پاسخ به:مشاعره آنلاین
دلا غافل ز سبحاني چه حاصل اسير نفس شيطاني چه حاصل
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم باز گرفت
که بگویم ، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ...
لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ورنه ز نزدیک هم فرصت دیدار هست
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است چشم جادوئی تو خودعین سواد سحر است لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
دردم ازياراست ودرمان نيز،هم دل فداي اوشدوجان نيز،هم
و....خدایی که دراین نزدیکیست !
تا که بودیم،نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند،خفته ایم و همه بیدار شدند
در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند من از نا باوری آنجا محبت آرزو کردم