0

اشعار دفاع مقدس

 
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

اشعار دفاع مقدس

در این بخش دوستان لطفا اشعار دفاع مقدس بگذارند

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:47 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

جانبازی مردان خدا


 

 

جــانا هنــراهــل وفـــا را مـــبرازیـاد     
 

جـان بازی مردان خـدا را مبرازیـاد

   آییــن جـوانمــردی شــیرا ن سلـحشـور    
  سرها ی زتن مانده جدا را مبرازیاد

 

جانبازی مردان خدا

 

جــانا هنــراهــل وفـــا را مـــبرازیـاد  
 

جـان بازی مردان خـدا را مبرازیـاد

آییــن جـوانمــردی شــیرا ن سلـحشـور

 
 

سرها ی زتن مانده جدا را مبرازیاد

هــان ! جـاذبــه کــاذب نفســت نفــریبـد

 
 

خـون خاطره کرب وبلا را مبرازیـاد

بـا زاغ و زغـن یار مشــو جیفــه میـندوز

 
 

عنقا شو و تشریف هما را مبر از یـاد

آن عهد که در جبــهه ببـستیم نگـه دار

 
 

پیمان مشکن رسـم وفا را مبراز یـاد

دیــن را بـدل نـــاز مـکن از پـی دینــار

 
 

همـت کـن و آییــن ولا را مبراز یـاد

آنجـا که شهیـدان همگی شاهد عشقنـد

 
 

جـوشیـدن خون شهـدا را مبرازیــاد

ده روزه عـمرتو فسـون است و فسـانه

 
 

دردار فـنــا مـلـک بقـا را مبر از یــاد

افکنـد عـدو درسـر هـر راه دو صـد دام

 
 

حیلتـگری خصــم  دغـا را مبرازیــاد

امـروز بــود جـنگ تو درعـرصـه فرهنـگ  
 

ای مـرد دراین عرصـه خـدا را مبـرازیـاد

ای شاهد ازجبهه سخن گوی و شـهیدان

 
 

حق نمـک و صحبت ما را مبرازیــاد

         

 

پاسدار مرز عشق

 

جانبازی مردان خدا

 

پاســدارمــرزعشـق و بـاورم

 
 

با خــدا در جبـهه ها همســنگرم

از امــامـم عاشـقـی آمــوختــم

 
 

جبـهه در جبهه به یادش سوختم

از تبـــار فتــح ســـرخ  خیـبـــرم

 
 

راز رمــز یا عـلــی در  سنـگـرم

اوج سبزم نقطه ای بی انتهاست

 
 

رد پایم جـاودان در جبـهه هـاست

از  کنــار  لالــه ها بر گشــته ام

 
 

از طـــواف کــــربـلا  برگشــته ام

ترکـش خمپــاره مانـده بر تنـم

 
 

عطـر  ایـمان  می دهـد پیراهنــم

داغ یک صحـرا شقایق د یـده ام

 
 

کـــربلا را بارهــــا فـهمیــده ام

دستهایم پشت سنگر مانده است

 
 

روی دوشم زخم خنجرمانده است

مـادرم مـی گـفت : بایـد مـرد بـود

 
 

با امـام عـاشـقــان هـمــدرد بــود

مادرم می گفت : جبهه کربلاسـت

 
 

جــنگ با صــدام فرمـان خداســت

بار دیگــرنخــل دیــن پربــارشـد

 
 

کـــربلا درکــــربلا تکــرارشـــد

نخـلهـای تشــنه پرپرمـی زدنــد

 
 

در فـراق دوسـت بر سـر می زدند

راهشان یک راه بی بر گشت بود

 
 

راز دار گـریه‌ هاشـان دشـت بـود

ناگهان در خون شناورمی شدند

 
 

سیـنه سرخا بی که پرپرمی شدند

ای بـرادر جبــهه هـا را یــاد کــن

 
 

بــار دیگـــر عشـق را فریـــاد کــن

نهضـت ما نهضـت روح خداسـت

 
 

امتــداد خــط ســرخ کــربــلاســت

ما پراز فــریادعشــق و غیرتیم

 
 

مـــردایــمان مــرد رزم وهمــتیـم

 


 

 


منبع : سایت یاد یاران

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:48 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اتل متل شهادت


شعری زیبا از زنده یاد ابوالفضل سپهر / اتل متل گم شدم تو این جاده باریک / دنبال تو میگردم تو این مسیرتاریک
راه من از تو دوره گم شده این بی زبون / دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون
اتل متل شهادت

اتل متل گم شدم تو این جاده باریک دنبال تو میگردم تو این مسیر تاریک

راه من از تو دوره گم شده این بی زبون

دنبال تو میگرده ، گمنامه و بی نشون

عطش مرا گرفته ، چند سالی هست که تشنه ام

برای دل بریدن ، دنبال تیغ و دشنه ام

تو تشنگی اسیرم ، اینم یه عادت شده

 قدم زدن تو ظلمت واسه من راحت شده

حرف دلم رو دارم با تاریکی میسازم

دارم کم کم بازی رو خود منم میبازم

خدای مهربون ، دلهای عاشقونه

بگو بنده ت تو مرداب ، تا کی باید بمونه؟

باید هر روز بشینه دست به دعا بمونه؟

یا که باید بجنگه ، ذکر فرج بخونه؟

چونکه تنهای تنهاست باید یه جا بشینه؟

تو تاریکی این شهر بی شرمی رو ببینه؟

جماعت تو جاده.... تاریکی خیلی آشناست

حرفای ایندفعه هم فقط برای شماست

کجا رفته دینتون؟ چند از شما خریدن

که تو دانشگاهمون چادر زسر کشیدن

به جایی که صورتت، سرخ شه و آب شی، از شرم

میگی کاری نکرد که .... تازه استاد، دمت گرم!

دارم واسه کی میگم وقتی که شهر تو خوابه

به عینه گفتند رسول(ص) دروغه و سرابه

یه دفعه چی شد خدا؟ که دلهامون جدا شد

یعنی با یک ماهواره . مسلمون بی خدا شد؟

چه جوریه؟ که خورشید مونده از جاده حیرون

 که روزهای جاده هم تاریکه و بی نشون

شاید برای اینه ، که چشمامون رو بستیم

یا تو شک خداوند ، تو دوراهی نشستیم

دلم روا نیست بگم پشت علی(ع) چی گفتن

اونایی که استاد چرندیات مفتن

بغض توی گلو هم انگاری دیگه مرده

نگفته های قبلی حالا شده یه عقده

 آرزوهای ما شد همش خیالات خام

تو این کویر فقط من، یک آرزو رو میخوام

همون که خیلی وقته رنگ جدایی شده

همون که دیگه ، برام تیر رهایی شده

آرزوی پریدن فقط میخواد سعادت

کاشکی که قسمت بشه ، اتل متل شهادت

 بخش فرهنگ پایداری تبیان


شاعر: ابوالفضل سپهر

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:49 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

کاش من هم شیمیایی می‌شدم


بهروز ساقی جانباز 70 درصد نخاعی دوران دفاع مقدس در وصف مردان خدایی شعری سروده است.


کاش من هم شیمیایی می‌شدم

بهروز ساقی جانباز 70 درصد نخاعی به مناسبت اعیاد شعبانیه و بزرگداشت مقام جانبازان این سروده را به همه کسانی که هنوز با درد و رنج شیرین جانبازی می‌سازند و خم به ابرو نمی‌آورند، سروده است:

کاش من هم شیمیایی می‌شدم

در هوای تو هوایی می‌شدم

 

کاش «موجی» می‌شدم بی ادعا

غرق اوهام خدایی می‌شدم

 

دیدگانم را به «ترکش» می‌زدم

لایق این روشنایی می‌شدم

 

می‌فتادم روی مین بی دست و پا

عاشق بی دست و پایی می‌شدم

 

می‌نهادم سر به پایت تا ابد

مرده بودم مومیایی می‌شدم

 

بین مرگ و زندگی پل می‌زدم

باعث این آشنایی می‌شدم

 

چون شهیدان در پگاهی دلنشین

من فدایی من فدایی می‌شدم

 

دل به دریای محبت می‌زدم

قطره قطره کربلایی می‌شدم

 

یاد آن روزی که در وادی عشق

محو مردان خدایی می‌شدم

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع : فارس

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:49 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

سه خصلت بارز صیاد


تو صیاد دل‌های نیکوسرشتی  ***   کریمان و نیکان تو را می‌شناسند

شنیدم شدی بیقرار شهادت  ***  همه بیقراران تو را می‌شناسند


همه خلق ایران تو را می‌شناسند

همه اهل ایمان تو را می‌شناسند

امیر سرافراز ایران زمین

همه جای ایران تو را می‌شناسند

تو در کارزاران یلی بی‌نظیری

یلان و دلیران تو را می‌شناسند

تو کردی دلاور به هر مرز و بومی

همه مرزداران تو را شناسند

تو همرزم و همراه هر پاسداری

همه پاسداران تو را می‌شناسند

یل جرعه نوشان زخم ولایت

امیر سپهبد علی صیاد شیرازی

که آن میگساران تو را می‌شناسند

تویی اسوه زهد و تقوی و ایمان

که شب زنده‌داران تو را می‌شناسند

بسیجی ترینی میان امیران

تمام امیران تو را می‌شناسند

امیر دفاع مقدس تو بودی

همه سربداران تو را می‌شناسند

تو فرمانده رزم بیت المقدس

همه شرزه شیران تو را می‌شناسند

تو خلاق والفجر و فتح المبینی

اهالی مهران تو را می‌شناسند

تو بودی مرید و سپهدار رهبر

امام جماران تو را می‌شناسند

تو در جان نثاری پرآوازه بودی

همه جان‌نثاران تو را می‌شناسند

به حصن ولایت تو جانباز بودی

همه جانبازان تو را می‌شناسند

حماسی‌ترین افسر ارتشی تو

همه قهرمانان تو را می‌شناسند

تو اسطوره‌ای از برای شهیدان

تمام شهیدان تو را می‌شناسند

چو زد رهبرم بوسه بر پیکر تو

که ایشان ایمان تو را می‌شناسند

تو از جمع یاران غریبانه رفتی

امام غریبان تو را می‌شناسند

چه گویم ز اوصاف خوب و نکویت

تمامی خوبان تو را می‌شناسند.

 

صیاد شیرازی از نگاه دیگران

    - امیر علی شهبازی

آن شهید بزرگوار، در طول عمر پر برکت خود و به ویژه در تمام مدت خدمت در ارتش و ستاد کل، خصوصیاتی چون تقوا، توکل، صداقت و شجاعت را با مشخصه های بارز انضباط، دانش حرفه ای، سخت کوشی، قاطعیت، تحرک، امیدواری، تصمیم گیری به موقع، قانون گرایی، نمونه بودن، بهره گیری از مشورت صاحبان تجربه، تلفیق و ترکیب کرده بود، به طوری که حقیقتاً صفت شیر روز و زاهد شب در او تجسمی عینی داشت.

برایم نوشته بود: در تجربه ی بیست سال خدمت به انقلاب، رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه ی راه شهدا و رسیدن به صلاحیت«والذین جاهدوا» می دانم

امیر سپهبد علی صیاد شیرازی

      - دکتر سیدحسین فیروزآبادی

برایم نوشته بود: در تجربه ی بیست سال خدمت به انقلاب، رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه ی راه شهدا و رسیدن به صلاحیت «والذین جاهدوا» می دانم. ما نیز با بهره گیری از نور و عطر شهید عزیزمان، باید به صلاحیت «والذین جاهدوا» بیندیشیم و با رشد معنویات، خودمان را به این مقام رفیع برسانیم.

      - سردار غلامعلی رشید

صیاد شیرازی یک نقش تاریخی در وحدت بین ارتش و سپاه ایفا کرد. او پس از آن که توسط حضرت امام(ره) برای فرماندهی نیروی زمینی ارتش برگزیده شد، ارتش و سپاه را متحد کرد و بعد هم، پیروزی و عزت را برای جبهه ی اسلام و مسلمین رقم زد.

       - سردار رحیم صفوی

او توانست توانایی نیروهای یگان های رزم را در جنگ به کار گیرد و در تشکیل «ارتش مکتبی» گام های جدی و مؤثری را بردارد. او در مردمی نمودن ارتش که یکی از آرزوهای دیرینه ی امام(ره) بود، با رفتار و کردار خالصانه اش، نقش اساسی داشت.

    - حضرت آیت الله العظمی فاضل لنگرانی

شهادت ایشان، اثر آن خدماتی است که در جبهه ها کرد که هیچ گاه فراموش نمی شود. این شهادت به تمام معنا شهادت در راه اسلام و انقلاب بود و هیچ شائبه ی مسائل شخصی در آن راه نداشت.

      - حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

من با ایشان آشنا بودم و مکرر زیارتشان کرده بودم. سه چیز در او خیلی ممتاز بود: اول شجاعت که از هیچ چیز نمی ترسید؛ حوادث را هم که نقل می کرد، خم به ابرو نمی آورد. دوم خلوص نیت که اخلاص او در حد یک روحانی بالا بود. سوم فوق العاده متواضع بود. با این همه خدمات، به عقیده ی من، الان هم اگر زنده شود، باز همان تواضع خود را دارد.

 

فراوری: رها آرامی

بخش فرهنگ پایداری تبیان


شعر از :

سرتیپ دوم ستاد سیدعلی فیروزی، جانشین معاونت فرهنگی و تبلیغات دفاعی ستاد کل
نیروهای مسلح

مطالب :

برگرفته از وب سایت شهدا

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:49 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

سروده یک شهید در رسای همرزم شهیدش

شهید «علیرضا فیروزی» در سال 1345در شهرستان فسا متولد شد. از همان کودکی علاقه فراوانی به فعالیت‌های هنری داشت. با پیروزی انقلاب اسلامی زندگی وی نیز روح دیگری گرفت و تمام هم و غم خود را در خدمت به انقلاب و تعالی اهداف آن به کار بست و با نقاشی چهره‌های شهدا و سرودن اشعار گیرا و زیبا گام‌های مؤثری در این زمینه برداشت.

فیروزی با آغاز جنگ تحمیلی فرمان حضرت امام (ره) را لبیک گفت و با شوقی عارفانه به جبهه‌های نبرد شتافت. در آنجا نیز علاوه بر شرکت در میدان‌های نبرد با فعالیت‌های هنری خویش در تبلیغات جبهه حضور داشت تا اینکه در عملیات پیروزمندانه والفجر 8 آزادی شهر فاو، از ناحیه دست مجروح شد که پس از ماه‌ها مداوا و تحمل چندین عمل جراحی، دست چپش قطع شد.

شهید

با این وجود روح ناآرام این شهید بزرگوار آرام نگرفت. علاوه بر همکاری نزدیک و گسترده با انجمن اسلامی دبیرستان و عضویت فعال در پایگاه مقاومت بسیج در جبهه‌های نبرد نیز فعالانه شرکت می‌کرد تا اینکه در سال 1366 در کنکور سراسری در رشته پزشکی پذیرفته شد. پس از دو ماه حضور در دانشگاه و فعالیت در انجمن اسلامی به سوی جبهه‌ها عزیمت کرد و در زمینه‌های مختلف تبلیغی به فعالیت پرداخت.

در همین دوران ارزنده‌ترین آثار خود را که نقاشی چهره‌ فرماندهان شهیدش بود و هم اکنون نیز زیبنده دروازه ورودی شهرستان فسا است را آفرید؛ در مسابقات جانبازان کل کشور نیز در زمینه‌های شعر و گرافیک مقام‌های اول و دوم را احراز کرد.

شهید فیروزی در سال 1367 که جنگ تحمیلی وارد مرحله جدیدی شد، همگام با کفرستیزان در عملیات بیت‌المقدس 7 شرکت کرد و سرانجام در تاریخ23 خرداد 1367به خیل عظیم شهدای انقلاب اسلامی پیوست.

شعر زیر یکی از سروده‌های شهید علیرضا فیروزی است که در رثای همرزمش «شهید محمد جعفر شکرپور» در سال 1366 سروده است.

آن شب میان عاشقان شوری دیگر بود

از اتفاق تازه‌ای دل باخبر بود

مرغان عاشق زین قفس پرواز کردند

پرواز را تا بی‌کران آغاز کردند

از دخمه تاریک دنیا پر گرفتند

راه دیار دوست را از سر گرفتند

رفتند، تا اوج فلک تا چشمه نور

رفتند تا سینای عشق و وادی طور

رفتند آنجایی که کوی آشنایی‌ست

آنجا که مأوای شهیدان خدای‌ست

جایی که جان آرام گیرد نزد جانان

آنجا که «عندربهم» فرمود قرآن

این عاشقان را جز شهادت مرگ ننگ است

در کامشان بی‌دوست ماندن، چون شرنگ است

چون عشق را جز عشق تفسیر دگر نیست

حلاج را جز دار تدبیری دگر نیست

این واژه‌ را در قاموس دل با خون نوشتند

این داستان را عاشقان گلگون نوشتند

تدبیر این یاران عاشق نیز خون است

زین حلقه‌ هر کس بیم جان دارد برون است

پروای جان یعنی اسیر خویش بودن

یعنی اسیر نفس بد اندیش بودن

پروانگان را هیچ پروایی زجان نیست

سودای جانان چون بود پروای جان نیست

پروانه کی پروایی از پرسوختن داشت

او از ازل با سوختن افروختن داشت

این جمع مشتاقی که بیم سر ندارد

جز وصل یار، اندیشه‌ای دیگر ندارد

در عشقبازی رشک مجنونند اینان

آلاله‌های غرق در خونند اینان

این پاکبازان را چه باک از جان سپردن

زندان بی‌دل را چه باک از زخم خوردن

با این سبکباران بی‌پروا و بی‌باک

با کاروان لاله‌های سینه صدچاک

با این سبک‌روحان از خود وارهیده

وارسته‌ای، ‌دل داده‌ای، جان بی‌شکیبی

درد آشنایی با تن آسایی غریبی

آن کس که دریایی دلش در تاب‌وتب بود

در سینه‌اش سینای موسای طلب بود

شوق شهادت در نگاهش موج می‌زد

مرغ مهاجر بود و پرتا اوج می‌زد

می‌رفت و برلب داشت شعر بی‌قراری

آموخت یاران را طریق سر به‌داری

                                                 

                                                       «سروده شهید هنرمند علیرضا فیروزی»

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:57 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

اتل متل دوکوهه

دو کوهه غرب در غربت

یه قطعه از بهشته

رو خاک بی نظیرش

رد پای فرشته

چندتا آپارتمانن

پراز سوراخ ترکش

اینجا همش می وزه

یه بوی خوب و دلکش

اینجا پر از خاطره ست

ازون روزای جنگی

صدای بی سیم میاد

چشات رو که ببندی

:«الو الو حاج همت،

حاجی گوشی رو وردار

وقت زدن به خطه

منتظریم علمدار»

 

تو میدون صبحگاهش

رزمنده ها جمع شدن

حاجی رو دوره کردن

پروانه و شمع شدن

تو چهره شون می شد خوند

کم کم دارن می پّرن

جونشون و می دن و

عشق حسین می خرن

نمی دونم چی داره

این پادگان خاکی

اشک چشت درمیاد

اینجا که پا می زاری

یه لحظه بی خود میشی

داغ میشی ، گر می گیری

اگه دعا نخونی

دق می کنی می میری

 

یادم میاد اون اول

نذاشتن که بیام تو

هی جلومو گرفتن

گفتن مجوّزت کو؟

چه لحظه های سختی

انگار تو روز محشر

در بهشت رو بستن

گفتن بمون پشت در

به هر دری می زدم

نذر و دعا میکردم

من روح حاج همت و

همش صدا می کردم

حالا کنار این حوض

اشک چشام میباره

اینجا همون آبه که

پر شده از ستاره

حسینیه یه جایی

واسه خدایی شدن

از همه دل بریدن

تو جبهه راهی شدن

وقت خداحافظی

قلبت رو جا می ذاری

قول می دی که تو راه

شهیدا پا بذاری

خدا کنه همیشه

این قول یادت بمونه

اون وقته که یه روزی

جات توی آسمونوه...

بخش فرهنگ پایداری تبیان


منبع :

وبلاگ شاهد

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:58 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

برای شیمیایی ها که بیصدا می میرند

 

شیمیایی

ماهیای سرخ عاشق ، توی حوضی از اسیدن

دلشون یه دریا درده ،کی می دونه چی کشیدن ؟!

می دونی چه دردی داره ،بی صدا ترانه خوندن ؟!

می دونی چه سوزی داره ،تو آتیش نفس کشیدن ؟!

هد هد صبا شدیم و هفت شهر عشقو گشتیم

ما نفس کم نیاوردیم ،معلومه کیا بریدن !

سینه آتیش خلیله ،اینجا عشقه که دلیله

ببین این دلای عاشق ،چه بهشتی آفریدن !

بچه های خط دوم ،سرشون به خاک ، اما

بچه های خط اول ، آسمونو سر کشیدن

فکر اون گلای سرخم که سرا رو خم نکردن

می میرن ولی نمی گن که گلوشونو بریدن

لاله ها کی گفته تنها ،همونایی ان که رفتن ؟

اینایی که پر شکسته ن ،مگه کمتر از شهیدن!

 
 

شاعر : علیرضا قزوه

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:58 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت

ترجیع بند هشت سال دفاع مقدس از شهریور ماه 59 در خاکی سروده شد که بغض جان ‌فشانى جوانانش هنوز حنجره تاریخ کشورمان را می فشارد.

سرزمین من از هجوم کفتاران، شگفت زده نشد که بارها پوزه کریه شان را بر جسم و جان خود احساس کرده بود. سرزمین من عظیم تر از آن است که در حصار کوچک مرزها به اسارت تن دهد و عمیق تر از آن که حقارت اقیانوس ها را برتابد.

لحظه ی وداع

به راستی جنگ، امتداد کدام احساس  خفتۀ ما بود؟ تپش کدام نبض را در وجودمان نواخت؟ آرامش کدام سینه را به آشوب كشید؟ و کدام غیرت را در پدران ما برانگیخت که پس از سال ها هنوز تداعی شعر و شوق و شیفتگی‌‌هایش، کارون را به دجله می‌پیوندد و غرب و جنوب را مركز تاریخ ایران كرده است؟

آیا حماسه دفاع مقدس، امتداد موج موج حادثه عاشورا نبود که همنوا با نینوا ساز غریو حماسه سر داد؟ آیا گیاهِ سربرآورده از بذر عاشوراى حسین و یارانش نبود كه میوۀ عزت داد و سایۀ فخر؟ برگ برگ تاریخ در اندیشه ایثار «آنانی» رقم خورد که به انتظار «جاء الحق» تسبیح شهادت می‌گرداندند؛ آنان که آیه‌هاى جهاد را هر شب بر سر می گرفتند و روز پا در رکاب یار ارابه عشق می راندند تا وعده خدا را آماج باشند و بارقه امید را در جان جهان بازتابانند.

بازگشت را گردن ننهادند و دفاع قداست‌ بار آنان، بازنویسی قضا و قدری بود که خداوند روز نخست آفرینش بر فرشتگان املا فرمود. ما هنوز امتداد شرافت جاده هایی هستیم که در سرخ می‌نمودند، اما سبز می‌روییدند و سر بر آسایش خمپاره‌ها فرود می آوردند!

 

هرچه گفتم صبرکن نشنید و رفت

برخیال خام من خندید و رفت

پنجه زد بر روی وجدانش زمان

یک سخن از مثنوی پرسید و رفت

شعله می زد در درونش آفتاب

در پی ایثار دل رقصید و رفت

من اسیر وسوسه او پرخروش

روی شهر غم زده بوسید و رفت

رمز شیدایی بلند آوازه شد

در دلش بوی خدا پیچید و رفت

چشم می گون شبش پرخاطره

خفتگان را دانه می پاشید و رفت

وصله کرد خود را به سقف آسمان

یک سبد شبنم زخون برچید و رفت

در سپیده دم به هنگام اذان

صوت لبیک خدا بشنید و رفت.

 

شاعر : زهره‌ سادات میرعارفین

 

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:58 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

هدیه ای از جنس پلاک

پوتین

پوتین به پا و خنده به لب، چفیه‌ای به دوش

بوسید دست مادر و آن شب غریب رفت

باغ بهشت منتظرش بود، عاقبت

«احمد» برای چیدن یک دانه سیب رفت

 •

او رفت و رفت پشت سرش درد بود و درد

مادر، نماز، پنجره، تنهایی و دعا

حالا شبیه یک غزل ناب و آتشین

جا مانده در قنوت تمام ستاره‌ها

 •

آن شب انار بغض شکست و دلش گرفت

وقتی شنید که پسرش بی‌نشان شده

آرام گریه کرد و به یک عکس خیره شد

وقتی شنید تکه‌ای از آسمان شده

 •

یادش می‌آمد آن همه احساس پاک را

مُهر نماز و چفیه و پوتین و ساک را

آورده بود باد برایش فقط کمی

از استخوان جمجمه و یک پلاک را...

 

شاعر : تقوی، فاطمه ـ ابرکوه

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  5:59 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

پلاک گم شده  

پلاک

پلاک گم شده       

پشت سرت آب می ریزم

کلمات پس و پیش شده ،به دنبال تو را

از میان کوچه بر می دارم

و شمع روشن می کنم شعر تازه ام را برای تو

گرم تر از جنوب به راه می افتی و

برای من دست تکان می دهی

آهای خاک! هنوز هم به دنبال پلاک گم شده ام ،هراسان به هر کوی می دوم، تو آن را ندیده ای؟!

هنوز هم به دنبال روزهایی می گردم که نمی دانم کجایند، به دنبال شقایق ها در صفحه ی تاریک امروز.

و می دانم هنوز قلم به یاد تو می نویسد و با خط خوشش نام تو را می سراید.

ای خاک بازگو کدام دستها را بلعیدی یا کدام قصه ها را در خود جای دادی؟

ای خاک تو سرمه کدام چشمها شدی،یا چه دیدی که از خجالت سرخ شدی؟

ای خاک دسته گلی از جنس نور به تو می سپارم ،به دستان فراموش شده ی پدرم .

ای خاک فراموش نکن سینه ی چاک چاک شده ی تو، جواب انتظار شبانه ی مادرم است.

فراموش نکن  تو فراموش ناشدنی ترین واژه را در خود جای دادی .

 


 

 

تنظیم : رها آرامی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

چفیه ها بوی شهادت می دهند

 

چفیه

چفیه یعنی باز گمنامی شهید

 از شهیدستان گمنامی رسید

گرچه نامش از زبانها دور بود

استخوان پیکرش پر نور بود

چفیه را سنگر نشینان دیده اند

 چفیه را گلها به خود پیچیده اند

 چفیه امضای گل آلاله هاست

چفیه تنها یادگار لاله هاست

چفیه رو انداز گلها بوده است

طایر پرواز دلها بوده است

چفیه تار و پود اشکی بی ریاست

مرهم زخمان شیر کربلاست

چفیه را زهرا(س)به گلها هدیه کرد

چفیه را اشک شهیدان چفیه کرد

چفیه ها بوی شهادت می دهند

بوی دوران شرافت می دهند

چفیه یعنی باز گمنامی شهید

با هزاران ناز عطرش می رسید

عطر گمنام عطر یاس ساقی است

چفیه هم مانند چادر خاکی است...

 

تنظیم : رها آرامی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

این چفیه هنوز بوی بابا دارد

 

چفیه

خون... سرفه خشک... درد... بیمارستان...

آیینه‌ای از نبرد... بیمارستان...

پیچید صدای ضج‍ه شیرزنی!

یک خط کشیده!... م‍رد... بیمارستان...

 

 

در باد نشانه‌های بال و پر توست

بر گونه هنوز بوسه آخر توست

گفتند به من در آسمانی... بابا!

خورشید به خون نشسته شاید سر توست

 

 

گفتم کمی از بهار خون حرف بزن

از غیرت شهر واژگون حرف بزن

وقتی پدرم شهید شد مجنون بود

آقای معلم از جنون حرف بزن!

 

 

اشک و تب و سوز بوی بابا دارد

اینجا شب و روز بوی بابا دارد

شاید که نرفته است

مادر! به خدا این چفیه هنوز بوی بابا دارد

 

 

عکست را پنج‌شنبه‌ها می‌بوسم

یا می‌گریم تو را و یا می‌بوسم

باور دارم که زنده هستی وقتی

من را می‌بوسی و تو را می‌بوسم

 

 

تا مرهم زخم کهنه ما نمک است

هر سو که نگاه می‌کنم قاصدک است

من ماندم و یک درد به نام‌ پرواز

این درد میان مردها مشترک است

 

شاعر : هادی فردوسی

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

یاد شبهای حنا بندان بخیر ...

منظومه ای که خواهید خواند ، سروده شاعر بسیجی حاج رحیم چهره خند می باشد. این منظومه با یاد شهدای گروه دستمال سرخ ها( نیروهای تحت امر شهید اصغر وصالی فرد) سروده شده و  در اختیار مشرق قرار گرفته است. در این شعر ، نام تمامی شهدای گروه دستمال سرخ ها  ذکر گردیده است.

حنابندان

 

 

مختصری درباره «دستمال سرخ‏ها»:

(از کتاب «خبرنگار جنگی» صفحه 111 و 112تألیف مریم کاظم زاده ):

دستمال سرخ‏ها کسانی هستند که کم حرف می‏زنند ، وقتی به آنها می گویی که «خبرنگارم ، بیا مصاحبه کن» می گویند : خبرنگارها بروند همان دروغهای خودشان را بنویسند و می گویند : خبرنگارها بعد از واقعه می‏آیند و فقط آنچه را که می ‏خواهند ببینند ، می‏نویسند .

دستمال سرخ‏ها کسانی هستند که اغلب از خانواده خود خبر ندارند و خانواده نیز از آنها بی‏خبر است ؛ وقتی به آنها می گویی «خانواده‏ات نگرانِ توست» پیغامی برای آنها نداری ؟ به روستائیان بینوا و فلک زده اطراف خود عاشقانه نگاه می‏کنند و می گویند : «خانواده من همین‏ها هستند» .

دستمال سرخ‏ها کسانی هستند که در ابتدای درگیریهای کردستان در گروه خود چهل نفر بوده‏اند و تا چند روز گذشته هشت نفر از آنها باقی مانده بود . دستمال سرخ‏ها کسانی هستند که هر شب بعداز نماز مغرب و عشاء در دعاهای خود می‏گویند : خدایا شهادت را هرچه زودتر نصیب ما کن و در جیب خود و روی قلبشان ، آنجا که این همه عشق و محبت به خدا را در خون غرق می‏سازد ، این وصیت نامه را نگه میدارند :

«سلام ، سلام بر پدر و مادر عزیزم که پسری به دنیا و ملت ایران تحویل داده‏اند که تا آخرین قطره خون خود در راه دین ، در راه وطن جنگید و این مردن ، افتخاری است برای شما ، خالقا شکرت که مرا شهید حساب نمودی ، این وصیت من ....

گریه مکن مادرم ، گریه مکن خواهرم ، گریه مکن پدر عزیز و بزرگوارم ، الله اکبر ، الله اکبر ، الله اکبر ... »

(خلاصه مطلب چاپ شده در روزنامه انقلاب اسلامی 1358)

 

یاد شبهای حنابندان بخیر ...
اصغر وصالی(با گلوله آرپی جی به دست) و همرزمان دستمال سرخش

یاد شبهای حنابندان بخیر ...

به یاد (دستمال سرخ‏ها)

 

یاد «اصغر وصالی» آن یلِ تنها بخیر

یاد آن فرمانده شیراوژنِ یکتا بخیر

 

یاد«تیموری» ، «جهان بین» و «رضا خانی» بخیر

یاد «نجمی» و «مقدّم» ، با «فراهانی» بخیر

 

یاد «دستمال سرخِ» دور گردن‏ها بخیر

یاد شبهای وداع و گریه‏کردن‏ها بخیر

 

یاد اردوگاه و چادرها که چیزی کم نداشت

یاد شبهایی که آدم در دل خود غم نداشت

 

یاد «هادی مهاجر» ، یاد «نوری پورِ» ما

یاد «وجعلنا» و یاد چشمِ خصمِ کورِ ما

 

یاد «نجمی» ، «اوسطی» ، «بیگی» ، «رحیمی» و «فرید»

یاد آنهایی که مولا جانشان را می‏خرید

 

کاش بودی زیرِ آتش ، همرهِ «محمّدی»

کاش میرفتی تو روزی هم ، رهِ محمّدی

 

یاد شبهای «سرِپل» با حنابندان بخیر

بهر ترکش‏های زرّین ، آرزومندان بخیر

 

شد شهید روزی «مرادی» همرهِ «داورزنی»

تا توانی پرچم دین بر رخ خاور زنی

 

شد دل بازی دراز و تنگه کورک کریمان

مقتل یاران مظلوم حقیقت جویمان

 

یاد «خیام باشی» و «آزاد» و «نوروزی» بخیر

یاد محوِ دشمن دون ، با سیه روزی بخیر

 

مثل «اردستانی» و «قربانی» و مثل «فرید»

باید از بامِ علایق ، عاشقانه پرکشید

 

مثلِ «جعفرزاده» باید یکسره عاشق شدن

چون «بیاتِ» غرقِ خون بر کوه غم فایق شدن

 

عشق را چون «ملکی» در عاشقی کردن بیاب

معبری زن با کلنگ عاشقی تا پیشِ آب

 

یاد خون ، ماسه ، حماسه ، یاد آن گِل‏ها بخیر

یاد چکمه ، قمقمه ، پوتین ، حمایل‏ها بخیر

 

یاد میدانهای مین و والمری هایش بخیر

یاد موجی گشتن و یاد کَری‏هایش بخیر

 

یاد زخمی‏های جا مانده در آن هول و وَلا

یاد آن پیکر که شد خاکِ رهِ کرب و بلا

 

کِی توانی چون «فلاحت‏کارِ» عاشق جان دهی

جانِ خود را بهر دردِ دیگران ، درمان دهی

 

مثل «قربانی» «لسانی» چون «امیرِ تفرشی»

باید از بهرِ شهادت ، گیوه‏ها را برکشی

 

چون «وصالی»ها ، «لسانی‏»ها اگر سودا کنی

راه خود را می‏توانی عاقبت پیدا کنی

 

یاد اردوگاه «کرخه» ، «کوزران» «دشت شیلِر»

یاد شبهای منوّر ، توپ اطریشی ، فیلر

 

«دار بلوط» و «قلعه ویزان» و «جگرلو» ، «کوره‏موش»

یاد خطهایی که می‏آمد در آن ، خون‏ها بجوش

 

شد دلِ «بازی دراز» و «تنگه کورک» کویمان

مقتلِ یارانِ مظلومِ حقیقت جویمان

 

در سنندج تا «نقی خانی» بخون آغشته شد

بذرِ حق در خاکِ خونینش همان دم کِشته شد

 

در «سرپل» ، «مردپیشه» شد شهید و شب گذشت

پیکرش در «کوره موش» جا ماند و تاب و تب گذشت

 

شد تفحص : گرم شد ده روزِ بعد ، بازارِ ما

پیکر گلگونِ او شد ، زینتِ گلزار ما

 

در مصاف حق و باطل شد فدا محسن چریک

چشم هستی بعد از او دیگر ندید یک تن چریک

 

آبرسانی کرده با خون ، قطره قطره ، چیک و چیک

بر نهالِ نورسِ دین خدا ، محسن چریک

 

یاد «احمد ترابی» ، دار بلوط و «لک» بخیر

یاد آن حماسه‏ها در آن تک و پاتک بخیر

 

با شهید «علی نقیان» پاوه سامان داده شد

عصر سختی‏ها گذشت و یاوه پایان داده شد

 

خیل یاران چون «سعید کاسی» و «موسویان»

یک به یک رفتند و ما اینگونه عاجز از بیان

 

ای شهیدان سفر کرده خدا را نظری

ما گدایان شمائیم ، گدارا نظری !

 

ما که از قاله عشق شما جا مانده‏ایم

بی شما در این فراق آباد تنها مانده‏ایم

 

ما که منصور صفت بر سر داریم هنوز

عاشق و منتظردیدن یاریم هنوز

 

چون گل سرسبد عشق ، شماها رفتید

ما که چون میوه نارس ، تَهِ باریم هنوز

 

شربتی بود نصیب تو در آن معرکه‏ها

ما ولی چشم بر آن قولِ تو داریم هنوز

 

گفته بودی چو رسی ، دستِ مرا می‏گیری

در سرِ کوی وفایت سرکاریم هنوز

 

بهر دیدار شما ، ای پهلوانان شرف

حیف از دشت شقایق ، به کناریم هنوز

 

پیکر صدپاره خواهد پهنه میدان عشق

ما که این عرضه نداریم و خماریم هنوز ...

 

ای فلک ما را چرا تنها رها کردی تو پس

راه ما را بسته‏ای آخر چرا از پیش و پس ؟

 

ما که با یارانِ خود پیمان خونین بسته‏ایم

پس چرا اینک چنین ، زار و نزار و خسته‏ایم ؟

 

عشق هم چون دفتری بسته ، کناری مانده است

بس که از یادِ همه رفته که کاری مانده است

 

بر در سنگر که متروک است و ویران است و سرد

از بساطِ عنکبوتی مرده ، تاری مانده است

 

سنگر خمپاره خالی ، قبضه‏ها را تک زدند

موشکی بی قبضه اینجا ، یادگاری مانده است

 

تابلو «معراج اینجاست» با دو پای آهنی

همچنان آماده اینجا در کناری مانده است

 

یادگار از صحنه‏های پرنشاط جبهه‏ها

دبه‏ای پوسیده پیش چشمه ساری مانده است

 

کوله امداد خالی ، سنگرِ امداد ، ویران

دارها بر چیده ، تنها ، خون جاری مانده است

 

مثل اینکه زان همه شور و شررهایی که بود

قوطی کنسرو خالی ، یادگاری مانده است

 

عطری از گل در زمستان فراموشی بجا

یادگاری از نسیم نوبهاری مانده است

 

پرپر روزمرّگی‏ها شد ، گلستان شهید

آنهمه گلهای پرپر رفته ، خاری مانده است

 

چون چراغی راهِ ما ، روشن ز خون گشت و ولی

اینک اینجا در دلِ ما ، شامِ تاری مانده است

 

با غنیمت خواری ما و شما در خیمه‏ها

ردِّ پایِ خصمِ رَذلِ نابکاری مانده است

 

بس که نامردیم و از راه شهیدان غافلیم

یادمان رفته که از خون ساز و کاری مانده است

 

یادمان رفته که عزّت را بها خون بود و بَس

تا رهایی ، زاده و اینگونه جاری ، مانده است

 

خرجِ ما صدها هزاران خون گلگون شد ولی

دوشِ غفلت ، زیر بارِ جیره‏خواری مانده است

 

دستِ ما در خون فرو رفته ، ولیکن پای ما

در نبودِ پایداری ، پایِ داری ، رفته است

 

پیکر صد پاره خواهد ، پهنه میدانِ عشق

دوش ما در زیرِ بارِ این نداری مانده است

 

زَهره‏ای چون شیر خواهد ، عرضه‏ای همچون شهید

هر که این عرضه ندارد ، در خماری مانده است

 

فرصتِ محدودِ ما را فرصتی باید که نیست !

فرصت از کف رفته در کف دین نداری مانده است

 

در قیامت ، عاقبت بیند دو چشم کورِ ما

غافلان را نقشِ عزّت رفته ، خواری مانده است

 

دادِ مظلومان ستاند عاقبت ، دستِ خدای

ذوالفقار آماده در کف ، تک سواری مانده است

 

چون زیادِ عاشقان رفته که کاری مانده است

عشق هم چون دفتری بسته ، کناری مانده است .

 

والسلام

 

شاعر :رحیم چهره خند

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:00 PM
تشکرات از این پست
sukhteh
sukhteh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 7880
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:اشعار دفاع مقدس

من و جنگ یاران دیرینه ایم

محمد رضای آقاسی را کسی نیست که نشناسد. شاعر شوریده ای که کلماتش را چون گدازه های آتشفشان بر جان های تشنه می افکند و آتش‌شان می زد. با آن صدای گرم و رسا و آن لحن حماسی و آن هیبت باشکوه. که البته همه دیده ایم و شنیده ایم و حاجتی به این توصیفات نیست. آقاسی شاعری بود که شعر را از درون محافل و مجالس خودمانی شاعران ـ که برای هم شعر می گویند و برای هم شعر می خوانند و برای هم در تیراژ هزار و دوهزار شعر چاپ می کنند و برای هم کنگره و شب شعر برگزار می کنند و برای هم به هم جایزه می دهند و برای هم... ـ بیرون آورد و به میان مردم برد.

مرحوم آقاسی

 و نه مردمی که برای پز و پرستیژ شعر می خوانند و کتاب شعر دست می گیرند. بلکه همین مردمی که در کوچه و خیابان و شهر و دهات و بازار و مسجد و... می بینیم. یعنی همین من و شما. آقاسی از مساجد دورافتاده ترین روستاهای سیستان و بلوچستان تا بزرگترین محافل مذهبی پایتخت مخاطب داشت. و تازه مثل هر شاعر راستین دیگر، بعد از مرگ غریبانه اش بسیار بیشتر از دوران حیات ظاهری اش زنده است و شور می آفریند.

آقاسی شاعری را با شعر جنگ شروع کرد. با همان لحن حماسی و رجزگونه که در ادامه از او دیدیم. روایت حماسی او از جنگ در شعرهایی که می خوانید کاملاً هویداست. علی الخصوص در شعر دوم که گزارش گونه‌ای است از یک عملیات جنگی.

رسم شهادت بجاست

به نام خداوند مردان جنگ

دلیران چون شیر و ببر و پلنگ

به نام خداوند مردان دین

ز شک رفته مردان اهل یقین

به نام یلان محمد نژاد

که شد شورشان غبطه گردباد

علی صولتانی که در خون شدند

به یک نعره از خویش بیرون شدند

به نام کسانی کنم ابتدا

که در خاک از آنهاست جوش صدا

به نام غیوران زهرا نسب

ز خود رستگان به حق منتسب

حسن مذهبان صبور آمده

می زهر نوشان آن میکده

خراباتیان حسین آشنا

به خونرنگی مشرقین آشنا

اگر دم فرو بندم از ذکرشان

رها نیستم یکدم از فکرشان

من و یاد یاران که سر باختند

ولی بر ستم گردن افراختند

سحرگاه اعزام یادش بخیر

و گردان گمنام یادش بخیر

لباسی که خاکی تر از خاک بود

ولی چون دل عاشقان پاک بود

من و چفیه ای ساده و بی ریا

رفیقانی افتاده و بی ریا

الهی به مستان بربط شکن

به مردان توفانی خط شکن

الهی به گردان زید و کمیل

دلیران چون رعد و توفان و سیل

به آنانکه بی پا و سر آمدند

شهید از دیار خطر آمدند

به مفقود و جانباز و ایثارگر

که شد تیغ شان بر عدو کارگر

به مردان در کنج محبس قسم

به والفجر و بیت المقدس قسم

به خیبر که برکند مولا درش

به رأسی که صد پاره شد پیکرش

به دلتنگی کربلای چهار

به یاران بی مدفن و بی مزار

به فتح المبین و به فتح الفتوح

به توفان،‌ به کشتی، به دریا، به نوح

به مرصاد و مردان مرگ آفرین

منافق ستیزان تیغ آتشین

به آنان؛ که:

رسم شهادت بجاست

مرا بر ولی خدا التجاست

 

برای دانلود شعر رسم شهادت بجاست ، کلیک کنید .

*****

من و جنگ

من و جنگ، یاران دیرینه ایم

کمربسته در هشت وادی خطر

سپر ساخته سینه بر تیرها

شنا کرده در شط خون جگر

به کارون و اروند تا پل زدیم

گذشتیم از خویش تا رزمگاه

در آنسوی دشمن کمین کرده بود

عظیم و تهی همچو ابری سیاه

چو توفان وزیدیم و برهم زدیم

ز خار و خسان خواب و آرام را

خلیج از تب و تاب ما موج زد

نوشتیم با خون سرانجام را

به یاد آر: بس قایق تیزرو

شبانگاه بر خط دشمن زدند

به یک انتقام آخرین ضربه را

بر اسلام منحط دشمن زدند

خطر بود و شط بود و غواص ها

سلاحی بجز عشق و ایمان نبود

ز نیزارها بی صدا رد شدیم

صدایی بجز صوت قرآن نبود

مرا حضرت ساقی آواز داد

که: جنگ است،‌ باید مهیا شوی

زنی آنچنان بر صف تیغ و ها

که از کشتگان ره ما شوی

یکی غزوه چون غزوه های دگر

هماهنگ اصحاب احمد شدم

سپاهی مقدس تر از بدر بود

که من در رکاب محمد شدم

برای دانلود اشعار مرحوم  آقاسی ، کلیک کنید .

منبع : خبرگزاری فارس

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

جمعه 25 شهریور 1390  6:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها