0

ویژه حج

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

تاريخچه مقام ابراهيم (عليه السلام)

مقام ابراهيم

مقام ابراهيم يكى از «آيات بينات» الهى است و نماز طواف نزد مقام، داراى فلسفه عميق اعتقادى، اجتماعى و تاريخى است و به همين دليل در فقه اسلامى به ‏ويژه فقه اماميه، نماز طواف در حج و عمره جز پشت مقام ابراهيم يا نزديك آن پذيرفته نيست؛ چنانكه آيه كريمه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً...(1) بيانگر است و روايات نيز به تبيين و تشريح آن پرداخته و فقهاى عظام بدان فتوا داده‏اند. در اين نوشتار نگرشى گذرا داريم به پيشينه اين سنگ تاريخى و فلسفه نمازِ طواف در جوار مقام و پاره‏اى احكام و ديدگاه‏هاى فقهى آن.

 

مقام و ريشه تاريخى آن

مقام (به فتح ميم) در لغت به ‏معناى محل قيام و جاىِ ايستادن است و در اينجا مقصود همان سنگى است كه ابراهيم خليل (عليه‏السلام) هنگام بناى كعبه بر آن ايستاد و با دستيارى اسماعيل (عليه‏السلام) عَلَم كعبه را برافراشتند و به روايتى، سنگى كه حضرت ابراهيم پس از بناى كعبه بر آن ايستاد و آهنگ حج داد و مردم را فراخواند تا به طواف بيت عتيق بيايند و هنگام ايستادن اثر پاى او بر آن سنگ نقش بست.

آثار و اسناد تاريخى نشان مى‏دهد كه مقام ابراهيم در تاريخ پيشينه‏اى گسست‏ناپذير دارد. جناب ابوطالب عموى گرامى پيغمبر (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) در شعرى به اين موضوع اشاره كرده و مى‏گويد:

و موطى‏ءُ ابراهيم في الصخر رطبة                                                     على قدميه حافياً غير ناعل

«اثر پاى ابراهيم در اين سنگ پابرجاست آنگاه كه با پاهاى برهنه و بدون كفش بر آن ايستاد.»

از برخى روايات استفاده مى‏شود كه مقام ابراهيم (عليه‏السلام) از سنگ‏هاى بهشتى است؛ مانند «حجرالأسود» و «حَجَر بنى‏اسرائيل» و در برخى روايات آمده است كه چون آدم (عليه‏السلام) به بناى كعبه مأمور شد، كوه ابوقبيس صدا زد: «اى آدم، امانتى نزد من است، يكى حجرالأسود و ديگرى مقام ابراهيم و آدم آن دو را گرفت و در موضع خود در ديوار كعبه نهاد.»

مشخصات مقام

مقام ابراهيم، آنگونه كه توصيف كرده‏اند، سنگى است از نوع مرمر، به رنگ سفيد مايل به زردى و سرخى، به شكل مكعب، با مساحت حدود يك ذراع در يك ذراع (حدود 40 × 40 سانتى‏متر و يا 36 × 36 سانتى‏متر) با ارتفاع بيست سانتى‏متر كه با پوشش از ورق طلاى خالص اطراف آن بسته شده و جاى دو پا در وسط آن ديده مى‏شود كه بر اثر تماس دست زائران، اثر دقيق پاها و انگشتان آن مشخص نيست و تنها دو حفره بر جاى مانده است.

اين سنگ بر پايه‏اى از سنگ مرمر با قطر 36 سانتى‏متر قرار گرفته و با اتصالاتى از طلا بدان مهار گرديده است. مقام در داخل مقصوره‏اى از شيشه، از نوع كريستال قرار گرفته و بالاى آن قبه‏اى كوچك است و هلالى بر فراز آن نصب گرديده است. ارتفاع اين بنا از كف زمين به سه متر بالغ مى‏گردد. مقام در ضلع شرقى كعبه، تقريباً مقابل درِ كعبه مستقر است و كسى‏ كه رو به مقام بايستد كعبه و درِ خانه را پيش روى دارد. مقام ابراهيم عليه‏السلام مورد توجه و احترام عمومى زائران از هر فرقه و مذهب مى‏باشد. هر چند در مورد نماز پشت مقام اختلاف نظريه‏هاى فقهى وجود دارد.

 

پيشينه مقام ابراهيم (عليه السلام)

هر يك از مشاعر و مناسك حج را پيشينه‏اى است كه نشان مى‏دهد رمز و راز اين مشاعر و مناسك، فراتر از آن چيزى است كه در بدو امر جلب نظر مى‏كند؛ از اين‏رو خداوند حج را مشتمل بر «آيات بينات» خوانده است: فِيهِ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ مَقَامُ إِبْرَاهِيمَ...(2) از جمله اين آيات روشن و روشنگر، مقام ابراهيم است كه تخصيص به ذكر داده شده. مقام هر چند به ‏ظاهر بيش از قطعه ‏سنگى نيست كه اثر پاى انسانى بر آن نقش بسته است، اما از نظر تاريخى اين سنگ ويژگى خاص دارد و از آن مهمتر بُعد معنوى آن است كه با اين آيات نمادين تبيين مى‏گردد.

نقطه آغازينِ مقام، چنانكه در روايتى از امام صادق عليه‏السلام نقل شده، بدين‏گونه است: «هنگامى كه خداوند به ابراهيم وحى كرد اعلام حج كند، سنگى را كه جاى پاى ابراهيم بر آن است، گرفت و در كنار خانه كعبه، درست مقابل موضع كنونى مقام نهاد و بر آن ايستاد و با صداى بلند فرمان الهى را اعلام نمود و همين ‏كه ابراهيم لب به سخن گشود، آن سنگ تحمل وى را نداشت و دو پاى او در آن فرو رفت. سپس ابراهيم پاى خود را به سختى از آن سنگ بيرون كشيد. با مرور زمان، وقتى ازدحام مردم موجب مشقت و زحمت زائران بيت شد، آن سنگ را از جاى پيشين به محل كنونى (با فاصله 26 ذراع و نيم، تقريباً سيزده متر، از خانه كعبه) منتقل كردند تا مطاف براى زائران خلوت شود و بدينگونه بود تا خداوند حضرت محمد (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) را به رسالت برانگيخت و آن حضرت مقام را به همان محلى برگرداند كه ابراهيم نهاده بود و بدينگونه بود تا پيامبر رحلت نمود و در زمان ابوبكر و اوايل خلافت عمر نيز بدين منوال بود تا اين ‏كه عمر دستور داد به جهت ازدحام زائران مقام به ‏جاى قبلى برگردانده شود... .»(3)

از برخى روايات استفاده مى‏شود كه مقام ابراهيم (عليه‏السلام) از سنگ‏هاى بهشتى است؛ مانند «حجرالأسود» و «حَجَر بنى‏اسرائيل»(4) و در برخى روايات آمده است كه چون آدم (عليه‏السلام) به بناى كعبه مأمور شد، كوه ابوقبيس صدا زد: «اى آدم، امانتى نزد من است، يكى حجرالأسود و ديگرى مقام ابراهيم و آدم آن دو را گرفت و در موضع خود در ديوار كعبه نهاد.»(5)

 

پي‌نوشت‌ها:

1. بقره: 125 .

2. آل‏عمران: 97 .

3. علل‏الشرايع، ص423 .

4 . تفسير عياشى، به نقل از مقاله ميقات عربى، شماره 9، ص192 .

5 . ميقات عربى، همان، از قصص‏الأنبياى قطب راوندى.

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

مقام ابراهيم نماد قيام لله‏

مقام ابراهيم

از آيه كريمه: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلّىً... .(1) استفاده مى‏شود، محل نماز طواف بايد از مقام ابراهيم اتخاذ شود و آيه كريمه با كاربرد ... مِنْ مَقامَ إبْراهيمَ ... بيش از اين بيان نمى‏كند كه محل نماز بايد برگرفته از مقام ابراهيم باشد. و بدين ترتيب مقام در نماز طواف موضوعيت پيدا مى‏كند، در هر جا كه قرار گرفته باشد، خواه در جوار كعبه؛ مانند گذشته و چه با فاصله كعبه مانند زمان حاضر. همانگونه كه حضرت صادق عليه‏السلام براى اثبات خلفيت به همين آيه مباركه استناد كرده است:

«لَيْسَ لاِءَحَدٍ أَنْ يُصَلِّيَ رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ إِلاَّ خَلْفَ الْمَقَامِ لِقَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ: ... واتّخِذُوا مِنْ مَقامِ إبراهِيمَ مُصلًّى... فَإِنْ صَلَّيْتَهُمَا فِي غَيْرِهِ فَعَلَيْكَ إِعَادَةُ الصَّلاةِ»(2) ؛ «براى احدى جايز نيست دو ركعت نماز طواف را جز پشت مقام ابراهيم بخواند، به دليل گفتار خداوند بزرگ: از مقام ابراهيم نمازگاه برگزينيد، پس اگر در غير اين مكان، اين نماز را خواندى بايد آن را اعاده كنى.»

براى احدى جايز نيست دو ركعت نماز طواف را جز پشت مقام ابراهيم بخواند، به دليل گفتار خداوند بزرگ: از مقام ابراهيم نمازگاه برگزينيد، پس اگر در غير اين مكان، اين نماز را خواندى بايد آن را اعاده كنى.

و امّا دليل بر اين ‏كه «خلف مقام هر كجا قرار گرفته باشد» براى نماز موضوعيت دارد، روايتى است كه كلينى از ابراهيم بن ابى محمود نقل كرده كه گفت: از حضرت رضا (عليه‏السلام) پرسيدم: آيا دو ركعت نماز طواف را پشت مقام ابراهيم، همين جايى كه امروزه قرار دارد، بخوانم يا جايى كه در زمان پيامبر خدا (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) قرار داشته است؟ حضرت در پاسخ فرمود: همان‏ جايى كه امروزه قرار دارد؛ «قُلْتُ لِلرِّضَا عليه‏السلام : أُصَلِّي رَكْعَتَيْ طَوَافِ الْفَرِيضَةِ خَلْفَ الْمَقَامِ حَيْثُ هُوَ السَّاعَةَ أَوْ حَيْثُ كَانَ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، قَالَ: حَيْثُ هُوَ السَّاعَةَ.»(3)

 

مقام ابراهيم نماد قيام لله‏

از بعد فقهى مسأله كه بگذريم، فلسفه اين حكم نيز شايان تأمل است، مناسك حج سراسر تكرار و تمرينى است از آنچه ابراهيم خليل (عليه‏السلام) و خاندان او، چهار هزار سال قبل در اين مكان مقدس تاريخى، با تأسيس امّ‏القراى اسلام و بناى كعبه، قبله موحدان، انجام داده‏اند، از طواف و نماز و زمزم و صفا و مروه گرفته تا عرفات و منا و قربانى و رمى جمرات و ديگر اعمال و مناسك كه هر يك تذكارى است از خاطرات ابراهيم و اسماعيل و هاجر كه در جوار بيت عتيق بنيان مكتب توحيد را نهادند و نسلى را پى‏افكندند تا در آينده جهان، پرچمدار آيين جهانى توحيد در لواى شريعت والاى احمدى (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) باشند و ادامه دهند: سيره و سنت ابراهيم و خاندانش را كه در آن كوير سوزان و وادى انقطاع، از هرچه جز خدا بود دل بريدند تا «امامت» خلق را به عهده گيرند و شايسته حمل بار امانت الهى شوند و از آنچه رنگ شرك و طغيان و جهل و جور است تبرّى جويند.

راز اين ‏كه به نماز پشت مقام ابراهيم تأكيد شده، همانا تأسى به خليل‏الله‏ و قدم جاى قدم او نهادن است. البته نه ‏تنها در اين نماز بلكه در همه عرصه‏هاى حيات توحيدى. قيام در مقام ابراهيم در حقيقت «قيام لله‏» است؛ يعنى: بپا خاستن براى خدا و استقامت در راه تحقق آيين توحيد و نفى شرك و ستم و طغيان در هر عصر و براى هر نسل و اين قيام تا بدانجا اهميت يافت كه وارث ابراهيم خاتم‏النبيين (صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) مأمور شد مردم را به يك موعظه اندرز دهد و آن قيام لله‏ِ بود:

راز اين ‏كه به نماز پشت مقام ابراهيم تأكيد شده، همانا تأسى به خليل‏الله‏ و قدم جاى قدم او نهادن است. البته نه ‏تنها در اين نماز بلكه در همه عرصه‏هاى حيات توحيدى. قيام در مقام ابراهيم در حقيقت «قيام لله‏» است؛ يعنى: بپا خاستن براى خدا و استقامت در راه تحقق آيين توحيد و نفى شرك و ستم و طغيان در هر عصر.

 قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لله‏ِِ...(4) به عبارت ديگر: حج كه حركتى است پر راز و رمز و پيام خود را با حركت و سكون بيان مى‏دارد و با شيوه نمادين ابلاغ مى‏كند دعوت به قيام است همانگونه كه كعبه مشرّفه «قياماً لِلنّاس» و عامل پابرجايى مردم است و قيام در مقام ابراهيم تذكارى است از قيام و پايدارى بانى كعبه توحيد و قبله موحدان كه در عصر تاريك بت‏گرى و بت‏گرايى، قهرمانانه بر بت‏هاى صامت و متحرك شوريد و آتش نمرودى را در اين راه به جان خريد و خانه توحيد را بنيان نهاد و در يك آزمايش بزرگ و عارفانه و با قربان كردن اسماعيل، اوج شيدايى در برابر معبود را متجلّى ساخت و اين درسى شد براى همه رهروان توحيد و سالكان راه ابراهيم كه چگونه براى خدا قيام كنند و در توحيد ذوب شوند و از آنچه رنگ شرك و دوگانه‌پرستى دارد بگريزند تا امام خلق باشند! پس حج ابراهيمى بدون قيام پشت سر ابراهيم خليل عليه‏السلام و نهادن قدم جاى قدم آن قهرمان توحيد مفهوم ندارد. جالب آن‏كه فقه شيعه نماز در مقام ابراهيم را به استناد صريح آيه كريمه قرآن و روايات صحيح الزامى مى‏داند و اين دقيقاً با فرهنگ تشيع همخوانى دارد كه ولايت و برائت را در درون مى‏پرورد و قيام براى خدا و استقامت در برابر طاغوت‏هاى هر زمان و پرخاشگرى در برابر ستمگران را در متن تعاليم خود به‏ ويژه در مناسك حج، كه يك عبادت با مفاهيم اجتماعى ـ سياسى است، جاى مى‏دهد.

 

پي‌نوشت‌ها:

1. بقره: 125 .

2 . التهذيب، ج5، ص137 .

3 . تهذيب، ج5، ص135؛ كافى، ج10، ص282 .

4 . سبأ: 46 .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:06 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

v

رازهاي مقام ابراهيم و حجر اسماعيل(عليهماالسلام)

مقام ابراهيم

امام سجاد (عليه السلام) به شبلى فرمود:

«معناى خلف مقام ايستادن و نماز در پشت مقام ابراهيمى خواندن را فهميدى، و انجام دادى؟»

شبلى عرض كرد: نماز خواندم امّا نيت‌هايى را كه شما مى‌فرماييد نداشتم.

فرمود: تو اصلا طواف نكرده‌اى و به مقام ابراهيم نرفته‌اى، چون عمل تو بدون سرّ و روح بوده است.

قرآن فرمود: بعد از طواف، كنار مقام ابراهيم برويد و از آنجا محلّى را براى نماز برگزينيد: «واتَّخِذوا من مقام ابراهيم مصلّى»(1)؛ در پشت مقام ابراهيم نماز بخوانيد و آنجا را به عنوان مصلّى انتخاب كنيد.

در روايات، سخن از خلف مقام ابراهيم است وليكن تعبير قرآن كريم است كه: آن محدوده را به عنوان محل نماز انتخاب كنيد. سرّ اين قيام و اتخاذ مكانى در مقام ابراهيم، اين است كه:

وقتى انسان به مقام ابراهيم مى‌رسد؛ يعنى خدايا! من به جايگاه ابراهيم خليل پا گذاشتم. همانگونه كه خليل گفت: «انى وجّهتُ وجهى لَلّذى فطر السموات والأرض حنيفاً و ما أنا من المشركين.» من هم خليل گونه و ابراهيم گونه به هر طاعتى روى مى‌آورم و از هر معصيتى رو بر مى‌گردانم. كسى كه در حال نماز خضوع، خشوع و خلوص ندارد، به جاى ابراهيم نايستاده است.

«خدايا! در جايى كه ابراهيم (عليه السلام) ايستاده است، من ايستادم»؛ و اين دو حكم دارد: 1ـ حكم ظاهرى 2ـ حكم باطنى. و آن باطن، سرّ اين ظاهر است. ظاهر اين است: طواف كننده در مكانى كه حضرت ابراهيم ايستاد بايستد و دو ركعت نماز بخواند. و اما باطنش آن است كه مكانت را دريابد و در آن مكانت مستقر شود و نمازى چون نماز ابراهيم بخواند. پس دو مطلب هست؛ يكى مربوط به مناسك حج است و ديگرى مربوط به اسرار حج .

آرى، وقتى انسان به مقام ابراهيم مى‌رسد؛ يعنى خدايا! من به جايگاه ابراهيم خليل پا گذاشتم. همانگونه كه خليل گفت: «انى وجّهتُ وجهى لَلّذى فطر السموات والأرض حنيفاً و ما أنا من المشركين.»(2) من هم خليل گونه و ابراهيم گونه به هر طاعتى روى مى‌آورم و از هر معصيتى رو بر مى‌گردانم. كسى كه در حال نماز خضوع، خشوع و خلوص ندارد، به جاى ابراهيم نايستاده است.

بر راهيان آن ديار مقدس است كه وقتى كعبه را طواف مى‌كنند، لحظه به لحظه و قدم به قدمِ آن مواقف را گرامى بدارند؛ چرا كه در آنجا انبيا و  اوليا گام نهاده‌اند.

كسانى كه با اسرار حج آشنا نيستند و معلوم نيست كه با چه مالى به مكه مى‌روند و در آنجا با چه مقالى سخن مى‌گويند، اينها اطراف كعبه‌اى مى‌گردند كه مشركين هم آن را زياد طواف كرده‌اند، كه نماز آنها عندالبيت «مكاءاً و تصدية» بوده است؛ افراد تبهكار هم دور اين كعبه بسيار گشته‌اند. آنگاه كه اين كعبه بتكده بود، بت پرستان هم زياد دور اين كعبه مى‌گشتند.

كسانى كه با اسرار حج آشنا نيستند و معلوم نيست كه با چه مالى به مكه مى‌روند و در آنجا با چه مقالى سخن مى‌گويند، اينها اطراف كعبه‌اى مى‌گردند كه مشركين هم آن را زياد طواف كرده‌اند، كه نماز آنها عندالبيت «مكاءاً و تصدية» بوده است؛ (و ما كان صلوتهم عند البيت الاّ مُكاءاً و  تصديةً.)(3) افراد تبهكار هم دور اين كعبه بسيار گشته‌اند. آنگاه كه اين كعبه بتكده بود، بت پرستان هم زياد دور اين كعبه مى‌گشتند. در دوران جاهليت نيز دور اين كعبه را تعداد بسيارى گشته‌اند. تنها كسانى كه با اسرار حج آشنايند، مى‌بينند كه به جاى انبيا و ائمه (عليهم السلام) گام نهاده‌اند كه اينان مخلصين هستند و وسوسه‌هاى شيطان در آنها اثر نمى‌كند.(4) خاطرات شيطانى در صحنه‌هاى نفس آنها راه پيدا نمى‌كند. دسيسه‌هاى بيگانگان نيز در مرزهاى فكرى آنان نفوذ ندارد.

شبلى و امثال او، از كسانى بوده‌اند كه به مناسك و احكام حج آشنايى داشته و به آن عمل كرده‌اند ليكن زيارت بى روح، مثل ترك زيارت است.

 

حِجر اسماعيل

حجر اسماعيل، قبله نيست ولى مطاف است. هاجر (سلام الله عليها) و بسيارى از انبيا (عليهم‌السلام) در آنجا دفن شده‌اند و به احترام قبر هاجر و انبيا، حجر اسماعيل مطاف قرار داده شده است.(5)

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ بقره: 125.

2ـ انعام: 79.

3ـ انفال: 35 .

4 ـ حجر: 40 .

5ـ بحارالانوار، ج12، ص117 ـ 79 .

 

منبع:

برگرفته از كتاب عرفان حج، آية الله جوادي آملي .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

اسرار صحراي عرفات

صحراي عرفات

امام سجاد (عليه السلام) در حديثي، اسرارِ اعمال مختلف حج را به شبلى آموخته‌اند؛ از جمله اسرار، اسرار روز عرفه است. به طور معمول شخص حج‌گزار در روز ترويه (روز هشتم ذيحجّه) احرام مى‌بندد كه شب نهم را در سرزمين عرفات بماند تا آن وقوف لازم را كه روز نهم مى‌باشد، درك كند. روز نهم را، از زوال خورشيد (ظهر)، بايد در سرزمين عرفات بماند و در شب دهم از عرفات به مشعر كوچ نموده و در آنجا بيتوته كند و روز دهم بعد از طلوع آفتاب، از مشعر به طرف منا حركت و كوچ كند. آنگاه كه وارد سرزمين منا شد، قربانى، حلق و رمى جمرات مى‌كند. سرّ حج در اين نيست كه انسان، اعمال ظاهرى را ـ چه واجب و  چه مستحب ـ انجام دهد.

اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) فرمودند: مى‌دانيد وقتى زائر و انسان حج‌گزار احرام بست، چرا بايد به عرفات رود و بعد بيايد كعبه را طواف كند؟ براى آن كه عرفات خارج از مرز حرم است و اگر كسى ميهمان خدا است، ابتدا بايد به بيرون دروازه رود و آنقدر دعا و ناله كند تا لايق ورود به حرم شود بعد در عرفات، هم شب و هم روز، به خصوص روز عرفه، دعاى مخصوصى است. و دعا جزء فضائل برجسته و وظائف مهم روز عرفه در سرزمين عرفات است؛ چرا كه اگر كسى روز نهم ذيحجّه در عرفات نباشد نيز از فضائل برجسته آن روز، خواندن دعاى عرفه سالار شهيدان حسين بن على (عليهماالسلام) مى‌باشد.(1)

اميرالمؤمنين (سلام الله عليه) فرمودند: مى‌دانيد وقتى زائر و انسان حج‌گزار احرام بست، چرا بايد به عرفات رود و بعد بيايد كعبه را طواف كند؟ براى آن كه عرفات خارج از مرز حرم است و اگر كسى ميهمان خدا است، ابتدا بايد به بيرون دروازه رود و آنقدر دعا و ناله كند تا لايق ورود به حرم شود بعد در عرفات، هم شب و هم روز، به خصوص روز عرفه، دعاى مخصوصى است.

زائر ابتدا بايد در خارج از محدوده حرم، آنقدر دعا كند و خود را تزكيه و تطهير نمايد تا لايق ورود به مرز حرم شود؛ از اين جهت گفته‌اند كه قبل از طواف، بايد به بيرون دروازه؛ يعنى عرفات رود؛ مثل اين كه اگر ميهمانى بخواهد بر بزرگى وارد شود، اول بايد در قسمت ورودى در؛ اجازه ورود بگيرد آنگاه به محضر وارد شود. حاجيان در روز نهم، به سرزمين عرفات مى‌روند، در آنجا تضرّع مى‌كنند، دعا مى‌خوانند و اجازه ورود به حرم را از خدا مسألت مى‌كنند آنگاه كه لياقت يافتند، وارد محدوده حرم مى‌شوند.

 

عرفات پنج سرّ دارد كه در حديث شبلى آمده است:

1ـ وقوف در عرفات به اين معنا است كه انسان به معارف الهى واقف، عارف و آگاه شود. بداند كه خداوند به همه نيازهاى او واقف است و براى رفع همه نيازمندي‌هاى او توانا است. خود را به خدا بسپارد و احساس كند كه بنده او و محتاج به او است تا تنها او را اطاعت كند. اگر بنده‌اى مطيع و پيرو خدا شد، از همه چيز و همه كس بى نياز است؛ چرا كه سرمايه وسيله هر بى نيازى است (و طاعتهُ غِنًى.)(2) پس كسى كه در عرفات ايستاده، بايد از معرفت طرفى ببندد.

2ـ بايد عارف بشود كه ذات اقدس الهى به صحيفه قلب او و به درون او و رمز و راز او آگاه است، زائر بايد در سرزمين عرفات آيه شريفه: «و ان تجهر بالقول فانّه يعلم السرّ و أخفى»(3) را درك كند.

خداوند متعال مى‌فرمايد: پروردگار شما، از هر كارى كه انجام مى‌دهيد، از هر چرخى كه مى‌زنيد و از هر سرّى كه در درون خود داريد، آگاه و مستحضر است. حرف آشكار و راز نهانى شما را مى‌داند و آنچه را كه پوشيده است و حتّى احياناً براى خود شما روشن نيست و بطور ناخودآگاه در زوايا و شيار مغز و قلب و روح شما عبور مى‌كند مى‌داند.

خلاصه آن كه انسان بايد عارف شود كه خداوند متعال بر صحيفه قلب او احاطه كامل دارد. اگر آدمى بداند كه قلب او در محضر و در مشهد حق است، همانطورى كه گناه با زبان، دست و پا مرتكب نمى‌شود، گناه خيالى و فكرى هم نخواهد داشت و آرزوهاى باطل به خود راه نخواهد داد. همانگونه كه حرف باطل بر لب ندارد و به كسى بد نمى‌گويد، بدىِ كسى را در دل نيز نمى‌طلبد. و بالاخره همانگونه كه بدن خود را تطهير مى‌كند، قلبش را نيز از خاطرات آلوده پاك مى‌سازد.

انسان بايد عارف شود كه خداوند متعال بر صحيفه قلب او احاطه كامل دارد. اگر آدمى بداند كه قلب او در محضر و در مشهد حق است، همانطورى كه گناه با زبان، دست و پا مرتكب نمى‌شود، گناه خيالى و فكرى هم نخواهد داشت و آرزوهاى باطل به خود راه نخواهد داد. همانگونه كه حرف باطل بر لب ندارد و به كسى بد نمى‌گويد، بدىِ كسى را در دل نيز نمى‌طلبد. و بالاخره همانگونه كه بدن خود را تطهير مى‌كند، قلبش را نيز از خاطرات آلوده پاك مى‌سازد.

3ـ شايسته است كسى كه در سرزمين عرفات بسر مى‌برد، از جبل الرّحمه بالا رفته و دعاى خاص آن را بخواند. سالار شهيدان حسين بن على (عليهماالسلام) در قسمت چپ آن كوه رو به كعبه ايستاد و آن دعاى معروف را خواند. راز و سرّ بالا رفتن از جبل الرّحمه، اين است كه بداند خداوند متعال بر هر زن و مرد مؤمن رؤوف و رحيم است. ولىّ هر مرد و  زن مسلمان است. گرچه ولايت خداوند متعال تكوينى است و او ولىّ كلّ است؛ «هنا لك الولاية لله الحق»(4) و اگر چه رحمت خداوند متعال فراگير است؛ «رحمتى وسعت كلّ شىء»، اما آن، ولايت و رحمت عامّ است و در كنار اين ولايت و رحمت عامه، رحمت خاصّ و ويژه نيز دارد كه براى همه نيست؛ «رحمتى وسعت كلّ شىء، فسأكتبها للّذين يتّقون»(5) در بخش اول آيه مشخص فرمود كه رحمتش فراگير است؛ (رحمتى وسعت كلّ شىء) و در بخش دوّم بيان كه رحمتش به سود متّقين است (فَسَأكتبها لِلذينَ يَتَّقوُن) فرمود: بر خود لازم كرده‌ام كه رحمت خاص را شامل متّقين سازم؛ چرا كه «كتَبَ ربّكم على نفسه الرحمة»(6)؛ خداوند متعال رحمت را بر خود لازم كرده است. از مجموع دو آيه، استفاده مى‌شود كه خداوند متعال بر خود لازم كرده است رحمت خاص را به پرهيزكاران دهد.

بالاى جبل الرحمه رفتن آدمى را به اين سرّ و راز و رمز، آشنا و عارف مى‌كند(7) كه خداوند متعال رحمت و ولايت خاصّى دارد بر مرد و زن با ايمان و مسلمان. طبيعى است كه وقتى به اين سرّ مزيّن شد، نسبت به زن و مرد مؤمن رحمت خاص دارد و به آنان ولايت مخصوص پيدا مى‌كند و  در رفتار، گفتار و نوشتار خود، اين سرّ را پياده مى‌كند.

4ـ در سرزمين عرفات، منطقه‌اى است به نام «نَمِره» كه با علامت‌هايى مشخص شده است. فرزند رسول خدا بر تخته سنگى از اين كوه ايستاده و خطبه معروف عرفات را خواندند. در اين كوه قبّه‌اى بنام قبه حضرت آدم قرار دارد كه نماز گزاردن در آنجا مكروه است و حسين بن على (عليهماالسلام) در دامنه اين كوه دعاى عاليه مضامين روز عرفه را با چشمى اشكبار خواندند. (فاكهى، اخبار مكه). به فرموده امام سجاد (عليه السلام) وقتى به اين منطقه از عرفات رسيديد، راز و رمزش اين است كه بگوييد:

«خدايا! به چيزى(8) امر نمى‌كنم مگر آن كه قبلا خودم به آن عمل كنم و مؤتمر باشم و  از چيزى نهى نمى‌كنم مگر آن كه قبلا خودم از آن منزجر باشم.»

راز و سرّ بالا رفتن از جبل الرّحمه، اين است كه بداند خداوند متعال بر هر زن و مرد مؤمن رؤوف و رحيم است. ولىّ هر مرد و  زن مسلمان است. گرچه ولايت خداوند متعال تكوينى است و او ولىّ كلّ است؛ «هنا لك الولاية لله الحق.»

هر انسان مسلمانى وظيفه دارد امر به معروف و نهى از منكر كند. امر به معروف و نهى از منكر، يك حكم فقهى دارد و يك سرّ. حكم فقهى آن، اين است كه عالم به حكم شرعى، اگر ديد كسى از روى علم و آگاهى و از روى قصد و عمد حكمى را رعايت نمى‌كند، بايد او را راهنمايى كند. بديهى است امر به معروف و نهى از منكر غير از تعليم، موعظه و ارشاد است.(9)

امر به معروف و نهى از منكر جنبه ولايت و امريّت دارد، گرچه ممكن است در بعضى از موارد، مصداق تعليم، ارشاد و يا موعظه قرار گيرد وليكن حقيقت امر به معروف و نهى از منكر از عناوين ياد شده جدا است.

در امر به معروف و نهى از منكر لازم نيست خود انسان درون پاك داشته باشد و يا متّصف به عدالت گردد. عدالت شرط امر به معروف و نهى از منكر نيست بلكه علم، آگاهى و احتمال تأثير، از شرايط آن مى‌باشد. اما با اين همه، در سرزمين عرفات راز و رمز امر به معروف و نهى از منكر، به عدالت برمى‌گردد؛ يعنى انسانى كه آمر است بايد قبلا مؤتمِر باشد. انسانى كه ناهى و زاجر است قبلا بايد منتهى و منزجر باشد و بگويد: خدايا! آنچنان توفيقى بر من عنايت كن كه هر چه را به ديگران، به عنوان «امر به معروف» امر مى‌كنم، ابتدا خود بدان عمل كرده باشم و از امر و نهى مى‌گويند گناه انجام نشود اما در موعظه اهتمام بر اين است كه انجام دهنده گناه و تارك فريضه هدايت شود.

بنابراين امر به معروف و نهى از منكر متوجه «قبح فعلى» است و ارشاد و موعظه متوجه «قبح فاعلى» است.

5ـ منطقه وسيعى است در عرفات كه با علامت‌هاى خاصّى به عنوان «نَمِرات» مشخص شده است. حضرت سجاد(عليه السلام) فرمود: روز نهم كه وارد سرزمين عرفات شدى و به اين منطقه وسيع رسيدى، سرّش آن است كه آگاه باشى اين سرزمين، سرزمينِ شهادت، معرفت و عرفان است و مى‌داند كه چه كسانى بر روى آن گام مى‌نهند و با چه انگيزه‌اى آمده‌اند و با چه انگيزه‌اى برمى‌گردند! گذشته از آن كه خدا و فرشتگان هم شاهدند. خداوند ـ تعالى ـ اين منطقه و اين سرزمين را شاهد اعمال شما قرار داد؛ بطورى كه خوب مى‌داند شما چه مى‌كنيد. زمين‌هايى كه زير پاى زائران بيت خداوندى است، كاملا مشخص است كه زائر، حاجى و معتمر به چه نيّت آمده و با چه نيّت باز مى‌گردد.

 

پي‌نوشت‌ها:

1ـ كافى، ج4، ص224/ وسائل الشيعه، طبع جديد، ج11، ص225/ شعب الايمان، ج3، ص468 .

2ـ دعاى كميل .

3ـ طه: 7 .

4ـ كهف: 44 .

5 ـ اعراف: 156.

6ـ انعام: 54 .

7ـ جبل الرّحمه، تقريباً در انتهاى عرفات قرار دارد به طول تقريبى 300 متر و مستقل و از كوه‌هاى اطراف مى‌باشد. بر بالاى اين كوه نمازگاه ابراهيم (عليه السلام) و پيامبر (صلي الله عليه و آله) بوده است.

8 ـ اصول كافى، ج4، ص245.

9ـ فرق بين «امر به معروف و نهى از منكر» و «موعظه و ارشاد» آن است كه حوزه مأموريت امر به معروف و نهى از منكر «عمل» است و حوزه مأموريت موعظه و ارشاد «انجام دهنده عمل».      

    

منبع:

برگرفته از كتاب عرفان حج، آية‌الله جوادي آملي .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

سر تراشیدن و راز آن

سر تراشيدن در حج

موى سر، به حسب ظاهر، جمال و زیبایى انسان است. اگر كسى موى سر شخصى را به اجبار بتراشد، زیبایى‌اش را از او گرفته است و باید دیه بپردازد.

ابن ابى العوجاء در مناظره‌اى كه با امام صادق (علیه السلام) داشت،(1) و شكست خورده بازگشت، از او پرسیدند: جعفر بن محمد (علیهماالسلام) را در این مناظره عملى چگونه یافتى؟

گفت: او دریاى علم است! سپس ادامه داد: «كَیفَ وَ هُو ابنُ مَن حَلَقَ رؤوسَ هؤلاء»(2)؛ «او (جعفر بن محمد) فرزند كسى است كه پدرش سرِ همه این مردم را تراشید!»

هیچ كس حاضر نیست موى سر خود را با تیغ بزند، به خصوص جوانان، اما وقتى وارد سرزمین منا مى‌شود، این جمال را هم، كه برایش ارزش بسیار قائل است، در پاى فرمان آن جمیل محض، نثار مى‌كند.

در میان عرب، بسیار دشوار بوده است كه موهاى سر خود را تیغ بزنند اما از آن هنگام كه فرمان وحى را توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدند براى رضاى خدا از این جمال ظاهرى و صورى هم دل بریدند.

راز سر تراشیدن، این است كه انسان هرگونه غرور و كبر و نخوت و منیّت را از سرش به دَر كند، و خود را از هر معصیتى تطهیر و تنظیف نماید.

امام سجاد (علیه السلام) به شبلى فرمود: آیا هنگام تراشیدن سر و رمى جمرات و قربانى كردن این اسرار را در نظر داشتى یا نه؟

عرض كرد: نه.

فرمود: گویا به منا نرفته‌اى و احكام آن را انجام نداده‌اى.

این گویاهایى را كه امام سجاد(علیه السلام) فرمودند؛ گویا طواف نكردى، گویا در مقام ابراهیم نماز نخواندى، گویا آب زمزم را ننوشیدى و اشراف نكردى، گویا سعى بین صفا و مروه نكردى، گویا در عرفات نایستادى، گویا به مشعر نرفتى و ... شبلى را به شدّت متأثّر كرد به طورى كه سال بعد موفّق شد حجّى را با دستورات امام سجاد (سلام الله علیه) انجام دهد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1ـ وافى، كتاب الحج، باب ابتلاء الخلق و اختبارهم بالكعبه، ج2، ص34/ احتجاج طبرسى، ج2، ص71.

2ـ احتجاج طبرسى، ص173 .

 

منبع:

برگرفته از كتاب عرفان حج، آیة‌الله جوادی آملی .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

اسرار تلبيه و مراتب آن

مقام ابراهيم

لبيك گفتن در حال احرام نيز به اين معناست كه:

«خدايا! من هر چه كه حق اسـت، به آن گويا هستم و از هر چه كه باطـل است زبانـم را مى‌بنـدم.» لبيك گفتـن، تطهير زبـان است از هر چـه كه معصيت است.

زبان قليل الجِرم و كثير الجُرم است. جِرم آن كوچك و جُرمش زياد است. گناهان فراوانى به وسيله زبان انجام مى‌گيرد؛ از انكار لسانى تا مسأله غيبت، تُهمت، دروغ، افترا، مسخره كردن و ... .

راز لبيك گفتن اين است كه: «خدايا! از اين لحظه متعهّد مى‌شوم هر چه را كه طاعت تو است بر زبان جارى كنم و از هر چه كه معصيت است زبانم را ببندم.»

شهادت دروغ معصيت است انسان مُحرِم و حج‌گزار هرگز شهادت دروغ نمى‌دهد، غيبت نمى‌كند، دروغ نمى‌گويد، تهمت نمى‌زند، كسى را با زبان مسخره نمى‌كند و در هنگام داد و ستد، خلاف نمى‌گويد. زبان زائر بيت الله، زبان طاهر است.

سرّ لبيك گفتن، زبان به اطاعت گشودن و براى هميشه از معصيت بستن است، آن هم نه تنها در محدوده محور حجّ و عُمره، كه براى هميشه.

مرز حرم(1) در بخشى از قسمت‌ها بيشتر از مرز مكّه است. ورود غير مسلمان و مسلمان غير مُحرم به آنجا جايز نيست، مگر آن كه كسى اهل مكه باشد و مكرّر بخواهد به آنجا رفت و آمد كند يا كسى كه از مُحرم شدنش هنوز يك ماه نگذشته است و مى‌خواهد دوباره از مرز حرم خارج شود و به آن بازگردد. تنها چند مورد خاص است كه استثنا شده و كسى حق ندارد بدون احرام وارد مرز حرم شود.

لبيك گفتن در حال احرام نيز به اين معناست كه:

«خدايا! من هر چه كه حق اسـت، به آن گويا هستم و از هر چه كه باطـل است زبانـم را مى‌بنـدم.» لبيك گفتـن، تطهير زبـان است از هر چـه كه معصيت است.

امام سجاد (عليه السلام) به شبلى فرمود: «آيا وارد حرم شدى؟ و آنگاه كه وارد مكه شدى، كعبه را زيارت كردى؟

شبلى عرض كرد: آرى.

امام فرمود: «سرّ ورود در حرم اين است: «خدايا! من غيبت و  عيبجويى احدى از ملّت اسلام را نمى‌كنم.»

و آنگاه كه وارد مكّه شدى بايد بگويى: «خدايا! به قصد تو آمدم نه به قصد تجارت يا شهرت و يا سياحت و تفريح و تفرّج.»

 

مراتب و درجات تلبيه

آنان كه به مكه مشرف مى‌شوند و حج يا عمره انجام مى‌دهند و لبيك مى‌گويند، چند گروهند؛ چون ايمان درجاتى دارد و مؤمنان هم طبقات و درجاتى دارند. تلبيه هم مراتبى دارد. همه مى‌گويند لبيك، امّا بعضى اعلان و تقاضا و سؤال انبيا را لبيك مى‌گويند بعضى ديگر دعوتِ الله را.

بعضى‌ها مى‌گويند: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله»؛ يعنى اى كسى كه ما را به الله دعوت كرده‌اى، ما لبيك گفتيم و اجابت كرديم و آمديم. اينها همان گروه اول؛ يعنى متوسّطين از زائران بيت خدا هستند و كسانى هستند كه دعوت ابراهيم خليل را اجابت مى‌كنند. ابراهيم خليل (سلام الله عليه) مردم را به زيارت بيت الله دعوت كرد نه به غير آن.

فرمود: «و أذِّن فى النّاس بالحجّ يأتوك رجالا و على كلّ ضامر يأتين من كلّ فجٍّ عميق.»(2) «اَذان»، اعلام عمومى كردن است به صورت عَلَن و آشكار. اين عده سخنان ابراهيم خليل را مى‌شنوند و همان را جواب مى‌دهند و مى‌گويند: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله.»

فراتر از گروه اوّل، گروه دوم هستند كه دعوت «الله» را مى‌شنوند و به آن پاسخ مى‌گويند.

ذات اقدسِ اله در قرآن كريم فرمود:

«و للهِ على النّاس حِجُّ البَيْتِ من استطاع اليه سبيلا»(3)؛ «از طرف خداوند بر بندگانِ مستطيع، حج واجب است.» مستطيع، نه يعنى كسى كه مالك و مال‌دار باشد. مستطيع؛ يعنى كسى كه بتواند اين سفر را به صورت عادى طىّ كند و بعد هم مشكلى نداشته باشد، خواه مال داشته باشد، خواه به عنوان خدمات يا ميهمان و يا بذلى باشد و امثال آن. انسان مستطيع بايد دعوت خدا را لبيك بگويد. اين زائر بيت الله كه جزء اَوحدىّ از مردان با ايمان است، به خدا پاسخ مثبت مى‌دهد و مى‌گويد:

«لبيك ذا المعارج، لبيك داعياً الى دارالسلام، لبيك مرهوباً مرغوباً اليك، لبّيك لا معبود سواك لبّيك.»

اين تلبيه‌ها نشان مى‌دهد كه زائر بيت الله جواب «خدا» را مى‌دهد نه جواب «خليل خدا» را، گرچه جواب خليل خدا هم جواب خداست. و گرچه جواب خدا بدون جواب خليل خدا نيست. امّا اين شهود عارف زائر بيت الله است كه فرق مى‌كند.

تلبيه‌ها هم يكسان نيست گرچه ممكن است كسى بگويد: «لبّيك ذا المعارج لبّيك» ولكن در حقيقت به «و اذّن فى الناس بالحجّ» لبيك مى‌گويد و دعوت خليل را لبيك مى‌گويد نه دعوت جليل را؛ چون هر اندازه كه انسان در همان مرحله اول پاسخ داده باشد به همان اندازه در مقام ظاهر هم لبيك مى‌گويد. انسان‌ها دو بار لبيك مى‌گويند و اين دو لبيك در طولِ هم هستند و همواره اين دو بار محفوظ است. يك قضيه تاريخى و قضيّة فى واقعه نيست كه گذشته باشد. در قرآن كريم آمده است:

امام سجاد عليه السلام عرض مي‌كرد: خدايا! فقر و تنگدستى مرا به اينجا آورده است. ما چيزى نياورده‌ايم، آمده‌ايم چيزى ببريم.

اگر كسى به اعتماد اعمال خود به زيارت خانه خدا برود؛ ضرر كرده است، چون مال خدا را مال خود پنداشته و خيرات و توفيقات و نعمات الهى را از آنِ خود دانسته است. توفيقاتى كه بايد خداوند متعال را به خاطر عنايت كردن آن ستايش كرد.

«و اِذ أخذ ربّك من بنى آدم من ظهورهم ذُريّتهم و أشهدهم على أنفسهم ألستُ بربّكم قالوا بلى.»(4)

خداوند به رسول خود فرمود: گرچه اين آيه شريفه، مخاطب پيامبر خدا است ولكن در حقيقت همه انسانها را خطاب قرار داده است كه: به ياد آوريد آن صحنه ميثاق‌گيرى را كه ما از شما تعهد گرفتيم و حقيقت خودتان را به شما نشان داديم. شما ربوبيّت ما را فهميديد و عبوديّت خود را هم مشاهده كرديد و گفتيد: «بَلى». در جواب خدا كه فرمود: «آيا من ربّ شما نيستم؟» گفتيد: «آرى ربّ ما هستى.»

اين يك صحنه بود كه خداوند بندگان را به مشاهده آن كشيد و صحنه

دوّم زمانى بود كه ابراهيم خليل (سلام الله عليه) از طرف ذات اقدس اله مأمور شد تا اعلان حج كند و به مردم دستور داد كه به حج بياييد ابراهيم (سلام الله عليه) بالاى كوه ابوقبيس رفته، دستور پروردگار را اعلام كرد كه: «از هر راهى كه هست، به زيارت بيت خدا مشرف شويد.» مرد و زنِ جهان بشريت كه در اصلاب پدرانشان بودند، همگى لبّيك گفتند. اين صحنه لبيك گويى به دعوت خليل، مشابه صحنه لبيك گويى دعوت خداوند متعال است در جريان عالم ذرّ و ذرّيه. همانطورى كه آن صحنه الآن هم هست، صحنه تلبيه دعوت خليل حقّ نيز الآن هست. اينها كه قضيّه تاريخى نيستند، چون سخن از ذرّات ريز و صلب و رَحِم نيست، سخن از فطرت و روح است.

در حقيقت ارواح بشر و فطرت‌هاى آنها پاسخ مثبت دادند هم به دعوت خدا و هم به دعوت خليل خدا . آنها كه در دعوت خليل خدا، خليل را ديدند، در هنگام لبيك هم مى‌گويند: «لبّيك داعى الله، لبّيك داعى الله» و آنان كه در هنگام تلبيه به اعلان حضرت خليل، صاحب اصلى و ذات اقدس اله را مشاهده كردند، در هنگام تلبيه مى‌گويند: «لبّيك ذا المعارج لبّيك لبّيك مرهوباً مرعوباً اليك لبّيك، لبّيك لا معبود سواك لبّيك، لبّيك لا  شريك لك لبّيك»(5) و مانند آن.

اين دو نوع پاسخ دادن، دو نوع آگاهى داشتن و عبادت كردن، در بسيارى از مسائل دينى مطرح است؛ مثلا افراد عادى كه قرآن را تلاوت مى‌كنند، براى آنها مطرح نيست كه اين سخنان را از چه كسى مى‌شنوند. امّا مؤمنانى كه اهل معنا و اهل دل هستند، قرآن را طورى قرائت مى‌كنند كه گويا دارند از وجود مبارك پيامبر (صلي الله عليه و آله) اين كلمات را تلقّى مى‌كنند. و  گويى دارند از خود پيامبر مى‌شنوند.

آنها كه اوحدىّ از اهل قرائت و معرفت هستند به گونه‌اى قرآن را قرائت مى‌كنند كه گويا دارند از خدا مى‌شنوند. درباره امامان شيعه (عليهم السلام) وارد شده است كه آن بزرگواران هنگام نماز وقتى حمد را قرائت مى‌كردند، بعضى از كلمات را آنقدر تكرار مى‌كردند كه گويا از خود خدا مى‌شنوند!(6)

در آيه شريفه «و اِن أحدٌ من المشركين استجارك فأجرهُ حتى يسمع كلام الله»(7) نيز اين دو مطلب هست. بعضى كه در محضر رسول خدا قرار مى‌گرفتند، قرائت پيامبر را طورى مى‌شنيدند كه گويا از خداوند متعال تلقى مى‌كنند و مى‌شنوند چون اين كتاب براى همه نازل شده است. منتهى كسى كه مستقيماً دريافت كرد و گيرنده وحى است، شخص پيامبر است ولا غير.

«أنزلناه اليك الذِّكر لتبيّن لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيْهم ...»(8) قرآن كريم هم «انزال» به طرف پيامبر است و هم «تنزيل» به طرف مردم. براى مردم هم نازل شده است و مردم هم گيرندگان كلام خدا هستند. منتهى به وساطت رسول گرامى خدا. بنابر اين گروهى مى‌توانند به جايى برسند كه هنگام تلاوت قرآن كريم به گونه‌اى باشند كه گويا اين كلمات را از ذات اقدس اله استماع مى‌كنند. در مسأله تلقّى سلام هم همينطور است، ذات اقدس اله بر مؤمنان صلوات و سلام دارد كه: «هو الذى يُصلّى عليكم و ملائكتهُ ليخرجكُم مِنَ الظُّلمات الى النُّور»(9)، «سلامٌ على موسى و هارون»(10)، «سلامٌ على نوح فى العالمين»،(11) اين سلام مخصوص حضرت نوح است؛ زيرا در سراسر قرآن اين تعبير فقط يك جا آمده است، آن هم درباره نوح و اين به خاطر تحمل ده قرن رنج و زحمت در راه تبليغ الهى است. درباره انسان‌هاى ديگر، كلمه «فى العالمين» ندارد.

خداوند به دنبال سلام بر انبيا فرموده است: «انّا كذلك نجزى المحسنين»(12)؛ «ما اين چنين مؤمنان و محسنين را پاداش مى‌دهيم»؛ يعنى اين كه سلام خداوند بر مؤمنان نيز شامل است.

سلام خدا هم فعل خدا است چون خود او سلام است. و سلام يكى از اسماى حسنى و اسماى فعلى حق تعالى است(13) و انسان‌ها را به دارالسلام(14) دعوت مى‌كند؛ يعنى به دار و خانه خود دعوت مى‌كند و همين سلامت را هم به عنوان فيض، نصيب بندگان صالح قرار مى‌دهد. پس خداوند بر مؤمنان هم صلوات مى‌فرستد و هم سلام، و كسانى كه اين سلام را تلقّى مى‌كنند، گاهى از فرشته تلقّى مى‌كنند و گاهى از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله). و اوحدى از انسان‌ها هم از ذات اقدس اله تلقّى مى‌كنند.

«و اذا جاءَك الَّذين يؤمنون بآياتنا فَقُلْ سلامٌ عليكم»(15) ؛ يعنى وقتى مؤمنان در محضر و مكتب تو بار يافتند تا معارف الهى را بشنوند و ياد بگيرند، بگو «سلام عليكم.»

وقتى مؤمنان در محضر حضرت براى خطابه و مانند آن حضور مى‌يافتند، حضرت به آنان سلام مى‌كردند و چون سخن رسول خدا (صلي الله عليه و آله) جز وحى نبود طبعاً به دستور خداوند متعال اين سلام را به مؤمنان ابلاغ كرده‌اند.

مؤمنان دو دسته‌اند؛ عدّه‌اى از آنان سلام را از خود پيامبر تلقّى مى‌كردند و تحويل مى‌گرفتند و عدّه‌اى ديگر از ذات اقدس اله.

تلبيه هم همينطور است؛ حاجيان و معتمران كه لبيك گو هستند، گاهى دعوت خدا را لبيك مى‌گويند و گاهى دعوت خليل حق را.

وقتى زائر به بارگاه پروردگار بار مى‌يابد، هر مشكلى كه دارد، چون درست لبيك گويد، مشكل او برطرف مى‌شود و برمى‌گردد. اينها را به عنوان سرّ گفته‌اند و در كنار اين اسرار، داستان‌هايى هم هست كه آن داستان‌ها ولو در اصل واقعيت نداشته باشد و قضيه خارجى در كار نباشد ولكن روح او حق است.

گويند كه صاحب دل و اهل معرفتى با لباس ژنده و چركين به حضور صاحب مقامى بار يافت، به او گفتند با اين لباس چركين به پيشگاه صاحب مقام رفتن عيب است او در جواب گفت: با لباس چركين به پيش صاحب مقام رفتن عيب نيست لكن با همان لباس چركين از حضور صاحب مقام برگشتن ننگ است؛ يعنى انسان وقتى چيزى ندارد به حضور صاحب مقام مى‌رسد. در آن هنگام اگر صاحب مقام او را لايق ندانست و ردّ كرد و  چيزى به او نداد براى او ننگ و عيب است و اگر او انسان شايسته‌اى باشد صاحب مقام او را مى‌پذيرد و به او انعام مى‌دهد و هديه و عطيه مى‌بخشد و ... اين صاحب دل با اين داستان و ماجرا گفت: با گناه به سوى خدا رفتن و دست پر از گناه را به طرف خداوند متعال دراز كردن ننگ نيست با دست پر از گناه از پيش خدا بازگشتن ننگ است! اگر خداوند متعال نپذيرد و گناهان را نبخشد، انسان آلوده مى‌رود و آلوده باز مى‌گردد. اين يك داستان است وليكن واقعيتى را به همراه دارد.

و نيز گفته‌اند از صاحبدلى كه به حضور صاحب مقامى رسيده بود، پرسيدند:(16) چه آورده‌اى؟ گفت: وقتى كسى به حضور صاحب مقام مى‌رود از او سؤال نمى‌كنند «چه آورده‌اى»، بلكه از او مى‌پرسند «چه مى‌خواهى» من اگر داشتم كه اينجا نمى‌آمدم؛ يعنى انسان وقتى به بارگاه خدا مى‌رود، نمى‌تواند بگويد: من عمرى زحمت كشيدم، عالِم شدم، مبلِّغ شدم، معلّم و راهنماى مردم شدم، يا مالى فراهم كردم و در راه خدمت به جامعه مصرف كردم و ... چون همه اينها عطيّه او است «ما بكم من نعمة فَمِنَ الله.»(17)

پس هيچ كس نمى‌تواند بگويد كه من با كوله بارى از فضيلت و هنر به پيشگاه خدا رفتم، اينها كه مال او است، خود انسان چه دارد، دو دست تهى دارد و بس. هيچ كس به درگاه حق با دست پُر نمى‌رود لذا به هيچكس نمى‌گويند چه آورده‌اى؟ به همه مى‌گويند چه مى‌خواهيد؟

زيارت بيت الله الحرام، به عنوان ضيافت و ميهماندارى است،(18) ما بايد اين مطلب را بدانيم كه هيچگاه كار خيرى را كه از ما صادر مى‌شود به حساب خودمان نگذاريم و بگوييم: «خدايا! ما اين مقدار كارهاى خير كرديم اينها همه مال تو است. وقتى به خانه او مى‌رسيم، مى‌گوييم: «الحرم حرمُك، البلد بلدك، البيت بيتك، و أنا عبدك.»(19)

امام سجّاد (سلام الله عليه) هم عرض مى‌كند:

«سيدى عبدك ببابك اقامته الخصاصة بين يديك، يقرع باب احسانك بدعائه، فلا تعرض بوجهك الكريم عنّى»(20)؛ خدايا! فقر و تنگدستى مرا به اينجا آورده است. ما چيزى نياورده‌ايم، آمده‌ايم چيزى ببريم.

اگر كسى به اعتماد اعمال خود به زيارت خانه خدا برود؛ ضرر كرده است، چون مال خدا را مال خود پنداشته و خيرات و توفيقات و نعمات الهى را از آنِ خود دانسته است. توفيقاتى كه بايد خداوند متعال را به خاطر عنايت كردن آن ستايش كرد.

 

پي‌نوشت‌ها: 

1ـ حدود حرم: حد حرم از جانب شمال مكه مسجد تنعيم است كه در راه مدينه قرار گرفته و 6148 متر تا مسجدالحرام فاصله دارد. طرف جنوب، محلّ اضاءة لبن است كه در راه يمن قرار گرفته و فاصله آن تا مسجدالحرام 5/12009 متر است. از جانب شرق؛ جعرانه است كه در مسير طائف قرار دارد و در فاصله 30 كيلومترى مكه است. از جانب غرب كه اندكى به جانب شمال است، قريه حديبيّه است كه در مسير راه جدّه در فاصله 48 كيلومترى واقع است. نشانه‌هايى در اين حدود نصب گرديده است كه حدّ حرم به وسيله آنها مشخص شده است. اين حدود را خداوند محل امن قرار داده و حتى از قطع درختان در اين محدوده نهى فرموده است. البته در مرات الحرمين، ج1، ص225/ الاعلاق النفسيه، ص57، معجم البلدان، حرف الف با ضاد.

نظريه دوم درباره حدّ حرم:

از طرف شمال غربى، مسجد تنعيم و 6148 متر است. از طرف جنوب متمايل به شرق اضاءة لبن و 5/12009 متر است. جعرانه از طرف شرق متمايل به جنوب، عرفات و منا و مشعر است كه 18333 متر مى‌باشد. كه 9 مايل مى‌شود بعضى هم 12 مايل گفته‌اند.

حديبيّه در طريق جدّه حدود 14 كيلومتر است. (13353 متر). از اعلام حرم تا مسجدالحرام اين متراژ را دارند. در برخى از اين حدود، نظرات ديگرى نيز هست.

2 ـ حج: 27 .

3 ـ آل عمران: 97 .

4ـ اعراف: 172 .

5 ـ مستدرك، ج9، حديث 10618 و 10603/ فروع كافى، ج4، ص214 .

6 ـ اصول كافى، كتاب فضل القرآن، ج2، ص602.

7ـ توبه: 6 .

8ـ نحل: 44 .

9 ـ احزاب: 43 .

10ـ صافات: 120 .

11ـ صافات: 79 .

12ـ صافات: 80 .

13ـ حشر: 23 .

14ـ يونس: 25 .

15ـ انعام: 54 .

16 ـ قاضى سعيد قمى، اسرار عبادات، ص234 .

17 ـ نحل: 53 .

18ـ بحار، ج96، ص34 .

19 ـ آداب الحرمين، ص162 .

20ـ دعاى ابوحمزه ثمالى.

 

منبع:

عرفان حج، آية‌الله جوادي آملي،‌ ص 43 .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:07 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

وعده‌گاه عاشق و معشوق

مسجدالنبي

- اي بقيع، اي گنجينه‌دار فرياد

حکايت بقيع، حکايت غربت است، غربت اسلام، و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينة‌النبي از همه‌ جا غريب‌تر است؟

خطاب ما اينجا با عاشقان است، و با درد آشنايان، که اين حکايت را ديگر، هر دلي تاب شنيدن ندارد. اي اشک مهلتي، تا بازگويم حکايتي را که قرنهاست در سينه‌ام مستور مانده است، و درد آشنايي نيافته‌ام، که اين راز سر به مُهر را با او زمزمه کنم.

اينجا گورستان بقيع است،‌ و اين خاک گنجينه‌دار فريادي است که قرنها ارباب جور آن را در سينه ما محبوس کرده‌اند، و هر چند اشک ما تاب مستوري نداشته است، اما اين بار، اين بغضي نيست که فقط با گريه باز شود، و اين جراحت نه جراحتي است که با مرهم اشک شور التيام يابد.

حکايت بقيع، حکايت غربت است، غربت اسلام، و با که بايد اين راز را باز گفت که اسلام در مدينة‌النبي از همه‌ جا غريب‌تر است؟

خطاب ما اينجا با عاشقان است، و با درد آشنايان، که اين حکايت را ديگر، هر دلي تاب شنيدن ندارد. اي چشم، خون ببار، تا حجاب از تو بردارند، و ببيني که اين خاک گنجينه‌دار نور است و مدفن عشق و اينجا،‌ بقعه‌اي است از بقاع بهشت. و آن نفخه‌اي که در بهشت روح مي‌دمد، از سينه اين خاک برمي‌آيد، چرا که اينجا مدفن کليدداران بهشت است.

و اگر حجاب از گوش‌ها و چشم‌ها بردارند، طنين ناله کروبيان را در ملکوت اعلي خواهد شنيد، و خواهي ديد که چگونه فرشتگان بال در بال جلوه‌هاي جاوداني رحمات خاص حضرت حق را بر اين خاک گسترانيده‌اند.

اي بقيع، اي مطهر، اي رازدار صديق صديقه اطهر(عليهاالسلام)، و اي هم‌نواي مولا مهدي (عج) آنگاه که غريبانه، آنجا به زيارت مي‌آيد، اي بقيع مطهر، اي گنجينه‌دار نور، اي مدفن عشاق، و اي حکايت‌گر غربت، به راستي اين راز را با که بايد گفت؛‌ که اسلام در مدينة‌النبي از همه ‌جا غريب‌تر است؟

اي بقيع مطهر، منتظر باش، اگر آنان توانستند، که نور را در حبس کشند، تو هم غريب خواهي ماند، اي بقيع، با ما سخن بگو، با ما، از رازهاي سر به مُهري که در سينه داري بگو.

اي بقيع، اي هم‌نواي مولا مهدي (عج) اي رازدار آن يار غريب، بگو آنجا چه مي‌گذرد، هنگامي که او به زيارت قبور مي‌آيد؟

بگو، با ما بگو لابد صداي گريه غريبانه آن يار مضطر را هنگامي که بر غربت اسلام مي‌گريد، شنيده‌اي؟

بگو، با ما بگو که حبيب ما،‌ در رازگويي‌هاي علي‌وار خويش، و در مناجات‌هاي سجادانه‌اش چه مي‌گويد؟

اي تربت مطهر، اي آن که بر تربت تو، جا‌ي‌جاي نشانه پاي حبيب و اثر اشک‌هاي غريبانه او باقي است.

اي هم‌نواي «امن يجيب» مولا مهدي (عج).

اي مصداق، «طبتم و طابت الارض التي فيها دفنتم»، اي کاش که ما به جاي خاک تو بوديم و هنگامي که آن يار غايب از نظر به زيارت قبور مي‌آمد، بر پاي او بوسه مي‌زديم. اي بقيع، اي تربت مطهر، اي کاش ما نيز چون تو، مي‌توانستيم که با آن محبوب، وقتي که «امن يجيب» مي‌خواند، همنوا شويم، و به راستي که «امن يجيب» حکايت دل پر غصه اوست، گوش کن ....

«امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء و يجعلکم خلفاءالارض.»

چرا که اوست مصداق اتم "مضطر"، و خلافت ارض ميراثي است که به او باز مي‌گردد. و اي بقيع مطهر، منتظر باش.

اگر آنان توانستند، که براي هميشه شمس را در غربت غروب نگاه دارند، تو نيز غريب خواهي ماند.

 

- در ميقات

تمثيل حج، تمثيل آفرينش انسان است، و تو، اي انسان، اي آن که مشتاقانه به لقاء محبوب شتافته‌اي.

اينجا، تمثيل مرگ است، که فرمود: «موتوا قبل ان تموتوا» و اين کفن است که مي‌پوشي تا پيش از آن که مرگ ترا دريابد، تو با پاي خويشتن به مقتل عشق بشتابي و به مذبح معشوق. و چه مي‌گويي؟... لبيک اللهم لبيک، اکنون به ميقات آمده‌اي، و تمثيل ميقات، تمثيل وعده‌گاه قيامت است که فرمود: «قل ان‌ الاولين والاخرين لمجموعون الي ميقات يوم معلوم» و اکنون تو به ميقات آمده‌اي و اينجا باب ورود به حرم کبريايي است، اي آن که از خود به سوي خدا گريخته‌اي و به نداي آسماني «ففروا الي‌الله» (3) لبيگ گفته‌اي، ورود به حرم کبريايي، بي‌احرام جايز نيست. و تو نخست بايد باطن را از حب ماسوي‌ الله تطهير کني، و اينگونه لباس عصيان را که شيطان بر تو پوشانده است، از تن برآوري و لباس ورود به حرم عشق بپوشي، و تمثيل احرام همين است، سفيد است، چرا که کفن است، و دوخت و آرايش ندارد، چرا که لباس تقوي ‌است.

رنگها از رخساره‌ها پريده است، و ... دلها در سينه مي‌لرزد،‌ و ... صداها در گلوها پيچيده است... چرا که لحظه تشرف نزديک است، و دعوت‌ها به اجابت رسيده و حضرت حق (جل و علا) ترا به حرم خوانده است. بشتاب، بشتاب، اي از خود گذشته، به سوي خدا بشتاب.

لبيک اللهم لبيک، لبيک لا شريک لک لبيک، ان ‌الحمد والنعمه لک و الملک

لبيک لا شريک لک لبيک.

 

- به سوي کعبه

و اکنون لحظه تشرف نزديک است، و وعده‌گاه معشوق در پيش. دلهاي مشتاق، آرام و قرار ندارد و تو گويي همچون طايري قدسي، مي‌خواهد از قفس تنگ سينه پر بکشد،‌ و خود را به بحر معلق آسمان آبي، بسپارد و غرقه در جذبه‌هاي روحاني محبت يار، خود را به حرم دوست برساند. و ارواح مشتاق، تو گويي تاب هماهنگي و هم‌قدمي با تنهاي سنگين دنيايي را ندارند و پيشاپيش بدنها، خود را به حريم وصل رسانده‌اند و به حضرت اقدس او تعليق يافته‌اند، همچنان که اشعه شمس، به شمس. چرا که فرموده‌اند، پيوند روح مؤمن به ذات اقدس پروردگار محکم‌تر است و شديدتر، از اتصال شعاع خورشيد به ذات خورشيد، و چه عجب اگر اين طاير قدسي روح، در اشتياق حرم وصل به ترنم درآيد و تلبيه کند، آنچنان که تو گويي به نداي دعوت فطرت خويش پاسخ مي‌گويد، به همان پيمان نخستين، آنگاه که پرسيد: «الست بربکم» و پاسخ داديم، «بلي، بلي» لبيک اللهم لبيک. و اين نواي دلنشين «لبيک، لبيک» ترنم روح مؤمني است، که وعده‌هاي پروردگار خويش را محقق شده يافته است، و مي‌شتابد تا خود را به مبدأ و معاد خويش پيوند دهد، و با فناي در معشوق، به جاودانگي برسد.

لبيک اللهم لبيک، لبيک ذالمعارج لبيک لبيک.

 

- و اينجاست بيت الله الحرام

اللهم البيت بيتك و الحرم حرمک و العبد عبدک؛ خدايا، اين خانه، خانه تو است و اين حرم، حرم تو است. و اين بنده، بنده ذليلي...

که از خود و نفس خويش به سوي تو گريخته است. تو گويي اينجا مرکز آفرينش است، و اين طواف، تمثيل حرکت سبحاني عالم وجود است. يعني که کائنات بر محور وجود مطلق حق مي‌گردد و حکايت اين انسان‌هاي شيدايي که سر از پا ناشناخته گرداگرد بيت‌الله طواف مي‌کنند، تفسير عيني اين آيت است که «يسبح لله ما في‌السموات والارض» و تو اي انسان، به ياد آر که هم‌اکنون بر کوکبه ارض، گرداگرد خورشيد و در عمق آسمان لايتناهي شناوري. و از دل ذره تا بي نهايت اين آسمان، لايتناهي، همه جا، همه‌ چيز در طواف است، و همه مي‌چرخند و از يک مدار وضعي به گرد خويش، به مدار بزرگتري بر گرد خورشيدها منتقل مي‌شوند و تو گويي که اين همه، تمثيل اين معناست، که تو اي انسان بايد از مدار معرفت نفس خويش به مدار معرفت، رب منتقل شوي که فرمود: «من عرف نفسه فقد عرف ربه». مجموعه مناسک حج، تمثيلي جامع است از سير روحي انسان‌هاي متکامل در سير الي‌الله و اين چنين است که مناسک حج، از طواف آغاز مي‌شود و به طواف خاتمه مي‌يابد، و به کمال مي‌رسد. و سرّ اين که حجت خدا علي (عليه السلام) در کعبه متولد مي‌شود همين‌جاست، يعني که کعبه جسم است و روح آن، حجت خدا و انسان کامل است و تو نيز بايد با اتمام مراحل و موقف حج به کمال برسي و مدار رجعت تو به مبدأ و معاد کامل شود. انالله‌ و ‌انا ‌اليه‌ راجعون.

 

- حالا هنگام سعي در رسيده است

گويي هنوز آواي پر غصه هاجر، به گوش مي‌رسد، که «هل بالوادي من انيس؟»

گويي هنوز اين هاجر است که هروله‌کنان در هُرم آفتاب ظهر بيابان مکه، از اين سراب به آن سراب در جست و جوي آب است .              

اي مضطر، خسته مشو، خسته مشو،‌ در باطن اين سعي تو چشمه زمزم نهفته است.

حکايت آن وادي خشک و سوزان، حکايت دنياي ماست، و آب، تمثيل حيات طيبه و اخروي است و انسان فطرتاً تشنه و عطشان آب حيات است و اين آب، از چشمه ولايت و خلافت مي‌جوشد که در قلب تو است .                                   

«امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء و يجعلکم خلفاء الارض.» اي مضطر خسته مشو، آب زمزم اجر سعي تو است، مبادا که اين سراب‌هاي فريبنده تو را به ياس بکشاند، که يأس، چشمه‌هاي روح را مي‌خشکاند، سعي بين صفا و مروه سعي بين خوف و رجاست و خوف و رجا، بال‌هاي طيران الي ‌الله هستند                              .   

و عاقبت سعي تو، چشمه زلالي است که از زير پاي اسماعيل جوشيده است. يعني که اي انسان، چشمه‌هاي حيات طيبه از منابع غيب، اما از درون همان فطرت پاکي مي‌جوشد که بر آن تولد يافته‌اي.

خسته مشو، از مضطر، خسته مشو، سعي تو مشکور افتاده است و دعايت به استجابت رسيده.

 

 - وقوف به عرفات

مناسک حج از يک سو تمثيل سيري است که انسان‌هاي متکامل به سوي الله طي مي‌کنند و از سوي ديگر، تذکاري است بر تاريخ زندگي انسان بر کوکبه ارض در منظومه شمسي و اين ‌چنين وقوف در عرفات هم براي کسب معرفت و عرفان است و هم ... براي تأمل و تفکر در تاريخ حيات انسان بر کره زمين. و «وقوف» هم به معناي درنگ و تأمل آمده است و هم به معناي آگاهي و عرفان، و همين عرفان است که در مشعرالحرام بايد به شهود متنهي شود.

 

                                                                                                                "سفرنامه شهيد مرتضي آويني"

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

در حریم عشق

مسجدالحرام

سفرنامه حج

پنجشنبه 30/2/72 برابر با 29 ذى‏القعده 1413

«و لله‏ِ عَلَى النّاسِ حِجُّ البیت من استطاع الیه سبیلاً»

عرشیان بانگ و لله‏ على الناس زنند                                          پاسخ از خلق سمعنا و اطعنا شنوند 

از سرپاى درآیند سراپا به نیاز                                                   تا تعال از ملك العرش تعالى شنوند 

هنگام اذان صبح بود كه از خواب برخاستم. بعد از اقامه نماز و صرف چایى، كه تا ساعت 6 به طول انجامید، عازم حركت به مسجد محمدى شدم. مراسم بدرقه انجام شد. هنگام جدایى از خانواده و بستگان، لحظاتى بغض گلویم را فشرد و ...

در طى مسیر، احساس دیگرى داشتم، راه خسته كننده دزفول ـ اهواز كه سالهاست از آن مسیر در تردّد و رفت و آمدم بسیار سریع گذشت. در میان راه افرادى صلوات‏هاى پى در پى مى‏طلبیدند و از این ثواب بى‏بهره نمى‏ماندند. در مصلاّى اهواز برخى از آشنایان بودند كه ما را شرمنده الطاف خود كردند. خداوند بار دیگر به خود و دیگران توفیق تشرف عنایت نماید و این آرزو به دل كسى نماند.

بیش از نیم ساعتى در مصلاّ نبودیم كه حركت به فرودگاه آغاز شد. به علت كوچكى فرودگاه اهواز، بدرقه نهایى در مصلاّ انجام مى‏شد. البته با مختصر تفتیش و كنترل.

اولین سالى است كه حاجیان خوزستانى از اهواز عازم جده مى‏شوند. تا سالهاى پیش، بیش از 4800 نفر باید از شیراز مى‏رفتند و این جدا از هزینه و فوت وقت و خطرات احتمالى، مایه دردسر و رنجش براى زائران و هیأت استقبال كننده بود كه در بدر مى‏شدند و با هزار سختى خود را به شیراز مى‏رساندند، و اینك گرچه فرودگاه كوچك است، كمبود جا احساس مى‏شود و مشكلاتى را در پى دارد لیكن بسیار بهتر از سالهاى پیش است. به همین خاطر تابلوهایى نصب كرده‏اند و در آنها به حاجیان خوش‏آمد گفته‏اند و این اقدام را به فال نیك گرفته‏اند.

هواپیماى بوئینگ 707 با حدود 300 نفر مسافرِ دیار دوست، تا ساعتى دیگر پرواز به طرف جده را آغاز مى‏كند و الآن هنگام ظهر است كه باید 300 نفر نماز ظهر را در اتاقك 9 مترى فرودگاه بخوانند و این، سرعت در عمل را مى‏طلبد.

 

در فرودگاه جدّه

ساعت دو و پنجاه دقیقه بود كه هواپیما از باند فرودگاه اهواز به پرواز درآمد و مسیر اهواز ـ جده را در دو ساعت و پنجاه دقیقه پیمود. البته ده دقیقه زمان هم براى فرود در فرودگاه جده سپرى شد. ساحل دریاى احمر و شهر جده با ساختمان‌هاى بلندش نمایان بود. ساعت پنج و چهل دقیقه بود كه در فرودگاه نشستیم، ساعت را به وقت محلى اعلام كردند كه چهار و چهل دقیقه بود.

فرودگاه جدّه بسیار بزرگ و دیدنى است به خصوص قسمت مخصوص حجاج (مدینة الحاج الجویه) از قسمت شماره 4 كه مخصوص فرود پروازهاى ایرانى است پیاده شدیم. در هواپیما به یك راهرو باز مى‏شد. بعد از عبور از این قسمتِ سرپوشیده، از پله‏ها پایین آمدیم، ایستگاه موقتى بود براى تفتیش و نشست اولیه؛ سالنى مجهز و تمیز به ابعاد 20 متر در 30 متر با دستگاه فیلمبردارى و كنترل مخفى كه بر روى دیوار نصب است و بطور خودكار عمل مى‏كند. در دو طرف سالن صندلی‌هاى آبى رنگى بود با پلاستیك فشرده، محكم و زیبا كه بر روى هر یك چهار نفر مى‏نشستند. قسمتى براى آقایان و طرف دیگر خانم‌ها. بالاى در خروجى سمت چپ جمله «خوش آمدید» را به چند زبان نوشته بودند. لوله‏هاى آتش‏نشانى را بطور مرتب در سقف كشیده بودند. چندین ستون مانند لامپ‏هاى بدون حباب كه به هنگام خطر آب را با فشار قوى پخش مى‏كنند و براى شستن سالن وسیله مناسبى هستند نصب شده بود.

كمتر از نیم ساعت در آنجا بودیم كه چند نفر، چند نفر به سالن جنبى منتقل شدیم تا گذرنامه‏ها چك شده و برنامه رفتن ما از جدّه ترتیب داده شود، سالن دوم به همان كیفیت سالن اوّل بود، با این تفاوت كه سه الى چهار برابر نمودار مى‏شد. جوانان سعودى كه اغلب لباس شخصى بر تن داشتند بطور كامل، خود و اسباب و اثاثیه مختصرمان را بازدید كردند یكى از آنها به چند دفتر سفیدم نگاه چپ انداخت و معترض بود. مفاتیح را مى‏بردند و مُهر نماز را نیز همچنین. بعضى‏ها اهل معامله بودند و مى‏خواستند زعفران و پسته و خرماى زائران را ببرند. بیشتر از كشورهاى دیگر بودند؛ از دانشجویان و یا كارگران مصر و یمن و ... سیگار بر لب، امر و نهى مى‏كردند. ردیفى به جلو مى‏رفتیم و بر گذرنامه ما مُهر ورودى مى‏زدند و اگر چند كلامى با آنها انگلیسى و یا عربى صحبت مى‏كردیم لبخندى هم مى‏زدند. در سردرِ بیرونى سالنى كه ما بودیم نوشته شده بود «4» و بعد مشخص شد كه 15تایى همچون این سالن و آن فرود از هواپیما را دارد.

محوطه بیرون كه سالن انتظار فرودگاه است بسیار زیبا و دیدنى است و عظمت فرودگاه جده را باید در آن جستجو كرد. اكنون كه به آن نگاه مى‏كنم هوا اندكى تاریك شده است.

فرودگاه مجهّز است به وسایل بهداشتى، اطلاعاتى، حمل و نقل، رستوران، نمازخانه، بازارچه، كیوسك تلفن شهرى ـ دولتى و خیلى چیزهاى دیگر كه فرصت دقت در آنها را نداریم. شایان ذكر است این وسایل طورى جمع شده‏اند كه هیچگونه ازدحامى احساس نمى‏شود و افراد در مقابل ترمینال ورودى خویش مى‏نشینند تا مسؤولان كاروان بعد از تهیه غذا به حمل و نقل آنها بپردازند. مسؤول اطلاعات و حل و فصل تمام امور در اینجا شركت «مكتب وكلاء موحد» است كه با ساختمان‌هاى مجهز و مدرن و ماشین‌هاى پارك شده در اطراف، آماده انتقال حجاج به میقات‏هاى جحفه و یا مدینه و ... است.

فضاى این منطقه وسیع به وسیله پوشش‏هاى چادرى مانند مسقّف شده كه بسیار محكم و جالب به نظر مى‏رسد و به وسیله حفاظ‏هایى قوى و سیم‌هایى محكم به ستون‌هاى كنارى بسته شده‏اند.

در این سالن انتظار براى هر كشورى جایى براى سلف سرویس دارد. ساعتى قبل براى حمل غذاى شب كه رفته بودیم، جاى بسیار تمیزى است مجهز و كاملاً بهداشتى؛ غذاهاى درست شده را در وسایل یكبار مصرف مى‏گذارند و با كشیدن زر ورق آلومینیومى بر روى هر كدام، به تعداد افراد كاروان تحویل مى‏دهند.

سیستم فاضلاب و برق، همه زیرزمینى است و ماشین‌هاى نظافتچى لحظه‏اى آرام و قرار ندارند. غرّش هواپیماها لحظه‏اى بند نمى‏شود. الآن كه ساعت از 10 شب به وقت محلى گذشته، باید بار و بنه را بر بالاى ماشین‌ها گذاشته براى مُحرم شدن راهى جحفه شویم؛ چرا كه مدینه دوّمى هستیم. گفتنى است كه هواى جده اندكى شرجى است.

 

جحفه

جمعه 31/2/72 مسیر تا جحفه را با ماشین روباز آمدیم. جحفه در 156 كیلومترى شمال غربى مكه و در كناره دریاى سرخ واقع است. حركت ما به ساعت محلى 12 شب بود. باد مى‏وزید و ما به زور چرتكى مى‏زدیم دو ساعت و اندى طول كشید كه در جُحفه بودیم. جُحفه میقات(1) ماست. از ماشین كه پیاده شدیم غسل كردیم، وضو گرفتیم، عریان شدیم و احرام پوشیدیم. لباس احرام دو تكه پارچه ندوخته سفیدِ ساده است كه یكى را به كمر پیچیدیم و دیگرى را بر دوش انداختیم. نمودى داشت از تهى شدن همه منیّت‏ها، تكاثرها، تفاخرها و دنیاطلبى‏ها و نمادى داشت از بهداشت، صفا و صمیمیت، روشنى و نور و لباس روزگار تولد و مرگ. و نمایشى بود از قطع همه چیز براى پیوستن به ابدیت؛ انگار به دارالقرار مى‏روى و مى‏گریزى ازین دارالفرار.

در اینجاست كه باید خود را پاك كنى و بیایى، به قول «عین‏القضاة»: دَعْ نفسك وَ تَعال. و در اینجاست هر چه تو را به یاد «تو» مى‏اندازد و نشانت مى‏دهد كه كیستى و چیستى! بر تو حرام مى‏شود. به آینه نگاه مكن، بگذار بودن خویش را فراموش كنى؛ عطر مزن اینجا فضا سرشار از عطر دیگرى است، رایحه خدا را استشمام كن، دستور مده، به هوس منگر و سوگند مخور و ...

نماز در میقات با احرام، عرضه خویش است در جامه تازه بر خدا و هر قیام و قعودش پیامى است از سر صدق و صفا و پیمانى است با درگاه رحمان و حركت به سوى كعبه در جامه احرام با فریاد پر جلال و طنطنه تلبیه.

لبّیك اللّهمّ لبّیك، لبّیك لا شریك لك لبّیك، اِنّ الحمدَ والنّعمة لك والملك، لا شریك لك لبّیك.

گفتم خدایا! منِ مسافر، كنون غرق در خلسه‏هاى امل از «فجّ عمیق»(2) تو را مى‏خوانم و به نداى تعال مَلَكُ العرش لبّیك مى‏گویم، اكنون در میقاتم با زبان الكن و دیدگان اعمى و گوش‏ اصم خود به‏ سویت مى‏شتابم اى ‏بى‏نهایت بخشندگى و عطوفت و مهر و شفقت، منِ سرا پا كژى و نادانى و عصیان و شكمبارگى را دریاب و درهاى فضل و كرمت را به رویم باز نگهدار.

مسجد جحفه دو سالن براى غسل كردن داشت، هر سالن دو ردیف دستشویى ده‏تایى، چهل تا بودند و سالن دیگر چهل‏تاى دیگر. تمیز بودند و جمع و جور و ازدحامى نبود. سالن مسجد خنك و به وسیله یك موكتِ پرزدارِ خاكسترىِ روشن فرش شده بود و دیوارهاى سفید حالت احرام را بیشتر به ذهن متبادر مى‏كرد گویى دیوارها هم مُحرمند. بیش از نیم ساعتى در میقات جحفه نبودیم كه حركت به سوى مكه آغاز شد. قسمتى از مسیر رفتن را برگشتیم و خود را به جاده اصلى جدّه ـ مكه رساندیم یادم رفت بگویم جحفه همانجایى است كه پیامبر در حجة‏الوداع حضرت على (علیه السلام) را به جانشینى خود معرفى كرد. آبگیر مانند بوده به نام «خُم» و گویا الآن هم پایین بودنش محسوس است البته هیچگونه اثرى از غدیر بودنش با آن تصورى كه ما داریم وجود ندارد.

 

شوق دیدار كعبه هر لحظه افزون مى‏شود

مسیر را كه به طرف مكه مى‏آمدیم، لبیك‏گویان كمتر نمى‏شدند بعضى در زیر لب مى‏گفتند و بعضى هم چرتك پاره مى‏كردند. در خود مى‏نگریستم و در زیر سقف این آسمان، كه گویى نزدیكتر شده بود، مى‏اندیشیدم گاهى نیم چرتكى مى‏زدم و در این عوالم بودم كه سپیده دمید. درست دیروز صبح بود همین موقع كه از دزفول راه افتادیم و اكنون نزدیك مكه‏ایم خدا را شكر. نماز صبح را در بیابان‌هاى اطراف مكه خواندیم. شوق دیدار كعبه هر لحظه افزون مى‏شد. هفت صبح مكه بودیم كه متأسفانه به جاى رفتن به مسجدالحرام به هتل رفتیم. من در اتاق اولى؛ كه یك اتاق 4×3 بود همراه 5 نفر دیگر اسكان یافتیم. جز چند نفر كه در طبقه دوم هستند، همگى در طبقه پنجم ساكن شده‏ایم. به هر كداممان یك پتو، ملحفه و بالش داده‏اند پتوهایمان را سه‏لا نموده، زیرانداز كرده‏ایم؛ چرا كه موكت خشكى در كف اتاق پهن شده است. ساك‌هایمان را در دو طرف اتاق چیده‏ایم و مشغول شرح ماوقع از میقات جحفه شده‏ام باید بگویم جا تنگ است. هواى اتاق نه تنها تمیز و فرحبخش نیست بلكه آلوده هم هست و دستشویى بغلمان این آلودگى را بیشتر مى‏كند. كولر در آن یكى اتاق است و پنكه در اتاق ماست با آن كه آرام مى‏چرخد ولى از بادش ناراحتم. قرار است بعد از نهار عازم مسجدالحرام شویم.

همان روز، ساعت دو بعد از ظهر بود كه مسجدالحرام بودیم. خلوت به نظر مى‏رسید. گویا بعد از اداى نماز جمعه مردم در خانه‏ها مانده‏اند. شهر هم خلوت بود و تردّدى دیده نمى‏شد. فقط ماشین‌هاى آخرین سیستم را مى‏دیدم كه پشت سر هم پارك شده بودند و صاحبانشان با خیال راحت غنوده‏اند. تقریبا در ضلع غربى؛ یعنى قسمت باب‏الملك پیاده شدیم. از بیرون، مسجدالحرام را دور زدیم تا به قسمت ورودى صفا ـ مروه رسیدیم. از در باب‏السلام (صفا ـ مروه) وارد مسجدالحرام شدیم، همین كه چشمم به خانه كعبه افتاد یكّه خوردم. صحن مسجدالحرام كمى خلوت بود از پلّه‏ها به سرعت پایین آمدیم، كمى جلوتر بى‏اختیار به سجده افتادیم، حالت بهت‏زده‏اى داشتیم بعد از اندكى برخاستم و به محل شروع طواف كه سنگ مرمر سیاه ضلع حجرالأسود است رفتم، ابتداى طواف از نزدیك حجرالأسود است. طواف كننده، بعد از استسلام (اداى احتلام و سلام) از سنگ مرمر سیاه، كعبه را در سمت چپ خود قرار مى‏دهد و به طواف مى‏پردازد، آن هم در بین كعبه و مقام ابراهیم و به سوى ركن عراقى كه در جهت شمال است حركت مى‏كند بعد حجر اسماعیل ـ هاجر را دور مى‏زند و از ركن شامى كه در غرب است مى‏گذرد و به ركن یمانى كه در قسمت جنوبى است مى‏رود كه خلوت‏ترین قسمت طواف هم هست، سپس دوباره به مبدأ طواف؛ یعنى حجرالأسود كه در مشرق قرار دارد باز مى‏گردد و دور دوم را كه شدّت ازدحام در اوائلش و هجوم جمعیت زیادتر است آغاز مى‏كند و همینطور این مسیر چرخشى را هفت بار تكرار مى‏كند. گویى هفت طواف، نمودى از مقامات هفت‏گانه سلوك است. توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توكّل و رضا.(3)

 

طواف بر نقطه عشق

طواف خیلى راحت بود، مى‏گفتند به این خلوتى سابقه نداشته. سیل سپیدى یكدست و یكرنگ، همه طائف و ذاكر و همه در حال گردش و حركت. فقط براى اقامه نماز عصر لحظه‏اى طواف را قطع نمودیم.

كعبه نقطه عشق است و تو نقطه پرگار؛ در این دایره به دور او مى‏چرخى خود را در او ذوب شده مى‏بینى. در او محو شده‏اى، مى‏چرخى، مى‏گردى و خود را به كلّى از یاد برده‏اى، نه ‏تنها حواست به كسى و چیزى نیست كه خود را فراموش كرده‏اى. غوطه مى‏خورى، بى‏خودى‏وار در این امواج متلاطم، در چند جاى طواف بغضم تركید و مختصر اشكى و ناله‏اى از سر درد و درخواست‏هایى كه خداوند به حق فضل و كرمش از ما بپذیرد و ما را مورد حمایت و لطف خویش قرار دهد.

بعد از طواف نوبت نماز طواف است آن هم درست پشت مقام ابراهیم.

مقام ابراهیم قطعه سنگى بوده با اثر دو رد پا بر آن؛ حالا در یك محفظه شیشه‏اى نهاده‏اند. گویند ابراهیم بر روى این سنگ ایستاده و بناى كعبه را با خلوص نیت بالا برده است واقعا به قول مولانا:

كعبه را گر هر دمى عزّى فزود                                     آن ز اخلاصات ابراهیم بود

دو ركعت نماز به یاد ابراهیم:

آن كه شالوده این خانه بریخت                                   آن كه بت‏هاى كهن را بشكست

بخوان: «واتّخذوا من مقام ابراهیم مصلّى.»

و بكوش تا ابراهیم‏وار زندگى كنى گویى فریاد ابراهیم، این معمار كعبه و احیاگر سنت حج، هنوز هم بلند است و مى‏شنوم كه مى‏گوید:

«و ما أنا من المشركین»  ؛  «و انّى لا اُحبّ الآفلین.»

بعد از نماز طواف بود كه احساس لذّت كردم وقتى كه فهمیدم سعادتمند بوده‏ام كه راهى مكه شده‏ام و این كم سعادتى نیست تا زمانى كه در این اقیانوس غوطه‏ور نشده‏اى شكرگزار این خوان الهى نمى‏شوى گفتم خدا را هزاران هزار مرتبه شكر، الحمدلله‏

 

سعى

از اعمال بعدى عمره تمتع، سعى بین صفا و مروه است. الآن اتوبان مسعى دو طبقه است به درازى 420 متر. آثار صفا و مروه از بین رفته‏اند و در ابتدا و انتهاى دو كوه صفا ـ مروه قسمتى از تپه‏هاى صفا و مروه را گذاشته‏اند كه در قسمت صفا، این آثار بجا مانده بیشتر است.

هاجر مادر اسماعیل آنگاه كه شویش ابراهیم او را در این وادى «غیر ذى زرع» در جوار «بیت مُحرّم»(4) تنها مى‏گذارد او بى‏درنگ به سعى مى‏پردازد و با دو پاى خویش، این مسیر را خستگى‏ناپذیر در جستجوى آبِ حیات مى‏پیماید و او بعد از آن همه تلاش از جایى كه فكرش را نمى‏كند فوران آب را مى‏بیند.

حال به یاد هاجر و تلاش‌ها و مجاهداتش هفت بار باید این مسیر را از صفا به مروه پیمود. بر بالاى آثار بجاى مانده از صفا و مروه نیز مى‏رفتم و از سنگ‌هاى تیز و خاراى آن با جستن‏هاى هاجروار خویش بیقرارى خود را نشان مى‏دادم چند دور با گروه رفتم. خیل جمعیت هر لحظه زیادتر مى‏شد. بیقرارى درون مرا به تكروى و غوطه خوردن در این امواج انسانى كشاند بیخودى‏وار حالت‌هاى هروله را مى‏رفتم. دعا مى‏كردم. مى‏خواندم. زیر لب زمزمه مى‏كردم. به عربى و به فارسى، به ناله و به فریاد. هر چه در چنته داشتم رو كردم.

به «یا محسن قد أتاك المسى‏ء» كه رسیدم بغضم شكست، ناله‏ام حزین‏تر شد و اشكم سرازیر گشت. بیقرارتر گام برمى‏داشتم اشك‌ها بود كه سرازیر مى‏شد. همه دعا مى‏خواندند؛ زرد مالزیایى، سیاه سودانى، سفید اروپایى و ... سعى مى‏كردند. نهایت این بیخودى را در حالت هروله(5) و در ابتدا و انتهاى مسعى داشتم كه اندكى سربالایى است و باید دور بزنى و برگردى، حجاج دیگر كشورها را مى‏دیدم كه در موقع برگشت و شروع دوباره از صفا به طرف خانه كعبه لحظه‏اى مى‏ایستادند و با تكبیر و تواضع خاصى سعى را ادامه مى‏دادند و این شور وَجْدم را افزونتر مى‏كرد.

پس از سعى در بالاى مروه منتظر ماندم تا بقیه همراهان بیایند. بعد از تقصیر، كه كوتاه كردن قسمتى از موى سر و ناخنهاست، به بیرون صفا و مروه رفتیم محوطه‏اى باز با چند هزار مترى مساحت كه به وسیله سنگ مرمر سفید پوشیده شده. تا چند سال پیش این محوطه كه اكنون استراحتگاه مناسبى بعد از سعى در بیرون مسجد است جزء بازار بوده و قسمت كنار كوه ابوقبیس هم پاركینگ وسایل نقلیه؛ اما اكنون به وسیله در و پنجره‏هاى فلزى جزء مسجد است و وسایل نقلیه براى رفت و برگشت از تونل‌هاى ساخته شده استفاده مى‏كنند. قدرى ماندیم تا نفسى تازه كنیم كه بى‏اختیار به یاد زمزم افتادم و پرسان پرسان به طرف چاه زمزم رفتم؛ در صحن مسجد است. آبى به سر و صورت زدم و به سرعت بازگشتم. از سعیم خوشم آمد، از طوافم نیز رضایت دارم تا آنجا كه توان معرفتى، جسمانى و روحى بود، حق مطلب را ادا كردم. خداوند خود تفضّل خیر كند و خوبی‌هایش را زیادتر نماید كه او به هر كارى تواناست؛ «و أنَّهُ على كلّ شى‏ء قدیر.»

هنگام برگشت، احساس سبكى مى‏كردم آن حالت پكرى صبح رفته بود. سر شوق بودم و طراوتى درخور احساس مى‏كردم كه از فیوضات الهى و توان معرفتى حج بود خداوند همه رفتگان ما را غریق رحمت كناد!

بعد از شام؛ حاج آقا؛ یعنى روحانى كاروان با بلندگو اعلام كرد: «برادران و خواهران براى سخنرانى در پشت بام هتل حضور یابند.» چند بارى تكرار كرد و تقریبا همه راهى شدند. قرار بر این است كه هر شب برنامه سخنرانى دایر باشد و بینش معرفتى ـ عبادى به زائران داده شود. كاروانِ ما دو روحانى دارد؛ یكى همشهرى ماست كه معین كاروان است. خوش سخن و با سواد است. تازه لباس پوشیده و در دادنِ بینش معرفتى ید طولایى دارد. روحانى اصلى از حوزه علمیه قم و مشهدى‏الأصل است. به گفته خودش هشتمین بار است كه به حج مشرّف مى‏شود. جوان متواضع و خون‏گرم است. معمولى سخن مى‏گوید و نسبت به كم و كیف مناسك آشناست.

روحانى اصلى سخن از طواف مستحبى، نماز طواف و فضیلت نگاه كردن به مسجدالحرام و این كه در طواف همه را شریك كنید؛ به خصوص مادر امام رضا(علیه السلام) و مادر امام زمان (عج) را، كه یك دفعه منقلب شدم، چون گفت: آنها مشكلات گره خورده و ناراحتی‌ها و گرفتاری‌هایى كه با دست برطرف نمى‏شود را مرتفع مى‏كنند و حدیثى از امام صادق (علیه السلام) نقل كرد كه فرمودند: هر كس با اینها (اهل سنت) نماز بخواند گویى در صف اول نماز با رسول‏الله‏ بوده است.(6) او گفت در مساجد جایى براى زنان نیست چون در اعتقاد اهل سنت مسجد زن، خانه اوست؛ «مسجد المرأة البیت.»

ساعتى از نیمه شب گذشته بود كه به طبقه فوقانى مسجدالحرام رفتم، چقدر وسیع و زیبا و دیدنى است. الآن از طبقه سوم به صحن مسجدالحرام نگاه مى‏كنم بارگاه الهى چون روز منوّر و درخشان است. نیم ساعتى است كه بالا هستم. جمعیت موج مى‏زند و عجیب صحنه با عظمتى است. در قسمت مشرف به حجرالأسود هستم. اطراف حجرالأسود با ورق نقره‏اى، جدار بیرونش سپیدى خاصى دارد و منظره بدیع و دلكشى را ایجاد كرده كه كاملاً مشهود است. و سپیدى نقره بر سیاهى سنگ كاملاً مى‏چربد. بوسیدن حجر لذّت خاصى دارد ولى مگر مى‏شود! امّا هر چند هم شلوغ باشد كسى نمى‏تواند دست از آن بردارد. نگاهش تأثر مى‏آورد و عظمت و عشق و جمال و جبروت را مى‏بینم.

آدم در این مسجد احساس عجیبى دارد. همین كه نشستى، گویى هیچ اضطراب و دلهره‏اى ندارى. تصوّر مى‏كنى خانه خدا خانه خود است و جایگاه دل تو، در جوار حق، گذشت زمان مطرح نیست، گویى در لازمانى! آدمى به واسطه آن نفخه الهى است كه جز بارگاه الهى، مأمن و ملجائى براى تسكین آلام و دردهاى خویش نمى‏یابد. گویى این «نى»هاى بریده شده از اصل خویش اكنون به نیستان (جوار حق) مى‏شتابند و حكایت وصل را مى‏سرایند و «ینیفرم»ها و صوت‏هاى آهنگین و محزون آنهاست كه همه را در خود فرو برده و بى‏خیال از وجود غیر به وجد آورده است ما «نى»هایى هستیم كه اكنون در خانه دوست به نیستان رسیده‏ایم و حال سینه‏اى شرحه شرحه از فراق، از هجر و بیتاب وصل را مى‏خواهد كه این لذت بزرگ و سعادت شگفت را بفهمد و دریابد. افسوس بر این فكر و احساس محدود و قلم قاصر و شكسته كه توان گام زدن در وادى عشق و شور و مستى را ندارد؛ ما كجا و ثناى او كجا؟!

وقت اذان است، اذان اول از بلندگو پخش شد، درست یك ساعت قبل از اذان صبح؛ به خاطر برخاستن از خواب و اداى نافله شب. بعد از «حى على‏الفلاح» مى‏گفت: «الصلاةُ خیرٌ من النوم» نماز بهتر از خواب است! همه مشغول نماز شده‏اند و این تا یك ربع مانده به چهار ادامه داشت.

اذان صبح از بلندگوهاى مسجدالحرام پخش شد، جماعت متحرك طواف كننده از محیط به سمت مركز، شروع كردند به آرام شدن و به صورت صف‌هایى دایره‏وار حلقه زدند و به محض این كه تكبیر گفته شد، تمام مسجد صف شد و سرتاسر رواق‌ها و بام و صحن مسجد، بزرگترین جماعت بشرى زیر این آسمان و دور این خانه، الله‏ اكبر، چه نماز پرشكوهى! چه صلابت و عظمتى!

امام جماعت قرائت دلنشینى داشت، حمد را زیبا تلفظ مى‏كرد و ضالّین آن را كشید كه آمین كشیده نمازگزاران به دنبال داشت و امّا من «الحمدلله‏ ربّ العالمین» را كه مجوزش را داریم، گفتم. نماز كه تمام شد از همان گوشه مقابل حجرالأسود صف‌ها در هم شكست. امام جماعت كه عگال سرخ بر سر داشت، عگال سرخ بر سران، او را بردند. بار دیگر طواف آغاز شد. صفوف مجاور هم به سرعت برخاستند و به طواف پرداختند. حال كه دارم آن ابّهت و جلال را به تصویر مى‏كشم، به بیان زیبا و ظریف مولوى در داستان رقوقى افتادم كه با تعابیر بدیع نماز جماعت را صحنه قیامت مى‏داند و حالات بندگان را در قیام و قعود و تشهد و سلام زیبا و سمبلیك سروده است. در این نماز جماعت با گفتن «الله‏ اكبر» حالتى از خجلت و شرم و تسلیم محض را داریم و ضعف و لابه ما در ركوع، تسبیح و شرمسارى ما در سجده كه به رو مى‏افتیم و تضرّع را به نهایت مى‏رسانیم، كاملاً مشهود است و در پایان كه با گفتن السلام علیكم و رحمة الله‏ ... به جانب چپ و راست مى‏نگریم گویى از انبیا و اولیا و صالحان و شاهدان انتظار كمك و یارى داریم.(7)

خدایا! در آن روز وانفسا كه «لا ینفع مال ولا بنون الاّ من أتى الله‏ بقلبٍ سلیم»(8) است، اطمینان، امید، اعتماد، توكل و علاقه خاطرم به لطف و رحمت تو است.(9)

یكشنبه 2/3/72 امروز بعد از استراحت صبح در هتل ماندم هم به خاطر جمع و جور كردن نوشته‏هاى روز قبل و هم براى نوشتن دیده‏هاى خود در مسجدالحرام. تصمیم گرفتم چیزهایى را كه در این دو روز دیده بودم بنویسم.

 

كعبه

ساختمان چهارگوشه مسقفى است كه نماى ظاهرى آن از سنگ مرمر قدیمى سبز، مایل به خاكسترى ساخته شده و به وسیله پرده‏اى سیاه كه حاشیه فوقانى و میانى آن قلاّب‌دوزى است پوشیده شده. بناى آن بر روى پایه‏اى از سنگ مرمر به ارتفاع 30 سانتى‏متر گذاشته شده كه در طرف حجر با سطح زمین زاویه شیب‏دارى دارد. بلندى خانه كعبه پانزده متر است. درِ خانه كعبه در ضلع شرقى، مقابل مقام ابراهیم قرار دارد، مطلاّ است و دو مترى از سطح زمین بالاتر است. در قسمت پایین آن حك شده: «هدیة خادم الحرمین الشریفین ملك خالد بن عبدالعزیز آل سعود.»

صحن مسجدالحرام از سنگ مرمر سفید پوشیده شده است به طورى كه همه سنگ‌ها رو به قبله قرار گرفته است.

حجرالأسود یك و نیم مترى از سطح زمین بالاتر و تقریبا بیضى شكل است. اصل سنگ سیاه و نقطه‏هاى قرمز دارد و با روكشى از سنگ مرمر برّاق محافظت مى‏شود. این سنگ آسمانى تاریخچه‏اى شگفت‏انگیز دارد. در احادیث آمده: «الحجر الأسود یمین الله‏ فى أرضه.»

«حجر اسماعیل» دیواره كوتاهى است هلالى شكل رو به كعبه به بلندى یك و نیم متر و به ضخامت یك متر كه میزاب یا ناودان طلا رو به حِجْر قرار گرفته و آبش داخل آن مى‏ریزد. اینجا مدفن هاجر، اسماعیل و بعضى از انبیاست.

آب زمزم، نماى قدیمش حوضچه‏اى سه طبقه بوده با سنگ مرمر سبز به عمق سى متر. دهنه چاه پیش از این وسط صحن بوده اما اینك آن را به كنارى كشیده‏اند پلكانى دارد عریض با دو قسمت مجزا براى مردان و زنان. ده پله كه به پایین مى‏روى سالن وسیعى است با پنج ستون مرمرى هلالى شكل و بر روى هر كدام بیست شیر آب. ته شبستان چاه اصلى زمزم است كه امروزه در محفظه شیشه‏اى حفظ مى‏شود و آب با دستگاه و سیستم دقیق كامپیوترى، با لوله‏هاى پنج اینچ به هر دو طرف مى‏ریزد.

دیدم كه بعضى به طرف چاه نماز مى‏خوانند! در این سرزمین خشك و سوزان با این تپه‏هاى سنگى و خارا، این چاه نعمتى است گرانقدر و شایسته تقدیس و احترام گفته شده كه این آب غم‌ها را برطرف مى‏كند و بر سر و صورت ریختن آن مستحب است. منبعى است كه هر چه مصرف مى‏شود، تمامى ندارد!

پرسشى كه در ذهن آدمى ایجاد مى‏شود این كه آبهاى مصرف شده به كجا مى‏ریزد؟ با توجه به این كه مسجدالحرام نسبت به اطراف پایین‏تر است؟ باید بگویم كه مأموران نظافتچى مسجدالحرام بسیار زیادند و شركت دلّه مسؤولیت نظافت و رساندن خدمات رفاهى به حجاج را به عهده دارد و افرادش بى‏وقفه با آمادگى تمام در تلاشند.

از خدمات اوّلیه كه صورت گرفته، مرتب كردن مسیر مسعى است. آن را با ظرافت خاصى پوشانده‏اند. الآن دو طبقه است. ارتفاع طبقه اول 12 متر و طبقه دوم 9 مترى مى‏باشد. عرض مسعى به 20 متر مى‏رسد؛ با راه رفت و برگشت. در وسط آن راهى جداگانه براى عبور وسایل معلولین قرار داده‏اند كه آن نیز دوطرفه است. حركت از جانب صفا آغاز و در مروه پایان مى‏یابد. محلّ هروله با مهتابی‌هاى سبز رنگ مشخص است.

بیرون صفا و مروه محوطه وسیعى است. بخشى از كوه ابوقبیس را برداشته و بر آن محوطه افزوده‏اند. اینجا نیز با سنگ مرمر سفید پوشیده شده است.

از دیگر مطالب گفتنى درباره مسجدالحرام، امكانات رفاهى و سیستم پیچیده كامپیوترى براى فیلم‏بردارى است كه در همه جاى مسجد نصب شده است. البته این وسایل نباید طورى چشم‌ها را خیره كند كه آدمى را از هدف اصلى بازدارد.

خداوند كعبه را در آن سرزمین خشك بنا كرد تا مردم را از زرق و برق مادّیات و تجمّلات دنیوى دور سازد. ساده بودن بیت و دور بودنش از زینت‏هاى آنچنانى ما را با گذشته افتخارآمیز تاریخمان بیشتر پیوند مى‏دهد.

از چیزهاى جالبى كه درباره مسجدالحرام گفته‏اند و در سفرنامه ابن‏بطوطه نیز آمده، این است كه بر خلاف اماكن مقدس، كبوترى در فضاى حرم پرواز نمى‏كند. مى‏گویند هیچ مرغى روى كعبه نمى‏نشیند مگر آن كه مرضى داشته باشد و همین كه آنجا نشست یا شفا مى‏یابد و یا در همان حال مى‏میرد. من كبوترى نه تنها در صحن كه در رواق‌ها و ایوان‌هاى اطراف مسجد هم ندیدم.

ظهر براى اقامه نماز به مسجد محل رفتم. مسجدى است مختصر و كوچك با شماره 403. اهل سنت براى نماز جماعت اهمیت بسیار قائل مى‏شوند و شاید این در مكّه بیشتر نمایان باشد. مى‏گویند اگر مردم نیایند جریمه دارد. پیش از این خوانده بودم كه مردم را وادار مى‏كنند به نماز و حتى گاهى كتك مى‏زنند لیكن الآن وضع قدرى فرق كرده است. اهل بازار به هنگام نماز، مغازه‏هاى خود را به سرعت تعطیل مى‏كنند و به نماز مى‏روند بعضى‏ها هم خود را مخفى مى‏كنند! در هر حال هنگام نمازهاى پنج‏گانه، كار و كسب تعطیل است. امامان جماعت از دولت حقوق مى‏گیرند. خیلى معمولى مى‏آیند و بعد از اقامه نماز بدون هیچگونه مصافحه و برخورد با مردم مى‏روند. مردم هم هیچگونه قداست و ارزش معنوى برایشان قائل نیستند. سن امام جماعت از بیست تجاوز نمى‏كرد. او كه از حوزه درس امام شافعى بود نمازش را با یك چهره بسیار جدى و عبوس، دست‌ها بر سینه و پاى باز به فراخى سینه(10) و بسیار آرام خواند. فقط الله‏ اكبر را بلند مى‏گفت. بعد از نماز آهسته ذكرهایى گفتند و به سرعت پراكنده گشتند.

روحانى كاروان در وصف حطیم ـ بین حجرالاسود و در كعبه ـ و نماز در حجر اسماعیل گفت و ما پس از شنیدن سخنانش روانه مسجدالحرام شدیم، به خصوص كه از صبح هم نرفته بودیم؛ شب‌هاى حرم صفاى دیگرى دارد. این بار از قسمت باب‏الندوه كه حجر اسماعیل مقابلمان بود وارد شدیم. ورود به محوطه طواف از اینجا تا حدّى راحت‏تر است. بیش از نیم‏دایره‏اى به محلّ شروع طواف فاصله داشتیم كه سرانجام خود را به میان جمعیت رساندیم.

طواف، این نماز متحرك كه توقف و ایستادنى در آن نیست را آغاز كردیم از همان مبدأ حركت ـ سنگ مرمر سیاه كف صحن كه حجرالاسود را به گوشه صحن مسجدالحرام متصل مى‏كند ـ الله‏ اكبر گفتیم. انسان در آن هنگام حالتى دارد كه به وصف نمى‏آید. وجود آدمى شور است و احساسات و عشق ...

طواف كه به پایان رسید، بیرون آمدم نماز طواف را ـ كه مستحب بود ـ خواستم در حجر اسماعیل بخوانم(11) به هر زحمتى بود خود را به داخل حجر رساندم و مشغول نماز شدم، چند دو ركعتى براى خود و دوستانى كه التماس دعا گفته بودند و رفتگان و شهدا و به خصوص عزیزانم كه اكنون در این عالم نیستند و در جوار قرب حق مسكن گزیده‏اند، خواندم. اشك‌ها بود كه سرازیر مى‏شد یك دو ركعتى هم به یاد و به علاقه و به نیابت از طرف ... تا الطاف خفیه حق شامل حالش شود و ما را بیش از این منتظر نگذارد و ...

حال كه دارم آن لحظات سراسر از معنویت و اخلاص را مى‏نویسم، پرده‏اى از اشك بر چشمانم حلقه زده. بعد از حجر اسماعیل به طرف حجرالاسود رفتم جمعیت امان نمى‏داد. به زحمت دستم به قسمتى از حجر رسید. در همان لحظه با گریه و انابه از خداوند خواستم كه دستم را در آتش جهنم نسوزاند و مورد مهر و شفقت خویش قرار دهد. اما به این حدّ قانع نشدم و به قسمت حطیم آمدم استغاثه و دعا را مناسب دیدم، همانند بچه‏اى كه از پدر و مادرش چیزى طلب مى‏كند، خواهشم را با صاحبخانه در میان گذاشتم اصرار پشت سر اصرار، درخواست پشت سر درخواست، با زبان مادرى با یلایلا با ... هیچوقت خود را اینگونه ندیده بودم، از همانجا در میان هجوم مشتاقان حجر، دست راستم را به حجرالاسود رساندم. در میان حَجَر و هجوم جمعیت قرار گرفتم. بیم آن داشتم كه خطرى متوجّهم شود، از این رو بالاى قسمت شیب‏دار 30 سانتى (شاذروان) رفتم كم مانده بود كه نَفَسم بند آید. مى‏خواستم بیفتم كه آخرین تلاشم را كردم و دستم را به حجرالاسود رساندم. بیعتى بود با حق و راه او و این كه همواره بر این راهِ مطمئن و استوار بمانم؛ دیگر رمقى در بدنم نبود. موج جمعیت حركتم داد و 10 متر آن سوى مقام ابراهیم برد!

ظهر از مسجدالحرام راهى خانه شدیم و همه چون سیل به دامنه ـ مسجدالحرام ـ سرازیر گشتیم. جاى تأسف است كه در اقامه نماز موفق نبودیم و در اجراى به هنگام این سنت محمدى تلاش نكردیم؛ این ضعف ما شیعیان است كه چرا اینگونه‏ایم؟! علت كجاست؟ حیف است كه آدمى در خانه كعبه باشد و اینگونه كاهل نماز! در حالى كه برادران اهل سنت، هنگام نماز با رغبت و شوق در جماعت حضور مى‏یابند.

در صف نماز، نفر جنب چپى‏ام مسلمانى بود از اندونزى از نژاد زرد و نفر دست راستیم سیاهپوستى بود از آفریقا و من هم مخلوطى از سفید و زرد و سیاه چند رگه گندمگون، هیچ حرفى نزدیم و نمى‏دانستیم كه بزنیم ولى احساس نزدیكى و اخوت حس كردیم كه ناشى از اعتقاد مشترك، عمل مشترك و ... بود تقبّل‏الله‏ گفتم و آنها خوشحال جواب دادند، جزوه دعاهاى مناسك حج را مى‏خواندند؛ دعاى سعى، دعاى طواف و ... بعد از نماز هوا گرمتر شده بود و از جمعیت طواف كننده كاسته مى‏شد. فرصتى است براى ما خوزستانی‌ها كه چند ركعتى نماز در حجر اسماعیل بخوانیم، ستونى حركت كردیم و خود را به حجر اسماعیل رساندیم، گرچه داخل شلوغ بود اما جایى براى خویش دست و پا كردیم و مشغول شدیم، قدرى به گریه و ناله گذشت و استغاثه و قدرى هم به نماز خواندن براى این و آن.

برگشت ما از حرم پیاده و با تشنگى و گرسنگى همراه بود ولى به خاطر همان چند لحظه حجر اسماعیل ارزید. خداوند خود راه‌هاى امن و استوار خویش را برویمان گشاده نگهدارد و آثار معنوى و روحانى حج را تا آخرین لحظات عمر همراهمان بگرداند و لحظه‏اى ما را به حال خویش وامگذارد و این قبیل توسلات ما را به شایستگى بپذیرد و مورد اجابت خویش قرار دهد؛ انك ولىّ النعم و انك على كلّ شى‏ء قدیر.

در راه چندین زن عرب را دیدم كه دختران سفید هفت هشت ساله‏اى را با خود همراه داشتند و كالسكه خرید اجناس پر از احتیاجات غیر مفید روزانه، مقنعه‏شان را مانند گلى در پشت سر گره مى‏زنند و روبندى بر روى آن مى‏گذارند. مانتوى بلندشان سیاه رنگ بود و نسبت به حجاب خشك و شدید و عبوس زنان نگهبان در حرم ظرافت و انعطافى بیشتر داشت. زنان آفریقایى ولنگار و لاقید به نظر مى‏رسند اما نمى‏دانم چرا از حجاب مالزیایی‌ها خوشم آمد، شاید به علت ظرافت و هنرى است كه در حجاب آنهاست.

حجاب ایرانی‌ها هم در لباس احرام مناسب است، هم برجستگى و ظرافت نژاد زرد را داراست و هم با فرهنگ و خُلق و خوى ایرانى سازگار است و در مجموع معتدل، ملایم و منطبق با شرع است.

چند بچه عرب را دیدم كه آب مى‏فروختند و سر و وضعى نامناسب داشتند، فقیر و با فرهنگى پایین، گویا از مناطق فقیرنشین جنوب شهرى‏ها؛ این چند روز گدایانى را دیده بودم كه در كنار مسجدالحرام مانده غذاها را مى‏بردند و از ماشین‌هاى سعودى نان و ماست مى‏گرفتند مسلم است در مقابل این رفاهى كه در شهرها شاهد آنیم تهیدستانى هستند كه در همین گوشه و كنار شهر زندگى مى‏كنند و براى تأمین مایحتاجشان در اطراف مسجدالحرام گرد آمده‏اند! نفت را فقط صرف ظواهر مى‏كنند. در این كشور بسیارند افرادى كه با وسایل بدوى و عشیره‏اى در بادیه‏هاى عربستان روزگار پرمشقّتى را سپرى مى‏كنند و از امكانات مدرن شهرى كاملاً به دور و بیگانه‏اند.

حكومت عربستان آمارى از تعداد زاد و ولد و گزارشى از موقعیت فرهنگى جامعه خویش و میزان باسوادها و بی‌سوادها در دست ندارد و اصلاً هنوز تعداد جمعیت شهرى و روستایى ـ عشیره‏اى خود را نمى‏داند ...!

از سیاست فاصله بگیریم و كمى هم به مناسك و احكام بپردازیم، چند روز است كه دو روحانى كاروان اصرار دارند كه حمد و سوره را حداقل به خاطر طواف نساء هم كه شده براى زائران كاروان بخوانند. معضل عجیبى است طواف نساء! اگر اشتباه بخوانى مثلاً «س» را «ص» تلفظ كنى یا «ط» را «ت» بگویى مى‏دانى چه مى‏شود؟ واویلا است! اگر مجرد باشى نمى‏توانى زن بگیرى و در صورت تأهل كه پناه بر خدا ...!

بحث پیرامون این قضیه به اتاق ما هم سرایت كرده و پچ پچ راه افتاده است. استاد صفرعلى كه مرتبه دوّم تشرّف او به حج است، از كم و كیف آن آگاهى بیشترى دارد و مى‏گوید: «اگَ ایطور خُونى مارْ غُلُوم اَدَسْتِ رُووَ!»

هر دفعه‏اى چند نفر نزد آقا مى‏روند و او با صداى بلند و واضح و تأكید بر جاهاى حساس، قرائت را تصحیح مى‏كند؛ «... رَبِّىَ الاَْعْ اَعْ اَعْلى و بِحَمْدِه»، «سُبْحانَلْ نَلْ نَلْلهِ وَالْحَمْدُ لِللْ لِلْلهِ ولا ...» و همینطور كلمات مسأله‏دار دیگر.

بیشتر، از این گوش وارد و از گوش دیگر خارج مى‏كنند و یادگیرى نمى‏بینیم. سنین عمر از بیست و چند سالگى كه گذشت تار آواهاى گلو آنقدر ستبر مى‏شوند كه دیگر محال است بتوان حرف‌ها را مانند عربها تلفظ كرد، البته براى ما چندان مشكل نیست، چون در مخارج حروف دست كمى از عرب‌ها نداریم، دردسر ما بیسوادى و دقّت نكردن است و مشكل براى آن ترك آذرى است كه «اِنَّ الْهَمْتَ وَنِّهْمَةَ!» نگوید و «سُبْهانَ الله‏!» و «رهمن الرّهیم!» نخواند.

امروز با خستگى و مریض‏حالى گذشت، مزاج یُبْسَم هم كه قوز بالا قوز شده، این همه پرتقال و خاكشیر! بیشتر شكمم را بند كرده، دارد كلافه‏ام مى‏كند، هر چه مُسْهِل مى‏خورم بهبودى حاصل نمى‏شود. شب گذشته به درمانگاه جدیدالتأسیس شماره 5 ایران رفتم، طبقه دوم ساختمانى را اجاره كرده‏اند و دو پزشك خوش برخورد و خوش تیپ مریض‌ها را مى‏بینند. مراجعه كنندگان هر یك دردى داشتند؛ سرماخوردگى، گرمازدگى، حسّاسیت و ... از میان داروها قرص‌هاى ادولت كُلْد، آنتى هستامین، آموكسى سیلین و شربت اِسپكتورانت نصیب من شد. از تلاش منظم و آرام و بى‏سر و صداى بهدارى خوشم آمد، سرى به بهداشت و درمان سعودی‌ها هم زدیم كه این همه تعریف مى‏كنند و از شأنش مى‏گویند! من كه چیزى ندیدم! گاهى با بى‏انصافى تمام، زحمات و ارزش‌هاى خودمان را نادیده مى‏گیریم و باورمان مى‏آید كه مرغ همسایه غاز است. با همه كمبود دارو و پزشك، درمانگاههاى ایرانى خوب مى‏رسند، كم متخصص نداریم. به بیماران بسیارى از كشورهاى دیگر برخوردم كه سراغ بهدارى ما را مى‏گرفتند. از آنها به خوبى استقبال مى‏شود. بدون حق‏الزحمه معاینه مى‏شوند و حتى دارو نیز، بى آن كه وجهى دریافت كنند، در اختیارشان قرار مى‏گیرد.

مشكل اصلى در آنجا مُسرى بودن دردهاست، بسیار سریع به دیگران سرایت مى‏كند.

كار خدمه كاروان امروز سنگین بود چادرها را در منا و عرفات تحویل گرفته‏اند و قدرى هندوانه «هفوفى» خریده‏اند براى روز چادرها. اما هنوز غذایمان همان غذاى وارداتى است؛ پرتقال مصر، موز كلمبیا، آب پرتقال و بیبسى جدّه با كارخانه آمریكا، برنج هندى، مرغ فرانسوى، گوشت نیوزیلندى، چاى سیلانى، قند بلژیكى، پیاز هندى و ...!

از امروز بعد از ظهر حركت به سوى عرفات شروع شده و هوا بدجورى دم كرده است. روز بادبزن‏هاست. ساعتى قبل یك دوش گرفتم و احرام را پوشیدم و در پشت بام هتل مكه رو به قبله نشسته‏ام. آسمان مكه ابرهایش سفیدى خاصّى دارد سرخى عجیبى در گوشه آسمان مى‏بینم كه از نورافكن‏هاى «منا» است ماه در آسمان آنقدر بزرگ شده كه در مقابل ستارگان كم رونق اظهار خودنمایى و تفاخر مى‏كند در این هوا كه گاه گاهى نسیمى مى‏وزد در خویش مى‏نگرم چه كرده‏ام؟ چه باید مى‏كردم كه نكرده‏ام؟ چه باید بكنم و همت و توفیق از صاحب بیت بخواهم كه همواره یار و یاورم باشد و مرا بى‏اُنس و اُلفتش هرگز نگذارد و تفضّل نماید كه عرفات را درك كرده، توبه ما را بپذیرد و حوائج‏مان را برآورد.

خدایا! بر رنج‏ها و دردهاى كهنه و زخم‌هاى ریش ما مرهم احسان و لطف و انعام بنه.

خدایا! پرتوى از شعاع معرفت دیار محشرگونه عرفات را در دلهایمان بتابان و آرامش و سكینه‏اى نازل كن تا فقط رضایت تو را بجوییم و تو را ببینیم و لحظه‏اى بى‏تو نباشیم.

خدایا! تو آگاه به ذات الصدورى، تو علیمى، تو خبیرى، تو سمیعى، تو سزاوار ثنایى، تو غفارالذنوبى، تو ستّارالعیوبى، تو كاشف‏الكروبى، تو نعم‏الطبیبى، تو نعم الحبیبى، تو نعم المجیبى، غیر از تو كسى نیست. وجود تویى، هستى تویى، مایه امید تویى، روضه رضوان تویى و ...

اى خداى پاك و بى‏انباز و یار                                   دستگیر و جرم ما را درگذار 

بازْ خَرْ ما را از این نفس پلید                                   كاردش تا استخوان ما رسید 

حرمت آن كه دعا آموختى                                     در چنین ظلمت چراغ افروختى 

دستگیر و ره نما توفیق ده                                     جرم بخش و عفو كن بگشا گره 

 

عرفات

ساعتى از نیمه شب گذشته بود كه سوار ماشین‌هاى روباز شدیم و حركت آغاز گردید. نزدیكى مسجد جن نیت احرام داده شد؛ «احرام مى‏پوشم براى حج تمتع از حَجّة‏الاسلام واجب قربةً الى الله‏» و بعد لبیك و این بار روحانى كاروان وسواس بیشترى به خرج مى‏دهد. فریاد لبیك اللّهمّ لبیك ... تا عرفات همچنان بلند بود. سه ساعت از نیمه شب گذشته بود كه به عرفات رسیدیم و منطقه داخل آن را دور زدیم، ماشاءالله‏ به این عظمت! مى‏گفتند صحرایى است به درازاى 12 كیلومتر و پهناى 6 كیلومتر و در فاصله 22 كیلومترى شمال مكه بر سر راه طائف واقع شده. اكنون وصل است به شهر و كاملاً پوشش جنگلى پیدا كرده و دور نیست كه این صحراى سوزان و لم‏یزرع، به جنگلى سرسبز و گردشگاهى فرحبخش تبدیل شود! با این كه شب بود اما نورافكن‏هاى عرفات روز را تداعى مى‏كردند. بیش از یكهزار پایه سیمانى به بلنداى 30 متر و بر بالاى هر كدام 15 ردیف سه‏تایى نورافكن و 200 الى 300 هزار چادر و تقریبا همین مقدار اصله درخت «تیم». محل رویش این نوع درختها صحراهاى آمریكا بوده كه با یك طرح و نظم خاصى، در محورهاى معینى كاشته‏اند، تا چند سال دیگر عرفات به یك پیك‏نیك روز تعطیلى تبدیل خواهد شد من مخالف سرسبزى نیستم ولى پیشرفت و توسعه این افكار دیر یا زود ما را از هدف اصلى و سمبلیك این مناسك دور مى‏كند. آن صفا و سادگى صحراى عرفه بوده كه معرفت و شناخت را به وجود آورد. مسلّما وقتى گردشگاه و محلّ تفریح شد ما را به عالم بالا و سیر الى‏الله‏ پرتاب نمى‏كند؛ امكانات بسیار زیادى را در عرفات مى‏بینم كه كارهایى خارق‏العاده و شگفت‏ آورند اما براى حج و حجاج سمّ قاتل و كشنده‏اى كه بنیانهاى استوار این سنت ابراهیمى را سست مى‏كنند و یك نماى ظاهرى و فریبنده‏اى كه از محتوا خالى است نشانمان مى‏دهند. واقعا چه احتیاجى است به باران مصنوعى پودرگونه؟! چه ضرورتى است این همه كانتینرهاى مبرّد كه علاوه بر «میاه نقیّه» انواع میوه، ماست، خرما و ... را به این سو و آن سو مى‏پراكنند؟! این همه اسراف و تبذیر براى چه؟! اینگونه كارها را باید در مقایسه با هدف اصلى سنجید و دید كه چند درصد ما را به آن نزدیك مى‏كنند. در طرح هدفها و برنامه‏هاى حج به اشتباه نرفته‏ایم؟! این كجا و حج ابراهیمى كجا ...؟!

شب بود كه رسیدیم، كاروان‌ها یكى پس از دیگرى مى‏آمدند و در چادرها مستقر مى‏شدند. گروهى به خواب و استراحت مى‏پرداختند و بیشترشان به صحبت و عبادت. فضایى ملكوتى در چادرها احساس مى‏شد و نسیمى از عطر دل‏انگیز راز و نیازهاى شبانه به مشام مى‏رسید. هر كس با خود نجواهایى داشت و این تا اذان صبح ادامه داشت ...

 

پى‌نوشت‌ها:

1 ـ «میقات» از «مِوْقات» و اسم مكان و زمان است. در معنا وقت بیرون آمدن از مادیت و سیر به سوى معنویت است.

2 ـ فج عمیق، در معنا راه دور، قسمتى از آیه 25 سوره حج. به تفسیر مرحوم علامه طباطبایى به جلد 28 صفحه 240 المیزان مراجعه شود.

3 ـ منازل و مراحلى را كه عارف براى رسیدن به مقصود در طریقت طى مى‏كند مقام گویند و به نقل از ابونصر سراج در اللّمع از هفت مقام نام مى‏برد.

4 ـ قسمتى از آیه قرآنى و اشاره است به آن. سوره ابراهیم : 37

5 ـ وَهَرْوِل هرولةً مِن هواكَ و تبرّیا من جمیع حَوْلكَ و قوّتك .

6ـ «من صلّى معهم فى الصّف الأول كان كمن صلّى خلف رسول الله‏ فى الصّف الأوّل.»

7 ـ برگرفته از داستان رقوقى از دفتر سوم مثنوى مولوى، ابیات 2140 به بعد، چاپ دكتر استعلایى.

8 ـ برگرفته از مناجات حضرت على (علیه السلام) در مسجد كوفه.

9ـ برگرفته از دعاهاى ابوحمزه ثمالى.

10 ـ در حدیث رسول خدا خوانده بودم كه پیامبر مسلمانان را در حین نماز از «صفد»؛ فاصله انداختن و از هم بازنهادن دو استخوان قوزك پا نهى فرمودند از این رو با روشى كه اینان مى‏خوانند هیچگونه مطابقتى ندارد. عوارف المعارف سهروردى، ص133.

11 ـ فقط طواف واجب نمازش پشت مقام ابراهیم است.

 

منبع:

مجله میقات حج، ش 17 ، محمدتقى نعمت‏زاده .

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

در حريم دوست

مسجدالحرام

 

سفرنامه حج

آنچه در پى مى‏آيد تأمّلها و درنگ‌هايى است كه در سفر حج داشته‏ام معمولاً پس از پايان يافتن قسمتى از سفر آن را به قلم مى‏آوردم و احساسم را مى‏نگاشتم. گفتنى‏هاى مربوط به منى بسيار گذراست و از شور و هيجان و چگونگى انجام آن در روزهاى پى‏درپى و رمى جمرات آن چنان كه شايسته و بايسته بود سخن نرفت و آن حركت‌هاى زيبا و ديدنى به تصوير نيامد، و اين همه به خاطر مسائلى بود كه در حج امسال پيش آمد و در روزهاى پس از مراسم منى آرامش را از راهيان ديدار دوست ربود. والى الله المشتكى.

از خانه كه بيرون مى‏آيى، نگاه‌هايى به سويت قد مى‏كشد كه سرشار از تمنّا است. در عمق نگاهها و در التهاب سينه‏ها آروزى راه يافتن به حريم دوست را مى‏نگرى، اكنون تو آهنگ ديار قدس دارى و آنان كه از اين توفيق بزرگ محرومند، به بدرقه‏ات آمده‏اند و هر يك به گونه‏اى راز دل مى‏گشايند، و همه يك سخن مى‏گويند: التماس دعا، در مزار پيامبر ما را دعا كنيد. در كنار بقيع ما را فراموش نكنيد. در كعبه، طواف، عرفات، منا و ...

و تو كه اين توفيق را يافته‏اى سر از پا نمى‏شناسى. ماشين كه از جا كنده مى‏شود و تو را به سوى مقصود مى‏كشاند در خود فرو مى‏روى؛ من و مكه! من و مدينه! ديار قدس، حريم الهى، سرزمين خاطره‏ها، شكوهمندي‌ها، والائي‌ها. سرزمينى كه روزى و روزگارى قلّه سانان بى بديل بشريّت، بر گستره آن گام مى‏نهادند، و از بام تا شام براى گسترش آيين حق مى‏كوشيدند و براى عينيّت بخشيدن به آرمان‌هاى بلند پيشواى عظيمشان سر از پا نمى‏شناختند. اينك مى‏روى تا بر پيمان عبوديت، ولايت و استوارى در راه، پاى بفشارى، مى‏روى تا با جلاىِ دل و صفاى جان و زمزمه با معشوق جانت را از ناهنجاري‌ها، ناراستي‌ها بپيرايى و حرمت حريم پاكان و نيكان را پاس دارى. قلب مى‏تپد و در سر سوداى حضور در محضر معشوق غوغا مى‏كند؛ و كيست كه قلبش براى ديدار ديار دوست نتپد؛ و سوداى زيارت مزار قلّه‏سانان بشريت را بر دل نداشته باشد. به فرودگاه كه مى‏رسى درهاى آستانه ورودى آن، جلوه شگفتى دارد، انبوهى از جمعيت آمده‏اند و گروه گروه گرداگرد افرادى حلقه زده‏اند. تبسّم‌هاى نشسته بر لبها، نشانى از رضايت خاطرى است كه راهيان دارند؛ و التهاب درونى، نمايشى از سپاسى كه توفيق زيارت يافته‏اند. اشك‌هايى كه در ديدگان برخى حلقه ‏زده است پيشتر و بيشتر از آن كه غم فراق كوتاه عزيزى را رقم زند، شوق ديدار، نياز زمزمه با يار و شعله‏هاى عشق به اين وادى مقدس را به تصوير مى‏كشد.

كسانى هم كه بدرقه كننده‏اى ندارند آرام آرام به سوى سالن گام برمى‏دارند تا مقدمات پرواز را فراهم كنند، مجريان با مهربانى و لبخندهاى شيرين زائران را بدرقه مى‏كنند، و گاه با التماس دعايى، تمنّاى دل را مى‏نمايانند.

سالن آكنده از جمعيّت است، لحظه‏ها به كندى سپرى مى‏شود، اين سو و آن سو كه مى‏نگرى، چهره‏هاى برجسته علمى و فكرى را نيز مى‏بينى كه سر در گريبان انديشه، با زائران لحظه‏هاى آغاز پرواز را انتظار مى‏برند. با اعلام مسؤولان، زائران يكجا از جا كنده مى‏شوند. صف طولانى و فشرده به هم، آرام آرام پيش مى‏رود. در داخل هواپيما سرمهماندار اعلام مى‏كند هر كجا صندلى خالى بود بنشينيد، يكباره به فكر مى‏افتم اين اوّلين گام بسوى بى‏پيرايگى است، مگر نه اين است كه اين سفر هيچ رنگى را برنمى‏تابد، پس آزاد از علقه‏ها گام بردار.

هواپيما از جا كنده مى‏شود و سينه فضا را مى‏شكافد، اكنون به سوى ميعاد به پيش مى‏روى، خلبان با لحنى سرشار از ادب و صفا، موقعيت را اعلام مى‏كند و در ضمن سفر چگونگى سير را نيز برمى‏شمارد، پس از حدود سه ساعت اينك در جدّه هستى. راهيان ديار دوست در انتظارند تا سعوديان مقدمات گذشت آنان را به مقرّشان در فرودگاه، فراهم آورند. كار به كندى پيش مى‏رود، و نوبت بازنگرى وسايل كه فرامى‏رسد سختگيرى شدّت مى‏يابد. تمام محتواى چمدان‌ها بر روى سكوها فرو مى‏ريزد و با حساسيّت و ودقّت نگريسته مى‏شود، دست نوشته‌ها بيشتر از هر چيزى، حساسيّت را برمى‏انگيزد، برخى از كتابها با اندكى تورّق، راهى چمدان مى‏گردد، امّا برخى ديگر را بايد مأموران اطلاعات ببينند، صداى مفتّشان بلند مى‏شود كه: اِعلام، اِعلام.

فردى مى‏آيد و گاه با نگاهى اخم‏آلود و از سر خشم، كتاب را به يكسو مى‏افكند و با صدايى زير و بم دار فرياد مى زند كه: ممنوع. اعلام ممنوعيّت چرا بردار نيست! و ديگرگاه به سوى متاع پرتاب مى‏شود كه نشان بى مانع بودن آن است.

در پيشديد ما چمدان جناب بى‏آزار شيرازى مورد بازرسى قرار گرفت كه با ديدن دو مقاله، حساسيت افزون يافت از اين روى وى را به محلّ اطلاعات بردند.

ايشان پس از بازرسى‏هاى دقيق بدون اين كه مقاله‏ها را بازگردانند، بازگشت. تمام صفحات گذرنامه وى را زيراكس كرده بودند. يكى از مقالات وى نقد فتواى مزوّرانه و زشت عبدالله بن جبرين در «حرمت اكل ذبيحه» شيعه بود.

محل استقرار كاروان را يافتيم و نشستيم، چهره‏ها شاداب و نگاهها سرشار از رضايت است. شب از نيمه‏ها گذشته، كاروانها در حال انتظار براى كوچ به سوى مدينه‏اند، برخى از اينجا و آنجا گفتگو مى‏كنند، گروهى در حال استراحتند و بعضى آرام در گوشه‏اى به راز و نياز پرداخته‏اند و خداى را براى توفيق به دست آمده سپاس مى‏گويند، مسؤولان كاروانها با همت مجريان سختكوش نهادهاى مسؤول ايرانى در حال فراهم آوردن وسائل كوچ هستند، و برخى مشغول پذيرايى از راهيان ديار دوست. اذان صبح فضاى فرودگاه را عطرآگين مى‏كند، تكاپوى شگفتى تمام فرودگاه را مى‏گيرد، زائران به نماز مى‏ايستند، جلوه هيجانبار و زيبايى است. پس از نماز گروهها آهنگ كوچ دارند، اتوبوسها آماده‏اند و راهيان در التهاب ديدار دوست.

«طريق الهجره» اتوبانى كه جدّه را به مدينه متّصل مى‏كند اكنون پذيراى بهترين مسافران است، مسافرانى كه آنان را اشتياق زيارت و شوق ديدار بدين سوى كشانده است.

 

در محضر پيامبر

به مدينه وارد مى‏شوى، مدينه ديگر حال و هواى ديروز را ندارد، بسيارى از آثار تاريخى آن كه مى‏تواند تو را بر بال خاطره‏ها بنشاند و تا دور دست‌هاى تاريخ ببرد، ويران شده است، اما تو كه هويت تاريخى‏ات را از دست نداده‏اى، از وراى اين همه ديگرسانى‏ها حقايق را خواهى ديد و در آن سوى آنچه به وجود آمده است پيوندت را با گذشته‏ها بازخواهى شناخت.

اكنون مدينه است؛ با آثارى شگرف و هيجانبار.

مدينه است؛ شهر پيامبر و شيران روز و پارسايان شب.

مدينه است؛ شهر ايثارها و مقاومتها، رادمرديها و بزرگى‏ها از يكسوى، و از ديگر سوى...

نـه، مـن تاريخ نمى‏گويم، بگذار سحرگاهان به سوى پيامبر (صلي الله عليه و آله) برويم، و از شهر پيامبر بگوييم، شهر زيباييها و عظمتها و ... آرى از مدينه مى‏گويم.

مدينه در قلب جزيرة‏العرب سرشار است از خاطره‏ها و يادها. جاى جاى آن مكان‌هايى است آكنده از خاطره كه بارِ سده‏ها حادثه را به دوش دارد. مساجد كهن در اين ديار از جلوه شگرفى برخوردار است امّا چه كسى مى‏تواند انكار كند كه مسجد النبى، اين پايگاه توحيد و جايگاه فرياد عليه شرك و كفر و خاستگاه قهرمانان بى‏بديل تاريخ، دُرّ شاهوار اين مجموعه است. مسجدالنبى كه اكنون بر اساس ضرورتهاى تاريخى و اجتماعى بسى گسترده‏تر و عظيمتر از آنچه كه بوده، شكل گرفته است. در اين ايّام صدها هزار انسان دلداده بحق و عاشق رسول‏الله را به خود فرامى‏خواند. در دل شب و آستانه دميدن سحر كه جهان در خوابى سنگين غنوده است، راههاى منتهى به مسجد چونان جويبارى زلال، شاهد ترنم قطره‏هايى است كه مى‏روند تا در اين وادى قدس، سيلاب عظيمى را شكل دهند. سحرگاهان، بدان هنگام كه هنوز چادر قيرگون شب دريده نشده است، آستانه مسجد ديدنى است، مردم با صورت‌هاى گونه‏گون و سيرتى همگون با التهاب و عجله چونان كسانى كه به سوى آوردگاهى به پيش مى‏روند از هم سبقت مى‏گيرند تا در مسجد رسول‏الله در پيشگاه الله زانو به زمين زنند و با خدايشان راز گويند و با پيامبرشان زمزمه كنند. امّا تو كه با اين جويبارها پيش مى‏روى اگر اندكى اين سوى و آن سوى را بكاوى زنهاى تكيده چهره و سياهى را خواهى ديد كه توشه‏اى اندك را بر سر گرفته‏اند و با اين جويبارها به پيش مى‏روند امّا نه براى رسيدن به آن سيلاب، بلكه براى آنكه بساطى پهن كنند، و در هنگام بازگشتِ اينان، جامه و متاعى عرضه كنند و چيزى براى زندگى فلاكت‏بار روزانه‏شان به چنگ آرند. چهره اينان در كنار قبر پيامبرِ مستضعفان، استضعاف را فرياد مى‏كند و حضور اينان در كنار ساختمان‌هاى آسمان‌خراش در دخمه‏هاى كوچك، شكاف شگرف طبقاتى را در اين ديار مى‏نماياند و تو بايد با داغى در دل از كنار آنان بگذرى كه قافله عشق در حال رفتن است.

اكنون در مسجد نشسته‏اى، بنگر! يك سويت برادرت مصرى است و در سوى ديگر الجزايرى، اندكى آن سوتر مغربى و كمى فراتر بحرينى و ... اينجا همه امت محمّدند، اى كاش اين حقيقت را با همه وجود باور مى‏داشتند. چشم‌ها به مأذنه دوخته شده است همه منتظر فرياد توحيدند، سكوت سراسر مسجد را فراگرفته است برخى زانو به بغل گرفته غرق در انديشه‏اند و برخى ديگر قرآنى به دست آرام آرام زمزمه مى‏كنند. هان! فرياد بلند شد: «الله اكبر»، و در پى آن زمزمه‏ها، همهمه‏ها، آرام، آرام، الله اكبر، لااله الا الله و ...

همه بر گام‌ها استوار مى‏ايستند تا نماز بخوانند و خود را آماده مى‏كنند تا نماز جماعت را يك آهنگ و يك صدا با امام جماعت بجا آورند، امام جماعت با آهنگى دلپذير نماز را مى‏خواند و در اين روزها پس از ركوع ركعت دوم به تفصيل در قنوت به مسلمانان بوسنى و هرزگوين دعا مى‏كند و به صربها و هجوم آورندگان آنها نفرين مى‏كند، و گاه آنچنان لحن از سرسوز و با آهنگى حزين است كه بسيارى مى‏گريند و شانه‏ها تكان مى‏خورد، اين حالت در نماز مغرب نيز تكرار مى‏شود، چرا اين روزها؟! و چرا ...

نماز تمام مى‏شود و صفوف منظم آرام آرام درهم مى‏آميزد. گروهى به سوى خانه‏اند و گروهى ديگر از لابلاى صفوف به سوى مزار رسول‏الله (صلي الله عليه و آْه) ؛ براى زيارت قبرش ـ كه مسلمان تمام رازهاى دين و ايمانش را در آن مى‏نگرد ـ عشق همگانى است. گو اين كه برخى پنداشته‏اند و يا چنين بر پندارها داده‏اند كه آن پنجره‏هاى رو به معشوق را اگر رخصتى باشد تنها شيعيان به آغوش مى‏كشند، امّا نه چنين است؛ سياهانى كه تمام آرمانشان را در اينجا مى‏نگرند با اشكهاى زلال غلطيده بر گونه‏هاى سياه، و با ناله‏هاى برخاسته از دلهاى سپيد در انتظارند كه رخصتى يابند و با آغوش كشيدن قبر، با رسولشان زمزمه كنند، مصريان، الجزايريان، و ... تمام اقاليم قبله چنين‏اند، مگر نه اين است كه اينجا تنديس ابرمردى خفته است كه تمام عظمتها و كرامتها، شرافتها و راديهاى روزگاران و انسانيت را در خود يكجا دارد. مسلمان اينجا احساس قرابت مى‏كند و بر اين باور است كه در محضر پيامبر نشسته است، و با همه وجود آهنگ رازگويى دارد امّا ...

 

تربت پاك امامان

نبوت در ولايت استمرار مى‏يابد و محمد (صلي الله عليه و آله) در على (عليه السلام) و فرزندانش در جاريهاى زمان جلوه مى كند، و اكنون تو كه با پيامبر زمزمه كرده‏اى آماده مى‏شوى تا با امامت سخن بگويى، پس آهنگ بقيع كن.

بقيع گورستانى ديرپاست؛ كه انسان‌هاى بسيارى بر خاك آن خفته‏اند. بقيع روزگارى بيرون از مدينه بوده است امّا امروز در دل آن جاى دارد. در گوشه‏اى از بقيع قامت عطرآگين چهار تن از پيشوايان راستين هدايت (حسن بن على، على بن الحسين، محمد بن على و جعفر بن محمد عليهم‏السلام) در دل خاك است كه روزگارى با حرمى خرد و مناره‏اى كوچك نمودى دلپذير داشته است. امّا امروز در تابشگاه آفتاب و با چهار سنگ ساده مزار، تو را فرامى‏خواند؛ مظلوميت شگفتى است، زائران غالباً با پاهاى برهنه بر خاك گام برمى‏دارند و در كنار گودى كوچكى كه اين مزارها در دل آن قرار گرفته است با چشمانى اشكبار مى‏ايستند تا زيارت كنند. اكنون چندين سال است كه سعوديان روزى حدود 5 ـ  4 ساعت در دو وقت درهاى بقيع را باز مى‏كنند تا زائران در پيشديد، مأموران مزارها را زيارت كنند. جمعيتى انبوه سرازير آن مى‏شود هر كس به آهنگى و هوايى. امّا اين مزار بى‏پيرايه كه تبلورى از مظلوميت است اكنون در گرداگردش شاهد تجمّعى شگرف است. تركان با لباسهاى متحدالشكل در ميان جمع نمودى زيبا دارند و پاكستانيان با احساسى رقيق و قلبى مالامال از عشق و مظلوميت؛ التهابى شگفت. آنان گويا در اين آينه مجموعه مظلوميت خود را نيز مى‏نگرند و مظلوميت خود با امامشان را يكجا فرياد مى‏كنند، بحرينيان با آرامش ستودنى، جمعى و گاه فردى به گونه‏اى دلپذير با رهبرشان راز مى‏گويند. و ايرانيان حضورشان جلوه‏اى عظيم و نمودى خيره كننده دارد، اشكها كه بر گونه‏ها مى‏ريزد، شانه‏ها كه مى‏لرزد، سينه‏ها كه برمى‏آيد و فرو مى‏نشيند، رگها كه متورم مى‏شود، چهره‏ها كه ملتهبانه به سرخى مى‏گرايد؛ چشمها نه اشك كه خون مى‏ريزند همه و همه نمايش عظيمى را رقم مى‏زند.

جانبازان بر روى چرخ‌ها آرام مظلوميت را فرياد مى‏كنند و كهنسالان با كمرهاى خميده عشق به پيشوا را زمزمه. اينجا سرزمين عشق است و مظلوميت. عاشقان با معشوق راز مى‏گويند، و زمزمه‏هايى را بر لب دارند كه فقط عاشقان دانند و معشوقان.

بقيع نيز چونان ديگر بخش‌هاى كهن مدينه امسال دستخوش تغييرات گسترده‏اى است. مساحت آن در حدود قابل توجهى افزايش يافته و ديوارى نو با ارتفاعى حدود 4 متر در حال احداث است. امّا آنچه همچنان باقى است مظلوميت بقيعيان است و مزار شاهدان تاريخ و تو كه اينك گام بر اين خاك نهاده‏اى اين همه را در اشك‌هاى جارى، بغض‌هاى تركيده و فريادهاى آميخته به اشك و ناله عاشقان مى‏بينى، به گوشه‏اى از احساس‌ها و رازها بنگر:

بانويى كه در پس نرده‏ها ايستاده و با نگاهى حسرت‏آلود از دور مزارهاى امامان را مى‏نگرد و آرام، آرام اشك مى‏ريزد و صميمانه با امامانش راز مى‏گويد، در حالى‏كه اشك‌هايش پهنه صورتش را پوشانده است، مى‏گويد: درباره احساسم در اين وادى چه بگويم؟ گاهى واژه‏ها آنقدر محدودند كه انسان به راحتى نمى‏تواند احساسش را بيان كند، با غربت بقيع آشنايى ديرينه‏اى دارم، امّا باورم نمى‏شود كه هر سال نسبت به سالهاى پيش بر غربت اين مكان مقدس و متبرك افزوده شود، آخر چرا اين قوم احساس پاك ما را نمى‏شناسند؟!

دلسوخته‏اى از همين ديار كه گويا در ايّام ديگر نمى‏تواند، در كنار بقيع راز دل بگشايد، اكنون كه به يمن حضور گسترده و عظيم امت اسلامى به اين دريا پيوسته است، از مظلوميت اهل بيت (عليهم‏السلام)  سخن مى‏گويد:

اينجـا عشـق مـا، تـاريخ ما و مدفن امامان ماست. امّا ما از ديدار اين عزيزان نيز محروميم. آرزوى زيارت ثامن الائمه (عليه السلام) در دلهاى ما باقى است، امّا چه كنيم اينجا نيز آرزوى زيارتى آرام، بى دغدغه قلب‌هاى ما را مى‏فشارد.

گفتم روزها دوبار (صبح و عصر) بقيع باز مى‏شود، و زائران با هجوم شگرفى بقيع را از جمعيت مى‏آكنند امّا شگفتا كه زنان اجازه ورود و حضور ندارند، تنگ‏انديشى و جمودنگرى اينان تهى‏تر از آن است كه شوق‌ها، عشق‌ها، التهاب‌ها، معنويت‌ها و هيجانهاى عاشقان قلّه‏سانان تاريخ را دريابند و سوز و گدازى را كه از اين منع‏ها و جلوگيرى‏ها بر جانها مى‏نشيند بفهمند.

شُرطه‏ها جلوى جمعيت مى‏ايستند و آنان را از نزديك شدن به قبور جلو مى‏گيرند. و گاهى «آمر به معروف و ناهى از منكرى»! از فراز ديوار و بلندگوى دستى، به وعظ مى‏ايستد و تأكيد مى‏كند كه از اعمال بدعت آميز! بپرهيزند، اينان تا ديروز اصل حضور را هم بدعت مى‏شمردند و اينك دست نهادن، گريه كردن، راز دل گفتن را. امّا گفتنى است كه هيچ كس حتى آنان كه كاملاً سخنان آنان را درمى‏يابند (عربها) هرگز به آنچه جناب ناهى از منكر! مى‏گويد گوش نمى‏دهند، او آب در هاون مى‏كوبد و آب با غربال مى‏كشد، همين و همين ... و زائران بى‏توجه به موعظه‏هاى! وى، در كار خويشند و در اوج مهرورزى، زمزمه و گفتگو با مرادها و معشوق‏ها. روزى يكى از اينان خطبه‏اى آغاز كرد و در ضمن آن گفت: «... نسألهُ ان يجعلنا من المتبعين وأن يجنّبنا من المبتدعين» امّا ديگرى از ادامه جلو گرفت، و با گفتگوى تندى كه بين آن دو گذشت، وعظ ادامه پيدا نكرد، و من از چرايى آن جلوگيرى چيزى درنيافتم. آن آمر بمعروف! سپس بدون بلندگو بازگشت و به ارشاد! مشغول شد.

بقيع امسال حال و هواى عجيبى دارد و زائران اين مزار امسال بگونه‏اى شگفت افزايش يافته است. شاهدان عينى مى‏گويند: اين تجمّع شگرف بى‏سابقه است، صبح‌ها و عصرها دهها هزار زائر وارد بقيع مى‏شوند، انبوه جمعيّت بحدّى است كه گام برداشتن در نزديكي‌هاى مزار به سختى صورت مى‏گيرد.

روزهاى مدينه رو به پايان است.

 

اينـك وداع

اكنون بايد آهنگ كوچ كنى، تو را براى چند روزى آورده بودند.

روزهاى آغازين، ماهى دريايى را ماننده‏اى كه به خشكى هرگز نمى‏انديشى، امّا روزهاى پايانى هر چه به فرجام نزديكتر مى‏شود دلشوره‏ات زيادتر مى‏گردد.

يا رسول الله‏...! جدايى از مزارت؟!

بقيع! دورى از شميم دلنواز صبحهايت؟!

روز آخر دلدادگان آل على از هر فرصتى براى رفتن به حرم بهره مى‏گيرند و فاصله كوتاه مسجد النبى ( صلي الله عليه و آله) و بقيع را مى‏نوردند، گويى جدا شدن را به هيچ روى برنمى‏تابند و رفتن از كنار اين همه زيبايى. شور، هيجان و عظمت را نمى‏توانند بپذيرند.

بر سينه ديوارى نوشته‏اند: حركت 30/17، دلها مى‏تپد، نفس‌ها در سينه حبس مى‏شود؛ چاره‏اى نيست بايد رفت. ماشين با اندكى تأخير حركت مى‏كند. در چهره همه غم را مى‏نگرى، همه رو به مزار پيامبر (صلي الله عليه و آله) و ائمه بقيع (عليه السلام) نشسته‏اند، صاحبدلى همت مى‏كند و با نوايى دلنشين مى‏خواند:

«السلام عليك يا رسول الله‏، السلام عليك يا نبى الله‏...»

بغضها مى‏تركد، اشكها فرو مى‏ريزد، هق‏هق گريه آغاز مى‏شود و گاه به ناله‏ها و فريادها تبديل مى‏گردد، چشم‌هاى اشكبار به مسجدالنبى دوخته شده، جدايى باورناپذير است. سراينده با نواى دلپذيرى زيارت پيامبر، زهرا، ائمه بقيع (عليهم‏السلام) و جاودانه‏هاى اين ديار را ياد مى‏كند و دلها را از غم مى‏آكند. شانه‏ها مى‏لرزد و گريه امان نمى‏دهد، فريادها آنگاه اوج مى‏گيرد كه اين يادآور هوشمند مدينه را به كربلا پيوند مى‏زند و از دردها و رنج‌هاى معلّم شهادت، و چگونگى هجرت سيدالشهدا از مدينه به كربلا ياد مى‏كند. اينك مدينه از چشم‏اندازها دور شده است و تو بايد آماده احرام باشى، ديارى ديگر، ديار دوست.

 

مسجد شجره

«مسجد شجره» كه آميخته است به خاطره‏هاى شورانگيز تاريخ صدر اسلام، و صحنه غرورآفرين و شكوهزاد احرام بستن رسول الله‏ (صلي الله عليه و آله) و صحابيان را پس از سالها فراق از مسجدالحرام بر سينه دارد، اكنون بسى بزرگتر و وسيعتر از آن است كه تاكنون بوده است.

فضاى بيرون آن، چونان پاركى با نخلها و درختها پوشيده است، امكانات تطهير و مقدمات احرام بسيار گسترده است و بدون تضييع وقت زائران مى‏توانند براى احرام غسل كنند، وضو بگيرند و آماده احرام گردند.

شبستان بسيار بزرگ مسجد، حال و هواى عجيبى دارد. روحانيان ـ اين هاديان زائران ـ راهيان قبله را توجيه مى‏كنند و فلسفه احرام را باز مى‏گويند، و آنان را به وظايف و بايستگى‏هاى زيارت آشنا مى‏سازند.

زائران كه اينك آرزوى چندين و چند ساله را برآورده مى‏بينند، دلهايشان سرشار از سپاس و قلبشان آكنده از شوق است، اشك‏ها بر گونه‏ها مى‏غلتد و انسان در اين هنگامه بى‏بديل به وادى پيراستگى از همه چيز و وابستگى به الله‏ گام مى‏نهد.

او اكنون با بستن دو جامه سپيد تمام وابستگى‏ها را گسسته و با نداى: «لبّيك اللهمّ لبّيك...»، اعلام حضور در محضر دوست كرده است.

اندكى در آستانه مسجد درنگ كن، چه زيبا و دلپذير است.

زائران به مسجد وارد مى‏شوند، با رنگهاى گونه‏گون، شاخصه‏هاى ظاهرى متفاوت و پوشش‌هاى مختلف و چون برمى‏آيند همه چيز فرو ريخته است، همه همگون هستند، همه يك رنگند. سپيدجامگانى كه مى‏روند با نداى لبيك و اجابت دعوت الهى، بر دلها نقش سپيدى زنند. زائران مسجد را به سوى مكه ترك مى‏كنند. نداى ملكوتى: «لبّيك الّلهم لبّيك...» بلند است. نيك نهادى از زائران مى‏خواند:

«لبّيك اللّهم لبّيـك، لبّيـك لا شريـك لـك لبّيك، ان الحمد والنعمة لك و الملك لاشريك لك لبيك.»

ماشين بر اسفالت جادّه مى‏لغزد و تو را پيش مى‏برد و تو به كعبه نزديك مى‏شوى نزديكتر، گام در حرم مى‏نهى، حرم أمن، حريم دوست، وادى قدس.

فريادهاى شورانگيز و دلپذير لبّيك‏ها قطع مى‏شود.

ترنّم دلنواز عاشقان اندك اندك كاستى مى‏گيرد و سپس يكسر قطع مى‏گردد.

سكوت، سكوت، سر در گريبان انديشه، تأمّل، تنبّه، بيدارى.

يعنى كه: رسيدى.

آنكه تو را فراخوانده بود (اذان من الله‏) و تو عاشقانه به فراخوانى او پاسخ مى‏گفتى، اينجاست. به خانه او رسيده‏اى پس ساكت!

سكوتى آميخته به تأمّل. سكوتى همراه با تنبّه.

 

در حـريم يـار

اينك در مكه‏اى؛ شهر ديرپاى و دراز آهنگ تاريخ، شهر آكنده از خاطره‏ها، ديارى كه پشته پشته حادثه را در خويش دارد و سينه‏اش انباشته است از هزاران هزار حادثه، واقعه، خاطره و ...

شهرى شگفت پيرامونش يكسر كوه، هر كوى و برزن و خيابان و كوچه‏اش در دره‏اى و شكاف كوهى.

شهر مكه نيز دستخوش ديگرسانيهاست و از آن همه ميراث‌هاى جاويدان و نمادهاى عشق و ايثار و مظاهر راستى و رادى، و يادگارهاى تاريخى آغازين روزهاى اسلام اكنون چندان اثرى نيست، امّا تو به ژرفى بنگر؛ كه اگر با «اشارت‌هاى ابرو» آشنا باشى و با «پيچش مو» در پس اين همه، آن همه را خواهى ديد.

اينك كعبه در پيش رويت هست، صحنى وسيع و در وسط آن يك مكعب خالى و ديگر هيچ.

اوّلين نگاه ميخكوبت مى‏كند، از حركت باز مى‏مانى، تحيّر سراپايت را مى‏گيرد، شگفتا!

اين است آن خانه ديرپاى ايستاده بر معبر تاريخ و فروزان چونان مشعل، بر رواق زمان.

خدايا اينجا كجاست؟!

به كجا آمده‏ام؟!

بگفته آن زنده ياد:

«قصر را مى‏فهمم: زيبايى يك معمارى هنرمندانه.

معبد را مى‏فهمم: شكوه قدس و سكوت روحانى در زير سقف‏هاى بلند و پرجلال و سراپا زيبايى و هنر.

آرامگاه را مى‏فهمم: مدفن يك شخصيت بزرگ، يك قهرمان، نابغه، پيامبر، امام ...

امّا اين ...؟ در وسط ميدانى سرباز، يك اطاق خالى! نه معمارى، نه هنر، نه زيبايى، نه كتيبه، نه كاشى، نه گچبرى، نه...»

اينجا هيچ كس نيست، هيچ چيز نيست، بدين سان تو يكسره خويشتن را به ابديت پيوند مى‏زنى، تمام وابستگى‏هايت مى‏گسلد و تو وارسته از هر وابستگى و پيراسته از هر پيوستگى به او مى‏پيوندى: «خـدا».

اينجا حرم اوست، درون حريم او، خانه او، و تو همآهنگ، همرنگ، هم‏لباس، هم‏دل و هم‏سوى با خلق او آهنگ او كن. با مردم درآميز و در حركتى منظّم، سمبليك و خوش‏آهنگ، بر گرد خانه او، خانه ديرپاى، خانه آزاد، بگرد: «طواف».

از ركن «حجر الأسود» در انبوه خلق داخل شو، پيمان توحيد و عبوديت را استوار ساز. حركت را با آهنگ عبوديت آغاز كن كه: «... هو يمين الله‏ فى ارضه.»(1)

هفت بار بر گرد خانه مى‏چرخى، فقط هفت بار! نه كم و نه زياد. در نظمى استوار و بدون اندكى ناهنجارى. چرا هفت بار؟ تأكيد بر اين عدد جانت را به انديشه وامى‏دارد، «هفت»، يادآور آفرينش هستى است؟ اين عدد از نوعى نگاه سمبليك برخوردار است؟! يا اين كه مهمترين راز حج در آن نهفته است: «تعبّد»، همين. طواف كن. هفت بار. چرا؟ نپرس! و روح عبوديت، تعبّد، پذيرش و تسليم را در جانت بريز.

و اكنون دو ركعت نماز.

كجا؟

پشت مقام ابراهيم!

قطعه سنگى با دو رد پا.

نقش پاى ابراهيم بر روى سنگ، و تو با اين نگاه به اعماق تاريخ مى‏روى و ابراهيم را در هنگامه بنياد نهادن اين خانه، خانه توحيد، عشق، عرفان به ياد مى‏آورى، و جانت لبريز از شوق مى‏شود كه تو اينك بر «مقام ابراهيم» ايستاده‏اى.

ابراهيم: سمبل عشق و عرفان، ستيز و جهاد، توحيد و تعبّد، مهر و كين، عشق به الله‏ و نفرت از هر آنچه جز اوست و تو بر اين جايگاه ايستاده‏اى تا نماز بجاى آورى، و با خدايت از اين مكانَتْ رازگويى، زمزمه كنى، و پيمان عبوديت را استوار دارى. اكنون كه جان را پيراسته‏اى، و از وابستگى‏ها وارسته‏اى. و با خدايت پيمان عبوديت بسته‏اى، آهنگ ديگر كن آزمونى ديگر، رو به سوى مسعى. و سعى در ميان دو كوه صفا و مروه.

سعى؛ تلاش است، حركتى پرشتاب، جستجوگرانه و هدفدار.

پاسداشت تلاش يك زن، تجديد خاطره شكوهمند حركت سختكوشانه و تلاش جستجوگرانه بنده وارسته خداوند؛ «هاجر»!

سمبل تسليم، رضا، تلاش، توكّل و عرفان.

مسعى ـ محبوبترين جايگاه براى خداوند، جايگاه نبرد قهرمان توحيد ابراهيم و رويارويى پيروزمندانه او با سمبل تزوير و شرك؛ «شيطان»(2)

گامهايت را استوار دار و حركت را پرشتاب كن، دل به خدا بسپار و ياد خداى را در جانت زنده كن، در خلق غرق شو، خود را فراموش كن. به خدا بينديش و تلاش و توكّل، تا جباريّت‏هاى جانت فرو ريزد، و آخرين بقاياى ناخالصى پيراسته شود كه: السعى مذلّة للجبّارين.(3)

و در پايان هفتمين سعى بر بلنداى مروه «تقصير كن» از احرام بيرون آى، جامه زندگى بپوش، اكنون از حركتى پرشكوه و تلاشى آميخته به عشق و عرفان رهيده‏اى و جانت را لبريز از آگاهى و معنويت ساخته‏اى، درنگى تا آغازى ديگر ...

 

عـرفـه

اكنون پس از روزهايى كه در مكه درنگ كرده‏اى و بر كعبه مقصود طواف نموده‏اى، و عاشقانه بر گرد اين‏ خانه توحيدچرخيده‏اى، آهنگى ديگر كن. كجا؟! عرفات.

از واپسين ساعات روز هشتم شهر مكه به تلاطم مى‏افتد. شب نهم را در منا درنگ كردن و روز نهم به عرفات براى وقوف در آن آمدن، ستوده است و مستحب.

اين است كه بسيارى از زائران آهنگ مِنا دارند و بسيارى براى رهايى از دشواريهاى حركت در روز نهم به سوى عرفات؛ آهنگ عرفات.

خيابانهاى منتهى به سوى مشعر به گونه شگفتى ديدنى و وصف‏ناكردنى است. ماشين‏هاى خرد و كلان آماده جابه‏جا كردن زائران هستند، و آهنگ زير و بم‏دار: مِنا، مِناى رانندگان، موسيقاى دلنواز شوق رفتن به سوى سرزمين عشق را در جانت فرو مى‏ريزد.

شب نهم بسيارى از زائران در عرفاتند. چه زيباست آن شب، بسيارى از زائران رازگويى پيشه مى‏كنند؛ و در درون چادرها، راكعان، ساجدان و قائمانِ پرستشگر، نماد زيباى عبوديت را رقم مى‏زنند.

سحرگاه كه شب مى‏گريزد و هستى در نور غرق مى‏شود، به بيابان كه مى‏نگرى انسان است كه موج مى‏زند اينجا، عرفات: جامع الملل، جامع الشتات... چه مى‏گويم؟ نمايشگاه بزرگ انسان است. در بيابان عرفات سياه، سفيد، و ... همه دوش در دوش هم، و آهنگ ندايشان يكى است: «خـدا».

جبل الرحمه در دل عرفات نيز ديدنى است، زائران كه يكسر سفيدپوشند چون بر آن فراز مى‏آيند و از ستيغ تا دامنه آن را مى‏پوشانند از دور كوه بزرگى را ماننده است كه گويى تمام آن با برف پوشيده است: سفيدِ سفيد.

آفتاب بى‏دريغ حرارت مى‏بارد، عرق بر تنها نشسته امّا شوق و التهاب و دلدادگى با خدا همچنان در جان بسيارى موج مى‏زند.

خيمه بزرگ بعثه مقام معظم رهبرى چونان نگينى در ميان خيمه‏ها شور و هيجان ويژه‏اى داشت. در آستانه وقوف واجب (نزديك ظهر) مراسم دعا و نيايش اعلام مى‏شود. دلها آماده است، قلبها مى‏لرزد صاحبدلى بانواى دلنشين و شورانگيزى از معشوقى مى‏خواند كه «صد قافله دل همره اوست» از حجت حق، ولىّ الله‏ الأعظم، امام زمان (عجل‏الله‏ تعالى فرجه الشريف) .

ياد مهدى (عج) اشكها را بر ديده‏ها مى‏نشاند، سيلاب اشكها برگونه‏ها جارى مى‏شد. فريادهاى‏ يا مهدى فراز مى‏آمد و تمنّاى‏ ديدار دوست را بر جانها مى‏ريخت، نداى «يابن‏الحسن»هاى عاشقانه فضا را ديگرسان ساخته و عطرآگين كرده بود. زائران كه از ديرباز شنيده‏اند كه يار در اين ديار است، از ژرفاى جان و اعماق قلب فريادش مى‏زنند؛ و با مولايشان سخن مى‏گويند.

زيارت «آل يس» آغاز مى‏شود:

«سلام على آل ‏يس، السّلام عليك يا داعى الله‏ و ربّانى آياته، السّلام عليك يا باب‏الله‏ و ديّان ‏دينه ... السّلام ‏عليك ‏ايّها العَلَمَ ‏المنصُوب والعِلْمُ المصْبوُب و ...»

ياد دوست حال و هواى هيجانبارى را به وجود آورده بود. زائران حريم دوست، عاشقان امام، صاحبدلانى كه سنگينى بار گناه را بر دوش احساس مى‏كردند؛ و تمنّاى غفران داشتند، ديدگان اشكبارى كه آرزوى نظاره بر چهره عزيز زهرا را در دل مى‏پرورانده‏اند و سرهايى كه شور ديدار سكّان‏دار والاى كشتى هستى را داشتند، او را مى‏خواندند، عزيزى كه با ظهورش تاريكزار يخزده انسانى را گرمى خواهد بخشيد، نور خواهد پاشيد و به سپيدى و زيبايى خواهد نشاند.

عرفه، خاطره پرشكوه و شورانگيز دعاى عرفه معلّم بزرگ عشق و ايمان و ايثار سيدالشهدا اباعبدالله‏ الحسين (عليه السلام) را نيز بر سينه دارد. شيعيان امام حسين (عليه السلام) كه مهرش را در ژرفناى جان نهاده‏اند، و روزها و شب‌هاى فراوانى در رثاى آن چهره خونين مويه كرده اشك ريخته‏اند، اكنون مى‏خواهند در زير آسمان عرفات جايى كه حسين (عليه السلام) اين معلم بزرگ عشق و عرفان و شهادت با خدايش زمزمه كرده با او همنوا شوند و با كلمات شورانگيز و هيجانبار حسينى با خداى خود راز گويند، روحانيان ـ اين هاديان زائران خانه خدا و راهنمايان راهيان كوى دوست ـ در هنگامه فرويش آفتاب به سوى مغرب مراسم دعاى عرفه را برگزار مى‏كنند. جمع انبوهى نيز در بعثه مقام معظم رهبرى گرد آمده‏اند كه با نواى دلنشين دعاى عرفه، با خدا زمزمه كنند؛ دعا آغاز شد:

«الحمدلله‏ الذى ليس لقضائه دافع، ولا لعطائه مانع ولا كصنعه صنع صانع، و هوالجواد الواسع،...».

زائران با اين احساس كه با امامشان هم نوايند سرشار از شوق و آكنده از طلب بودند، دعا با صدايى دلپذير خوانده مى‏شد و زائران آرام، آرام زمزمه مى‏كردند. فضاى ملكوتى عرفات، مضامين‏ بلند دعا، تضرّع‏ نهفته ‏در واژه‏ها، كلمات انديشه‏سوز و آتشين، قلبها را مى‏لرزاند و چشمها را اشكبار مى‏كرد. آنان به پيروى از امامشان كه با ديدگان اشك آلود عاشقانه زمزمه مى‏كرد:

«اللهم اجعَلْنى أَخشاكَ كاَنى اراك و أسعِدْنى بتقويك ولا تسقينى بمعصيك و خيّرلى فى قضائك و بارك لى فى قَدَرِكْ حتى لا اُحِبُّ تَعْجيل ما أخّرْت ولا تأخير ما عجَّلْتَ، اللّهم اجْعَلْ غِناتى فى نَفسى واليقين فى قلْبى... .»

با خدا گفتگو مى‏كردند.

شور و هيجان آن محفل ربّانى چيزى نيست كه با اين قلم به تصوير آيد. ناله‏ها همچنان اوج مى‏گرفت، و تمنّاى دل مى‏گسترد، زمزمه‏هاى عاشقانه نمايش دلپذيرى از دلدادگى بيقرارانه زائران سفيدپوش را رقم زده بود، همه با اين احساس كه با اشكهاى جارى زنگارهاى دل را مى‏شويند و تيرگي‌هاى جان را جلا مى‏دهند حال و هواى عجيبى داشتند. در سطور پايانى دعا مجرى به عظمت صفت «ارحم الراحمين» و فرياد خداوند با اين صفت توجه داد پس از اين تنبّه فريادهاى «يا ارحم الراحمين» زائران فراز آمد كه مجلس يكسر شور و اشك و هيجان شد و براستى صحنه شگرفى پديد آمد.

لحظات پايانى دعاست، آفتاب مى‏رود كه در كام مغرب پنهان شود، اكنون زمزمه‏گران بدانجا رسيده‏اند كه پيشواى عارفان: چهره به سوى آسمان دوخت و دستها را فراز آورد و سيلاب اشكها محاسن زيبايش را شست و با ندايى بلند و جانسوز فرياد زد.

«يا اسمع السامعين، يا ابصرالناظرين و يا أسْرَعَ الحاسبين و يا ارحَمَ الراحمين صل عَلى محمد و آل محمد السّادة الميامين...»

«يارب، يارب، يارب...»

فرياد يارب يارب از جمعيت فراز آمد، التهاب، ناله، دلدادگى، و شور و هيجان جمع وصف ناشدنى است. همه از عمق جان و ژرفناى قلب فرياد مى‏زدند: يارب...

در چنين حال و هوايى دعا به فرجام رسيد و زائران با دلهاى شكسته و چشمان اشكبار، بغض‌هاى تركيده، ناله‏هاى حزين، از امامشان ياد كردند و رضوان الهى را به آن عزيز از دست رفته و قلب تپنده امت از خداى خواستند و سلامت رهبرى امت و مسؤولان را از خداوند طلب كردند.

 

مـشعــر

آفتاب كه مى‏گريزد و روز در آستانه به كام شب فرو رفتن قرار مى‏گيرد، عرفات يكباره در هم مى‏ريزد. خلق چونان سپاهى كه بانگ رحيل شنيده باشد به هيجان مى‏آيد، زائران اينك لشگرِ گرانى را ماننده‏اند كه سواره و پياده با گريز آفتاب از عرفات آهنگ مشعر كرده‏اند.

سرتاسر اين بيابان يكسر حركت است و شور، هيجان است و نُشور همه در تكاپويند اكنون سپاه توحيد كه در وقوف خويش در عرفات با شناختها، عينيت‌ها آميخته، با خداى خويش رازها گفته به پيشگاه بى‏نياز، نيازها برده رو به سوى مشعر دارد. شب را بايد در مشعر باشد تنگه‏اى جارى از عرفات، به سوى منا و مكّه، كه هر چه پيشتر مى‏رود تنگتر مى‏شود و تجمّع عظيم مردم فشرده‏تر و آهنگ حركت كندتر.

در مجتمع يك روزه عرفات آشوبى به‏پاست، صدها هزار انسان با پوشش‌هاى همگون با درهم آميختن، و پرشور و هيجان حركت كردن صحنه شگرفى را تصوير مى‏كنند، انبوه جمعيت بهم فشرده حركت را كند مى‏كند، و سپاه ناپيداى كرانه توحيد، اندك اندك وارد مشعر مى‏شود.

مشعر براستى محشرى است، نه خيمه‏اى، نه درى و ديوارى، نه سقفى، بيابانى با دريايى از انسانهاى بهم فشرده! شگفتا اين چه حكمى است؟! حج رازناكترين، رمزآميزترين و سمبليك‏ترين احكام الهى است و مشعر راز آلودترين آن.

اكنون در دل شب سلاح برگير (ريگ جمع كن) و سپس به تأمل نشين كه اينجا مشعر است و سرزمين خودآگاهى. در انتظار صبح باش و با سلاحى كه بر گرفته‏اى به جنگ اهريمن‌هايى بپرداز كه با خود آگاهى تو در جنگند.

فرصت كوتاه است و آهنگ رحيل برفراز.

در اين لحظه‏هاى كوتاه گشت و گذارى در ميان زائران، در گوشه و كنار اين بيابان، در دامن آرام و گسترده كوه، در فرازمندى‏ها و گستره سينه آن، تأمل برانگيز، تنبه آفرين و دلپذير است. بسيارى از كسان كه بر قامتشان جز دو تكه پارچه سفيد جامه‏اى نيست، بر روى حصيرى خرد، يا مقوايى كوچك و يا ريگزار بيابان و خاكهاى آن ديار، بپا ايستاده و يا نشسته آرام سر به آسمان دوخته‏اند. و سيلاب اشك از چشمانشان جارى است. ستاره‏هاى آسمان مشعر چه خيال‏پرور و دل‏انگيز است. و لحظه‏هايش چه سان شورانگيز و الهام بخش.

طلوع فجر، مشعرِ آرام را برمى‏آشوبد، راهيان حريم دوست بپا مى‏خيزند. و در جمع‏هاى كوچك و بزرگ و يا تنها به پيشگاه خداوند نماز مى‏گزارند و آنگاه بار و بنه اندكى كه به همراه دارند برمى‏گيرند و گام در مسير مى‏نهند، كه بايد از تنگه‏اى درگذرند و به آخرين ميقات درآيند: «منا».

 

مِنـا

اكنون سپاه توحيد مركب را نيز وا نهاده و استوار و راست قامت، به سوى معبد مى‏رود، آفتاب از پس ستيغ كوهها سر برمى‏كشد و انبوه جمعيت از وادى محسّر مى‏گذرد و به سرزمين «منا» گام مى‏نهد.

خيمه‏هاى توحيديان چهره نموده است و در بخش عظيمى از بيابان منا پرچم‌هاى پرافتخار جمهورى اسلامى ايران افراخته شده و زائران ايرانى را به خود فرامى‏خواند. تجمّع‏هاى به هم فشرده، دقيق و منظم چينش چادرهاى استانها با «بالونهايى» كه سينه فضا را شكافته، و در گستره فضا در تكاپو مى‏باشد، مشخص شده است. و مجموعه خدماتى حاجيان و بعثه مقام معظم رهبرى با «بالونى» كه پرچم زيباى جمهورى اسلامى را در ديده‏ها مى‏نهد.

اكنون در «منا»يى؛ سرزمين عشق و عرفان، سرزمين آرزوها، آرمانها، خواستها و ... بى‏درنگ به سوى دشمن بتاز، آخرين سمبل شيطان و دشمن را بزن. چشمانت را تيز كن. گامهايت را استوار و آنگاه سعى كن مقصد را بزنى، تيرت به انحراف نرود و بدون قطع به اصابت تيرها روى برنتاب. آگاه باش كه به گفته امامت ـ اين احياگر حج ابراهيم ـ

«شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد، و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند.»

اكنون كه از نبرد دشمن بازگشته‏اى، با تيغ بى‏دريغ آگاهى و ايمان، اخلاص و ايقان رگ طمع را بزن، و هواى نفست را در پيشگاه خداوند در قالب گوسفندى به مسلخ كَشْ.

شب را بيتوته كن، ياد خداى را در جانت زنده دار، با خدا زمزمه كن، از او نيرو (عشق و عرفان) بطلب و روز به سوى دشمن بشتاب و با او درآميز، و بيزارى و برائت و خشم و نفرتت را با آخرين قدرت بر سينه‏اش بزن (عشق و برائت) كه تو در چهره اصيل‏ترين مؤمن پيرو ابراهيم: پارساى شبى و شير روز.

ياد هيجانبار و شورانگيز مهدى (عج) در منا نيز تمناى ديدار يار را در جانت فرو مى‏ريزد و ياد آل على در لطافت دلها و آماده سازى جانها براى زمزمه با خدا، اثر عظيم دارد. اوّلين شب منا، در مراسم شكوهمندى، آيات الهى با قرائت زيباى قارى ارجمندى دلها را جلا داد و سخنرانى حضرت آية‏الله‏ خزعلى بر معرفتها افزود، وى با استناد به آيات بسيارى نشان داد كه حج: نفى است و اثبات «لا» است و «الاّ». تيغ توحيد را بر فرق شرك كشيدن است و در جاودانه‏هاى معرفت الهى غرق شدن. نفى آلودگيهاى درون است از صفحه دل و زدودن طاغوتهاى كوچك و بزرگ از صحنه زندگى، و رسيدن به عرفان الهى است و دست يافتن به توحيد خالص و ناب.

آنگاه يادآورى پرسوز و گداز به رثاء آل على پرداخت و مرثيه مظلوميت آن عزيزان را سرود و دلها را با ياد مهدى فاطمه جلا داد و قلب منتظران را با نام زيباى او به التهاب كشيد، و عشق به آن امام هدايت را در جانها ريخت و به مراسم شب منا شكوه ويژه‏اى بخشيد.

شب دوازدهم منا حال و هواى عجيبى داشت. در منا امسال خشم عليه شرك و فرياد عليه زورمداران، زراندوزان و تزويرگرايان، و سمبل، جهل، ستم، شيطنت و جباريّت؛ آمريكا عينيّت يافت و فريادهاى مرگ بر آمريكا، سينه آسمان منا را شكافت و جهاد در حال و هواى عشق و عرفان و فرياد در هنگام زمزمه‏هاى عاشقانه تصوير دلپذيرى از ابعاد توحيد؛ عشق به الله‏ و خشم به شيطان را به نمايش گذاشت.

مراسم برائت در منا يكى از ماندگارترين خاطره‏هاى حج خواهد بود و شكوه و عظمت آن بر رواق تاريخ همچنان خواهد ماند.

و اكنون لحظه‏هاى پايانى مشاعر است و زائران كه از آخرين نبرد با اهريمن پيروزمندانه و با شكوه برگشته‏اند رو به سوى كعبه دارند. براى طواف و سعيى ديگر.

تركيب دلپذير منا روز دوازدهم در هم مى‏ريزد، و راهيان كوى دوست سواره و پياده به سوى مكّه و كعبه روى مى‏نهند. مرز سرزمين منا در لحظه‏هاى آستانه ظهر بسيار ديدنى است، بسيارى از زائران بر مرز منا مى‏ايستند تا با حلول ظهر آن سرزمين را ترك گويند. با فراز آمدن «الله‏ اكبر» مؤمنان در جمع‏هاى كوچك و بزرگ به نماز مى‏ايستند و آنگاه روى به سوى مكه مى‏گذارند، خيابانى كه منا را به مكّه پيوند مى‏زند جلوه زيبا، ديدنى و دلپذيرى دارد. سپاهيان توحيد سرشار از شوقند كه توفيق اعمال در مشاعر و عبادت در سرزمين منا و عرفات و رازگويى در وادى عشق و عرفان را يافته‏اند. به كاروان كه مى‏رسى خادمان زائران، اين سختكوشان ارجمند پذيرايى مى‏كنند، اندكى مى‏آسايى و با رهيدن از خستگى راه، آهنگ كعبه مى‏كنى، طوافى ديگر و سعيى ديگر ...

 

پاورقى‏ها:

1ـ علل الشرايع، ج 2، ص 426؛ الحج فى الكتاب و السنه، ص 121.

2ـ الحج فى الكتاب والسنه، ص 393 م 1036 و 1037.

3 ـ همان.

 

منبع:

مجله ميقات حج، ش 5 ، محمد على مهدوى راد .

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

خواندني‌هاي سفـر حج

مسجدالحرام

1ـ مسئلـه صـدور انقـلاب

شب‏هاى كعبه ديدنى است

هواى خنكِ سَحَر مى‏وزيد، در كنار دوستان روبروى حِجر اسماعيل(عليه السلام) نشسته بوديم، گروهى مشغول طواف بودند، برخى نماز مى‏خواندند و بعضى با خداى خود نجوى مى‏كردند برادرى از سياهان آفريقا به ما نزديك شد، ابراز احساسات شديدى مى‏كرد، با همه‏مان دست داد مى‏خواست چيزى را به ما بفهماند.

مشكل او و ما اين بود كه زبان يكديگر را نمى‏فهميديم.

سر به آسمان بلند كرد با دست خود حركاتى را مرتّب به نمايش مى‏گذاشت هر چه تلاش كرديم كمتر با مقصودش آشنا شديم، خدايا چه مى‏خواهد؟ چه مى‏گويد؟ ميان اين همه آدم‏هاى رنگارنگ و جورواجور چرا ما ايرانى‏ها را انتخاب كرده است؟

آرام آرام دو كلمه‏اى را بگونه‏اى بيان كرد كه براى ما آشنا بود «ايران» و «خمينى» ـ رحمة‏الله‏ عليه ـ و تازه نام امام عاشقان را نيز با سبكى تلفّظ مى‏كرد كه به زحمت فهميديم.

دست بردار هم نبود و تلاش مى‏كرد اهداف خود را هر طور كه هست بما بفهماند، ناگهان به انبوه طواف كنندگان خيره شد، گويا راه حلّى پيدا كرده است، به سرعت رفت و كودكى را از آغوش برادر مسلمان پاكستانى گرفت و به سوى ما آمد (برادران پاكستانى با خانواده خود به سفر حج مى‏آيند) و به صورت تئورى، عملى بما فهماند كه:

خداوند پس از سالها انتظار به من در دلِ آفريقا كودكى عطا فرمود كه اسم او را گذاشتم خمينى(ره).»

تازه فهميديم كه چه مى‏گويد، اشك در چشمان ما حلقه زد، دوباره با او روبوسى كرديم و دستان گرم او را فشرديم، برادر روحانى كه در جمع ما نشسته بود گفت:

اين است صدور انقلاب، چقدر در ايران ما، احزاب سياسى و گروهك‌هاى التقاطى بر سر مسأله صدور انقلاب، با هم نزاع مى‏كردند و بشارت‏هاى امام را ناديده مى‏گرفتند، ليبرال‏ها مى‏گفتند مگر انقلاب يك كالاست كه صادر شود؟!

گروهك‏ها مى‏گفتند: صدور انقلاب معنى ندارد، انقلاب اسلامى چيزى براى دنيا ندارد. اما در اين سفر معنوى مشاهده كرديم كه انقلاب اسلامى ما صادر شد و دانستيم كه وحشت ابرقدرت‏ها نيز از روى حساب است، سرگرم بحث و گفتگو بوديم كه صداى اذان جان‏ها را نواخت.

در حالى كه با امّت ميليونى اسلامى به نماز بر مى‏خاستم يادم آمد كه امام راحل ـ رحمة‏الله‏ عليه ـ فرموده بود:

«انقلاب اسلامى راه خود را باز كرده است و به دنيا صادر شده است.»

و باز هشدار داده بودند كه:

«انقلاب اسلامى ما بن‏بست ندارد شماها خودتان به بن‏بَست رسيده‏ايد.»

و حركات تند و سريع برادر سياه آفريقايى مرتّب مرا به فكر كردن وامى‏داشت كه چگونه انقلاب ما به دنيا راه يافت؟ و عشق و شور امامِ ما در دل‏هاى همه آزادى خواهان جهان روشنائى آفريد، در روزگارانى كه همه به تقليد از تمدّن وازده غرب سعى دارند نام‏هاى غربى و شرقى براى فرزندان خود انتخاب كنند، چگونه نام خمينى، آرزوى عاشقان آزادى مى‏شود؟ همه روزنامه‏ها و كانال‏هاى خبرى و تلويزيون‌ها و بلندگوها، ما را مى‏كوبند و عليه ما صف بسته‏اند و در داخل و خارج به هم پيوسته‏اند، آيا صدور انقلاب اسلامى يك‏ معجزه نيست؟

 

2ـ قدردانـى از نعمـت‏هـا

هنگامه اذان مغرب بود در مسجدالحرام جائى براى نماز نيافتم، فوراً به طرف پلّكانى برقى دويدم و چند لحظه بعد در حالى كه لباس روحانى داشتم در پشت بام مسجدالحرام به نماز ايستادم.

پس از نماز با دو برادر مسلمانى كه در دو طرف من نشسته بودند دست دادم و ابراز محبّت نمودم يكى از آنها مصرى بود دستم را فشرد و گفت: ايرانى هستى؟ پاسخ مثبت شنيد با مهربانى خاصّى گفت (2) صفحه قرآن بخوانيد تا من استفاده نمايم، خواندم، آنگاه ادامه داد حال من مى‏خوانم اگر غلطى دارم تذكّر دهيد، در طول قرائت قرآن، يك مورد را تذكّر دادم پذيرفت در حالى كه سخت مراقب اطراف خود بود و با اضطراب به صحبت‏هاى خود ادامه مى‏داد گفت:

شايعات عليه شما ايرانى‏ها و شيعه فراوان است و همه به شما تهاجم دارند، اما موفّق نمى‏شوند و شما روز به روز در دل‏هاى مسلمانان جهان بيشتر نفوذ خواهيد داشت.

و در حالى كه با كنجكاوى خاصّى اطراف خود را تحت‏نظر داشت از او پرسيدم:

چرا نگرانيد؟ چرا با اضطراب به اطراف مى‏نگريد؟

اينجا شهر مكه است، شهر أمن و امان است، از چه كسى هراسناكيد؟

گفت، شما ايرانى‏ها خون داديد، شهيد داديد بر استعمار پيروز شديد، همه جا احساس ايمنى مى‏كنيد، اما ما در شرايطى هستيم كه همه جا براى ما ناأمن است، ما در كشورمان مصر، شهرمان، وطن‏مان، و همين جا كه نشسته‏ايم، احساس ناامنى مى‏كنيم، منظور او را دريافتم كه از همراهان خود احساس ايمنى ندارد، مى‏ترسد رابطه او را با يك ايرانى انقلابى گزارش كنند.

ناگهان چند نفر گويا مصرى بودند و از كاروان ايشان، به ما نزديك شدند با شگفتى ديدم اين برادر مصرى كه با هم صحبت مى‏كرديم حالتى به خود گرفت كه گويا اصلاً ما را نديده است، آشنا غريبه شد پس از آن كه همراهان رفتند، دوباره رو به من كرد و گفت:

آيا قدر اين آزادى به دست آمده را شما ايرانيان مى‏شناسيد؟ و خدا را سپاس مى‏گوييد؟ در خود فرو رفتم، به ياد دوران حفقان حكومت شاه و ساواك افتادم، از آن روزهاى فرياد در سكوت و درخشش خون در سياهى‏هاى ستم شاهى، از آن همه جنگ و گريزها، زندان‏ها و شكنجه‏گاه‌ها و سپس رويش لاله‏ها، پيروزى خون بر شمشير، و استقرار حكومت الله‏ و در برابر سئوال غم آلود اين برادر مصرى قدر نشناسى‏ها، نق زدن‏هاى بيهوده، بى‏تابى‏هاى بچه‏گانه گروهى از هموطنان ناآگاه در صفحه دلم گذشت كه نعمت آزادى را قدر نمى‏شناسند و عظمت رهايى را درك نكرده‏اند، با خود زمزمه كردم:

«تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى؟»

برادرى از تركيه بما نزديك شد و گفت، آيا مى‏دانيد كه ما براى تشكيل جلسه قرآن مشكل داريم؟ و براى جلسات احكام و قرائت نماز بايد اجازه بگيريم؟ و اگر معلّمى آزاده را كشف كنند با او چه مى‏كنند؟ مخصوصاً اگر شيعه باشد؟

خدا مى‏داند بر ما چه مى‏گذرد، بچّه‏هاى ما كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ايران به قُم رفتند و درس خواندند بعد از 5 يا 6 سال حق ندارند و نمى‏توانند به وطنشان برگردند.

دوباره همان غصّه‏ها، همان تلخى‏ها قلبم را فشُرد.

از مسلمان مصرى پرسيدم:

وضع حكومت مصر و سردمداران آن كه روشن است، اما مردم مصر با انقلاب ما چگونه‏اند؟ برداشت آنها چيست؟ راجع به ايران و انقلاب ما چگونه قضاوت مى‏كنند؟

كمى صبر كرد و پاسخ داد.

دل‏هاى مردم مصر با شماست، به شما و امام خمينى (ره) و انقلاب ايران عشق مى‏ورزند، گرچه ممكن است اسلحه‏هاى خود را به زور به طرف شما گرفته باشند.

گفتم مرا به ياد اظهار نظر فرزدق شاعر انداختى، وقتى حضرت ابا عبدالله‏ (عليه‏السلام) از فرزدق پرسيد مردم كوفه را با ما چگونه ديدى؟ پاسخ داد: دل‏هاى مردم كوفه با شما و شمشيرهايشان عليه شماست.

خنديد و گفت همين طور است، الآن قدم اوّل برداشته شده، انقلاب شما مردم در بند اسارت را بيدار كرد، يك حركت ديگر، يك قيام ديگر، يك كار ديگرى بايد انجام شود.

گفتم اميدوارى؟ جواب داد نه، مشكل است.

در اينجا با خواندن چند روايت از ظهور حضرت مهدى(عج) سعى كردم اميدوارش كنم، با آمدن دوستانش آرام خداحافظى كرد و رفت.

 

منبع:

مجله ميقات حج، ش 1 ، محمد دشتى .

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:08 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

حاجى‏نامه

مسجدالحرام

هنگام خداحافظى، با گريه دخترك خردسالم، بغض گلويم را گرفت؛ قدرى هم بى‏نظمى و تأخير در اتوبوس وجود داشت كه البته تا حدى طبيعى بود، ولى از اين تعجب كردم كه چرا هواپيمايى براى مسافران شماره مشخص نكرده است و مسافران كه غالبا روستايى بودند، با هجوم همسفران را ناراحت مى‏كردند، البته اين حالت موقع رفتن كمتر و در برگشت بيشتر بود. جا دارد كه از اين پس مسافران را با شماره، در صندليها بنشانند. شگفت‏تر آن كه مهماندار هواپيما مى‏گفت هيچگاه نه پيش از انقلاب و نه پس از آن، بليط حاجي‌ها شماره نداشته است.

سرانجام بعد از حدود سه ساعت، پرنده آهنين‏بال در جدّه بر زمين نشست و زائران زير چادرهاى عظيم فرودگاه جدّه نشسته، تا استراحتى كنند در همان لحظات آغازين، عربها، پاكستانيها و افغانيها براى خريد، اطراف ما را گرفتند و مسافران شروع كردند به عرضه‏كردن پسته، زعفران، گز و تسبيح و انگشتر.

معامله، به صورت بسيار كهن، و با زبان اشاره انجام مى‏شد و البته غالبا بيشتر سرِ طرفِ ايرانى كلاه مى‏رفت، چرا كه پسته حداقل كيلويى دو هزار تومان را مى‏داد به پانزده ريال سعودى و نمى‏دانست كه با آن پول فقط مى‏تواند پنج مرتبه تاكسى سوار شود!

مسؤولان قبلاً به مسافران تذكر داده بودند كه از اينگونه كارها پرهيز كنند اما كو گوش شنوا! در اين ميان منظره دردآور و ناخوشايندى نظرم را به خود جلب كرد، خانم نسبتا جوانى زعفران مى‏فروخت و خريداران دور او جمع شده بودند. خداوند خير دهد مسؤول كاروان را كه با پرخاش و تشر به زبان عربىِ بندرى، مشترى‏ها را پراكنده ساخت.

سالهاست كه مدير كاروان‌ها پيرمردها و پيرزن‏هاى بى‏دست و پا را در اين راه مى‏برند و بازمى‏گردانند. و بايد از اين جهت قدرشان را شناخت. حال كه صحبت مدير كاروانهاست اين را هم بگويم كه در كار حج يك خودگرانى بزرگ محسوس است و هر بيننده هشيارى مى‏فهمد كه اين تنها لياقت مديران و مسؤولان نيست كه امر حج را به خوبى به فرجام مى‏رساند بلكه همكارى و همدلىِ حدود دو ميليون حاجى است كه در اين عظيم‏ترين مراسم مذهبى جهان، نقش اول را دارد و اگر جز اين بود، شايد هزاران نفر تلفات جانى و ميليارها تومان تلفات مالى درپى داشت.

 

در راه حرم

آفتاب از نيمه گذشته بود كه راهى ميقات «جُحفه» شديم. آشفتگى و گرما و سر و صدا تا حدودى طبيعى است و قابل تحمل. اتوبوسى كه در اختيار كاروان است وابسته به شركت «مغربى» است. راننده‏اش يك مصرى نجيب است و با مسافران، مهربانانه و با محبت برخورد مى‏كند. شركت مغربى و چند شركت ديگر؛ از قبيل «ام القرى»، «الجزيره»، «دلّه» «سابتكو» و ... اتوبوس‏هاى زيادى در اختيار دارند و به وسيله آن، زائران را جابجا مى‏كنند.

 

بريدن از دنيا

اوايل شب به «جحفه» رسيديم و مُحرم شديم. فريادهاى «لبيك» كه از اعماق جان برمى‏آمد، دلها را مى‏لرزاند. با تن خيس از غسل در حوله احرام، مى‏ترسيدم كه مبادا در اتوبوس روباز از باد بيابان سرما بخورم اما هنوز نيمه اول شب بود و باد گرم نه تنها آزارنده نبود كه راحت‏بخش هم بود.

 

در حريم حرم

بعد از نيمه شب به مكه رسيديم. با آن كه خسته و خواب‏آلوده بوديم، اما وجودمان از شوق لبريز بود. شهر مكه با خيابانهاى وسيع و چراغ‌هاى پرنور جلوه خاصى دارد.

محل اقامت ما در مكه، يك ساختمان چهار طبقه بود؛ از شدت خستگى، در سالن طبقه اول بى‏حال افتاديم. از اين رو، كه همه سپيدپوش بوديم تو گويى گروهى مردگانيم كه در كنار هم آرميده‏ايم. ساعتى بعد چاى آوردند، و آنگاه شامى يخ كرده، چون دير رسيده بوديم. ساعت سه بعد از نيمه شب خوابيديم و چهار و نيم براى اداى فريضه صبح بيدار شديم.

بعد از صبحانه جانى گرفتيم و دسته‏جمعى عازم حرم شديم تا عمره تمتع به جاى آوريم. گرچه به دليل فيلم و عكس‏هايى كه از كعبه ديده‏ايم ديدار كعبه ناآشنا نيست، با اين همه ديدار «خانه خدا» به راستى روح‏افزا و دلگشا است، گرچه صد بار آن را ديده باشى. به گفته حافظ:

ما در پياله عكس رخ يار ديده‏ايم                                          اى بى‏خبر ز لذت شرب مدام ما

حرم قدرى خلوت بود، معلوم شد كه ساعتى پيش مراسم شستشوى كعبه انجام گرفته است. بهر حال طواف، نماز طواف، سعى بين صفا و مروه و تقصير تا نزديك ظهر طول كشيد و دسته‏جمعى به منزل بازگشته، از احرام بيرون آمديم. همگى خوشحاليم، چرا كه يك مرحله از اعمالمان را به سلامت و موفقيت انجام داده‏ايم.

در نزديك محل اقامت، مسجدى است پاكيزه، خنك و مرتّب كه مى‏توانيم در آن، نمازها را به جماعت بخوانيم. براى برادران اهل سنت، شركت شيعيان در نمازهاى جماعت، بسيار جالب توجه و از نمودها و جلوه‏هاى برادرى اسلامى است. در روايات شيعه نيز بر فضيلت آن تأكيد شده است.

آگهى يا اعلاميه‏اى كه بر ديوار مسجد زده‏اند، توجّهم را جلب كرد، اعلاميه‏اى است بر ضد استفاده از ماهواره و نيز مضرات فيلم‌هاى مبتذل ويدئويى و نشان از آن داشت كه حتى صداى روحانيان وهابى كه نان‏خور دولت سعودى هستند درآمده و تصور مى‏رود كه سرانجام اين تعارض‏ها به برخوردى بين سختى‏انديشان مذهبى و تجدّدطلبان دولتى بيانجامد. شهر مكه از آنتن‏هاى بزرگ ماهواره و نيز مغازه‏هاى نوار فروشى انباشته است. اين آنتن‏ها تنها تصاوير برهنه و شهوت‏انگيز را عبور نمى‏دهد بلكه فرهنگ غرب را با تمام زير و بم آن، ميان خانواده‏ها مى‏برد. مردم عربستان از جهت راديو هم در معرض تهاجم راديوهاى مختلف بيگانه به زبان عربى هستند.

افزون بر اين، مردم عربستان با درآمد فراوانى كه دارند، مى‏توانند زياد به مسافرت بروند و همه جا را ببينند. از اين رو، پيدايش تعارض و تضاد بين انديشه‏هاى كهن سياسى و فرقه‏اى با حقايق زندگى و ديدگاه‏هاى متفاوت حتمى مى‏نمايد؛ بايد منتظر بود و نتيجه را ديد. نمونه‏اى از اين تعارض، در موضوع توسعه توريسم توسّط دولت سعودى در سال گذشته رخ نمود. بدين سان كه در غير فصل حج و عمره براى بازديد «حرمين شريفين» بردند و اين عمل صداى روحانيان سنى مذهب و حتى وهابى‏ها را درآورد. اشتياق مسافر غربى را به آفتاب و به مناظر شرقى در نظر بگيريد و ببنيد كه دولت عربستان در فصل زمستان به شرط آن كه با مراسم حج و عمره برخورد نكند چه درآمد هنگفتى از توريسم غربى مى‏تواند كسب كند. شايد به همين دليل است كه در شهر مكه و مدينه بيش از صد ساختمان بالاى ده طبقه، هم‏اكنون به سرعت در حالِ بالا رفتن است. اينك سؤالى كه پيش مى‏آيد اين است كه: اگر برنامه «توسعه توريسم» عملى شود، آيا در گستردن فرهنگ غربى در بين مردم عربستان مؤثر نخواهد بود؟ و آيا اين عمل بدون واكنش خواهد ماند؟ بگذريم.

كعبه و حج هميشه اسلام را حفظ كرده است اگر تاريخ را نگاه كنيد كعبه هميشه در اختيار كسانى بوده كه به حداقل آنچه اسلام ناميده مى‏شود مى‏انديشيده‏اند. كمتر اتفاق افتاده كه كعبه و مكه و حج در اختيار شيعه و باطنيان باشد حتى در زمانى كه حاكمان كعبه سادات حسنى بودند، همان سادات حسنى (يا شُرفاء) زيدى مسلك و حتى بعضا سنى مذهب بودند. اين است كه حفظ حداقل اسلام و ظاهر اسلام در مكه قدر مشترك تمام مسلمانان عالم از هر فرقه و مذهب بوده است؛ مانند قبله كه قدر مشترك همه مسلمانان است. اسلامى كه سياهپوست مبارز آمريكايى تا كشاورز عقب‏مانده تبّتى را به يكسان در بر مى‏گيرد. مكه كه براى عرب جاهليت امن بوده براى مسلمين نيز «حرما امنا» و «البلد الامين» بايد باشد و اين با فرقه‏گرايى از هر نوع سازگار نيست. لذا حرمت كعبه همچنانكه پيشوايان بزرگ (چونان حسين بن على (عليه السلام) در حركت تاريخى خود از مكه به سوى كوفه) نشان داده‏اند به هر قيمت بايد محفوظ بماند. تا اين نشانه توحيد هست ما هميشه مى‏توانيم به حقيقت اسلام بازگرديم و اگر از آن دور شده‏ايم بازآييم، شايد معناى «مثابةً للناس»(1) همين باشد كه بازگشتگاه مردم است از افراط و تفريط به محور اسلام.

غروب روز سوم ذيحجه، با پله برقى به پشت بام مسجدالحرام رفتم. بسيار وسيع و با صفاست و غرق جمعيت. از بالا كه طواف كنندگان را مى‏بينى، در يك نگاه، درياى مواج انسانها را كه همچون باغچه‏اى از گل‏هاى رنگارنگ است. اما وقتى با آن همراه شوى؛ يعنى نگاه را در آن رها كنى طيف انسانى بى‏نهايتى را مى‏بينى برگرد آن مغناطيس بزرگ، يا گردابى تمام نشدنى كه گويى در كعبه فرو مى‏رود. كعبه، معشوقه سيه‏جامه ميلياردها مسلمان تا قيام قيامت است با آن حال چهره‏اش كه هزاران هزار انسان با آرزوى بوسيدن و يا دست ساييدن بر آن، زير دست و پا مى‏روند موفق نمى‏شوند.

مكه شهر «لا اله الا الله‏» و كعبه سمبل «توحيد» است. در اينجاست كه از هر سمت بايستى قبله است؛ زن و مرد در كنار هم نماز مى‏خوانند، بل گاه زن پيشتر مى‏ايستد و نمازها همه درست است. در اينجا، تفاوت‏ها و رنگ‏ها همه از ميان برمى‏خيزد. هنگام طواف زن و مرد در كنار همند تا فرق جنسيت هم لحاظ نشود.

در اين احساس يگانگى و از خود بيگانگى در هر دور كه بغضى گلوگيرت نشود و هر ركوع و سجودى كه بى‏اشك بگذرد مغبونى؛ دريغ از ذكر گفتن آنجا كه خود عين ذكر مى‏شوى. نماز در حجر اسماعيل محشر است؛ سجده‏كنندگان زير دست و پا را مى‏بينى كه بى‏خبر از همه چيز شانه‏هاى‏شان مى‏لرزد؛ مثل بچه گم شده‏اى كه مادرش را يافته و تازه بغضش تركيده، بى‏اختيار با تمام تن مى‏گريد و از هيجان و احساسات مى‏خواهد خفه شود. دريغ كه «الحالُ لا يدوم.»

اگر درويش در حالى بماندى                                                        سرِ دست از دو عالم برفشاندى 

توهّم يا تصوّر، هر چه مى‏خواهند اسمش را بگذارند. اگر اين حالت اتصال به كل و فراتر رفتن از خود، در اينجا ميليونها بار تجربه نشده بود، اين همه سفارش «حجر اسماعيل» را نمى‏كردند، در اينجاست كه:

ديدار مى‏نمايى و پرهيز مى‏كنى                                               بازار خويش و آتشِ ما تيز مى‏كنى

اين حالت برق‏گرفتگى را حتى عوام هم همين جور تعبير مى‏كنند: «سيمش وصل شده بود.» ديدم: شفته‏اى در سعى صفا و مروه، به آواز، غزل مى‏خواند و مى‏رفت. شايد عارفانى كه همه ساله به حج مى‏آمدند دنبال همين حال بودند. ممكن است بگوييد: مگر خدا همه جا نيست؟ آرى؛ اما مجموع شرايط چنين نتيجه مى‏دهد كه در اينجا گِره بُغضت باز شود. آن انقطاع مصنوعى و بريدن از خانمان و وطن و مال و جامه و حتى رفيق راه ـ كه بهتر است هنگام عبادت زود رهايش كنى ـ به طرف انقطاع راستين مى‏كشد. در اين انقطاع كه تعليمش را داده‏اند حقيقت و مجاز، ظاهر و باطن، ماده و معنا، جزء و كل، روح و جسم، مجمل و مفصل، مبهم و مبين، عجيب به هم آميخته است:

چند گويى اين و آن و جسم و جان                                              جسم و جان و اين و آن آميخته 

چند گويى آن جهان و اين جهان                                                  اين جهان و آن جهان آميخته 

آن كه كعبه را از نزديك نديده است نمى‏گويم از ديدن شگفت‏ترين شگفتى‏ها، ليكن از ديدن يك شگفتى بسيار بزرگ محروم شده است. در اينجاست كه متوجه مى‏شوى چرا ملاصدرا براى چندمين بار مى‏خواسته است به حج برود و آخر در طريق حج، وفات يافته است.

و اين كه بايزيد به آن مريد گفت: «خرج حج را به من بده و هفت بار دور من بگرد و برو كه حجت مقبول است» بايد ديد كه آن مريد چه كسى بوده و براى چه مى‏خواسته برود؟ و اين كه آن صوفى ديگر هيزم مى‏برد گفتند كجا؟ گفت مى‏خواهم اين خانه را آتش بزنم كه مردم خدا را بپرستند. باز هم معنايى فراتر از ظاهر گزافه آن دارد چه هم خلاف عُرف است هم خلاف شرع و هم خلاف عقل. مُراد او تأكيد بر پرستش خداست و حج جز اين چيزى نيست. او با اين عربده و ستيز مى‏خواسته است حقيقتى را گوشزد كند. اين كه كعبه «كهنه صنم خانه‏اى است» و اين كه يك وقت معبد زُحل بوده منافاتى به آنچه گفتيم ندارد. كعبه نخست خانه توحيد بوده و به شرك آلوده شده و بالاخره به دست آخرين فرستاده خدا از آلايش‌ها پاك گرديده است.

پيغمبر غالب رسوم جاهلى را منسوخ كرد جز حج را كه تصفيه فرمود. چنان توحيد محمدى پاك كننده بود كه بعضى مسلمانان سعى بين «صفا و مروه» را هم مى‏خواستند به كنارى نهند، آيه آمد: «انّ الصفا و المروة من شعائر الله‏ فمن حجّ البيت أو اعتمر فلا جناح عليه أن يطّوّف بهما و من تطوّع خيرا فانّ الله‏ شاكر عليم»(2) يعنى كه طواف اين دو بلا اشكال است و بهتر است صدقه‏اى هم بدهند. باز بعضى مسلمانان مى‏خواستند از داد و ستد در حج، خوددارى كنند؛ آيه آمد: «ليس عليكم جناح أن تبتغوا فضلاً من ربكم ... .»(3)

از ويژگى‏هاى ديگر حج محمدى اين بود كه امتيازات قريش را حذف كرد؛ آنان خود را «احمسى» و تافته جدا بافته مى‏انگاشتند، آيه: «أفيضوا من حيث أفاض الناس»(4) و آيه: «وأتُوا البيوت من أبوابها»(5) در ردّ اين پندار، نازل گرديد.

ديگر از خصوصيات حج محمدى، اعلام برائت از مشركين است: «و أذان من الله‏ و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر انّ الله‏ برى‏ء من المشركين و رسوله.»(6) و اين تكاندنِ آخرين پندارهاى شرك آميز از مراسم حج و جدا كردن همه حساب‏هاست. (پاره‏اى از مستشرقان باقى ماندن مراسم حج را در ديانت توحيدى اسلام شگفت‏آور پنداشته‏اند) براى اعلامِ برائت از مشركان، مخصوصا به اين نيت، سوره توبه را بار ديگر با تأمّل و توجه خواندم؛ (علاوه بر آن كه در ختم قرآن خوانده بودم) از باب حرف توى حرف اين را هم بگويم كه امسال برنامه برائت از مشركان هم به شكل تجمع آرام و سخنرانى در عرفات و هم به صورت تظاهرات و شعار دادن در اطراف مسجدالحرام، در عصر روز دوازدهم كه حجاج از منا به مكه برمى‏گردند، توسط شيعيان لبنان و ديگران صورت پذيرفت. تظاهرات عصر روز دوازدهم، چون قبلاً اعلام نشده بود با موفقيت بهترى تحقق يافت چه اين كه پليس خواست، خودش را جمع و جور كند، ظاهرا اذان مغرب شده بود و صف نماز بسته و مقصد انجام يافته بود، از اين رو نتوانستند كسى را دستگير كنند. بدين گونه در حج كه جامع عبادات اسلامى است، جهاد هم تجلى مى‏يابد. قرآن نيز كسانى را كه با دعوى «سقايت حجاج» و «عمارت مسجدالحرام» خيال برترى فروختن دارند، فروتر از كسانى قرار داده كه با ايمان به خدا و روز جزا «جهاد فى سبيل الله‏» هم مى‏كنند.(7)

چند روزى تا حركت به سوى عرفات فرصت بود. ساعت يك بعد از ظهر به كوه «حرا» رفتيم شايد كلاً از سربالايى عاجز هستم. من توان بالا رفتن را نداشتم بر دامنه كوه نشستم، دوستان رفتند در «غار حرا» نماز خوانده و برگشتند بعضى بچه‏هاى كوچك و پيرزن‌ها هم مى‏رفتند. بر خلاف ديگر مساجد، مسجد اين محل، آب ندارد و خيلى كوچك است. يك آگهى هم اول كوچه نصب كرده كه لمس سنگها و بوسيدن سنگهاى اين كوه و نماز خواندن در اين كوه، جزء سنت نيست و بدعت است. اين سال، به خيال خود با مظاهر ضد توحيد مبارزه مى‏كنند در حالي كه دوست داشتن پيغمبر و آنچه مربوط به اوست، عين توحيد است. و جدا كردن حبّ خدا از دوستى رسول، تصور غلطى است كه در زمان پيغمبر (صلي الله عليه و آله) هم داشته‏اند. اشتباه اينجاست كه محبت رسول الله‏ و اهل بيت (عليهم‏السلام) را در عرض محبت خدا فرض مى‏كنند، حال آن كه اينها در طول همان محبت خدا است. «قل ان كنتم تحبون الله‏ فاتّبعونى يحببكم الله‏.»(8) براى ديدن غار ثور هم خواستم بروم نشد.

تقريبا هر روز طوافى داشتيم و نماز در حجر اسماعيل.

شهر مكه مثل گذشته تاريخى‏اش همه مصنوعات و اشياى خوب عالم را در خود گرد آورده است و عربهاى مكه در گذشته كاسب و تاجر بودند، ليكن اكنون تن‏پرور شده‏اند و فروشندگان پاكستانى و افغانى و هندى جايگزين آنان شده‏اند. خيابان‏ها پر از مغازه‏هاى دلالى و بنگاه معاملاتى است. كوه‏ها را مى‏تراشند و جايش ساختمان‏هاى چند طبقه مى‏سازند. مى‏گفتند: دولت، براى احداث ساختمان وام‏هاى دراز مدت مى‏دهد. هتل‏دارى و ... براى آنان راه درآمد خوبى است. صاحب‏خانه ما عربى است عدنان نام. وى سه زن دارد و درآمدش از اجاره دادن خانه خويش به زائران حج و عمره است. ضمنا كارگاه جوشكارى صندلى فلزى هم دارد. در اوقاتى كه زائر نيست، هر طبقه، در اختيار يكى از زنان و بچه‏هايش است، وقتى مسافر آمد، هر سه خانوار در قسمت انتهايى و مجزاى ساختمان جمع مى‏شوند. يك نوكر افغانى متأهل و يك نوكر تايلندى هم داشت كه توى گاراژ مى‏خوابيدند.

دكان‌هاى انباشته از مواد خوراكى با نام «بقّاله» و بنگاه‌هاى صرافى و مغازه‏هاى فروش لوازم صوتى و نوار ويدئو و تلويزيون و ساير كالاهاى مصرفى، خيابان‏هاى اصلى ـ به ويژه در منطقه مركزى ـ را پوشانده است. حاجى‏هاى آسيايى زرد پوست، امسال زياد بودند و خوب خريد مى‏كردند. اين يكى از مظاهر رفاه اقتصادى جديدشان است و گويى منعى چندين ساله برداشته شده كه اينطور با شور و شدت و كثرت به حج مى‏آيند. خيلى هم معتقد و منضبط به نظر مى‏آيند و مؤدب هم هستند.

از عصر روز هشتم آماده‏باش دادند. نماز مغرب را خوانديم و شام خورديم ولى تا ماشين حاضر شد و راه افتاد به نصف شب كشيد. البته وقوف در عرفات قدرِ واجبش از ظهر روز نهم تا مغرب است، ولى حجاج ايرانى و شيعه و بعضى ديگر، براى آن كه فضيلت شب عرفه را درك كنند، زودتر مى‏روند. به هر حال، با احرام به عرفات رفتيم و جاگير شديم. روز نهم، تا پاى بلندى «جبل الرحمه» رفتم. مى‏گويند در اينجا آدم و حوا يكديگر را شناختند و توبه‏شان قبول شد. روز عرفه دعاى عرفه هم خوانده شد؛ خيلى با حال و پر معناست.

مراسم برائت به آرامى در اين روز انجام گرفت؛ در حالى كه روبروى «بعثه» ماشين‏هاى پر از كماندو توقف كرده بود.

بعد از مغرب، از عرفات به سوى مشعر حركت كرديم. حركت سنگين و گام به گام است، چون همه حجاج در اين طريق هستند. سنگ جمع كردن براى «رمى جمرات» در اينجا صورت مى‏گيرد. طبق فقه شيعه، سنگ‏ها بايد بكر باشد. زائران شيعى سنگ‏ها را از خاك در مى‏آورند يا سنگ بزرگى را مى‏شكنند و حدودا به اندازه فندق در مى‏آورند.

«وقوف» در «مشعر»، بين طلوع سفيده صبح تا طلوع آفتاب از واجبات اين مرحله است. شايد به قول عرفا: اين وقوف اشاره‏اى به طى مراحل سلوك باشد. در اينجا، اتفاق خنده‏دارى افتاد، بعد از اذان اول، روحانى ما جلو ايستاد و كنار خيابان نماز صبح خوانديم، نماز ما كه تمام شد، اذان دوم را سر دادند. يك افسر راهنمايى كه قدم مى‏زد و ظاهرا از اين كه ما كنار خيابان را اشغال كرده بوديم، ناراحت بود، تَشَر زد كه «لِمَ لا تصلّون؟» در حالى كه ما نماز خوانده بوديم، ولى تا آخر وقت (طلوع آفتاب) كه ما بوديم، نديديم او نماز بخواند. اين هم از نهى منكر بعضى مأموران سعودى. نظيرش را در مدينه ديدم، حدود چهار بعد از ظهر از كنار «مركز صحّى» سيّار هلال احمر سعودى مى‏گذشتيم، گفتيم برويم تو ببينيم با مريض‏ها چطور برخورد مى‏كنند؟ ـ البته ايرانى‏ها نيازى به «مركز صحّى» سعودى ندارند، درمانگاه‏هاى ايران، بيماران غير ايرانى را هم مى‏پذيرد. ـ وقتى داخل شديم و توى صف ايستاديم، وقتِ نماز عصر بود، مأمور اسم نويسى، مى‏گفت: «لِمَ لا تصلّون؟» حال اين كه خودش و رفقايش نشسته بودند نوشابه مى‏خوردند و بگو بخند داشتند و نماز نمى‏خواندند. اين كه مى‏گويند: وقت نماز خريد و فروش موقوف مى‏شود، اغلب همين طور است، ولى خلافش را هم ديديم. يا اكنون عادى شده يا از اول هم به آن قرصى كه مى‏گويند نبوده است. به هر حال، بايد پشت و روى سكّه را ديد.

بعد از آفتاب، به سوى منا حركت كرديم اين شهرك، نزديك مكه و به آن چسبيده است و صحراى آن كه محدوده معينى دارد، مانند عرفات، تمام ظرفيت پُر مى‏شود. و ظاهرا آمار حجاج همين دو ميليون است. مگر اين كه ترتيبات ديگر مثل احداث ساختمان چند طبقه به جاى چادر، انديشيده شود. در گرما، به منا رسيديم و در چادرها مستقر شديم و پس از صرف صبحانه مختصرى جداى از گروه، براى سرعت در كار، سه نفرى راه افتاديم. به سرعت به طرف جمرات رفتيم، سيل جمعيت با اتومبيل‏ها كه رفت و آمد مى‏كرد و گرما و بوى تعفّن شديد ـ كه مُحرم نبايد از آن اظهار كراهت كند ـ درآميخته بود و راه رفتن در حال تنه زدن و فشار و گرما با بى‏خوابى شب و كوفتگى عرفات چنان مشكل بود كه يكى از همراهان در چهار ـ پنج كيلومترى «جمرات» واماند. او را كنار سقاخانه‏اى نشانديم و رفيقِ ديگر كه يازدهمين سفرش بود، قرار شد نيابتا به جاى او «جمره عقبه» را سنگ بزند؛ بقيه راه را تندتر رفتيم. رسيديم به جمره عقبه ـ شيعه مرجّحا بايد از طبقه پايين براى سنگ زدن استفاده كند ـ با آن كه بار اوّلم بود، در ازدحام شديد كارم را به نيكى به جا آوردم و شيطان را هفت بار مورد اصابت قرار دادم. فقط اميدوارم كه با نيشخند معنى‏دارى به ريشم نخنديده باشد. در آنجا يك ايرانى را ديدم كه سنگ تمام كرده بود و كارش لنگ بود؛ مى‏خواست از زمين سنگ بردارد. گفتم: اينها پوكه‏هاى خالى و عمل كرده است، به درد نمى‏خورد و از آن سنگ‏هاى بكر «مشعر» به او تعارف كردم. گفت: اى آقا، فرقش چيه؟ گفتم: تو در خانه‏ات هم مى‏توانستى در دل خود شيطان را سنگ بزنى، حال كه اينجا آمده‏اى آنطور كه گفته‏اند عمل كن. قبول كرد و چند سنگ برداشت كه خرجِ شيطان بزرگ كند. برگشتيم و رفيق اول را از كنار سقاخانه برداشته راه افتاديم، ظهر بود كه به چادر رسيديم، گرما زده و از پا درآمده.

خيلى دوست داشتم كه به قربانگاه بروم و «ذبح عظيم» را ببينم، ولى در خود توان نديدم و عجله هم داشتم كه زود از احرام بيرون بيايم، از اين رو به اتفاق چند تن، به مدير كاروان وكالت داديم تا برود و به جاى تك تكِ ما قربانى با شرايط فقه شيعه بخرد و به دست ذابح شيعى با شرايطِ درست ذبح كند. اين كار ساعتى بيش طول نكشيد و ما بعد از صرف نهار (نان و هندوانه) و چاى، بعد از آن كه يقين كرديم، قربانى ما ذبح شده است، سر تراشيديم (حلق) و كلّه شستيم، و از احرام خارج شديم. آنها كه به دست خود قربانى مى‏كردند، احساس اداى تكليف بيشترى داشتند. يكى از آنان گفت: چشم قربانى را سرمه كشيدم، آبش دادم، يك تكه نبات در دهانش گذاشتم، بوسش كردم و به زمينش زدم و سرش را بريدم.

قيمت قربانى صبح سيصد و پنجاه ريال و ظهر سيصد ريال سعودى بود. بعد از ظهر به دويست و پنجاه ريال و عصر به دويست و بيست ريال هم رسيده بود. بعضى سالها عكس اين جريان واقع مى‏شود، يعنى عصر، رو به گرانى مى‏رود.

پيشتر در مكه يك آگهى از سوى بانك اسلامى ديدم كه قيمتِ دام را تعيين نموده و پيشنهاد كرده بود پول قربانى را به حساب بانك بريزند و قربانى‏ها دسته‏جمعى ذبح و يخ زده شود و براى فقراى كشورهاى مسلمان حمل گردد. ظاهر پيشنهاد بسيار معقول بود و از اتلافِ تأسف انگيز گوشت تازه جلوگيرى مى‏شد. با روحانى و مدير كاروان مطرح كرديم، گفتند: اشكال در اينست كه اوّلاً: آنان در انتخاب قربانى رعايت شرايط فقه شيعى را نمى‏كنند، همچنين ذابح شرايط فقه شيعى را ندارد افزون بر اين قربانى هر شخص، بايد معين باشد و به دست خود او يا نايب او ذبح شود. هزار قربانى نامعين براى هزار حاجى نامعين، مُجزى و مُكفى نيست ـ در هر حال ما طبق فقه شيعه عمل كرديم ـ بر عهده مجتهدان است كه با توجه به مآخذ و اصول، راه حل معقولى براى اين مشكل پيدا كنند. به ويژه كه قرآن، تصريح فرموده است: «فكلوا منها و أطعموا البائس الفقير.»(9) گفتند: يكى از مجتهدان فتوا داده است كه اگر قربانى در منا يافت نشود شخص مى‏تواند تلفنى با ايران تماس بگيرد كه در ساعت معين به نيابتش قربانى كنند و پس از احراز صحت وقوع قربانى، حاجى مى‏تواند «حلق» كند. اين خوب حرفى است و گوشت به مستحق مى‏رسد و تلف نمى‏شود؛ جز اين كه قيد اوّلش كمتر تحقق مى‏يابد. آنقدر قربانى مى‏آورند كه زياد هم مى‏آيد. چنانكه گفتند: امسال چندين كاميون دامِ زنده برگرداندند.

حدود ساعت پنج بعد از ظهر، عيد قربان با لباس معمولى (بدون احرام) بيرون آمديم، تا در منا گشتى بزنيم. چادرهاى ايرانى‏ها در جاى متوسط و بهتر از متوسط بود. محدوده حاجى‏هاى آفريقايى ـ چه عرب زبان و چه غير عرب زبان ـ بسيار فقيرانه و آلوده بود. همه جا دستفروش‏ها بساط پهن كرده بودند. سياه‏هاى آفريقايى غير عرب زبان، ظاهرا ـ تحت تأثير استعمار ـ از جهت حجاب، نسبت به سياه‏هاى عرب زبان، كمتر مقيّدند. خريد و فروش با زبان اشاره و يا همان زبان بندرى و حمالى و بازارى ـ كه در ابتداى نوشته آمد ـ صورت مى‏گرفت. شادمانى در همه چهره‏ها بود كه قسمت عمده كار را به جا آورده بودند.

بخش مربوط به عرب‏ها (مصرى‏ها، سورى‏ها، لبنانى‏ها و ...) هم نسبتا پاكيزه بود، ولى ورود و خروج به كمپها كنترل مى‏شد، بر خلاف كمپ ايرانى‏ها كه آزاد بود. مصرى‏ها و سورى‏ها و لبنانى‏ها خرج هم به عهده خودشان است، بخرند و ببرند و بپزند و بخورند و بشويند. ليكن، ما از مهمان هم محترم‏تر بوديم. دلم مى‏خواست كمپ مسلمانان اروپايى و آمريكايى را ببينم؛ از يك شُرطه، پرسيدم؟ گفت: كارتت را ارائه بده. حاليش كردم كه تازه مُحلّ شده‏ام و فراموش كرده‏ام كارتم را در جيب بگذارم. منطقه دورى را نشان داد، ديدم وقت ندارم. به طرف چادرهاى خودمان برگشتم و شب را با وجود فشردگى و ازدحام و ناراحتى جا، نسبتا راحت خوابيدم. نزديك صبح بيدار شدم و با يكى دو نفر براى نماز صبح به طرف مسجد «خيف» راه افتاديم.

هوا خنك و نسبتا خلوت بود، ولى مسجد خيف مالامال از جمعيت. به هر شكل نمازى خوانديم و بيرون آمديم و به طرف جمرات رفتيم. طبق فقه شيعه بايد منتظر بود تا آفتاب بزند، بعد از طلوع خورشيد، جمره «صغرى» و «وسطى» و «كبرى» را به ترتيب هر كدام را هفت سنگ زديم و ديديم كه اصابت كرد. در پاى جمره بزرگ، شايد از اين بابت كه ديروز هم سنگش زده بودم، سنگى به ملايمت به پشت گردنم خورد؛ اما يك حاج آقاى بازارى، سنگ بزرگى به پيشانيش خورده و حسابى شكسته و خونين شده بود. ماندن در منا از غروب تا نصف شب الزامى است. بعضى صبح‏ها به مكه مى‏رفتند ـ براى اعمال يا خريد يا استراحت ـ و به موقع برمى‏گشتند. ما در منا مانديم. بعد از ظهر روز يازدهم، به گردش در شهر پرداختيم. منا غالبا چادر است، اما قدرى ساختمان هم دارد. به طرف پاكيزه‏تر و آبادتر شهر رفتم. كمپ خودِ حجاج سعودى و اروپايى‏ها و آمريكايى‏هاى مسلمان، بسيار پاكيزه و اعيانى است. از لجن و قاذورات و دست‏فروشان مزاحم خبرى نيست. حجاج سعودى را ديدم كه با اتومبيل‏هاى مجلل آمده بودند، زن و مرد و پير و جوان مثل اين كه بخواهند به تفرج صحرا بروند. قدم زنان از راه بالا كه كم ازدحام و حتى مصفّاست به طرف جمرات مى‏رفتند. بعضى جوان‏ترها آدامس مى‏جويدند و سيگار مى‏كشيدند. مسن‏ترها با وقارى كه لازمه عبادت است راه مى‏پيمودند. بعضى‏ها در راه نوشابه سبيل مى‏كردند.

در مراسم توحيدى حج، طبقاتى بودن محسوس است. يك مقايسه گذرا ميان كمپ پاكستانيها و خود سعوديها، حقيقت را نشان مى‏دهد. الآن هم در نظرم عبور مى‏كنند: سياهان خوش قلب و آرام، پاكستانى‏ها با صداى نازك و متضرع، افغانى‏هاى زبان باز و احيانا پرخاشجو، اين دسته عموما فقيرند. ترك‏ها خشن و مغرور راه مى‏روند، امّا در حرم و مراسم عبادت خاشع هستند. عرب‏هاى سعودى بيشتر متفرعن‏اند تا كى باد ثروت خالى شود؟! حالا پول دارند و باد كرده‏اند و نمى‏دانند كه به قيمت فقر سياهان در نيجريه، سعودى دارد نفت را بى‏حساب حراج مى‏كند. حالا شايد نظم نو جهانى خوابى هم براى دوشيدن بقيه پس‏اندازهايشان و صاف كردن حساب‏ها ديده باشد. الآن كه پول سعودى با دلار همسو تثبيت شده است. بايد ديد مجموع شرايط داخلى و خارجى به كجا مى‏كشد؟

شب دوازدهم را هم مى‏گذرانديم. صبح باز هم نماز را در مسجد خيف خواندم. پيغمبر در اين مسجد نماز گزارده و متبرك است. بعد از نماز، خواستم استراحتى بكنم، عربى تكانم داد،در حالى كه پهلوى من عرب ديگرى خوابيده بود. بحث نكردم، برخاستم و آرام آرام به سوى جمرات راه افتادم كه براى آخرين بار، هر سه ستون شيطان را سنگ بزنم. پشت بام را هم رفتم تماشا كردم، خلوت و دلباز و گشاده است. عرب‏ها و خارجى‏ها خودشان از اينجا سنگ مى‏زنند. سالن پايين هميشه پر از گرد و خاك و هواى گرفته است، با آن كه تهويه‏هاى بسيار قوى در آن كار مى‏كند. بعد از طلوع آفتاب، به پايين رفتم سنگ‏ها را زدم. پاى جمره وسطى وسط جمعيت گير كردم و كم مانده بود زير پا بروم، همتى كردم و با ياد خدا، خود را از منگنه بيرون كشيدم، تنم به تمام معنا خيس عرق، پاچه شلوارم تا نزديك زانو پاره شده بود اما پاى استخوانيم، دم‏پايى را محفوظ نگه داشته بود. آن راه هشت نه كيلومترى برگشت را كه نمى‏توانستم پابرهنه برگردم. تا گير نكرده باشى نمى‏دانى من چه مى‏گويم. در هر حال، به خير گذشت. «جمره كبرى» را با موفقيت از دور، زدم. باز هم، به چند ايرانى بقيه سنگ‏هايم را هديه دادم و فارغ‏البال براى صبحانه بازگشتم. خواب مختصرى بعد از صبحانه حالم را جا آورد. ولى تمام هيكلم عرق آلوده است. البته هنوز نمى‏توان اظهار نفرت كرد؛ براى همين تو را آورده است كه شاخت را بشكند، منيّتت را خُرد كرد، زير پا بشوى، دست از پا خطا نكنى، قسم نخورى، فحش ندهى، به محيط زيست لطمه نزنى، به جانور و گياه صدمه نزنى، زينت نكنى، عطر نزنى، در آينه خود را نبينى، به لذّت جنسى نيانديشى، سر برهنه باشى، دوخته نپوشى، يك رنگ باشى. آخر عيد قربان البته ما مُحلّ شده بوديم؛ ولى حال و هواى احرام در سر ما بود و هنوز اعمالى باقى داشتيم كه بايست در مسجدالحرام صورت پذيرد. بعد از ظهر دوازدهم، با اتوبوس به طرف مكه حركت كرديم باز هم قدم به قدم. كاش پياده مى‏رفتيم. پياده‏ها يكى دو ساعته به منزل رسيدند و سواره‏ها سه چهار ساعته. منزل ايرانى‏ها اكثر در منطقه «عزيزيّه» بود كه نزديك منا است عده‏اى هم ظاهرا در «كعكيه» بودند كه در مسير «غار ثور» است. ايرانى‏ها را معلوم است كه چرا دور از حرم مسكن داده‏اند. البته «عزيزيّه» تازه‏ساز و پاكيزه است و از محلاّت خوب مكه محسوب مى‏شود. «جامعة ام‏القرى» يا دانشگاه دينى و چند كتاب‏فروشى در همين منطقه است و كوى دانشجويان در اطراف خيابان دانشگاه واقع است.

ما به منزل رسيديم و به استراحت پرداختيم. عمليات شب نهم تا عصر دوازدهم با كم خوراكى و كم خوابى و گرما و زندگى فشرده در چادر و محيط آلوده، بسيار سنگين است و بعضى را از پا مى‏افكند. به محض رسيدن به منزل «عدنان»، كاروان به استراحت پرداخت. من حمام كردم و آلودگى‏ها را در حد توان زدودم و خوابيدم.

روز سيزدهم، اول صبح، براى «طواف» و «نماز طواف» و «سعى» و «تقصير» سپس «طواف نساء» و «نماز طواف نساء» رفتيم. تمام اين كارها را به سرعت و شوق به جاى آورديم و حاجى شديم، بحمدالله‏. ازدحام غريبى بود و هيچ نسبتى با مكه هفته پيش نداشت. ظرف آب هرگز از دستم جدا نمى‏شد. در يكى از طواف‏ها كه به ساعات گرم برخورد، در يك فشار و تلاطم عجيب، جوانى را ديدم كه مادر پيرش را ميان بازو گرفته طواف مى‏داد و پيرزن از گرما و ضعف داشت غش مى‏كرد، بى‏معطّلى و بى‏خبر آب را به سرش خالى كردم. مثل ماهى كه از روى خاك بردارى و در آب بياندازى زنده شد و جوان كه هاج و واج شده بود، ممنون گرديد.

در بازگشت به خانه كه عمدا پياده آمدم، باز ظرف آب را پر كردم و راه افتادم، در راه پيرمردى را ديدم از گرما له‏له مى‏زد او را هم به همان ترتيب سر حال آوردم و كلّى با او شوخى كردم؛ دو سه روز بعد، در طواف مستحبّىِ «عمره مفرده» دست بر دوشم زد و آشنايى داد.

در كتاب‏فروشى‏ها گشتى زدم. كتاب خيلى گران است تقريبا هر ده، پانزده صفحه را يك ريال قيمت زده‏اند. به جز كتاب‏هاى عمومى ـ مثلاً تاريخ طبرى يا شرح صحيح بخارى يا سيره حلبيه ـ كه همه جا يافت مى‏شود. يك مشت نشريه بازارى بود از قبيل آيين آشپزى، چگونه سلامت روانى خود را حفظ كنيم؟ كتاب‌هاى ساده‏اى در معرفى قهرمانان عرب و اسلام، آموزش كامپيوتر، و ... كتاب‌هايى هم بود با سليقه و انديشه حاكم بر عربستان، بر ضد فرقه‏هاى مذهبى ـ و غالبا بر ضد شيعه ـ بر ضدّ عَلَمانيه (يعنى حكومت لائيك) و بر ضد هر نوع تجدد و ترقى طلبى. در واقع آنجا جمود و تحجّر تبليغ مى‏شود.

زرگرى‏ها غوغاست و حضورِ من از همه خنده‏دارتر، چون پولم براى خريد هداياى معمولى براى خانواده خودم هم به زور مى‏رسد.

يك لطيفه ادبى هم اينجا بياورم: به مغازه‏اى رفتم فروشنده‏اش پاكستانى بود. دو سه بار جنسى را كه مى‏خواستم زير و رو كردم و روى قيمت چانه زدم و آخر نخريدم و بيرون آمدم و گفتم: «عُذرا» فورى افزود: «أو نُذْرا»! دانستم از خودش نيست، از يك اديب شنيده ولى خوب و به جا خرجش كرد.

روز چهاردهم ذى حجه رفتيم به «تنعيم» و براى عمره مفرده مستحبى مُحرم شديم و در ماشين سر باز نشسته به مسجدالحرام آمديم. ـ تمام كارها به سرعت انجام شد ـ و ثواب آن را به شخص منظور هديه كردم.

در بازگشت كه باز پياده آمدم ـ كه اين پياده‏روى اگر از آفتاب صدمه نبينى كاملاً مفيد است ـ از تونل مخصوص پياده‏روها گذشتم. ـ دو تا تونل است، يكى براى روندگان يكى براى آيندگان و عرب‏ها به تونل «نَفَق» مى‏گويند كه در اصل به معناى سوراخ موش است ـ در اين تونل هواكش‏هاى قوى كار گذاشته شده، و خيلى كمك به عبور و مرور مى‏كند. روى ديوارها كلمات فارسى هم گاه ديده مى‏شد كه با گچ و زغال نوشته بودند زير پا پاره‏هاى ورقِ بازى هم ديدم. ظاهرا عبارات فارسى كار افغانى‏ها بود. در مورد كلمه «نَفَق» به يك شوفر تاكسى گفتم: «لِمَ يسمون التونل بالنفق، النفق حُجْرا للفأرة، و الفأرة هى التى تأكلها الهرّة.» سجع اخير را تكرار كرد و خوشش آمد و «أيه» گفت. پارك‏ها و درخت‏هايى كه در مكه هست، با زحمت و خرج زياد تهيه شده حتى خاكش را از بيرون آورده‏اند.

روز ديگر هم از فرصت استفاده كرده به «تنعيم» رفتم و بار ديگر مُحرم شدم و عمره مفرده مستحبى، رجاءاً، به جاى آوردم و ثوابش را براى شخص ديگرى هديه كردم. در بازگشت كه نيز پياده مى‏آمدم و حوله خيس را بر سر كشيده بودم، جوانى ايرانى را ديدم كه زير آفتاب مى‏رفت و در آفتاب ده صبح از گرما كاملاً متأذّى بود، به شيوه خودم سر حالش آوردم. خيلى ممنون شد و دستى داد. معلوم شد بچه شهركرد است و به عنوان خدمه آمده. همو به من خبر داد كه بعد از ظهر روز دوازدهم شيعيان لبنان هنگام عصر در اطراف مسجدالحرام تظاهرات كرده «مرگ بر آمريكا» و «مرگ بر اسرائيل» گفته‏اند. بعدها بازرس «بعثه» كه به كاروان ما هم مى‏آمد خبر را تأييد كرد.

كلمه «تنعيم» كه نام مسجدى است در حومه مكه و يك وقت خارج شهر بوده است، قبلاً در شعر «ناصر خسرو» و شعر «ابن عربى» برايم آشنا بود. ظاهرا اهل مكه از اينجا مُحرم مى‏شوند. گفتند قبلاً مسجدى مخروبه بود. اخيرا احياء و بازسازى كرده‏اند از جهت آب، هر دو روزى كه ما رفتيم وضع خوبى نداشت. ولى ظاهر شكوهمندى دارد.

در ايام مكه با آن كه وقت كم داشتم (بحمدالله‏) قرآنى ختم كردم و بيشترش را در بيت الحرام خواندم. طواف مستحب زياد به جاى آوردم. در طواف، صحنه‏هاى جالبى پيش مى‏آمد. هر وقت دو نفر نزاع مى‏كردند، با عبارت: «لا جدال فى الحج» آنان را از اين كار بر حذر مى‏داشتم. گاه هر دو نفر و هر سه نفر روبوسى مى‏كرديم. يك روز صبح، تُرك ميانسال تنومندى را ديدم كه عيال خود را ميان دو بازو گرفته طواف مى‏داد. شايد دست كسى به زنش خورده بود كه داد و فرياد مى‏كرد، گفتم: «لا جدال فى الحج» بانگ زد: «آروادى باسدى، لا جدال فى الحج؟!» دو سه ايرانى و ترك كه دور و بر بودند خنده‏شان گرفت.

يك روز سياهپوست پر زورى ندانسته پاى يكى را لگد كرده بود و آن يكى داد مى‏زد و سياهپوست داشت عصبانى مى‏شد، به شانه لخت و خيس از عرقش زدم و گفتم: «لا جدال فى الحج» گفت: «لا جدال فى الحج» طرف را بوسيد و اشك از چشم هر دوشان سرازير شد و من هم گريه را رها كردم. سياه‏ها خيلى خوش قلب و بى‏شيله پيله‏اند. بى‏اختيار، ياد بلال، آن موحّد پيشگام مى‏افتى، و اين كه پيغمبر «اسهدِ» او را بر «اشهد» ديگران ترجيح مى‏داد، و اين كه بلال بعد از پيغمبر براى كسى اذان نگفت و ... .

زردها هم زياد بودند. اسلام رنگين‏پوست‏ها را ربوده است. اين كه قرشى بر حبشى برترى ندارد و اين كه همه خاكزاده‏ايم و خاكى بر خاكى برترى ندارد، براى رنگين‏پوستِ تحقير شده مفهوم‏تر است. خيلى از عرب‏ها متأسفانه هنوز «حميّتِ جاهليت» خود را دارند. يك روز صبح در طواف، كسانى خود را به مقام ابراهيم مى‏چسباندند و آن را مى‏بوسيدند؛ عربى داد زد: «حرام، حرام.» آرام به او گفتم: من اين كار را نكردم و نمى‏كنم، اما تو چرا مى‏گويى حرام است؟ اينها براى خدا اين كار را مى‏كنند. گفت: براى خدا آنطور بايد عمل كرد كه در سنت آمده است. خواستم چيزى بگويم، لج كرد و رفت. بيشتر روى ايرانى‏ها حساسيّت دارند. اگر ترك يا سياهپوست و يا زردپوست كارهاى ـ به نظر آنها ـ بدعت‏آميز يا به تعبير كوته فكرانه‏شان شرك‏آميز بكند، زياد سر به سرش نمى‏گذارند؛ ولى روى شيعه ايرانى حساسيت دارند؛ چه در مكه چه در مدينه، اين محسوس بود. البته از اين طرف هم جبهه‏گيرى هست. بر عهده علماى مذاهب اسلامى است كه عوام را با تعصباتشان برنيانگيزند، و انصافا در سال‏هاى اخير، تعليماتى كه به حجاج شيعه ايرانى داده مى‏شود در جهت تقريب و اخوت اسلامى است. من حُسنِ اثر شركت در جماعات اهل سُنت و اقتداى به ايشان را كرارا به چشم ديدم. آن كوردلانى كه از جدايى قلبى مسلمانان سود مى‏برند، قشر گرايى‏هاى جاهلانه را از هر سو دامن مى‏زنند. عاقلان و خيرخواهان، ضمن آن كه نمى‏خواهند چندگانه باشيم، چندگونگى را مى‏توانند تحمل كنند.

بالاخره راهى مدينه مى‏شويم. از شهر «لا اله الا الله‏» به شهر «محمد رسول الله‏ صلي الله عليه و آله» مى‏رويم. ازدحام جاده و كنترل مكرر گذرنامه‏ها، باعث مى‏شود كه راه، حدود دوازده ساعت طول بكشد. نهارى و استراحتى و حرم رسول الله‏ صلي الله عليه و آله. مردم مدينه، با شيعيان هم‏دل‏ترند؛ چون شيعه هم دارد اما مأموران آنجا خشك‏تر و گاه بى‏ادب‏ترند. در زيارتِ اول كفشم را از كفش‏كَن بردند، كفشى كه در طواف‏ها و رمى جمرات و آن همه رفت و آمد حرم، گم نشده بود و با هم رفيق شده بوديم، يك جفت دم‏پايى پلاستيك بود، كه روى تقاطع دو تسمه‏اش را هم به اندازه يك سكّه سوراخ كرده بودم. شايد گم شدن كفش، اشارتى بود كه: «فاخلع نعليك.»

دم غروب، رفتيم بقيع غريب. چقدر غمناك است. حقيقتا قبرستان است.

باز فردا صبح، حرم رسول الله‏ صلي الله عليه و آله، سپس بقيع. ايرانى‏ها گروه گروه، مجلس ذكر و زيارت داير كرده‏اند. جمعيت كه زياد شد، مأمور آنان را متفرق مى‏كند. شيعه اينگونه خوش دارد كه به گوشه ديوارى كز و ندبه كند و بغض خود را بتركاند. مأموران سعودى چه با «انيفورم» و چه با «چفيه عگال» با نگاهِ سرد و گاهى مسخره‏آميز ليكن دقيق، ايرانى‏ها را در نظر دارند. زائرى مى‏پرسد: اينجا قبر «زوجات رسول الله‏» است؟ مأمور شخصى‏پوش مى‏گويد: «ان شاء الله‏» من براى امتحان از ديگرى پرسيدم: «اينجا قبر ام‏البنين است؟ گفت: «الله‏ أعلم، و من ام‏البنين؟»

كنار قبر چهار امام (امام حسن، امام سجاد، امام باقر، امام صادق عليهم السلام) هميشه صف فشرده‏اى از زوار هست و زيارتنامه مى‏خوانند. بقيع از اذان صبح تا ساعت هشت و از نماز عصر تا مغرب باز است. اما بقيع، مشترى بيست و چهار ساعته دارد. مخصوصا شب‌ها مى‏روند پشت ديوار، دعا مى‏خوانند و ذكر مصيبت و گريه مى‏كنند؛ همچنين صبح‏ها. زيارتنامه‏خوان عرب هم هست، عين زيارتنامه‏خوان‏هاى قم و حضرت عبدالعظيم (عليه السلام) و مشهد. وقتى شروع مى‏كند به خواندن، اگر دور و برش قيافه ترك و افغانى ببيند، بعد از سلام بر پيغمبر و صحابه و زوجات رسول، مى‏گويد: «السلام عليك يا عثمان بن عفان.» و اگر قيافه ايرانى ببيند، مى‏گويد: «السلام عليك يا حسن بن على، السلام عليك يا على بن الحسين، السلام عليك يا محمد بن على الباقر، السلام عليك يا جعفر بن محمد و رحمة الله‏.» و پولى مى‏گيرد و يك عده مشترى ديگر تور مى‏كند. روى سه موضوع حساسيت دارند: قبرها را لمس و بوس نكنيد، خاك برنداريد، صدا به روضه‏خانى و گريه و زارى بلند نكنيد. وگرنه با زيارتنامه خواندنِ آهسته كارى ندارند. شيعه اصرار دارد پشت ديوار بقيع نماز بخواند. چه بهتر كه صد قدم آن طرفتر در صحن مسجد و حرم پيغمبر بخواند و هزاران برابر بيشتر ثواب ببرد. اينها را مسؤولان هم گوشزد مى‏كنند اما خيلى‏ها نمى‏پذيرند. در كنار مجلس مصيبتى در بقيع ايستادم خواننده، با صداى خوش و غم‏بارى مى‏خواند، معلوم نبود چه كسى مى‏خواند؛ بعد صدا عوض شد؛ باز صدا عوض شد. مأمور آمد و جمعيت را پراكند. ولى نفهميد چه كسى مى‏خواند. مأمورها مختلف بودند، گاهى كسى حتى مفاتيح را توى حرم مى‏برد؛ گاهى حتى كتاب دعاى مُجاز چاپ شده به وسيله معاونت آموزش و تحقيقات بعثه مقام معظم رهبرى و تأييد شده مقامات سعودى را هم مى‏گرفتند. يك روز هم ديدم چند ايرانى را از صف اول نماز به صف‏هاى پشت سر روانه كردند. متانت ايرانى‏ها قابل درك و محسوس بود، تحسين كردم.

مدينه، نسبت به مكه ييلاقى است. اما مى‏گويند: آب مكه ـ آبى كه در مكه مى‏خورديم و از چاههاى راه طائف مى‏آورند ـ بهتر و سبك‏تر بوده است. احساس كردم، داريم مريض مى‏شويم. علت هوا به هوا شدن و آب به آب شدن مجدد است و اين كه مقاومت بدنها و اراده‏ها كمتر شده.

زيارتِ وداع در حرم و بقيع خوانديم كه شب بايد به سوى جده حركت كنيم. رانندگى بى‏روال يك راننده مينى‏بوس كه مثل موشك عمودى زد وسط اتوبوس ما، و تقصير با وى بود، ما را يك ساعت معطل كرد. بارها به اتوبوس ديگرى منتقل شد. راننده خوابزده و بداخلاق، ماشينش يكى دو ساعت بعد خراب شد و از حركت بازماند. سه ساعت طول كشيد تا اتوبوس ديگرى آمد و باز هم بارها را به آن منتقل كردند و اين يكى تيپ خپله خوشرويى بود، هر سه مصرى. به هر حال حدود ساعت يازده به فرودگاه جدّه رسيديم و به زور زير چادرها جايى پيدا كرديم و مستقر شديم. ساعت حركتمان دوازده شب است. ناهار را در تنگى جا خورديم. مسافران به تدريج سوار مى‏شوند و مى‏روند و جا باز مى‏شود. بعد از ظهر، جاى با صفايى گيرمان آمد. دم غروب، بعد از تحويل بارها، توانستيم گشتى در بازارچه فرودگاه جدّه بزنيم. ته مانده جيب حاجى را اينجا خالى مى‏كنند. كمپانى وينستون با هر بكس سيگار وينستون يك فندك چينى قشنگ و يك ساعت بچگانه جايزه مى‏دهد. به همراه يك شماره كه قرعه كشى كند و جايزه اضافى هم بدهد.

اين را براى آن نوشتم كه يك روز صبح، امام جماعت مسجدالحرام بعد از نماز صبح نشسته بود به مسأله گفتن و سؤال جواب دادن، عده‏اى دور و برش ايستاده بودند. در ميان سخنانش گفت: دخانيات حرام است (بدعت است، اتلاف مال است، ضرر جسمى دارد.) من پرسيدم: «لِمَ لا يمنعون بيعه و شرائه؟» پاسخ نداد. تكرار كردم، پاسخ نداد. بار ديگر پرسيدم: «لم لا تمنعون بيعه و شرائه؟» باز هم پاسخى نداد. دانستم نمى‏خواهد پاسخ دهد. پاسخم را در جده گرفتم.

موقع سوار شدن به هواپيما، حجاج بيت الله‏ خيلى بى‏حوصلگى به خرج دادند و صحنه اسف‏انگيزى از زرنگى‏هاى بى‏معنا پديد آمد. معلوم نيست چرا يك شماره، روى بليط هر كس نمى‏زنند كه جاى نشستنش معلوم باشد. حاج عزت‏الله‏، با آن هيبت و هيأت در سرتاسر راهروِ هواپيما، حاجيه گلنسابگم را جستجو نكند و دو حاجى سر صندلى با هم گلاويز نشوند. پيرزنى هم اصرار داشت نامحرم در صندلى پهلويش ننشيند و آخرش با وساطت خانم مهماندار، يك پيرمرد مريض را پذيرفت پهلويش بنشيند به شرطى كه پيرمرد رويش را حتما عكس طرف او ـ يعنى طرف اينجانب ـ بگرداند.

هواپيما بدون تشريفات از جا كند. من آنقدر خرد و خسته بودم كه چشم بستم و به خواب رفتم، وقتى بيدار شدم هواپيما داشت در مهرآباد فرود مى‏آمد. پياده شديم. تحويل ساك و نماز صبحِ مسافرى من، همه‏اش شد، بيست دقيقه. چون نه استقبال‏چى داشتم نه پاى‏بند. مثل برق خودم را به ولايت رساندم. در حياط را كه كوبيدم، كسى احتمال نمى‏داد من هستم. اگر يكى از دعاهايم مستجاب شده باشد خيلى خوب است. چه رسد به اين كه انتظار استجابت همه‏اش را دارم.

 

پى‌نوشت‌ها:

1ـ بقره : 125.

2ـ بقره : 158 .

3 ـ بقره : 198 .

4 ـ بقره : 199 .

5 ـ بقره : 189 .

6 ـ توبه : 3 .

7 ـ توبه : 19 .

8 ـ آل عمران : 31 .

9 ـ حج : 38 .

 

منبع:

مجله ميقات حج، ش 13، عليرضا ذكاوتى .

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

نگرشـى كوتاه بـه اسرار حـج

کعبه

كلمه «حج» و عناوین «مناسك حج» خود گویاى محتواى والاى این فریضه الهى پر راز و رمز و آكنده از اشاره و كنایه است.

حج این لفظ كوتاه و خوش آهنگ كه به معناى آهنگ و عزم و تصمیم است، معنایى به بلنداى تاریخ معنوى بشر دارد. تاریخ معنوى‏ كه نظام بخش زندگى اجتماعى، سیاسى جامعه انسانى، بر محور حق و عدل است.

حج كه در یك نگرش كلى از عناصر سكون و تأمل و تدبر و تفكر و حركت و تلاش و پیكار تركیب یافته، داراى اشاراتى جامع و فراگیر به سنن جارى پروردگار در تكوین و تشریع است.

زبان حج، زبان «سمبولیك» است و اعمال آن، به تعبیرى خودمانى‏تر به «پانتومیم» پرمحتوایى مى‏ماند كه مى‏تواند حكایت‎گر و تجسم‏بخش تاریخ انبیاء و نشأت دنیا و نشأت آخرت باشد.

حج، این فریضه رمزوار و اشارت شعار، از زوایاى گوناگون و با دیدهاى متفاوت از سوى نویسندگان، بحّاثان و تحلیل‎گران از لحاظ «فردى و اجتماعى»، «عبادى و سیاسى»، «اجتماعى و نظامى» و «بین‏المللى و جهانى» مورد بحث و تحلیل قرار گرفته است كه پاره‏اى نسبتاً جامع و پاره‏اى تك‏بعدى و با دیدى یك جامعه است.

نكته اصلى شایان دقت و توجه این است كه اگر حاجى به «خود» نپردازد و از «خودبینى» رها نشود و به «تزكیه» و «تصفیه» همت نكند، و به رموز و اسرار «حج» دست نیابد و از «احرام» تا تقصیر و طواف نساء، خود را نپالاید و از لوث رذایل و پلیدی‎هاى اخلاقى و روحى پاكیزه نشود، به هیچ یك از مقاصد چندگانه حج دست نخواهد یافت.

آنچه در تحلیل‎هاى یك‎سویه، از آن غفلت شده است، جامعیت حیرت‏انگیز و احیاناً متناقض نماى حج است كه زهدگرایان عبادت پیشه خسته از دنیا، و اجتماع و سیاست را از یك جنبه‏اش غافل مى‏سازد و سیاست‏پیشگان و دست اندركاران اداره جوامع اسلامى را، از جنبه دیگرش .

از این رو، در این مقال كوتاه سعى بر آن است كه در نهایت اجمال به جامعیت حج اشاره‏اى گذرا شود كه البته اهل فضل و اطلاع، بدین مختصر بسنده نخواهند كرد و بلكه در تصحیح و تكمیل و تشریح آن خواهند كوشید.

حج را مى‏توان از یك دیدگاه گردهم‏آئى پاكان و نیكان، وارستگان معنویت‏گرا و از دنیا رستگان آخرت‏گرا بشمار آورد. اجتماعى به پاكى قدوسیان ملأ اعلى و فرشتگان عالم بالا، كه در «اشهر معلومات» بر گرد اولین خانه‏ای كه براى «همه مردم جهان» نهاده شده فرا گردهم آیند و اقیانوسى جوشان وخروشان پدید آرند كه هر فرد حاجى، قطره‏اى از این دریاست. در این گردهم‏آیى حاجیان از آن دم كه به نیت حج، از خانه و دیار و همه پیوندهاى دنیائى مى‏گسلند، تا آنگاه كه در میقات احرام برمى‏بندند، تا طواف، تا وقوف، تا رمى، تا ذبح ... همه جا و همه جا، خدا را مى‏جویند و در طلب وصال اویند.

مناسك حج یكایك تبلور حالات گوناگون انسان خداجوى عاشق پیشه بیقرارى است كه كو به كو، رو به سوى او دارد و نشان از او مى‏جوید و بوى او مى‏بوید ... عاشقِ از فراق معشوق بجان آمده‏ای كه عنان اختیار از كف فرو هشته، در راه وصال یار، گاهى با تأمل و قرار و گاهى با اضطراب و بى‏قرار به این سو و آن سو مى‏رود، در كوه و بیابان، شب و روز، آرام نمى‏گیرد و همه جا نشان از بى‏نشان مى‏خواهد.

حج در یك نگرش عمیق‏تر، صعود انسان است در برابر هبوط تاریخى او و تسالم و تعاون بقاست در برابر تنازع بقاى ریشه‏دار و پر ماجراى انسان.

حج در این نگرش، یك سیر معنوى انسانى است كه یك جا و یك زمان توسط انسان‎هایى فراهم آمده از چهارسوى جهان به مقصد تقرب به مبدأ، والاى آفرینش صورت مى‏پذیرد.

حج از این دیدگاه، كنگره مخلصین و متقین و صالحین و عابدین و قانتین روى زمین است.

مجامع و كنگره‏هاى جهانى و بین‏المللى، به اشكال گوناگون و بر محورهاى مختلف سیاسى، نظامى، اقتصادى، تاریخى، ادبى، هنرى (و حتى دینى) بسیار فراوان است. اما كنگره «توحید» و «اخلاص» و «عبادت»، كنگره «دعا» و «مناجات»، كنگره مجاهده با نفس و بریدگى از دنیا و تمرین آمادگى براى سفر آخرت، كنگره تمرین سیر الى‏ الله‏ و مجاهده و مراقبه و مكاشفه، در هیچ كجاى دنیا نیست. كنگره‏ای كه «فرد» و «جمع» را در یكدیگر ذوب مى‏كند: عمل فردى را در فضاى جمعى و فضاى جمعى را در عمل فردى محو مى‏كند بدان گونه كه هر «حاجى» در ایام حج، در اندیشه خویشتن‏یابى و حدیث نفس و راز و نیاز و تصفیه باطن خویش است، كاری كه همانند رهبانیت راهبان از خلق گسسته نیاز به خلوت و تنهایى و جدایى از خلق دارد ... و در عین حال، فردیت هر فرد، در جاى، جاى مواقف عظیم حج و با شكوه‎تر از همه، در عرفات، در كل جمع نابود مى‏گردد ... این محو «فردیت» در كار «جمعى» در تخطیط خطوط سیاسى اجتماعى و جمع كل امت عظیم اسلامى نیز صورت مى‏گیرد .

حج، از نگرش دیگر، بازساخت عرصات قیامت است، مجسم‏سازى حشر خلق، همه یك‎سو و بى‏هیچ امتیاز، روى به سوى بهشت یا جهنم، حشرى عظیم در پهنه دنیا كه نمونه‏اى كوچك از حشر اكبر در سراى آخرت است.

حج، از سوى دیگر نشان از ژرفاى تاریخ نورانى انبیا و اولیاى الهى دارد ... از آدم، نوح، ابراهیم، سلیمان، موسى، عیسى، محمد و اصحاب و آل محمد، در حج، تاریخ پرخاطره و مخاطره انبیاى الهى و اولیاى خدا بازسازى و بازنگارى مى‏شود. حج، در این نگرش بازنگارى تاریخ انبیا است.

حج نمایشى است از اعمال و رفتارى كه بنا به نقل كتاب و سنت، (و از طریق برادران شیعه و سنى) پایه تشریع آن در زمان آدم ابوالبشر گذاشته شده و پیامبران بعدى تا آخرین پیامبر، همگى بر گرد همین خانه چرخیده‏اند و مناسكى در همین سرزمین مقدس، در همین عرفات و مشعر و منا انجام داده‏اند.

حج، به ویژه ناظر بر بازسازى، تجدید نظام سازمان فرو پاشیده توحید توسط ابوالانبیاء حضرت ابراهیم خلیل است كه به نقل قرآن قواعد بیت را بالا برد و خانه را براى طائفان و عاكفان و راكعان و ساجدان، پاكیزه و مطهر ساخت، فداكاری‎ها و گذشت‎ها و ایثارها و سخت كوشی‎ها و هیجانات روحى و بیم و امیدهاى ابراهیم و هاجر و اسماعیل در یكایك مناسك حج به گونه‏ای كه بدان اشاره خواهد رفت بازنگارى مى‏شود و در حقیقت، ابراهیم قهرمان توحید، در كل قالب مناسك حج و به توسط میلیون‎ها حاجى عاشق و شیدا هر ساله چهره‎پردازى مى‏شود و حیات مجدد مى‏یابد.

به یاد داشته باشیم كه ابراهیم پدر انبیاى توحیدى: موسى و عیسى و محمد است و از میان سه امت موحد و اهل كتاب جهان یعنى یهود و نصارى و مسلمین، تنها امت اسلام و مسلمین جهانند كه پاس پیشواى توحید را این چنین در خور مقام ارجمند او مى‏دارند و یاد گرامیش را نه تنها در گفتار كه در مناسكى عظیم و پرشكوه نگه مى‏دارند.

در حج به آدمى مى‏آموزند كه در راه زندگى پرافتخار و انسانى و اسلامى باید از دیار و مال و زن و فرزند و همه علقه‏هاى زندگى برید و سختى سفر و بی‎خوابى و دوندگى و اضطراب و دربدرى و بى‏خانمانى را تحمل كرد و هر چه را كه موجب خودآرایى و به خود بستگى است از لباس و زیب و زیور باید از خود دور ساخت و باید تنها به مبدأ لایزال، پاسخ مثبت داد و دعوت‎هاى گوناگون را نشنیده گرفت و باید بر محور حق و عدل چرخید و در زندگى، محور و مقصدى جز طهارت و پاكى و راستى و درستى نداشت و باید وقوف و تأمل را با سیر و حركت در هم آمیخت كه سكون‎ها و تأمل‎ها و توقف‎ها، هم باید حركت آفرین باشد و حركت‎ها و تلاش‎ها و فعالیت‎ها همه، مبتنى و متوقف بر تأمل و پیش‏بینى و حساب و كتاب ... كه «تأمل بى‏حركت» و «حركت بى‏تأمل» هر دو آفت دین و دنیاى انسان است.

حج، از جنبه دیگر، یك آموزش تمرینى همه جانبه و یا به اصطلاح معمول و مرسوم، یك «مانور» جامع الاطراف سیاسى ـ عقیدتى، نظامى براى تحریك روح حماسى و زنده ساختن غیرت و حمیّت دینى و اسلامى در جامعه اسلامى است. آیا منظور از مانورهاى نظامى یا آموزش‎هاى تمرینى‏ای كه براى نجات غریق یا اطفاى حریق و یا براى مقابله با حوادث و سوانح گوناگون هوائى، زمینى و دریائى گسترده یا محدود صورت مى‏گیرد، چیست؟ در یك مانور نظامى یا یك عملیات نجات، صحنه كاملاً فرضى و از پیش ساخته است، اما اگر همین تمرین محدود و چند روزه انجام نگیرد، كارآیى نظامى و آمادگى رزمى و چستى و چالاكى و سرعت انتقال و سرعت تصمیم و سرعت عمل كه لازمه این گونه فعالیت‎هاى حیاتى مهم و سرنوشت‏ساز است، پیدا نخواهد شد و این است نقش حج در ترسیم راه و رسم زندگى و تخطیط خطوط حیات فردى و اجتماى انسانى كه آكنده است از كار، پیكار، تلاش و پیگیرى ... و ملازم است با كفّ نفس و خویشتن‏دارى و مخالف است با تن‏آسانى و راحت طلبى و تن‏پرورى .

حج، یك تمرین است، یك مانور است یك آموزش چند روزه است براى آماده‏سازى فرد تا در پهنه زندگى براى پیكارى بى‏امان، تمرین دیده و آموزش دیده باشد .

کعبه

در حج به آدمى مى‏آموزند كه در راه زندگى پرافتخار و انسانى و اسلامى باید از دیار و مال و زن و فرزند و همه علقه‏هاى زندگى برید و سختى سفر و بی‎خوابى و دوندگى و اضطراب و دربدرى و بى‏خانمانى را تحمل كرد و هر چه را كه موجب خودآرایى و به خود بستگى است از لباس و زیب و زیور باید از خود دور ساخت و باید تنها به مبدأ لایزال، پاسخ مثبت داد و دعوت‎هاى گوناگون را نشنیده گرفت و باید بر محور حق و عدل چرخید و در زندگى، محور و مقصدى جز طهارت و پاكى و راستى و درستى نداشت و باید وقوف و تأمل را با سیر و حركت در هم آمیخت كه سكون‎ها و تأمل‎ها و توقف‎ها، هم باید حركت آفرین باشد و حركت‎ها و تلاش‎ها و فعالیت‎ها همه، مبتنى و متوقف بر تأمل و پیش‏بینى و حساب و كتاب ... كه «تأمل بى‏حركت» و «حركت بى‏تأمل» هر دو آفت دین و دنیاى انسان است.

در حج، در روزهائى اندك، این مراحل را به انسان مى‏آموزند كه سرمشق همه زندگى او در سراسر دوره زندگیش باشد.

حج، از نگرش دیگر، بازساخت عرصات قیامت است، مجسم‏سازى حشر خلق، همه یك‎سو و بى‏هیچ امتیاز، روى به سوى بهشت یا جهنم، حشرى عظیم در پهنه دنیا كه نمونه‏اى كوچك از حشر اكبر در سراى آخرت است.

حج، یك تمرین است، یك مانور است یك آموزش چند روزه است براى آماده‏سازى فرد تا در پهنه زندگى براى پیكارى بى‏امان، تمرین دیده و آموزش دیده باشد .

... جدایى از خانه و كاشانه، در این نمایش به «مرگ» مى‏ماند كه سرفصل حیات اخروى است و مواقف و مناسك حج، یكایك نشان از مواقف عبد در برابر مولى در روز قیامت دارد كه سرانجام آن «رد» یا «قبول» است: فریق فى‏الجنة و فریق فى‏السعیر. حاجى با این توجه، و در این نگرش، پیوسته در التهاب است و در میان بیم و امید كه رو به كدام سو دارد و در چه فریقى است؟ چون پاره‏اى از حاجیان را نیز چون مبعوثان حشر، به سوى دوزخ مى‏برند و نتیجه حج‎شان جز خسران و تباهى نخواهد بود ...

شرح مواقف حج و مواقف قیامت و تطبیق رسا و زیباى این مواقف با یكدیگر به مقالى دیگر نیاز دارد و در اینجا همین اشاره كافى است: اشاره‏ای كه براى مرگ آگاهان بیداردلى كه، پیوسته در اندیشه سراى آخرتند و به قول قرآن مجید از «سوء حساب» و «سوء دار» مى‏ترسند، بسنده است.

و بالاخره حج در یك نگرش عمیق‏تر، صعود انسان است در برابر هبوط تاریخى او و تسالم و تعاون بقاست در برابر تنازع بقاى ریشه‏دار و پر ماجراى انسان.

این نگرش، تأملى درخور را مى‏سزد و لذا لختى در این مرحله درنگ مى‏كنیم. سقوط و هبوط آدمى از آنجا آغازید كه بشر به حكم نیاز طبیعى و فطرى به سوى ضروریات زندگى دست یازید و طبیعت را براى ادامه «زندگى» به استخدام گرفت. این استخدام طبیعت، به زودى، آدمى را فریفته طبیعت كرد و خیال افزون‎جوئى او را بر آن داشت كه زیاده طلبد و این آغاز هبوط آدمى بود. و این كار را نه در آغاز كه كم‏كم، با درگیرى و مبارزه با هم‎نوعان خود دنبال كرد و هبوطى مضاعف یافت ... «الهاكم التكاثر ...» و همین یك نكته منشأ همه جنگ‎هاى طولانى و خانمان‎سوز بشر در طول تاریخ پرفراز و نشیب اوست.

حج، از جنبه دیگر، یك آموزش تمرینى همه جانبه و یا به اصطلاح معمول و مرسوم، یك «مانور» جامع الاطراف سیاسى ـ عقیدتى، نظامى براى تحریك روح حماسى و زنده ساختن غیرت و حمیّت دینى و اسلامى در جامعه اسلامى است.

و اما حج، آموزش و آزمایش موقت و نمونه‏واریست كه بشر را به كنترل نیروهاى زیاده طلب و افزون خواه او وامى‏دارد تا براى همه عمر از این آموزش محدود، سود جوید.

این نگرش نیز به حج به عنوان یك مكتب سازنده و نیرومند اخلاقى و معنوى مى‏نگرد كه با تهذیب نفس و تزكیه اخلاق و بازسازى روحى انسان، او را از آلودگی‎هاى روحى و آز و طمع و تفاخر و تكاثر و تكالب مى‏رهاند و از هبوط و سقوط نجاتش مى‏دهد و او را به طرف بالا مى‏آورد و اوج مى‏دهد.

این اوج متعالى انسانى گرچه در محتواى خود، اخلاقى و عرفانى و عبادى است اما براى صاحب نظران روشن است كه همین محتواى روحانى و اخلاقى و معنوى، پایه و مایه اصلى پیروزى انسان در جبهه‏هاى مختلف زندگى اعم از سیاسى، نظامى، اقتصادى و ... است.

حج از سوى دیگر ـ در یك مقیاس بلندمدت چنان كه بسیار گفته شده است ـ تمرین است براى تأسیس حكومت جهانى واحد و برداشتن مرزهاى جغرافیائى و اداره جوامع بشرى تحت یك حاكمیت عادل و دانا و توانا و چنان كه مى‏دانیم حاكمیت واحد جهانى ایده بسیارى از متفكران و جامعه‏شناسان و سیاستمداران و فلاسفه جهان است. هر چند تحقق چنین ایده‏اى در قرون حاضر كه شاید بتوان اواخر دوران بلوغ بشرش نامید، میسور نیست ولى تحقق ایده‏هاى الهى و پیاده شدن آرمان‎هاى والا و آسمانى، با كل تاریخ بشرى سنجیده و مدت‏گزارى مى‏شود. از این رو، نمایش وحدت سیاسى اجتماعى بشرهاى چهارگوشه جهان در مراسم حج، خود، یكى از عوامل تحقق‎بخش نهائى این وحدت خواهد بود.

حج، به ویژه ناظر بر بازسازى، تجدید نظام سازمان فرو پاشیده توحید توسط ابوالانبیاء حضرت ابراهیم خلیل است كه به نقل قرآن قواعد بیت را بالا برد و خانه را براى طائفان و عاكفان و راكعان و ساجدان، پاكیزه و مطهر ساخت، فداكاری‎ها و گذشت‎ها و ایثارها و سخت كوشی‎ها و هیجانات روحى و بیم و امیدهاى ابراهیم و هاجر و اسماعیل در یكایك مناسك حج به گونه‏ای كه بدان اشاره خواهد رفت بازنگارى مى‏شود و در حقیقت، ابراهیم قهرمان توحید، در كل قالب مناسك حج و به توسط میلیون‎ها حاجى عاشق و شیدا هر ساله چهره‎پردازى مى‏شود و حیات مجدد مى‏یابد.

حج در یك مقیاس محدود و كوتاه‎مدت، نیز در كار آن است كه مسائل و مشكلات جامعه اسلامى را در روابط داخلى و خارجى در زمینه‏هاى گوناگون اجتماعى، اقتصادى، سیاسى مورد بحث و بررسى قرار دهد و براى مقابله با دشمنان سوگند خورده و دیرینه اسلام و مسلمین، طرح‎هایى بریزد و دست اندركاران اداره جوامع اسلامى و نیز صاحب نظران و متفكران و مصلحان و مورخان و جامعه شناسان و سیاستمداران و عالمان دینى و رهبران مذهبى از چهارسوى جهان در مراسم حج فراگرد هم آیند و در ضمن تجدید عقد اخوت اسلامى و تحكیم مراتب مودّت و محبت و آشنائى روز افزون به روحیات و اخلاقیات و آداب و مراسم و افكار و عقاید و نظرات و طرح‎ها و پیشنهادهاى گوناگون و با بحث و بررسى و مشاوره و مداقه به صورت دسته جمعى و هم آهنگ و با توجه به همه مقتضیات و تحولات عصر، راه‎حل‎هاى مناسب و جامع و مرتبط بیابند و در بازگشت به مراكز اصلى و وطن‎هاى خود، دست آوردهاى خود را از این سفر پربركت به اطلاع مردم خودشان برسانند و از دیگر مطلعان و صاحبنظران كه در كشورهاى مختلف اسلامى اقامت دارند و نیز مسلمانانی كه در سایر كشورهاى غیر اسلامى جهان پراكنده‏اند، نظرخواهى كنند و این پیوند و كسب اطلاع و مراوده و مطالعه و بررسى دسته جمعى را سازمان‎دهى كنند و براى آن نظم و ترتیب و سیاق شناخته شده و مقبول برقرار دارند ... تا بدین‏سان، هم روابط بین‏المللى اسلامى تقویت گردد و هم راه براى وحدت آینده و آرمانى جهان اسلام هموار شود.

کعبه

حج در عین حال و با حفظ همه این جهات معنوى و سیاسى و اجتماعى، یك زاویه دیگر نیز دارد و آن «رویه اقتصادى» حج است. حج در این دیدگاه یك بازار مكاره بین‏المللى اسلامى است. رشد اقتصادى كشورهاى اسلامى در گرو تبادل فرآورده‏هاى صنعتى و دست آوردهاى علمى و محصولات كشاورزى آنهاست. اگر هر كشور اسلامى، در داخل خود محبوس بماند و رشته مبادلات اقتصادیش با سایر كشورهاى اسلامى سست و گسسته گردد، یا عقب خواهد ماند و یا به صورت «قمر» یكى از قدرت‎هاى اقتصادى جهان درخواهد آمد. حج، در صورت فعلى، البته، از جنبه اقتصادى، آنگونه كه باید با آرمان اقتصادى اسلامى هم آهنگ نمى‏نماید و بیشتر نمایشگاه و فروشگاه و تجارتگاه كشورهاى غیر اسلامى است، اما این عارضه‏اى است مربوط به كل مشكلات سیاسى تاریخى موجود در جهان اسلام و ربطى به حج ندارد. حج، خود، یك باشگاه اقتصادى بین‏المللى اسلامى است كه بدون شك در تسریع رشد اقتصادى و خودكفائى صنعتى و علمى و كشاورزى دنیاى اسلام نقش قاطع و تعیین كننده دارد.

حج، از سوى دیگر نشان از ژرفاى تاریخ نورانى انبیا و اولیاى الهى دارد ... از آدم، نوح، ابراهیم، سلیمان، موسى، عیسى، محمد و اصحاب و آل محمد، در حج، تاریخ پرخاطره و مخاطره انبیاى الهى و اولیاى خدا بازسازى و بازنگارى مى‏شود. حج، در این نگرش بازنگارى تاریخ انبیا است.

و با همه آنچه گذشت، حج عملاً تجربه یك عمل بهداشتى درمانى براى تأمین سلامتى افراد است! چه بدون شك، مسافرتى این چنین متحرك و جاندار و با روح، علاوه بر آن كه بر اثر جوش و خروش و تحرك فراوان، بسیارى از سموم بدن را دفع مى‏كند و گردش خون را تنظیم مى‏كند و به فعالیت قلب و مغز و اعصاب كمك مى‏رساند، نشاط و روح و معناى حج كه حاجى را در یك فضاى معنوى سازنده و خلاق قرار مى‏دهد و صفاى جان و آرامش دل حاكم بر فضاى معطر حج، به تندرستى آدمى كمك مى‏كند. این نكته را همه كسانى كه به این سفر پاك و مطهر توفیق یافته‏اند تجربه كرده‏اند.

سخن كوتاه: حج هم «رهبانیت اسلام» است هم «قوام دین و دنیا»، هم «منافع» است، هم «ذكر خدا». هم «عبادت» است، هم «سیاست». هم «سیاحت» است، هم «زیارت». هم «اقتصاد» است، هم تندرستى. هم «فرد» است، هم «جامعه». هم «ماده» است، هم «معنا». هم «دنیا» ست، هم «آخرت»، مثل خود عالم، مثل خود آدم كه تركیبى دوگانه‏اند از جسم و روح و تن و جان!

و نكته اصلى شایان دقت و توجه این است كه اگر حاجى به «خود» نپردازد و از «خودبینى» رها نشود و به «تزكیه» و «تصفیه» همت نكند، و به رموز و اسرار «حج» دست نیابد و از «احرام» تا تقصیر و طواف نساء، خود را نپالاید و از لوث رذایل و پلیدی‎هاى اخلاقى و روحى پاكیزه نشود، به هیچ یك از مقاصد چندگانه حج دست نخواهد یافت.

حج را مى‏توان از یك دیدگاه گردهم‏آیى پاكان و نیكان، وارستگان معنویت‏گرا و از دنیا رستگان آخرت‏گرا بشمار آورد. اجتماعى به پاكى قدوسیان ملأ اعلى و فرشتگان عالم بالا، كه در «اشهر معلومات» بر گرد اولین خانه‏ای كه براى «همه مردم جهان» نهاده شده فرا گردهم آیند و اقیانوسى جوشان وخروشان پدید آرند كه هر فرد حاجى، قطره‏اى از این دریاست. در این گردهم‏آئى حاجیان از آن دم كه به نیت حج، از خانه و دیار و همه پیوندهاى دنیائى مى‏گسلند، تا آنگاه كه در میقات احرام برمى‏بندند، تا طواف، تا وقوف، تا رمى، تا ذبح ... همه جا و همه جا، خدا را مى‏جویند و در طلب وصال اویند.

نه در سیاست و نه در اقتصاد و نه در جبهه جهاد با دشمن و نه در اقتصاد و نه در تبادل افكار ...، در هیچ كدام، زیرا تا انسان بر دشمن درونى خود یعنى «نفس» كه در هر فرد انسانى به كار دشمنى با الله‏ و مظاهر الله‏ و راه مستقیم الله‏ مشغول است، پیروز نشود، پیروزى بر دشمن بیرونى یعنى تبلور و تجسم و تجمع همان نیروهاى ضد الهى كه در نفسانیت هر كدام از خود ماها نیز هست، پیروزى واقعى نیست، كه دشمن، از درون خودِ ما، سر برمى‏دارد. در حقیقت هر كدام از ما، در خود یك ستون پنجم از لشكر دشمن داریم! كه همان «خودپرستى» و نفسانیت «ما» و «من» ماست. اگر این ستون پنجم كه به تعبیر دقیق‏تر، ستاد فرماندهى اصلى دشمن است، نابود نشود، انسانیت، هیچگاه از شر دشمن رهایى نخواهد یافت.

غرض آن كه اهمیت دادن به جنبه والاى معنوى حج و تكیه بر زوایاى عرفانى و آخرت گرایانه و معانى و رموز و اشارات و سیر و سلوك مستتر در حج، نباید مانع از نگرش جامعه شناسانه، و سیاست‏گرایانه و جنبه‏هاى دنیایى و فواید سیاسى و اجتماعى حج باشد.

 

منبع:

مجله میقات حج، شماره 1 ، محمد جواد حجتى كرمانى .

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:09 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

میقات یا نقطه آغازین سیر الى اللّه‏

کعبه

«واتمّوا الحجّ والعمرة للّه‏.»(1)

گرچه همه ازمنه و تمامى امكنه، زمان و مكان هجرت به سوى پروردگار است، (اینما تولّوا فثمّ وجه اللّه‏)(2) لیكن نسیم فیوضات رحمانى و عطر عنایات ربّانى، بر اساس حكمت الهى، در مقاطع مكانى و فواصل زمانى خاصى وزیدن مى‏گیرد، (فى ایّام دهركم نفحات) و آنچه كه در چنین فرصتى ارزشمند است، همانا داشتن شامه الهى است (ألا فتعرّضوا لها) تا از آن نسیم رحمت جان به عطر طهارت معطر گشته و در سایه آن، تعالى روح و شكوفایى جان به ارمغان آید.

بارقه حج، از غمام رحمت حق در زمان خاص و از مكان ویژه‏اى جهیدن مى‏گیرد و تمام حج بر اساس رعایت چنین خصوصیتى است.

عن ابى عبدالله‏ علیه السلام: «من تمام الحج أن یحرم من المواقیت»(3) ؛ امام صادق علیه السلام فرمود: احرام از مكان‎هاى مخصوص كه (در اصطلاح حج) مواقیت نامیده مى‏شود از عواملى است كه حج بدان تمام مى‏شود و بدون آن، ناقص است.

 

اهمیت میقات و احكام آن

میقات از جمله مكان‎هایى است كه شعاع فیض ربّ، مستقیما آن را تحت پوشش گرفته، همانگونه كه ماه حج در عداد زمان‎هایى است كه گذرگاه خاص نسیم رحمانى است.

اما اراده الهى نسبت به میقات، كه در احكام آن تجلى یافته؛ عبارت از آن است كه بنده ابتدا به بریدن همه تعلّقات و جدا شدن از همه آنچه كه او را به مظاهر دنیایى توجه مى‏دهد، و حرام كردن هر چه غیر خداست، خود را به ربّ و مدبّر خویش نزدیك مى‏نماید، و سپس با نیّت و آهنگ حج، لباس احرام بر اندام مى‏پوشاند و با آن، بدی‎ها را از حریم وجود خود، دور مى‏دارد. آنگاه با سر دادن نداى «لبیك ...» دعوت الهى و اذان ابراهیمى را پاسخ مى‏دهد.

بررسى و تأمّل در مجموعه روایات این بابت؛ خصوصا روایت فوق، مشعر این معناست كه همه اوامر شرعى و نواهى الهى، داراى سرّى تكوینى و رازى وجودى هستند و البته هر یك در عرصه وجود، به مقدار هستى خود در جهان تشریع، مؤثرند.

این سه حكم الهى كه در میقات تحقق مى‏یابد و به نوبه خود از عالی‎ترین فرائض حج است، جایگاه رفیع و مكانت منیع میقات را مى‏نمایاند.

 

واژه میقات

واژه «میقات» كه جلوه‏اى از كلام الهى در تجلّى بالغ حق؛ قرآن پروردگاریست، نشانگر زمانى مخصوص و بیانگر مكانى ویژه است. میقات كه از ریشه لغوى «وقت» گرفته شده، در معانى و حقایق متعددى استعمال مى‏شود. این كلمه وقتى در كتب لغت مورد بررسى قرار مى‏گیرد، اینگونه بازگو مى‏گردد كه میقات در اصل «مِوْقات» بوده و واو به جهت مكسور بودنِ میم، به یاء مبدل شده و میقات گشته، و معناى لغوى آن مصدر وقت است؛ یعنى وقت داشتن.

اما مراد از «وقت داشتن» آن است كه به طور مسلّم «زمان» در یك عمل، نقش حتمى دارد و لزوما باید در یك مقطع زمانى خاص، فعل یا عملى صورت پذیرد؛ به عنوان مثال وقتى پروردگار عالم در قرآن مى‏فرماید: «ان الصلاة كانت على المؤمنین كتابا موقوتا»(4) به جهت آن است كه نماز ضرورتا در زمان خاصى تحقق خواهد یافت.

كاربرد واژه میقات در مكان، به خاطر قرابت مفهومى آن با زمان(5) و یا به جهت كاربرد استعاره‏اى آن در مكان، به معناى لزوم امرى در مكان مشخص است. بنابراین اگر كلمه میقات در مورد مسائل حج به كار مى‏رود؛ یعنى واجب است در مكان خاص عملى مثل احرام انجام پذیرد. همانطوری كه در خصوص نماز مى‏گوییم: واجب است در وقت مخصوص، نماز خوانده شود، و بدین بیان‏ معناى حدیثى كه وارد شده؛ «انه وقت لاهل المدینة ذاالحلیفة»(6) روشن است؛ یعنى براى اهل مدینه در میقات ذوالحلیفه، احرام واجب است.

بر این اساس، در جریان حضرت موسى علیه السلام تحقق وعده نیز در یك زمان خاص صورت پذیرفته، از این رو در آغاز فرمود: «و اذ واعدنا موسى»(7) و در پایان فرمود: «تم میقات ربه»(8) كه تحقق وعده الهى با كلیم الله‏، در زمان مخصوص تحقق یافت.

و همچنین اگر در قرآن آمده: «ان یوم الفصل كان میقاتا»(9) به معناى آن است كه محققا زمان فصل و جدایى حق از باطل در موعد و وقت خاص خود تحقق خواهد یافت. و همچنین اگر در كلام الهى (قرآن مجید) آمده كه فرمود: «یسئلونك عن الأهلة قل هى مواقیت للناس و الحج»(10)؛ یعنى نقش هلال‎ها در تشخیص اوقات است، به خصوص زمان‎هایى كه به جهت ضرورت، فعلى مثل حج در آن صورت مى‏پذیرد.(11)

 

تمام حج در رعایت میقات

در مجموع، آنچه مى‏توان به عنوان محصول این بحث بیان كرد، آن است كه میقات در فرهنگ حج، به مكانى گفته مى‏شود كه انجام فعل، مثل احرام، در آن مكان مشخص، ضرورت دارد. یا تحقق وعده الهى، براى گام نهادن در بارگاه ربوبى، ضرورتا از آن مكان آغاز مى‏گردد. و همانطوری كه قبل و بُعد زمانى در ماه حج مُخِلّ به حقیقت و عبادت حج است، همچنین قبل و بعد مكانى نیز اخلال به مناسك حج وارد مى‏سازد، و بدون توجه به آن، هرگز حج به تمام نخواهد رسید.

اراده الهى نسبت به میقات، كه در احكام آن تجلى یافته؛ عبارت از آن است كه بنده ابتدا به بریدن همه تعلّقات و جدا شدن از همه آنچه كه او را به مظاهر دنیایى توجه مى‏دهد، و حرام كردن هر چه غیر خداست، خود را به ربّ و مدبّر خویش نزدیك مى‏نماید، و سپس با نیّت و آهنگ حج، لباس احرام بر اندام مى‏پوشاند و با آن، بدی‎ها را از حریم وجود خود، دور مى‏دارد. آنگاه با سر دادن نداى «لبیك ...» دعوت الهى و اذان ابراهیمى را پاسخ مى‏دهد.

امام صادق علیه السلام می‎فرماید: «اعلم ان من تمام الحج و العمرة ان تحرم من المواقیت التى وقتها رسول الله‏ صلی الله علیه و آله  لا تتجاوزها الا و أنت محرم»(12) ؛ آگاه باش، از امورى كه حج به وسیله آن تمام مى‏شود، آن است كه، از مواقیتى كه رسول خدا تعیین فرمودند، مُحرم شوید، و هرگز از مواقیت نگذرید، مگر این كه در حال احرام باشید.»

همچنین در بیانى از امام رضا علیه السلام وارد است، كه حضرتش فرمود: «ولا یجوز الاحرام دون المیقات، كما قال الله‏ ـ عزّوجلّ ـ و اتموا الحج و العمرة لله‏»(13) ؛ «احرام بستن قبل از میقات، جایز نیست، همانطوری كه خداوند عزّوجل فرمود: حج و عمره را به تمام برسانید.»

مراد حضرت از شاهد آوردن آیه شریفه، آن است كه: احرام بستن از گذرگاه میقات از عوامل تمامیّت حج و عمره محسوب مى‏شود.

از امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است كه فرمود: «من احرم بالحج فى غیر شهر الحج فلا حج له و من احرم دون المیقات فلا احرام له»(14)؛ «كسى كه در غیر ماه حج مُحرم شود، در حقیقت حجى براى او نیست، و همچنین كسى كه قبل از میقات مُحرم شود اصلاً احرام نبسته است.» زیرا همانطوری كه احرام از میقات، از عوامل تمامیّت حج محسوب مى‏شود، از اركان احرام نیز خواهد بود و بدون آن اصلاً احرام تحقق نمى‏یابد.

بنابر این اگر حكم الهى و سنت نبوى در امر حج بر آنست كه میقات مكانى است كه احرام از آن مكان صورت پذیرد. اگر از آن تخطى گردد و احرام در مكانى قبل از میقات یا بعد از آن بسته شود، همانند آن است كه مسافر در سفر، نماز را چهار ركعتى بجا آورد، كه این مطلب از سخن امام صادق علیه السلام استفاده مى‏شود.

ابن فضّال كه از روات مى‏باشد از امام صادق علیه السلام اینگونه روایت مى‏كند:

«دخلت الى ابى‏ عبدالله‏ علیه السلام و انا متغیر اللون، فقال: من أین احرمت؟ قلت: من موضع كذا و كذا لیس من المواقیت المعروفة قال: رب طالب خیر تذل قدمه ثم قال: أیسرّك انك صلّیت الظهر فى السفر اربعا؟ قلت: لا، قال: فهو ذلك.»(15)

کعبه

ابن فضّال مى‏گوید: «خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم در حالى كه رنگ چهره‏ام تغییر كرده بود، حضرت از من سؤال فرمودند: از كجا مُحرم شدید؟ گفتم: از فلان جا (محلى كه از مواقیت معروف نبود) حضرت فرمود: طالبان خیر فراوانى هستند كه لغزشگاه‎هایى براى آن‏ها وجود دارد. سپس فرمود: آیا ممكن و صحیح است كه تو در مسافرت نماز ظهر را چهار ركعتى بجا آورى؟ گفتم: نه، هرگز. فرمود: احرام بستن در غیر مواقیت، مثل نماز چهار ركعتى در سفر است كه هر دو موجب بطلان یا نقص مى‏گردد.»

تا كنون دو مسأله به طور اجمال مطرح شد:

1 ـ موقعیّت میقات و عظمت آن

2 ـ احكام ثلاثه (نیت، احرام و تلبیه) كه براى معتمر یا انسان حج گزار، در مكان میقات واجب است.

این كه احكام نورانى؛ همچون نیت، احرام و تلبیه، در امكنه‏اى كه از آن به مواقیت یاد مى‏شود واجب شده، بیانگر راز عمیق و سرانیق حقیقت میقات است.

 

نقش تلبیه

به عنوان نمونه توجه به این نكته كه تلبیة الاحرام حج، نقش همگون با تكبیرة الاحرام نماز دارد، و همانطورى كه مصلّى، زمانى مى‏تواند با پروردگارش مناجات كند (المصلى یناجى ربّه) كه از آستانه تكبیرة الاحرام بگذرد، در حج نیز زمانى انسان به لقاى حق بار مى‏یابد كه از درگاه تلبیةُ الاحرام بگذرد. و این معنا جز در میقات (غیر از موارد استثنائى) امكان پذیر نیست. این مسأله خود نشانگر بخشى از عظمت و موقعیت والاى میقات است.

 

سرّ میقات از لسان امام سجاد علیه السلام

تحقیقا اهل ذكر و رازدانان جهان هستى، سرّ این حقیقت را به خوبى آگاهند، بلكه خود سرّ این حقائقند. آن چنان كه امام سجاد علیه السلام فرمود: «انا ابن زمزم و صفا، انا ابن مكة و منى.»(16) از اینرو با بهره‏گیرى از بیان معصوم اشارتى براى راهیابى به سرّ مسأله میقات مناسب مى‏نمایاند. و آن این كه بطور كلى حقیقت قرآن یك مرتبه عالى و عظیم دارد، (انّه فى ام الكتاب لدینا لعلىٌ حكیمٌ)(17) قرآن در جایگاه اصلى، در نزد ما داراى رفعت مكانت و حكمت است. و همین حقیقت عالى و حكمت، با تمامى جامعیّتش تنزّل كرده، كه از آن جمله حج با تمام شؤونش مى‏باشد، و میقات نیز یكى از جلوه‏هاى بارز حج است كه بدون شك داراى سرّ، بلكه اسرارى است؛ زیرا اقتضاى تنزّل و تجلّى، همانا وجود یك حقیقت برتر به عنوان باطن و سر، و یك امر نازل شده كه ظاهر و آشكار است، مى‏باشد.

 

میقات و معراج رسول اكرم

در اینجا به نكته‏اى كه از امام صادق علیه السلام راجع به باطن میقات ایراد گردیده، اشاره خواهیم نمود. راوى از حضرت سؤال مى‏كند:

«قلت لأبى‏ عبدالله‏ علیه السلام: لأىّ علّة احرم رسول الله‏ من الشجرة و لم یحرم من موضع دونه؟ قال: لأنّه لما أُسرى به الى السّماء و صار بحذاء الشجرة و كانت الملائكة تأتى الى البیت المعمور بحذاء المواضع التى هى مواقیت سوى الشجرة، فلما كانت الموضع الذى بحذاء الشجرة نودى یا محمد! قال: لبّیك، قال: ألم اجدك یتیما فآویت و وجدتك ضالاًّ فهدیت؟ قال النبى: انّ الحمد و النعمة لك و الملك، لا شریك لك لبیك، فلذلك احرم من الشجرة، دون المواضع كلها.»(18)

حضرت صادق علیه السلام در مقام پاسخ به این سؤال كه چرا رسول اكرم صلی الله علیه و آله از شجره احرام بست، و مكان دیگرى براى این امر انتخاب نفرمود، اینگونه توضیح داد: علّت این امر و راز چنین حقیقتى عبارت از این است كه رسول اكرم در حركت سماوى و سیر الهى معراج خود، به جایى رسیدند كه محاذى آن شجره است، و از طرف دیگر هم فرشته‏هاى آسمان تا بیت المعمور (به استقبال رسول اكرم) آمده بودند، و به محاذات با مواقیت متعددى غیر از شجره، قرار گرفته بودند. وقتى رسول اكرم در محاذات شجره قرار گرفتند، هاتف غیبى ندایى آسمانى سر داد و حضرتش را مخاطب ساخت:

امام صادق علیه السلام فرمود: احرام از مكان‎هاى مخصوص كه (در اصطلاح حج) مواقیت نامیده مى‏شود از عواملى است كه حج بدان تمام مى‏شود و بدون آن، ناقص است.

«آیا اینگونه نبوده است كه قبلاً یتیم بودى و پروردگارت به تو پناه داد؟ و آیا اینگونه نبود كه گمراه (گمشده) بودى و با هدایت الهى مستقیم گشتى؟ اینجا بود كه در همان مكانِ شجره، رسول اكرم تلبیه معروف را در پیشگاه ربوبى ایراد نمود و اینگونه عرضه داشت: «انّ الحمد و النعمة لك و الملك لا شریك لك لبیك.»

این امر مبناى حركت از بیت المعمور بوده است، كه اسوه حركت از شجره میقات گشته و بر این اساس است كه رسول اكرم احرام را فقط از آن مقطع آغاز كرد.

بررسى و تأمّل در مجموعه روایات این بابت؛ خصوصا روایت فوق، مشعر این معناست كه همه اوامر شرعى و نواهى الهى، داراى سرّى تكوینى و رازى وجودى هستند و البته هر یك در عرصه وجود، به مقدار هستى خود در جهان تشریع، مؤثرند.

همانطورى كه آب در نظام هستى، درخت در عالم وجود و جماد در نشأه خارج، داراى بخشى از واقعیّت هستند و هر یك در عین حال كه ضرورى‏اند، اما عهده‏دار امرى مستقل هستند كه به اندازه اثر وجودى و نقش شایسته آنها تأثیر دارند. در نظام تشریع نیز مسأله به همین گونه است، با این تفاوت كه یكى در آسایش تن و دیگرى در فزایش جان، مؤثّر است. یكى راه را براى رسیدن به حیات فانى و دیگرى طریق را براى نیل به زندگى باقى آبادان مى‏سازند.

بر این مبنا تمامى شؤوناتى كه در شریعت مقرّر شده، هر یك به منظور تكمیل سعادت و تتمیم هدایت تنظیم شده، و لذا، امرش، نهی‎اش، حركتش، وقوفش، آغازش، انجامش، همه و همه بر مبناى همان هدایت كامله الهى صورت مى‏پذیرد.

و لذا اگر در جریان میقات، اینگونه آمده كه حاجى لزوما باید از مكان‎هاى خاص، به نام «مواقیت» سفر الى الله‏ خود را آغاز كند. گویاى سرّى لاهوتى و رازى الهى است.

و تا انسان، سالك كوى دوست نباشد و سیر عاشقانه خود را به سوى معراج الهى آغاز نكند، هرگز نه استقبال ملائك را و نه محل توقف آنها كه محاذات با مواقیت حج است مشاهده نخواهد كرد.

و همانطورى كه در معراج نبوى هر قدمى كه حضرت مى‏زد مرحله‏اى از كمال در مقابل دیدگان رسول خاتم روشن مى‏شد، در سفر حج نیز تنها زمانى كه از میقات به قصد حج احرام بسته شود، ابواب كمال مفتوح و فیض حق مكشوف مى‏گردد. از اینجا به آن قانون حاكم در نظام هستى كه هر ظاهرى را باطنى و شریعت را حقیقت است مى‏رسیم، كه البته نردبان وصول و سكوى عروج همانا عمل به شریعت است تا نیل به حقیقت دست دهد.

نكته‏اى كه قابل دقّت است این كه، گرچه روایت فوق، سرّ احرام از مسجد شجره را بیان كرده، لیكن مسجد شجره به عنوان یكى از مواقیت مورد نظر است نه تنها به عنوان یك مكان مقدس. و لذا به لحاظ سرّ و باطن داشتن همه مواقیت دیگر نیز در حكم مسجد شجره مى‏باشند. و فرشتگان به استقبال بندگانى كه قاصد بیت الهى هستند، تا محل مواقیت پیش آمدند؛ یعنى از آن نقطه‏اى كه حركت و سیر الهى آغاز مى‏شود، و با اولین قدمى كه حاجى در كوى دوست مى‏نهد و لحظه‏اى كه لباس احرام بر تن مى‏كند، حضور ملائك و همراهى فرشتگان آسمان با خود را احساس مى‏كند.

با این بینش، نه تنها مواقیت، امكنه‏اى مقدس و مورد نظر الهى هستند بلكه مصاحبت و همراهى ملائك براى انسانى كه رهسپار كوى ولا و پویاى سوى صفا است، از آن مكان خواهد بود.

البته روشن است استقبال ملائك جهت صورى و تشریفاتى نخواهد داشت، بلكه ضمن تجلیل از قاصد بیت عتیق و سالك طریق حبیب، همراهى، راهنمایى و مساعدت در این سیر الهى ضرورى مى‏نماید. و تنها انسانى مى‏تواند وظایف و مناسك حج را آنگونه كه شایسته حق است انجام دهد، كه اعوان و یارانى آسمانى، او را همراهى كنند.

صاحب وسائل در جلد پنجم كتاب شریف خود در باب اوّل مواقیت، سیزده روایت ذكر كرده كه بیانگر امكنه‏اى است كه لزوما نوع حجاج سراسر گیتى از آن مى‏گذرند و از آن نقطه محرم مى‏گردند و البته حكم ظاهرى و باطنى همه آنها واحد است. فقط به اقتضاى عالم طبیعت تعدّد و كثرت پذیرفته است؛ به عنوان نمونه، به یكى از آن روایات پرداخته و تذكر بدان را در این مقاله سودمند مى‏دانیم.

قال ابوعبدالله‏ علیه السلام: «ان رسول الله‏ صلی الله علیه و آله وقّتَ لأهل المدینة ذاالحلیفة و وقت لاهل المغرب الجحفة و هى عندنا مكتوبة مهیعة و وقت لأهل الیمن یلملم و وقت لاهل الطائف قرن المنازل و وقت لأهل النجد العقیق.»(19)

امام صادق علیه السلام از رسول اكرم صلی الله علیه و آله نقل مى‏كند كه: «حضرت براى اهل مدینه مكانى به نام ذاالحلیفه را به عنوان میقات، و براى اهل مغرب جحفه را ـ كه اكنون در نزد ما به عنوان مهیعه شناخته شده ـ و براى اهل یمن یلملم را و براى اهل طائف قرن المنازل را و براى اهل نجد، عقیق را معرّفى فرموده است.»

امید است توفیق ولىّ توفیق، رفیق و صحبت مصاحبان كریم و فرشتگان رحیم براى همه حجاج فراهم گردد و ضمن عمل به ظواهر و انجام مناسك بهره وافى را از باطن و اسرار حج برده و راه را براى تعالى هموار سازیم.

 

پى‎نوشت‎ها:

1ـ بقره: 196

2ـ بقره: 115

3 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص492

4 ـ نساء: 103

5 ـ لسان العرب، ج2، ص107

6 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص492

7 ـ بقره: 51

8 ـ اعراف: 142

9 ـ نبأ: 17

10 ـ بقره: 189

11 ـ نكته‏اى كه علامه شعرانى ـ ره ـ در كتاب شریف نثر طوبى در مقام تفسیر آیه مى‏فرمایند: این است كه شناخت كارهاى دینى و دنیوى از طریق ماه‎هاى قمرى، به جهت وجود «اهله»، به مراتب آسان‎تر از شناخت اوقات از طریق ماه‎هاى شمسى است. نثر طوبى؛ ج2، ص 518

12 ـ بحارالانوار، ج99، ص 128، ح 13

13 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص 515

14 ـ جامع احادیث شیعه، ج10، ص513

15 ـ بحارالانوار، ج99، ص130، ح18

16 ـ خطبه حضرت سجاد علیه السلام در شام.

17 ـ زخرف: 4

18 ـ بحارالانوار، ج99، ص 128، ح12

19 ـ وسائل الشیعه، ج 5، ابواب مواقیت، باب 1، ح 1 .

 

منبع:

مجله میقات حج، شماره 11 ، مرتضى جوادى آملى

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:10 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

رمز و راز حج

کعبه

سال‏ها و قرن‏هاست كه اندیشه‏ها، زبان‏ها و قلم‏هاى بسیارى، به تلاش براى شناختِ «اسرار حج» و فلسفه احكام و عبادات، پرداخته و از این رهگذر، تألیفات ارزشمند و گرانقدرى پدید آمده و فرهنگِ مكتوب دینى را غنى ساخته است.

كتاب «فلسفة ‏الحج فى‏الاسلام» كه به قلم «شیخ حسن طراد» از محققان خوش‏ذوق و علماى شیعى در لبنان است، یكى از این آثار است. این اثر در سال 1418 ق . در 236 صفحه، از سوى انتشارات «دارالزهرا» در بیروت منتشر شده است.

خوشحالیم كه ضمن معرفى این كتاب به خوانندگان گرامىِ «میقات حج»، فشرده‏اى از مباحث آن و دیدگاه‏هاى نویسنده را تقدیم كنیم.

 

اسرار حج

عبادت، فلسفه آفرینش انسان است و اگر با شرایط و آدابش انجام شود، رابطه ایمانى و عبودیت انسان با خدا را تحكیم مى‏بخشد. نتیجه مثبت عبادت همان «تقوا» است كه روح و قلب عبادت است و عبادت بى‏تقوا، پیكرى بى‏جان است.

همه عبادت‏ها از جمله حج، از همین رمز و راز برخوردارند و با تأمین روحیه تعبد و تسلیم، سیر انسان را هماهنگ با مجموعه هستى در مسیر هدف خلقت و كمال وجود، تنظیم مى‏كنند.

براى روشن شدن این هدف و بهره نهفته در حج، باید در برابر یكایك برنامه حج درنگ و تأمّل داشت.

 

اخلاص

پیش از پرداختن به رموز و اسرار و فواید هر یك از اعمال این عبادت مقدّس، باید از مهم‏ترین ركن آن یاد كرد كه درستىِ عمل و پذیرش این عبادت و رسیدن به هدف، به آن بسته است، یعنى «اخلاص» كه در همه عبادت‏ها شرط نخستین است.

طواف، علاوه بر چرخش اختیارى بر گرد كعبه، هماهنگى با چرخش تكوینى همه موجودات بر گرد محور و مركزى است كه خداوند قرار داده است و از سه جزء اتم (پروتون، الكترون و نوترون) پروتون محور است و آن دو جزء دیگر بر گرد آن مى‏چرخند. انسان نیز جزئى از این هستى است و جسم او از اجزاى مادّى تركیب شده كه حركتى طواف‏گونه بر گرد مركز خویش دارند.

آن ‏چه زمینه‏ساز فراهم آوردن این عنصر اساسى است، اهمیت دادن به نقش آن در درستى عبادت و برخوردارى انسان از ثواب است. باید كمى به خود نگریست و انگیزه‏هاى درونى را ارزیابى كرد و آن را از هر انگیزه غیرالهى پیراسته ساخت و همانگونه كه آلودگى جامه، مانع صحّت نماز است، باید آلودگى نیّت را هم مانع صحّت و پذیرش نماز و هر عبادت دیگر دانست و با نیّت پاك، به عبادت پرداخت و به رضاى الهى رسید. هم آیات قرآن به این اخلاص در عبادت فرمان داده است، هم توصیه اكید رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه‏ و‏ آله و امامان معصوم علیهم‏السلام است. بالاترین انگیزه عبادت هم «حبّ الهى» است كه به فرموده حضرت على علیه‏السلام عبادت آزادگان است و برتر از عبادتى است كه به قصد رسیدن به بهشت و ثواب یا به انگیزه گریز از عذاب دوزخ انجام مى‏شود. براى رسیدن به اخلاص نیز، از جمله باید با راه‏ها و روش‏هایى آشنا شد كه ابلیس از آن‏ها وارد مى‏شود و بهره مى‏گیرد و عبادت را تباه مى‏سازد، مثل ایجاد تردید در اصل خداى متعال، یا ارزش و جایگاه دین و نقش آن در مدیریت جامعه، یا جاودانگى تعالیم اسلام و قدرت‏داشتن بر پاسخگویى به نیازهاى روز. اگر از این راه‏ها نتوانست، حسنات او را از راه دیگرى مى‏سوزاند و خاكستر مى‏سازد، راه آلوده‏ساختن به گناهان، یا آمیختن نیت به ریا و خودنمایى.

 

پاكى مال

گام دیگر پس از پاك‏سازى درون از ریا و عوامل عمل‏سوز، پاك‏سازى مال از حقوق شرعى است و بدون آن نماز و عبادات و حج انسان تباه مى‏شود. حاجى كه بخواهد با مال و ثروتى كه حقوق دیگران به آن تعلّق گرفته، هزینه سفر حج و تهیه جامه احرام و قربانى و ... را بپردازد، نماز و طواف و حجّش باطل مى‏شود و از قربانى حرام بهره‏اى نمى‏برد و از مسیر طاعت و بندگى كه جوهره حج و عبادات دیگر است، دور مى‏شود.

اهتمام به اداى این حقوق لازم است و سهل‏انگارى در پرداخت خمس و حقوق واجب مالى و امروز و فردا كردن، حاجى را در پرتگاه این تباهى عمل و عبادت قرار مى‏دهد و نوعى بى‏توجهى به سپاس نعمت‏هاى الهى به‏شمار مى‏رود.

 

همسفر خوب

حج، علاوه بر آن‏ كه عبادت است، یك سفر و كوچ هم محسوب مى‏شود. نقش همسفر و همراه در موفقیت‏آمیز بودن سفر را نمى‏توان انكار كرد، به‏ خصوص اگر این همسفر، عهده‏دار كارهاى كاروان و مدیریت حج زائران باشد. همسفر خوب كسى است كه این ویژگى‏ها را داشته باشد: دین‏شناسى و آگاهى از مسائل شرعى، راستگو و درست‏كردار و امین بودن، صبورى و داشتن سعه صدر و ظرفیت و تحمّل.

برترین و كارآمدترین همسفر و همراه انسان «خدا» است كه مى‏تواند پیوسته تكیه‏گاه و همدم و مونس انسان قرار گیرد و ضعف انسان را به قدرت خویش جبران كند و در مشكلات، هراس زائر را به ایمنى تبدیل سازد و او را تقویت روحى و ایمانى كند. «دعا» كلید ارتباط با این همدم دایمى است و انس با او، انسان را از احساس تنهایى نجات مى‏دهد.

کعبه

 

حج، كوچ فكرى و روحى

عبادت، براى رساندن انسان به ارزش‏هاى برتر معنوى و گسستن از وابستگى‏هاى مادّى است. روح، كششى به ‏سوى بالا و افق‏هاى متعالى دارد و عبادت، زمینه‏ساز این ارتقاى روحى است و سبك‏بالى روح، در سایه پرستش فراهم مى‏آید. نمازهاى روزانه، مثل شستشوى پنج نوبت در آب كه بدن را پاك مى‏كند، پاك‏ساز روح از آلایش‏هاى گناهان است. حج نیز با آن‏كه در سراسر عمر یك بار واجب است، همین نقش را ایفا مى‏كند و ویژگى‏ها و كیفیتى كه در این عبادت نهفته، آن ‏را امتیاز مى‏بخشد و رنج‏هاى سفر و تنگناهاى انجام اعمال، پالاینده روح و بیدارگر فكر است. «عامل كیفى» حج، جبرانِ «عامل كمّى» را بر عهده دارد و حج را به مثابه حضور در یك میدان نبرد مى‏سازد. از این رو اثربخش‏تر و كارسازتر است.

در این فریضه، هم حركت جسمى است هم فكرى، هم تلاش بدنى است هم تكاپوى روحى، و جان آدمى با این دوبال در آسمان فضیلت و معنویت به طیران مى‏آید. در سایه حركت فكرى ‏است كه انسان به فلسفه آفرینش و رمز عبودیت و بندگى خویش نزدیك‏تر مى‏شود و به منافع برتر از سود مادّى مى‏اندیشد و «راه آخرت» را مى‏پیماید و از دوراهىِ تقوا و عصیان، راه تقوا و طاعت را برمى‏گزیند. این كوچ معنوى براى یك مسلمان بسیار سودمند است. در كنار آن تحرّك جسمى هم وجود دارد و ناگفته پیداست كه هر حركت جسمى، مسبوق به حركت فكرى و رسیدن به مرحله عزم و اقدام است. مجموعه این برنامه‏ها «ملكه عبودیت» را براى انسان فراهم و روح بندگى را تقویت مى‏كند.

بازگشت آثار و نتایج حج، به خودِ حاجى است و ثمراتش در زندگى خود او متجلّى مى‏شود. قرآن هم فرموده است كه از قربانى شما، گوشت و خونى به خدا نمى‏رسد، بلكه تقواى شما به خدا مى‏رسد(1) و این اشاره به بهره‏ورى خود انسان از عبادات خویش است و آن‏كه سود مى‏برد، خود اوست نه خدا. باز هم قرآن، ثمره حضور در عرصه مهم و گسترده حج را مشاهده منافع خویش معرفى مى‏كند ... یَأْتِینَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ * لِیَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ ... .(2)

هدف از طواف، عمیق‏تر و وسیع‏تر از آن است كه یاد شد. هدف، الزام كامل و انضباط دقیق و هماهنگى با اراده تشریع خداوند است كه در همه زندگى لازم است و «طواف»، ترجمانى از آن تعهّد است.

این ‏كه اسرار و فواید حج چیست، نیاز به توضیح و تبیین دارد. از احرام گرفته تا طواف و نماز و قربانى و وقوف و ... همه حكمت‏ها و اسرارى دارد كه باید آن‏ها را شناخت و شناساند. مؤمنان راستین باور آگاهانه دارند كه خداوند، سرچشمه خیر و نیكى است و از رهگذر تشریع این‏گونه عبادت‏ها هم قصدى جز خیر رساندن به بندگان ندارد. پس باید خیرهاى نهفته در این شعائر و عبادات را فهمید. توجّه به این حكمت‏ها و فلسفه‏ها ریشه در دین ما دارد. امام صادق علیه‏السلام در «توحید مفضّل» به تبیین این‏گونه معارف پرداخته است، كتاب «علل‏الشرایع» مرحوم صدوق، بر اساس همین هدف تدوین شده است. علماى بسیارى هم به نگارش كتاب‏هایى در فلسفه عبادات پرداخته‏اند.

شناخت این حكمت‏ها، ایمان را راسخ‏تر و معرفت را ریشه‏دارتر مى‏سازد.

 

حكمت احرام

نخستین گام حج یا عمره، «احرام» است. چرا احرام؟ و چرا از میقاتى معیّن؟

این‏كه كیفیت انجام حج، مقیّد به قیود و آدابى است، درسى تربیتى در مسیر عبادت، خضوع و تسلیم در آستان خداوند است. حتى اگر راز آن را ندانیم، خود این فرمان و لزوم اطاعت آن، سازندگى دارد و گردن نهادن به حكم خداى حكیم، نشانه پذیرش و ایمان عمیق است. در قرآن نیز تن دادن به داورى خدا و چون و چرا كردن در آن‏چه فرمان اوست، دلیل ایمان راستین است.(3)

به هرحال، حكمت احرام آن است كه وقتى زائر به میقات مى‏رسد، در ذهن خویش صورت اقدام براى ورود به حرم الهى و مراعات محرّمات و حرمت نهادن به اوامر خدا را ترسیم كند و همه اعمال را با همین نیت و ذهنیت انجام دهد. براى این‏كه احساس در جان زائر اثر عمیق بگذارد، خواسته شده كه وضع ظاهرى خویش را كه نمودار شؤون دنیوى و حالت اهل دنیاست تغییر دهد و لباس آخرت بپوشد و شبیه آنان گردد كه با مرگ، به آخرت قدم مى‏گذارند و از جامه‏هاى دنیوى عریان مى‏شوند. این حالت، خشوع او در پیشگاه خدا و قطع وابستگى به جلوه‏هاى دنیوى را در پى دارد. بر زبان آوردن ذكر «لبّیك»، بیانگر آمادگى روحى براى پذیرش هر ندا و فرمانى است كه تكلیفى شرعى را در بر دارد، چه امر باشد چه نهى.

فریضه‏هایى چون روزه، نماز، خمس، زكات و جهاد، با همه مفاهیمش، به نحوى در دل حج نهفته است و احرام، آغاز پایبندى به انجام فرمان نسبت به «امساك»هایى است كه در طول حج خواهد داشت. مشقّت‏هاى حج و نماز طواف و قربانى و... همان رهاوردها را دارد كه عبادات یادشده داراست.

احرام، محرِم را با دیگران همسان مى‏سازد و امتیازات و مرزهاى تشخّص و نمودهاى برترى را از میان برمى‏دارد و همگان را یكسان در پیشگاه خدا به تكرار شعار واحد مى‏كشاند: «لَبَّیْكَ اللّهُمَّ لَبَّیْك...»

 

حج و درس تواضع

نقش حج، تربیت بر اساس تواضع و خاكسارى و لغو امتیازات اجتماعى است. خدا خواسته از نظر امكانات مادّى ظاهرى، همه در پایین‏ترین سطح باشند تا تنظیم امور جامعه، آسان‏تر شود. این آموزه، از خلال تجرّد از لباس‏هاى دوخته و علائم تشخّص‏آفرین به‏ دست مى‏آید تا از این رهگذر به امتیاز معنوى «تقوا» نائل آیند و شكل و ظواهر را معیار برترى ندانند.

حج به ‏راحتى این اثر روحى را در انسان پدید مى‏آورد و او را به «مكارم اخلاق» كه هدف بعثت پیامبر اسلام است نزدیك‏تر مى‏سازد.

 

حج و پارسایى

دلبسته نبودن به دنیا و زهد ورزیدن، از مكارم اخلاق است و یكى از درس‏هاى تربیتى حج همین است. از نخستین لحظات تصمیم گرفتن براى حج، مشقّت‏ها، رنج‏هاى‏ جانكاهِ‏ راه‏ و اعمال و ازدحام مطاف و صحنه رمى جمرات و شداید وادى منا به ذهن انسان مى‏آید و شبحى از مرگ ترسیم مى‏شود. این تصوّرات، یادآور آن است كه وى در این دنیا نزد خویشان و دوستان مهمان است و جایگاه ابدى جاى دیگرى‏ است‏كه آن‏جا دستاورد عمل ‏دنیوى‏خود را مشاهده خواهد كرد و یا به بهشت یا دوزخ خواهد رفت. به این سبب، وابستگى به دنیا كمتر و توجه به آخرت بیشتر مى‏شود. احساس مى‏كند كه تحت مراقبت الهى و در پیشگاه او قرار دارد و حالتى بین خوف و رجا در وى پدید مى‏آید.

دستورالعمل‏ها و امر و نهى‏هاى حج و محرّمات بسیار كه باید مراقب آن‏ها باشد، حالتى از بیدارى و مواظبت و پرواپیشگى در وى ایجاد مى‏كند، تا پس از درآمدن از احرام نیز، این كنترل‏هاى دقیق را بر اعمال و حالات خویش داشته باشد.

 

حج و امنیت

از درس‏هاى تربیتى حج، ایجاد فضاى امن و آرام و گسترش آن نسبت به همه‏ كس و همه ‏چیز است. حتّى غیرمسلمان از رفتار حاجى در آرامش است. آزار او حتى به حیوانات و مركب سوارى خویش هم نمى‏رسد. گیاهان و درختان و حشرات هم در مقطعى از اعمال، احساس امنیت مى‏كنند.

حج، صفت بردبارى و تحمّل و سلم و پرهیز از آزار و جفا به موجودات دیگر را در انسان به ودیعت مى‏گذارد. اگر به این خصلت، آگاهانه بنگرد، آن را به مثابه صفتى شایسته در طول زندگى تلقّى مى‏كند و در رفتار اجتماعى او جز سلم و صلح نخواهد بود و این‏گونه به قرب و رضاى الهى نزدیك‏تر مى‏شود و تا حدّى رشد مى‏كند كه بدى را با خوبى پاسخ مى‏دهد و خشم خود را فروخورده، از دیگران درمى‏گذرد و با رشته محبّت و احسان، دل‏ها را شكار خویش مى‏سازد.(4)

خداى متعال، چهارماه حرام (ذى‏قعده، ذى‏حجه، محرم و رجب) را براى همین هدف قرار داده كه صلحى فراگیر در همه‏جا و همیشه پدید آید، نه ‏تنها در حرم و در حال احرام. مراعات این برنامه‏ها پس از بازگشت هم در رفتار و سلوك حاجى اثر مى‏گذارد و او را به بركات صلح و امنیت واقف مى‏سازد.

 

حج و پاى‏بندى به آداب

احكام دین و آداب و سنن شرع، وقتى در رفتار یك مسلمان جلوه كند، ارزش آن روشن مى‏شود. در سایه حج، تعهّد به این آداب، در روح و رفتار زائر رسوخ مى‏كند، از دروغ و ناسزا و استهزا و حرام‏هاى زبانى پرهیز مى‏كند، از جدال بیهوده چشم مى‏پوشد و زبان را به خیر و ذكر و دعا عادت مى‏دهد. قرار گرفتن در بوته «ادب اسلامى» و گداخته شدن در كوره «اخلاق قرآنى» او را چنان مى‏سازد كه پس از خروج از احرام و در خارج حرم و بعد از بازگشت به میهن نیز، مقیّد به این آداب باشد. البته همه این‏ها وقتى است كه آگاهانه اعمال حج را انجام دهد و فلسفه و عمقِ «احرام» را دریابد.

 

حكمت طواف

انجام این تكلیف با كیفیت خاصّ و تعداد معین، نشان‏دهنده ‏مراعات پاى‏بندى به ‏احكام الهى و تعبّد در پیشگاه خداست. وقتى طواف به‏ صورت خاص انجام مى‏گیرد، بى‏آن ‏كه زائر، سرّ آن را بداند و تنها به خاطر اطاعت فرمان خدا و انجام تكلیف الهى و با باورداشت نسبت به حكمت آسمانى آن انجام مى‏دهد، روح تعبّد و جوهره عبودیت تقویت مى‏شود.

هرچه تشریع دینى پیچیده‏تر و رمز آلوده‏تر باشد كه فلسفه تفصیلى آن را ندانیم، در تربیت بُعد تعبّد و تسلیم مؤثرتر است و اگر در آیات و روایات، برخى حكمت‏هاى احكام بیان شده، جهت تأكید بر وجود حكمت در احكام خداست، مثل آیاتى كه روزه را براى پیدایش تقوا و نماز را بازدارنده از فحشا و منكر و زكات را براى پاك‏سازى جان‏ها و جهاد را براى دفع مفسدین و حج را براى مشاهده منافع و عامل یاد خدا مى‏داند. حضرت زهرا علیهاالسلام نیز در خطبه معروف خویش به فلسفه تشریع و برخى از احكام الهى اشاره كرده است (فَجَعَلَ الاْءیمانَ تَطْهِیراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ ...) .

در روایتى از حضرت رضا علیه‏السلام آمده است: فرشتگانى كه به خلقت آدم اعتراض داشتند، پشیمان شدند و به عرش الهى پناه بردند و استغفار كردند. خدا دوست داشت بندگان نیز این‏گونه پرستش كنند. در آسمان چهارم خانه‏اى مُحاذى عرش قرار دارد به ‏نام «ضراح». كعبه را هم در زمین محاذى بیت‏المعمور قرار داد و از آدم علیه‏السلام خواست كه آن را طواف كند و توبه نماید. این سنّت در نسل او تا قیامت جارى گشت.(5)

البته هدف از طواف، عمیق‏تر و وسیع‏تر از آن است كه یاد شد. هدف، الزام كامل و انضباط دقیق و هماهنگى با اراده تشریع خداوند است كه در همه زندگى لازم است و «طواف»، ترجمانى از آن تعهّد است.

طواف، علاوه بر چرخش اختیارى بر گرد كعبه، هماهنگى با چرخش تكوینى همه موجودات بر گرد محور و مركزى است كه خداوند قرار داده است و از سه جزء اتم (پروتون، الكترون و نوترون) پروتون محور است و آن دو جزء دیگر بر گرد آن مى‏چرخند. انسان نیز جزئى از این هستى است و جسم او از اجزاى مادّى تركیب شده كه حركتى طواف‏گونه بر گرد مركز خویش دارند.

مى‏توان چنین برداشت كرد كه هدف از وجوب طواف، هماهنگ ساختن حركت اختیارى انسان بر گرد كعبه یا حركت اتم بر گرد محور خویش و حركت فرشتگان بر گرد بیت‏المعمور است. همه هستى مثل حركت تكوینى طواف بر محور مشخّص شده انجام مى‏گیرد و حركت تشریعى هم طواف تمرینى ‏است ارادى براى هماهنگى با این حركت كلّى تكوینى و نتیجه‏اش خضوع و تسلیم و عبودیت مؤمن با همه وجودش در برابر اراده الهى است و به هر اندازه این هماهنگى بین دو حركت تكوینى و تشریعى بیشتر باشد، آرامش و سعادتِ روحى و مادى براى انسان پدید مى‏آید، چون خداوند، هستى را مسخّر انسان ساخته تا به او خدمت كند. نظام تشریعى هم براى كمال و سعادتمند ساختن انسان است. هرگاه دوّمى با اوّلى در زندگى انسان هماهنگ شود، همه آن سعادت و كمال منظور تحقّق مى‏یابد.

گام دیگر پس از پاك‏سازى درون از ریا و عوامل عمل‏سوز، پاك‏سازى مال از حقوق شرعى است و بدون آن نماز و عبادات و حج انسان تباه مى‏شود. حاجى كه بخواهد با مال و ثروتى كه حقوق دیگران به آن تعلّق گرفته، هزینه سفر حج و تهیه جامه احرام و قربانى و ... را بپردازد، نماز و طواف و حجّش باطل مى‏شود و از قربانى حرام بهره‏اى نمى‏برد و از مسیر طاعت و بندگى كه جوهره حج و عبادات دیگر است، دور مى‏شود.

در همه عبادات كه بر كیفیتى خاص تشریع شده است، دو اثر وجود دارد: یكى اثر خاصّ همان عبادت، دیگرى نقشى كه همه این‏ها در سعادت، رشد مادّى و معنوى و كمال دنیوى و اخروى انسان دارند، مثل اعضاى یك پیكر، كه علاوه بر نقش و وظیفه خاص هر یك، در تأمین هدف كلّى یعنى خدمت به انسان در مسیر خیر و احسان همكار و هماهنگ‏اند. نقش این تعاون وقتى روشن مى‏شود كه یكى از اعضا به عللى نتواند وظیفه‏اش را انجام دهد. تأثیر اختلال كارىِ آن بر همه اعضاى دیگر آشكار مى‏شود، هر كدام به تناسب و اهمیت نقشى كه در این مجموعه دارد.

در تشبیه عبادت‏هاى مختلف به اعضاى بدن، مى‏توان نماز را به «قلب» تشبیه‏ كرد كه اثرى نیرومند بر حیات انسان دارد و حج را به «عقل». یكى حافظ حیات است، دیگرى جهت دهنده به حركت.

کعبه

كمترین اثر شعائر حج و انجام این اعمال، اداى تكلیف و سقوط آن از ذمّه انسان است، ولى اثر مطلوبى كه خدا خواسته، قرار دادن پیوسته بنده در چهارچوب شریعت الهى است، یعنى باید با ترك همه حرام‏هاى شرعى، پیوسته در احرام بماند و پس از پایان طواف، حركتى عمومى طواف با طواف معنوى قلب بر گرد مركز شریعت پروردگار آغاز شود و هرگز از هیچ حدّى از حدود این مطاف تخطّى نكند، چرا كه قلمرو طواف معنوى به گستردگى حركات عبادى مكلّف است و به ماه‏هاى خاص یا اماكن معیّنى محدود نمى‏شود.

 

محدوده طواف و نقطه آغاز

طواف از حجرالاسود آغاز مى‏شود. به تعبیر روایات، حجرالاسود رمزى از مصافحه‏ و پیمان‏بستن ‏با خدا براى پاى‏بندى به عبودیت و میثاق فطرت است.

عادت مردم بر این است كه با دست راست پیمان مى‏بندند. به بیان مجازى، حجرالاسود هم دست الهى است و رمز قدرت فراگیر الهى. از این رو به این سنگ مقدّس در روایات «یمین‏الله‏» گفته شده است. خداوند میثاق پیامبران را در این سنگ قرار داده و از مردم خواسته تا امانت تكلیف و مسؤولیت را از طریق این سنگ ادا كنند و به این خاطر در دعاى طواف آمده است كه هنگام قرار گرفتن در محاذى حجرالاسود، با جمله «اِلهی اَمانَتی اَدَّیتُها...» بر این نكته تأكید كند.

امام سجاد علیه‏السلام فرمود: هرگاه در مطاف قرار گرفتى، پیش از آن ‏كه جسمت طوافِ كعبه كند، دلت صاحب خانه را یاد كند. این، توجه دادن آن حضرت به حقیقت و جوهر عبادات است كه باید جسم و جان هماهنگ باشند و «ایمان قلبى» به «عمل اندامى» منتهى شود. بدون این هماهنگى تن و روح، ایمان سودى نخواهد بخشید. رعایت محدوده‏هاى طواف و نقطه آغاز و انجام آن و تعداد دورهایش، براى تقویت همین بُعد از وجود انسان است.

 

حكمت نماز طواف

در این كه پس از طواف، باید نماز طواف را در پشت «مقام ابراهیم» خواند، نكته‏هاى مهمى است:

نخست آن ‏كه نماز به‏ طور كلّى بارزترین نمود عبودیت و خضوع در پیشگاه خداست و پس از طواف، آن عمل عبادى را به كمال مى‏رساند. دیگر آن‏كه پیوند این نماز به مقام ابراهیم (واتّخذوا مِن مَقامِ إبراهیمَ مُصلّى) توجه دادن نسل‏هاى آینده‏اى كه به این جایگاه مى‏رسند به نقشى است كه حضرت ابراهیم به همراهى پسرش اسماعیل نسبت به حج داشتند كه تجدیدكننده بناى كعبه و برافرازنده پایه‏هاى آن بودند. چون پس از طوفان نوح و وزش بادهاى توفان، پوشیده و پنهان شده بود و با وزش باد به امر خدا، دیگربار پایه‏هاى اساسى آن آشكار شد. نیز آگاهى از سیره این پیامبر بزرگ و عبادت خالصانه وى، شخصیت معنوى و برجسته و نمونه او را كه به قلّه اخلاص و توحید رسیده بود آشكار مى‏سازد و این شناخت، الهام‏بخش روح‏ عبودیت و قلب ‏عبادت حقیقى است.

آن پیامبر بزرگ، با ایمان و اراده‏اى بزرگ، سخت‏ترین آزمون‏ها را پشت‏سر گذاشت، تا اسوه دیگران گشت. اقتدا به این شخصیت نیز، تنها نسبت به مواردى نیست كه قرآن یاد كرده است (مثل ذبح اسماعیل و طرد شیطان و واگذاشتن همسر و فرزند در بیابانى خشك و ...) بلكه همه زمینه‏هاى تعبّد و عبادت خالص را فرا مى‏گیرد.

ابراهیم، با ایمان خالص خویش، آن امتحانات را با موفقیت پشت‏سر گذاشت، تا به خواست الهى اسوه مؤمنان قرار گیرد و همسرش هم سرمشق زنان باایمانى شود كه در معرض این‏گونه آزمایش‏ها قرار مى‏گیرند و باید با تحمّل مشقت‏هاى جسمى و روحى، اراده و فرمان حق را اجرا كنند. دشوارترین مرحله آزمونِ هاجر، تشنگى اسماعیل در آن صحراى خشك بود كه مادرش در پى آب براى كودك، مسیر بین كوه صفا و مروه را هفت بار پیمود و از رحمت خدا نومید نشد، تا آن ‏كه چشمه از زیر پاى اسماعیل جوشید و رحمت الهى شامل آن مادر و فرزند شد و جسم و جانشان را سیراب ساخت و آموخت كه در نهایت غربت و تنهایى و بى‏پناهى هم، خدا بهترین پناه و تكیه‏گاه است. قبیله «جُرهم» نیز كه این عنایت خدا را شاهد بودند، محبت آن كودك و مادر را بر دل گرفتند، به ‏خصوص وقتى فهمیدند كه او از نسل ابراهیم است و مادرش همسر اوست و این همان دعاى حضرت ابراهیم بود كه:

رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنْ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنْ الثَّمَرَاتِ .(6)

حكمت الهى جایزه‏اى دیگر به هاجر بخشید، تا جبران آن صبر و خلوص باشد، یعنى سعى میان صفا و مروه، همسان هاجر بر هر حاجى واجب شد، تا یاد هاجر به‏ عنوان الگویى براى آنان كه در راه هدفى بزرگ مى‏كوشند و صبر مى‏كنند تا به رضاى الهى برسند، جاودانه بماند.

عبادت، براى رساندن انسان به ارزش‏هاى برتر معنوى و گسستن از وابستگى‏هاى مادّى است. روح، كششى به ‏سوى بالا و افق‏هاى متعالى دارد و عبادت، زمینه‏ساز این ارتقاى روحى است و سبك‏بالى روح، در سایه پرستش فراهم مى‏آید. نمازهاى روزانه، مثل شستشوى پنج نوبت در آب كه بدن را پاك مى‏كند، پاك‏ساز روح از آلایش‏هاى گناهان است. حج نیز با آن‏كه در سراسر عمر یك بار واجب است، همین نقش را ایفا مى‏كند و ویژگى‏ها و كیفیتى كه در این عبادت نهفته، آن ‏را امتیاز مى‏بخشد و رنج‏هاى سفر و تنگناهاى انجام اعمال، پالاینده روح و بیدارگر فكر است. «عامل كیفى» حج، جبرانِ «عامل كمّى» را بر عهده دارد و حج را به مثابه حضور در یك میدان نبرد مى‏سازد. از این رو اثربخش‏تر و كارسازتر است.

داستان هجرت ابراهیم با همسر و كودكش به این سرزمین درس‏هاى متعدّد داشت، مانند: تسلیم و رضا به قضاى الهى، تحمّل سخت‏ترین آزمون‏ها در راه اجراى فرمان، توكّل آگاهانه بر خداوند و فضل ‏او، تبدیل ‏شدّت به ‏فرج براى صابران و ... كه فرمان ذبح فرزند، بزرگ‏ترین این آزمون‏ها بود و مى‏بایست این درس‏ها سرمشق مؤمنان به خدا قرار گیرند.

 

حكمت رمى و ذبح و حلق

در قربانى به پیشگاه خدا و رمى جمرات ‏در روز عیدقربان، حكمت‏هاست. رهاورد قربانى، نیكى و احسان به فقیران است. هر چند اگر زمینه بهره‏ورى تهیدستان از گوشت قربانى هم فراهم نباشد، خود این كار، روح عبودیت و فرمانبردارى از خدا را در جان مكلّف افزون‏تر مى‏سازد. در عین حال، مسؤولان امر باید با برنامه‏ریزى حساب ‏شده، زمینه استفاده از این ثروت هنگفت ـ كه با انگیزه‏هاى الهى تقدیم مى‏شود ـ و توزیع آن میان نیازمندان كشورهاى اسلامى را فراهم آورند تا مصداق تبذیر نگردد.

«رمى جمره» در صبح روز دهم، یادآور طرد شیطان و نفى وسوسه‏هاى او در عمل نكردن به فرمان خداست. چه در داستان حضرت اسماعیل باشد كه سه بار شیطان را از خویش راند، چون وسوسه مى‏كرد كه خود را براى قربانى شدن آماده نسازد، و چه مربوط به حضرت ابراهیم كه شیطان را مى‏راند و هر بار با هفت سنگ، تا مانع انجام امر خدا نشود.

برخى هم گفته‏اند علاوه براین پدر و پسر، شیطان هاجر را هم وسوسه مى‏كرد تا براى قربانى شدن فرزندش رضایت ندهد و مانع ذبح گردد.

كار این سه شخصیت بزرگ، الگویى براى همه مؤمنان تاریخ شد، كه دستور خدا را هر چه سخت باشد اطاعت كنند و راضى به قضاى الهى باشند. پدر، الگوى پدران، مادر، الگوى همه مادران و اسماعیل، الگوى جوانان، تا جوانان با الهام از اسماعیل، وارد میدان‏هاى جهاد اكبر و اصغر شوند و از نثار خون و جان در راه خدا و اهداف متعالى سرباز نزنند.

این عمل در حج، احیاگر آن خاطره‏ها و فداكارى‏هاست، تا درس‏آموز ایثار و عبودیت و تسلیم باشد و انسان را در میدان مبارزه با نفس، نیرو بخشد.

حلق و تقصیر پس از رمى و قربانى، رمزى براى زدودن گناهان و زوال آلودگى خطاها از روح و جان است، تا فلسفه تحقق تقواى الهى كه در همه عبادات از جمله در حج نهفته است، ظهور یابد.

این‏گونه است كه حج، در قلمرو آثار و نتایجى كه دارد، به خودشناسى و مردم‏شناسى هم كمك مى‏كند، تا هر كس میزان موفقیت خویش را در این عرصه دریابد و بداند كه آیا حج، تحوّل و دگرگونى در وضع او پدید آورده است یا نه؟ مثل دانش‏آموزى كه در امتحان مردود مى‏شود و در همان كلاس قبلى مى‏ماند، یا بیمارى كه پس از مداوا باز هم تندرستى خویش را باز نمى‏یابد، این نشانه بى‏خاصیتى آن درس و این درمان است.

حج نیز مى‏تواند آزمونى براى موفقیت انسان در امتحان خودسازى به‏شمار آید، چون در مدرسه دین و مكتب ایمان هم بعضى به موفقیت مى‏رسند و برخى مردود مى‏شوند. میزان پاى‏بندى به احكام الهى، شاخص قبولى در این كلاس و مدرسه است.

ابتلاى انسان‏هاى خداباور به انواع رنج‏ها و بلاهاى آسمانى، براى تقویت روح و ایمان و صبر و آموزش درس و تسلیم در برابر مشیت و فرمان الهى است و آن‏چه در زندگى انبیاى الهى و اصحاب صبور آنان مثل بلا و ... پیش آمده است، صحنه‏هایى از این آزمون خدایى است. آن ‏چه كه در تاریخ اسلام و در حادثه كربلا پیش آمد، نمونه‏اى دیگر از این‏گونه آزمایش‏هاى سخت الهى براى خاندان پیامبر بود و حسین علیه‏السلام نیز وارث سلسله پیامبران و وارث آدم، نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و حضرت محمد صلى ‏الله‏ علیه ‏و‏ آله گشت و بُعد الگویى حضرتش جاودانه ماند.

براساس این فروغ فراگیر كه از عاشورا دریافته‏ایم، مى‏توانیم خطاب به سیدالشهدا علیه‏السلام چنین بگوییم:

یاد تو، انقلابى ‏پیوسته ‏در میان ماست.

زمان مى‏گذرد، ولى فروغ آن نهضت برافروخته‏تر مى‏شود.

هرگاه در جامعه ما یزید ستمگرى طغیان كند، یك حسین هدایتگر رو در روى او مى‏ایستد، تا دین حق، به ‏عنوان راهى پیش‏برنده، بماند و ما به برترى و اعتلا برسیم.

ما در سایه روح بزرگ و بلند تو، همیشه عزیز مى‏مانیم و جز در پیشگاه خدایمان سرفرود نمى‏آوریم.

و ... این، بنیان قوانین آسمانى است، كه حضرت محمد صلى ‏الله‏ علیه ‏و ‏آله براى تكمیل آن آمده است.

 

پى‏نوشت‎ها:

1 . حج : 37

2 . حج : 28

3 . فلا و ربّك لا یؤمنون حتّى یُحكِّموكَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ... (نساء: 65).

4 . فصلت، 34: «إدفَعْ بِالَّتی هِیَ أحسن...».

5 . وسائل ‏الشیعه، ج9، ص388

6 . ابراهیم : 37

 

منبع :

مجله میقات حج، شماره 36 ، ترجمه: جواد محدّثى

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:10 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:ویژه حج

منازل سلوك عرفانى در آیینه حج (1)

کعبه

مقدمه

1 ـ تمامى اعمال عبادىِ شریعتِ مقدّس، جدا از صُوَر ظاهرى، داراى اسرار و رازهاى شگفت‏انگیزى است كه مؤمنان به میزان سِعه وجودیشان از آن بهره‎مند مى‏گردند.

از امام صادق علیه السلام سؤال شد: منظور از «قوّت» كه در آیه شریفه: «خذوا ما آتیناكم بقوة»(1) آمده، چیست؟ آیا مراد «قوّت جسمى» است یا «قوّت قلبى»؟ حضرت در پاسخ فرمودند: قوّت در هر دو قلمرو منظور است.(2)

آنچه در قلمرو جسم و بدنِ مكلّف است، همان احكام و آداب یك فریضه است كه بیان آن به عهده «فقه» است و آنچه در قلمرو قلب اوست، همان اسرار و بطون یك فریضه است كه تبیین آن به عهده «فقهِ فقه» است.

از اینرو این قلب آدمى است كه به شهودِ عینى یك فریضه و اسرار نهانى یك عبادت مى‏رسد و به درك آنچه كه چشمان ظاهرى از نظاره آن عاجزند، نائل مى‏شود.

در مقام احرام باید معاصى و گناهان سابق را به یاد آورد و آن را با آب توبه شستشو دهد و آنگاه لباس صداقت و صفا و خضوع و ترس را به تن كند.

«حج» نیز ـ كه از اعظم و اهمّ عبادات الهى است ـ از این اصل اصیل مستثنا نیست. زیارت بیت الله‏ الحرام، صورت و قشر و ظاهرى دارد كه همان «مناسك حج» است و «علم شریف فقه» آن را تبیین نموده است، و سیرت و مغز و باطنى دارد كه ـ فى الجمله ـ همان «سیر الى الله‏ و سلوك الى جناب الله‏ ـ عزّوجلّ ـ » است كه «فقه الله‏ الأكبر» آن را تشریح كرده است.

2ـ این سیر به جانب دوست و سفرِ عرفانى الهى، داراى منازلى است كه هر منزل، خود مشتمل بر مقامات و مراتبى است، كه پاره‏اى از آنها جُز براى اهل معارف الهى و اولیاى كُمَّل و محبّین و مجذوبین درگاه دوست، میسَّر و حاصل نمى‏شود.

فطوبى لهم ثمّ طوبى لَهم  هنیئا لأرباب النعیم نعیمُهم.(3) 

از این روست كه عارف كاملِ بالله‏ و مُحبّ واصل الى الله‏، حضرت امام خمینى ـ قدّس الله‏ روحه الشریف ـ در باب اسرار نماز فرموده‏اند:

«... و هر كس از اهل سیر و سلوك الى الله‏ را نمازى است مختص به خود او و حظّ و نصیبى است از آن، حسب مقام خود؛ چنان كه سایر مناسك از قبیل روزه و حج نیز همین طور است ...

... و دیگران كه به آن مقام نرسیده‏اند، از براى آنها حظّى از نماز آنان نیست، بلكه صاحب هر نشأه و مقامى، اگر از مَركب عصبیّت و انانیّت فرود نیاید، انكار سایر مراتب كند و غیر از آن كه خود به آن متحقق است مقامات دیگر را باطل و حشو شمارد، چنانكه مراتب و مقامات انسانیّه را نیز كسى كه به آن نرسیده و از حجاب انانیّت خارج نشده انكار كند و معارج و مدارج اهل معرفت و اولیا را ناچیز شمارد ... .»(4)

پس، آن قلوبى كه در سیر به سوى إله از مركب عصبیت و انانیّت فرود آمده، با خضوع در برابر مقامات بالاتر، عزم و همّت خود را بر پیمودن سایر مراتب، تا غایة‏القصواى عروج كمالى و معراج روحى و معنوى، جزم كرده است.

خوشا آن دل كه عرصه شهود اسرار فرائض الهى است و آفرین خداى بر آن عبد آزمون شده‏اى كه «له قلب أو ألقى السمع و هو شهید.»(5)

سعى بین این دو كوه، تجسم امیدوارى زنى است كه با امید به رحمت خداوند در بیابان بى آب و علف براى به دست آوردن آبى براى كودكش در تكاپوست، و با تلاطم درونى، از صفا به مروه و از مروه به صفا مى‏رود و به عبارت دیگر از صداقت به مروت و مردانگى و از مردانگى به صداقت و صفا مى‏رود و سرانجام با خلوصش از نظر برون به آب زمزم و از جنبه درون به آب حیات مى‏رسد، و در اثر صبر و تحمل و كوشش و استقامت، خانه خدا را آباد و نسل خود را به وجاهت مى‏رساند، این خاطرات اگرچه تلخ است، اما شرحی است از تلخى اضطراب و تلاطم ممزوج به شیرینى جوشش و نزول رحمت.

3ـ آنچه در پس این مقدمه خواهد آمد، بیان مختصرى است از آن اسرار و رازهاى شگفتِ نهفته در فریضه انسان‏ساز «حج» كه در ضمن تبیین «منازل حج» به آن خواهیم پرداخت.

 

منازل حج

سفر حج سفرى است عرفانى و داراى سه منزل:

منزل اول: بریدن از ما سوى الله‏ براى پیوند با خدا (سیر من الخلق الى الحق).

منزل دوم: ادامه و استمرار پیوند با خدا و سعى در تحكیم آن پیوند، تا نیل به مقام لقا و عبودیت (سیر من الحق فى الحق).

منزل سوم: بازگشت به میان خلق و اجتماع به منظور هدایت، پس از كامل شدن و رسیدن به مقام عبودیت (سیر من الحق الى الخلق).

 

منزل اول: سیر من الخلق الى الحق

این منزل خود داراى مراتب و مقاماتى است:

الف- توبه: مهم‏تر از همه مراتب، توبه است، و معناى توبه كه منزلِ اول سلوك است، رجوع از شیطان‎ها و طاغوت‎ها به سوى الله‏، رجوع از خوى انسانى به نفس روحانى، رجوع از طبیعت به سوى روحانیت نفس، رجوع از هوا و هوس و نفس اماره به معنویت و فضائل و تدارك گذشته‏ها است كه هیچ حقى از خدا و از خلق بر ذمّه او باقى نماند، و از میان مردم بیرون رود و احدى از او ناراضى نباشد جز شیطان. به این ترتیب، حقیقت بنیادین مقام توبه، چیزى جُز «رو گرداندن» و «رو كردن» نیست، سالك راه خدا، از موانع وصول به محبوب عبور كرده و رو گردان مى‏شود و روى توجه به جانب حضرت حق مى‏آورد و تمام فكر و نظر خویش را به سوى او ـ جلّ و علا ـ معطوف مى‏دارد.

نقطه آغاز در این رجوع، تفكر در تبعات و آثار وحشت‏انگیز گناهان و به این وسیله، روشن كردن آتش ندامت در سینه و قلب است.

و همین آتش پشیمانى و در پى آن احساس نقص و كاستى و فرو ریختن است كه برانگیزاننده سالك براى سلوك و نقطه عطف حركت سالكانه او به سوى كمال و مایه تحول و دردمندى اوست. این است كه توبه را بدون تردید، باید آغاز زندگانى جدید، به شمار آورد.

ب- یقظه: معناى یقظه توجه، آگاهى و بیدارى است و در این سفر عرفانى، یقظه به معناى توجه به قدر و منزلت خانه خدا و حریم پاك اوست. توجه به توفیقى كه پروردگار عالم به بنده خویش عنایت كرده است. توجه به این كه در این مسافرت نباید كسى یا چیزى او را مشغول كند. آگاهى از این كه اگر حج مقبولى انجام دهد به هدف و مقصود از خلقت انسان (مقام لقا و عبودیت) خواهد رسید. توجه به انجام «بایدها» و «ازرش‏ها»؛ یعنى واجبات، و اجتناب از «نبایدها» و «ضد ارزش‏ها»؛ یعنى گناهان، و این كه خداوند عمل گنهكاران را نمى‏پذیرد و قبولى تمامى اعمال وابسته به تقوا است؛ «انما یتقبل الله‏ من المتقین.»(6)

اگر برابر برخى از روایات در این مكان شیطان بر ابراهیم مجسّم گشته و حضرتش با سعى خود او را تعقیب كرده تا از ساحت مقدس بیت الله‏ دور سازد،(27) پس حاجى سالك نیز با این عمل، حركت ابراهیم خلیل را تكرار مى‏كند و شیطان را از قلب خود كه نه تنها خانه خدا كه «عرش قدس الهى» است مى‏راند و با هروله كردن، از هوا و هوس خود فرار مى‏كند و از قدرت و شخصیت خود، تبرّى مى‏جوید.

و نیز توجه و اهتمام به مستحبات؛ به ویژه خدمت به هم‎نوعان. و خلاصه آگاهى و توجه به این كه در این مسافرت روحانى، همانند هر حال دیگرى، در محضر خداوند، پیغمبر اكرم و ائمه طاهرین ـ علیهم‎السلام ـ است؛ «قل اعملوا فسیرى الله‏ عملكم و رسوله و المؤمنون.»(7) از اینرو، بنیاد یقظه، بر محور توجه و آگاهى است و این بیدارى حیات آفرین است كه سالك و مسافر كوى دوست را براى مراتب و مقامات پسین آماده مى‏گرداند.

ج- تخلیه: پس از مقام توبه و یقظه باید در منزل اول به مرتبه «تخلیه» صعود كند. مقام تخلیه آن است كه دل را یكسره از صفات زشت و ناپسند و رذائل اخلاقى، خالى كند و ریشه‏هاى هرز صفات رذیله؛ نظیر «حسد، بخل، كبر، ریا، تملّق، شقاوت، جاه‏طلبى و ...» را كه مایه تیره‏بختى و سیه‏روزى آدمى است به آتش اراده و عزم بر تركِ این رذائل، بسوزاند و زقّوم رذیلت‎هاى زشت را از سرزمین قلب خود به دستِ همّت بَركَند و آن را عرصه كشتِ گل‎هاى با طراوت فضیلت‎هاى انسانى گرداند و بدین ترتیب از این مرتبه، به مقام «تحلیه» پا بگذارد.

د- تحلیه: بنیادِ مرتبتِ «تحلیه»، آراستن دل به خصائص زیبا و فضائل عالیه؛ نظیر «خیرخواهى، سخاوت، گشاده‎دستى، تواضع، اخلاص، صداقت، رأفت، زهد و آزادگى از همه تعلّقات و ...» است. سالك راه دوست باید بكوشد تا خویشتن را به فضائل اخلاقى بیاراید و مهم‏تر از هر فضیلتى، ملكه خلوص و اخلاص در عمل است و در این صورت است كه حج وى، حج ابراهیمى خواهد بود؛ «إنّى وجّهتُ وجهى للذى فطر السموات و الأرض حنیفا و ما انا من المشركین»(8) اگر حاجیان و سالكان در این سفر عرفانى، نیّت خویش را خالص گردانند و هیچ یك از اغراض پست مادّى و دنیوى و حتى اغراض اخروى را در این عمل شریف دخالت ندهند، بلكه توجه خود را یكسره به جانب میزبان و «صاحب البیت» معطوف دارند و جز رضایت او را در نظر نیاورند؛ «الا ابتغاء وجه ربه الاعلى»(9) آنگاه محصول تلاش خود را در خشنودى دوست، نظاره خواهند كرد؛ «و لسوف یرضى»(10) و چرا به این خشنودى دست نیابند؟ كه رنگ خدا بهترین رنگ‎هاست؛ «صبغة الله‏ و من أحسن من الله‏ صبغة.»(11)

اگر نبود آن كه شیاطین بر دل‎هاى فرزندان آدم هجوم مى‏برند، هر آینه دیده آنان به ملكوت آسمان‎ها و زمین، روشن مى‏گشت.»

و البته این متاع گرانبها بعد از گذر از ریشه‏كن نمودن رذیلتِ ریا و تظاهر، در مقام تخلیه به وسیله توجه به عواقب سوء و نتایج شوم این رذیله است كه به چنگ حاجیان مى‏افتد، توجه به این نكته پر اهمیت كه رنگ ریا و تظاهر، آدمى را تا سر حدّ شرك ساقط مى‏كند؛ «ولا تكونوا كالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس و یصدون عن سبیل الله‏ و الله‏ بما یعملون محیط .»(12)

سالك، پس از مقام تخلیه و تحلیه و مداومت و استمرار بر دو عنصر «عدالت» و «اخلاص»، مى‏باید به وسیله ریاضات دینیّه به ویژه تداوم در تلاوت قرآن همراه با تفكّر در آن، دعا و تضرّع به درگاه خداوند متعال و توسل و توجه به پیشگاه اهل‎بیت ـ علیهم السلام ـ بالأخص مصداق حاضر ولایت محمدیه، محوریت عالم امكان، ولى الله‏ الاعظم ـ ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء ـ به مقام «تجلیه» صعود كند.

ه – تجلیه: و حقیقت این مقام بالاتر از آن است كه در تصوّر هر كس آید و این مرتبتى است كه نصیب اوحدىّ از اولیاى الهى مى‏شود. در این مقام، قلب سالك به نور خدا منوّر مى‏شود؛ «و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس»(13) تا در این سفر مبارك در سایه‏بان الطاف حق بتواند به مقام عبودیّت نائل گردد و بدین ترتیب ارزش‎ها را از ضد ارزش‎ها و ارزشمندان را از دون قیمتان و پاكان را از ناپاكان و خواست‎هاى تعالى بخش خدا را از خواهش‎هاى ذلت آفرین نفس و هوا و هوس، تمیز دهد؛ «ان تتقوا اللّه‏ یجعل لكم فرقانا.»(14)

منا؛ یعنى سرزمین امید، رحمت، مغفرت، فضل، كرامت، استجابت دعا، سعادت و خیر دنیا و آخرت. و چرا چنین نباشد؟! عاشق از معشوق پس از وصل چه مى‏خواهد؟! توجه، تلطّف، عنایت، ادامه.

تجلى انوار الهى با قلب سالك، نه آن مى‏كند كه در گفت و شنود آوریم، تنها باید به آن مرتبت رسید تا طعم شیرین و روح‏افزاى آن را چشید.

مجموع این مقامات پنج‎گانه منزل اول در كلام بلند و ارجمند امام صادق علیه السلام كه در مصباح الشریعه از آن حضرت نقل كرده، جلوه‏گر و نمایان است:

«هرگاه خواستى حج به جاى آورى، پس قلب خود را پیش از آغاز عمل از هر گونه مشغول كننده و مانع و حاجب، براى خداى متعال بركنار كن و جریان امور خویش را به خداوند واگذار و در تمام حركات و سكنات خود، خالق خویش را وكیل قرار ده و در برابر فرمان و حكم و تقدیر او مطیع و تسلیم باش و دنیا و آسودگى و مردمان را رها كن و خود را از حقوق مردم خارج كن (تا مردم از تو طلبكار و ناراضى نباشند) و (در این راه) به زاد و توشه و یاران و توانایى جوانى و ثروت خود اعتماد مكن، زیرا آن كس كه دعوى مقام رضا و تسلیم الهى كند و با این حال به چیز دیگرى اعتماد كند، خداوند همان چیز را دشمن و موجب ضرر و وبال او مى‏گرداند تا او بفهمد و بداند كه نه او و نه هیچ كس را قدرت و تدبیرى نیست مگر به عصمت و توفیق اعطا شده از جانب خداوند، و (در این سفر) به اندازه‏اى خود را آماده و مستعدّ كن كه گویا امید مراجعت براى تو نیست و در مصاحبت و رفاقت و همراهى با دیگران، خوش رفتار و نیكو كردار باش و پیوسته اوقات واجبات الهى و سنن رسول اکرم را و آنچه بر تو واجب است از آداب عرفى و تحمّل و بردبارى در برابر ناراحتی‎ها و ابتلائات و شكر نعمت‎هاى خداوندى و گشاده‎دستى و بخشش، مراعات نما.»(15)

کعبه

 

منزل دوم: سیر من الحق فى الحق

مشتمل بر اعمالى است:

1ـ احرام: مقدمه احرام، غسل احرام است، حقیقت این غسل توبه و رجوع است؛ «اغسل بماء التوبة الخالصة ذنوبك و البس كسوة الصدق و الصفاء و الخضوع و الخشوع.»(16) در مقام احرام باید معاصى و گناهان سابق را به یاد آورد و آن را با آب توبه شستشو دهد و آنگاه لباس صداقت و صفا و خضوع و ترس را به تن كند.

مى‏توان گفت بهترین لذّت‎ها در حج، لذت امید بنده به خدا در منا است و شاید این كه منا در میان همه اعمال مدتش بیشتر است، براى همین باشد كه امید و رجاء بنده، نزد خدا، بهترین عبادات و بالاترین مقامات است.

احرام در حج؛ نظیر تكبیرة الاحرام در نماز است، همانگونه كه نمازگزار به واسطه گفتن تكبیرة الاحرام باید تمام توجهش به جانب معشوق باشد، و از ابتداى نماز تا انتهاى آن، چیزى و كسى او را مشغول نكند، همچنین است احرام حج.

احرام؛ یعنى پشت كردن به دنیا و آنچه در دنیاست و رو نمودن به خدا و رضایت خدا و اجابت امر خدا، چنانكه از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «أحرم من كل شى‏ء یمنعك عن ذكر الله‏ و یحجبك عن طاعته.»(17) و نیز درگاه احرام، مى‏باید متذكر مرگ و كفن و قبر شود كه روزى با این هیئت خداى را ملاقات خواهد كرد و در موقع گفتن لبیك كه تكمله مقام احرام است. توجه به این كه خداوند او را دعوت كرده است و او با این الفاظ، حضرتش را اجابت مى‏كند.

«ولب بمعنى اجابة صافیة زاكیة لله‏ ـ عزّوجلّ ـ فى دعوتك له متمسّكا بعروته الوثقى»(18) ؛ و از تلبیات خود، قصد كنند پاسخ دادن خداوند را با نهایت صفاى خاطر و خلوص نیت، در حالى كه به عروة الوثقاى حق و به حقیقت ایمان، تمسك مى‏جوید.

2ـ طواف: طواف تشبّهى است به فرشتگانى كه پیرامون عرش خداوند دائم در طوافند؛ «و ترى الملائكة حافین من حول العرش یسبحون بحمد ربهم»(19) ؛ همانگونه كه طواف آن ملائكه، نشانه عشق آنها به خداوندست، طواف بنده نیز نشانه عشق بنده به خداست «طف بقلبك مع الملائكة حول العرش كطوافك مع المسلمین بنفسك حول البیت»(20)؛ «آن چنانكه جسمت پیرامون بیت خدا دور مى‏زند، با قلب خود گرداگرد عرش خداوند طواف كن.»

بنده‏اى كه به مقام قرب رسیده است؛ از آنچه بیمناك است، و آنچه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوت‎هاست، طاغوت درون؛ یعنى نفس اماره و طاغوت برون، شیاطین جنّى و شیاطین انسى.

تكرار طواف به منظور پیدا شدن مقام تسلیم و عبودیت است، و با حصول این مرتبه، دریده شدن حجاب‎ها و پس از آن آراسته شدن به زینت ذلت و مسكنت در مقابل حق، تواضع و حلم در مقابل خلق، و زهد و سخاوت و قناعت در برابر دنیا (مقام تخلیه و تحلیه) مى‏باشد و در آن حال است كه نور خدا در دل او جلوه‏گر مى‏شود (مقام تجلیه) و راه‎هاى سلامتى یكى پس از دیگرى براى او كشف مى‏گردد و از ظلمت‎ها (ظلمت صفات رذیله، ظلمت نفس اماره، ظلمت متابعت از طاغوت‎هاى انسى و جنى، ظلمت هوا و هوس، ظلمت غم و اضطراب) به نور مطلق كشانده مى‏شود و مورد عنایت خاص خداوند واقع مى‏گردد كه خواه ناخواه به مقام لقاء و فناء كه همان انتهاى صراط مستقیم است مى‏رسد؛ «قد جاءكم من الله‏ نور و كتاب مبین، یهدى به الله‏ من اتبع رضوانه سبل السلام و یخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و یهدیهم الى صراط مستقیم.»(21)

3ـ نماز طواف: طواف كننده چون به واسطه طواف به مقام عبودیت مى‏رسد باید نماز شكر به جاى آورد. و چون به واسطه رسیدن به مقام بندگى و تذلل، معراج براى او واجب مى‏شود، باید به نماز بایستد، زیرا معراج مؤمن همان نماز است، چون نماز مكالمه بین بنده و خداست. و چون توسل به اهل‎بیت در هر حال یك امر ضرورى است، تشهد و سلام‎هاى این نماز، به منزله مكالمه بین عبد و اهل‎بیت علیهم السلام است و این توسل با بیعتى كه پس از این نماز به وسیله استلام حجر صورت مى‏پذیرد، ادامه و استمرار مى‏یابد. استلام حجرالاسود و بوسیدن آن به منزله تجدید میثاق و عهد با رسول گرامى اسلام است.

امام صادق علیه السلام نیز فرموده‏اند كه در هنگام استلام حجر این چنین گفته شود: «أمانتى أدیتها و میثاقى تعاهدته لتشهد لى بالموافاة»(22) ؛ «امانتى را كه به گردن من بود (حج) ادا نمودم و پیمان خود را بر عهده گرفتم، تا تو در روز جزا بر وفادارى من گواه باشى.»

پس استلام حجر نیز یك میثاق قلبى است كه جایگاه آن دل‎هاى حاجیان است و نیز تجسم خضوع در برابر عزت خداوند و نشانه رضایت به تقدیر اوست «و استلم الحجر رضى بقسمته و خضوعا لعزته.»(23)

4ـ سعى بین صفا و مروه: این عمل خاطره شیرینى است از پیامبر بزرگ خداوند كه پروردگار عالم در قرآن او را به خُلَّت پذیرفته است؛ «و اتخذالله‏ ابراهیم خلیلاً»(24) ؛ پیامبرى كه مقام عبودیت و تسلیم او را پروردگار عالم امضا كرده است «اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین.»(25)

سعى بین این دو كوه، تجسم امیدوارى زنى است كه با امید به رحمت خداوند در بیابان بى آب و علف براى به دست آوردن آبى براى كودكش در تكاپوست، و با تلاطم درونى، از صفا به مروه و از مروه به صفا مى‏رود و به عبارت دیگر از صداقت به مروت و مردانگى و از مردانگى به صداقت و صفا مى‏رود و سرانجام با خلوصش از نظر برون به آب زمزم و از جنبه درون به آب حیات مى‏رسد، و در اثر صبر و تحمل و كوشش و استقامت، خانه خدا را آباد و نسل خود را به وجاهت مى‏رساند، این خاطرات اگرچه تلخ است، اما شرحی است از تلخى اضطراب و تلاطم ممزوج به شیرینى جوشش و نزول رحمت.

شعف كه مرتبه‏اى از عشق است در حالى كه با سوزندگى همراه است لذت‏آور است و در حالى كه لذت‏آور است دل عاشق را و سراپاى او را چون شمع مى‏سوزاند. پس حاجیان باید در میان صفا و مروه درس عشق و ایثار و گذشتن از همه چیز براى خدا را از حضرت ابراهیم و یارانش بیاموزند؛ «قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهیم و الذین معه»(26) و از این رو آن كس كه سعى بین صفا و مروه كند و هنوز روح خودیت و منیّت، در او زنده باشد، به حقیقت سعى، نرسیده است. اگر برابر برخى از روایات در این مكان شیطان بر ابراهیم مجسّم گشته و حضرتش با سعى خود او را تعقیب كرده تا از ساحت مقدس بیت الله‏ دور سازد،(27) پس حاجى سالك نیز با این عمل، حركت ابراهیم خلیل را تكرار مى‏كند و شیطان را از قلب خود كه نه تنها خانه خدا كه «عرش قدس الهى» است مى‏راند و با هروله كردن، از هوا و هوس خود فرار مى‏كند و از قدرت و شخصیت خود، تبرّى مى‏جوید؛ «و هرول هرولة هربا من هواك و تبریا من جمیع حولك و قوتك»(28) و به این وسیله روح و درون خود را براى لقاء و دیدار یار، پاك و پاكیزه و آماده مى‏گرداند «و صفّ روحك و سرّك للقاء الله‏ یوم تلقاه بوقوفك على الصفاء»(29) و با نفى صفات و شخصیات كاذب و مجازى و ساختگى خویش، مردانه در مقابل صفات جلال و جمال پروردگارش، مقام بندگى و فقر و فنا را برقرار مى‏سازد «و كن ذا مُروّة من الله‏ تقیا أوصافك عند المروة.»(30)

بنده‏اى كه به مقام قرب رسیده است؛ از آنچه بیمناك است، و آنچه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوت‎هاست، طاغوت درون؛ یعنى نفس اماره و طاغوت برون، شیاطین جنّى و شیاطین انسى.

5ـ تقصیر: تقصیر توجه از عالم ملكوت، به عالم ناسوت است. توجه از لذات روحى به سوى لذات جسمى و توجه از وحدت به كثرت است. تقصیر، تحلیل بعد از تحریم است؛ به این معنا كه آنچه قبل از احرام براى مُحرم حلال نبود، اینك به واسطه احرام، و طواف، نماز، سعى بین صفا و مروه و تقصیر، حلال شده است. تجلى نور خدا، نظر به عالم ملكوت، لیاقت نیل به مراتب یقین و دیده بصیرت، كه تماما براى او حرام بود اینك حلال شده است؛ چرا كه حاجىِ سالك، صفات شیطانى خود را تقصیر كرده است و مگر نه این كه «لو لا ان الشیاطین یحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات و الارض»؛(31) اگر نبود آن كه شیاطین بر دل‎هاى فرزندان آدم هجوم مى‏برند، هر آینه دیده آنان به ملكوت آسمان‎ها و زمین، روشن مى‏گشت.»

6ـ حركت به سوى عرفات: پس از توجه به نفس و تمایلات؛ این بار توجه به خداوند، توجه به سرزمینى كه جاذبه ملكوتى سراسر آن را فرا گرفته است، شتافتن به سوى جذب، جذب كهربائى یار، از دل‎هاى بیقرار، جذب «وجودِ واقعى» «وجودْ نما» را، جذب عاشق معشوق را، و به عبارت رساتر جذب خدا بنده را، و حبذا بر این جذبه شیرین «هنیئا لأرباب النعیم نعیمهم.»

عرفه؛ یعنى اعتراف بندگان در پیشگاه حق «و اعترف بالخطایا بعرفات.»(32)

عرفه؛ یعنى كسب معرفت، معرفت مبدأ و معاد و تجدید عهد با توحید «و جدد عهدك عند الله‏ بوحدانیته»(33) ؛ معرفت نبوت و ولایت، معرفت آفاق و انفس، معرفت ربط آنها با خدا، (ربط حادث با قدیم) معرفت قیومیّت حق و فقر محض خلق، و به عبارت رساتر، معرفت به این كه «لیس فى الدّار غیره دیّار.»(34)

عرفه؛ یعنى دیارى كه انسان سالك مى‏تواند با توجه و تضرع و دعا و توسل مخصوصا به حضرت ولى عصر ـ عجل الله‏ تعالى فرجه الشریف ـ كه در آن سرزمین حضور دارد و حاجیان همگى در محضر اویند به مرتبه بالاى یقین برسد.

عرفه؛ جایگاه صعود از «علم الیقین» به «عین الیقین» و از «عین الیقین» به «حق الیقین» است و آن كس كه در عرفات نتواند به معرفت آنچه گفته آمد، نائل شود، در حقیقت عرفات نرفته است؛ كسى كه از جاذبه خدا و نبوت و ولایت ـ كه سراسر آن سرزمین پاك را فرا گرفته است ـ بهره‏اى نبرد، در حقیقت عرفات او رفع تكلیفى بیش نبوده است و او از محدوده فقه به سوى قلمرو بیكران «فقهِ فقه» خارج نگشته است.

7ـ حركت به جانب مشعر: مشعر نزد خداوند متعال، از درجه خاصى برخوردار است، از این جهت در قرآن با صفت حرام و احترام از آن یاد مى‏شود: «فاذا أفضتم من عرفات فاذكروا الله‏ عند المشعر الحرام»(35) چنانكه گاه منزل كردن در آن دیار، (بین الطلوعین) نزد یار، برترین ساعات شبانه‏روز است و آنچه خداوند در قرآن در این مكان قدسى و در این زمان مقدس خواسته است، ذكر خداست، با یاد خدا كسب شعور و كیاست و فطانت و دقت و ظرافت نمودن، سرایت دادن ایمان از دل به تمام اعضا و مشاعر، مشعر به ما مى‏آموزد آنچه از عرفه برداشت كرده‏اى در اینجا به واسطه یاد خدا در دل رسوخ ده، و از دل به چشم و گوش و زبان و تمامى اعضا جارى كن تا كلیه مشاعر، حیات دوباره‏اى پیدا كنند و به این وسیله از نردبان روح به سوى ملأ اعلى صعود كن: «و اصعد بروحك الى الملأ الأعلى بصعودك الى الجبل.»(36) از این رو، در این سرزمین هم خداى را با اطمینان براى نیل به مقام قرب مى‏خواند: «و تقرب الى الله‏ ذا ثقة بمزدلفة.»(37)

پس چون وارد منا مى‏شود اوّلین عملى كه باید انجام دهد، رمى جمره عقبه است كه شاید اشاره به طاغوت بزرگ؛ یعنى نفس اماره باشد، رمى جمره عقبه؛ یعنى طرد نفس اماره، یعنى پایمال كردن هوا و هوس .

8 ـ حركت به سوى منا: منا؛ یعنى رجاء، كه این نامِ گویا، در هاله‏اى از نور نهفته است.

منا؛ یعنى سرزمین امید، رحمت، مغفرت، فضل، كرامت، استجابت دعا، سعادت و خیر دنیا و آخرت. و چرا چنین نباشد؟! عاشق از معشوق پس از وصل چه مى‏خواهد؟! توجه، تلطّف، عنایت، ادامه.

سالك، پس از گذشتن از عرفات و مشعر و رسیدن به مقام وصل، از مولى چه مى‏خواهد؟ آنچه را كه او به حق مستحق آن است؛ «ولا تتمنّ ما لا یحل لك و لا تستحقه.»(38)

از این رو مى‏توان گفت بهترین لذّت‎ها در حج، لذت امید بنده به خدا در منا است و شاید این كه منا در میان همه اعمال مدتش بیشتر است، براى همین باشد كه امید و رجاء بنده، نزد خدا، بهترین عبادات و بالاترین مقامات است.

9ـ رمى جمرات: بنده‏اى كه به مقام قرب رسیده است؛ از آنچه بیمناك است، و آنچه باید همیشه با آن در ستیز باشد، طاغوت‎هاست، طاغوت درون؛ یعنى نفس اماره و طاغوت برون، شیاطین جنّى و شیاطین انسى. سالك از قرآن آموخته است كه: طاغوت درون (نفس اماره) خطرناك‎ترین طاغوت‎هاست «ان النفس لأمارة بالسوء الا ما رحم ربى»(39) پس چون وارد منا مى‏شود اوّلین عملى كه باید انجام دهد، رمى جمره عقبه است كه شاید اشاره به طاغوت بزرگ؛ یعنى نفس اماره باشد، رمى جمره عقبه؛ یعنى طرد نفس اماره، یعنى پایمال كردن هوا و هوس؛ «وارم الشهوات والخساسة والدنائة والذمیمة عند رمى الجمرات.»(40) آنگاه اگر با رمى جمره عقبه پاى بر نفس اماره گذارد، قدم بعدى، مقام وصل و لقاء است؛ زیرا میان بنده و خدا یك قدم بیش فاصله نیست، اگر بنده از هوا و هوس گذشت و این گام بلند را طى كرد گام بعدى گام عزم به سوى مقام لقاست. حاجیان در آن روزها كه در وادى منا، رحل اقامت افكنده‏اند باید كه رمى جمرات سه‏گانه كنند و این یعنى طرد طاغوت درون (نفس اماره) طاغوت برون از شیاطین جنى (ابلیس و اعوان او) و شیاطین انسى (دشمنان دین و انسانیت)، از این رو رمى جمراتِ ثلاث، طرد همه طاغوت‎ها و اعلام جنگ و ستیز بى‏پایان با آنهاست.

10ـ ذبح قربانى: قربانى سنتى است كه تنها از تقوا پیشگان، پذیرفته مى‏شود «اذ قرّبا قربانا فتقبل من أحدهما و لم یتقبل من الآخر»(41) و آن رمز گذشت و فداكارى در راه محبوب و رمز محبت و عشق است؛ چرا كه به گاه قربانى نمودن، حاجى سالك حنجره هواى خویش و طمعش به مردمان را پاره مى‏كند؛ «و اذبح حنجرتَى الهوى و الطمع عند الذبیحة.»(42)

قربانى در منا زنده كردن خاطره بزرگ حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل ـ علیهماالسلام ـ نیز هست، آنگاه كه از سوى محبوب خطاب به ابراهیم علیه السلام امر آمد كه جوانت را در منا ذبح كن و آن حضرت امر محبوب را به فرزندش حضرت اسماعیل ـ علیه السلام ـ گوشزد كرد و او با كمال رغبت پذیرفت؛ «یا ابت افعل ما تؤمر»(43) و هر دو با كمال شوق و عشق، تا سر حد ذبح جلو رفتند، و آنگاه از سوى محبوب ندا آمد كه از امتحان پیروز به در آمدید؛ «قد صدّقت الرؤیا.»(44)

11ـ حَلْق یا تقصیر: تراشیدن سر یا اصلاح سر و صورت؛ یعنى تراشیدن باقى ‏مانده كدورت‎ها، رذالت‎ها و اصلاح دل از زنگار منیّت‎ها و خودیّت‎ها؛ زیرا سالك هر چه خودسازى كند، باز باید بداند كه ریشه‏هاى رذالت تا عمق جان وى را فرا گرفته است. از این رو، پس از تراشیدن سر یا اصلاح سر و صورت، كه رمز ریشه‏كن كردن صفات رذیله است، اگر حاجى سالك از منزل تخلیه نگذشته باشد باید بداند كه در این امتحان الهى پیروز نگشته است، گرچه رفع تكلیف از او شده باشد.

12ـ طواف نساء: به واسطه حلق یا تقصیر، آنچه براى حاجى حرام بوده حلال مى‏شود، جز بوى خوش و تمتع از غریزه جنسى، و تحلیل این دو متوقف بر آن است كه از منا به سوى خانه خدا بازگردد و طواف و نماز طواف و سعى بین صفا و مروه و در پایان طوافى به نام طواف نساء به جاى آورد، آنگاه بوى خوش و تمتع از غریزه جنسى نیز بر او حلال مى‏شود و شاید رمز آن این است كه سالك هر چه از نظر مقام و منزلت بالا باشد و به مقام تجلیه و لقاء نیز رسیده باشد، تسلط او بر غریزه جنسى، احتیاج به مقام بالاتر و عنایت افزون‏تر دارد؛ «و لقد همت به و هم بها لو لا ان رأى برهان ربه»(45) یوسف صدیق ـ علیه السلام ـ كه در امتحانات الهى یكى پس از دیگرى كسب توفیق نمود اما در برابر غریزه جنسى، احساس ناتوانى مى‏كند و مى‏گوید: این خدا بود كه مرا نجات داد نه خودم، و اگر او نبود در امتحان، بازمانده بودم «و الا تصرف عنى كیدهن اصب الیهن و اكن من الجاهلین»(46) بنابراین طواف نساء درس آموزنده‏اى است براى همه سالكان و به ویژه جوانان.

 

منبع:

مجله میقات حج، شماره 11 ، حسین مظاهرى

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

دوشنبه 9 آبان 1390  11:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها