره آنلاین
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
سر زلفت ظلماتست و لبت آب حیات در سواد سر زلفت به خطا می نگرم
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
ما را رها کنید در این رنج بی حساب با سینه ای شرحه شرحه و با دلی کباب
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هجر
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
abdollah_esrafili@yahoo.com
شاد، پیروز و موفق باشید.
نــی حــدیــث راه پــر خــون مـیکـنـد
قــصــههـای عـشـق مـجـنـون مـیکـنـد
دلم محراب زیبایی چو ابروی تو میخواهد بهانه كرده و تنها ،گل روی تو میخواهد
دیدم که بی دریغ با رشته فریب این رقعه زندگیم کوک می خورد داناییم به ناتوانی من افزود دیدم که آن حقیقتت عریان، ز چشم من مکتوم مانده بود در زیر چشم باز من اما همیشه کور در شهرهای پاک مقدس در شهرهای دور دیو و فرشته وعده دیدار داشتند
وقتی می بینم زائرا دارن می رن به کربلا یه آه سردی می کشم فقط می گم: من چی خدا؟
دردی است در دلِ ما، درمان نمی پذیرد
دستی به عاشقان ده، کز شوقِ دل بمیرند
در آن وحدت چرا پیوند جویم توی مطلوب و طالب، چند جویم
من چه می دانستم
دل هرکس دل نیست
قلبها ،زآهن و سنگ
قلبها، بی خبر از عاطفه اند