0

زندگینامه دانشمندان

 
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه لودویگ ویتگنشتاین

زندگینامه لودویگ ویتگنشتاین

یکى از نوابغ فلسفه که به حق مى توان او را فیلسوفى مولف در قرن بیستم نامید «لودویگ ویتگنشتاین» است. نابغه اى که در مدت زندگانى اش دو دوره فلسفى متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانى و تحلیلى تاثیرات عمیقى در میان فیلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ویتگنشتاین در 1889 در وین چشم به جهان گشود و در سال 1908 به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود. در آنجا به تحقیق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه ریاضى لازم براى آن تحقیق باعث شد به مبانى ریاضیات علاقه مند شود. در سال 1911 به کمبریج آمد تا زیر نظر «راسل» مبانى ریاضیات بیاموزد و همانجا تحت تاثیر او به فلسفه روى آورد. اولین مقاله فلسفى او را که «راسل» خواند شکى برایش نماند که با نابغه اى روبه رو است.
 

زندگینامه
لودویگ ویتگنشتاین

یکى از نوابغ فلسفه که به حق مى توان او را فیلسوفى مولف در قرن بیستم نامید «لودویگ ویتگنشتاین» است. نابغه اى که در مدت زندگانى اش دو دوره فلسفى متفاوت را پشت سر گذاشت و آثارش در فلسفه زبانى و تحلیلى تاثیرات عمیقى در میان فیلسوفان هم عصر و بعد از خودش به وجود آورد. ویتگنشتاین در 1889 در وین چشم به جهان گشود و در سال 1908 به انگلستان رفت تا دانشجوى بخش مهندسى دانشگاه منچستر شود. در آنجا به تحقیق در علوم هوانوردى پرداخت اما مطالعه ریاضى لازم براى آن تحقیق باعث شد به مبانى ریاضیات علاقه مند شود. در سال 1911 به کمبریج آمد تا زیر نظر «راسل» مبانى ریاضیات بیاموزد و همانجا تحت تاثیر او به فلسفه روى آورد. اولین مقاله فلسفى او را که «راسل» خواند شکى برایش نماند که با نابغه اى روبه رو است.


ویتگنشتاین در طول زندگى اش فقط یک کتاب خود را به چاپ رساند و آن هم «رساله منطقى- فلسفى» بود. او این کتاب را پس از چند سال یادداشت بردارى در آگوست 1918 یعنى هنگامى که در ارتش اتریش خدمت مى کرد به پایان رساند و در نوامبر همان سال که به اسارت نیرو هاى ایتالیایى در آمد دست نویس آن را به همراه خود به اردوگاه اسرا برد و بعداً از آنجا براى «راسل» فرستاد. متن آلمانى کتاب او در سال 1921 و ترجمه انگلیسى آن که به پیشنهاد «مور» نام لاتینى بر آن نهادند در سال 1922 به چاپ رسید. او معتقد بود که این کتاب راه حلى پایانى براى مسائل فلسفى است بدین لحاظ بعد از انتشارش به مدت ۸ سال از فعالیت هاى آکادمیک کناره گرفت و مابین سال هاى 1920 تا 1926 در روستاهاى دور دست اتریش به تدریس در دبستان پرداخت. در سال 1929 او تصمیم گرفت به «کمبریج» بازگردد و مصمم شد تقاضاى دکترا از کمبریج کند و «رساله منطقى- فلسفى» را که شهرت جهانى پیدا کرده بود به عنوان تزش معرفى کرد. «راسل» و «مور» از او امتحان شفاهى گرفتند و «مور» چنین گزارش داد: «نظر شخصى من این است که تز آقاى ویتگنشتاین اثرى نبوغ آمیز است و هر چه که باشد یقیناًَ مطابق سطح لازم براى دکتراى فلسفه کمبریج است.»

از همان سال 1929 او شروع به رد نتایج کتاب «رساله» کرد و بیش از ۲۵ سال برسر کتاب دومش کارکرد و نهایتاً موضع جدیدى را اتخاذ کرد که در کتاب «پژوهش هاى فلسفى» که بعد از مرگش منتشر شد انعکاس یافت. اثرى که به تصدیق بسیارى از صاحب نظران یکى از مهمترین و تاثیر گذارترین آثار فلسفى قرن بیستم است. بدین ترتیب باید گفت «ویتگنشتاین» یگانه فیلسوفى است که دو بار در اندیشه فلسفى انقلاب به پا کرده است.
او در «رساله» (ویتگنشتاین متقدم) معتقد بود هدف فلسفه توضیح منطقى اندیشه است و در پژوهش هاى فلسفى -(ویتگنشتاین متاخر) بر این باور بود فلسفه نبردى بر علیه سرگردانى هوشمند ما به وسیله زبان است.

آموزه هاى ویتگنشتاین در «رساله منطقى- فلسفى» پژواکى از نظریه «اتمیسم منطقى» راسل است که پوزیتیویست هاى منطقى و دیگر پیروان تحلیل زبانى در این دوره را تحت تاثیر قرار دارد.

قصد «راسل» از گزینش «منطقى» تحکیم این موضع بود که از طریق تحلیل مى توان حقایقى بنیادى درباره چگونگى کارکرد هر زبانى را کشف کرد و این کشف هم به نوبه خود ساختار بنیادى آنچه را که زبان به قصد توصیفش به کار مى رود نشان خواهد داد؛ و مقصود او از کلمه اتمیسم این بود که ماهیت ذره اى نتایج را برجسته سازد. ویتگنشتاین در «رساله» هدف خود را قرار دادن حدى براى ابراز تفکرات و حل مسائل فلسفى از طریق فهم صحیح زبان معرفى مى کند.غرض او از مسائل فلسفى، مسائلى نظیر رابطه میان زبان و واقعیت، ماهیت منطق، مفهوم عدد، علیت و استقرا و پرسش هاى مربوط به امور اخلاقى، دین و زندگى بود.از دیدگاه ویتگنشتاین متقدم آنچه قابل بیان کردن است معادل آن چیزى است که اندیشیدن درباره آن امکان پذیر است در نتیجه با درک منطق زبان امکان حل مسائلى که ناشى از عدم فهم صحیح زبان است فراهم مى آید. آموزه هاى رساله را مى توان در پنج اصل صورت بندى کرد:

۱- زبان از قضایاى پیچیده اى تشکیل شده است که مى تواند از طریق تحلیل به قضایاى کمتر پیچیده تجزیه شود تا در نهایت به قضایاى بنیادى یا ساده برسیم.

در واقع زبان باید درپى تحلیل به عناصرى نهایى تجزیه شود که دیگر به اجزاى سازنده کوچک ترى تجزیه پذیر نیستند. در این حالت زبان مشتمل بر قضایاى بنیادى است که تصویر واقعیتند و ادات منطقى آنها را به هم وصل مى کند تا قضایاى مرکب را پدید آورند.

در بند ۲۲/۴ رساله آمده است «یک قضیه بنیادى شامل نام هاست، این قضیه شبکه اى یا رشته اى از نام هاست» و در توضیح اسم در بند ۲۰۳/۳ مى نویسد: «یک نام یعنى شى، شى معنى آن است». بنابراین قضایاى بنیادى، ترکیبى از زنجیره هایى از نام ها هستند که به مفهومى دقیقاً منطقى درک مى شوند و تمام قضایاى معنى دار دیگر با این قضایاى بنیادى ساخته مى شوند. قضایاى بنیادى به لحاظ تشبیه با شیمى، قضایاى اتمى هستند و قضایاى مرکب، قضایاى مولکولى.

۲- متناظر با اصل اول، جهان هم از واقعیات پیچیده اى تشکیل یافته است که مى توان از طریق تحلیل در نهایت به واقعیات اتمى ساده آن برسیم که جهان کلیتى از این واقعیات ساده است.

وقتى زبان باید در پى تحلیل به عناصر نهایى تجزیه شود که به اجزاى سازنده کوچک تر قابل تجزیه نیست، چون زبان بازنمایى واقعیت است پس جهان هم باید متشکل از امورى واقعى باشد که به تمامى بسیط اند. در سطح زبانى قضایاى اتمى ساده ترین احکامى هستند که مى توان درباره جهان صادر کرد و واقعیت هاى اتمى مرکب از اشیاى ساده اند (همانند قضیه بنیادى که مرکب از اسم هاست و اسم یعنى شى)که مى توانند به مفهوم دقیقاً منطقى درک شوند. که اصل بعد جمع اصل یک و دو است.

۳- ماهیت زبان نیازمند قضایاى بنیادى است و قضایاى بنیادى یا اتمى به لحاظ منطقى واقعیات اتمى را تصویر مى کند.این نظریه که به «نظریه تصویرى معنا» شناخته مى شود، جان کتاب رساله منطقى- فلسفى است. برطبق این نظریه، زبان تصویر واقعیت است و واقعیات در زبان منعکس مى شوند به عبارت دیگر ساختار زبان ساختار جهان را باز مى تابد. ویتگنشتاین در دوره متقدمش جهان را متشکل از اشیایى بسیط، مجزا و بدون تغییر مى داند که تنها روابط میان آنها دستخوش تغییر مى شود و وضع و حالت هاى تازه اى پدید مى آید. این وضع و حال ها (States Of Affairs) زمینه ساز ایجاد امور واقع مى شوند که جهان از آنها به وجود مى آید. از دیدگاه او میان جهان و زبان تناظرى یک به یک حاکم است یعنى اتم ها یا اشیاى بسیط سازنده عالم، به وسیله نام ها و اسم ها در زبان بیان مى شوند و وضع و حال ها در قالب قضایاى بنیادى یا اتمى؛ توصیف امور واقع نیز به وسیله قضایاى مرکب صورت مى گیرد که از به هم پیوستن قضایاى بنیادى پدید مى آیند. در نتیجه از دیدگاه او جهان عبارت است از وضع و حال هاى موجود. پس مى توان دیدگاه ویتگنشتاین متقدم را اینگونه نشان داد که امور واقع همان قضایاى مرکب، وضع و حال ها قضایاى بنیادى و اشیاى بسیط همان اسم ها هستند.

۴- برطبق نظریه تصویرى معنا تنها قضایایى که واقعیات را تصویر مى کنند یعنى قضایاى علمى معنا دار هستند.
ویتگنشتاین در بند ۵۳/۶ رساله مى نویسد: «روش درست در فلسفه در واقع چنین خواهد بود چیزى نگویى مگر آنچه که بشود گفت یعنى قضایاى علم طبیعى، یعنى چیزى که هیچ ربطى به فلسفه ندارد و هر گاه که کسى بخواهد چیزى ما بعد الطبیعى بگوید برایش اثبات کنى که نتوانسته به برخى علائم در قضایایش معنى بدهد هرچند که این کار آن فرد را راضى نخواهد کرد، این روش تنها روش اکیداً درست است.»

بنابراین در نزد ویتگنشتاین روش صحیح در فلسفه اثبات این معنى است که هر قضیه متافیزیکى خاص، بى معنى است. البته او بعداً نظریه معنى دارى خود در «رساله» را نقد کرد و از آن دست کشید. البته نظریه معنى دارى او دنباله منطقى همان اصول پیش است.

5- قضایاى متافیزیکى، اخلاقى و الهیاتى اظهاراتى هستند که به لحاظ تجربى قابل شناخت نیستند چون این قضایا، ارتباطى با آنچه که مى توان تجربه کرد ندارد. ویتگنشتاین براین باور بود که رساله منطقى- فلسفى از طریق آنچه که درباره زبان و جهان بیان کرده است اخلاق و دین را به منزله امورى که تنها مى توانند خود را ظاهر سازند و نمایش دهند اما توصیف پذیر نیستند، روشن ساخته است. از دیدگاه او اخلاق و الهیات امورى هستند که نمى توان بیانشان کرد. آنها خود را آشکار مى سازند و در واقع امر راز آمیز هستند. در بند ۴۲/۶ از رساله مى نویسد: «بنابراین ممکن نیست که قضایاى اخلاقى وجود داشته باشند، قضایا نمى توانند چیزى را که والاتر است ابراز کنند» و در بند ۴۲۱/۶ مى گوید: «آشکار است که نمى توان اخلاقیات را به زبان آورد. اخلاقیات متعالى هستند» همچنین در بند ۰۰۳/۴ رساله آمده است: «غالب قضایا و پرسش هایى که در آثار فلسفى دیده مى شوند، کاذب نیستند، بلکه بى معنى هستند. بنابراین ما به پرسش هایى از این دست نمى توانیم پاسخ دهیم بلکه تنها مى توانیم اثبات کنیم که بى معنى هستند و تعجب آور نیست که عمیق ترین مسائل فى الواقع اصلاً مسئله نیستند.»

ویتگنشتاین در دوره دوم فلسفى خود بر این باور بود که برخى از دیدگاه هاى «رساله» اشتباه است. نقد او از «رساله» منجر به اصول جدیدى شد که در کتاب «پژوهش هاى فلسفى» منعکس شد. او در این کتاب نظریه تصویرى معنا را مورد انتقاد شدید قرار مى دهد و آراى خود را از بسیارى لحاظ نقطه مقابل نظریه اتمیسم منطقى مى داند. او توجه خود را به نقشى که زبان در شکل دادن به شخصیت آدمى و در تعامل میان افراد یک جامعه بازى مى کند، معطوف داشت. از این جهت کل محتواى «پژوهش هاى فلسفى» بررسى در باب ماهیت زبان و جامعه و ارتباطات پیچیده میان آن دو است. آموزه هاى او در «پژوهش هاى فلسفى» را مى توان بدین صورت خلاصه بندى کرد:
۱- واژگان به مانند ابزارها هستند. همچنان که ابزارها براى کارکردهاى مختلف به کار برده مى شوند، واژه ها یا بیان هاى زبانى نیز براى کاربردهاى مختلف به کار گرفته مى شوند. اگرچه برخى قضایا براى تصویر کردن واقعیات استفاده مى شوند اما برخى دیگر چنین نیستند.

در نظریه اتمیسم منطقى زبان واجد نوعى ساختار نهفته ضرورى و نسبتاً ساده تلقى مى شد که وظیفه آشکار ساختن آن به عهده فلسفه است. ویتگنشتاین در حقیقت این فرضیه را مورد حمله قرار مى دهد. او در پژوهش هاى فلسفى بر این اعتقاد است که زبان همانند ابزار یا آلتى است که مى تواند براى مقاصد بى شمارى استفاده شود. در نتیجه هر تلاشى براى تعیین چگونگى کارکرد زبان به کمک تنظیم تعداد اندکى از قواعد، به مانند آن است که بگوییم ابزارى نظیر پیچ گوشتى فقط براى باز کردن و بستن پیچ کاربرد دارد و از یاد ببریم که پیچ گوشتى به خوبى مى تواند در باز کردن در قوطى ها یا چفت کردن پنجره ها هم به کار مى رود.

او در دوره متقدمش بر این باور بود که زبان باید ساختارى انعطاف ناپذیر داشته باشد و بدون قواعد هیچ زبانى ممکن نیست. اما در دوره متاخر این عقیده را ابراز کرد که قاعده به صرف خود امرى بى جان است. به مانند کسى که خط کشى در دستش است و کاربرد آن را نیاموخته باشد. قواعد نمى توانند کسى را مجبور کنند و حتى نمى توانند او را هدایت کنند مگر آن که فرد بداند که چگونه آنها را به کار برد. شناخت این انعطاف پذیرى زبان ویتگنشتاین را به اصل دوم مى رساند.

۲- افراد درگیر بازى هاى زبانى مختلفى هستند. مثلاً دانشمندان درگیر بازى زبانى متفاوتى نسبت به الهیون هستند و معناى قضیه باید در زمینه آن فهمیده شود یعنى برحسب قواعد بازى اى که قضیه جزیى از آن است. منظور از بازى زبانى نوعى فعالیت اجتماعى قاعده مند است که در آن کاربرد زبان نقش اساسى دارد. در بند ۷ کتاب «پژوهش هاى فلسفى» مى نویسد: «کل زبان، شامل زبان و اعمالى را که در آن بافته شده است، بازى زبانى مى نامم». و در بند ۲۳ مى گوید: «منظور او از بازى زبانى در اینجا، برجسته ساختن این واقعیت است که سخن گفتن به زبان بخشى از یک فعالیت یا بخشى از یک صورت زندگى است».ویتگنشتاین با مثال مشهورش درباره استاد و وردست در ساختمان سازى، مفهوم بازى زبانى را توضیح مى دهد. استاد مثلاً فریاد مى زند «نیمه» و وردست باید یک «نیمه» بیاورد. سخن ویتگنشتاین این است که معنى کلمه «نیمه» را کاربردش در فعالیتى که استاد و وردست انجام مى دهند تعیین مى کند. به عبارت دیگر آدمى زبان را در درون یک جامعه و در جریان آنچه ویتگنشتاین از آن به عنوان «شکل زندگى» یاد مى کند فرا مى گیرد. معانى واژه ها کاربرد آنها در حوزه عمل اجتماعى است، مفاهیم نیز که به وسیله واژه ها بیان مى شوند در چارچوب «بازى هاى زبانى» و ظرف تعامل اجتماعى معنا و محتواى خاص خود را مى یابند.

۳- زبان شخصى و خصوصى امکان پذیر نیست و در این خصوص تجارب شخصى به همان اندازه تجارب بیرونى بى فایده اند. ویتگنشتاین از مفهوم درد به عنوان مثال خوبى از تجربه درونى براى ابطال زبان خصوصى استفاده مى کند. او از طریق بررسى کاربرد زبانى درد نشان مى دهد این واژه معناى خود را نه از طریق رجوع به درون بلکه با توجه به محیط پیرامون پیدا مى کند. از دیدگاه او تجربه هاى شخصى نمى توانند منشا تولید مفاهیم عمومى و ایجاد زبان مشترک براى تفهیم و تفاهم میان آدمیان باشند. ویتگنشتاین بر این باور است که از طریق اشاره اى نمى توان زبان را فراگرفت و اگر کسى بخواهد بدین طریق زبان بیاموزد باید از قبل بر بخشى از زبان، یعنى بازى زبانى اشاره کردن، احاطه داشته باشد.او تعریف از طریق اشاره را هم در مورد امور بیرونى و هم در مورد امور درونى مانند درد صحیح نمى داند و منکر این بود که افراد به حالت درونى و شخصى خود دسترسى مستقیم دارند. مثلاً اگر کسى بگوید مى دانم درد دارم بى معنى است. (بند ۲۴۶ کتاب پژوهش هاى فلسفى). او همچنین تاکید دارد که اجزاى تشکیل دهنده اندیشه تنها در زمینه شکل زندگى ما به دست مى آیند و فهم مى شوند. فراگیرى مفاهیم از طریق یادگیرى زبان در درون یک جامعه معین امکان پذیر است. از دیدگاه او قواعد به وسیله جمع و براساس توافق کسانى که در یک شکل زندگى با یکدیگر مشترک اند ساخته مى شود و به صورت خصوصى نمى توان از یک قاعده پیروى کرد. به طورى که در بند ۳۸۴ کتاب پژوهش هاى فلسفى مى نویسد: «شما مفهوم درد را وقتى یاد گرفتید که زبان را یاد گرفتید».

۴- رسالت فلسفه تبیین امور نیست بلکه روشنگرى و توصیف آنهاست. در واقع فلسفه هدفش یافتن دیدى روشن از وضع امور است و نه کسب معرفت بیشتر.

در بند ۱۲۶ کتاب پژوهش ها مى نویسد: «فلسفه فقط همه چیز را پیش روى ما قرار مى دهد و نه چیزى را توضیح مى دهد و نه چیزى را استنتاج مى کند چون همه چیز آشکارا در معرض دید است چیزى براى توضیح نمى ماند».
به اعتقاد او فلسفه یکى از شاخه هاى درونى مقوله شناخت انسانى نیست و قضایاى تبیینى و توضیحى جایى در فلسفه ندارند و همان گونه که در بند ۲۵۵ مى گوید: «پرداخت یک فیلسوف به یک مسئله همانند مداواى یک بیمارى است». او وظیفه فیلسوف را در پژوهش هاى فلسفى اش این مى داند که ببیند مردم چگونه در کاربردهاى متعارف از زبان کمک مى گیرند.در بند ۱۲۷ کتاب مى نویسد: «کار فیلسوف عبارت است از گردآوردن یادآورى ها براى یک مقصود خاص».
ویتگنشتاین از بند ۸۹ تا ۱۳۳ کتاب پژوهش هاى فلسفى این معناى جدید از فلسفه را بسط مى دهد. ویتگنشتاین با دو کتاب خود دو انقلاب فلسفى ایجاد کرد که تا به امروز محل ارجاع و برداشت هاى گوناگون است. این نابغه بزرگ فلسفه در سال 1965 در کمبریج چشم از جهان فرو بست.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:37 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه سهروردی

زندگینامه سهروردی

شیخ شهاب الدین سهروردی در سال533 شمسی در قریه سهرورد زنجان به دنیا آمد. وی حکمت و اصول فقه را نزد مجدالدین جیلی استاد فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد و بقوت ذکا، وحدت ذهن و نیک اندیشی بر بسیاری از علوم اطلاع یافت.

 

زندگینامه
سهروردی

شیخ شهاب الدین سهروردی در سال533 شمسی در قریه سهرورد زنجان به دنیا آمد. وی حکمت و اصول فقه را نزد مجدالدین جیلی استاد فخر رازی در مراغه آموخت و در علوم حکمی و فلسفی سرآمد شد و بقوت ذکا، وحدت ذهن و نیک اندیشی بر بسیاری از علوم اطلاع یافت.

سهروردی پس از تکمیل تحصیلات به اصفهان رفت تا نزد ظهیرالدین فارسی، علم منطق را بیاموزد. او در همین شهر بود که برای نخستین بار با افکار ابن سینا آشنا شد و پس از مدتی تسلط خاصی بر آن پیدا کرد.

وی پس از اتمام تحصیلات رو به عرفان و سلوک معنوی آورد و به سفر در داخل ایران پرداخت و از بسیاری از مشایخ تصوف دیدن کرد و بسیار مجذوب آنان شد. شیخ در جریان سفرهایش مدتی با جماعت صوفیه هم کلام شد و به مجاهدت نفس و ریاضت مشغول شد. در همین دوره بود که به راه تصوف افتاد و دوره‌ های درازی را به اعتکاف و عبادت و تامل گذراند.

هنگامی که سفرهای سهروردی گسترده تر شده بود به آناتولی رسید و از آنجا به حلب سوریه رفت. در همان شهر با ملک ظاهر، پسر صلاح الدین ایوبی، دیداد کرد. ملک ظاهر شیفته شیخ شده و مقدمش را گرامی داشت و از او خواست که در آن جا بماند. سهروردی پذیرفت و درس و بحث خود را در مدرسه حلاویه آغاز کرد. در همین مدرسه بود که شاگرد و پیرو وفادارش شمس الدین شهروزی به او پیوست.

شیخ همیشه در بیان مسائل، به خصوص احکام و مسائل مربوط به دین بی‌باک بود و همین صراحت بیان او بود که سرانجام فقهای قشری عامه علیه او شوریدند، او را مرتد خوانده و سخنانش را خلاف اصول دین دانستند. این کینه و عناد تا جایی رسید که ملک ظاهر را تشویق به قتل او کردند. اما ملک ظاهر نمی‌پذیرفت و به خواست آنان توجهی نمی کرد. سرانجام صلاح‌الدین ایوبی در نامه‌ای از پسرش خواست به دلیل برخی ملاحظات سیاسی شیخ را به قتل برساند اما فقها با ارسال شکوائیه به صلاح الدین ایوبی او را مجاب کردند که فرمان قتل شیخ را صادر کند.

بدین ترتیب شیخ را زندانی کردند و در سن 37 سالگی به قتل رساندند. جنازه‌ شیخ را در روز جمعه آخر ذی‌الحجه سال 587 قمری از زندان بیرون آوردند.

از سهروردی در طول عمر کوتاه خود حدود 50 کتاب و رساله به یادگار مانده است. آثار او به طرز شگفتی از نظر فصاحت و بلاغت تحسین شده و دارای نثری پخته و قوی است. هشتم مرداد در تقویم جمهوری اسلامی ایران، روز سهروردی نام گذاری شده است.

برخی از آثار سهروردی :

·        المشارع و المطارحات، در منطق، طبیعیات، الهیات

·        التلویحات

·        حکمةالاشراق، در دو بخش. بخش نخست، در سه مقاله در منطق، بخش دوم در الهیات در پنج مقاله (این کتاب مهم‌ترین تألیف سهروردی می‌باشد و مذهب و مسلک فلسفی او را بخوبی روشن می‌نماید)

·        اللمحات، کتاب مختصر و کوچکی در سه فن از حکمت، یعنی: طبیعیات، الهیات و منطق

·        الالواح المعادیه، در دانشهای حکمت و اصطلاحات فلسفه

·        الهیاکل النوریه، یا هیاکل النور

·        المقاومات، رساله مختصری است که سهروردی خود آن را به منزله ذیل یا ملحقات التلویحات قرار داده‌است

·        الرمز المومی(رمز مومی)

·        المبدء والمعاد

·        بستان القلوب

·        طوراق الانوار

·        التنقیحات فی الاصول

·        کلمةالتصوف

·        البارقات الالهیة

·        النفحات المساویة

·        لوامع الانوار

·        الرقم القدسی

·        اعتقاد الحکما

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:38 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه جوردانو

زندگینامه جوردانو

جوردانو برونو چونان انسان و نیز چونان اندیشمند، یکی از برجسته ترین نمایندگان روحی و عقلی و اندیشگی دورانهای جدید است. وی در سال 1548 در شهری به نام نولا در نزدیکی ناپل ایتالیا زاده شد. پدرش سرباز بود و مادرش وی را به نام فیلیپ غسل تعمید داد. در پانزده سالگی، به یکی از صومعه های کشیشان دومینیکن در شهر ناپل پیوست و در همین صومعه نام «جوردانو» بر وی نهاده شد. سیزده سال را در صومعه گذرانید. در این مدت دانش فراوان در زمینه های گوناگون آموخت. استادان وی پیش از همه، اندیشمندان جهان باستان، افلوطین و پیثا گوراس (فیثاغورس) بودند.

 

زندگینامه جوردانو

جوردانو برونو چونان انسان و نیز چونان اندیشمند، یکی از برجسته ترین نمایندگان روحی و عقلی و اندیشگی دورانهای جدید است. وی در سال 1548 در شهری به نام نولا در نزدیکی ناپل ایتالیا زاده شد. پدرش سرباز بود و مادرش وی را به نام فیلیپ غسل تعمید داد. در پانزده سالگی، به یکی از صومعه های کشیشان دومینیکن در شهر ناپل پیوست و در همین صومعه نام «جوردانو» بر وی نهاده شد. سیزده سال را در صومعه گذرانید. در این مدت دانش فراوان در زمینه های گوناگون آموخت. استادان وی پیش از همه، اندیشمندان جهان باستان، افلوطین و پیثا گوراس (فیثاغورس) بودند.  

برونو همچنین نوشته های اورفه ای و هرمسی را نیز خوانده و تحت تأثیر آنها قرار گرفته بود. وی از آغاز جوانی از اندیشه ها و روشهای خام و ناشیانه زندگی راهبان و کشیشان خشمگین و بیزار بود و آیینها و مراسم کشیشان را به دیده تمسخر می نگریست. در اتاق خود به جای پیکره های قدیسان مسیحی تنها صلیب بر دیوار آویخته بود. در هجده سالگی درباره یکی از مهمترین اصول مسیحیت، یعنی اصل تثلیث، دچار تردید شد. 

در همین سالها بود که با نوشته ها و آراء ستاره شناس و جهان شناس بزرگ، کوپرنیک  آشنا گردید و آراء  کوپرنیک اثری ژرف و ماندنی در اندیشه و روح او نهاد، چنانکه در پایان زندگانی اش بدان  عقاید وفادار ماند. اندیشه های مکتب نوافلاطونی، و بسی بیش از آن، اندیشه های متفکر بزرگ سده ی پانزدهم میلادی، نیکولاس کوسانوس در شکل بخشیدن به تفکر فلسفی برونو تأثیر اساسی داشت.

چنانچه گفته شد، برونو از همان جوانی اندیشه ای بی باک و حتی گستاخ داشت و از این رو همواره هدف انتقاد و سرزنش و حتی دشمنی کشیشان کوته فکر بود. به هرجا پا می نهاد پس از چندی به الحاد متهم می شد. این«فیلسوف سرگردان» (نامی که بر او نهاده بودند) تقریباً همه ی زندگانی خود را به در به دری گذرانید. پس از اینکه در ایتالیا زندگی خود را در خطر دید و از هرسو آماج تیر تهمت الحاد قرار گرفت، درسال 1576 از ایتالیا گریخت و از همین زمان سرگردانی او در شهرها و کشورهای اروپایی آغاز شد. خود او در جایی می گوید : «عقیده ی من آن است که هر گوشه ای از زمین میهن فیلسوف واقعی است.»

وی مدتی را در ژنو گذرانید، ژنو در آن زمان مرکز فرمانروایی کالون بود. برونو به زودی از خشکی و تعصب فرقه کالون، و بویژه جهان بینی ایشان که آزادی اراده را انکار می کرد و تکیه بر تقدی الهی داشت، بیزار شد و مخالفت خود را با عقاید کالون آشکار ساخت، و بر اثر این مخالفت به زندان انداخته شد. پس از آزاد شدن، به فرانسه رفت و در سال 1581 به پاریس رسید. وی همواره و در همه جا عقاید خود را در کمال بی پروایی در نوشته ها و سخنرانی هایش اظهار می کرد. در سال 1583 به انگلستان و به شهرآکسفورد رفت. برونو بسیاری از مهمترین آثار خود را در انگلستان نوشت. در سال 1585 بار دیگر به پاریس بازگشت و در آنجا یک سلسله سخنرانی ایراد کرد.

پس از آن به آلمان رفت و مدتی را در شهرهای مختلف آلمان گذرانید؛ و در دانشگاههای آنجا تدریس کرد. در این سرزمین، برونو چونان اندیشمندی جامع و آگاه مورد تحسین بود. اما درباره وی می گفتند که هیچ نشانه ای از دین در وی سراغ  نمی توان کرد. برونو در مدت اقامتش در آلمان برخی از نظریات برجسته خود را به قلم درآورد. وی که دیگر از سرگردانی و در به دری آزرده شده بود، به دعوت یکی از اشراف ونیزی (جیوانی موچنیگو)، در سال 1591، به ایتالیا بازگشت. موچنیگو از برونو درسهایی برای تقویت حافظه یاد می گرفت، ولی چون در این راه زیاد پیشرفتی نکرد، گمان برد که استاد، راز را از او پنهان می دارد. از اینرو  به وی بدبین شده و از سوی دیگر هم، از  نوآوری های آن فیلسوف پرسخن و بی احتیاط سخت برخود می لرزد. هنگامی که برونو قصد بازگشت به فرانکفورت را داشت، موچنیگو، به راهنمایی کشیش ویژه خود، بازجویان تفتیش عقاید را (که مدتها در پی او بودند) آگاه می سازد و برونو در 23 مه 1593، به زندان افکنده می شود.

موچنیگو، علت این رفتار با دوست خود را، به بازجویان چنین گفته بود که «برونو، با همه مذاهب مخالف است... مسیح و حواریون را متهم می کند به اینکه مردم را با معجزات دروغین می فریفته اند ...و همه راهبان خرند و زمین را با ریاکاری و آزمندی و زندگی شرارت بار خود آلوده می کنند و فلسفه باید جای مذهب را بگیرد.»

در طول هفت سال، دستگاه تفتیش عقاید، چندین بار وی را محاکمه کرد و سرانجام این حکم را صادر نمود : «زندانی بی دین، هنوز از اندیشه های نو پردازانه خود دست برنداشته و همچنان بی توبه و سرکش و خود سر باقی مانده است. از اینرو، حکم می شود که وی به دست دادگاه غیر مذهبی و حاکم رم سپرده شده تا به مجازاتی که شایسته اوست برسد.»

 نه تن از کاردینالها (که بلارمین یکی از آنها بود) این حکم را امضا کردند. بنا به گفته گاسپارسیوپیوس (دانشمند آلمانی که به تازگی کاتولیک شده و در رم ساکن بود) هنگامی که حکم خوانده شد، برونو به دادرسان چنین گفت : «شما ای داوران، می پندارم از دادن این حکم بیشتر در هراسید تا من از شنیدن آن !» در 19 فوریه 1600، او را درحالیکه هنوز توبه نکرده بود و جامه ای بر تن نداشت و دهانش را بسته بودند، کنار میله ای آهنین، روی توده ای هیزم، در میدان گلهای شهر رم  مانند سرو ایستاده ای گذاشتند و زنده زنده سوزاندند...او شهید راه آزادی اندیشه شد.

برونو در آن هنگام پنجاه و دو سال داشت. در سال 1889، تندیسی از برونو ساخته و در همانجایی که زنده سوزانده شده بود، بر پا کردند. این مجسمه، با یاری و همت هم میهنان غیر جغرافیایی برونو ساخته شد. عقاید او روی نسلهای بعد تاثیر فراوانی گذاشت.

هنگامی که در میدان گلهای شهر رم، شعله های آتش دستگاه تفتیش عقاید، از هستی برونو، «گل میخهای زرین»ی فراهم می آورد، در هلند، زمینه اختراع دوربین فراهم می شد و در میهن خود او، گالیله 36 ساله شده بود. به گفته برونو ستارگان، خورشیدهایی هستند که در کیهان بیکران پراکنده اند که به گمان وی، گرداگرد آنها هم، سیاره هایی مانند زمین در گردش هستند. شاید موجودات زنده و باهوشی در بسیاری از ستارگان زندگی می کنند؛ آیا عیسی، به خاطر آنها نیز جان خود را از دست داده است؟ و این سخن، برای رم قابل تحمل نبود؛ زیرا، پرسشها و کنجکاوی هایی را برمی انگیخت که به پیکر آموزشهای کلیسایی، ضربه شکننده ای وارد می ساخت.

از این جهت او اولین کسی است که به نسبیت اشاره کرد. اندیشه ای که در مغز بزرگ و اندیشه آلبرت انیشتن (سنبل آغاز قرن بیستم) تجلی کرده و به ثمر رسید.

از میان نوشته های مهم برونو باید از این ها نام برد :

1– شام چهارشنبه خاکستری (1584)           

2– درباره علت، اصل، و واحد (1584)  

3– درباره بی پایان، کل، و جهانها (1584)   

4– بیرون راندن درنده پیروزمند (1584)

5– درباره شوریدگی های قهرمانانه (1585)

6– درباره بی اندازه و شمار ناپدیر (1951)                                     

7– درباره سه بار کوچکترین (1591)

 8– درباره موناد، عدد، و شکل (1591)

در طی سه سده گذشته نحوه تلقی نویسندگان تاریخ فلسفه ازاندیشه های برونو هماهنگ با شرایط و نیازمندی های هر زمان مختلف بوده است. در قرن ما نیز پژوهش دراندیشه های فلسفی برونو، درنتیجه بررسی های تاریخی در تفکر فلسفی سه سده گذشته بار دیگر سیمای تازه ای از این اندیشمند تصویر کرده است. اکنون، هماهنگ با این دید تازه، عناصر گرایش دینی- فلسفی شرقی به نام هرمتیسم را در شمار موجبات اساسی تفکر برونو می آورند.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:39 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه بلز پاسگال

زندگینامه بلز پاسگال

بلز پاسکال ریاضیدان، فیلسوف و فیزیکدان فرانسوی 19 ژوئن 1623 در کلرمون پاریس واقع در مرکز فرانسه به دنیا آمد. او را پاک‌ترین موجود در آن روزگار نام نهادند. پدرش اتین پاسکال ریاست اداره مالیات کلرمون را به عهده داشت. بلز در خانواده‌ای خشک و قانون‌مند پا به جهان گذاشت. او دو خواهر بزرگ‌تر به نام‌های ژیلبرت و ژاکلین داشت. مادرش آنتوانت بگون زیر بار زندگی خشنی که پدر بوجود آورده بود کمر خم کرد و در حالی که بلز 3 سال بیشتر نداشت چشم از جهان فرو بست و فرزندانش را تنها گذاشت. پدر بعد از مرگ همسرش سختگیری بیشتری به فرزندانش می‌‌کرد. او می‌‌خواست آنان را تحت تعالیم خشک کلیسای آن دوران بزرگ کند و پرورش دهد.

زندگینامه بلز پاسگال


بلز پاسکال ریاضیدان، فیلسوف و فیزیکدان فرانسوی 19 ژوئن 1623 در کلرمون پاریس واقع در مرکز فرانسه به دنیا آمد. او را پاک‌ترین موجود در آن روزگار نام نهادند. پدرش اتین پاسکال ریاست اداره مالیات کلرمون را به عهده داشت. بلز در خانواده‌ای خشک و قانون‌مند پا به جهان گذاشت. او دو خواهر بزرگ‌تر به نام‌های ژیلبرت و ژاکلین داشت. مادرش آنتوانت بگون زیر بار زندگی خشنی که پدر بوجود آورده بود کمر خم کرد و در حالی که بلز 3 سال بیشتر نداشت چشم از جهان فرو بست و فرزندانش را تنها گذاشت. پدر بعد از مرگ همسرش سختگیری بیشتری به فرزندانش می‌‌کرد. او می‌‌خواست آنان را تحت تعالیم خشک کلیسای آن دوران بزرگ کند و پرورش دهد.

بلز از همان کودکی علاقه بسیار خود را به ریاضیات نشان داد اما با مخالفت‌های پدر مواجه شد. پدر سعی می‌‌کرد او را به جای خواندن کتاب‌های علمی به مطالعه کتب ادبی تشویق کند. پدر حتی دست‌ زدن به کتاب‌های ریاضی را در خانه منع کرد. او معتقد بود که ریاضی ذهن کودکش را خسته می‌‌کند. پدر پاسکال بازنشست شد او تصمیم گرفت اوقات بیشتری را برای تربیت فرزندانش در نظر بگیرد. او بیش از پیش نسبت به پرورش فرزندانش حساس شده بود. بچه‌ها نیز باید تحت اوامر پدر می‌‌بودند. پدر در سال 1631 وقتی بلز 8 ساله بود راهی پاریس شد تا در تحقیقات ادبی و مذهبی امکانات بیشتری داشته باشد. او تعلیم پسرش را به عهده گرفت. در ابتدا همه کتاب‌های آموزش ریاضی را در خانه جمع‌آوری کرد. او عقیده داشت نباید انرژی خدادادی پسرش برای فعالیت‌های دیگر از بین برود اما بلز علاقه شدیدی به آموختن ریاضی داشت. او از طریق یکی از دوستانش کتاب‌های اقلیدسی را دریافت می‌‌کرد و پنهانی به مطالعه می‌‌پرداخت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:40 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه هراکلیت

زندگینامه هراکلیت

در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد. جنگ، پدر همه چیزها است. این دو، مشهورترین جملات فیلسوفی بنام هراکلیت در بیش از دو هزارسال پیش هستند. جنگ را امروزه به شکلهای بحث، جدل، مبارزه و غیره ترجمه می کنند. براساس روایتی مشکوک، هراکلیت، یکی از اولین فیلسوفان یونان باستان، با داریوش پادشاه ایرانی رابطه نامه ای و مکاتبه ای داشت. او همچون زردشت احترام خاصی برای عنصر آتش در پروسه تشکیل جهان و طبیعت قایل بود. هراکلیت حدود 500 سال پیش از میلاد زندگی می کرد.

زندگینامه
هراکلیت

در یک رودخانه دو بار نمی توان شنا کرد. جنگ، پدر همه چیزها است. این دو، مشهورترین جملات فیلسوفی بنام هراکلیت در بیش از دو هزارسال پیش هستند. جنگ را امروزه به شکلهای بحث، جدل، مبارزه و غیره ترجمه می کنند. براساس روایتی مشکوک، هراکلیت، یکی از اولین فیلسوفان یونان باستان، با داریوش پادشاه ایرانی رابطه نامه ای و مکاتبه ای داشت. او همچون زردشت احترام خاصی برای عنصر آتش در پروسه تشکیل جهان و طبیعت قایل بود. هراکلیت حدود 500 سال پیش از میلاد زندگی می کرد. در باره تاریخ تولد و مرگش اختلاف نظروجود دارد.
دانشنامه های چپ و سوسیالیست آنرا بین سالهای 483-544 پیش از میلاد و دایرت المعارف های لیبرال درغرب، آنرا بین سالهای 480-550 قبل از میلاد می دانند. هراکلیت یکی از اولین روشنگران فرهنگ غرب است. با توجه به آثار محدودی که از او به زمان ما رسیده می توان گفت که او فیلسوفی پویا بود و نه ایستا. هراکلیت یکی از اولین فیلسوفان خردگرای یونان پیش از سقراط است. چون او برای یافتن جواب و حل مسایل جهان به طبیعت توجه می کرد، او را یکی از فیلسوفان طبیعی می دانند. منتقدین چپ هراکلیت را فیلسوفی ماتریالیست و یکی از دیالکتیسین های مشهور عصر باستان بشمار می آورند.

به نظر هراکلیت، جهان را نه خدایان و نه انسان آفرید، بلکه تضاد و مبارزه اضداد باعث؛ حرکت، زندگی، تغییر و تحول آن می شود. هراکلیت بیش از 2000 سال است که علم و فلسفه غرب را تحت تاثیر نظرات خود قرارداده. او خود زیر تاثیر فلسفه متحرک و پویای شرق قرار داشت. مارکس، انگلس و لنین با احترام از اهمیت او برای اندیشه بشری یاد کردند. سقراط می گفت، یک غواص دلی لازم است تا انسان کنجکاو بتواند جملات او را بفهمد. هگل، هراکلیت را روشنگری عمیق نامید که باعث تکامل آغازین و رشد کودکی علم فلسفه شد. نیچه می نویسد که آثار و نظریات هراکلیت هیچگاه کهنه نخواهند شد. به نظر مورخین سیر اندیشه بشر، افلاطون، هگل، مارکس، نیچه و فیلسوفان کلبی تحت تاثیر نظریات هراکلیت قرار گرفته اند. گرچه قانون تضاد هراکلیت تاثیر مهمی روی هم عصران خود گذاشت، ولی آن ، بعدها بارها مورد سوء تفاهم نیز قرار گرفت و به غلط تفسیر شد. داروینیستها سعی نمودند با تکیه بر آموزش تئوری مبارزه اضداد، پایه تئوریکی برای نظریات خود، ازجمله تئوری تکامل و تنازع بقا، بیابند. هراکلیت خود نیز از موضعی غیردمکراتیک به انتقاد از بعضی از نظریات روشنفکران زمان خود مانند : دمکریت، فیثاغورث، هومر و هزوید پرداخت.

در باره ملیت هراکلیت می توان گفت که او در شهر افسوس در غرب آسیای صغیر، در ترکیه امروزی بدنیا آمد. افسوس در آن زمان یکی از شهرهای مهم عصرباستان با عجایب هفتگانه معماری و ساختمانی بود. هراکلیت از نظر طبقاتی، یک اشرافزاده و یا شاهزاده خلع ید شده بود. شهر محل تولد او یکی از مستعمره های یونان در غرب آسیای صغیر و مدتی پایتخت آسیا، یکی از ایالتهای رومی بود.

طبق نظر طبیعی قانون تضاد و حرکت هراکلیت، عملی کردن دمکراسی و عدالت در دراز مدت در یک جامعه غیرممکن است. او به دلیل اعتراض به هرج و مرجهای دمکراسی نورس زمان خود، به کوه زد و در غاری زندگی نمود و براثر استفاده ناشیانه از گیاهان ناشناخته، در سن 60 سالگی در تنهایی و سکوت کوه و دره درگذشت. هراکلیت در اواخر عمر چنان سرخورده شده بود که می گفت بجای شرکت در مسایل اجتماعی و دمکراسی، بهتر است فیلسوفان در جای خلوتی به قاب بازی با نوجوانان بپردازد.

او عامل آفرینش دنیا را عقل جهان نامید. لوگوس (Logos)، واژه مورد استفاده او، هزاران سال است که به شکلهای مختلف ترجمه وتفسیر می شود، گرچه درزبان یونانی معنی خرد می دهد. هراکلیت بجای خدا، از عقل مطلق نام می برد. خدای او باخدایان اسطوره ای مرسوم آنزمان فرق دارد. به نظر او قانون نظم جهان، همان خرد کل است که گاهی نیز به معنی آتش و انرژی و حرکت اولیه معرفی می گردد. به نظر هراکلیت، دنیا ابدی است و با کمک عقل جهان می چرخد. غیرمادی دانستن خرد جهانی باعث شد که افلاطون و فیلسوفان هلنی آنرا تصوری از خدای امروزی بدانند که بعدها در مذهب مسیحیت مورد استفاده یا سوء استفاده روحانیت قرارگرفت. هراکلیت روح و پرواز آن، بعدازمرگ را نیز قبول نداشت. به عقیده او با هجوم مرگ، روح تبدیل به بخشی از عقل جهان می گردد.

او از جمله وظایف فلسفه را، بیدارکردن انسانهای بخواب رفته و افشا نمودن اشتباهات قوای حسی انسان، در ضمن شناخت می دانست. او می گفت برای شناخت، باید بجای استفاده از تجربیات قوای حسی فیلسوفان طبیعت گرا، تفکر و خرد را بکار برد. بنظر او چون علوم تجربی قادر به درک راز طبیعت نیستند، فلسفه باید با کمک عقل و خرد، منطق و دیالکتیک، آن را کشف نماید. هراکلیت بدلیل بکاربردن جملات و کلمات سنبلیک و استعاره ای، به فیلسوف مرموز و تاریک مشهور شد. مخالفین او به این دلیل، ماتریالیست بودن هراکلیت را نفی می کنند. مشهورترین اثر او درباره طبیعت نام دارد که شامل جملات قصار، قطعات کوتاه فلسفی، و واژه های دوپهلو است. او می گفت، معلومات عمومی داشتن، دلیل حکمت و دانایی و فیلسوف بودن نمی گردد. هراکلیت درآثارش به موضوعات و مقوله هایی مانند؛ اخلاق، سیاست، الهیات، عقل، ستاره شناسی، لغت شناسی و غیره نیز پرداخت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:41 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه ایمانوئل کانت

زندگینامه ایمانوئل کانت

کانت در سال 1724 در شهر کونیگسبرگ از بلاد آلمان شد، و تقریبا تمام هشتاد سال عمر خود را در این شهر گذراند. کانت هرگز ازدواج نکرد و در تمام طول زندگی پر از تلاش و کوشش علمیش خود را به نظم وترتیب بسیار دقیقی مقید شاخته بود و زندگی روزانه اش برنامه ریزی دقیقی داشت. در این مورد حتی به کنایه گفته می شود که مردم شهر ساعتهای خود را با قدم زدنها روزانه کانت تنظیم می کردند. او در زندگی تفریح خاصی نداشت و زندگی زاهدانه ای همراه با پیروی کامل از اخلاقیات را پی گرفته بود.

زندگینامه
ایمانوئل کانت

کانت در سال 1724 در شهر کونیگسبرگ از بلاد آلمان شد، و تقریبا تمام هشتاد سال عمر خود را در این شهر گذراند. کانت هرگز ازدواج نکرد و در تمام طول زندگی پر از تلاش و کوشش علمیش خود را به نظم وترتیب بسیار دقیقی مقید شاخته بود و زندگی روزانه اش برنامه ریزی دقیقی داشت. در این مورد حتی به کنایه گفته می شود که مردم شهر ساعتهای خود را با قدم زدنها روزانه کانت تنظیم می کردند. او در زندگی تفریح خاصی نداشت و زندگی زاهدانه ای همراه با پیروی کامل از اخلاقیات را پی گرفته بود.

کانت در بیست و سه سالگی پس از پایان تحصیلات مقدماتی به مدت نه سال به تدریس خصوصی و مطالعه علوم به طور شخصی پرداخت. اگر مسافرت او را به یک ده مجاور برای تعلیم کنار بگذاریم، این آموزگار آرام و کوچک که این همه به مطالعه جغرافیا و وضع مادی اقوام دوردست اظهار شوق می‌کرد، از مولد خود قدمی فراتر نگذاشت. او از خانواده فقیری بود که چند صد سال پیش از تولد وی از اسکاتلند آمده بودند. مادر او از فرقه پیتیست بود، این فرقه مذهبی مانند متودیست انگلیسی اسرار داشت که اصول و فروع دیانت باید بشدت و دقت تمام اجرا گردد. فیلسوف ما از بام تا شام در مذهب غوطه‌ور بود و این امر از یک طرف عکس‌العملی ایجاد کرد که وی سنین کمال از رفتن به کلیسا خودداری نمود و از سوی دیگر اثر مبهم این پابستگی شدید آلمانی به مذهب تا آخر در او باقی ماند و هرچه به پیری نزدیک می‌شد میل شدیدی در خود احساس می‌کرد که خود و مردم دیگر اصول و مبانی ایمانی را که مادرش عمیقا به وی تلقین کرده بود حفظ کنند.

ولی جوانی که در عصر فردریک و ولتر زندگی می‌کرد نمی‌توانست خود را از جریان شک و تردید عصر خویش برکنار سازد. کانت تحت تاثیر کسانی بود که می‌خواست عقاید آنان را رد و باطل سازد و شاید و بیشتر از همه دشمن سازگار او، هیوم، در وی تاثیر داشت. در آینده درباره این پدیده قابل توجه سخن خواهیم گفت که چگونه این فیلسوف بالاخره از تعصب و محافظه کاری دوران کهولت خود دست برداشت و به آزادی‌خواهی مردانه‌ای قدم نهاد، تا آنجا که اگر شهرت و پیری او نمی‌بود ممکن بود که به شهادتش منجر شود. حتی در عین دوره برگشت به دینش، با تکرار حیرت‌آوری صدای کانت دیگری را می‌شویم که تقریبا شبیه ولتر است. به عقیده شوپنهاور «این یکی از محسنات عصر فردریک کبیر بود که شخص مثل کانت توانست به ظهور رسد و به طبع کتاب «نقد عقل محض» جرئت ورزد.» بندرت می‌توان استاد دانشگاهی را که از دولت مزد می‌گیرد پیدا کرد که تحت حکومتی به چنین اقدامی جرئت کند. در دوره جانشین مستقیم این پادشاه بزرگ کانت مجبور شد که قول دهد دیگر کتابی را منتشر نسازد. برای تقدیر از چنین آزادی بود که کانت کتاب «نقد» را به تستلیتس وزیر تعلیمات روشنفکر و روشن‌بین فردریک اهدا کرد.

در 1755 کانت دانشیار دانشگاه کونیگسبرگ شد. پانزده سال در این شغل حقیر باقی بود؛ دو دفعه تقاضای استادی کرد و هر دو دفعه رد شد. بالاخره، در 1770، به مقام استادی منطق و فلسفه مابعد الطبیعی نایل آمد. پس از چند سال آزمایش در آموز گاری کتابی در علم تربیت نوشت؛ خود او درباره این کتاب می‌گفت که آن شامل بسیاری از اصول عالی است که هیچ کدام را خود او به کار نبسته است. با این همه در آموزگاری بهتر از نویسندگی بود و دو نسل دانشجو همواره او را دوست می‌داشتند. یکی از اصول عملی وی آن بود که به شاگردانی که دارای قوه متوسط بودند بیشتر می‌پرداخت و می‌گفت تعلیم کودکان رنج بیهوده بردن است و تیزهوشان گلیم خود را می‌توانند از آب به دربرند.

هیچکس انتظار نداشت که او جهانی را ابداع طریقه نوی در فلسفه مابعد الطبیعه، به حیرت اندازد. بالاترین هنری که از این استاد متواضع و فروتن انتظار می‌رفت که فقط فردی را دچار حیرت و شگفتی سازد. خود او نیز انتظاری نداشت؛ در چهل و دو سالگی چنین نوشت: «از اینکه دوستدار فلسفه مابعد الطبیعه هستم خوشوقتم؛ ولی محبوب من درباره من هنوز روش موافقی اظهار نکرده است.» در آن روزها از «گرداب بی پایان ما بعد الطبیعه» سخن می‌گفت و آن را «یک بحر ظلمانی» می‌دانست که «نه کرانه‌ای دارد و نه در آن روشنی پدیدار است» و به همین جهت توفانهای فلسفی بسیار ایجاد کرده است. او حتی به حکمایی که سرگرم مابعد الطبیعه بودند حمله می‌کرد و می‌گفت آنها در برجهایی از امور نظری مسکن گزیده‌اند «جایی که معمولا همیشه در معرض باد است.» او هرگز پیش‌بینی نمی‌کرد که خود او بزرگترین توفانهای فلسفی را ایجاد خواهد کرد.

در طی این سالها آرام نظر او بیشتر به طبیعت معطوف بود تا به مابعد الطبیعت. درباره سیارات، زلزله، آتش، باد، اثیر، آتشفشان، جغرافیا، علم زندگی مادی اقوام، و صدها امور مشابه آن که معمولا تماسی با فلسفه مابعد الطبیعه ندارد مطالبی می‌نوشت، در کتاب «نظریه درباره افلاک» (1755) نظریه‌ای شبیه فرضیه سحابی لاپلاس اظهار می‌داشت و می‌خواست حرکت و بسط ستارگان را با اصول مکانیک تشریح کند. به عقیده کانت تمام سیارگان یا مسکون بوده‌اند و یا خواهند بود و آنهایی که فاصله‌اش از خورشید بیشتر است چون دوران نمو شان طویلتر می‌باشد، شاید انواع موجودات با هوششان از آن کره زمین عالیتر باشد. در کتاب «انسانی‌شناسی» (که در سال 1798 از دروسی که وقتی گفته بود جمع شده و به طبع رسیده است) امکان اینکه اصل انسان حیوان بوده به وسیله کانت تلقین می‌شود. کانت استدلال می‌کند که اگر در ادواری که انسان هنوز از حیوانات درنده در بیم و اضطراب می‌زیست کودک در هنگام تولد مثل امروز با قدرت تمام ناله و فریاد می‌کرد، از طرف درندگان به زودی محل او کشف می‌شد و طعمه آنان می‌گشت، بنابراین، به احتمال قوی، انسان در ابتدای حال از آنچه امروز تحت تاثیر تمدن بدان رسیده است، تفاوت بسیار داشته است. سپس کانت به مهارت تمام به سخن خود ادامه می‌دهد : «اینکه طبیعت چگونه چنین پیشرفتی به وجود آورد و چه عللی او را براین کار واداشت هنوز بر ما مجهول است. این ملاحظه ما را به راههای دور می‌کشاند و این فکر را القا می‌کند که آیا تاریخ عصر ما با یک انقلاب طبیعی بزرگ به یک دوره سومی مبدل نخواهد شد؟ دوره‌ای که در آن اعضای حرکت و لمس و گفتار یک اوران‌اوتان و یا یک شمپانزه به قالب و کالبد انسان تبدیل خواهد گشت و یک عضو مرکزی در آن برای قوه مدرکه به وجود خواهد آمد و بتدریج تحت راهنمایی موسسات اجتماعی به پیشرفت خود ادامه خواهد داد.» آیا کانت بدین ترتیب خواسته است از راه احتیاط و به طور غیر مستقیم بیان کند که اصل انسان فعلی حیوان بوده است؟

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:42 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه کارل مارکس

زندگینامه کارل مارکس

کارل مارکس در سال 1818 در شهر ترابر از شهرهای پروس، کنار رودخانه راین، در خانواده‌ای مرفه، تحصیلکرده، ولی نه انقلابی‌ به دنیا آمد، پدرش یک قاضی یهودی بود که در 1824 به مذهب پروتستان گروید. مارکس تا پایان دوره دبیرستان در ترابر به سر برد سپس به ترتیب به دانشگاه ‌های بن و برلین رفت و به مطالعه در علوم حقوقی و عمدتاً تاریخ و فلسفه پرداخت. در 23 سالگی دکترای فلسفه گرفت. در آن زمان در برلین یک ایده آلیست هگلی بود جزء انجمن «هگلی‌های چپ» به پرچمداری برونو بوئر که فعالیت آنها متمرکز بود بر : «استنتاج‌های انقلابی ‌و آته آلیستی از فسلفه هگل.»
 

زندگینامه
کارل مارکس

کارل مارکس در سال 1818 در شهر ترابر از شهرهای پروس، کنار رودخانه راین، در خانواده‌ای مرفه، تحصیلکرده، ولی نه انقلابی‌ به دنیا آمد، پدرش یک قاضی یهودی بود که در 1824 به مذهب پروتستان گروید. مارکس تا پایان دوره دبیرستان در ترابر به سر برد سپس به ترتیب به دانشگاه ‌های بن و برلین رفت و به مطالعه در علوم حقوقی و عمدتاً تاریخ و فلسفه پرداخت. در 23 سالگی دکترای فلسفه گرفت. در آن زمان در برلین یک ایده آلیست هگلی بود جزء انجمن «هگلی‌های چپ» به پرچمداری برونو بوئر که فعالیت آنها متمرکز بود بر : «استنتاج‌های انقلابی ‌و آته آلیستی از فسلفه هگل.»

مارکس در بدو امر به قصد اخذ مقام پروفسوری به منظور تدریس در دانشگاه عازم بن شد، ولی از آنجا که دولت دو فیلسوف مطرح آن زمان، یعنی لودویک فویر باخ را از دانشگاه اخراج و برونو بائر را ممنوع التدریس کرده بود، از فکر کار آکادمیک دست کشید و در سمت مقاله‌ نویس با عده‌ای از رادیکال‌های بورژوازی منطقه راین که با انجمن در تماس بودند، در اول ژانویه 1842، در کلن، اولین شماره نشریه مخالفی را به نام «راینیش تسایتونگ» منتشر ساختند. اکتبر همان سال مارکس سردبیر نشریه شد و گرایش دموکراتیک –انقلابی ‌نشریه رو به فزونی گذاشت و دولت هم که دید حتی با اعمال سانسور نشریه از پا نمی‌افتند، به رغم استعفای مارکس از سمت سردبیری روزنامه، انتشار آن را در مارس 1843 متوقف کرد. آنچه در این راستا دولت را شدیداً به خشم آورده بود، مقاله‌ای بود در رابطه با اوضاع دهقانان تولید کننده شراب در دوره موسل به قلم مارکس.

تجربه کوتاه کار روزنامه نگاری به مارکس یاد داد که به اندازه کافی با اقتصاد سیاسی آشنایی ندارد، لذا در این خصوص به مطالعه، تحقیق و بررسی پرداخت که تا پایان عمرش ادامه داشت.

در پائیز سال 1843 مارکس به منظور چاپ یک مجله رادیکال در خارج به همراهی آرنولدروژه (از جمله هگلی‌های چپی که 6-5 سال سابقه زندانی سیاسی داشت و از سال 1848 به بعد یک تبعیدی سیاسی شد) به پاریس رفت، اما صرفاً یک شماره از مجله مورد نظر به نام «سالنامه‌های آلمانی– فرانسوی» منتشر شد. علت عدم انتشار در مرحله اول مشکلات پخش مخفی آن در آلمان و در وهله دوم اختلاف نظر با آرنولدروژه بود. نگاهی به مقالات مندرج در این مجله روشن می‌سازد که مارکس در همان موقع هم یک انقلابی‌ مدافع «انتقاد بیرحمانه از هر چیز موجود» و بالاخص «انتقاد به وسیله اسلحه» بود و به مردم و کارگران اتکا داشت.

در سال 1844 با فردریک انگلس که برای چند روز به پاریس آمده بود آشنا شد و از آن پس، دوستی دیرینه‌ای بین آن دو به وجود آمد که تا پایان زندگی مارکس ادامه داشت. (جالب اینجاست که در سراسر مقاله «سنت مارکسیست‌های عملگرا ...» حتی یک مورد اشاره‌ای به انگلس نمی‌شود، و از این بابت هم مقاله‌ای فوق العاده (!) است.) آن دو با دامن زدن به یک مبارزه حاد علیه بینش‌های مختلف سوسیالیسم خرده بورژوایی که اوج آن برخورد با اصول عقاید پرودون در کتاب «فقر فلسفه» توسط مارکس بود به تدوین تئوری و تاکتیک‌های سوسیالیسم پرولتری پرداختند.

در سال 1845، پیرو درخواست موکد دولت پروس، مارکس به عنوان یک انقلابی‌ خطرناک از پاریس تبعید شد و به بروکسل رفت. در سال 1847 به همراه انگلس عضو انجمن مخفی‌ای به نام «اتحادیه کمونیست‌ها» شدند. در اولین کنگره اتحادیه در همان سال موظف شدند «مانیفست حزب کمونیست» را تهیه و تنظیم نمایند، که در سال 1848 منتشر شد.

با شعله‌ور شدن آتش انقلاب بورژوایی فرانسه در فوریه 1848، مارکس از بلژیک تبعید و مجدداً به پاریس رفت و از آنجا که انقلاب بورژوایی در آلمان و اتریش در مارس 1848 شروع شد، عازم کلن شد و مجدداً سردبیری نشریه «نیوراینیش تسایتونگ» را به عهده گرفت. هر چند انقلاب شکست خورد، ولی تئوری‌های مارکس و انگلس در دوره پرآشوب سال‌های 49-1848 به طور اعجاب‌انگیزی مهر تائید خوردند.

ضد انقلابیون فاتح، مارکس را دادگاهی و او را از آلمان اخراج کردند. مارکس نیز ابتدا به پاریس رفت اما دوباره پس از تظاهرات مردمی‌13 ژوئن 1849 مجدداً از پاریس اخراج و تا پایان عمرش در لندن ماندگار شد. در این دوره فقر بر تبعید افزوده شد و اگر کمک‌های مالی و بی‌دریغ انگلس نبود حال نه از کتب ارزشمندی چون «درباره نقد اقتصاد سیاسی» (1859) و «سرمایه» (1876) اثری بود و نه از وجود صدها کتاب و مقاله برجسته علیه طیف وسیع اندیشه‌های غیر و ضدسوسیالیسم پرولتری.

احیای تدریجی جنبش‌های دموکراتیک در دهه 50 و 60 مارکس را دوباره به فعالیت عملی کشاند، که حاصل آن تشکیل انترناسیونال اول (28 سپتامبر 1864) در لندن بود. مارکس قلب و روح این انجمن و نویسنده اول خطابیه انجمن و تعداد بیشماری قطعنامه‌ها، اعلامیه‌ها و بیانیه‌ها بود. کوشش و تلاش پیگیر و خستگی‌ناپذیر در جهت فعالیت مشترک با اشکال مختلف سوسیالیست‌های غیرپرولتری و مجادلات طولانی با دیدگاه‌های آنها به مارکس این فرصت را داد که تاکتیک‌های مبارزه‌ای پرولتری را مورد نقد و بررسی قرار دهد و به دنبال سقوط کمون پاریس (1871) اثر مشهورش را به نام «جنگ داخلی در فرانسه» (1871) منتشر کند.

به رغم انشعاب با کونین از انترناسیونال و انتقال «شورای عمومی ‌انترناسیونال» به نیویورک، انترناسیونال اول نقش تاریخی و جایگاه خود را به عنوان چراغ راهنمای جنبش‌های کارگری در جهان به دست آورد و راه را برای یک دوره رشد عظیم‌تر جنبش‌های کارگری در تمام جهان هموار ساخت و منجر به شکل گیری احزاب توده‌ای سوسیالیست طبقه کارگر در کشورهای جداگانه شد.

ولی کار مداوم و طاقت فرسا در انترناسیونال و نیز کار پیگیرانه‌تر تئوریک در بازسازی اقتصاد سیاسی و تکمیل «سرمایه» از سویی و از دست دادن همسر (در 1881) و دخترش (در 1883) از سوی دیگر، زندگی مارکس را (که دائماً با انواع بیماری‌ها دست و پنجه نرم می‌کرد) بسیار سخت و دشوار کرده بود، و در نهایت، بعدازظهر آفتابی ‌مارس 1883 پس از صرف ناهار مختصری همراه با سس خردل محبوب‌اش، به عادت هر روزه، روی صندلی راحتی لم داد، کمی ‌کتاب خواند، به خواب رفت و از این خواب دیگر بیدار نشد. آرام و بی‌صدا از دنیا رفت و او کسی بود که آرامش و سکوت را از سده بیستم گرفت و ظاهراً هزاره سوم میلادی را به حال خود رها نمی‌سازد.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:43 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه زنوفان

زندگینامه زنوفان

در قرن پنجم پیش از میلاد شاهد ظهور فلسفه جدیدی در مستعمره یونانی الئا در جنوب ایتالیا هستیم که فلسفه اینان به الئایتیسم معروف گشت که این فلسفه را باید نطفه فلسفه خردگرایی محض یا Rationalism دانست. موسس این مکتب زنوفان می باشد.
 

زندگینامه
زنوفان

در قرن پنجم پیش از میلاد شاهد ظهور فلسفه جدیدی در مستعمره یونانی الئا در جنوب ایتالیا هستیم که فلسفه اینان به الئایتیسم معروف گشت که این فلسفه را باید نطفه فلسفه خردگرایی محض یا Rationalism دانست. موسس این مکتب زنوفان می باشد.

زنوفان در سال ۵۷۰ قبل از میلاد در یونا یعنی قسمت آسیایی یونان باستان به دنیا آمد. او در طی جنگهای ایران و یونان از زادگاهش مهاجرت می کند و به سیسیل پناهنده می شود که بعدها در آنجا به عنوان موسس مدرسه الئیها شهرت می یابد. بیشتر اطلاعات ما از زنوفان از قطعات شعر به جای مانده از اوست.

زنوفان لبه تیز اشعار خود را رو به اشعار اساطیری هومر و هزوید می کند آنها را به خاطر دو جنبه شان به سخره می گیرد، اعتراض اول زنوفان به هرودت و هزوید فروانی بی حد و حصر خدایان اشعار آنهاست. جنبه دیگری که زنوفان به شدت از آن انتقاد می کند شیوه صورتگری خدایان در این اشعار اساطیریست که در این اشعار اغلب خدایان به صورت انسان ها فرض شده اند و برای آنها صفاتی نظیر صفات انسانی تصور شده است. برای مثال او اعتراض خود را در جایی اینچنین بیان می کند : اگر شیرها و اسب ها قادر به نقاشی بودند خدایان را به شکل شیر و اسب می کشیدند.

برای زنوفان خدا یکی است و فاقد صورت انسانی، دارای قدرت و بدون حرکت، خدای او علت و سبب همه چیز است بدون اینکه نیاز داشته باشد کاری انجام دهد. او بوسیله خرد بر همه جا سیطره دارد، او خدا را به نوعی معادل با کیهان می داند. او همه جهان را یکی و خدایی می داند. زنوفان می گوید اشیا و اجسام را نام های دیگری از خدا هستند و درتوضیح غیر متحرک بودن خدا این مطلب را ذکر می کند که اگر خدا همه چیز است پس کجا می تواند برود.

همانطور که مشاهده شد زنوفان به نوعی وحدت وجود اعتقاد دارد که قرنها بعد ادامه این افکار نزد عقل گرایانی نظیر اسپینوزا مشاهده می کنیم.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:45 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه هانا آرنت

زندگینامه هانا آرنت

هانا آرنت در سال ۱۹۰۶ در لیندن واقع در نزدیکی هانوفر و در یک خانواده‌ی مرفه یهودی چشم به جهان گشود. والدین وی اگر چه لیبرال و غیرمذهبی بودند، اما هانا را با این روحیه تربیت کردند که در مقابل یهودی ‌ستیزی ساکت ننشیند. هانا آرنت پس از پایان دوره‌ی متوسطه، در ۱۸ سالگی در دانشگاه ماربورگ به تحصیل فلسفه، یزدان ‌شناسی و زبان یونانی پرداخت.
 

زندگینامه هانا
آرنت

هانا آرنت در سال ۱۹۰۶ در لیندن واقع در نزدیکی هانوفر و در یک خانواده‌ی مرفه یهودی چشم به جهان گشود. والدین وی اگر چه لیبرال و غیرمذهبی بودند، اما هانا را با این روحیه تربیت کردند که در مقابل یهودی ‌ستیزی ساکت ننشیند. هانا آرنت پس از پایان دوره‌ی متوسطه، در ۱۸ سالگی در دانشگاه ماربورگ به تحصیل فلسفه، یزدان ‌شناسی و زبان یونانی پرداخت.

هانس یوناس فیلسوف آلمانی بعدها در تجدید خاطره با آرنت، از دانشجوی جوان فوق‌العاده‌ و بی‌نظیری سخن گفته بود که در دانشگاه ماربورگ با جستارهای بحث برانگیز خود، در میان دانشجویان چپ به دلیل موضع انتقادی خود نسبت به مارکسیسم و علاقه به دولت ‌شهرهای یونانی به عنوان «محافظه‌کار» و در میان محافل محافظه‌کار به دلیل علاقه‌ی خود به شوراهای پس از انقلاب به عنوان «چپ» شناخته می‌شد. در همین ایام بود که هانا آرنت به مارتین هایدگر استاد فلسفه‌ی خود دل بست. اما متاهل بودن هایدگر، چشم‌انداز رسیدن به او را برای هانا آرنت تیره می‌ساخت. همین امر انگیزه‌ی ترک ماربورگ شد و هانا آرنت در سال ۱۹۲۶ برای آماده ‌سازی رساله‌ی دکترای خود به هایدلبرگ و نزد دیگر فیلسوف مشهور آلمانی کارل یاسپرس رفت. آرنت بعدها در ستایش از کارل یاسپرس همواره تاکید می‌کرد که استادش او را از انسان‌گریزی و جهان‌گریزی نجات داد، او را با ایده‌ی آزادی انسان آشنا ساخت و ضرورت همزیستی میان انسان‌ها را به او تفهیم نمود.

آرنت بعدها رساله‌ی استادی خود را به موضوع «مفهوم عشق نزد آگوستین» اختصاص داد. اما کار در محیط آکادمیک رضایت خاطر وی را فراهم نمی‌ساخت. به همین دلیل از کرسی استادی در دانشگاه چشمپوشی کرد و آزادانه به کار و نوشتن پرداخت.

در سال ۱۹۲۹ با نخستین همسر خود «گونتر اشترن» روانه‌ی برلین شد و کار نگارش نخستین کتاب خود را که زندگینامه‌ی «راحل فارن‌هاگن» است در آنجا آغاز نمود. تجربیات تلخی که هانا آرنت در این سال‌ها با رژیم نازی در آلمان داشت، در لابلای صفحات این کتاب بازتاب یافته است و از خلال سطرهای آن می‌توان به اعتقاد راسخ وی به حفظ هویت خویشتن و حق دگراندیشی پی ‌برد.

هانا آرنت سرخورده از دگرگونی‌های هراس‌آوری که در آلمان در شرف تکوین بود، در اوت ۱۹۳۳ میهن خود را ترک کرد و رهسپار پاریس شد. او برآمد هیولای فاشیسم را از جمله در قصور روشنفکران آلمان می‌دید و آنان را در این جریان بی تقصیر نمی‌دانست. آرنت متاثر از حوادث سیاسی این ایام و نیز تحت تاثیر همسر دوم خود «هاینریش بلوشر» که سوسیالیستی معتقد بود، تدریجا به یک اندیشمند و نویسنده‌ی آگاه سیاسی تبدیل شد. در سال ۱۹۴۱ به همراه همسر دومش از پاریس به آمریکا مهاجرت کرد. در آمریکا نخست برای بخش‌های مدیریت سازمان‌های مهاجر یهودی فعالیت می‌کرد و از نویسندگان روزنامه‌ی «سازندگی» مهمترین ارگان یهودیان مهاجر بود. اما با رشد گرایش‌های صهیونیستی در این سازمان‌ها، آرنت که همواره از ملی‌گرایی پرخاشگر بیزار بود، در سال ۱۹۴۴ به همکاری خود با آن نشریه پایان داد.

در سال ۱۹۵۱ یکی از مهمترین آثار او تحت عنوان «عنصرها و خاستگاه‌های حاکمیت تام‌گرا» به انگلیسی منتشر شد. آلمانی همین اثر در سال ۱۹۵۵ به چاپ رسید. آرنت در این اثر با رژیم‌های تام‌گرای ناسیونال سوسیالیستی و استالینیستی از نظر سیاسی تسویه‌حساب کرده است. این اثر بازتاب گسترده‌ای در میان متفکران و محافل سیاسی جهان داشت و آوازه‌ی هانا آرنت را به عنوان اندیشمند سیاسی تثبیت کرد. از هانا آرنت گزارش‌های فوق‌العاده‌ای نیز تحت عنوان «ابتذال شرور» در رابطه با محاکمه‌ی آدولف آیشمن یکی از سازمان‌دهندگان اصلی هولوکاوست باقی مانده است. آیشمن در سال ۱۹۶۰ در اورشلیم در مقابل دادگاه قرار گرفت و محکوم به اعدام شد.

شناخته شده‌ترین اثر فلسفی - سیاسی هانا آرنت «قدرت و قهر» نام دارد که وی در آن با دقتی موشکافانه به بررسی نقش قدرت و قهر در زندگی اجتماعی پرداخته و نشان داده است که آن‌ها مفاهیمی کاملا متفاوت و حتا متضادند. از دیگر آثار هانا آرنت می‌توان به «حقیقت و دروغ در سیاست» و نیز «درباره‌ی انقلاب» اشاره کرد.

هانا آرنت در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ در نیویورک چشم از جهان فروبست.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:46 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه زنون

زندگینامه زنون

از زنون اطلاعات زیادی در دسترس نمی باشد. منابع اصلی اطلاعات در باره زنون ارسطو و گفتگوهای او با پارمنیدس که توسط افلاطون تنظیم شده است می باشد.

 

زندگینامه
زنون

از زنون اطلاعات زیادی در دسترس نمی باشد. منابع اصلی اطلاعات در باره زنون ارسطو و گفتگوهای او با پارمنیدس که توسط افلاطون تنظیم شده است می باشد.

زنون اهل الئا و دوست و شاگرد پارمنیدس بود. گفته می شود که همراه با استاد خود سفری به آتن داشته است که گویا در این سفر ملاقاتی هم با سقراط که در سن جوانی بوده است دارند. زنون که به شدت تحت تاثیر فلسفه استادش قرار داشت قدم در راه فلاسفه الئاتیک گذاشت. او به نوعی شیوه احتجاج لفظی و جدل استاد خود را به پیش برد.

مهمترین مطلبی که هنگام مطالعه زنون با آن برمی خوریم پاردوکس هایی است که وی در دفاع از فلسفه الئاتیک مطرح کرده است. البته معمولا در کتب فلسفی این موضوع مطرح می گردد که اثر پاردوکس های زنون بر فلسفه الئاتیک اثری منفی بوده است زیرا با پاسخ دادن به این پاردوکس ها ماهیت این فلسفه زیر سوال رفته است.

بنا به اظهارات افلاطون زنون قبل از سفر به یونان کتابی نوشته است که در آن چهل پارادوکس خود را بیان نموده است. که برخی از این پارادوکس ها تاثیر عمیقی در گسترش ریاضیات داشته اند. پاردوکس های مطرح شده توسط زنون به دو بخش قابل قسمت هستند. دسته اول که در باره رد تعدد و کثرت و اثبات نوعی وحدت وجود است. دسته دوم این پاردوکسها هم به مبحث حرکت می پردازد و آن را غیر ممکن می داند. شاید بهترین مثال برای دسته اول این پاردوکس ها نمونه زیر باشد :

اگر یک خط را در نظر آوریم این خط را می توان نصف کرد حال هر بخش آن نیز قابل تقسیم به دو بخش دیگر است و روشن است که این روند دو نیم کردن نیز انتهایی ندارد. یعنی در هر مرحله با خط مواجه ایم و هیچگاه با این دو نیم کردنها به نقطه نخواهیم رسید. پس در کل چنین می توان نتیجه گرفت که خط نمی تواند که از یک سری نقاط تشکیل شده باشد(نوعی وحدت و رد تعدد).

 و اما در باره دسته دوم یعنی پارادوکسهای حرکت می توان دو نمونه زیر را بیان کرد :

1) برای اینکه فاصله ای را بپیماییم قبل از اینکه به انتهای راه برسیم باید از نیمه آن راه عبور کنیم و برای گذر از نیمه آن راه باید نیمه نیمه آن را پیمود و این روند نیز ادامه دارد و پایانی برای آن نیست پس این حرکت هرگز آغاز نخواهد شد. معادل ریاضی این پارادوکس زنون سری ریاضی زیراست :

۱/۲ + ۱/۴ + ۱/۸ + ….

که البته بهتر است که این سری را به صورت معکوس یعنی به این شکل بنویسیم :

…. + ۱/۳۲ + ۱/۱۶ + ۱/۸ + ۱/۴ + ۱/۲

که البته از لحاظ ریاضی روشن است که این سری دارای جواب است یعنی :

۱/۲ + ۱/۴ + ۱/۸ + … = ۱

2) آشیل سریعترین دوندگان است ولی هیچگاه در یک مسابقه به لاک پشتی که از او کمی جلوتر باشد، نخواهد رسید. چون زمانی که آشیل کمی حرکت کند لاک پشت نیز مسافت بسیار کمی را طی می کند که آشیل برای رسیدن به لاک پشت مجبور است این مسافت را نیز طی کند و این روند نیز هیچ وقت پایان نخواهد یافت .(پاردوکسی برای حرکت)

به پاردوکس های زنون فیلسوفان زیادی نظیر هیوم، کانت و هگل پاسخ داده اند. البته گروهی از معاصران وی نظیر سوفسطاییان هم جواب هایی برای این پارادوکس ها ارایه داده اند.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:47 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه جوارد هنریک

زندگینامه جوارد هنریک

جرارد هنریک آرموئر هانسن» پزشکینروژیبود که نام خود را در تاریخ پزشکیبا شناساییباکتریمولد بیماریجذام به ثبت رسانید. هانسن ۲۹ جولای۱۸۴۱ در شهر برگمن متولد شد. در سال ۱۸۶۶ در رشته‌یپزشکیاز «دانشگاه سلطنتیفردریک»، که امروزه با نام «دانشگاه اسلو» شناخته می‌شود، فارغ التحصیل شد. سپس دوره‌یانترنیخود را در بیمارستان ملیاسلو به انجام رساند و مدت کوتاهیدر بیمارستان «لاتن»  به عنوان پزشک فعالیت کرد.

 

زندگینامه
جوارد هنریک

جرارد هنریک آرموئر هانسن» پزشکینروژیبود که نام خود را در تاریخ پزشکیبا شناساییباکتریمولد بیماریجذام به ثبت رسانید. هانسن ۲۹ جولای۱۸۴۱ در شهر برگمن متولد شد. در سال ۱۸۶۶ در رشته‌یپزشکیاز «دانشگاه سلطنتیفردریک»، که امروزه با نام «دانشگاه اسلو» شناخته می‌شود، فارغ التحصیل شد. سپس دوره‌یانترنیخود را در بیمارستان ملیاسلو به انجام رساند و مدت کوتاهیدر بیمارستان «لاتن»  به عنوان پزشک فعالیت کرد.

هانسن در سال ۱۸۶۸ به شهر زادگاهش، که مرکز تحقیقات جذام نروژ در آن واقع بود بازگشت و به همراه «دنیل کورنیوس دنییلسن»، که از متخصصان برجسته‌یاپیدمیولوژیزمان ویبود، بر رویبیماریجذام به مطالعه و تحقیق پرداخت. در این زمان بیماریجذام در نروژ به عنوان یک مشکل اجتماعیمطرح بود و حدود ۳۰۰۰ نفر در نروژ به آن مبتلا بودند که در۸۰۰ آسایشگاه پذیرش می‌شدند.

دنییلسن در این زمان با تلاش‌هایخود، برنامه‌ایبرایکنترل بیماریو مراقبت از بیماران مبتلا، تنظیم کرد و برگمن را پایگاه تحقیقاتیجذام اروپا ساخت. با وجود پیشرو بودن دنییلس از نظر بالینیو آسیب‌شناختیجذام، آنچه که ویرا در مسیر تحقیقاتش متوقف کرده بود این عقیده بود که بیماریجذام دارایریشه‌یوراثتیاست. برخیپزشکان نیز عقیده داشتند که بیماریناشیاز استنشاق برخیبخارات مسموم است.

هانسن و دنییلسن در ۱۸۷۰-۷۱ برایبررسیوضعیت بیماران مبتلا به جذام، شروع به سفر کردند. در طیاین سفرها هانسن بر اساس مطالعات اپیدمولوژیک نتیجه گرفت که این بیماریباید دارایمسبب قابل سرایت ویژه‌ باشد نه یک منشا وراثتی. ویمتقاعد شد که باکتریعامل انتقال بیماریاز یک فرد به فرد دیگر است. این تفکر جسورانه زمانیشکل گرفته بود که درک درستیاز مفهوم بیماریمسریوجود نداشت و هنوز کسینشان نداده بود که باکتریمی‌تواند سبب ایجاد بیماریدر انسان شود.

در سال ۱۸۷۱ هانسن با توصیف تغییرات ایجاد شده در گره‌هایلنفاویبیماران و برجستگی‌هایپوستیآنها به بیان نظریه‌یخود پرداخت. سپس با دریافت کمک هزینه، هانسن توانست به آلمان سفر کند تا آموزش لازم برایمطالعات آسیب‌شناختیبافتیرا فرا بگیرد. بعد از بازگشت، هانسن با کمک آموخته‌هایخود به نمونه‌گیریاز بافت بیماران و آماده سازیو رنگ آمیزیآنها برایمشاهده با میکروسکوپ نوریپرداخت.

سرانجام، مطالعات میکروسکوپیو پاتولوژیک منجر شد تا هانسن در سال ۱۸۷۳ در سن ۳۲ سالگیاجسام میله‌ایشکلی- مایکوباکتریوم لپرا- که گاهیاوقات به آن باسیل هانسن نیز می‌گویند، را در برآمدگی‌هایبیماران جزامیکشف کند. اگرچه عدم حمایت اطرافیان ویو به سخره گرفتن نتیجه‌یمطالعاتش سبب شد که هانسن با تردید در مورد کشف خود سخن گوید و آنچه را که مشاهده کرده بود نه به عنوان باکتریعامل بیماریبلکه چیزیشبیه باکتریمعرفیکند. مطالعات هانسن زمینه ‌ساز کشف عامل سیاه زخم، توسط «رابرت کخ»، ۳ سال بعد از کشف مایکوباکتریوم لپرا شد.

اولین همسر هانسن که دختر همکار ویدنییلسن بود خیلیزود در اثر ابتلا به سل، همانند سه خواهر دیگرش، جان خود را از دست داد. هانسن نیز خود از سال ۱۸۶۰ از بیماریباکتریاییمقاربتیسفلیس، که مولد آن (Treponema pallidum) است، رنج می‌برد اما مرگ ویدر اثر بیماریقلبیرخ داد.

هانسن با وجود بیماری‌هایلاعلاج دیگریکه پیشرویش بود و خود و نزدیکترین اطرافیانش درگیر آن بودند، به تحقیق بر رویجذام پرداخت چرا که اثرات اجتماعیآن به مراتب وخیم‌تر بوده و افراد مبتلا طوریدچار تغییر ظاهریمی‌گشتند که از جامعه طرد می‌شدند. این باکتریمخاط، پوست، استخوان‌ها، اعصاب محیطی، چشم، احشا و اندام‌هایتولید مثلیرا درگیر می‌کند و از علائم آن ضایعات پوستی، از دست دادن حس دست و پا و سوراخ شدن مخاط می‌باشد و می‌تواند سبب فلج شدگی، عقیمیو معلولیت حسی-عصبیگردد.

در شهر برگمن نروژ موزه‌ایبه نام هانسن دایر است که به موزه‌یجذام نیز شهرت دارد و در لیست «یادگارهایجهان» یونسکو وارد شده است.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:48 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه مجید سمیعی

زندگینامه مجید سمیعی

پروفسور مجید سمیعیدر یک خانواده معروف گیلانیبه سال 1316هـ.ش در تهران متولد شد و تحصیلات ابتداییو متوسطه را در همین شهر به پایان رسانید و سپس عازم آلمان گردید.

 

زندگینامه
مجید سمیعی

پروفسور مجید سمیعیدر یک خانواده معروف گیلانیبه سال 1316هـ.ش در تهران متولد شد و تحصیلات ابتداییو متوسطه را در همین شهر به پایان رسانید و سپس عازم آلمان گردید.

رشته هایبیولوژیکیو پزشکیرا در دانشگاه ماینتس به پایان رسانید و سپس دوره یتخصص جراحیمغز و اعصاب را زیر نظر پروفسور کورت شورمن شروع کرد و در سال 1349 در 33 سالگیبه اخذ درجه تخصص در این رشته نایل آمد.

ویکار علمیرا با سمت استادیاریو معاونت بیمارستان جراحیمغز و اعصاب آغاز کرد. پس از چندیسرپرستیبخش جراحیمغز و اعصاب اطفال را به عهده گرفت. در سال 1351 به اخذ درجه یپروفسوریجراحیمغز و اعصاب از دانشگاه ماینتس نایل گردید.

ضمن کارهایپزشکیو تدریس، لحظه ایاز تحقیق و تتبع غافل نبود و در زمینه یتورم مغز و ترمیم و بازسازیجراحیاعصاب محیطیمطالعات ارزنده ایانجام داد. در سال 1350 اولین دوره از دوران آموزشیجراحیمیکروسکوپیرا آغاز کرد و در سال 1356 نخستین آزمایشگاه تمرین جراحیمیکروسکوپیآلمان را با کمک بنیاد فولکس واگن تأسیس نمود.

تجربیات پیوند اعصاب محیطیو بازسازیاعصاب مغز توجه پروفسور سمیعیرا به مشکلات جراحیدر قاعده یجمجمه جلب کرد و در این زمینه اولین گامهایپیشرفت را برداشت که مورد توجه جهان پزشکیقرار گرفت.

در سال 1356، ریاست بیمارستان جراحیمغز و اعصاب را در شهر هانور به عهده گرفت در همین سال، کرسیجراحیمغز و اعصاب در دانشگاه لیدن هلند به ویاعطا شد و در سال 1366 دانشگاه ماینتس تصدیکرسیجراحیمغز و اعصاب را به ویپیشنهاد کرد.

در سال 1367 با قبول تصدیکرسیجراحیمغز و اعصاب در دانشگاه هانور به کار پرداخت. از سال 1367 تا 1371 ریاست انجمن بین المللیقاعده یجمجمه را به عهده داشت و در سال 1371 به ریاست فدراسیون جهانیانجمنهایقاعده یجمجمه انتخاب شد.

بخشیاز تجربیات علمیاو در 13 کتاب و بیش از 200 مقاله یعلمیمنعکس شده است. برایتجلیل از مقام علمیو تجربیات ارزنده ویو همچنین گامهایبلندیکه در پیشرفت جراحیمغز و اعصاب برداشته است، رییس جمهوریآلمان غربیدر سال1367 نشان خدمت درجه  1 دولت آلمان را به او اهدا کرد.

در همین سال جایزه علمیاستان نیدرزاکس آلمان، به پاس فعالیتهایپر ارزش ویدر راه پیشرفت جراحیمغز و اعصاب به نامبرده اهدا شد. پروفسور سمیعی، طی25 سال اخیر، در بیش از 200 کنگره یعلمیشرکت و تجربیات پزشکیخود را ضمن سخنرانیهایمتعدد ارایه نموده است.

ویاز سویمجامع علمیپزشکیجهان تقدیرنامه ها و جوایز گوناگونیدریافت کرده و در حال حاضر در جهان پزشکیبه عنوان جراح پیشتاز در رشته مغز و اعصاب شناخته شده است.

آثار پروفسور سمیعی

مقالات : بیش از 200 مقاله یعلمیدر خصوص دستگاه عصبیمرکزیو محیطی.

کتابها : برش نگاریپنوموآنسفال، جنبه هاینوین اعصاب محیطی، اعصاب جمجمه ای، ضربه هایوارد بر قاعده یجمجمه، جراحیدر ساقه یمغز و بطن سوم و اطراف آن دو، جراحیقاعده مغز، ضایعات اعصاب محیطی، جراحیمنطقه یزین ترکیو سینوسهایپیرامون بینیجراحیمننژیم قاعده یمغز، جراحیکلیوس، روشهاینوین بازسازیاستخوان، دوخت عروق و اعصاب و نیز پیوند در جراحیپلاستیک و جراحیترمیمی، جراحیقاعده یمغز، اطلس جراحیقاعده یجمجمه.

پروفسور سمیعیدر آبان ‌ماه 1385 در ششمین همایش چهره‌هایماندگار جزو 24 شخصیت علمیو فرهنگیبود که مورد تجلیل قرار گرفت.

عالی‌ترین نشان افتخاریدولت چین نیز به پاس ‪ ۴۰سال خدمات و تلاش‌هایپروفسور مجید سمیعیبه جامعه پزشکیبه ویژه تلاش‌هایویدر اعتلایدانش جراحیمغز و اعصاب چین در هفتم مهر 1386 توسط «زنگ پییان» معاون نخست‌وزیر چین به ‌ویاعطا شد

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:49 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه جالینوس

زندگینامه جالینوس

جالینوس پزشک یونانیدر زمانیزندگیمیکرد که اروپا تحت تسلط امپراطوریروم بود. در آن زمان نگاه رومیها به پزشکیبیشتر تاکید بر بهداشت همگانیبود، آنها قنات هاییبرا یانتقال آب سالم، فاضلاب هاییبرایخارج کردن فضولات و گرمابه هایعمومیبرایبهداشت شخصیافراد ساخته بودند. با وجود همه این موفقیتها محدودیتهایینیز در نگرش آنها وجود داشت، آنها به درمان بیماریهایفردیتوجهینداشتند و کالبد شناسیرا نیز به حساب نمیآوردند. جالینوس به شناختن نقاط ضعف طب در رومیها کمک کرد.
 

زندگینامه
جالینوس

جالینوس پزشک یونانیدر زمانیزندگیمیکرد که اروپا تحت تسلط امپراطوریروم بود. در آن زمان نگاه رومیها به پزشکیبیشتر تاکید بر بهداشت همگانیبود، آنها قنات هاییبرا یانتقال آب سالم، فاضلاب هاییبرایخارج کردن فضولات و گرمابه هایعمومیبرایبهداشت شخصیافراد ساخته بودند. با وجود همه این موفقیتها محدودیتهایینیز در نگرش آنها وجود داشت، آنها به درمان بیماریهایفردیتوجهینداشتند و کالبد شناسیرا نیز به حساب نمیآوردند. جالینوس به شناختن نقاط ضعف طب در رومیها کمک کرد.

جالینوس پس از تحصیل پزشکیدر پرغامس آسیایصغیر و کورینت در یونان به اسکندریه در مصر رفت. کتابخانه و موزه بزرگ آنجا دارایدو اسکلت کامل انسان بود . جالینوس اعتقاد داشت که همانگونه که معمار از روینقشه کار میکند پزشک هم نیاز دارد که بدن انسان را کاملا بشناسد. چون قانون رومیها تشریح جسد انسان را ممنوع کرده بود. جالینوس به تشریح بدن یک خوک، بز و میمون دست زد. او جزئیات زیادییاد گرفت ولیتمام جزئیاتیکه در جانوران یافته بود برایبدن انسان صدق نمیکرد. مثلا شبکه رگهایخونیکه در زیر مغز جانوران مشترک است در انسان وجود ندارد.

جالینوس هنگامیکه در سال 157 میلادیبه پرغامس برگشت تا به عنوان پزشک مدرسه گلادیاتورها خدمت کند، اطلاعات فراوانیدر مورد کالبد شناسیانسان کسب کرد. جالینوس جنگجویان زخمیرا درمان میکرد و از این راه مستقیما" کلبدشناسیانسان را فرا گرفت.

جالینوس در سال 162 میلادیبه روم برگشت و فواید دانستنیهایخود را در معرض دید همگان قرار داد. آدموس که پزشکیناشناخته بود و از فلج مختصر در دست راست خود رنج میبرد، پس از آنکه پزشکان محلیاز درمان او نا امید شدند از جالینوس پزشک جدید شهر درخواست معالجه کرد. جالینوس از آدموس در مورد آسیب دیدگیهایتازه پرسش کرد و مشخص شد که آدموس از ارابه پرت شده و گردنش مجروح شده است. جالینوس میدانست که اعصاب انگشتان به ستون مهره ها ارتباط دارد و به جایانگشتان باید رویاعصاب گردن او کار کرد. با این معالجه بیمار کاملا بهبود یافت به دنبال این موفقیت مارکوس اورلیوس امپراطور روم جالینوس را به سمت پزشک دربار برگزید.

جالینوس در دوره زندگیخود تعداد بسیار زیادیکتاب و مقاله پزشکینوشت که بیش از صد عنوان از آنها شناخته شده است. کتابهایویمجموعه ایاز واقعیت ها، نظرات و نیز خطا هایآشکار است. او نشان داد که رگها وسیله انتقال خون هستند نه هوا، ولیاین کشف مهم را که قلب تلمبه خون است از دست داد.

به دلیل یکتاپرستیآموزه هایجالینوس در بین اولیایامور مذهبیقرون وسطیاز حمایت برخوردار شد. اعتقاد جالینوس این بود که بیمارینتیجه ناهماهنگیچهار مایع حیاتیبدن یا اخلاط چهارگانه است که قرنها پذیرفته شده بود. بر اساس این اعتقاد فکر میکردند که پزشکان میتوانند با خون گیرییا حجامت از بیمار سبب ایجاد تعادل در اخلاط چهارگانه و در نتیجه سبب سلامتیبیمار شوند این اعتقاد تا اوایل قرن هجدهم که اولیایامور پزشکیبرخیاز خطاهایاساسینظریه هایجالینوس را نشان دادند پذیرفته شده بود.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:50 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه هانری برگسون

زندگینامه هانری برگسون

هانریبرگسون در ۱۸ اکتبر ۱۸۵۹ در پاریس به دنیا آمد. او دومین فرزند پدریلهستانیو مادریانگلیسیبود. در ۱۸۷۷ (یعنیدر ۱۸سالگی) به دلیل راه‌حلیکه براییکیاز مسائل مطرح شده از سویپاسکال ارائه کرد، جایزه ویژه‌ایدر ریاضیات دریافت داشت.

زندگینامه هانری برگسون

هانریبرگسون در ۱۸ اکتبر ۱۸۵۹ در پاریس به دنیا آمد. او دومین فرزند پدریلهستانیو مادریانگلیسیبود. در ۱۸۷۷ (یعنیدر ۱۸سالگی) به دلیل راه‌حلیکه براییکیاز مسائل مطرح شده از سویپاسکال ارائه کرد، جایزه ویژه‌ایدر ریاضیات دریافت داشت.

برگسون تحصیل ریاضیات را پینگرفت و به ادبیات و علوم انسانیرویآورد و به مطالعه و تحصیل دانشگاهیدر رشته‌هایفلسفه و روان‌شناسیپرداخت. نخستین اثر محققانه‌اش در ۱۸۸۶ منتشر شد، با عنوان «درباره انگیزه ناخودآگاه در حالت‌هایهیپنوتیزم» که حاصل تحقیقات و مشاهدات او درباره خواب مصنوعیبود.

این در حالیبود که نتیجه تحقیقات معروف فروید و بروئر با عنوان مطالعاتیدرباره هیستری(جنون) تا سال۱۸۹۶ منتشر نشد. این، نشانه علاقه فزاینده برگسون به نقش خاطرات ناخود آگاه در درون قوه شناخت بود که موجب شد او را به سرپرستیانجمن تحقیقات روانیلندن برگزینند.

او که قبلاً به عضویت مؤسسه و پژوهشگاه علوم اخلاقیو سیاسیدرآمده بود، در ۱۹۱۴ عضو پژوهشگاه فرانسه شد و در ۱۹۲۸ جایزه نوبل را برد. برگسون پس از جنگ جهانیاول در امر پیشبرد تفاهم بین‌المللیفعال بود و مدتیریاست کمیته همکاریمعنویرا که جامعه ملل تاسیس کرد، برعهده داشت تا اینکه کسالت جسمی‌او را مجبور به کناره‌گیریکرد.

برگسون ۲ رساله دکترا در پاریس عرضه کرد که با عنوان‌هایزمان و اختیار در ۱۸۸۹ و سپس مفهوم مکان در نزد ارسطو منتشر شدند. ‌هایدگر در ۱۹۲۷ در پانوشتیبر یکیاز صفحات کتاب معروف وجود و زمان به این کتاب دوم اشاره و ادعا می‌کند که نظر برگسون راجع به زمان در افق متافیزیک یونانیباقیمانده است.

کتاب معروف برگسون «تحول خلاق» در ۱۹۰۷ منتشر شد. وقتیترجمه انگلیسیتحول خلاق منتشر شد، برتراند راسل در مقاله‌ایدر سال ۱۹۱۲ گفت که برگسون می‌خواهد ما را به زنبورهاییکه دارایقوه شهود هستند، بدل کند.

راسل معتقد بود که هر کوششیبرایطبقه ‌بندیبرگسون از جمله تجربه‌گرایی، واقع‌گرایییا ایده‌آلیسم بی‌حاصل است. برگسون اثر برجسته‌اش را با عنوان« ۲ سرچشمه اخلاق و دین» در زمینه اخلاق و دین در ۱۹۳۲ انتشار داد. او در ۱۹۴۱ در ۸۱ سالگیدیده از جهان فروبست.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:51 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه ویلیام هرشل

زندگینامه ویلیام هرشل

سر ویلیام هرشل که او را به عنوان کاشف اعماق آسمان ها میدانند در ۱۵ نوامبر ۱۷۳۸ در هانوور المان به دنیا آمد و در آن زمان هانوور از متصرفات انگلستان بود. ویتا ۱۴ سالگیچوپان بود و در ۱۸ سالگیبا پدر در دسته موسیقیقراولان پادشاهییک نوع ساز بادیرا مینواخت. در پیجنگ های۷ ساله پدر و مادرش تصمیم گرفتند تا او را از ارتش خارج کنند و به انگلستان بفرستند.
 

زندگینامه ویلیام هرشل

سر ویلیام هرشل که او را به عنوان کاشف اعماق آسمان ها میدانند در ۱۵ نوامبر ۱۷۳۸ در هانوور المان به دنیا آمد و در آن زمان هانوور از متصرفات انگلستان بود. ویتا ۱۴ سالگیچوپان بود و در ۱۸ سالگیبا پدر در دسته موسیقیقراولان پادشاهییک نوع ساز بادیرا مینواخت. در پیجنگ های۷ ساله پدر و مادرش تصمیم گرفتند تا او را از ارتش خارج کنند و به انگلستان بفرستند. او پس از ورود به انگلستان تصمیم گرفت خود را با شرایط موجود تطبیق دهد. وینام آلمانیفریدریش ویلهلم را برایخود برگزید که مانند پدرش استعداد فراوانیدر موسیقیداشت. هنگام ورود به انگلستان به ارگ نوازیدر کلیسا مشغول شد و یکیاز مشهور ترین ارگ نوازان بود. روزیاتفاقیکتابیدر زمینه ینجوم به دستش افتاد که برایش جذاب بود مطالعه درباره ینجوم  نیاز به دانستن و آموختن مبحث نور بود، ویدریافت برایآموختن مبحث نور نیاز به آموختن ریاضیات است. بنابراین شروع به مطالعه یجبر و هندسه کرد، پس از مطالعه در زمینه یریاضیات و آموختن آن مبحث نور و نجوم به قدریاو را مجذوب خود کرده بود که منزل خود را به کارگاهیبرایتلسکوپ کرد. ویچون سرمایه ایبرایخرید تلسکوپ نداشت شروع به ساختن تلسکوپ کرد و شخصا شروع به تراشیدن عدسیآن کرد و در این کار خواهرش کارولین نیز او را یاریکرد چرا که وینیز علاقه یزیادیبه نجوم داشت.

کارولین دستیار برادر شد و در تراشیدن عدسیبه برادر کمک کرد. او با کمک خواهرش یکیاز بهترین تلسکوپ ها را ساختند که وزن آن بیش از ۱۰۰ کیلوگرم و فاصله یکانونیآن ۳۹ پا و قطر آینه اش ۱۴۷ سانتیمتر بود.

در سال ۱۷۸۱ هنگامیکه هرشل مشغول به رصد بود، ناگهان ستاره ایرا دید که مانند ستارگان دیگر درخشان نبود. هرشل به سرعت اکتشافات خود را به رصد خانه یگرینویچ رساند. او دریافت که مدار ستاره یجدید بیضویاست و مشخص کرد وسعت منظومه یشمسیدو برابر شده است.

با کشف این سیاره یجدید که نامش را اورانوس گذاشت، دستگاه منظومه یشمسیقدیم که محدود به زحل بود، گسترش یافت.

این اکتشافات سبب شهرت روز افزون ویشد. پادشاه شخصا مقرریبرایویتعیین کرد. این کشف باعث شد که ویدر سال ۱۷۸۱ به عضویت انجمن سلطنتیدر آید. مقرریکه پادشاه برایش در نظر گرفته بود چون کفاف مخارجش را نمیداد بنابر این با زن بیوه یثروتمندیازدواج کرد و بیشتر وقت خود را به رصد ستارگان اختصاص داد. کارولین که ازدواج نکرده بود، پیوسته برادر را یاریمیکرد. ویدر سال ۱۸۰۱ به پاریس آمد و دیداریبا لاپلاس داشت و مجددا به انگلستان بازگشت. ویبه تحقیقات و کشفیات خود ادامه داد، او در شب هایزمستان که آسمان صاف بود به رصد میپرداخت.

هرشل ثابت کرد که خورشید ثابت و بیحرکت نیست و تغییر مکان میدهد و سیارات همراه با خود به حرکت در میآورد. او در سال ۱۸۱۶ به لقب (سر ) نائل گردید و در ۲۵ اوت ۱۸۲۲در ۸۴ سالگیدرگذشت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها