پاسخ به:اشعار دفاع مقدس
جمعه 25 شهریور 1390 5:59 PM

پوتین به پا و خنده به لب، چفیهای به دوش
بوسید دست مادر و آن شب غریب رفت
باغ بهشت منتظرش بود، عاقبت
«احمد» برای چیدن یک دانه سیب رفت
•
او رفت و رفت پشت سرش درد بود و درد
مادر، نماز، پنجره، تنهایی و دعا
حالا شبیه یک غزل ناب و آتشین
جا مانده در قنوت تمام ستارهها
•
آن شب انار بغض شکست و دلش گرفت
وقتی شنید که پسرش بینشان شده
آرام گریه کرد و به یک عکس خیره شد
وقتی شنید تکهای از آسمان شده
•
یادش میآمد آن همه احساس پاک را
مُهر نماز و چفیه و پوتین و ساک را
آورده بود باد برایش فقط کمی
از استخوان جمجمه و یک پلاک را...
شاعر : تقوی، فاطمه ـ ابرکوه
اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک إن لم تعرّفنی نفسک لم أعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح / ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت