0

دانستني هاي قرآني

 
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه
منظور از روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است ، به طورى كه از سياق آيات بعدى بر مى آيد، روز قيامت است ، و مراد از اين مقدار - به طورى كه گفته اند - اين است كه اگر آن روز با روزهاى دنيا و زمان جارى در آن تطبيق شود، معادل پنجاه هزار سال دنيا مى شود، (نه اينكه در آنجا هم از گردش خورشيد و ماه سالهايى شمسى و قمرى پديد مى آيد)

منظور از عروج ملائكه و روح در روز قيامت به سوى خدا 

منظور از عروج ملائكه و روح به سوى خدا در آن روز، رجوع آنها است به سوى خداى تعالى در هنگامى كه همه عالم به سوى او بر مى گردند، چون روز قيامت روزى است كه اسباب و وسائط از بين مى رود و روابط بين آنها و بين مسبباتشان مرتفع مى گردد و ملائكه ، كه وسائط موكل بر امور عالم و حوادث هستى اند هنگامى كه سببيت بين اسباب و مسببات قطع گردد و آن را خداوند زايل گرداند و همه به سوى او برگردند آنها نيز بر مى گردند و به معارج خود عروج مى كنند.
و همه ملائكه پيرامون عرش پروردگارشان را فرا مى گيرند و صف مى كشند، همچنان كه فرمود: (و ترى الملئكه حافين منحول العرش ) ، و نيز فرموده : (يوم يقوم الروح و الملئكه صفا) .
و از ظاهر كلام چنين بر مى آيد كه مراد از (روح ) آن روحى است كه در آيه شريفه (قل الروح من امر ربى ) آن را از امر خودش خوانده ، و اين روح غير ملائكه است ، همچنان كه از ظاهر آيه (ينزل الملئكه بالروح من امره ) ، اين تفاوت به روشنى استفاده مى شود، پس نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كه گفته اند: مراد از روح ، جبرئيل است . هر چند كه در آيه (نزل به الروح الامين على قلبك ) ، و آيه (قل نزله روح القدس من ربك ) ، به جبرئيل اطلاق شده ، و ليكن در اولى مقيد شده به قيد (امين ) ، و در دومى به قيد (قدس ) ، و مطلق غير مقيد است .

و در امالى شيخ به سندى كه به امام صادق (عليه السلام ) رسانده از آن جناب نقل كرده كه فرمود: آگاه باشيد و به حساب كشى از نفس ‍ خود بپردازيد، قبل از اينكه خداى تعالى از شما حساب بكشد براى اينكه در قيامت پنجاه موقف است ، هر موقفى مثل هزار سال از سالهاى دنيا است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه ) .


تفسیر المیزان  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:17 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

قرآن در شب قدر بصورت دفعی به قلب مبارك پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرود آمده که بدون واسطه بود و بعد به تدريج توسط جبرئيل به حضرتش نازل گرديده تا وجود نازنین ایشان آيه آيه بر مردم تبليغ نمايد. زيرا كه عالم معنى و باطن عالم جمع است و عالم حس و ظاهر عالم تفرقه و جدايى است. پس قرآن به اعتبار این حقيقت كه از عالم ذكر حكيم است يك دفعه بر قلب مبارك پيامبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم فرود آمده و در عالم ظاهر به اعتبار اینکه عالم تفرقه است، آيه آيه به تدريج بر بدن مباركش فرود آمده‏ است .
بر گرفته از مخزن العرفان (بانو مجتهده اصفهانی)  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:17 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

کيفيت نزول وحي بر پيامبر اکرم‌چگونه بوده است‌، آيا صوت قرآن را مي‌شنيدند يا به وسيله قلب‌شان‌، آن را احساس مي‌کردند؟

وحي آيات قرآن بر پيامبر(ص) به دو گونه بوده است‌: 1. مستقيم 2. غير مستقيم و به واسطة فرشته وحي‌. 
در وحي مستقيم حالت‌هايي چون احساس سنگيني‌، داغ شدن بدن و عرق ريختن‌، حالتي شبيه به بي هوشي‌، تغيير رنگ چهره و... بر پيامبر عارض مي‌شد. در روايتي مي‌خوانيم‌: حارث بن هشام از پيامبر سؤال کرد: وحي چگونه بر شما نازل مي‌شود؟ پيامبر فرمود: گاهي آن را به صورت زنگ مي‌شنوم و آن شديدترين نوع آن بر من است که گويي بندهاي من از يکديگر مي‌گسلد و در اين هنگام مطالب وحي شده را حفظ مي‌کنم‌
صداي زنگ در اين روايت کنايه از صداي پياپي‌، است‌. اين صداي پياپي‌، وحي مستقيم بوده که پيامبر با تمام وجود به آن گوش فرا مي‌داده است‌; چرا که پياپي بودن صدا تأثيري نافذ دارد و تا اعماق قلب انسان نفوذ مي‌کند و از اين جهت است که پيامبر مي‌فرمايد: گمان مي‌کردم که جان من گرفته مي‌شود


حالت‌هاي ياد شده در وحي مستقيم به جهت اوج ارتباط وحي با الهامات غيبي پروردگار و سنگيني وحي است که بر جسم آن حضرت تأثير مي‌گذارده است‌ و منظور از آية "إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْکَ قَوْلاً ثَقِيلاً ;(مزمل‌،5) در حقيقت‌، ما به تو گفتاري گران‌بار القا مي‌کنيم‌." نيز همين نوع وحي بوده است‌. 
در وحي غير مستقيم‌، جبرئيل‌، واسطة در آوردن وحي بوده است که گاهي به صورت بشر مجسّم مي‌شد و به حضور پيامبر مي‌رسيد; در روايتي از امام صادق‌آمده است‌: جبرئيل هنگامي که به حضور پيامبر مي‌رسيد، مانند بندگان مي‌نشست و بدون اجازه وارد نمي‌شد.


بنابراين‌، وحي غير مستقيم‌، سنگيني و دشواري وحي مستقيم را نداشته است‌. 
تذکر اين نکته لازم است که پيامبر با تمام روح و روان خويش وحي را دريافت مي‌نموده است و چشم و گوش ظاهر بين در اين امر دخالتي نداشته است‌، اگر جز اين بود، مردم ديگر نيز مي‌توانستند همة آن‌چه را پيامبر مي‌بيند و مي‌شنود، ببينند و بشنوند.
 

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:18 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

گونه ‏هاي زبان قرآن
در حوزه بيان قرآن، نمي‏توان از يك نوع زبان سخن گفت، بلكه به جاي آن، بايد زبان تركيبي در گفتار قرآن را مطرح كرد و آن را با عنايت به شيوه‏هاي خاص بيان قرآني تبيين نمود. در اينجا، لازم است به مهم‏ترين جنبه‏هاي زبان، كه در آيات قرآن تجلّي يافته است، اشاره شود:
1. ظاهر و باطن: زبان قرآن داراي جنبه ظاهر و باطن است؛ ظاهرش براي بيشتر مخاطبان قابل درك است و الفاظ موجود در قرآن عهده‏دار بيان آن هستند. اما باطن قرآن فراتر از الفاظ و كلمات، نياز به دقت و تأمّل بيشتري دارد و هر كس نمي‏تواند بدان راه يابد، عده خاصي مي‏توانند به تأويل‏هاي قرآن دست يابند كه در قرآن از آنان به «راسخان در علم» تعبير شده است.2 پيامبر اكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آلهدر توصيف قرآن مي‏فرمايد: «و له ظهر و بطن؛ فظاهره حكمة و باطنه علم، ظاهره انيق و باطنه عميق»؛3 براي قرآن ظاهري و باطني است؛ ظاهرش حكمت و باطنش علم است، ظاهرش زيبا و باطنش ژرف و ناپيداست.
2. منطق و استدلال: قرآن در بسياري از موارد، با زبان استدلال با مخاطبان سخن مي‏گويد و مطالبش را از راه برهان و منطق ارائه مي‏دهد؛ چنان‏كه در باب توحيد مي‏فرمايد: «لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا.»4 به فرموده شهيد مطهّري در اينجا قرآن يك قضيه شرطيه تشكيل داده كه عبارت است از: مقدّم (وجود آلهه در زمين و آسمان) و تالي (فساد زمين و آسمان).5 اما نتيجه را به فكر و انديشه مخاطب واگذار نموده كه اگر به عقلش مراجعه كند و درباره آن تأمّل و تدبّر نمايد، به يقين، به وحدانيت خداي متعال پي خواهد برد.
3. حقيقت و مجاز: اصل در كلام هر گوينده‏اي، به ويژه خداي متعال، حمل بر حقيقت است؛ ولي در برخي موارد، به دليل وجود قراين عقلي يا نقلي، اراده معناي مجازي نيز جايز است. در قرآن كريم نيز اراده معناي غيرحقيقي وجود دارد كه با نظر به قراين، مي‏توان آن را فهميد؛ مانند «وَيَبْقَي وَجْهُ رَبِّكَ»6 به دليل آنكه اطلاق كلمه «وجه» به معناي حقيقي آن، يعني «صورت»، بر خداي متعال جايز نيست، از اين‏رو، با استفاده از قرينه عقلي، بايد واژه «وجه» را به «ذات» معنا كرد و گفت: ذات پروردگار باقي است. سيوطي بر اين اساس، آورده است: كلمه «وجه» در خداي متعال، به معناي حقيقي به كار نرفته، بلكه معناي مجازي آن مراد است كه ذات پروردگار باشد؛ يعني ذات حق تعالي باقي است.7
4. تشبيه و استعاره: استفاده از تشبيه و استعاره يكي از جنبه‏هاي مهم زبان قرآن است كه در بسياري از موارد، مشاهده مي‏شود. اين كار از محاسن گفتار و يكي از اسباب فصاحت و بلاغت در زبان قرآن به شمار مي‏آيد. قرآن كريم براي تعليم مخاطب، در مواردي از اين روش گفتاري بهره برده است؛ همچون تشبيه عالمي كه به علمش عمل نمي‏كند، به حمار: «كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارا»8 (داستان كساني كه حامل تورات بودند و آن را به كار نبستند.)9
همچنين استعاره، يعني ارائه مطلبي از زاويه ديد شيئي ديگر،10 در زبان قرآن وجود دارد؛ مانند: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ.»11 به گفته سيوطيواژه «صدع» در لغت، به معناي شكستن شيشه است كه در اين آيه از باب استعاره، به معناي تبليغ به كار رفته است. به قرينه آنكه تبليغ و شكستن شيشه هر دو تأثيرگذارند، ولي تأثير اولي بيشتر از دومي است، از اين‏رو، در مقام تبليغ، از كلمه «صدع» استفاده كرده است.12
5. احساسات و عواطف: قرآن در بيان مطالب خود، زبان ديگري به نام زبان احساس و عاطفه نيز دارد و مخاطب اين زبان دل انسان است كه با تلاوت و شنيدن آيات قرآن متأثر مي‏گردد؛13 زيرا گزاره‏هاي ديني و قرآني افزون بر ارائه معارف، احساسات خاصي در انسان‏هاي متديّن پديد مي‏آورند كه از هيچ واقعيت عيني و واقعي و نفس‏الامري حكايت نمي‏كنند، جز احساسات دروني.14 نمونه‏هاي فراواني از تحريك احساسات در افراد مشاهده مي‏شود كه در اثر قرائت و استماع آيات قرآن، در آنها پديد آمده و موجب تحوّل دروني آنان شده است.
موسوي همداني مترجم تفسير الميزان مي‏نويسد: وقتي در تفسير قرآن به آيات رحمت يا غضب و يا توبه برمي‏خورديم، ايشان (علّامه طباطبائي) دگرگون مي‏شد و در مواقعي، سرشك از ديدگانش جاري مي‏گرديد. در يكي از روزهاي زمستاني كه زير كرسي نشسته بوديم، من تفسير فارسي را مي‏خواندم و ايشان عربي را. بحث در باب «توبه» و رحمت پروردگار بود. تأثّر ايشان در اين موقع، به حدي بود كه نتوانست به گريستن بي‏صدا اكتفا كند و با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن و اشك ريختن و سرش را پشت كرسي كرد و به‏گريه‏ادامه داد.15
6. قصه و تمثيل: بيان مطالب عميق ديني و عقلي يا علمي در قالب مثل‏هاي معروف و قابل فهم براي مخاطبان از ديگر جنبه‏هاي زبان قرآن است كه به وفور در آن به كار رفته.16 خداوند خطاب به پيامبر مي‏فرمايد: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»؛17 اين داستان‏ها را براي آنان بازگو كن، شايد بينديشند و بيدار شوند. در باب تمثيل هم مي‏فرمايد: «وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فِي هَذَا الْقُرْآنِ مِن كُلِّ مَثَلٍ»؛18 ما براي مردم در اين قرآن از هرگونه مثال و مطلبي بيان كرديم.
5. رمز و اشاره: بيان محتواي عميق ديني به شيوه رمز و اشاره در قالب سلسله الفاظي كه حاكي از معاني ديگري هستند و بايد از آن كلمات و رموز عبور كرد و به معناهاي محكي و واقعي دست يافت.19 طرف‏داران رمزي بودن زبان قرآن با نگرش‏هاي گوناگوني در اين زمينه، بر اين امر اتفاق‏نظر دارند كه معناي ظاهري آيات قرآن مراد جدّي خداوند نيست و آن الفاظ و عبارات رموزي حاكي از معاني ديگري هستند. از اين‏رو، آنان به تغيير و تأويل معناهاي ظاهري قرآن دست مي‏زنند.20
7. عرف خاص: هرچند قرآن به زباني قابل فهم براي همه مردم سخن مي‏گويد، ولي در تبيين مفاهيم و ارائه مطالب، زبان خاص خود را دارد كه داراي اصطلاحات و روشي ويژه در فهم و تفسير آيات است.21 به نظر علّامه طباطبائي زبان قرآن زبان عرف خاص است كه عبارت از روش قرآن به قرآن و شيوه فهم و تفسير آيات با استفاده از آيات ديگر است؛ چراكه قرآن بيانگر همه چيز است.22 پس چگونه بيان‏كننده خود نباشد؟!23
8. جدل: «جدل» به معناي بحث و گفت‏وگو به منظور غلبه بر طرف مقابل،24 و در اصطلاح، سخن گفتن با مسلّمات عند الخصم، در قرآن به كار رفته است. داستان حضرت ابراهيم عليه‏السلام و گفت‏وگوي او با بت‏پرستان25 و شيوه بيان ايشان نمونه‏اي از جدال احسن است كه در قرآن كريم آمده و خداوند به استفاده از آن دستور داده است.26 بر اين اساس، يكي از جنبه‏هاي زبان قرآن شيوه جدال و گفت‏وگو به نوعي است كه بتوان با استفاده از مقبولات خصم، بر او غلبه يافت و وي را قانع و تسليم حق كرد.
9. تعليم: زبان قرآن زبان تعليم و آموزش معارف الهي به انسان است. از اين‏رو، به نخستين انسان، يعني حضرت آدم عليه‏السلامعلم اسرار آفرينش و نام‏گذاري موجودات را آموخت.27 تكرار فراوان مشتقّات واژه «علم» در آيات متعدد قرآن، گواه بر آن است كه مهم‏ترين جنبه زبان قرآن زبان تعليم و ياد دادن و ياد گرفتن است. وظيفه مهم پيامبر تلاوت آيات و تعليم كتاب خدا به مردم و وظيفه مردم نيز فراگرفتن معارف قرآن از آن حضرت بوده است.28
10. تربيت: پرورش انسان مهم‏ترين جنبه زباني قرآن است كه به شيوه‏هاي گوناگون به اجراي آن پرداخته و در حقيقت، مي‏توان گفت: هدف اصلي قرآن تربيت افراد بشر بوده است. هرچند قرآن كريم در زمينه‏هاي گوناگون علوم انساني سخن گفته است، ولي نمي‏توان پذيرفت كه زبان قرآن زبان اقتصاد، روان‏شناسي، حقوق يا جامعه‏شناسي است؛ اما مي‏توان به اين امر اذعان كرد كه زبان قرآن زبان تربيت است و قرآن براي پرورش انسان‏ها نازل شده؛ زيرا همه آيات قرآن داراي پيام تربيتي است
دانش‏آموخته حوزه علميه و دانشجوى دكترى قرآن و علوممحمّد احساني.
2ـ «و ما يعلم تأويله ألا اللّه و الراسخون فى العلم» آل‏عمران: 7؛ تفسير آنها (آيات متشابه) را جز خدا و راسخان در علم نمى‏دانند.
3ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، بى‏تا، ج 1، ص 12.
4ـ انبياء: 22.
5ـ مرتضى مطهّرى، آشنايى با قرآن، 1372، ج 1، ص 50.
6ـ الرحمن: 27.
7ـ جلال‏الدين سيوطى، الاتقان فى علوم‏القرآن، 1363، ج 2، ص 123.
8ـ جمعه: 5.
9ـ همان، ج 2، ص 141.
10ـ دان آرا استيور، فلسفه زبان دينى، 1384، ص 232.
11ـ حجر: 94.
12ـ جلال‏الدين سيوطى، الاتقان، ج 2، ص 18.
13ـ مرتضى مطهّرى، آشنايى با زبان قرآن، ج 1، ص 35.
14ـ همان، ج 1، ص 161.
15ـ غلامرضا گلى‏زواره، جرعه‏هاى جان‏بخش، 1380، ص 226ـ227، به نقل از: وقف ميراث جاويدان1، ص 25.
16ـ ابوالفضل ساجدى، زبان دين و قرآن، 1383، ص 227.
17ـ اعراف: 176.
18ـ زمر: 27.
19ـ همان، ص 471.
20ـ همان، ص 359.
21ـ محمّدعلى رضايى، كلاس درس.
22ـ نحل: 89.
23ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، ج 1، ص 11.
24ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ‏القرآن، 1426، واژه «جدل»، ص 189.
25ـ انعام: 77.
26ـ نحل: 125.
27ـ بقره: 21.
28ـ جمعه: 2.

 

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:19 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

روايات بسيار زيادي داريم كه افرادي از همين كشور ما ايران براي زيارت امامانشان به مدينه ميرفتند و خيلي راحت با حضرات معصومين به زبان فارسي صحبت مي كردند حتي در يكي ازاين روايات نوشته كه فردي از خراسان رفته بود پيش امام صادق يا امام رضا (حديث را نقل به مضمون ميارم ) از قبلش هم خيلي عربي را تمرين كرده بود وقتي رسيد خدمت امام و شروع به صحبت با عربي دست و پا شكسته نمود امام با فارسي سليس و روان به ايشون فرمود فلاني در صحبت كردن راحت باش و به زبان خودت با ما حرف بزن اون بنده خدا تعجب كرد كه چطور امام زبان فارسي را به اين راحتي حرف ميزند در جواب ايشون امام فرمود خداوند ما را امام و حجت بر خلق قرار داد و امام يعني كسي كه از همه جهت بر تمام انسانها برتري دارد حتي در حديث هست كه امام فرمود من چطور مي توانم امام شما باشم ولي نتوانم به زبان شما حرف بزنم 

حال سوال اينجاست وقتي كه امام زبان ما را مي فهمد خدا كه خالق زبانهاست نمي فهمد ؟؟؟!!!!!!!!

به نظر من مسئوليني كه اينهمه در جهت يادگيري زبان عربي در اوقات فراغت فرزندان تلاش مي كنند صرف يادگيري معارف قرآن به همان زبان خودمان مي كردند بهتر به نتيجه ميرسيدند 

يادمه در جايي خواندم كه در اون اوائلي كه سيد حسين طباطبائي فرزند خردسالي كه قرآن را از حفظ ميخواند و خيلي هم معروف شده بود روزي خدمت مقام معظم رهبري مد ظله العالي رسيدند حضرت آقا به ايشان فرمود آقا سيد حسين اگر ميخواهي در قرآن پيشترفت كني فقط اكتفا به خواندن ظاهر قرآن نكن بلكه در معارف اون هم مطالعه كن و ايشون هم حرف معظم له را گوش داد و شد استاد افتخاري دانشگاه و .... 

به ياد بياوريم روزي را كه پيامبر با صداي بلند در درگاه خداوند متعال فرياد ميزند كه يا رب ان قوم اتخذوا هذا القرآن مهجورا  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:19 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

خدای متعال در قرآن می فرماید:فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِيَ لَهُما ما وُورِيَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِم( اعراف،20) یعنی "شیطان به وسوسه كردن آنان مشغول شد، تا لباسهاى اطاعت و بندگى خدا را از تن آنان بيرون كند، و عورت آنها كه پنهان بود آشكار سازد". همچنین هنگامی که حرف از گمراه کردن شیطان به میان می آید کار شیطان را به هر دو نسبت می دهد فَدَلَّاهُما بِغُرُور . بنابر این آیات فهمیده می شود که حضرت آدم و حواء هر دو فریب شیطان را خوردند. اما در جای دیگر خدا می فرماید این حضرت آدم بود که فریب شیطان را خورد فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلی( سوره طه،120)
"شیطان شروع به وسوسه آدم كرد و گفت اى آدم! آيا درخت عمر جاويدان را به تو نشان بدهم كه هر كس از ميوه آن بخورد هميشه زنده خواهد بود، آيا راه رسيدن به حكومت و سلطنت هميشگى را مى‏خواهى بدانى"عاقبت آدم پروردگارش را عصيان كرد و از پاداش او محروم ماند "وَ عَصى‏ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی"
بنابراین اینکه گفته شده حوا حضرت آدم را فریب داده بر خلاف آموزه های قرآن است. و این مطالب نادرست در کتاب مقدس و اسراییلات به چشم می خورد.  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:20 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

ماجرای سکونت آدم و حوا در بهشت و خوردن از درخت ممنوع و آشکار شدن عورت آنان، مرحله‏ ای از سیر نزولی انسان در مسیر استقرار و سکونت در زمین بوده است. یعنی آدم از ابتدا برای سکونت در زمین خلق شده و طریق استقرار او بر زمین، طی شدن مراحلی از جمله اسکان موقت در بهشت بوده است. ابتدا خداوند اسماء را به او تعلیم می‏دهد و پس از اثبات خلافت و جانشینی آدم برای ملائکه، آنان را امر به سجده می‏کند، آن گاه وی را در بهشت ساکن می‏کند و از نزدیک شدن به درخت خاصی منع می‏کند. تا آن جا که انسان با فریب شیطان از آن می‏خورد و عورتش برایش آشکار می‏شود و به زمین هبوط می‏کند و در زمین مستقر می‏شود.

آن چه در جریان سکونت آدم در بهشت و سپس نزول و هبوط به زمین، در قرآن کریم آمده است، در حقیقت بیانگر بخشی از قوس نزولی خلقت انسان است. آدم در سیر نزولی، ابتدا در بهشت برزخی ساکن می‏شود، که عالمی است پائین‏تر از عالم ملائکه و روح، و بالاتر از عالم ماده و خاک، تا برای نزول و استقرار در زمین مهیا گردد.

الف) آدم باید بفهمد، که دشمنی مکار و حیله‏گر دارد که خیر او را نمی‏خواهد. بلکه به دنبال آشکار کردن «سوؤاه» زشتی‏ها در اوست.
ب) آدم، قبل از هبوط به زمین، آثار تلخ و رنج‏آور مخالفت با دستورات الهی و پیروی از شیطان را تجربه می‏کند.
ج) راه توبه و بازگشت را می‏آموزد و آن را تجریه می‏کند.
د) آدم در آن مرحله از خلقت، هنوز از عالم روح و ملائکه انفصال کامل پیدا نکرده، و به همین جهت هنوز فرصت نداشته به عورت خود یعنی جنبه‏ی تمایلات حیوانی‏اش، توجه کند؛ با سکونت در بهشت و پس از خوردن از درخت ممنوع، به این جنبه‏ی خود آگاه می‏گردد.
 

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:20 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

علامه طباطبایی در تفسير الميزان مي‌فرمايد: به نظر مي‌رسد كه اين اخبار(اخباری که میگوید حوا آدم رو فریب داده است)، از اخبار مجعوله باشند و گويا اين مطلب عيناً برگرفته از تورات است كه خلاصة آن به شرح زير مي‌باشد: در فصل دوم از سفر اول (يعني سفر تكوين و خلقت‌) مي‌گويد: «خداوند آدم را از خاك زمين صورت داد و نسيم حيات را بر دماغش دميد و بعد او را در باغ عدن گذاشت و خداوند در اين زمين درخت خوش‌نما و به خوردن نيكو و هم درخت حيات در وسط باغ و درخت دانستن نيك و بد در وسط باغ قرار داد... و خداوند آدم را امر كرد كه از تمامي درختان باغ مختاري كه بخوري‌، امّا از درخت دانستن نيك و بد مخور... و خداوند خدا گفت‌: بودن آدم تنها خوب نيست به جهت او ياري را بسازم كه با او باشد و... خداوند از پهلوي آدم يكي از استخوانهاي او را برداشت و زني ساخت‌...» 

سپس در فصل سوّم مي‌گويد: «و مار از جانوران صحرا حيله‌سازتر بود كه خدا آفريده بود كه زن را فريفت و گفت‌: خوردن از اين درخت نيك و بد شما را نمي‌ميراند بلكه چشمانتان گشوده مي‌شود و چون اين سخن در نظر زن نيكو بود از درخت ميوه‌اي گرفت و خورد و به شوهرش نيز داد كه بخورد...»(1). 

با مطالعه سرگذشت آدم و حوا در قرآن و تورات و مقايسة بين رواياتي كه در اين زمينه از شيعه و سني نقل شده است‌، روشن مي‌شود كه روايات مربوط به مار جعلي است و از تورات گرفته شده است‌.(2) امّا آنچه از آيات قرآن در مورد فريب دادن حضرت آدم فهميده مي‌شود اين است كه حضرت آدم‌(ع) و حوا(س) شيطان را مشاهده مي‌كردند و شيطان براي آنها مرئي بود مانند آيه «فقُلْنا يا آدم‌ُ اِن‌َّ هَذَا عَدُوُّ لَك‌َ لِزَوْجِك‌; اي آدم اين دشمن تو و همسرت است‌»(3) 

و همچنين در قرآن آمده كه شيطان به حضرت آدم گفت‌: «يا آدَم‌ُ هَل‌ْ ادُلُّك‌َ علي شجرة الخُلْدِ; اي آدم آيا تو را به اين درخت (هميشه زنده ماندن‌) و جادواني هدايت بكنم‌»(4). 
آية فوق ظهور در اين دارد كه حضرت آدم‌(ع) شيطان را مشاهده نموده است‌. چون جمله به صورت خطاب بوده و خطاب در جايي مي‌آيد كه گوينده مشخص و معلوم باشد. همچنين در سورة اعراف از شيطان نقل مي‌شود كه براي ايشان قسم خورد و قسم نيز در جايي است كه گوينده در ميان باشد «وقَاسَمَهُمَا اِنّي لَكُمَا لَمِن‌َ النّاصحين‌; (شيطان‌) براي آنها قسم خورد كه من خيرخواه شما هستم‌»(5). 

از آيات فوق درمي‌يابيم كه فريب دادن حضرت آدم‌(ع) مستقيم بوده و حضرت حوا(س) نقشي در آن نداشته است‌. 
و از سويي ديگر آياتي داريم كه مي‌رساند شيطان هر دوي آنها را فريب داده است مانند آيات زير: «فَأزلَّهُمَا الشيطان‌ُ...(6); شيطان هر دوي آنها را به لغزش انداخت‌» «فَدلّيَهما بغرور(7); شيطان اينها را تدليه كرد» تدليه يعني آويزان كردن‌، زير پا را خالي كردن به نحوي كه انسان بلغزد. 

همانطور كه مي‌بينيد در اين آيات ضمير مثني آورده شده است كه نشان مي‌دهد شيطان هر دو آنها را فريب داد و در هر دو مستقيماً نفوذ كرد. نه اينكه از راه زن‌، مرد را فريب دهد.(8) براي كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانيد به تفسير الميزان و تفسير نمونه‌، سوره‌هاي اعراف (آيات 19 تا 16)، طه‌(آيات 115 تا 116) و بقره (آية 36) مراجعه نماييد. 

پاورقي: 
1- با مطالعة موارد مذكور مي‌توان دريافت كه در تورات فعلي كه صدها ميليون پيرو دارد، تنها در ذكر يك داستان چه نسبتهاي ناروا به خدا و پيامبرش داده شده و چه مطالب موهوم و بي‌اساسي وجود دارد. 
2- تفسير الميزان‌، علامه طباطبايي‌، برگرفته از صفحات 184-188. 
3- طه‌، آية 117. 
4- طه‌، آية 120. 
5- اعراف‌، آية 21. 
6- بقره‌، آية 36. 
7- اعراف‌، آية 22. 
8- كتاب زن در آيينة جلال و جمال‌، آيت‌الله جوادي آملي‌، صفحة 108-109.  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:20 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

آیت الله مکارم می فرماید:
مى‏دانيم يكى از احكام اسلام در مورد همسران متعدد آن است كه شوهر اوقات خود را در ميان آنها به طور عادلانه تقسيم كند، اگر يك شب نزد يكى از آنها است، شب ديگر نزد ديگرى باشد تفاوتى در ميان زنان از اين نظر وجود ندارد، و اين موضوع را در كتب فقه اسلامى به عنوان" حق قسم" تعبير مى‏كنند.
يكى از خصايص پيامبر(ص) اين بود كه به خاطر شرائط خاص زندگى طوفانى و بحرانيش مخصوصا در زمانى كه در مدينه بود و در هر ماه تقريبا يك جنگ بر او تحميل مى‏شد و در همين زمان همسران متعدد داشت، رعايت حق قسم به حكم آيه فوق از او ساقط بود، و مى‏توانست هر گونه اوقات خود را تقسيم كند هر چند او با اين حال حتى الامكان مساوات و عدالت را- چنان كه در تواريخ اسلامى صريحا آمده است- رعايت مى‏كرد.
ولى وجود همين حكم الهى آرامشى به همسران پيامبر ص و محيط زندگى داخلى او مى‏داد.
سپس مى‏افزايد:" هر گاه بعضى از آنها را كنار بگذارى بعدا بخواهى او را نزد خود جاى دهى گناهى بر تو نيست" (وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ).
و به اين ترتيب نه تنها در آغاز، اختيار با تو است، در ادامه كار نيز اين تخيير بر قرار است، و به اصطلاح اين تخيير" تخيير استمرارى" است نه" ابتدايى" و با اين حكم گسترده و وسيع هر گونه بهانه‏اى از برنامه زندگى تو نسبت به همسرانت قطع خواهد شد، و مى‏توانى فكر خود را متوجه مسئوليتهاى بزرگ و سنگين رسالت كنى.
و براى اينكه همسران پيامبر نيز بدانند گذشته از افتخارى كه از ناحيه همسرى با او كسب مى‏كنند با تسليم در برابر اين برنامه خاص در مورد تقسيم اوقات پيامبر ص يك نوع ايثار و فداكارى از خود نشان داده، و به هيچوجه عيب و ايرادى متوجه آنها نيست، چرا كه در برابر حكم خدا تسليم شده‏اند اضافه مى‏كند:
" اين حكم الهى براى روشنى چشم آنها و اينكه غمگين نشوند و همه آنها راضى به آنچه در اختيارشان مى‏گذارى گردند نزديكتر است (ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ).
زيرا اولا اين يك حكم عمومى در باره همه آنها است و تفاوتى در كار نيست، و ثانيا حكمى است از ناحيه خدا كه براى مصالح مهمى تشريع شده، بنا بر اين آنها بايد با رضا و رغبت به آن تن دهند و نه تنها نگران نباشند بلكه خشنود گردند.
------------------------------------------
تفسير نمونه، ج‏17، ص: 387و389  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:21 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

شان نزول آیه
در تفسير آيه 28 و 29 همين سوره و بيان شان نزول آنها كه جمعى از همسران پيامبر (صلي الله عليه و آله) به پيامبر (صلي الله عليه و آله) عرض كردند كه بر نفقه و هزينه زندگى ما بيفزا (زيرا چشمشان به غنائم جنگى افتاده بود، و چنين مى‏پنداشتند كه بايد از آن، بهره زيادى به آنها برسد).

آيات مزبور نازل شد و صريحا به آنها گوشزد كرد كه اگر دنيا و زينت دنيا را مى‏خواهند براى هميشه از پيامبر (صلي الله عليه و آله) جدا شوند و اگر خدا و پيامبر و روز جزا را خواهانند با زندگى ساده او بسازند. از اين گذشته در چگونگى تقسيم اوقات زندگى پيامبر (صلي الله عليه و آله) در ميان‏ آنها نيز با هم رقابتهايى داشتند كه پيغمبر (صلي الله عليه و آله) را با آن همه گرفتارى و اشتغالات مهم در مضيقه قرار مى‏داد، هر چند پيامبر (صلي الله عليه و آله) كوشش لازم را در زمينه عدالت در ميان آنها رعايت مى‏كرد ولى باز گفتگوهاى آنها ادامه داشت، آيه فوق نازل شد و پيامبر را در تقسيم اوقاتش در ميان آنها كاملا آزاد گذاشت، و ضمنا به آنها اعلام كرد كه اين حكم الهى است تا هيچگونه نگرانى و سوء برداشتى براى آنها حاصل نشود. 


كلمه «تُرجى»، از «ارجاء» به معناى تأخير انداختن و «تُؤى» از «مأوي» به معناى مكان دادن است. اين دو كلمه كنايه از طلاق و نگهدارى يا تأخير و تقدّم در همبسترى است.
اجراى عدالت در ميان همسران واجب است، ولكن پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به دليل مشكلات فراوان و جهاد با دشمنان و تلاش براى جامعه، از طرف خداوند مجاز بود كه موعد همسران خود را تغيير دهد، به جاى اين كه هر شب در منزل يكى از آنان باشد، چند شب پياپى در يك جا بماند، بعد چند شب ديگر منزل ديگرى باشد. 
البتّه بعضى مفسّران اين آيه را درباره‏ى اختيار پيامبر در كم و زياد كردن نفقه همسران يا رد كردن تقاضاى زنان هبه‏اى و بعد پذيرفتن آنها و يا طلاق اوليّه و رجوع ثانوى تفسير كرده‏اند.

1- براى افرادى كه مسئوليّت‏هاى سنگين دارند بايد اختياراتى ويژه گذاشت. (ترجى من تشاء) (كسانى كه عدالت و تقوا و عملكردشان براى همه روشن است، مى‏توانند در همان چهار چوب عدل و تقوا در زندگى خود تغييراتى ايجاد كنند.
چنانكه همسران پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) به موضع و تصميم عادلانه آن حضرت درباره تأخير و تقدّم هم خوابگى با هريك از آنان اطمينان خاطر داشتند.)
2- اختيارات پيامبر، به معناى ناديده گرفتن حقّ همسران نيست. (تقرّ اعينهنّ - لا يحزنّ - يرضين)
3- چشم همسر به دو چيز روشن مى‏شود: يكى نداشتن غم و ديگرى رضايت قلبى. (تقرّ اعينهنّ و لايحزنّ و يرضينّ)
4- راضى كردن همسر نبايد مخصوص روزهاى اول زندگى باشد، بلكه بايد همواره چنين باشد. (و يرضين)
5- جلب رضايت صد در صد چند همسر، محال عادّي است، ولى بايد چنان برنامه ريزى كرد كه به اين امر نزديك باشد. (ادنى ان... يرضين) 
6- مرد بايد درصدد راضى كردن تمام همسران خود باشد. (كلّهنّ) 
7- احكام الهى براى برقرارى عدالت و حفظ حقوق خانواده است، گرچه در دلها توقّع چيز ديگرى باشد. (والله يعلم ما فى قلوبكم)
8- احكام خانواده در اسلام، از سرچشمه‏ى علم الهى است. (كان الله عليماً)
تفسیر نور
 

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:21 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

همچنانكه از شأن نزول آيات قرآن مخصوصا سورة احزاب فهميده مي شود كه اين آيات به اين خاطر نازل شد كه بعضي به عنوان انتقام جوئي وتوهين به ساحت مقدس پيامبر ( تصميم ازدواج با زنان او را بعد از او گرفته بودند و از اين راه مي خواستند ضربه اي بر حيثيت آن حضرت وارد كنند. 
ثانياٌ : اگر اين مسأله مجاز بود : جمعي به عنوان اينكه همسر پيامبر ( را بعد از او در اختيار خود گرفته اند ممكن بود اين كار را وسيله سوء استفاده قرار دهند و به اين بهانه موقعيت اجتماعي براي خود دست و پا كنند و يا به عنوان اينكه آگاهي خاص از درون خانه پيامبر( و تعليمات و مكتب او دارندبه تحريف اسلام پردازند و يا منافقين مطالبي را از اين طريق در ميان مردم نشر دهند كه مخالف مقام پيامبر( باشد ( كه اين مطلب مهم مي باشد ). 
و اين خطر هنگامي ملموس تر مي شود كه بدانيم گروهي خود را براي اين كار آماده ساخته بودند ، بعضي آنرا به زبان آورده و بعضي شايد تنها در دل داشتند و از جمله كساني را كه بعضي از مفسرين اهل سنت در اينجا نام برده اند ، طلحه است ( تفسير المیزان ج 8 ص 310 ) 
خداوندي كه بر اسرار نهان و آشكار آگاه است براي بر هم زدن اين توطئه زشت يك حكم قاطع صادر فرمود و جلو اين امور را به طور كلّي گرفت و براي تحكيم پايه هاي آن به همسران پيامبر ( لقب ام المؤمنين داد تا بدانند ازدواج با آنها همچون ازدواج با مادر خويش است. 
با توجه به آنچه گفته شد روشن مي شود كه چرا همسران پيامبر( لازم بود از اين محرميّت استقبال كنند؟!
در طول زندگي انسان ، گاه مسائل مهمي مطرح مي شود كه به خاطر آنها بايد فداكاري و از خود گذشتگي از خود نشان داد و از بعضي از حقوق حقه خود چشم پوشيد به خصوص اينكه هميشه افتخارات بزرگ مسئوليتهاي سنگيني نيز همراه دارد ، بدون شك همسران پيامبر ( افتخار عظيمي از طريق ازدواجشان با پيامبر ( كسب كردند داشتن چنين افتخاري نياز به چنين فداكاري هم دارد. 
به همين دليل زنان پيامبر ( بعد از او در ميان امّت اسلامي بسيار محترم مي زيستند و از وضع خود بسيار راضي و خوشنود بودند و آن محروميت را در برابر اين افتخارات ناچيز مي شمردند ـ ( با استفاده از تفسير نمونه ج 17 ص 404 به بعد)  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:21 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

يك اعجاز تاريخى قرآن‏
قرآن مجيد داستان" قوم سبا" را در آيات فوق آورده است، و مدتها بود كه مورخان جهان از وجود چنين قوم و چنان تمدنى اظهار بى‏اطلاعى مى‏كردند.
جالب اينكه مورخان قبل از اكتشافات جديد، نامى از سلسله ملوك سبا و تمدن عظيم آنها نمى‏بردند، و" سبا" را فقط شخص فرضى مى‏دانستند كه پدر مؤسس دولت" حمير" بود، در حالى كه در قرآن يك سوره به نام اين قوم است و به يكى از مظاهر تمدن آنها كه بناى سد تاريخى مارب است اشاره مى‏كند، اما پس از كشف آثار تاريخى اين قوم در يمن عقيده دانشمندان دگرگون شد.
علت اينكه آثار تمدن سبا تا اين اواخر استخراج نشده بود، دو چيز بود:
يكى صعوبت راه و گرماى شديد هوا، و ديگر بدبينى سكنه اين نواحى نسبت به بيگانگان، كه اروپائيان ناآگاه و بى خبر گاهى از آن تعبير به توحش مى‏كردند، تا اينكه عده معدودى از باستان‏شناسان بخاطر علاقه شديدى كه نسبت به كشف اسرار آثار سبا داشتند توانستند به قلب شهر" مارب" و نواحى آن وارد شوند، و از آثار و خطوط و نقوش فراوانى كه بر روى سنگها ثبت شده بود نمونه بردارى كنند، و از آن پس گروه‏هايى پشت سر هم در قرن 19 ميلادى به آنجا راه يافتند، و آثار گرانبهايى از آنجا با خود به اروپا بردند، و از مجموعه اين نقوش و خطوط و آثار ديگر كه به هزار نقش بالغ مى‏شد به جزئيات تمدن اين قوم و حتى تاريخ بناى سد مارب و خصوصيات ديگر پى بردند، و براى غربيان ثابت شد كه آنچه را قرآن در اين زمينه بيان كرده، يك افسانه نيست، بلكه يك واقعيت تاريخى است كه آنها از آن بيخبر بودند به طورى كه الان نقشه‏هايى را توانسته‏اند از اين سد عظيم و محل عبور آب و مجارى باغستانهاى سمت چپ و راست و ساير خصوصيات آن تنظيم كنند «1».
در اين آيات بار ديگر به داستان قوم سبا باز مى‏گردد، و شرح و تفصيل بيشترى پيرامون آنها مى‏دهد، و مجازات آنها را نيز مشروحتر بيان مى‏كند، 
به گونه‏اى كه براى هر شنونده درسى است بسيار مهم و آموزنده.«2»
__________________________________________________
(1) فرهنگ قصص قرآن ماده سبا (با تلخيص).
(2) 
تفسير نمونه، ج‏18، ص: 63  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:22 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

و شفاعتگرى در پيشگاه او سود نمى‏بخشد، مگر براى آن كس كه به وى اجازه دهد. تا چون هراس از دلهايشان برطرف شود، مى‏گويند: «پروردگارتان چه فرمود؟» مى گويند: «حقيقت و هموست بلندمرتبه و بزرگ.» (23)
(تفسير آيه:" حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ ..." كه خاشع بودن ملائكه در مقابل خداوند را بیان میکند ) 
" حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ" كلمه" فزع" از تفزيع است، و تفزيع به معناى از بين بردن فزع، و وحشت از دلهاست، و ضميرهاى جمع كه در آيه است به شفعاء، يعنى ملائكه بر مى‏گردد.
و لازمه جمله" حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ"- با در نظر داشتن اينكه نتيجه است- اين است كه: چيزى در بين باشد كه غايت و آخرش تفزيع قلوب و راحت شدن دلها باشد، و آن اين است كه دلها دچار فزع و اضطرابى طولانی ، در انتظار امر خداى سبحان باشد، تا وقتى كه با صدور امر خداترس دلها تمام شود.
بنا بر اين آيه مورد بحث در معناى آيه" وَ لِلَّهِ يَسْجُدُ ... وَ الْمَلائِكَةُ وَ هُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ" «3» خواهد بود، چون هم آيه مورد بحث و هم آيه سوره نحل هر دو براى ملائكه اثبات ترس و فزع مى‏كنند.
و فزع به معناى تاثر و انقباض دل از ترس است، و مراد از سجده شان، سجده تذلل و ترسى است كه از پروردگار و ما فوق خود دارند.
از همين جا روشن مى‏شود، كه مراد از فزع ملائكه، و برطرف شدن آن از ايشان، تذلل و احساس حقارتى است كه دلهايشان را پر كرده، چون كه خود را اسباب و شفعاء، و وسيله اجراى امر الهى مى‏دانند، و همواره دل واپسى اين را دارند كه اوامر الهى بر طبق آنچه صادر شده، و خواسته، عملى بشود، و بر طرف شدن فزع ملائكه به اين است كه اوامر الهى را تحويل گرفته، و مشغول انجام آن بشوند، به طورى كه از سراپاى وجودشان چيزى جز انجام امر خدا ظهور نكند، و بين خدا و انجام خواسته‏هايش، چيزى جز امرش واسطه نشده باشدو اگر فزع و تفزيع را به دلهاى آنان نسبت داده، براى اين است كه دلالت كند بر اينكه آن چنان از خود بى خود، و از هر چيز ديگرى منصرف هستند، كه غير از پروردگارشان به هيچ چيز ديگر توجه ندارند، و اين بى توجهى هم چنان ادامه دارد، تا وقتى كه فزع دلشان به امر الهى برطرف شود، كه البته بدون درنگ و بلافاصله برطرف مى‏شود، و تخلف‏پذير هم نيست، چون امر الهى تعطيل و تاخير نمى‏پذيرد، هم چنان كه فرموده:" إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ" «1» پس نظر به اين معنا از آيه شريفه استفاده مى‏شود، كه ملائكه هم چنان در فزع هستند، تا با صدور امر الهى فزعشان زايل شود.( تفسیر المیزان ج16 ص 559)


 

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:22 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

در مورد مرجع ضمیر «هم» در آیه شریفه «حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِم» احتمالاتی وجود دارد که با وجود این احتمالات، تناقضی با آیاتی همچون « الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» وجود ندارد چون آیه منحصر در یک احتمال نیست نمی شود حکم به تناقض کرد. ( اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال)
احتمال اول:مرجع ضمیر ملائکه هستند. زیرا به طورى كه از سياق بر مى‏آيد ضمیر به شفعاء، يعنى ملائكه بر مى‏گردد.كه تذلل و خشيت ملائكه در مقابل خداوند را حكايت مى‏كند(تفسیر المیزان)
احتمال دوم:به مشركين كه ذكر ايشان در آیه پيش گذشت برميگردد، پس معنا این می شود که هر گاه فزع از دلهای مشرکان بيرون رود... (مجمع البیان)
احتمال سوم:مرجع ضمیر شفعاء هستند اما خوف در اینجا خوف حسن است و این خوف در واقع، اضطراب از مقام کبریایی است که آیا خداوند متعال اذن می دهد یا نه؟ ولی خوف در آیه« الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» خوف از رسیدن ضرر و زیان در دنیا و آخرت است و این دو خوف با هم متفاوتند بنابراین تناقضی وجود ندارد.  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:22 PM
تشکرات از این پست
aliasghar313
aliasghar313
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : مهر 1389 
تعداد پست ها : 1342
محل سکونت : خوزستان

پاسخ به: دانستني هاي قرآني

منظور از امانت الهی

در این که منظور از این امانت که بر آسمان ها و زمین عرضه گردید چیست،
دیدگاه ها یکسان نیست: به باور برخی، منظور، از این امانت، فرمان ها و هشدارهای خداست که مردم را به انجام آن ها فرمان داده و به دوری جُستن از کارهای ناپسند و ظالمانه هشدار می دهد.


به باور برخی دیگر، منظور مقرّرات و واجباتی است که خدا انجام آن ها را بر بندگان لازم شمرده است.


اما عده ای دیگر چنین نظر دارند که منظورْ امانت های مردم و وفای به عهدها و پیمان هاست و نخستین امانت در تاریخ فرزندان انسان این بود که آدم، خاندان خویش را به هنگام حرکت به سوی مکه، نزد پسرش «قابیل» به امانت سپرد و او نیز به امانت پدر خیانت کرد و خون فرزند او «هابیل» را بر زمین ریخت.
چگونگی عرضه داشتن امانت به آسمان ها و زمین

در این مورد نیز دیدگاه ها متفاوت است:
به باور پاره ای، منظور از عرضه داشتن امانت به آسمان ها و زمین، عرضه داشتن آن به آسمانیان و زمینیان است.
و منظور از عرضه، روشنگریِ این نکته است که رعایت امانت، لازم و ضروری و خیانت در امانت و تباه ساختن آن و نیز ترک فرایض و فرمان های خدا، گناه بزرگی است.


با این بیان، خدا مسؤولیت بزرگ امانت و امانت داری در مورد مقرّرات و قوانین خود را به فرشتگانِ آسمان ها و جنّیان و آدمیان که در زمین و کوه و دشت، بیان فرمود، که فرشتگان، از به دوش کشیدن بارِ گرانِ این امانت و امانت داری و نافرمانی خدا هراسیدند، اما انسان جرأت و جسارت نشان داد.


پس آسمانیان و زمینیان از به دوش کشیدن بار این امانت بزرگ سر باز زدند و حاضر نشدند که با پذیرش آن و آن گاه عدم رعایت مقرّرات امانت داری، و گناه و بیدادی که از این راه به بار خواهد آمد و عذابی که دامانشان را خواهد گرفت، همه را به دوش کشند، بنابراین از پذیرش مسؤولیّت آن هراسیدند.
ولی انسان، بارِ گرانِ این مسؤولیّت را به دوش کشید، راستی که او نسبت به خود به خاطر دست یازیدن به گناه، و به اهمیت این امانت و امانت داری، بسیار ناآگاه است.


برخی گفته اند: منظور از نادانی انسان، آگاهی او به حسّاسیّت و اهمیّت امانت است و نیز این حقیقت که خیانت به آن، انسان را در خور کیفر و عذاب خدا می سازد.


آن گاه در این مورد می افزاید: تفسیرِ درست آیه شریفه همان است که بگوئیم خدا امانت را به اهل آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه داشت نه به خودِ آن ها، چرا که کوه و دشت و آسمان و زمین و یا حشرات و حیوانات، نه دارای خِرد و شعور و قدرت انتخاب و گزینش اند و نه مسؤولیّت و تکلیف؛ و به دوش کشیدن بار امانت نیز به مفهوم عدم رعایت مقرّرات امانت داری است؟
چرا که اصل امانت پذیری و امانت داری را فرشتگان نیز پذیرفته و برای رعایت آن قیام کرده اند.  

دوشنبه 8 خرداد 1391  7:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها