در حريم دوست
سفرنامه حج
آنچه در پى مىآيد تأمّلها و درنگهايى است كه در سفر حج داشتهام معمولاً پس از پايان يافتن قسمتى از سفر آن را به قلم مىآوردم و احساسم را مىنگاشتم. گفتنىهاى مربوط به منى بسيار گذراست و از شور و هيجان و چگونگى انجام آن در روزهاى پىدرپى و رمى جمرات آن چنان كه شايسته و بايسته بود سخن نرفت و آن حركتهاى زيبا و ديدنى به تصوير نيامد، و اين همه به خاطر مسائلى بود كه در حج امسال پيش آمد و در روزهاى پس از مراسم منى آرامش را از راهيان ديدار دوست ربود. والى الله المشتكى.
از خانه كه بيرون مىآيى، نگاههايى به سويت قد مىكشد كه سرشار از تمنّا است. در عمق نگاهها و در التهاب سينهها آروزى راه يافتن به حريم دوست را مىنگرى، اكنون تو آهنگ ديار قدس دارى و آنان كه از اين توفيق بزرگ محرومند، به بدرقهات آمدهاند و هر يك به گونهاى راز دل مىگشايند، و همه يك سخن مىگويند: التماس دعا، در مزار پيامبر ما را دعا كنيد. در كنار بقيع ما را فراموش نكنيد. در كعبه، طواف، عرفات، منا و ...
و تو كه اين توفيق را يافتهاى سر از پا نمىشناسى. ماشين كه از جا كنده مىشود و تو را به سوى مقصود مىكشاند در خود فرو مىروى؛ من و مكه! من و مدينه! ديار قدس، حريم الهى، سرزمين خاطرهها، شكوهمنديها، والائيها. سرزمينى كه روزى و روزگارى قلّه سانان بى بديل بشريّت، بر گستره آن گام مىنهادند، و از بام تا شام براى گسترش آيين حق مىكوشيدند و براى عينيّت بخشيدن به آرمانهاى بلند پيشواى عظيمشان سر از پا نمىشناختند. اينك مىروى تا بر پيمان عبوديت، ولايت و استوارى در راه، پاى بفشارى، مىروى تا با جلاىِ دل و صفاى جان و زمزمه با معشوق جانت را از ناهنجاريها، ناراستيها بپيرايى و حرمت حريم پاكان و نيكان را پاس دارى. قلب مىتپد و در سر سوداى حضور در محضر معشوق غوغا مىكند؛ و كيست كه قلبش براى ديدار ديار دوست نتپد؛ و سوداى زيارت مزار قلّهسانان بشريت را بر دل نداشته باشد. به فرودگاه كه مىرسى درهاى آستانه ورودى آن، جلوه شگفتى دارد، انبوهى از جمعيت آمدهاند و گروه گروه گرداگرد افرادى حلقه زدهاند. تبسّمهاى نشسته بر لبها، نشانى از رضايت خاطرى است كه راهيان دارند؛ و التهاب درونى، نمايشى از سپاسى كه توفيق زيارت يافتهاند. اشكهايى كه در ديدگان برخى حلقه زده است پيشتر و بيشتر از آن كه غم فراق كوتاه عزيزى را رقم زند، شوق ديدار، نياز زمزمه با يار و شعلههاى عشق به اين وادى مقدس را به تصوير مىكشد.
كسانى هم كه بدرقه كنندهاى ندارند آرام آرام به سوى سالن گام برمىدارند تا مقدمات پرواز را فراهم كنند، مجريان با مهربانى و لبخندهاى شيرين زائران را بدرقه مىكنند، و گاه با التماس دعايى، تمنّاى دل را مىنمايانند.
سالن آكنده از جمعيّت است، لحظهها به كندى سپرى مىشود، اين سو و آن سو كه مىنگرى، چهرههاى برجسته علمى و فكرى را نيز مىبينى كه سر در گريبان انديشه، با زائران لحظههاى آغاز پرواز را انتظار مىبرند. با اعلام مسؤولان، زائران يكجا از جا كنده مىشوند. صف طولانى و فشرده به هم، آرام آرام پيش مىرود. در داخل هواپيما سرمهماندار اعلام مىكند هر كجا صندلى خالى بود بنشينيد، يكباره به فكر مىافتم اين اوّلين گام بسوى بىپيرايگى است، مگر نه اين است كه اين سفر هيچ رنگى را برنمىتابد، پس آزاد از علقهها گام بردار.
هواپيما از جا كنده مىشود و سينه فضا را مىشكافد، اكنون به سوى ميعاد به پيش مىروى، خلبان با لحنى سرشار از ادب و صفا، موقعيت را اعلام مىكند و در ضمن سفر چگونگى سير را نيز برمىشمارد، پس از حدود سه ساعت اينك در جدّه هستى. راهيان ديار دوست در انتظارند تا سعوديان مقدمات گذشت آنان را به مقرّشان در فرودگاه، فراهم آورند. كار به كندى پيش مىرود، و نوبت بازنگرى وسايل كه فرامىرسد سختگيرى شدّت مىيابد. تمام محتواى چمدانها بر روى سكوها فرو مىريزد و با حساسيّت و ودقّت نگريسته مىشود، دست نوشتهها بيشتر از هر چيزى، حساسيّت را برمىانگيزد، برخى از كتابها با اندكى تورّق، راهى چمدان مىگردد، امّا برخى ديگر را بايد مأموران اطلاعات ببينند، صداى مفتّشان بلند مىشود كه: اِعلام، اِعلام.
فردى مىآيد و گاه با نگاهى اخمآلود و از سر خشم، كتاب را به يكسو مىافكند و با صدايى زير و بم دار فرياد مى زند كه: ممنوع. اعلام ممنوعيّت چرا بردار نيست! و ديگرگاه به سوى متاع پرتاب مىشود كه نشان بى مانع بودن آن است.
در پيشديد ما چمدان جناب بىآزار شيرازى مورد بازرسى قرار گرفت كه با ديدن دو مقاله، حساسيت افزون يافت از اين روى وى را به محلّ اطلاعات بردند.
ايشان پس از بازرسىهاى دقيق بدون اين كه مقالهها را بازگردانند، بازگشت. تمام صفحات گذرنامه وى را زيراكس كرده بودند. يكى از مقالات وى نقد فتواى مزوّرانه و زشت عبدالله بن جبرين در «حرمت اكل ذبيحه» شيعه بود.
محل استقرار كاروان را يافتيم و نشستيم، چهرهها شاداب و نگاهها سرشار از رضايت است. شب از نيمهها گذشته، كاروانها در حال انتظار براى كوچ به سوى مدينهاند، برخى از اينجا و آنجا گفتگو مىكنند، گروهى در حال استراحتند و بعضى آرام در گوشهاى به راز و نياز پرداختهاند و خداى را براى توفيق به دست آمده سپاس مىگويند، مسؤولان كاروانها با همت مجريان سختكوش نهادهاى مسؤول ايرانى در حال فراهم آوردن وسائل كوچ هستند، و برخى مشغول پذيرايى از راهيان ديار دوست. اذان صبح فضاى فرودگاه را عطرآگين مىكند، تكاپوى شگفتى تمام فرودگاه را مىگيرد، زائران به نماز مىايستند، جلوه هيجانبار و زيبايى است. پس از نماز گروهها آهنگ كوچ دارند، اتوبوسها آمادهاند و راهيان در التهاب ديدار دوست.
«طريق الهجره» اتوبانى كه جدّه را به مدينه متّصل مىكند اكنون پذيراى بهترين مسافران است، مسافرانى كه آنان را اشتياق زيارت و شوق ديدار بدين سوى كشانده است.
در محضر پيامبر
به مدينه وارد مىشوى، مدينه ديگر حال و هواى ديروز را ندارد، بسيارى از آثار تاريخى آن كه مىتواند تو را بر بال خاطرهها بنشاند و تا دور دستهاى تاريخ ببرد، ويران شده است، اما تو كه هويت تاريخىات را از دست ندادهاى، از وراى اين همه ديگرسانىها حقايق را خواهى ديد و در آن سوى آنچه به وجود آمده است پيوندت را با گذشتهها بازخواهى شناخت.
اكنون مدينه است؛ با آثارى شگرف و هيجانبار.
مدينه است؛ شهر پيامبر و شيران روز و پارسايان شب.
مدينه است؛ شهر ايثارها و مقاومتها، رادمرديها و بزرگىها از يكسوى، و از ديگر سوى...
نـه، مـن تاريخ نمىگويم، بگذار سحرگاهان به سوى پيامبر (صلي الله عليه و آله) برويم، و از شهر پيامبر بگوييم، شهر زيباييها و عظمتها و ... آرى از مدينه مىگويم.
مدينه در قلب جزيرةالعرب سرشار است از خاطرهها و يادها. جاى جاى آن مكانهايى است آكنده از خاطره كه بارِ سدهها حادثه را به دوش دارد. مساجد كهن در اين ديار از جلوه شگرفى برخوردار است امّا چه كسى مىتواند انكار كند كه مسجد النبى، اين پايگاه توحيد و جايگاه فرياد عليه شرك و كفر و خاستگاه قهرمانان بىبديل تاريخ، دُرّ شاهوار اين مجموعه است. مسجدالنبى كه اكنون بر اساس ضرورتهاى تاريخى و اجتماعى بسى گستردهتر و عظيمتر از آنچه كه بوده، شكل گرفته است. در اين ايّام صدها هزار انسان دلداده بحق و عاشق رسولالله را به خود فرامىخواند. در دل شب و آستانه دميدن سحر كه جهان در خوابى سنگين غنوده است، راههاى منتهى به مسجد چونان جويبارى زلال، شاهد ترنم قطرههايى است كه مىروند تا در اين وادى قدس، سيلاب عظيمى را شكل دهند. سحرگاهان، بدان هنگام كه هنوز چادر قيرگون شب دريده نشده است، آستانه مسجد ديدنى است، مردم با صورتهاى گونهگون و سيرتى همگون با التهاب و عجله چونان كسانى كه به سوى آوردگاهى به پيش مىروند از هم سبقت مىگيرند تا در مسجد رسولالله در پيشگاه الله زانو به زمين زنند و با خدايشان راز گويند و با پيامبرشان زمزمه كنند. امّا تو كه با اين جويبارها پيش مىروى اگر اندكى اين سوى و آن سوى را بكاوى زنهاى تكيده چهره و سياهى را خواهى ديد كه توشهاى اندك را بر سر گرفتهاند و با اين جويبارها به پيش مىروند امّا نه براى رسيدن به آن سيلاب، بلكه براى آنكه بساطى پهن كنند، و در هنگام بازگشتِ اينان، جامه و متاعى عرضه كنند و چيزى براى زندگى فلاكتبار روزانهشان به چنگ آرند. چهره اينان در كنار قبر پيامبرِ مستضعفان، استضعاف را فرياد مىكند و حضور اينان در كنار ساختمانهاى آسمانخراش در دخمههاى كوچك، شكاف شگرف طبقاتى را در اين ديار مىنماياند و تو بايد با داغى در دل از كنار آنان بگذرى كه قافله عشق در حال رفتن است.
اكنون در مسجد نشستهاى، بنگر! يك سويت برادرت مصرى است و در سوى ديگر الجزايرى، اندكى آن سوتر مغربى و كمى فراتر بحرينى و ... اينجا همه امت محمّدند، اى كاش اين حقيقت را با همه وجود باور مىداشتند. چشمها به مأذنه دوخته شده است همه منتظر فرياد توحيدند، سكوت سراسر مسجد را فراگرفته است برخى زانو به بغل گرفته غرق در انديشهاند و برخى ديگر قرآنى به دست آرام آرام زمزمه مىكنند. هان! فرياد بلند شد: «الله اكبر»، و در پى آن زمزمهها، همهمهها، آرام، آرام، الله اكبر، لااله الا الله و ...
همه بر گامها استوار مىايستند تا نماز بخوانند و خود را آماده مىكنند تا نماز جماعت را يك آهنگ و يك صدا با امام جماعت بجا آورند، امام جماعت با آهنگى دلپذير نماز را مىخواند و در اين روزها پس از ركوع ركعت دوم به تفصيل در قنوت به مسلمانان بوسنى و هرزگوين دعا مىكند و به صربها و هجوم آورندگان آنها نفرين مىكند، و گاه آنچنان لحن از سرسوز و با آهنگى حزين است كه بسيارى مىگريند و شانهها تكان مىخورد، اين حالت در نماز مغرب نيز تكرار مىشود، چرا اين روزها؟! و چرا ...
نماز تمام مىشود و صفوف منظم آرام آرام درهم مىآميزد. گروهى به سوى خانهاند و گروهى ديگر از لابلاى صفوف به سوى مزار رسولالله (صلي الله عليه و آْه) ؛ براى زيارت قبرش ـ كه مسلمان تمام رازهاى دين و ايمانش را در آن مىنگرد ـ عشق همگانى است. گو اين كه برخى پنداشتهاند و يا چنين بر پندارها دادهاند كه آن پنجرههاى رو به معشوق را اگر رخصتى باشد تنها شيعيان به آغوش مىكشند، امّا نه چنين است؛ سياهانى كه تمام آرمانشان را در اينجا مىنگرند با اشكهاى زلال غلطيده بر گونههاى سياه، و با نالههاى برخاسته از دلهاى سپيد در انتظارند كه رخصتى يابند و با آغوش كشيدن قبر، با رسولشان زمزمه كنند، مصريان، الجزايريان، و ... تمام اقاليم قبله چنيناند، مگر نه اين است كه اينجا تنديس ابرمردى خفته است كه تمام عظمتها و كرامتها، شرافتها و راديهاى روزگاران و انسانيت را در خود يكجا دارد. مسلمان اينجا احساس قرابت مىكند و بر اين باور است كه در محضر پيامبر نشسته است، و با همه وجود آهنگ رازگويى دارد امّا ...
تربت پاك امامان
نبوت در ولايت استمرار مىيابد و محمد (صلي الله عليه و آله) در على (عليه السلام) و فرزندانش در جاريهاى زمان جلوه مى كند، و اكنون تو كه با پيامبر زمزمه كردهاى آماده مىشوى تا با امامت سخن بگويى، پس آهنگ بقيع كن.
بقيع گورستانى ديرپاست؛ كه انسانهاى بسيارى بر خاك آن خفتهاند. بقيع روزگارى بيرون از مدينه بوده است امّا امروز در دل آن جاى دارد. در گوشهاى از بقيع قامت عطرآگين چهار تن از پيشوايان راستين هدايت (حسن بن على، على بن الحسين، محمد بن على و جعفر بن محمد عليهمالسلام) در دل خاك است كه روزگارى با حرمى خرد و منارهاى كوچك نمودى دلپذير داشته است. امّا امروز در تابشگاه آفتاب و با چهار سنگ ساده مزار، تو را فرامىخواند؛ مظلوميت شگفتى است، زائران غالباً با پاهاى برهنه بر خاك گام برمىدارند و در كنار گودى كوچكى كه اين مزارها در دل آن قرار گرفته است با چشمانى اشكبار مىايستند تا زيارت كنند. اكنون چندين سال است كه سعوديان روزى حدود 5 ـ 4 ساعت در دو وقت درهاى بقيع را باز مىكنند تا زائران در پيشديد، مأموران مزارها را زيارت كنند. جمعيتى انبوه سرازير آن مىشود هر كس به آهنگى و هوايى. امّا اين مزار بىپيرايه كه تبلورى از مظلوميت است اكنون در گرداگردش شاهد تجمّعى شگرف است. تركان با لباسهاى متحدالشكل در ميان جمع نمودى زيبا دارند و پاكستانيان با احساسى رقيق و قلبى مالامال از عشق و مظلوميت؛ التهابى شگفت. آنان گويا در اين آينه مجموعه مظلوميت خود را نيز مىنگرند و مظلوميت خود با امامشان را يكجا فرياد مىكنند، بحرينيان با آرامش ستودنى، جمعى و گاه فردى به گونهاى دلپذير با رهبرشان راز مىگويند. و ايرانيان حضورشان جلوهاى عظيم و نمودى خيره كننده دارد، اشكها كه بر گونهها مىريزد، شانهها كه مىلرزد، سينهها كه برمىآيد و فرو مىنشيند، رگها كه متورم مىشود، چهرهها كه ملتهبانه به سرخى مىگرايد؛ چشمها نه اشك كه خون مىريزند همه و همه نمايش عظيمى را رقم مىزند.
جانبازان بر روى چرخها آرام مظلوميت را فرياد مىكنند و كهنسالان با كمرهاى خميده عشق به پيشوا را زمزمه. اينجا سرزمين عشق است و مظلوميت. عاشقان با معشوق راز مىگويند، و زمزمههايى را بر لب دارند كه فقط عاشقان دانند و معشوقان.
بقيع نيز چونان ديگر بخشهاى كهن مدينه امسال دستخوش تغييرات گستردهاى است. مساحت آن در حدود قابل توجهى افزايش يافته و ديوارى نو با ارتفاعى حدود 4 متر در حال احداث است. امّا آنچه همچنان باقى است مظلوميت بقيعيان است و مزار شاهدان تاريخ و تو كه اينك گام بر اين خاك نهادهاى اين همه را در اشكهاى جارى، بغضهاى تركيده و فريادهاى آميخته به اشك و ناله عاشقان مىبينى، به گوشهاى از احساسها و رازها بنگر:
بانويى كه در پس نردهها ايستاده و با نگاهى حسرتآلود از دور مزارهاى امامان را مىنگرد و آرام، آرام اشك مىريزد و صميمانه با امامانش راز مىگويد، در حالىكه اشكهايش پهنه صورتش را پوشانده است، مىگويد: درباره احساسم در اين وادى چه بگويم؟ گاهى واژهها آنقدر محدودند كه انسان به راحتى نمىتواند احساسش را بيان كند، با غربت بقيع آشنايى ديرينهاى دارم، امّا باورم نمىشود كه هر سال نسبت به سالهاى پيش بر غربت اين مكان مقدس و متبرك افزوده شود، آخر چرا اين قوم احساس پاك ما را نمىشناسند؟!
دلسوختهاى از همين ديار كه گويا در ايّام ديگر نمىتواند، در كنار بقيع راز دل بگشايد، اكنون كه به يمن حضور گسترده و عظيم امت اسلامى به اين دريا پيوسته است، از مظلوميت اهل بيت (عليهمالسلام) سخن مىگويد:
اينجـا عشـق مـا، تـاريخ ما و مدفن امامان ماست. امّا ما از ديدار اين عزيزان نيز محروميم. آرزوى زيارت ثامن الائمه (عليه السلام) در دلهاى ما باقى است، امّا چه كنيم اينجا نيز آرزوى زيارتى آرام، بى دغدغه قلبهاى ما را مىفشارد.
گفتم روزها دوبار (صبح و عصر) بقيع باز مىشود، و زائران با هجوم شگرفى بقيع را از جمعيت مىآكنند امّا شگفتا كه زنان اجازه ورود و حضور ندارند، تنگانديشى و جمودنگرى اينان تهىتر از آن است كه شوقها، عشقها، التهابها، معنويتها و هيجانهاى عاشقان قلّهسانان تاريخ را دريابند و سوز و گدازى را كه از اين منعها و جلوگيرىها بر جانها مىنشيند بفهمند.
شُرطهها جلوى جمعيت مىايستند و آنان را از نزديك شدن به قبور جلو مىگيرند. و گاهى «آمر به معروف و ناهى از منكرى»! از فراز ديوار و بلندگوى دستى، به وعظ مىايستد و تأكيد مىكند كه از اعمال بدعت آميز! بپرهيزند، اينان تا ديروز اصل حضور را هم بدعت مىشمردند و اينك دست نهادن، گريه كردن، راز دل گفتن را. امّا گفتنى است كه هيچ كس حتى آنان كه كاملاً سخنان آنان را درمىيابند (عربها) هرگز به آنچه جناب ناهى از منكر! مىگويد گوش نمىدهند، او آب در هاون مىكوبد و آب با غربال مىكشد، همين و همين ... و زائران بىتوجه به موعظههاى! وى، در كار خويشند و در اوج مهرورزى، زمزمه و گفتگو با مرادها و معشوقها. روزى يكى از اينان خطبهاى آغاز كرد و در ضمن آن گفت: «... نسألهُ ان يجعلنا من المتبعين وأن يجنّبنا من المبتدعين» امّا ديگرى از ادامه جلو گرفت، و با گفتگوى تندى كه بين آن دو گذشت، وعظ ادامه پيدا نكرد، و من از چرايى آن جلوگيرى چيزى درنيافتم. آن آمر بمعروف! سپس بدون بلندگو بازگشت و به ارشاد! مشغول شد.
بقيع امسال حال و هواى عجيبى دارد و زائران اين مزار امسال بگونهاى شگفت افزايش يافته است. شاهدان عينى مىگويند: اين تجمّع شگرف بىسابقه است، صبحها و عصرها دهها هزار زائر وارد بقيع مىشوند، انبوه جمعيّت بحدّى است كه گام برداشتن در نزديكيهاى مزار به سختى صورت مىگيرد.
روزهاى مدينه رو به پايان است.
اينـك وداع
اكنون بايد آهنگ كوچ كنى، تو را براى چند روزى آورده بودند.
روزهاى آغازين، ماهى دريايى را مانندهاى كه به خشكى هرگز نمىانديشى، امّا روزهاى پايانى هر چه به فرجام نزديكتر مىشود دلشورهات زيادتر مىگردد.
يا رسول الله...! جدايى از مزارت؟!
بقيع! دورى از شميم دلنواز صبحهايت؟!
روز آخر دلدادگان آل على از هر فرصتى براى رفتن به حرم بهره مىگيرند و فاصله كوتاه مسجد النبى ( صلي الله عليه و آله) و بقيع را مىنوردند، گويى جدا شدن را به هيچ روى برنمىتابند و رفتن از كنار اين همه زيبايى. شور، هيجان و عظمت را نمىتوانند بپذيرند.
بر سينه ديوارى نوشتهاند: حركت 30/17، دلها مىتپد، نفسها در سينه حبس مىشود؛ چارهاى نيست بايد رفت. ماشين با اندكى تأخير حركت مىكند. در چهره همه غم را مىنگرى، همه رو به مزار پيامبر (صلي الله عليه و آله) و ائمه بقيع (عليه السلام) نشستهاند، صاحبدلى همت مىكند و با نوايى دلنشين مىخواند:
«السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا نبى الله...»
بغضها مىتركد، اشكها فرو مىريزد، هقهق گريه آغاز مىشود و گاه به نالهها و فريادها تبديل مىگردد، چشمهاى اشكبار به مسجدالنبى دوخته شده، جدايى باورناپذير است. سراينده با نواى دلپذيرى زيارت پيامبر، زهرا، ائمه بقيع (عليهمالسلام) و جاودانههاى اين ديار را ياد مىكند و دلها را از غم مىآكند. شانهها مىلرزد و گريه امان نمىدهد، فريادها آنگاه اوج مىگيرد كه اين يادآور هوشمند مدينه را به كربلا پيوند مىزند و از دردها و رنجهاى معلّم شهادت، و چگونگى هجرت سيدالشهدا از مدينه به كربلا ياد مىكند. اينك مدينه از چشماندازها دور شده است و تو بايد آماده احرام باشى، ديارى ديگر، ديار دوست.
مسجد شجره
«مسجد شجره» كه آميخته است به خاطرههاى شورانگيز تاريخ صدر اسلام، و صحنه غرورآفرين و شكوهزاد احرام بستن رسول الله (صلي الله عليه و آله) و صحابيان را پس از سالها فراق از مسجدالحرام بر سينه دارد، اكنون بسى بزرگتر و وسيعتر از آن است كه تاكنون بوده است.
فضاى بيرون آن، چونان پاركى با نخلها و درختها پوشيده است، امكانات تطهير و مقدمات احرام بسيار گسترده است و بدون تضييع وقت زائران مىتوانند براى احرام غسل كنند، وضو بگيرند و آماده احرام گردند.
شبستان بسيار بزرگ مسجد، حال و هواى عجيبى دارد. روحانيان ـ اين هاديان زائران ـ راهيان قبله را توجيه مىكنند و فلسفه احرام را باز مىگويند، و آنان را به وظايف و بايستگىهاى زيارت آشنا مىسازند.
زائران كه اينك آرزوى چندين و چند ساله را برآورده مىبينند، دلهايشان سرشار از سپاس و قلبشان آكنده از شوق است، اشكها بر گونهها مىغلتد و انسان در اين هنگامه بىبديل به وادى پيراستگى از همه چيز و وابستگى به الله گام مىنهد.
او اكنون با بستن دو جامه سپيد تمام وابستگىها را گسسته و با نداى: «لبّيك اللهمّ لبّيك...»، اعلام حضور در محضر دوست كرده است.
اندكى در آستانه مسجد درنگ كن، چه زيبا و دلپذير است.
زائران به مسجد وارد مىشوند، با رنگهاى گونهگون، شاخصههاى ظاهرى متفاوت و پوششهاى مختلف و چون برمىآيند همه چيز فرو ريخته است، همه همگون هستند، همه يك رنگند. سپيدجامگانى كه مىروند با نداى لبيك و اجابت دعوت الهى، بر دلها نقش سپيدى زنند. زائران مسجد را به سوى مكه ترك مىكنند. نداى ملكوتى: «لبّيك الّلهم لبّيك...» بلند است. نيك نهادى از زائران مىخواند:
«لبّيك اللّهم لبّيـك، لبّيـك لا شريـك لـك لبّيك، ان الحمد والنعمة لك و الملك لاشريك لك لبيك.»
ماشين بر اسفالت جادّه مىلغزد و تو را پيش مىبرد و تو به كعبه نزديك مىشوى نزديكتر، گام در حرم مىنهى، حرم أمن، حريم دوست، وادى قدس.
فريادهاى شورانگيز و دلپذير لبّيكها قطع مىشود.
ترنّم دلنواز عاشقان اندك اندك كاستى مىگيرد و سپس يكسر قطع مىگردد.
سكوت، سكوت، سر در گريبان انديشه، تأمّل، تنبّه، بيدارى.
يعنى كه: رسيدى.
آنكه تو را فراخوانده بود (اذان من الله) و تو عاشقانه به فراخوانى او پاسخ مىگفتى، اينجاست. به خانه او رسيدهاى پس ساكت!
سكوتى آميخته به تأمّل. سكوتى همراه با تنبّه.
در حـريم يـار
اينك در مكهاى؛ شهر ديرپاى و دراز آهنگ تاريخ، شهر آكنده از خاطرهها، ديارى كه پشته پشته حادثه را در خويش دارد و سينهاش انباشته است از هزاران هزار حادثه، واقعه، خاطره و ...
شهرى شگفت پيرامونش يكسر كوه، هر كوى و برزن و خيابان و كوچهاش در درهاى و شكاف كوهى.
شهر مكه نيز دستخوش ديگرسانيهاست و از آن همه ميراثهاى جاويدان و نمادهاى عشق و ايثار و مظاهر راستى و رادى، و يادگارهاى تاريخى آغازين روزهاى اسلام اكنون چندان اثرى نيست، امّا تو به ژرفى بنگر؛ كه اگر با «اشارتهاى ابرو» آشنا باشى و با «پيچش مو» در پس اين همه، آن همه را خواهى ديد.
اينك كعبه در پيش رويت هست، صحنى وسيع و در وسط آن يك مكعب خالى و ديگر هيچ.
اوّلين نگاه ميخكوبت مىكند، از حركت باز مىمانى، تحيّر سراپايت را مىگيرد، شگفتا!
اين است آن خانه ديرپاى ايستاده بر معبر تاريخ و فروزان چونان مشعل، بر رواق زمان.
خدايا اينجا كجاست؟!
به كجا آمدهام؟!
بگفته آن زنده ياد:
«قصر را مىفهمم: زيبايى يك معمارى هنرمندانه.
معبد را مىفهمم: شكوه قدس و سكوت روحانى در زير سقفهاى بلند و پرجلال و سراپا زيبايى و هنر.
آرامگاه را مىفهمم: مدفن يك شخصيت بزرگ، يك قهرمان، نابغه، پيامبر، امام ...
امّا اين ...؟ در وسط ميدانى سرباز، يك اطاق خالى! نه معمارى، نه هنر، نه زيبايى، نه كتيبه، نه كاشى، نه گچبرى، نه...»
اينجا هيچ كس نيست، هيچ چيز نيست، بدين سان تو يكسره خويشتن را به ابديت پيوند مىزنى، تمام وابستگىهايت مىگسلد و تو وارسته از هر وابستگى و پيراسته از هر پيوستگى به او مىپيوندى: «خـدا».
اينجا حرم اوست، درون حريم او، خانه او، و تو همآهنگ، همرنگ، هملباس، همدل و همسوى با خلق او آهنگ او كن. با مردم درآميز و در حركتى منظّم، سمبليك و خوشآهنگ، بر گرد خانه او، خانه ديرپاى، خانه آزاد، بگرد: «طواف».
از ركن «حجر الأسود» در انبوه خلق داخل شو، پيمان توحيد و عبوديت را استوار ساز. حركت را با آهنگ عبوديت آغاز كن كه: «... هو يمين الله فى ارضه.»(1)
هفت بار بر گرد خانه مىچرخى، فقط هفت بار! نه كم و نه زياد. در نظمى استوار و بدون اندكى ناهنجارى. چرا هفت بار؟ تأكيد بر اين عدد جانت را به انديشه وامىدارد، «هفت»، يادآور آفرينش هستى است؟ اين عدد از نوعى نگاه سمبليك برخوردار است؟! يا اين كه مهمترين راز حج در آن نهفته است: «تعبّد»، همين. طواف كن. هفت بار. چرا؟ نپرس! و روح عبوديت، تعبّد، پذيرش و تسليم را در جانت بريز.
و اكنون دو ركعت نماز.
كجا؟
پشت مقام ابراهيم!
قطعه سنگى با دو رد پا.
نقش پاى ابراهيم بر روى سنگ، و تو با اين نگاه به اعماق تاريخ مىروى و ابراهيم را در هنگامه بنياد نهادن اين خانه، خانه توحيد، عشق، عرفان به ياد مىآورى، و جانت لبريز از شوق مىشود كه تو اينك بر «مقام ابراهيم» ايستادهاى.
ابراهيم: سمبل عشق و عرفان، ستيز و جهاد، توحيد و تعبّد، مهر و كين، عشق به الله و نفرت از هر آنچه جز اوست و تو بر اين جايگاه ايستادهاى تا نماز بجاى آورى، و با خدايت از اين مكانَتْ رازگويى، زمزمه كنى، و پيمان عبوديت را استوار دارى. اكنون كه جان را پيراستهاى، و از وابستگىها وارستهاى. و با خدايت پيمان عبوديت بستهاى، آهنگ ديگر كن آزمونى ديگر، رو به سوى مسعى. و سعى در ميان دو كوه صفا و مروه.
سعى؛ تلاش است، حركتى پرشتاب، جستجوگرانه و هدفدار.
پاسداشت تلاش يك زن، تجديد خاطره شكوهمند حركت سختكوشانه و تلاش جستجوگرانه بنده وارسته خداوند؛ «هاجر»!
سمبل تسليم، رضا، تلاش، توكّل و عرفان.
مسعى ـ محبوبترين جايگاه براى خداوند، جايگاه نبرد قهرمان توحيد ابراهيم و رويارويى پيروزمندانه او با سمبل تزوير و شرك؛ «شيطان»(2)
گامهايت را استوار دار و حركت را پرشتاب كن، دل به خدا بسپار و ياد خداى را در جانت زنده كن، در خلق غرق شو، خود را فراموش كن. به خدا بينديش و تلاش و توكّل، تا جباريّتهاى جانت فرو ريزد، و آخرين بقاياى ناخالصى پيراسته شود كه: السعى مذلّة للجبّارين.(3)
و در پايان هفتمين سعى بر بلنداى مروه «تقصير كن» از احرام بيرون آى، جامه زندگى بپوش، اكنون از حركتى پرشكوه و تلاشى آميخته به عشق و عرفان رهيدهاى و جانت را لبريز از آگاهى و معنويت ساختهاى، درنگى تا آغازى ديگر ...
عـرفـه
اكنون پس از روزهايى كه در مكه درنگ كردهاى و بر كعبه مقصود طواف نمودهاى، و عاشقانه بر گرد اين خانه توحيدچرخيدهاى، آهنگى ديگر كن. كجا؟! عرفات.
از واپسين ساعات روز هشتم شهر مكه به تلاطم مىافتد. شب نهم را در منا درنگ كردن و روز نهم به عرفات براى وقوف در آن آمدن، ستوده است و مستحب.
اين است كه بسيارى از زائران آهنگ مِنا دارند و بسيارى براى رهايى از دشواريهاى حركت در روز نهم به سوى عرفات؛ آهنگ عرفات.
خيابانهاى منتهى به سوى مشعر به گونه شگفتى ديدنى و وصفناكردنى است. ماشينهاى خرد و كلان آماده جابهجا كردن زائران هستند، و آهنگ زير و بمدار: مِنا، مِناى رانندگان، موسيقاى دلنواز شوق رفتن به سوى سرزمين عشق را در جانت فرو مىريزد.
شب نهم بسيارى از زائران در عرفاتند. چه زيباست آن شب، بسيارى از زائران رازگويى پيشه مىكنند؛ و در درون چادرها، راكعان، ساجدان و قائمانِ پرستشگر، نماد زيباى عبوديت را رقم مىزنند.
سحرگاه كه شب مىگريزد و هستى در نور غرق مىشود، به بيابان كه مىنگرى انسان است كه موج مىزند اينجا، عرفات: جامع الملل، جامع الشتات... چه مىگويم؟ نمايشگاه بزرگ انسان است. در بيابان عرفات سياه، سفيد، و ... همه دوش در دوش هم، و آهنگ ندايشان يكى است: «خـدا».
جبل الرحمه در دل عرفات نيز ديدنى است، زائران كه يكسر سفيدپوشند چون بر آن فراز مىآيند و از ستيغ تا دامنه آن را مىپوشانند از دور كوه بزرگى را ماننده است كه گويى تمام آن با برف پوشيده است: سفيدِ سفيد.
آفتاب بىدريغ حرارت مىبارد، عرق بر تنها نشسته امّا شوق و التهاب و دلدادگى با خدا همچنان در جان بسيارى موج مىزند.
خيمه بزرگ بعثه مقام معظم رهبرى چونان نگينى در ميان خيمهها شور و هيجان ويژهاى داشت. در آستانه وقوف واجب (نزديك ظهر) مراسم دعا و نيايش اعلام مىشود. دلها آماده است، قلبها مىلرزد صاحبدلى بانواى دلنشين و شورانگيزى از معشوقى مىخواند كه «صد قافله دل همره اوست» از حجت حق، ولىّ الله الأعظم، امام زمان (عجلالله تعالى فرجه الشريف) .
ياد مهدى (عج) اشكها را بر ديدهها مىنشاند، سيلاب اشكها برگونهها جارى مىشد. فريادهاى يا مهدى فراز مىآمد و تمنّاى ديدار دوست را بر جانها مىريخت، نداى «يابنالحسن»هاى عاشقانه فضا را ديگرسان ساخته و عطرآگين كرده بود. زائران كه از ديرباز شنيدهاند كه يار در اين ديار است، از ژرفاى جان و اعماق قلب فريادش مىزنند؛ و با مولايشان سخن مىگويند.
زيارت «آل يس» آغاز مىشود:
«سلام على آل يس، السّلام عليك يا داعى الله و ربّانى آياته، السّلام عليك يا بابالله و ديّان دينه ... السّلام عليك ايّها العَلَمَ المنصُوب والعِلْمُ المصْبوُب و ...»
ياد دوست حال و هواى هيجانبارى را به وجود آورده بود. زائران حريم دوست، عاشقان امام، صاحبدلانى كه سنگينى بار گناه را بر دوش احساس مىكردند؛ و تمنّاى غفران داشتند، ديدگان اشكبارى كه آرزوى نظاره بر چهره عزيز زهرا را در دل مىپروراندهاند و سرهايى كه شور ديدار سكّاندار والاى كشتى هستى را داشتند، او را مىخواندند، عزيزى كه با ظهورش تاريكزار يخزده انسانى را گرمى خواهد بخشيد، نور خواهد پاشيد و به سپيدى و زيبايى خواهد نشاند.
عرفه، خاطره پرشكوه و شورانگيز دعاى عرفه معلّم بزرگ عشق و ايمان و ايثار سيدالشهدا اباعبدالله الحسين (عليه السلام) را نيز بر سينه دارد. شيعيان امام حسين (عليه السلام) كه مهرش را در ژرفناى جان نهادهاند، و روزها و شبهاى فراوانى در رثاى آن چهره خونين مويه كرده اشك ريختهاند، اكنون مىخواهند در زير آسمان عرفات جايى كه حسين (عليه السلام) اين معلم بزرگ عشق و عرفان و شهادت با خدايش زمزمه كرده با او همنوا شوند و با كلمات شورانگيز و هيجانبار حسينى با خداى خود راز گويند، روحانيان ـ اين هاديان زائران خانه خدا و راهنمايان راهيان كوى دوست ـ در هنگامه فرويش آفتاب به سوى مغرب مراسم دعاى عرفه را برگزار مىكنند. جمع انبوهى نيز در بعثه مقام معظم رهبرى گرد آمدهاند كه با نواى دلنشين دعاى عرفه، با خدا زمزمه كنند؛ دعا آغاز شد:
«الحمدلله الذى ليس لقضائه دافع، ولا لعطائه مانع ولا كصنعه صنع صانع، و هوالجواد الواسع،...».
زائران با اين احساس كه با امامشان هم نوايند سرشار از شوق و آكنده از طلب بودند، دعا با صدايى دلپذير خوانده مىشد و زائران آرام، آرام زمزمه مىكردند. فضاى ملكوتى عرفات، مضامين بلند دعا، تضرّع نهفته در واژهها، كلمات انديشهسوز و آتشين، قلبها را مىلرزاند و چشمها را اشكبار مىكرد. آنان به پيروى از امامشان كه با ديدگان اشك آلود عاشقانه زمزمه مىكرد:
«اللهم اجعَلْنى أَخشاكَ كاَنى اراك و أسعِدْنى بتقويك ولا تسقينى بمعصيك و خيّرلى فى قضائك و بارك لى فى قَدَرِكْ حتى لا اُحِبُّ تَعْجيل ما أخّرْت ولا تأخير ما عجَّلْتَ، اللّهم اجْعَلْ غِناتى فى نَفسى واليقين فى قلْبى... .»
با خدا گفتگو مىكردند.
شور و هيجان آن محفل ربّانى چيزى نيست كه با اين قلم به تصوير آيد. نالهها همچنان اوج مىگرفت، و تمنّاى دل مىگسترد، زمزمههاى عاشقانه نمايش دلپذيرى از دلدادگى بيقرارانه زائران سفيدپوش را رقم زده بود، همه با اين احساس كه با اشكهاى جارى زنگارهاى دل را مىشويند و تيرگيهاى جان را جلا مىدهند حال و هواى عجيبى داشتند. در سطور پايانى دعا مجرى به عظمت صفت «ارحم الراحمين» و فرياد خداوند با اين صفت توجه داد پس از اين تنبّه فريادهاى «يا ارحم الراحمين» زائران فراز آمد كه مجلس يكسر شور و اشك و هيجان شد و براستى صحنه شگرفى پديد آمد.
لحظات پايانى دعاست، آفتاب مىرود كه در كام مغرب پنهان شود، اكنون زمزمهگران بدانجا رسيدهاند كه پيشواى عارفان: چهره به سوى آسمان دوخت و دستها را فراز آورد و سيلاب اشكها محاسن زيبايش را شست و با ندايى بلند و جانسوز فرياد زد.
«يا اسمع السامعين، يا ابصرالناظرين و يا أسْرَعَ الحاسبين و يا ارحَمَ الراحمين صل عَلى محمد و آل محمد السّادة الميامين...»
«يارب، يارب، يارب...»
فرياد يارب يارب از جمعيت فراز آمد، التهاب، ناله، دلدادگى، و شور و هيجان جمع وصف ناشدنى است. همه از عمق جان و ژرفناى قلب فرياد مىزدند: يارب...
در چنين حال و هوايى دعا به فرجام رسيد و زائران با دلهاى شكسته و چشمان اشكبار، بغضهاى تركيده، نالههاى حزين، از امامشان ياد كردند و رضوان الهى را به آن عزيز از دست رفته و قلب تپنده امت از خداى خواستند و سلامت رهبرى امت و مسؤولان را از خداوند طلب كردند.
مـشعــر
آفتاب كه مىگريزد و روز در آستانه به كام شب فرو رفتن قرار مىگيرد، عرفات يكباره در هم مىريزد. خلق چونان سپاهى كه بانگ رحيل شنيده باشد به هيجان مىآيد، زائران اينك لشگرِ گرانى را مانندهاند كه سواره و پياده با گريز آفتاب از عرفات آهنگ مشعر كردهاند.
سرتاسر اين بيابان يكسر حركت است و شور، هيجان است و نُشور همه در تكاپويند اكنون سپاه توحيد كه در وقوف خويش در عرفات با شناختها، عينيتها آميخته، با خداى خويش رازها گفته به پيشگاه بىنياز، نيازها برده رو به سوى مشعر دارد. شب را بايد در مشعر باشد تنگهاى جارى از عرفات، به سوى منا و مكّه، كه هر چه پيشتر مىرود تنگتر مىشود و تجمّع عظيم مردم فشردهتر و آهنگ حركت كندتر.
در مجتمع يك روزه عرفات آشوبى بهپاست، صدها هزار انسان با پوششهاى همگون با درهم آميختن، و پرشور و هيجان حركت كردن صحنه شگرفى را تصوير مىكنند، انبوه جمعيت بهم فشرده حركت را كند مىكند، و سپاه ناپيداى كرانه توحيد، اندك اندك وارد مشعر مىشود.
مشعر براستى محشرى است، نه خيمهاى، نه درى و ديوارى، نه سقفى، بيابانى با دريايى از انسانهاى بهم فشرده! شگفتا اين چه حكمى است؟! حج رازناكترين، رمزآميزترين و سمبليكترين احكام الهى است و مشعر راز آلودترين آن.
اكنون در دل شب سلاح برگير (ريگ جمع كن) و سپس به تأمل نشين كه اينجا مشعر است و سرزمين خودآگاهى. در انتظار صبح باش و با سلاحى كه بر گرفتهاى به جنگ اهريمنهايى بپرداز كه با خود آگاهى تو در جنگند.
فرصت كوتاه است و آهنگ رحيل برفراز.
در اين لحظههاى كوتاه گشت و گذارى در ميان زائران، در گوشه و كنار اين بيابان، در دامن آرام و گسترده كوه، در فرازمندىها و گستره سينه آن، تأمل برانگيز، تنبه آفرين و دلپذير است. بسيارى از كسان كه بر قامتشان جز دو تكه پارچه سفيد جامهاى نيست، بر روى حصيرى خرد، يا مقوايى كوچك و يا ريگزار بيابان و خاكهاى آن ديار، بپا ايستاده و يا نشسته آرام سر به آسمان دوختهاند. و سيلاب اشك از چشمانشان جارى است. ستارههاى آسمان مشعر چه خيالپرور و دلانگيز است. و لحظههايش چه سان شورانگيز و الهام بخش.
طلوع فجر، مشعرِ آرام را برمىآشوبد، راهيان حريم دوست بپا مىخيزند. و در جمعهاى كوچك و بزرگ و يا تنها به پيشگاه خداوند نماز مىگزارند و آنگاه بار و بنه اندكى كه به همراه دارند برمىگيرند و گام در مسير مىنهند، كه بايد از تنگهاى درگذرند و به آخرين ميقات درآيند: «منا».
مِنـا
اكنون سپاه توحيد مركب را نيز وا نهاده و استوار و راست قامت، به سوى معبد مىرود، آفتاب از پس ستيغ كوهها سر برمىكشد و انبوه جمعيت از وادى محسّر مىگذرد و به سرزمين «منا» گام مىنهد.
خيمههاى توحيديان چهره نموده است و در بخش عظيمى از بيابان منا پرچمهاى پرافتخار جمهورى اسلامى ايران افراخته شده و زائران ايرانى را به خود فرامىخواند. تجمّعهاى به هم فشرده، دقيق و منظم چينش چادرهاى استانها با «بالونهايى» كه سينه فضا را شكافته، و در گستره فضا در تكاپو مىباشد، مشخص شده است. و مجموعه خدماتى حاجيان و بعثه مقام معظم رهبرى با «بالونى» كه پرچم زيباى جمهورى اسلامى را در ديدهها مىنهد.
اكنون در «منا»يى؛ سرزمين عشق و عرفان، سرزمين آرزوها، آرمانها، خواستها و ... بىدرنگ به سوى دشمن بتاز، آخرين سمبل شيطان و دشمن را بزن. چشمانت را تيز كن. گامهايت را استوار و آنگاه سعى كن مقصد را بزنى، تيرت به انحراف نرود و بدون قطع به اصابت تيرها روى برنتاب. آگاه باش كه به گفته امامت ـ اين احياگر حج ابراهيم ـ
«شيطان را رجم كنيد و شيطان از شما بگريزد، و رجم شيطان را در موارد مختلف با دستورهاى الهى تكرار كنيد كه شيطان و شيطان زادگان همه گريزان شوند.»
اكنون كه از نبرد دشمن بازگشتهاى، با تيغ بىدريغ آگاهى و ايمان، اخلاص و ايقان رگ طمع را بزن، و هواى نفست را در پيشگاه خداوند در قالب گوسفندى به مسلخ كَشْ.
شب را بيتوته كن، ياد خداى را در جانت زنده دار، با خدا زمزمه كن، از او نيرو (عشق و عرفان) بطلب و روز به سوى دشمن بشتاب و با او درآميز، و بيزارى و برائت و خشم و نفرتت را با آخرين قدرت بر سينهاش بزن (عشق و برائت) كه تو در چهره اصيلترين مؤمن پيرو ابراهيم: پارساى شبى و شير روز.
ياد هيجانبار و شورانگيز مهدى (عج) در منا نيز تمناى ديدار يار را در جانت فرو مىريزد و ياد آل على در لطافت دلها و آماده سازى جانها براى زمزمه با خدا، اثر عظيم دارد. اوّلين شب منا، در مراسم شكوهمندى، آيات الهى با قرائت زيباى قارى ارجمندى دلها را جلا داد و سخنرانى حضرت آيةالله خزعلى بر معرفتها افزود، وى با استناد به آيات بسيارى نشان داد كه حج: نفى است و اثبات «لا» است و «الاّ». تيغ توحيد را بر فرق شرك كشيدن است و در جاودانههاى معرفت الهى غرق شدن. نفى آلودگيهاى درون است از صفحه دل و زدودن طاغوتهاى كوچك و بزرگ از صحنه زندگى، و رسيدن به عرفان الهى است و دست يافتن به توحيد خالص و ناب.
آنگاه يادآورى پرسوز و گداز به رثاء آل على پرداخت و مرثيه مظلوميت آن عزيزان را سرود و دلها را با ياد مهدى فاطمه جلا داد و قلب منتظران را با نام زيباى او به التهاب كشيد، و عشق به آن امام هدايت را در جانها ريخت و به مراسم شب منا شكوه ويژهاى بخشيد.
شب دوازدهم منا حال و هواى عجيبى داشت. در منا امسال خشم عليه شرك و فرياد عليه زورمداران، زراندوزان و تزويرگرايان، و سمبل، جهل، ستم، شيطنت و جباريّت؛ آمريكا عينيّت يافت و فريادهاى مرگ بر آمريكا، سينه آسمان منا را شكافت و جهاد در حال و هواى عشق و عرفان و فرياد در هنگام زمزمههاى عاشقانه تصوير دلپذيرى از ابعاد توحيد؛ عشق به الله و خشم به شيطان را به نمايش گذاشت.
مراسم برائت در منا يكى از ماندگارترين خاطرههاى حج خواهد بود و شكوه و عظمت آن بر رواق تاريخ همچنان خواهد ماند.
و اكنون لحظههاى پايانى مشاعر است و زائران كه از آخرين نبرد با اهريمن پيروزمندانه و با شكوه برگشتهاند رو به سوى كعبه دارند. براى طواف و سعيى ديگر.
تركيب دلپذير منا روز دوازدهم در هم مىريزد، و راهيان كوى دوست سواره و پياده به سوى مكّه و كعبه روى مىنهند. مرز سرزمين منا در لحظههاى آستانه ظهر بسيار ديدنى است، بسيارى از زائران بر مرز منا مىايستند تا با حلول ظهر آن سرزمين را ترك گويند. با فراز آمدن «الله اكبر» مؤمنان در جمعهاى كوچك و بزرگ به نماز مىايستند و آنگاه روى به سوى مكه مىگذارند، خيابانى كه منا را به مكّه پيوند مىزند جلوه زيبا، ديدنى و دلپذيرى دارد. سپاهيان توحيد سرشار از شوقند كه توفيق اعمال در مشاعر و عبادت در سرزمين منا و عرفات و رازگويى در وادى عشق و عرفان را يافتهاند. به كاروان كه مىرسى خادمان زائران، اين سختكوشان ارجمند پذيرايى مىكنند، اندكى مىآسايى و با رهيدن از خستگى راه، آهنگ كعبه مىكنى، طوافى ديگر و سعيى ديگر ...
پاورقىها:
1ـ علل الشرايع، ج 2، ص 426؛ الحج فى الكتاب و السنه، ص 121.
2ـ الحج فى الكتاب والسنه، ص 393 م 1036 و 1037.
3 ـ همان.
منبع:
مجله ميقات حج، ش 5 ، محمد على مهدوى راد .