0

زندگینامه دانشمندان

 
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه انریکو فرمی

زندگینامه انریکو فرمی

دریانورد ایتالیایی وارد سواحل دنیای جدید شد و با برخورد دوستانة اهالی آن سرزمین روبرو گردید. اما این دنیا از آنچه او فکر می کرد کوچکتر بود.»
 

زندگینامه انریکو فرمی

دریانورد ایتالیایی وارد سواحل دنیای جدید شد و با برخورد دوستانة اهالی آن سرزمین روبرو گردید. اما این دنیا از آنچه او فکر می کرد کوچکتر بود.»

این پیام به هیچ وجه ارتباطی به مهاجران کلمبیایی که در سال 1492 وارد خاک آمریکا شدند ندارد، بلکه قسمتی از مکالمة تلفنی بین آرتور کمپتون رئیس تحقیقات اتمی دانشگاه شیکاگو و جیمز کونانت سرپرست کمیسیون تحقیقات دفاع ملی می باشد. کمپتون، به این وسیله به کونانت اطلاع داد که نخستین واکنش زنجیری هسته ای بوقوع پیوسته است. این پیام در سال 1942 به همه جا مخابره شد. «دنیای کوچک» مربوط به مقدار اورانیوم لازم و «رفتار دوستانة اهالی» به معنی واکنش قابل کنترل و «دریانورد ایتالیایی» همان دانشمند معروف انریکو فرمی بود.

انریکو فرمی در 29 سپتامبر سال 1901 در شهر رم پایتخت ایتالیا دیده به جهان گشود. پدرش با اینکه تحصیلات کمی داشت بر اثر پشتکار و فعالیت به ریاست راه آهن رسید. مادرش آموزگار بود. مواظبت از سه کودک که تنها سه سال با هم اختلاف سن داشتند برای سلامتی مادر ضرر داشت و کاری خسته کننده بود. از این رو، انریکو را که از همه جوانتر بود به ییلاق فرستادند تا مدت سه سال دور از پدر و مادر زندگی کند. انریکو کم کم بزرگ شد تا توانست برادرش را که از او بزرگتر بود بشناسد. آنها دوستان خوبی برای هم بودند و بیشتر اوقات را به ساخت مدل موتور الکتریکی یا هواپیما می گذراندند. متأسفانه موقعی که انریکو بیش از 14 سال نداشت برادرش درگذشت. ضربة این حادثه تأثیر انگیز به حدی بود که مادرش هرگز نمی توانست مرگ او را فراموش کند و از غم فرزند از دست رفته اش دایم می گریست و رنج می برد. انریکو، پسرک کمرو و گوشه گیر، تحمل این اندوه و تنهایی را نداشت تا اینکه دوست هم کلاسی برادرش انریکو پریسکو  به او تألم بخشید. آنها که هر دو انریکو نام داشتند با هم دوست شدند و در راه تحقیقات گام نهادند.

فرمی در سالهای 1918 به پیزا رفت و وارد کالج شد. در آنجا مقاله ای دربارة سیمهای ارتعاشی نوشت که سبب ادامة مطالعات او گردید؛ و در سال 1922 بخاطر آزمایشهایی که با پرتوهای ایکس انجام داد به اخذ درجة دکترا در فیزیک نایل آمد. فرمی مطالعاتش را در دانشگاه گوتینگن آلمان زیر نظر ماکس برن فیزیکدان معروف دنبال کرد. این تحقیقات با کمک مالی از سوی وزارت فرهنگ ایتالیا صورت می گرفت. در سال 1926، انریکو فرمی که بیش از 25 سال نداشت به استادی دانشگاه انتخاب شد.

وقتی که یک ذرة  باردار از هوا عبور می کند جرقه هایی تولید می شود که می توان آنها را روی دستگاه عکاسی ثبت کرد. اما هنگامی که یک نوترون حرکت می کند هرگز نمی توان مسیر ان را دنبال کرد. دانشمندان عقیده داشتند که نوترون هنگامی آزاد می شود که با هستة یک اتم برخورد کند. تصادم، مسیر هسته را تغییر می دهد. مانند این است که دو گلوله در یک محیط نیمه هوا با هم تصادم کنند، یکی از گلوله ها مثل نوترون است و نامریی و دیگری هسته است و مرئی. بنابراین تغییر در مسیر گلولة مرئی نشانة وجود گلولة نامریی است.

انریکو فرمی عقیده داشت که نوترونها می توانند به درون هستة اتم نفوذ کنند، اما الکترون قادر به انجام چنین عملی نیست چون وزن آن سبک است و نمی تواند سریع حرکت کند. پروتون هم با اینکه وزنش سنگین است بوسیلة هسته دفع می شود زیرا هر دو دارای بار الکتریکی مثبت اند. از سوی دیگر، نوترون به بزرگی پروتون است اما چون بار الکتریکی ندارد هرگز دفع نمی شود. فرمی از این خاصیت استفاده کرد و در سال 1934 اورانیوم را توسط نوترون بمباران کرد. هستة اتم اورانیوم، نوترون را بخود گرفت. به این ترتیب تغییری در هستة اتم دیده شد. اورانیوم دیگر آن اورانیوم سابق نبود، عنصری بود به نام نپتونیوم. تفاوت این دو عنصر در این است که اورانیوم 92 پروتون دارد در حالی که نپتونیوم دارای 93 پروتون است. پروتون اضافی بر اثر این است که هسته پس از برخورد با نوترون یک الکترون از دست داده است. دانشمندان اتمی سراسر جهان سرگرم مطالعه بودند که بدانند چه اتفاقی در موقع بمباران اتم رخ می دهد. دانشمندان دیگر از ایدة فرمی پیروی کردند و پس از بمباران اورانیوم با نوترون موفق به شکافتن هستة اتم شدند. با شکافتن هستة اتم بعضی از عناصر، عنصر اولیه نابود می شود ولی در عوض مقدار بسیار زیادی انرژی آزاد می گردد . بعبارت دیگر، ماده تبدیل به انرژی می شود و این همان چیزی است که اینشتین پیشگویی کرده بود.

لایز ماتینر و اتوفریش که با نیلزبور در دانمارک کار می کردند پس از پژوهشهای زیاد به اهمیت نظامی شکافت اتمی پی بردند. نیلزبور، به آمریکا سفر کرد و با اینشتین ملاقات کرد. بتدریج دانشمندان آمریکایی وعدة زیادی از دانشمندان خارجی که در آمریکا به کار تحقیق مشغول بودند، اهمیت نظامی این مسأله را درک کردند. پرفسور اینشتین بلافاصله این موضوع را به اطلاع دولت آمریکا رساند. انریکو فرمی که در کلمبیا کار می کرد عملاً ثابت کرد که هسته اتم قابل شکافتن است و از اینجا بود که پروژة بمب اتمی ما نهاتان به مورد اجرا گذارده شد.

کار فرمی در پروژة مانهاتان این بود که دربارة واکنشهای زنجیری مطالعه کند و امکانات آن را در نظر بگیرد. واکنش زنجیری مانند وقتی است که کاغذ شروع به سوختن می کند. پس از مشتعل شدن سر کاغذ، آتش به تمام قسمتهای آن سرایت می کند و تمام آن را می سوزاند.

فرمی با همسر آینده اش که دانشجوی دانشگاه بود و در رشتة علوم تحصیل می کرد ملاقات کرد. آن دو توسط شخص دیگری که با هر دو آنها دوست بود به هم معرفی شدند. طلب همسری و عرض عشق از سوی انریکو خیلی سریع بود و او در سال 1928 با لورا کاپون ازدواج کرد. تا این زمان انریکو تعداد 30 مقاله دربارة مولکولها، تابش و حرکت گازها به چاپ رسانده بود و عضو آکادمی سلطنتی شده بود. با رسیدن به این افتخار، لباس اونیفورم به تن کرد. قیافه اش در این لباس با شلوار نوار نقره ای، ژاکت و خرقة برودری دوزی کلاه پر دار و شمشیر جالب می نمود. در آکادمی مقام و شخصیت علمی شایسته ای داشت و درآمد سالیانه اش قابل توجه بود. خانوادة فرمی چند سفر به دنیای متمدن کردند. در سال 1931، انریکو در دانشگاه میشیگان سخنرانی کرد و در 1934 در کشورهای برزیل و آرژانتین سخنرانیهایی ایراد کرد.

در سال 1938، هیتلر و موسولینی، با نازیهای قهوه ای پوش و فاشیستها سیاهپوش بازو در بازوی هم در خیابانهای رم رژه رفتند. فاشیسم ایتالیا، در این موقع تعهد نامة ننگینی را امضاء کرد و بدنبال آن تظاهرات زیادی در رم به پا شد؛ تظاهرات بر ضد دین یهود : «یهود باید بمیرد. یهود متعلق به نژاد ایتالیایی نیست. مرگ بر یهودیها.» انریکو فرمی همیشه نسبت به فاشیستها  بی اعتنا بود، اما اکنون ترس عجیبی وجودش را پر کرده بود. زنش لورا کاپون یهودی بود.

در دسامبر 1938، انریکو فرمی برای دریافت جایزة نوبل در فیزیک به اتفاق همسر و دو فرزندش و پرستار آنها به سوئد سفر کردند. اما دیگر به ایتالیا بازنگشتند و از همان راه به نیویورک رفتند و در آنجا انریکو در دانشگاه کلمبیا مشغول به کار شد. جایزة نوبل سوای مزایایی که داشت در حقیقت گذرنامة آزادی او و خانواده اش بود. این جایزه، بخاطر شناخت عناصر جدید رادیواکتیو و همچنین کشف واکنش  هسته ای بوسیله نوترون به فرمی اعطا شد.

نیلز بور، در تئوری اتمی خود گفت که پروتونها در هستة اتم واقع اند، و الکترونها بدور هسته در گردشند. اما جیمز کدویک، پس از یک سلسله آزمایش و تحقیق به این نتیجه رسید که در هستة اتم علاوه بر پروتون ذرة دیگری بنام نوترون وجود دارد که از نظر الکتریکی خنثی است. نوترون ذرة سنگینی است که هم وزن پروتون است اما 2000 بار از الکترون سنگینتر است، و بر خلاف الکترون که بار منفی دارد یا پروتون که بار الکتریکی آن مثبت است، نوترون باری ندارد.

نکتة جالب اینجاست که ذرات باردار را می توان بوسیلة آهنربا یا میدانهای الکتریکی به آسانی کنترل کرد اما نوترون را به این طریق نمی توان کنترل یا منحرف کرد.

واکنش زنجیری که با شکافتن اتم بوجود می آید به این ترتیب است که اول دسته ای از نوترونها اتم اورانیوم را می شکافند و انرژی آزاد می شود. اما عمل در اینجا پایان نمی پذیرد. این نوترونها به نوبة خود اتمها دیگری را می شکافند و نوترونهای بیشتری بوجود می آید. این واکنش همین طوری زنجیروار ادامه می یابد تا اینکه تمام اتمهای اورانیوم شکافته شوند. انرژیی که در این عمل تولید می شود بسیار عظیم و با انفجار مهیبی همراه است.

اکنون این پرسش پیش می آید که چگونه می توان یک واکنش زنجیری تولید کرد. فرمی در پاسخ این مساله گفت که اگر اورانیوم با مقداری گرافیت مخلوط شود، گرافیت سرعت نوترونها را کم می کند و بجای اینکه نوترونها از اتم اورانیوم عبور کنند با آن تصادم می کنند. تجربه ثابت کرد که نوترونی که سرعت آن کم است فرصت کافی برای اینکه به هسته برخورد کند ندارد و در نزدیکی هسته توسط یک نوع نیروی جاذبه بسوی هسته کشیده می شود اما نوترونی که سرعت آن زیاد است بندرت با هسته تصادم می کند و اغلب از کنار آن می گذرد.

فرمی، با کمک سایر دانشمندان موفق به ساختن پیل اتمی شد. این پیل از گرافیت و قطعات اورانیوم و اکسید اورانیوم تشکیل شده بود و در ساختمان آن تقریباً  6 تن به کار رفته بود. علاوه بر این، ورقه هایی از فلز کادمیوم نیز در پیل گذارده شده بود. کادمیوم دارای این خاصیت است که جلو نوترونها را می گیرد، از سرعتشان می کاهد از ادامة واکنش زنجیری بطور سریع جلوگیری می کند. این پیل نخستین بار در دوم دسامبر 1942 به کار افتاد. در این موقع بود که آرتور کمپتون به جیمز کونانت در مکالمة تلفنی گفت : «دریانورد ایتالیایی به دنیای جدید رسید.»

انریکوفرمی در نوامبر 1954 جایزه ای برابر 25000 دلار از سوی کمیسیون انرژی اتمی آمریکا دریافت کرد. این جایزه بخاطر همکاری و خدمات ارزنده اش در راه پیشرفت پروژة بمب اتمی بود. دوازده روز بعد از این مراسم انریکوفرمی بر اثر ابتلا به سرطان در شیکاگو درگذشت. این بیماری کشنده ممکن است روزی بدست دانشمندان و با کمک دانش انرژی اتمی از میان برداشته شود، دانشی که انریکوفرمی از پیشگامان آن بود.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  11:47 AM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه ورنر کارل هایزنبرگ

زندگینامه ورنر کارل هایزنبرگ

هنگامی که ورنر کارل هایزنبرگ به دنیا آمد پدرش "آگوست هایزنبرگ" درحال ترفیع رتبه از درجه ی "معلمی زبان های قدیمی" در مدرسه، به منصب استادی دانشگاه "وورثبورگ" بود. مادر او "آنا وکلین"  نام داشت که پدرش "نیکولاس وکلین"مدیر باشگاه (مدرسه) ماکزیمیلیام در شهر مونیخ  بود و این در حالی بود که آگوست هایزنبرگ به عنوان معلم تحت تعلیم در آن مدرسه با آنا وکلین آشنا می شود آنها در سال 1899 ازدواج کردند. فرزند ارشد آنها "اروین" که برادر بزرگتر ورنر به حساب می آمد.
 

زندگینامه
ورنر کارل هایزنبرگ

هنگامی که ورنر کارل هایزنبرگ به دنیا آمد پدرش "آگوست هایزنبرگ" درحال ترفیع رتبه از درجه ی "معلمی زبان های قدیمی" در مدرسه، به منصب استادی دانشگاه "وورثبورگ" بود. مادر او "آنا وکلین"  نام داشت که پدرش "نیکولاس وکلین"مدیر باشگاه (مدرسه) ماکزیمیلیام در شهر مونیخ  بود و این در حالی بود که آگوست هایزنبرگ به عنوان معلم تحت تعلیم در آن مدرسه با آنا وکلین آشنا می شود آنها در سال 1899 ازدواج کردند. فرزند ارشد آنها "اروین" که برادر بزرگتر ورنر به حساب می آمد.

در مارچ 1900 به عنوان اولین فرزند خانواده هایزنبرگ به دنیا آمد و پس از 2 سال نیز صاحب این زندگینامه چشم به دنیا گشود. آگوست هایزنبرگ فردی جدی، متعصب و با جذبه بود. آگوست هایزنبرگ در حقیقت یک لوتریست (لوتریست به فردی می گویند که مروج عقاید و مکتب مارتین لوتر باشد) بود و همسر وی آنا نیز برای اینکه در زندگی مشترکشان هماهنگی مذهبی بیشتری ایجاد کند به این مکتب روی آورده بود. البته آنها عقاید مذهبی زیادی نداشتند و بیشتر به خاطر هماهنگی شان با اجتماع موجود خود را مذهبی جلوه می دادند و این در حالی بود که مردم جامعه به شدت به دین مسیحیت اعتقاد وگرایش داشتند و از این رو مذهبی جلوه کردن  برای آنها امری لازم و اجتناب ناپذیر تلقی می شد. البته آنها این سستی در عقاید دینی شان را همیشه در خفا نگاه داشتند و از بروز دادن آنها درمقابل فرزندانشان اجتناب می ورزیدند وتلاش کردند تا هرچه بیشتر آنها را با اخلاقیات و تعالیم دینی آشنا کنند.
سالها سپری شد و در سال 1906 درست چند روز پس ازتولد 5 سالگی "ورنر" وی به عنوان دانش آموز مقطع ابتدایی وارد مدرسه ی "وورث بورگ" شد و به مدت 3 سال در آنجا مشغول تحصیل بود تا اینکه درسال 1909 پدر وی به منصب استادی در رشته ی یونان شناسی دانشگاه مونیخ ترفیع رتبه یافت واین موضوع آنان را برآن داشت تا چند ماه بعد در ژوئن 1910 به شهر مونیخ عزیمت کنند، چندی بعد دردسامبر همان سال ورنر وارد مدرسه ی الیزابتنشول  شهر مونیخ  شد و به مدت یک سال درآنجا مشغول تحصیل بود واین قبل از آن بود که وارد مدرسه ی ماکزیمیلیام که اتفاقاً پدر بزرگش مدیریت آن را برعهده داشت شود . سپس درسال 1914 جنگ جهانی اول آغازشد و مدرسه ی ماکزیمیلیام توسط گروهکهای نظامی اشغال شد و محل برگزاری کلاس های درس به ساختمان های دیگری در سطح شهر منتقل شد و همین امر باعث شد تا ورنر از زیر بار مدرسه رفتن شانه خالی کند و خود به طور مستقل به تعلیم خود بپردازد که البته این امر بسیار موثر واقع شد و وی توانست به پیشرفتهای چشمگیری در علوم مختلف نائل آید که دراین میان فیزیک ، ریاضیات و مذهب در راس فعالیتهای وی قرار داشتند و درمدرسه هم در تمامی دروس عالیترین به حساب می آمد. در حقیقت توانایی های وی در ریاضیات به جایی رسید که در سال 1917 به تدریس یکی از دوستان نزدیکش که دانشجوی رشته ی حساب بود پرداخت.با تمام اینها در این مدت او به یک سازمان نظامی مخفی تعلق داشت که در همان مدرسه ی ماکزیمیلیام فعالیت می کردند و هدفشان آماده کردن مردان وپسران جوان برای اهداف نظامی بود.
هایزنبرگ همچنین وارد همکاری با یک سازمان غیر دولتی شد که کارش به خدمت گرفتن پسرهای جوان برای کار در مزرعه در فصلهای بهار و تابستان بود و این امر وی را بر آن داشت تا برای اولین بار در سال1918 مجبور به ترک محل زندگی اش شود و برای کاردر مزرعه به شمال "باواریا"  نقل مکان کند ، این دوره برای هایزنبرگ دوره ی بسیار سخت ودشواری به حساب می آمد زیرا باید ساعاتی طولانی در مزرعه کار می کرد و این وضعیت درکنار عامل کمبود غذا و وسایل رفاهی شرایط اسفناکتری را برای وی فراهم آورده  بود. با تمام اینها او اوقات فراغت خود را درآنجا صرف بازی شطرنج می کرد که البته در این زمینه نیز به پیشرفتهای بسیار چشمگیری نائل شد و همچنین گاهی اوقات نیز به مطالعه ی کتابهای ریاضیاتی که همراه خود آورده بود می پرداخت.در حقیقت دراین زمان بود که وی به تئوری اعداد و مطالعه کارهای کرونکر در ریاضیات علاقمند شد و درصدد اثبات آخرین تئوری فرما  بر آمد .
پس از پایان جنگ درسال 1918 وضعیت درآلمان بسیار متشنج  شد و در این بین گروهکهای سیاسی مختلفی در صدد بر آمدند تا قدرت را بدست گیرند. هایزنبرگ نیز به هدف سرکوب کردن نیروهای کمونیستی باواریایی به گروهای نظامی سرکوب کننده پیوست، اما با وجود اینکه این موضوع یک کار بسیار سخت وجدی برای همه تلقی می شد، مردم با آن مثل یک بازی برخورد کردند. وی چندی بعد دراین مورد نوشت:
"من درآن زمان یک پسر17 ساله بودم و این مسئله درنگاه من مانند ماجرای بازی دزد و پلیس بود".هایزنبرگ چندی بعد به ماکزیمیلیام بازگشت و پس از اقدام به فعالیتهای علمی جنبشی تازه را شکل داد و پس از چندی به جنبش جوانان باواریایی راه یافت . سپس در سال 1920 درآزمونی بنام آبیتور  شرکت کرد و به عنوان یکی از دو دانش آموز پذیرفته شده از مدرسه ی ماکزیمیلیام در این آزمون،افتخاری دیگر را برای مدرسه ی ماکزیمیلیام رقم زد و به رقابت سراسری باواریا اعزام شد تا بتواند با پذیرفته شدن درآن مجوز اّخذ بورسیه تحصیلی را دریافت نماید،  بورسیه برای 11 برنده موجود بود و اتفاقاَ در آن رقابت هایزنبرگ به عنوان نفر یازدهم پذیرفته شد. نتایج وی درآزمون در شاخه ی ریاضی و فیزیک خیره کننده  بود ولی مقاله وی با عنوان "تراژدی یک هنر عارفانه" چندان چنگی به دل نمی زد.به هر حال او در این رقابت پیروز شد ولی شرایط بورسیه تحصیلی، مبنی بر اقامت رایگان برای ادامه تحصیل درجایی دیگر را نپذیرفت وترجیح داد تا در کنار پدر ومادر خود زندگی کند.
در بازه ی زمانی بین آزمون آبیتور تا ورود به دانشگاه مونیخ ، یک شب هایزنبرگ و دوستان جوانش تصمیم گرفتند تا برای گردش به پیاده روی  وتفریح درمناطق اطراف شهر بپردازند که از قضا آن شب به یک قلعه ی متروکه رفتند که در زمان جنگ از آن به عنوان بیمارستان نظامیان استفاده می شد و این موضوع باعث شد که هایزنبرگ بر اثر تماس با چنین محیطی به بیماری بسیار سختی بنام "تیفوئید"  مبتلا شود و از آن رنج شدیدی را تحمل کند . ولی چندی بعد درست هنگام شروع درس های دانشگاهی اش در مونیخ  با وجود تمام مشکلات تغذیه ای که داشت بهبودیافت.
در طول تابستان 1920 هایزنبرگ راه نیمه تمام خود را در پیش گرفت و تصمیم گرفت تحصیلات و مطالعات خود را در رشته ی ریاضیات محض دردانشگاه ادامه دهد. او همچنین به مطالعه ی مقالات "ویل" و "بچمن" پرداخت و توانست اطلاعات بسیار مفیدی در مورد نظریه اعداد  کسب کند . و بعدها این را به عنوان موضوع پایان نامه خود در مقطع دکترا انتخاب کرد، وی سپس نزد "فردیناند وون لیندمان"  رفت و از او خواست تا بر تحقیق پایان نامه اش نظارت داشته باشد.پس از به پایان رساندن مصاحبه ای موفقیت آمیز با لیندمان، هایزنبرگ به عنوان یکی ازبزرگترین تئوری پردازهای دنیا مطرح شد.اما متاسفانه مصاحبه و بحث های بین هایزنبرگ و لیندمان دیگر ادامه پیدا نکرد. شاید بتوان گفت به این دلیل که لیندمان تا دو سال به خاطر بازنشستگی از اینگونه فعالیت ها کناره گیری کرده بود و فقط گاهی اوقات دورادور با هایزنبرگ در تماس بود و آن هم به دلیل این بود که "لیندمان" با "آگوست هایزنبرگ" همکارو دوست صمیمی بودند. در پی این ماجرا هایزنبرگ تصمیم گرفت تا ادامه ی مشاوره و مصابحه اش را با شخصی بنام "زومرفلد" به انجام برساند و او کسی بود که با خوشحالی هر چه تمام تر هایزنبرگ را به شاگردی خود پذیرفته بود.پس از آن در سال 1920وی به همراه یکی از همکلاسی هایش بنام "پاولی" فعالیت های خود را در زمینه فیزیک نظری تحت نظر زومرفلد آغاز کردند، در ابتدا هایزنبرگ خیلی محتاطانه عمل می کرد و بیشتر سعی می کرد تا واحدهای مربوط به دروس ریاضیات را بردارد که اگر احتمالاَ نتوانست در مطالعه فیزیک نظری به موفقیت دست یابد حداقل، حرفه اصلی اش را که ریاضیات بود از دست نداده باشد.از آن پس او به خاطر تغییر گرایش در رشته تحصیلی اش یعنی از نظریه اعداد به هندسه ، از برداشتن واحدهایی که توسط آقای لیندمان ارائه می شد اجتناب می کرد، اما درعوض خیلی زود اطمینان به نفس قوی وی باعث شد تا به فیزیک نظری علاقه شدید پیدا کند و همین امر باعث شد تا تمام واحدهای فیزیکی اش و همچنین چند واحد آزمایشگاه فیزیک که گذراندن آنها اجباری به حساب می آمد را تحت نظر استاد زومرفلد بگذراند. چندی بعد وی به فیزیک نسبیت علاقمند شد و تصمیم گرفت تا فعالیت- های گسترده ای را در این زمینه آغاز کند ولی پاولی دوست و همشاگردی نزدیک وی که خود نیز در حال کار کردن بر روی نسبیت وجنبه های آن بود به او پیشنهاد داد که موضوع دیگری را برای فعالیت انتخاب کند و از این رو فیزیک اتمی را به وی پیشنهاد کرد که در آن زمان هنوز برای فیزیکدان ها ناشناخته بود وحساسیت آن نیز به این دلیل بود که آزمایش های فیزیکی با تئوری های مربوط به فیزیک اتمی در توافق نبودند، بنابراین موضوعی مناسب برای تحقیق و فعالیت به نظر می آمد و بدین ترتیب از همان جا بود که افسانه ی هایزنبرگ و فیزیک کوانتوم آغاز شد.در جایی دیگر وی در مورد دوران آغازین حضورش در دانشگاه چنین می نویسد:
"دو سال اول تحصیل من در دانشگاه مونیخ در دو دنیای کاملاَ متفاوت و متضاد سپری شد.یکی اینکه در آن زمان باید در کنار دوستان جوانم که پر از افکار و روحیات سرگرمی طلبانه بودند وقت صرف می کردم و ازطرفی دیگر به نظر می رسید که تمام وجود و افکارم در دنیایی موهومی بنام دنیای فیزیک نظری غرق شده بود و از طرفی هر دو دنیا برای من پراز فعالیت های متعدد بود، از این رو گاهی اوقات من در شرایط بسیار آشفته ای قرار می گرفتم زیرا برای من بسیار سخت بود تا بتوانم در یک زمان خود را با هر دوی این شرایط وفق بدهم"در ژوئن1922 وی به همراه "نیلز بوهر" درشهرگوتینگن سخنرانی ای را ارائه کردند و پس از بازگشت به مونیخ ، در حالی  استاد زومرفلد را ملاقات کرد که وی برای یک جلسه باید به امریکا سفر می کرد و از این رو وی مسئله ای در مورد هیدرودینامیک که تا آن زمان جوابش را نمی دانست را پیش پای هایزنبرگ گذاشت تا در طول این مدت که دور ا زاو بسر می برد، وی را با این مسئله مشغول ساخته باشد.
هایزنبرگ پس از فعالیت روی این مسئله در ابتدا اساس کار آن را برروی turbulence گذاشت و این موضوع را نیز در کنفرانسی که در شهر "اینزبراک"  تشکیل شد مطرح نمود و این قبل از آن بود که وی مجدداً برای مشورت با افرادی چون "بورن" "فرانک" و "هیلبرت" به گوتینگن سفر کند.
در آنجا (گوتینگن) او در حالی که استاد راهنمای خود را در دست نداشت به همراه بورن بر تئوری اتمی کار کردند و با کمک وی مقاله ای در مورد عنصر هلیم و ساختار آن تهیه و تنظیم کردند که آن را به عنوان پایان نامه اش در دوره تحصیلی دکترا در دانشگاه مونیخ حاضر کرد که اساس آن نیز بر پایه turbulence در شاره ها بنا نهاده شده بود. پس از اخذ مدرک دکترا، هایزنبرگ به کشور فنلاند سفر کرد، سپس دراُکتبر 1923 او به عنوان دستیار بورن مجدداً به شهر گوتینگن بازگشت،در مارس 1924 او نیلز بوهر را برای بار دوم این بار در موسسه "فیزیک و تئوری دانشگاه کپنهاگ" ملاقات کرد .
واینجا دقیقاً همان مکانی بود که او برای اولین بار "آلبرت آینشتاین" راملاقات کرد، پس از بازگشت به گوتینگن  هایزنبرگ سخنرانی بسیار قابلی در آنجا ارائه داد و همین امر باعث شد تا وی به عنوان یک استاد دانشگاه در کشور آلمان تأیید صلاحیت شود و برای اولین بار کار خود رادر این سمت آغاز کند. وی بعدها نوشت:
"من از زومرفلد خوشبینی را یاد گرفتم و از بوهر فیزیک را"

 از سپتامبر 1924 تا ماه مه 1925 وی با در دست داشتن بودجه ای مناسب از "راکفلر"، همراه با نیلز بوهر مشغول یک کار تحقیقاتی دردانشگاه کپنهاگ شدند، سپس در تابستان 1925 او دوباره به گوتینگن بازگشت و در آن هنگام بود که او مکانیک ماتریسی را ابداع کرد که یک اصل در مکانیک کوانتوم به حساب می آمد. البته لازم به ذکر می باشد که او هرگز مفهوم مکانیک ماتریسی را به عنوان یک عنصر جبری محض ارائه نداد بلکه تمام تلاشش بر این بود که این مفاهیم را بر پایه دامنه احتمالات کوانتومی متمرکز کند، این دامنه ها در حقیقت ابداع کننده ی مبحثی بنام "جبرنامتعامد"  بودند و پس از چندی "ماکس بورن" و "پاسکال جردن" در گوتینگن "جبر نامتعامد" را به عنوان "جبر ماتریسی" معرفی کردند.
مدتی پس از آن هایزنبرگ توانست مکانیک ماتریسی را در ابعادی گوناگون به گسترش وسیع تری برساند و آن را در سه ورق کاغذ ارائه کند که در نتیجه ی آن بورن و جردن آن را درسال 1926 پس از چاپ به عرصه ظهور بین المللی رساندند و همین امر سبب شد تا در ماه مه سال 1926 به همراه نیلز بوهر در شهر کپنهاگ به اجرای یک کنفرانس در خصوص توضیح این تئوری مهم فیزیک بپردازد.
در پس این قضایا هایزنبرگ به دلیل عظمتی که به خاطر این تئوری ازخود نشان داد به منصب استادی دانشگاه "لیپزینگ"  ترفیع یافت وپس از چندی در فوریه 1928 اولین جلسه سخنرانی خود را در آنجا برگزارکرد .وی این سمت را تا سال 1941 حفظ نمود و سپس به سمت ریاست موسسه "کیزر ویلهلم"  دربرلین منصوب شد.
در سال 1932 نیز وی به خاطر ابداع مکانیک کوانتوم وکاربرد آن که منجر به کشف حالت های "آلوتروپیک" هیدروژن شد، موفق شد تا جایزه نوبل فیزیک را دریافت کند. "پلیجل"  درمعرفی هایزنبرگ می گوید:
هایزنبرگ برای بررسی این مسئله در مورد تئوری اش، رفتار الکترونها ،مولکول ها و اتم ها را از بازترین زاویه و با بررسی بسیار دقیق رفتار آنها مورد مطالعه قرار داد، و بر طبق اصول وی، کمیت های دقیق فیزیکی فقط در صورت داشتن مشاهدات بسیار دقیق حاصل می شوند و وظیفه ما مشاهده گرها این است که این قوانین را بیابیم و آنها را با هم پیوند دهیم تا به نتایج اصولی برسیم. اما قبل از هر چیز مهمترین کمیت-هایی که در این مبحث (مکانیک کوانتوم) باید مورد بررسی قرار گیرد ،فرکانس امواجی هستند که نشان دهنده طیف های مولکولی واتمی هستند ، هایزنبرگ پس از مشاهده این رفتارها در اتم و مولکول درپی یک مکانیزم توجیه پذیر در این باره گشت و در پی این موضوع وی مبادرت به استفاده ازقوانین ریاضیاتی ورزید واین امر منجر به استخراج چند قانون سمبلیک محاسباتی از سوی هایزنبرگ شد.
این موضوع یک اصل مشخص بود که حرکات خاص درون اتمی کاملاً مستقل از اثر کنش و واکنشی است که آنها بر روی یکدیگر دارند و این همان خلأیی است که در مکانیک کلاسیک وجود داشت و آن به دلیل یک اختلاف خاص بر سر حرکت "موازی الخط" و"دورانی" بود.
لازم به ذکر است که برای توضیح وتشریح کردن رفتارطیف،این فرض که الکترون ها و ذرات مثبت درون هسته دارای حرکت "خود-دورانی"هستند امری ضروری به حساب می آمد و در نتیجه همین اختلافات درحرکت مولکول ها و اتم ها بود که باعث به وجود آمدن دستگاها و جنبه های مختلف در مکانیک کوانتوم هایزنبرگ شد.در حقیقت فاکتور اساسی که هایزنبرگ به دنیای فیزیک معرفی کرد و به عرصه ظهور رساند تماماً با استفاده از عواملی همچون دستگاه مختصات جابجایی-سرعت الکترون بود، جایی که ثابت پلانک به عنوان یک عامل تعیین کننده به محاسبات مکانیک کوانتوم رخنه می کند.
هدف اصلی مکانیک کوانتوم هایزنبرگ در اصل مطالعه چگونگی رفتاراتم ها و مولکول ها در امواج الکترومغناطیسی و طیف ها بود که تحقیقات و آزمایش های انجام شده در این زمینه نیز مؤید صحت تئوری وی می باشند. به بیانی دیگر می توان گفت که تئوری مکانیک کوانتوم هایزنبرگ این امکان را فراهم می آورد که بتوانیم چگونگی رفتار اتم ها و مولکول ها را درطیف های الکترومغناطیسی بررسی و توجیه کنیم.همچنین قابل ذکر است که هایزنبرگ هنگامی که تئوری اش را درحالتی بررسی کرد که "هر مولکول شامل دو اتم مشابه می شد" به این نتیجه رسید که مولکول هیدروژن دردو فرم کاملاً متفاوت یافت می شود و این هنگامی نمایان می شود که دو نوع مولکول مختلف هیدروژن تحت شرایطی مساوی مورد آزمایش قرار می گیرند. البته این موضوع نیز بعدها از لحاظ آزمایشی به نتیجه رسید و اثبات شد.
هایزنبرگ همچنین سرشناس ترین فرد در "اصل عدم قطعیت"  که درسال 1927 ارائه شد می باشد که بیان می کند:
اندازه حرکت (تکانه) و مکان یک ذره ضرورتاً دارای خطایی می باشد که این مقدارحد اقل برابر با ثابت کوانتومی h می باشد . این خطاها عموماً قابل چشم پوشی هستند اما هنگامی که صحبت از ذرات با اندازه های بسیار کوچک اتمی ومولکولی به میان می آید، این خطاها وضعیتی قابلیت  بررسی به خود می گیرند، این بیانیه در سال 1927 توسط هایزنبرگ در کنفرانسی بنام "سولوی"  که در شهر بروکسل برگزار شد مطرح شد.
وی بعدها در سال 1969 نوشت:
برای من و آن افرادی از ما که بر روی گسترش تئوری اتمی کار کردند،دوره ی 5 ساله ی بعد از کنفرانس سولوی در بروکسل در سال1927،سالهای بسیار زیبایی بودند که، حتی گاهی اوقات ما از آنها به عنوان سالهای طلایی فیزیک اتمی یاد می کردیم، موانع سرسختی که تمام حواس ما را متمرکز خود کرده بودند با تلاش های مداوم از سر مسیر ما کنار رفتند و دروازه بسیار با شکوهی به سوی دنیایی جدید باز شد و آن چیزی نبود جز دستاورد عظیم ما که مکانیک کوانتوم نام داشت.
هایزنبرگ سپس درسال 1928 اقدام به چاپ وانتشار کتاب "اصول فیزیکی نظریه کوانتوم"  نمود.در 1929 او برای ادای سخنرانی در این مورد به کشورهای ایالات متحده ، ژاپن و هند نیز سفر کرد، در سال های دهه ی1930 نیز او به همراه پاولی دوست همیشه نزدیکش اش اقدام به بررسی تئوری ای با عنوان "فضای کوانتیده"  نمودند و آن را با استفاده از روابط و محاسبات ریاضی در بوته ی تحقیقات وآزمایش های فراوانی گذاشتند البته هدف اصلی هایزنبرگ از کار کردن بر روی این موضوع در حقیقت کشف رابطه ای بود تا با آن بتواند رفتار طبیعت را توجیح کند درسال 1932 هایزنبرگ مقاله ای نوشت که به تشریح شکل مدرن و امروزی تر اتم مربوط بود. او همچنین اجزای مختلف هسته را از دیدگاه بررسی انرژی درونی و ثبات آنها مورد تحقیق و تفحص قرار داد. و این در حقیقت راهی نو برای افرادی بود که می خواستند کاربرد مکانیک کوانتومی را در فیزیک اتمی بکار بندند.
در سال 1935 حزب نازی ها قانونی را تصویب کرد مبنی بر اینکه اساتید بالای 65 سال باید بازنشست شوند. زومرفلد نیز که در آن زمان 66 ساله بود ، در پی این موضوع درخواست کرد که هایزنبرگ پس از او مسئولیت شغلش را بر عهده گیرد و این موضوعی بود که به شکلی خیلی جدی ذهن هایزنبرگ را به خود معطوف کرده بود. درپی این جریان زومرفلد مجدداً درخواستی را ارائه داد تا براساس آن منصبش پس از بازنشستگی به هایزنبرگ برسد ، واین روند به همین منوال ادامه داشت تا اینکه مجدداً حزب نازی ها تصمیم گرفت تا تدبیری جدید یا شاید بهتر است بگوییم دخالتی جدید در زمینه علوم به وجود آورند و آن نیزعبارت بود از جانشین کردن ریاضیات و فیزیک ژرمن (آلمانی) به جای ریاضیات وفیزیک یهودی که البته شاید هم فقط نوعی تغییر نام در این زمینه به حساب می آمد. البته از آنجایی که فیزیک کوانتوم و نسبیت در دسته "علوم نشأت گرفته از یهودیت" شناخته شده بودند، برای هایزنبرگ  بسیار سخت بود تا به این درخواست تن در دهد بنابراین تصمیم گرفت تا از تصمیم خود مبنی بر اینکه عهده دار منصب زومرفلد انصراف دهد. البته لازم به ذکر می باشد که هایزنبرگ به هیچ عنوان یک یهودی نبود ولی مطبوعات وی راتحت بمبارانی از انتقادها قرار داده بودند و او را فردی دارای سبک و سیاق یهودی می خواندند.در پی جنگ جهانی دوم نیز هایزنبرگ اقدام به همکاری درپروژه "اورانورین"  که یک پروژه برای ساخت سلاح های اتمی بود کرد وی در آنجا با "اوتو هان" که یکی از کاشفین شکافت هسته بود وارد همکاری برای گسترش طرح رآکتور هسته ای شد، اما دراین زمینه به پیشرفت چندان چشمگیری دست نیافتند، دلیل آن نیز هرگز آشکار نشد عده ای بر این عقیده اند که آنها دسترسی محدودی به منابع مورد نیاز داشتند و عده ای دیگر نیز اعتقاد دارند که آنها هرگز راغب نبودند تا بدین وسیله سلاح مرگبار اتمی را در دست نازی ها قرار دهند.
پس از جنگ جهانی دوم هایزنبرگ توسط یک سازمان جاسوسی بنام "آلسوس"  که در هنگام جنگ وظیفه ثبت پیشرفت های اتمی کشور آلمان را بر عهده داشت ، دستگیر شد و سپس به همراه چندی دیگر از دانشمندان آلمانی به زندانی در کشور انگلستان انتقال یافتند.البته در سال 1946 وی آزاد شد و مجدداً به آلمان برگشت تا درآنجا به سمت مدیریت موسسه ی تحقیقاتی "ماکس پلانک" در شهر گوتینگن منصوب شود، موسسه ای که عمده فعالیتش در زمینه فیزیک و اختر فیزیک بود.
وی همچنین علاقه بسیار زیادی به فلسفه داشت و فیزیک و فلسفه را دو علم مکمل می دانست، دراین زمینه نیز دو کتاب با نام های"فیزیک و فلسفه" در سال 1962 و"فیزیک وماوراء" درسال 1971 از خود به یادگار گذاشت.
هایزنبرگ علاوه بر جایزه نوبل موفق به کسب افتخارات بسیاری شد از جمله آنها او به عنوان "عضو جامعه ی سلطنتی شهر لندن"  که درآن زمان افتخار بسیار بزرگی در کشور انگلستان به حساب می آمد دست یافت و همچنین به عنوان عضو آکادمی(هیئت علمی دانشگاه)  بسیاری از شهرهای کشورهای اروپایی درآمد. ولی در بین این همه شاید گرانبهاترین پاداش به وی "جایزه کوپرنیک"  به حساب آید.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  11:49 AM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه جیمز چاددویک

زندگینامه جیمز چاددویک

جیمز چادویک در سال ۱۹۳۵ در Maccles Field به دنیا آمد و در دانشگاه منچستر به تحصیل پرداخت. در ۱۹۹۱ فارغ التحصیل شد و به عنوان دانشجوی فوق لیسانس زیر نظر ارنست رادرفورد  به کارش ادامه داد. در ۱۹۱۳ به منظور کار زیر نظر هانس گایگر ،مخترع شمارشگر گایگر، رهسپار لیپزیک شد.
 

زندگینامه جیمز
چاددویک

جیمز چادویک در سال ۱۹۳۵ در Maccles Field به دنیا آمد و در دانشگاه منچستر به تحصیل پرداخت. در ۱۹۹۱ فارغ التحصیل شد و به عنوان دانشجوی فوق لیسانس زیر نظر ارنست رادرفورد  به کارش ادامه داد. در ۱۹۱۳ به منظور کار زیر نظر هانس گایگر ،مخترع شمارشگر گایگر، رهسپار لیپزیک شد. در آنجا کار وی این بود که طیف اشعه بتای صادر شده به وسیله اجسام رادیواکتیو مختلف را که اساساً متفاوت به نظر می رسیدند، مطالعه کند. این تفاوت به این خاطر بود که طیف آنها توزیع پیوسته ای از انرژی های حرکتی را نشان می داد که تقریباً از صفر تا مقادیر نسبتاً زیاد را در برمی گرفت. هنوز چیزی از آغاز فعالیت وی نزد گایگر نگذشته بود که خود را چنان یک بیگانه و دشمن یافت. کار او در پاییز همان سال ۱۹۱۴ کامل و برای انتشار آماده بود که ناگهان جنگ جهانی اول در گرفت و او به عنوان دشمن توقیف و در تمام مدت جنگ به اردوگاه های اسرای جنگی اعزام شد. او در این مدت سرما و گرسنگی را تحمل کرد. با این حال با کمک های والتر نرنست اجازه یافت تا پژوهش های مقدماتی خود را دنبال کند.
وی در بازگشت به انگلستان در ۱۹۱۹ از سوی رادرفورد برای همکاری با دانشگاه کمبریج فراخوانده شد و از ۱۹۲۱ تا ۱۹۳۵ به عنوان دستیار مدیر پژوهش های آزمایشگاه کاوندیش به خدمت پرداخت.

در این فاصله بود که چادویک بزرگ ترین اکتشاف خود یعنی کشف نوترون ها را در ۱۹۳۲ به ثمر رسانید. تا پیش از این کشف، فیزیکدانان تنها انتظار وجود دو نوع ذره بنیادی پروتون (P) با بار الکتریکی مثبت و الکترون (e) با بار الکتریکی منفی را داشتند. و بر همه روشن بود که این دو ذره نمی توانند در تبیین تمامی پدیده های اتمی مشاهده شده کفایت کنند. برای مثال هسته اتم کربن که وزن اتمی آن ۱۲ است باید ۱۲ پروتون داشته باشد اما چون بار هسته کربن فقط ۶ است باید ۶ بار الکتریکی منفی نیز داشته باشد و فرض بر این بود که بارهای منفی به وسیله ۱۶ الکترون فراهم می شود که به ۱۲ پروتون پیوسته اند تا یک هسته اتم کربن را تشکیل دهند. با تمامی اینها فرض وجود الکترون ها در هسته به لحاظ نظریه کوانتوم به مشکلات بزرگی منتهی می شد. رادرفورد در ۱۹۲۰ راه حل مشابهی را مبنی بر وجود پروتون های بدون بار مطرح ساخت. با این فرضیه اصلاً لزومی نداشت که الکترون ها درون هسته اتم وجود داشته باشند و ترکیب هسته کربن مثلاً می توانست چنین نوشته شود: ۶ نوترون + ۶ پروتون = ۱۲ C. از این رو در ۱۹۲۵ برنامه مفصلی در آزمایشگاه کاوندیش به راه افتاد که موضوع آن بیرون کشیدن نوترون ها از هسته بعضی از عناصر سبک و در نتیجه اثبات وجود آنها بود. اما چون نتایج آزمایش منفی بود، برنامه متوقف شد و اثبات وجود نوترون ها چند سالی به تاخیر افتاد. در پی همین آزمایشات چادویک در طول دهه ۱۹۲۰ کوشید تا با بمباران هسته اتم آلومینیوم توسط ذرات آلفا (هسته هلیم)، نوترون ها را کشف کند. گزارش بسیار نوید بخشی که در ۱۹۳۰ به اطلاع رسید حکایت از آن داشت که بمباران هسته اتم بریلیم با ذرات آلفا منجر به تولید پرتوهای بسیار نافذی می شود. در ۱۹۳۲ بود که ایرن و فردریک ژولیت کوری دریافتند که عناصر سبکی مانند بریلیم هنگامی که با ذرات آلفای سریع حاصل از پلوتونیوم بمباران شوند، تابش بسیار با نفوذی گسیل می دارند. این تابش با میدان مغناطیسی منحرف نمی شود اما وقتی از موم پارافینی می گذرد سبب بیرون اندازی پروتون هایی می شود که سرعت بسیار زیادی دارند. اما کوری ها نتوانستند توضیح رضایت بخشی برای توان نفوذ و انرژی زیاد تابش مذکور فراهم آورند. آنها حدس می زدند که چنین پرتوهایی احتمالاً از پرتوهای گاما، پرتوهای الکترومغناطیسی با طول موج بسیار کوتاه، تشکیل می شوند. چادویک نشان داد که پرتوهای گاما، پروتون ها را گسیل نمی دارند بلکه این نتیجه تنها در صورتی قابل تبیین است که ذرات گسیل شده جرم تقریباً مشابهی با پروتون ها اما بدون بار الکتریکی داشته باشند.
 
این ذرات همان نوترون ها بودند. بدین ترتیب چادویک به خاطر این اکتشاف برنده جایزه نوبل فیزیک سال ۱۹۳۵ شد. در سال ۱۹۳۶ بین چادویک که آرزوی ساخت یک سیکلوترون را در آزمایشگاه کاوندیش در سر می پروراند و رادرفورد که به شدت با تمامی پروژه هایی از این دست مخالف بود، اختلاف نظرهایی درگرفت و بدین ترتیب بود که چادویک تصمیم گرفت که کرسی استادی فیزیک دانشگاه لیورپول را که به وی پیشنهاد شده بود، بپذیرد. و در آنجا بود که وی نخستین سیکلوترون بریتانیا را ساخت. و هنگام شروع جنگ جهانی دوم برای حمایت از ادعای اوتوفریش  و رادولف پیرلز مبنی به امکان ساخت بمب اتمی آماده بود. در نتیجه طی جنگ بیشتر وقت خود را به عنوان رئیس هیأت بریتانیا برای پروژه منهتن در آمریکا گذرانید. او به خاطر انجام این خدمات در ۱۹۴۵ مفتخر به دریافت لقب سر شد و در ۱۹۵۸ به کمبریج بازگشت و به عنوان استاد کالج گوتویل تا هنگام بازنشستگی در ۱۹۵۸ به کار خود ادامه داد.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  11:50 AM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه توماس یانگ

زندگینامه توماس یانگ

توماس یانگ که بعدا به «یانگ اعجوبه» معروف شد، در 13 ژوئن سال 1773 میلادی در سامرست انگلیس متولد و در 10 مه سال 1829 در لندن درگذشت.
 

زندگینامه
توماس یانگ

توماس یانگ که بعدا به «یانگ اعجوبه» معروف شد، در 13 ژوئن سال 1773 میلادی در سامرست انگلیس متولد و در 10 مه سال 1829 در لندن درگذشت.

او در 2 سالگی خواندن می دانست و در هشت سالگی به تنهایی به آموختن ریاضی پرداخت و در 9 سالگی شروع به یادگیری زبان های فرانسوی، ایتالیایی، عبری، عربی و فارسی کرد، به طوری که در 14 سالگی این زبان ها را می دانست.

یانگ تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته پزشکی گذرانید و در سال 1799 دکترای پزشکی خود را گرفت و در انستیتوی سلطنتی لندن مشغول به کار شد. او مطالعات خود را بر روی ساختمان چشم و ماهیت نور متمرکز کرد و اولین تئوری خود را درباره تطابق در بینایی مطرح کرد. بر طبق این تئوری برای آن که تصویر اجسامی که در فواصل متفاوت قرار دارند بر روی شبکیه تشکیل گردد شعاع انحنای عدسی چشم تغییر می کند.

کار عمده یانگ آزمایش هایی است که بر روی نور انجام داده است او در سال 1803 به آزمایشی دست زد که نتیجه آن تایید فرضیه موجی «هویگنس» درباره ماهیت نور بود. آزمایش یانگ مربوط به نوری است که از دو شکاف باریک می گذرد و نوارهای تاریک و روشن را به وجود می آورد.

قبول این مطلب که چگونه جمع دو نور، تاریکی را به وجود می آورد به سادگی ممکن نبود ولیکن نتیجه آزمایش یانگ صحت فرضیه موجی بودن نور و پدیده تداخل امواج نور را تایید کرد. یانگ با اندازه گیری فاصله نوارهای تاریک و روشن و نیز فاصله شکاف هایی که نور از آن ها می گذشت طول موج نورهای مرئی را اندازه گرفت.

پدیده انکسار مضاعف نیز مورد توجه یانگ قرار گرفت. در این پدیده هرگاه نور به بعضی از بلورها برخورد کند به دو پرتوی شکسته تجزیه می شود. یانگ از روی این پدیده به عرضی بودن امواج نور پی برد.

از کارهای دیگر یانگ مطالعه بر نیروی کشش سطحی مایعات و نیز نیروی کشش در جامدات است و به دلیل کارهای علمی او در این مورد «ضریب کشسانی» موسوم به «مدول یانگ» را به نام او انتخاب کرده اند.

یانگ در عمر پر برکت خود علاوه بر تحقیق در علوم تجربی در خط هیروگلیف هم صاحب نظر شد و از این رو مورد توجه پژوهشگران تاریخ و تمدن نیز قرار گرفت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  11:53 AM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه کریستین هویگنس

زندگینامه کریستین هویگنس

کریستین هویگنس در 14 آوریل سال 1629 میلادی در لاهه هلند متولد و در سال 1695 میلادی و در لاهه در گذشت.
سیزده سال پیش از تولد نیوتن «کریستین هویگنس» فیزیکدان بزرگ در هلند به دنیا آمد. او در خانواده هنر و سیاست پرورش یافته بود. به سوی علوم تجربی و ریاضی روی کرد و در سن 22 سالگی مقالاتی در ریاضیات و نجوم نوشت که مورد توجه رنه دکارت فیلسوف فرانسوی قرار گرفت.

 

زندگینامه کریستین هویگنس

کریستین هویگنس در 14 آوریل سال 1629 میلادی در لاهه هلند متولد و در سال 1695 میلادی و در لاهه در گذشت.
سیزده سال پیش از تولد نیوتن «کریستین هویگنس» فیزیکدان بزرگ در هلند به دنیا آمد. او در خانواده هنر و سیاست پرورش یافته بود. به سوی علوم تجربی و ریاضی روی کرد و در سن 22 سالگی مقالاتی در ریاضیات و نجوم نوشت که مورد توجه رنه دکارت فیلسوف فرانسوی قرار گرفت.
هویگنس در 34 سالگی به عضویت انجمن سلطنتی انگلیس انتخاب شد و در زمان توقفش در لندن با نیوتن فیزیکدان بزرگ آشنا شد و با او بر روی مسائل علمی به بحث و تبادل نظر پرداخت. جالب است که این دو دانشمند وضع کننده دو نظریه متفاوت مربوط به ماهیت نور هستند.
هویگنس با استفاده از کشف گالیله درباره آونگ توانست قوانین آونگ ساده را کشف کند و در سال 1657 ساعت آونگی را اختراع کرد. او در همین زمینه کتابی با عنوان (درباره نوسان ساعتها) نوشت و در سال 1656 تلسکوپی ساخت و با آن به کشف سحابی جبار و مشاهده بزرگترین قمر زحل به نام تیتان موفق شد. هویگنس برای تعیین فاصله ثوابت تا زمین با استفاده از اندازه گیری شدت درخشندگی و میزان روشنایی آنها راهی پیشنهاد کرد ولیکن چون ابزار اندازه گیری دقیق نداشت در این راه به نتایج درستی نرسید.
بیشتر شهرت هویگنس مربوط به نظریه ای است که درباره ماهیت نور بیان کرده است. او ماهیت موجی را برای نور پذیرفت و لیکن چون فرضیه ذره ای نیوتن بهتر می توانست پدیده های بازتابش و شکست و سیر مستقیم نور را توضیح دهد. از این رو این نظریه برای مدتها مسکوت ماند تا آنکه آزمایش معروف یانگ و سپس تئوری ماکسول درباره امواج الکترومانیتیک جان تازه ای به نظریه هویگنس داد.
هویگنس پس از مدتی فعالیت علمی از انگلیس به فرانسه رفت ولی در آن جا نیز به دلیل فشارهای مذهبی که نسبت به پروتستانها اعمال می شد نتوانست برای مدت زیادی دوام آورد و سرانجام رهسپار وطن خود هلند شد و در حالی که بر روی قضیه «فورس ویو» (نیروی زنده) مطالعه می کرد دار فانی را وداع گفت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  11:59 AM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

پاسخ به:زندگینامه دانشمندان

زندگینامه پل کارر

کارر، فرزند دندانپزشکی از اهالی مسکو، در دانشگاه زوریخ  به تحصیل پرداخت و از همان جا درجه دکترا گرفت. پس از مدتی کار در فرانکفورت به سال ۱۹۱۸ به دانشگاه زوریخ بازگشت و تا هنگام بازنشستگی اش در ۱۹۵۹ به عنوان استاد شیمی در آنجا به خدمت پرداخت.

کارر پژوهش هایش را با کار بر روی شیمی رنگدانه های گیاهی آغاز کرد. با آنکه او به بررسی رنگدانه های بسیاری پرداخت اما مهم ترین بخش کار وی به تعیین ساختار کاروتن، رنگدانه زرد رنگی که در سبزیجاتی نظیر هویج یافت می شود، اختصاص داشت. علاوه بر این او تا سال ۱۹۳۱ پرده از ساختار شیمیایی ویتامین A و همتای مصنوعی آن نیز برداشت. شباهت بین ساختار مولکولی کاروتن و ویتامین A از نظر کارر دور نماند و بعدها نشان داده شد که ویتامین A از شکسته شدن کاروتن در کبد حاصل می شود. کارر در سال های ۱۹۳۵ به سنتز ویتامین B(ریبوفلاوین) و در ۱۹۳۸ به سنتز ویتامین E (توکوفرول) پرداخت.

سرانجام او به اتفاق نورمن هاورث به خاطره پژوهش هایش درباره ساختمان کارتنوئیدها، فلاوین ها و ویتامین های A وB ، برنده جایزه نوبل شیمی سال ۱۹۳۶ شد. از جمله آثاری که از وی به جا مانده می توان به کتاب درسی مشهور شیمی آلی اشاره کرد.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:00 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه چارلز داروین

زندگینامه چارلز داروین

چارلز داروین نظریه‌پرداز تئوری تکامل ارگانیک به وسیله انتخاب اصلح در طبیعت، در روز دوازدهم فوریه 1809 (همان روزی که ابراهام لینکلن به دنیا آمد) در سافربوری انگلستان دیده به جهان گشود. در شانزده سالگی برای تحصیل در رشته پزشکی وارد دانشگاه ادینبورو شد ولی پس از چندی پزشکی و تشریح برایش کسل‌کننده شد. به همین دلیل خود را به کمبریج منتقل کرد تا برای ورود به کسوت روحانیت به تحصیل بپردازد. اما در کمبریج اشتغال به فعالیتهایی مانند سوارکاری و تیراندازی از تحصیل خشک و خسته‌کننده به مذاق داروین خوش‌تر آمد.
 

زندگینامه چارلز داروین

چارلز داروین نظریه‌پرداز تئوری تکامل ارگانیک به وسیله انتخاب اصلح در طبیعت، در روز دوازدهم فوریه 1809 (همان روزی که ابراهام لینکلن به دنیا آمد) در سافربوری انگلستان دیده به جهان گشود. در شانزده سالگی برای تحصیل در رشته پزشکی وارد دانشگاه ادینبورو شد ولی پس از چندی پزشکی و تشریح برایش کسل‌کننده شد. به همین دلیل خود را به کمبریج منتقل کرد تا برای ورود به کسوت روحانیت به تحصیل بپردازد. اما در کمبریج اشتغال به فعالیتهایی مانند سوارکاری و تیراندازی از تحصیل خشک و خسته‌کننده به مذاق داروین خوش‌تر آمد. با وجود این موفق شد یکی از اساتید خود را قانع نماید که او را به عنوان طبیعی‌دان در سفر اکتشافی کشتی «بیل» همراهی کند. پدر داروین در ابتدا به این دلیل که چنین سفری بهانه خوبی برای فرزندش خواهد بود که کار اصلی خود را باز هم به تعویق اندازد با مسافرت او مخالفت کرد ولی از آنجا که آن سفر مهمترین سفر اکتشافی دریایی در تاریخ علوم غرب بود داروین پیر ترغیب شد با سفر پسرش موافقت نماید.

داروین بیست و دو ساله در سال 1831 سفر خود را با کشتی «بیل» آغاز کرد سفر دور دنیای «بیل» پنج سال طول کشید و سرنشینان آن طی این مدت بدون هیچ‌گونه عجله و شتابی گوشه و کنار سواحل آمریکای جنوبی را در نوردیدند، جزایر گم شده‌ی «گالاپاگو» را کشف کردند و از جزایر بسیاری در اقیانوس آرام، اقیانوس هند و اقیانوس اطلس جنوبی دیدن نمودند. داروین در طول این سفر با عجایب طبیعی فراوانی روبه‌رو شد. قبایل بدوی را دید، فسیل‌های گوناگون فراوانی به دست آورد و گونه‌های بی‌شمار گیاهی و حیوانی را مورد بررسی قرار داد. او در مورد هر چیزی که مشاهده می‌کرد یادداشت‌های با ارزشی برمی‌داشت. این یادداشت‌ها اساس کارهای بعدی او قرار گرفت. اصول نظریه‌های او از این یادداشت‌ها که شواهد و قرائن ارزشمندی برای شکل‌گیری تئوری‌های آینده او بودند، استخراج شد.

داروین در سال 1836 به انگلستان بازگشت و در خلال بیست سال بعد کتابهایی را تألیف و منتشر کرد که باعث شهرت و معروفیت او به عنوان یک زیست‌شناس برجسته در کشورش شد.

داروین پس از مطالعات و بررسی‌هایی که در خلال سفر پنج‌ ساله‌اش داشت در سال 1837 شخصاً متقاعد شد اشکال انواع حیوانی و گیاهی ثابت نبوده بلکه در طول دوره‌های زمین‌شناسی تکامل یافته‌اند. البته در آن زمان داروین هیچ‌گونه تصوری در باب علت این امر نداشت. در سال 1838 داروین اثر مهم مالتوس «مقاله‌ای در باب منشأ جمعیت» را مطالعه کرد. مطالعه این کتاب راهگشای اثبات نظریه انتخاب اصلح در طبیعت از طریق تنازع بقا، برای داروین شد. حتی پس از آنکه داروین اصل تئوری انتخاب اصلح را تنظیم و از هر جهت آماده نمود برای چاپ و انتشار آن تعجیل نکرد. او دریافته بود که تئوری او با مخالفت‌های شدیدی مواجه خواهد گردید. بنابراین بر آن شد که مدت زمان بیشتری را با دقت و وسواس صرف جمع‌آوری و مرتب کردن شواهد و قرائن و دلایل برای دفاع از نظریه خود بنماید.

داروین در سال 1842 خلاصه‌ای از تئوری خود را آماده کرد و تا سال 1844 همچنان روی متن کامل آن کار می‌کرد. در ماه ژوئن 1858 داروین که هنوز سرگرم کم و زیاد کردن مطالب اثر بزرگ خود و تجدید نظر در مندرجات آن بود دست نوشته‌ای از «آلفرد راسل والاس» طبیعی‌دان انگلیسی که در آن هنگام در جزایر هند غربی مشغول مطالعات علمی بود دریافت کرد. این دست‌نوشته حاوی خلاصه‌ای از تئوری تکامل والاس بود که اصول آن تفاوتی با تئوری تکامل داروین نداشت. والاس مستقلاً و بدون اطلاع از کارهای داروین تئوری خود را تنظیم و قبل از چاپ و انتشار برای بهره‌گیری از نظریات و احیاناً انتقادات داروین، که اکنون دیگر دانشمندی برجسته و صاحب منزلت به شمار می‌آمد برای او فرستاده بود. وضعیت بغرنجی پیش آمد که می‌توانست به مشاجره و درگیری نامطبوعی برای اثبات پیشگام بودن هر یک از آنان در ارائه تئوری تکامل منجر گردد، اما به جای وقوع چنین وضع نامطلوبی یک ماه بعد مقاله والاس و خلاصه‌ای از کتاب داروین به شکل یک کار مشترک به یک هیئت علمی ارائه شد.

عجیب آنکه ارائه این تئوری در آن هنگام توجه زیادی را جلب نکرد اما انتشار کتاب «اصل انواع» داروین در سال بعد باعث برانگیخته شدن خشم و عصبانیت در محافل علمی انگلستان شد. در واقع آثار چارلز داروین «اصل انواع به وسیله انتخاب طبیعی» و «حفظ نوع برتر در تنازع بقا» با چنان گستردگی و قوت در بین دانشمندان و مردم عادی مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت که در مورد هیچ یک از آثار علمی منتشر شده نظیر و مانندی ندارد. در سال 1871 در حالی که هنوز بحث و جدل پیرامون کتابهای قبلی داروین به شدت ادامه داشت وی کتاب جنجال‌برانگیز خود «نژاد انسان و انتخاب در رابطه با جنسیت» را منتشر کرد. طرح این نظریه که انسان را از نسل نوعی میمون است در این کتاب کافی بود تا لهیب سرکش مخالفت‌ها و مجادله‌های علمی را که در پی انتشار کتابهای قبلی داروین برافروخته شده بود، مشتعل‌تر نماید.

داروین شخصاً در هیچ ‌یک از مباحثات علمی برای دفاع از نظریه‌های خود شرکت نمی‌کرد. شاید به این دلیل که پس از بازگشت از سفر دریایی دور دنیا، به علت ابتلا به بیماری «چاگاس» بیماری ناشی از نیش حشرات آمریکای جنوبی، سلامتی او دچار اختلال شده و از نظر مزاجی در وضع خوبی قرار نداشت. به علاوه حامیان تئوری تکامل از جمله «توماس هاکزلی» مناظره‌گر چیره‌دست سرسختانه از تئوری‌های داروین دفاع می‌کردند. سرانجام تا هنگام مرگ داروین به سال 1882 صحت تئوری‌های او مورد پذیرش و قبول اکثریت عمده علما و دانشمندان قرار گرفته بود.

داروین صاحب اصلی تئوری تکامل انواع نبود. قبل از او افراد دیگری نیز چنین نظریه‌ای را ارائه داده بودند که از جمله آنها می‌توان از «جین لامارک» طبیعی‌دان فرانسوی و «اراسموس داروین» پدر بزرگ چارلز داروین نام برد. اما نظریه‌های این افراد هرگز مورد قبول جوامع علمی قرار نگرفت زیرا صاحبان این نظریه‌ها نمی‌توانستند توضیح قانع‌کننده‌ای در مورد اینکه تکامل چگونه انجام یافته است ارائه دهند. نقش عمده داروین در این ماجرا نه تنها نشان دادن مکانیسم چگونگی انجام مراحل (تکامل انتخاب اصلح) بود بلکه توانست شواهد و قرائن قانع‌کننده فراوانی را در دفاع از نظریاتش نیز ارائه نماید.

این نکته نیز قابل توجه است که تئوری‌های داروین بدون اتکا به تئوری ژنتیک شکل گرفته بود و یا بهتر است گفته شود در آن زمان کسی از تئوری ژنتیک اطلاعی نداشت. در زمان داروین هیچ کس نمی‌دانست چگونه خصیصه‌ها و ویژگیهای نسلی به نسل بعد منتقل می‌شود. البته در همان سال‌هایی که داروین مشغول تألیف و انتشار کتابهای تاریخ‌ساز خود بود. گریگوری مندل نیز روی قوانین وراثت کار می‌کرد. کار مندل که بخوبی مؤید نظریه‌های داروین بود، تا سال 1900 به کلی نادیده گرفته شد. تا آن زمان تئوری‌های داروین دیگر جای خود را در محافل علمی باز کرده و کاملاً مورد پذیرش قرار گرفته بود. به این ترتیب برداشت کنونی ما از نظریه تکامل که ترکیبی از قوانین وراثت ژنتیکی و انتخاب اصلح می‌باشد به مراتب کامل‌تر از تئوری اولیه داروین است.

تأثیر و نفوذ داروین در اندیشه و تفکر انسانی بسیار گسترده و وسیع است. در زمینه علمی محض او در علم زیست‌شناسی تغییری بنیادین ایجاد کرد. اصل انتخاب اصلح در واقع اصل گسترده و دامنه‌داری است که در تمام زمینه‌های دیگر مانند انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی علوم سیاسی و اقتصادی کاربرد دارد و مورد استفاده قرار گرفته است.

تأثیر تئوری‌های داروین بر اندیشه و تفکر مذهبی مهمتر از تأثیر آن در زمینه‌های علمی و جامعه‌شناسی می‌باشد. در زمان داروین و سال‌ها پس از آن مسیحیان معتقد بر این باور بودند که قبول نظریه داروین بر اعتقادات مذهبی ضربه می‌زند و آن را سست می‌کند. این وحشت و دلهره آنان شاید به دلایلی قابل توجیه بود. هر چند عوامل دیگری نیز در سست شدن بنیان‌های اعتقاد مذهبی دخالت داشت. البته داروین خود فردی ملحد و بی‌دین شده بود.

حتی از دیدگاه غیرمذهبی تئوری داروین تغییر عمده‌ای در طرز تفکر بشر درباره دنیا به وجود آورد. از آن پس دیگر به نظر نمی‌رسد که انسان به عنوان یک مجموعه دائر مدار و مرکز و کانون طبیعت و جهان باشد. اکنون ما باید خود را گونه‌ای مشابه انواع دیگر حیوانات بدانیم و این احتمال را از نظر دور نداریم که گونه‌ی بشری نیز روزی ممکن است به کلی منقرض شود.

در نتیجه کار داروین این نظریه هراکلیتوس که «هیچ چیز جز تغییر و دگرگونی دائمی و پایدار نیست» مقبولیت بیشتری یافت. واژه‌های داروین مانند «تنازع بقا» و «بقای اصلح» اکنون در محاورات روزانه جای گرفته است. کامیابی تئوری تکامل در روشن کردن اصل و ریشه نژاد انسان این نظریه را تقویت کرد که علم می‌تواند پاسخگوی تمام مسائل طبیعی باشد ولی هزاران دریغ و افسوس که علم به تنهایی قادر به پاسخگویی مشکلات بشری نیست.

بدیهی است تئوری‌های داروین حتی اگر شخص او وجود نمی‌داشت به همین شکل مطرح و اثبات می‌شد. با توجه به کارهای والاس این نکته در مورد داروین بیش از دیگر شخصیت‌های این کتاب مصداق دارد. با تمام اینها داروین بود که با آثار خود تغییرات بنیادین در زیست‌شناسی و انسان‌شناسی به وجود آورد و نظر ما را نسبت به مکان و جایگاه انسان در جهان تغییر داد.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:02 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه جان ری

زندگینامه جان ری

جان ری(1705-1627) را همراه با لینه از بنیان گزاران اصلیعلم زیست شناسیسیستماتیک میشناسند. ویاندیشه انتخاب نوع را به عنوان واحد بنیادیجمعیت مطرح کرد و انواع و گروه هایبزرگتر را بر حسب نظامیکه به ادعایاو تسلسل عددی«نقشه خالق» بود در گروههایبزرگ طبقه بندیجایداد که البته بعضیاز این دسته بندیها غلط از کار در آمد.
ریآهنگر زاده ایبود که در بلک ناتلینزدیک برین تریدر اسکس انگلستان زندگیمیکرد. تعلیمات مقدماتیرا در همان برین تریدید و سپس در 16 سالگیبه کاترین هال در کمبریج  وارد شد. پس از سه دوره درسی، خود را به کالج «ترینیتی» منتقل کرد و درآنجا تحت تربیت «جیمز دوپورت» استاد زبان یونان واقع شد.

 

زندگینامه
جان ری

جان ری(1705-1627) را همراه با لینه از بنیان گزاران اصلیعلم زیست شناسیسیستماتیک میشناسند. ویاندیشه انتخاب نوع را به عنوان واحد بنیادیجمعیت مطرح کرد و انواع و گروه هایبزرگتر را بر حسب نظامیکه به ادعایاو تسلسل عددی«نقشه خالق» بود در گروههایبزرگ طبقه بندیجایداد که البته بعضیاز این دسته بندیها غلط از کار در آمد.
ریآهنگر زاده ایبود که در بلک ناتلینزدیک برین تریدر اسکس انگلستان زندگیمیکرد. تعلیمات مقدماتیرا در همان برین تریدید و سپس در 16 سالگیبه کاترین هال در کمبریج  وارد شد. پس از سه دوره درسی، خود را به کالج «ترینیتی» منتقل کرد و درآنجا تحت تربیت «جیمز دوپورت» استاد زبان یونان واقع شد.


ویهرچه بر سنش افزوده میشد، علاقه اش به تاریخ طبیعیبیشتر میشد و انرژیبیشتریرا صرف پروژه هایزیست شناختیمیکرد. در این ایام ریو شاگردانش برایمشاهده و مطالعه جانوران و گیاهان در انگلستان و ویلز و به ویژه در حومه کمبریج به گردش میرفتند. ریدر 1669 موفق شد تا گیاهنامه ناحیه کمبریج که نخستین اثر در نوع خود بود را بنویسد.
ریبه همراه شاگرد و ملازم همیشگیاش فرانسیس ویلوبای(1672-1635) یک تیم دو نفریتشکیل دادند که برایمطالعه و جمع آورینمونه هایجانوریو گیاهیبه اکناف سفر میکردند و بر اساس توافق، ریدر مورد گیاهان و ویلوبایدر مورد جانوران به تحقیق میپرداختند. ریمیوه، برگ و اجزایگل را به عنوان پایه رده بندیانتخاب کرد و برایمطالعات نظام یافته خود طرح مشخص تعیین کرد. ریدر 1667 کاتالوگ گیاهان بریتانیا را منتشرکرد که توصیف مشروحیاز گیاه نامه جزایر بریتانیا بود. در 1669 به عضویت انجمن سلطنتیبرگزیده شد و همراه با ویلوبایدر «مراودات فلسفی» مقاله ایبا عنوان «آزمایش هاییبر رویحرکت شیره در درختان» منتشر ساخت.

ریدر شاهکار خود درمورد ساختار، فیزیولوژی، توزیع و طرز رشد گیاهان اطلاعاتیثبت کرده است و ازحدود 18600 گیاه که در واقع تمام گیاهان شناخته شده آن زمان بوده نام برده است. ریدر 1684 کار ویلوبایرا در مورد پستانداران و خزندگان دنبال کرد و دست نوشته هایاو را در مورد ماهیان پس از ویراستاریدر 1686 منتشر ساخت. پژوهش هایریدر مورد «چارپایان و خزندگان» (1693) مهمترین کار جانورشناسیاو به حساب میآید. وینظریه ارسطو را در مورد تقسیم پستانداران به جانوران تک سم، زوج سم و انگشت دار نپسندید و به جایآن نظامیشامل دو دسته پیشنهاد کرد، سم داران و ناخن داران. بهترین اثر او در حیطه حشره شناسی«فلس بالان» نام داشت که سلسله مراتب حشرات را توضیح میداد.

در این هنگام سلامت ریتا حدودیاز دست رفته بود و ویبه ناچار به همراه زن و فرزندانش به میلاد گاه خود یعنی«بلک ناتلی» بازگشت. اما علاقه بیش از حد او به کار اجازه استراحت به او را نمیداد و چون خودش قادر به حرکت کردن نبود فرزندان و دوستانش را برایجمع آورینمونه یحشرات میفرستاد. به هر حال ویبا وجود موانع بسیار موفق شد مقاله ایدر مورد رده بندیحشرات تهیه کند که این مقاله در 1704 آماده انتشار شد.

از دیگر آثار ویمیتوان به «مباحثات مادیو الهی» اشاره کرد که مقاله ایاست در مورد سنگواره ها و دیگر جنبه هایزمین شناسیکه در 1713 و پس از مرگ ویمنتشر شد. او علیرغم کسالت ممتد تا 78 سالگیزنده ماند و در 1844 به افتخار وی«انجمن ری» با هدف انتشار آثار او در مورد تاریخ طبیعیتأسیس شد.

کار جان ریدر گیاه شناسیو جانورشناسیاساسا بر پایه توضیح و رده بندیاستوار بود. او با رضایت خاطر، خویش را وقف مشاهده، متمایز ساختن، تعریف و نظم دادن اطلس هایگیاهیو جانوریمناطق مختلف به شیوه سیستماتیک کرد. ویتأکید داشت که رده بندیموجودات باید بر اساس ساختار صورت بگیرد نه بر اساس مشخصات غیر اساسیمانند رنگ و اندازه و شکل ظاهری. این رهنمود مهم بر نحوه برداشت بسیاریاز متأخرین تأثیر نهاد.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:03 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه ادواردژنر

زندگینامه ادواردژنر

ادوارد ژنر پزشک انگلیسیفردیاست که واکسیناسیون را به عنوان یک اقدام پیشگیرانه در برابر بیماریدهشتناک آبله ابداع کرد و بین مردم تعمیم داد.
 

زندگینامه
ادواردژنر

ادوارد ژنر پزشک انگلیسیفردیاست که واکسیناسیون را به عنوان یک اقدام پیشگیرانه در برابر بیماریدهشتناک آبله ابداع کرد و بین مردم تعمیم داد.

امروزه که بیماریآبله عملاً از رویزمین زدوده شده است علاقه‌اینداریم بدانیم که ضایعات و تلفات این بیماریدر قرون پیشین تا چه اندازه‌ایوحشتناک بوده است. آبله آنچنان مسریبود که حداقل ده تا بیست درصد از مبتلایان به آن جان باختند. ده تا پانزده درصد از کسانیکه جان به در بردند داغ آبله چهره و صورتشان را برایهمیشه از شکل انداخته بود. بیماریآبله تنها به اروپا محدود نمیشد بلکه در سراسر آمریکایشمالی، چین، هند و بسیاریدیگر از نواحیجهان به شدّت شیوع پیدا کرد و در همه جا بیشترین قربانیان این بیماریکودکان بودند.

براییافتن وسیله مطمئنیبه منظور جلوگیریاز اشاعه آبله تلاش‌هایفراوانیصورت گرفته بود. این نکنه مسلم بود که اگر فردیاز بیماریآبله جان به در ببرد در برابر آن مصونیت پیدا کرده و برایبار دوم مبتلا نمی‌شود. در شرق دستیابیبه این واقعیت باعث شد که مایه‌یآبله را از فردیکه به طور خفیف به آن مبتلا بودند می‌گرفتند و به اشخاص سالم تلفیح می‌کردند و با این امید که شخص تلفیح شونده نیز فقط به شکلیخفیف مبتلا شده و پس از بهبودیدیگر در برابر آن مصون بماند.

این کار در اوایل قرن هجدهم نیز در انگلستان توسط «لیدیماریو ورتلیمونتاگ» معمول شده و سالها قبل از ژنر متداول گردیده بود. ژنر خود نیز در هشت سالگیبه همین طریق مایه کوبیشد و به هر حال این اقدام هوشمندانه برایجلوگیریاز بیماری، در بعضیمواقع عواقب دهشتناکینیز داشت. تعدادیاز کسانیکه با این روش مورد تلفیح قرار می‌گرفتند نه تنها به شکل خفیف مبتلا نمی‌شدند بلکه حمله شدید بیماریداغ آبله را در چهره و سیمایآنان نقش می‌کرد. در واقع تقریباً دو درصد از موارد تلفیح به حمله مهلک آبله منجر می‌شد. به این ترتیب لزوم یافتن روش پیشگیریکاراتریضرورت پیدا کرد.

ژنر در سال 1749 در شهر «برکلی» انگلستان متولد شد. در دوازده سالگینزد یک جراح شاگردیکرد ولیبعداً به تحصیل آناتومیپرداخت و در بیمارستانیمشغول کار شد. در سال 1792 دکترایپزشکیخود را از دانشکاه «سنت آندرو» دریافت کرد. ژنر در اواسط دوران چهل سالگیپزشک و جراح شناخته‌شده‌ایدر ناحیه «کلوچستر شایر» بود.

ژنر با این باور کشاورزان و کارگران لبنیات ناحیه خود آشنا بود که معتقد بودند چنانچه شخص به بیماریآبله گاویمبتلا شود دیگر هرگز به بیماریآبله مبتلا نخواهد شد (بیماریآبله گاوییک بیماریمربوط به احتشام است که می‌تواند به انسان نیز سرایت کند. این بیماریخود به خود برایانسان خطرناک نیست گرچه نشانه‌هایآن به نوعیکاملاً مشابه با بروز خفیف آبله است.)‌ ژنر دریافت چنانچه این باور کشاورزان صحیح باشد. تلفیح افراد با ماده آبله گاویمی‌توانند روش مطمئنیبرایمصونیت در برابر بیماریآبله باشد. او در باب این موضوع دقیقاً به تحقیق و بررسیپرداخت و تا سال 1796 دیگر به صحت این نظریه متقاعد شد و تصمیم گرفت آن را آزمایش کند.

در ماه مه 1796 ژنر مایه آبله گاویرا از جوش رویدست یک کارگر لبنیات که به آن بیماریمبتلا بود گرفت و به پسر بچه به بیماریآبله گاویمبتلا شد ولیبه زودیبهبود یافت. چند هفته بعد ژنر مایه آبله را به پسر بچه تلفیح کرد و همانطور که امیدوار بود هیچ گونه نشانه‌ایاز آبله در کودک ظاهر نشد.

پس از انجام بررسی‌ها و تحقیقات بیشتر، ژنر نتایج کار خود را در کتابیتحت عنوان «تحقیقات در باب علل و اثرات واکسن آبله گاوین» بیان کرد و آن را شخصاً در سال 1798 منتشر نمود. انتشار آن کتاب باعث شد تا انجام واکسیناسیون به سرعت مورد قبول و پذیرش همگانیقرار گیرد و متعاقب آن ژنر پنج مقاله علمینیز درباره واکسیناسیون نوشت. او در آن سال‌ها عمده اوقات خود را به انتشار اطلاعات مربوط به روش خود و تلاش برایقبولاندن آن اختصاص داد.

انجام واکسیناسیون سریعاً در تمام انگلستان گسترش یافت و به زودیبرایافراد نیرویزمینیدریاییاجباریشد و بالأخره در سراسر جهان نیز مورد پذیرش و عمل قرار گرفت.

ژنر روش خود را به طور رایگان در اختیار مردم گذاشت و تلاش نکرد از این راه ثروت ‌اندوزیکند، امّا در سال 1802 پارلمان انگلستان به منظور قدردانیمبلغ ده هزار پوند به او پرداخت کرد و چند سال بعد نیز بیست هزار پوند دیگر به او داده شد. ژنر معروفیت جهانییافت و افتخارات و ناشه‌هایفراوانیبه او اعطا گردید و ژنر متأهل بود و سه فرزند داشت. او پس از هفتاد و سه سال عمر اوایل سال 1823 در خانه خود در برکلیدرگذشت.

همانطور که ملاحظه شد ژنر خود پایه گذار این نظریه نبود که ابتلا به آبله‌یگاویمی‌ تواند باعث مصونیت در برابر بیماریآبله باشد. او این مطلب را از دیگران شنیده بود. حتیقبل از اینکه ژنر اقدام به انجام واکسیناسیون کند چند نفر داوطلبانه با مایه‌یآبله گاویواکسینه شده بودند. با تمام این احوال گرچه ژنر دانشمندیآنچنان برجسته نبود ولیتنها معدودیاز افراد کاریاین چنین سودمند برایبشریت انجام داده‌اند. تحقیقات، آزمایشات و نوشته‌ها و یک باور عوامانه را که هیچ‌گاه از سویمحافل پزشکیجدّیگرفته نمی‌شود به یک کار متداول علمیتبدیل کرد که جان میلیون ها انسان را نجات داده است. گرچه روش ژنر فقط برایپیشگیریاز یک بیماریمی‌توانست کاربرد داشته باشد ولیآن بیماریشایع و مهلک بود. ژنر به راستیسزاوار تمام تحسین‌ها و افتخاراتیمی‌باشد که نسل زمان خودش و همه نسل‌هایبعدیتقدیم او کردند.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:19 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه آدریاس وسالیوس

زندگینامه آدریاس وسالیوس

آدریاس وسالیوس درست پیش از نیمه شب روز 31 دسامبر سال 1514 به دنیا آمد. جد پدریو پدر بزرگ او هر دو پزشک بودند. پدر ویداروسازیمورد احترام امپراطور ماکسیمیلیان اول از خانواده هابسبورگ بود. با تشویق پدر برایدنبال کردن حرفه فامیلیابتدا به دانشگاه لوواین در نزدیکیبروکسل در بلژیک رفت و سپس در رشته پزشکیدر دانشگاه پاریس به تحصیل پرداخت.

 

زندگینامه
آدریاس وسالیوس

آدریاس وسالیوس درست پیش از نیمه شب روز 31 دسامبر سال 1514 به دنیا آمد. جد پدریو پدر بزرگ او هر دو پزشک بودند. پدر ویداروسازیمورد احترام امپراطور ماکسیمیلیان اول از خانواده هابسبورگ بود. با تشویق پدر برایدنبال کردن حرفه فامیلیابتدا به دانشگاه لوواین در نزدیکیبروکسل در بلژیک رفت و سپس در رشته پزشکیدر دانشگاه پاریس به تحصیل پرداخت.

استادان دانشگاه از کتابهایقدیمیمانند آثار جالینوس کالبد شناس یونانیبرایتدریس استفاده میکردند، در صورتیکه دستیارهایآنها به تشریح سر هم بندیشده ایمیپرداختند وسالیوس ادعا میکرد که از قصابیدر فروشگاه گوشت چیزهایبیشتریمیتواند یاد بگیرد. در سال 1536 به لوواین که امکان مطالعه رویاسکلت انسان را داشت برگشت. در بیرون شهر به جسد مرد سارقیبرخورد کرد که او را از استخوانها جدا کرده بودند. وسالیوس اسکلت را قطعه قطعه را با دقت مورد مطالعه قرار داد به طوریکه با چشم بسته هم میتوانست آنها را تشخیص دهد. وسالیوس در 5 دسامبر سال 1537 مدرک پزشکیخود را از دانشگاه گرفت و همانطور که تعهد کرده بود تدریس کالبد شناسیرا با استفاده از تشریح انجام میداد. سخنرانیهایوسالیوس بیاندازه مقبولیت عام یافت دانشحویان سالن سخنرانیرا برایمشاهده تشریحهایماهرانه ویکاملا پر میکردند. وسالیوس براینشان دادن جزئیات کار برایحضار زیاد یا در زمانیکه جسدیبرایتشریح در دسترس نبود بافتها و اعضایبدن را رویکاغذ نقاشیو آنها را در کلاس آویزان میکرد، برخیاز این نقاشیها بدون اجازه ویچاپ و منتشر شد. موفقیت این راهنما ویرا تشویق کرد تا کتاب «ساختار بدن انسان» را منتشر کند. این اثر بزرگ در هفت جلد در سال 1543 با شرح جزئیات و سیصد تصویر منتشر شد. وسالیوس جان استیون وان کالکار را که جوانیدانشجو در رشته نقاشیبود برگزید تا طرحهایویرا اصلاح کند تا بیننده بتواند نکته هایمهم و ضروریرا با سرعت درک کند این نقاشیها بدن انسان را در وضعیتهایطبیعینشان میداد. در این کتاب ویکشفهایخود را به طور مشروح ذکر کرده و بیش از دویست مورد خطاییرا که در کتابهایجالینوس یافته بود تصحیح کرده است. او نشان داد که جالینوس نظرات کالبد شناسیخود را بر مبنایتشریح جانوران پیریزیکرده است. کتاب وسالیوس مخالفتهایشدیدیرا برانگیخت. ژاک سیلویوس استاد کالبد شناسیپاریس به سبب بدگوییاز جالینوس به او حمله کرد زمانیکه وسالیوس کتاب ساختار بدن انسان را چاپ کرد، 28 ساله بود. او یک سال پس از دفاع از کتاب خود از تدریس و پژوهشهایکالبد شناسیبازنشسته شد. از آن زمان به بعد به عنوان پزشک دردربار هابسبورگ، ابتدا به چالز پنجم پسر ماکسیمیلیان اول و سپس به سپر چالز فیلیپ دوم در مادرید خدمت کرد.

وسالیوس در 50 سالگیبه اورشلیم سفر کرد که دلیل آن نامشخص است. زیارت ویممکن است به قصد پاسخ به انتقادات خاموشیباشد که ویرا به بیدینیمتهم میکرد. در بازگشت به طرز غم انگیزیبه علت غرق کشتیحامل او در نزدیکیجزیره یونانیزاسینتوس درگذشت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:20 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه اسحاق کندی

زندگینامه اسحاق کندی

یعقوب بن اسحاق کندی (185-260 هجری قمری) معروف به فیلسوف و شاهزاده عرب ملقب به کندی از بارزترین فلاسفه اسلامی عرب است. وی از دودمان ملوک بنی کندی و معاصر با مامون، معتصم و متوکل عباسی بود و در بغداد زندگانی می کرد. از واژگان یونانی و سریانی به قدری آگاهی داشت که به عنوان مترجم این زبانها شهرت یافت. کندی نخستین نماینده تفکر ارسطویی و نوافلاطونی بود و می کوشید وحی قرآنی را با فلسفه هماهنگ کند.

 

زندگینامه
اسحاق کندی

یعقوب بن اسحاق کندی (185-260 هجری قمری) معروف به فیلسوف و شاهزاده عرب ملقب به کندی از بارزترین فلاسفه اسلامی عرب است. وی از دودمان ملوک بنی کندی و معاصر با مامون، معتصم و متوکل عباسی بود و در بغداد زندگانی می کرد. از واژگان یونانی و سریانی به قدری آگاهی داشت که به عنوان مترجم این زبانها شهرت یافت. کندی نخستین نماینده تفکر ارسطویی و نوافلاطونی بود و می کوشید وحی قرآنی را با فلسفه هماهنگ کند. او در منطق، فلسفه، هندسه، موسیقی، نجوم، طب و داروشناسی تبحر وافری داشت و در اغلب علوم متداوله عصر خویش و نیز کثرت تالیفات، هم عرض ارسطو و ابوعلی سینا و امثال آن به حساب می آمد. تا آنجا که ابن ندیم با لحن مبالغه آمیز درباره او گفته است: «کندی در معرفت علوم قدیم، فاضل دهر و یگانه عصر خود بود». او طبیبی حاذق، فیلسوفی شهیر، منجمی ماهر و ریاضیدانی بزرگ بود. به تمام جنبه های معرفت توجه می کرد و آثار درخشانی از خود باقی گذاشت، چنانکه فرانسیس بیکن درباره او گفته بود: «کندی و ابن هیثم در صف اول و در ردیف بطلمیوس بودند.»

کندی در کوفه و در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد. در ایام طفولیت پدرش را از دست داد و با استفاده از ثروت و حیثیت پدرش، در کوفه به زندگی ادامه داد و به سن بلوغ رسید. پدرش، اسحاق بن صباح، والی کوفه بود و اجدادش بر کنده یا دیگر سرزمین های جنوبی جزیره العرب حکومت داشتند و در دستگاه خلافت المهدی، هارون الرشید، مامون و معتصم، از مقام و پایگاه ویژه ای برخوردار بودند.

بیشترین عمر کندی در قرن سوم هجری، در حالی سپری شد که نهضت عظیم فکری و جنبش ترجمه و نقل افکار یونانیان و اندیشه های خارجی در اوج شکفتن بود. او در این دوران به وسعت دانش خود افزود و در جوی آکنده از مجادلات دینی، مذهبی - از گفتگو و محاسبات معتزله گرفته تا دعوتهای شیعیان - سخت به آموختن فلسفه پرداخت. چون کندی از خاندان ثروتمندی بود، معتقد بود که با طبقه اعیان و اشراف همنشینی کند. شارحان احوال کندی و مورخان قدیم، او را مردی مومن و معتقد به اسلام معرفی کرده و در پاره ای اوقات او را بخیل نامیده اند.

او در دورانی می زیست که نهضت ترجمه و نقل اندیشه های یونانی و نفوذ فرهنگ های بیگانه به اوج خود رسیده بود و افکار فلسفی در حال به وجود آمدن بود. او با حرارت و نشاط کامل برای شناخت همه جوانب معرفت بشری عصر خود، کوششهای فراوانی کرد به طوری که کار و تلاش در این درجه وسیع از سوی یک متفکر عرب، آن هم در آن زمان براستی موجب شگفتی و تحسین است. کندی، وقتی ظهور کرد که افکار متنوع اسلامی و فلسفه های گوناگون خارجی، در محیط اسلامی داخل شده بود و فکر عربی بر افکار اجنبی، یونانی، فارسی و هندی تکیه کرده بود. کار ترجمه فرهنگ های ملل دیگر گسترش یافت و از طرف خلفای بنی عباس مورد تشویق و ترغیب قرار گرفت. از این رو باید گفت که کندی در چنان محیط مشتعل از افکار و علوم، طلوع و ظهور کرد و استعدادهای او در اثر آن شعله های گرم و سوزان به کمال رسید. درست است که کندی فیلسوفی توانا و پرتلاش بود، اما بسیاری از رساله های باقیمانده از او فلسفی نیست؛ بلکه آثار او تنها بخشی از قضایای فلسفی را دربردارد. آثار وی 29 ساله را در بر دارد که برخی از آنها درباره علوم طبیعی و بعضی در زمینه فلسفه نگاشته شده که درخصوص وحدانیت خدا، تناهی جرم عالم، عقل، نفس و فلسفه اولی بحث شده است. به هر حال کندی با تلاش و جدیت فراوان در تمام رشته های علوم و معرفت عصر خود، کارکرده و نتایجی را به دست آورده است. آنچه مسلم است این است که کوششهای او در موضوع های طبیعی، ریاضی و نجوم و حتی در موسیقی، در مقایسه با قضایای فلسفی و ماورائالطبیعه، کمتر نبوده است. برخی از آثار و تالیفات کندی عبارتند از:

1- رساله ای در وحدانیت خدا و تناهی جرم عالم

2- رساله ای در عقل

3- کتابی در فلسفه اولی که برای معتصم نگاشته است

4- رساله ای در باب جزر و مد دریا و علت لاجوردی بودن فضا

5- علت مستمر بودن بارش باران در برخی از مناطق

6- کتابی در براهین مساحت، در مورد حسابهای فلکی

7- رساله ای در اخلاق و خدعه کیمیاگران و...

فلسفه

پس از قرن دهم میلادی، فعالیت های ترجمه و تفسیر متون ترجمه شده، فروکش کرد. اندیشمندان اسلامی که از همه این ذخیره های ترجمه شده بهره گرفته بودند، علوم و فلسفه اسلامی را بنیان می نهند. از قرن نهم تا اواسط قرن یازدهم میلادی، شاخه فلسفه شرقی به اوج پیشرفت خود می رسد که از چهره های برجسته آن می توان کندی، بنیانگذار فلسفه ارسطویی شرق و فارابی پیرو فلسفه افلاطونی و نوافلاطونی و بوعلی سینا پیرو بزرگ ارسطو در اسلام و ملبس به لباس نوافلاطونی را نام برد. کندی، نخستین نویسنده آثار فلسفی در اسلام است. او بر کتاب اتولوجیا که به عربی برگردانده شده بود تفسیری نوشت که بدون شک تاثیر بسزایی در تکوین فلسفه اسلامی به جا گذاشت. کندی فلسفه را به دو صورت دنبال می کرد:

1- نخست می خواست آرای حکمای پیشین را درباره فلسفه تبیین کند. نتیجه این تحقیقات در رساله ای تحت عنوان رساله «الحدود» جمع آوری شده است.

2- جنبه دیگر کار کندی، تعریف هایی است که خود وی از فلسفه کرده و نظرات خود را درباره فلسفه اولی، در رساله ای منعکس کرده است.

کندی در این رساله می نویسد: «فلسفه، علم به حقایق اشیا است به قدر طاقت بشری.» اگر فلسفه، علم به حقایق اشیا باشد، بنابراین میان فلسفه و دین اختلافی نیست. از اینجاست که کندی می خواهد میان فلسفه و دین سازگاری ایجاد کند. او می گوید که فلسفه و دین، هر دو علم به حق هستند، او در رساله ای به قدرت عقل اشاره می کند و می گوید: «به جان خودم سوگند که گفتار پیغمبر راستگو محمد(ص) و هر چه را که از جانب باری عزوجل آورده چون به مقیاس عقل سنجیده شوند، قابل پذیرش باشند و جز کسانی که از نعمت عقل بی بهره باشند به انکار آنها برنخیزند.» در نظر کندی، فلسفه اولی، شریفترین اقسام فلسفه و ارجمندترین آنهاست. فلسفه اولی، یعنی علم به ذات احدیت که علت همه موجودات است. از این رو باید فیلسوف کامل که اشرف از مردم دیگر است به این اشرف علوم (علم به ذات احدیت) محیط باشد. زیرا علم به علت، اشرف از علم به معلول است. بنابراین از نظر کندی، هر کس که فلسفه را انکار کند، حقیقت را انکار کرده است و کافر است. او می گوید: آنها که فلسفه را انکار می کنند، مردمی هستند دور از حق، هر چند که به ناحق نام حقانیت بر خویش نهاده باشند از بیان و درک حقیقت عاجزند و از آنچه صاحبان رای در خور آنند محروم هستند و حسد بر نفسهای حیوانی صفت ایشان مستولی است. ارباب فضایل انسانی را پست می شمارند؛ زیرا خود از نیل به آن فضایل ناتوانند. خلاصه آن که از نظر کندی، فراگرفتن فلسفه واجب است و از این رو خود در طلب آن مجدانه می کوشد و روش عبارت است از پیروی از اقوال قدما و بیان آن اقوال به ساده ترین وجه، تا همه کسانی که طالب آنند بتوانند به آن دست یابند.

اخلاق

کندی انسانها را فرا می خواند تا نسبت به امور مادی، زهدپیشه کنند و از شهوت دوری جویند و خود را به فضایل بیارایند. او فضیلت ها را 4 نوع می داند:

1- حکمت: عبارت است از علم به حقایق اشیا و بهره گیری از این حقایق که استفاده از آنها واجب است.

2- شجاعت: عبارت است از ناچیزشمردن مرگ در جلب آنچه سزاوار و واجب است و دفع آنچه ناپسند است.

3- عفت: عبارت است از بسنده کردن به برخورداری از آنچه برای تن - به قدر نیازمندی آن - ضروری است.

4- عدل: آن است که آنچه را واجب و سزاوار است بخواهی و از حد میانه فراتر نروی.

پس فضیلت حد وسط افراط و تفریط است که هر دو از جمله رذایلند، مثلا شجاعت حد وسط تهور و جبن است.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:21 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه امپدوکلس

زندگینامه امپدوکلس

امپدوکلس شهروند اکراگاس در سیسیل بود که تاریخ حیات وى را به طور دقیق نمى توان معین کرد. وى در زمان خود ظاهرا اهل سیاست و رهبر حزب دموکرات شهر خود بوده و نیز داستان هایى پیرامون فعالیت هاى او به عنوان جادوگر و معجزه گر نقل می شود و بر اساس داستان هایى وى ازجرگه فیثاغوریان به خاطر «دزدیدن گفتارها و خطابه ها» اخراج شد.


زندگینامه امپدوکلس 

امپدوکلس شهروند اکراگاس در سیسیل بود که تاریخ حیات وى را به طور دقیق نمى توان معین کرد. وى در زمان خود ظاهرا اهل سیاست و رهبر حزب دموکرات شهر خود بوده و نیز داستان هایى پیرامون فعالیت هاى او به عنوان جادوگر و معجزه گر نقل می شود و بر اساس داستان هایى وى ازجرگه فیثاغوریان به خاطر «دزدیدن گفتارها و خطابه ها» اخراج شد. در عین حال گفته می شود در طبابت نیز باعث پیشرفت هایى بوده است. امپدوکلس خود را شایسته پرستش می دانسته به طوریکه از طرف برخى شاگردانش از او به نام خدا هم نامبرده شده است. در مورد مرگ او نیز داستان هایى وجود دارد که معروفترین این داستان ها این است که وی خود را به دهانه آتشفشان اتنا افکند تا مردم تصور کنند که به آسمان رفته و از خدایان بوده، ولى بدبختانه کفش هاى معروف برنجین خود را کنار آتشفشان جاى مى گذارد.

او افکار فلسفى خود را مانند دیگر فلاسفه یونان به صورت منظم بیان کرده است. او تا اندازه اى نیز می کوشید تا افکار و عقاید اسلاف خود را تلفیق کند. در فلسفه امپدوکلس چیزى که اهمیت دارد تغییرات و تبدیلات و ارتباط موجودات است نه تولد و مرگ اینان. او معتقد است وجود هست و مادى است (مانند پارمنیدس) و نیز اعتقاد داشت وجود نمی تواند بوجود آید یا از میان برود زیرا نه می تواند از لاوجود به وجود آید و نه می تواند لاوجود شود، پس ماده بى آغاز و انجام یعنى فناناپذیراست. امپدوکلس درعین حال منکر تغییر به عنوان یک حقیقت نبود و آنرا به این صورت توجیه می کرد : اشیاء کل هائى هستند که موجود و فاسد می شوند ولى درعین حال این کل ها از اجزا فنا ناپذیر ترکیب شده اند و فقط آنچه وجود دارد اختلاط و مبادله این اجزا است و جوهر (طبیعت) تنها نامى است که آدمیان به اشیاء داده اند. طبقه بندى مشهور چهار عنصر اختراع امپدوکلس بود. بدین سان که اشیاء به سبب اختلاط عناصر چهارگانه (آب، آتش، خاک و هوا) به وجود می آیند. عشق عامل جذب یا کشش این اجزا چهارگانه است و نفرت یا ستیزه اجزا را از هم جدا می کند. بنابر نظر امپدوکلس فراگرد عالم دایره وار است، بدین معنى که عالم وجود در آغاز یک دوره همه عناصر آن با هم مخلوطند، نه مجزا و براى تشکیل اشیاء انضمامى و ترکیبى چنانچه ما آنها را مى شناسیم، مخلوطى کلى از خاک، هوا، آتش و آب لازم است. در این مرحله اولیه فراگرد عشق اصل حاکم است و کل مجموعه یک خداى متبارک نامیده شده است. اما نفرت گرداگرد سپهر است و وقتى به درون سپهر نفوذ کرد فراگرد افتراق و جدائى آغاز مى شود.

امپدوکلس نظریه تناسخ (تناسخ عقیده ایست که بر اساس آن روح موجودات پس مرگ از بین نرفته بلکه این روح در موجودى پست تر یا بالاتر حلول کرده و به زندگى ادامه خواهد داد.) ارواح را در کتاب پالایش ها تعلیم کرده است. ولى نظریه تناسخ او را نمی توان با نظام جهان شناختى اش سازگار کرد زیرا اگر همه اشیاء از اجرا مادى ترکیب شده اند که هنگام مرگ از هم جدا می شوند، جایى برای جاودانگى باقى نمى ماند. در انتها باید گفت هرچند امپدوکلس جریان عالم و فراگرد دایره وار طبیعت را بیان کرد، ولی موفق نشد آنرا تبیین کند و ناچارا به نیروهاى اساطیرى عشق و نفرت متوسل شد و این آناکساگوراس بود که تبیین آنرا بوسیله مفهوم عقل به عهده گرفت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:23 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه امانوئل لویناس

زندگینامه امانوئل لویناس

امانوئل لویناس درسال ۱۹۰۶ درخانواده اى یهودى در لیتوانى متولد شد. در آن زمان لیتوانى بخشى از امپراتورى روسیه محسوب مى شد.

 

زندگینامه
امانوئل لویناس

امانوئل لویناس درسال ۱۹۰۶ درخانواده اى یهودى در لیتوانى متولد شد. در آن زمان لیتوانى بخشى از امپراتورى روسیه محسوب مى شد.

در سال ۱۹۲۳ به فرانسه آمد و براى تحصیل فلسفه به دانشگاه استراسبورگ رفت. استراسبورگ نزدیک ترین شهر فرانسه به لیتوانى بود. تحصیل دراین دانشگاه موجب دو اتفاق تازه براى وى شد که هریک افق جدیدى را در زندگى و اندیشه او به وجود آورد. اول آشنایى و دوستى با «موریس بلانشو»، نویسنده و منتقد ادبى فرانسوى، که باعث آشنایى لویناس با آثار نویسندگان فرانسوى اى چون پروست و والرى شد. این دلبستگى به بلانشو تاجایى بود که لویناس کتاب «درباره موریس بلانشو» را نگاشت.

اتفاق دیگر، آشنایى با فلسفه برگسون بود که سخت او را متأثر کرد و تا مدتها افکارش را تحت الشعاع قرارداد. اما آشنایى با برگسون و فلسفه فرانسه عطش دانستن او را برطرف نکرد و این بار براى شناخت جهان فلسفه آلمان، درسال ۱۹۲۹ به آن سرزمین سفرکرد و درکلاس هاى پدیدارشناسى ادموند هوسرل شرکت نمود و رساله دکترى خود را زیر نظر او با عنوان «نظریه ادراک در پدیدار شناسى هوسرل» نگاشت.

در همین دوران بود که کتاب «هستى و زمان» هایدگر را کشف کرد و سخت متأثر از آن شد. به گفته خود او «این کتاب مسیر حیات فلسفى من را عوض کرد». [هرچند که بعدها تفکرى انتقادى نسبت به آن پیدا کرد و به نقد رادیکال هستى شناسى هایدگر پرداخت] بدین ترتیب فلسفه «تکامل اخلاق» برگسون، پدیدارشناسى هوسرل و هستى شناسى هایدگر شوک بزرگى در او ایجاد کردند و در آغاز راه، آبشخور، تفکر فلسفى وى شدند.

لویناس پس از بازگشت از سفر آلمان به فرانسه، شروع به نوشتن مقالاتى درباره فلسفه پدیدارشناسى هایدگر و هوسرل کرد و به ترجمه آثار این دو متفکر آلمانى پرداخت. ترجمه «تأملات دکارتى هوسرل» حاصل همین دوران است. در واقع فرانسویان از طریق مقالات و ترجمه هاى لویناس بود که با فلسفه پدیدارشناسی هایدگر و بویژه هوسرل آشنا شدند.

در ابتدا لویناس چنان شیفته این دو فیلسوف بود که خود را به لحاظ روش شناختى و شیوه تفکر فلسفى پدیدارشناسى مى دانست. پدیدارشناسى شیوه تفکرى است  که به وسیله آن مى توان به جهان و درباره جهان اندیشید. به باور لویناس پدیدار شناسى اندیشیدن به جهان خارج از سوژه است. پدیدارشناسى بازگشت به ذات و خود پدیده است.

در جنگ جهانى دوم، لویناس به عضویت ارتش فرانسه درآمد اما خیلى زود اسیر نازى ها شد و خانواده اش نیز طى جنگ کشته شدند. او مهمترین اثرش یعنى کتاب «از هستى تا هستنده» یا «از وجود تا موجود» را در همین دوران اسارت نگاشت. اما نطفه اصلى فلسفه لویناس در کتاب «زمان و دیگرى» شکل گرفت. در این اثر او دو مفهوم کلیدى «دیگرى» و «چهره» را در قالب فلسفه «دگربودگى» خود مطرح کرد. «دیگرى» هرچیز یا کسى است که جداى از «من» باشد. وقتى سوژه از «من» تهى شود به سوى «دیگرى» مى رود و در این لحظه است که انسانیت و اخلاق شکل مى گیرد. مفهوم دیگرى که لویناس در این کتاب تبیین و تعریف مى کند مفهوم «زمان» است. «زمان»، حاصل فعل «من» نیست بلکه از تعامل «من» با «دیگرى»، «زمان» و در پى آن «تاریخ» شکل مى گیرد.

لویناس پس از پایان اسارت، رویکردى انتقادى به تاریخ فلسفه غرب پیدا کرد. و با ارائه فلسفه اخلاق و الهیات فلسفى خود خلاف جریان رایج گام برداشت. تاریخ فلسفه غرب مبتنى بر هستى شناسى بود و خود شناسى و توجه به «من» محورتأملات فلسفى بود. فلسفه به دنبال پاسخى بنیادین به چیستى«هستى» و چیستى«من» بود در حالى که براى لویناس «هستنده» برتر از «هستى» و «دیگرى» ارجح تر از «من» است. به همین دلیل فلسفه وى را فلسفه «دگر بودگى» نامیده اند.

به باور لویناس، فلسفه به دنبال تبیین «چیستى اخلاق» است. بنا به تعریف خود او، اخلاق توجه به حق حیات «دیگرى» است. ازاین منظر، مى توان گفت که لویناس مدافع اومانیسم است اما نه به معناى حمایت از «حقوق بشر» بلکه او حامى «انسان دیگر» است. لویناس در فلسفه اخلاق خود پا فراتر از هستى مى گذارد و رابطه اخلاقى که از برخورد سوژه با «دیگرى» شکل مى گیرد را چیزى فرا طبیعى مى داند نه بخشى از هستى. به این اعتبار فلسفه پدیدارشناسى لویناس در رابطه با فهم و درک اخلاقى شکل مى گیرد و بودن ما در جهان با چنین فهم و درک اخلاقى اى در رابطه با دیگرى قوام مى یابد. و در چنین سیستم اخلاقى است که توجه انسان به کمال مطلق و به خدا معطوف مى شود. چرا که در فلسفه دگربودگى لویناس،«دیگرى» هرچیز یا کسى غیر از «من» است و خدا نیز در چنین تفکرى «دیگرى» است.

بر همین اساس لویناس مى گوید: «اگر به سوى دیگرى حرکت کنید این حرکت شما به کمال مطلق و «او» ختم مى شود. «او» نامتناهى است و راه رسیدن به او نیز بى کران است. اما این راه بى پایان بدان معنا نیست که هرگز به او نمى رسید بلکه با قدم اولى که در مسیر«دیگرى» بر مى دارید «او» را حس مى کنید و مى توانید نشانه هاى خدا را در «چهره دیگرى» ببینید». در اینجاست که به اهمیت «اخلاق دیگرى» در اندیشه و الهیات فلسفى لویناس پى مى بریم. لویناس برخلاف فیلسوفان دین که خدا را «درونى» توصیف مى کنند. خداى لویناس خدایى «بیرونى» و نامتناهى است و این ایده نامتناهى در غیریت دیگرى متجلى مى شود.

او مى گوید: «تا وقتى «من» هستیم در تنهایى خود محدود مى شویم اما همین که «نگران دیگرى» شدیم و به دیگرى عشق ورزیدیم نامتناهى و بیکران مى شویم و به سوى «او» حرکت مى کنیم. تا زمانى که دلواپس دیگرى هستیم و احترام به دیگرى و مسؤولیت درقبال دیگرى داریم اخلاق در ما زنده خواهد بود وتا زمانى که «دیگرى» در ما زنده است مى توانیم بگوییم «من اخلاقى» در ما حیات دارد.»

«دیگرى» تحت استیلاى سوژه نیست اما سوژه مى تواند تحت الشعاع «دیگرى» قرار گیرد. در واقع هستى سوژه، در ازاى هستى دیگرى شکل مى گیرد. لویناس هویت و ارزش «من» را به «دیگرى» مى سپارد.

اصطلاح کلیدى دوم در آثار لویناس مفهوم «چهره» است. از نظر او مفهوم نیکى در برخورد با «چهره» معنا مى یابد. به قول خود او «بدى و شر بى چهره است» زمانى که دیگرى براى «من» بدل به «چهره اى بى چهره» مى شود همچون رهگذرى درمیان جمع گم مى شود، دراین لحظه است که بدى و شر بروز مى کند. «چهره» درواقع تقدم «دیگرى» بر «من» را متذکر مى شود. چهره یکى از هزاران نیست و یکى از اختلافات لویناس و هایدگر در همین جا ظاهر مى شود. هایدگر«دیگرى» را یکى از هزاران مى دانست. چهره اى که بود و نبودش براى من فرقى ندارد و درکل یا در جمع فروکاسته مى شود. «دیگرى» در فلسفه و اندیشه هایدگر کاملاً غایب است.

به همین دلیل لویناس با تمام تأثیرى که از هایدگر گرفته بود به تدریج از افق فکرى او فاصله مى گیرد و «چهره دیگرى» در آسمان فلسفى او آفتابى مى شود و امر اخلاقى براى او در اولویت قرار مى گیرد درحالى که هایدگر براى اخلاقیات ارزش ثانوى قائل مى شد. لویناس درمورد او مى گوید : «هایدگر در جست وجوى حقیقت هستى، توانایى دیدن «دیگرى» را از دست داده بود.»

رویارویى با «دیگرى» و برخورد با «چهره» فاصله را از میان مى برد و به گفت وگو مى انجامد. این دگراندیشى و چهره به چهره شدن ما را به صلح و عدم خشونت فرامى خواند. این پیام اصلى فلسفه دگربودگى لویناس در عصر خشونتها و برخورد تمدنها است.

اما بن مایه فکرى لویناس را مى توان در کتاب «کلیت و نامتناهى» (۱۹۶۱) یافت. وى در این اثر دیوار بلندى بین امر نامتناهى و کلیت مى کشد و به این ترتیب سنت متافیزیک غربى را به زیر سؤال مى برد و به چالش مى کشد. چرا که تا پیش از این متافیزیک مبتنى بر امور کلى بود. همه چیز در کلیت، فروکاسته مى شد و تقلیل پیدا مى کرد و این امر کلى با چشم پوشى از اختلافات و تفاوتها حاصل مى شد. سوژه با کلیت بخشیدن به ابژه ها و بدون در نظر گرفتن تفاوتها به درک و شناخت مى رسید و این قرائت رایج از متافیزیک مبتنى بر هستى شناسى بود که «دیگرى» را در کلیت حل و ناپدید مى کرد.

اما لویناس خط بطلانى برروى آن کشید و خوانش جدیدى از متافیزیک مبتنى بر دگربودگى ارائه کرد. نقد او از «کلیت بخشى» براى رسیدن به «دیگرى» و دیدن «چهره» بود. به قول خود او: «براى دیدن چهره دیگرى ما باید حجاب کلیت را کنار بزنیم و در این هنگام است که «من» در چهره «دیگرى» بازتاب پیدا مى کند.»

تفکر مبتنى بر کلیت، دیگرى را در خود حل مى کند و غیریت شان را نادیده مى گیرد و به توتالیتاریسم مى انجامد همان چیزى که در تفکر مدرن گرفتارش هستیم. سرانجام وى در مسیر حرکت خود به سوى دیگرى به امر مطلق و نامتناهى رسید. راه او به «دیگرى هستى» ختم شد.

امانوئل لویناس در سال ۱۹۹۵ درگذشت.

ژاک دریدا درباره او نوشت :

«حقیقتاً اندیشه هاى او جهان اندیشه را به لرزه انداخت. من با او درخیلى از موارد اختلاف نظر دارم اما آنقدر نیست که بزرگى اش را نبینم. افسوس که او «من» را نمى شناسد. او آنقدر غرق در «دیگرى» بود که دیگر «من» را نمى دید. براى رسیدن به او بایست از گمرک «دیگرى» گذشت و این براى من دشوار است.»

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:34 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه قطب الدین محمود شیرازی

زندگینامه قطب الدین محمود شیرازی

محمود بن مسعود بن مصلح به قطب الدین شیرازی دانشمند، طبیب، فیزیک‏دان، ریاضیدان و منجم ایرانی یکی از بزرگترین دانشمند ایرانی، و فیلسوفان صوفی منش بود. وی در ماه صفر 634 ه.ق در خاندانی دانشمند متولد شد.

 

زندگینامه قطب الدین محمود شیرازی

محمود بن مسعود بن مصلح به قطب الدین شیرازی دانشمند، طبیب، فیزیک‏دان، ریاضیدان و منجم ایرانی یکی از بزرگترین دانشمند ایرانی، و فیلسوفان صوفی منش بود. وی در ماه صفر 634 ه.ق در خاندانی دانشمند متولد شد.

پدرش ضیاءالدین مسعود پزشک و مدرس طب در بیمارستان مظفرى شیراز و در همان حال از بزرگان فرقه سهروردیه بود. قطب‏الدین محمود علم طب را نزد پدر و عموى خود فراگرفت. خرقه‏ى تصوف را در ده سالگى از دست پدر خود پوشید و از نجیب‏الدین على بن بزغش شیرازى نیز خرقه گرفت. در چهارده سالگى پدرش فوت کرد و او به جاى پدر به عنوان چشم پزشک در بیمارستان شروع به کار نمود.

در این وقت شوق تحصیل بیشتر پیدا می کند و بدین منظور در خدمت عم خود کمال الدین ابو الخیر مصلح کازرونی قانون را تحصیل می کند و سپس نزد شمس الدین محمد کیشی و بعد در خدمت شرف الدین زکی بوشکانی کتاب قانون را تجزیه و تحلیل می نماید. چون این کتاب  مشکل بوده شروح مربوطه را هم مطالعه می کند و سرانجام خویشتن را نیازمند مکتب خواجه نصیرالدین طوسی می یابد، به مراغه می رود و در محضر آن استاد مشکلات کتاب قانون را حل می کند. بعد راه خراسان را در پیش می گیرد و از آنجا به عراق عجم می رود و سر از بغداد در می آورد و از بغداد نیز به روم عزیمت می کند و از تمام حکما و اطبای مشهور درباره مشکلات قانون استفاده می نماید و سرانجام به مصر می رسد و در سال (681) سه کتاب درباره شرح قانون می بیند و دراین وقت که اشکالی در کتاب ابو علی سینا برایش باقی نمی ماند به شرح آن می پردازد و کتابی با ارزش تألیف می کند.

قطب‏الدین شیرازى از دانشمندان جامع و بزرگ و در علوم معقول و منقول سرآمد فضلای عصر خود بود و در طول مدت حیات خود بیش از بیست اثر به فارسی و عربی از خود باقی گذاشت. او علاوه بر پزشکی، بر علوم دیگری چون ریاضی، نجوم، فلسفه، علوم ادبی، دین شناسی، موسیقی، نواختن رباب و سرودن شعر، بازی شطرنج و فنون شعبده‌ بازی به چیرگی شگفت‌انگیزی دست یافت.

از آثار علامه قطب‏الدین شیرازى کتاب دره التاج است که پس از شفا مهم‌ترین تألیف جامعی است که در علوم فلسفی (علم اعلی یا الهیات، علم اوسط یا ریاضیات و علم اسفل یا طبیعیاّت و نیز علم منطق) تألیف شده است و رویهم رفته دوازده رشته از علم و از آن جمله موسیقی را در بر می‌گیرد. اهمیت کتاب آنست که مهم‌ترین تألیف فلسفی به زبان فارسی محسوب می‌شود.

در قیاس با شفاء، در کتاب قطب الدین بخش ریاضیات و بخش حکمت عملی وسیع‌تر است. در اثر جامع قطب الدین شیرازی دو نکته جالب نظر است :

1) نخست کوششی است که وی برای تلفیق نظریات مشائیون و اشراقیون دارد و این همان تلاشی است که بعدها و به شکل پیگیرتر و جالب‌تری از طرف صدرالدین شیرازی دنبال می شود. در سراسر مباحث فلسفی کتاب دیده می‌شود که قطب الدین شیرازی هم به ابن سینا و هم به سهروردی که به ترتیب پیشوایان «مشاء» و «اشراق» شمرده می‌شدند نظر داشته است.

2) برخورد قطب الدین شیرازی به مسایل فلسفی، ریاضی و طبیعی برخورد یک مدون و گردآورنده‌ی خشک و خالی و بی‌ابتکار نیست. ابداً.  وی هم در مسائل صرفاً فلسفی (مانند نحوه‌ی تقسیم علوم) و هم در مسائل ریاضی و هم در مسائل پزشکی مردی صاحب‌نظر و دارای تجارب شخصی وسیع بوده است و این خبرگی او در اثر بزرگش منعکس شده است. در نحوه‌ی تقسیم علوم که از آن یاد کردیم قطب الدین مایل بود آنچنان تقسیمی بدهد که در آن کلیه‌ی علوم عصر از فلسفی (یا حکمی) و دینی جای بگیرد. به همین جهت او تقسیمی غیر از تقسیم ابن سینا  به دست می‌دهد و تقسیم علوم را از همان آغاز به حکمی و غیرحکمی می‌کند و بدینسان دین و فلسفه را دو رشته از دانش می‌شمرد. از همینجا تلفیق قطب الدین از فلسفه و دین آشکار می‌شود و این سنت نیز که بی‌شک بنیادگزارش او نیست و استادش خواجه نصیر و پیش از او متکلم فیلسوف فخر رازی را نیز پوینده‌ی همین شیوه می یابیم، بعدها از طرف فلاسفه‌ی خلف او مانند دوّانی، دشتکی، میرداماد، صدرا و غیره دنبال می‌شود.

به همین جهت قطب الدین در «دره التاج» همه‌ی مباحث را با استناد به آیات قرآنی و احادیث و احکام مذهبی سخت درمی‌آمیزد و بدینسان می‌بینیم که شعار فلاسفه‌ی قرون وسطائی اروپا که می‌گفتند «فلسفه خادم دین است» در کشور ما نیز اجراء شده است. علت آنست که در آن ایام دین ایدئولوژی مسلط بود و اشکال دیگر ایدئولوژیک چاره‌ای نداشتند جز اطاعت از آن، دمساز کردن خود با آن.

در «اختیارات مظفری» که از دیگر آثار قطب الدین است درباره‌ی ریاضیات چنین آمده است :

«شریف‌ترین نوعی از انواع علم ریاضی است که جزوی است اجزاء حکمت نظری. علمی است که نفس انسانی را از اقتنای آن شرف اطلاع به هیئت آسمان و زمین و عدد و افلاک و مقادیر و حرکات، و کمیّت ابعاد و اجرام و کیفیّت اوضاع بسایط اجرام که اجزای این عالمند، علی الاطلاق، حاصل می‌شود».

این تعریف قطب الدین از ریاضی، از جانب کسی که خود منجم و همراه خواجه نصیر از بانیان زیج مراغه است، جالب است زیرا در واقع دایره‌ی دید او از اشتمال دانش ریاضی نه تنها به مقادیر و کمیت‌ها بلکه به حرکت، جرم و اجسام آسمانی و زمینی وسیع است.

در همین کتاب قطب الدین می‌کوشید برخی دشواری‌های معروف ریاضی را حل کند، به برخی از مسائل و مباحث متداول به عقیده‌ی خود پاسخ دهد و چنانکه مرسوم بود بین پیشینیان خویش حکمیت کند. مثلاً در این بحث که «اعدل بقاع» کدام است نظریات مختلف بود. برخی (مانند ابن سینا) خط استوا را «اعدل بقاع» می‌دانند. فخر رازی اقلیم چهارم از هفت اقلیم زمین را (که عرض‌های مدارات جنوبی آن ″5 -'37 -o33 است) اعدل می‌دانست. قطب الدین جانب فخر رازی را می‌گیرد.

علامه قطب‌الدین شیرازی در علم موسیقی و فیزیک نیز از سرآمدان زمان خود بوده است. اگرچه قطب‌الدین را نمی‌توان شاگرد صفی‌الدین ارموی نظریه پرداز موسیقی قرن هفتم دانست اما او را باید بدون شک اولین شارح کتب صفی‌الدین ارموی قلمداد کرد. قطب‌الدین بخش مفصلی از کتاب دائره‌المعارف چند جلدی خود به نام درة التاج را به موسیقی اختصاص داده و در آنجا به تشریح نظریات صفی‌الدین ارموی مخصوصاً مطالبی که در رساله الشرفیه بیان شده پرداخته است.

عده‏اى از رجال علم و دانش در محضر او شاگردى کرده‏اند. از جمله شاگردان وى: قطب‏الدین رازى، کمال‏الدین فارسى و نظام‏الدین اعرج بودند. که معروفترین آنها کمال الدین فارسی بود. کمال الدین کتاب تنقیح المناظر را به نام او تالیف کرده و در مقدمه آن کتاب با کمال احترام و تجلیل از استاد خود قطب الدین نام برده است.

او مدتی در شهرهای سیواس و ملطیه به شغل قضاوت اشتغال یافت و در زمانی دیگر از طرف تکودار، ایلخان مغول به سمت سفارت، همراه اتابک پهلوان به مصر نزد ملک قلادون الفی اعزام شد.

مذهب علامه شافعی بوده و لباس صوفیه می پوشید و هنگام تصنیف کتاب روزها روزه می گرفت. قطب‏الدین در اواخر عمر در تبریز سکنى گزید و در همان جا درگذشت و در مقبره‏ى چرنداب تبریز در کنار قاضى بیضاوى دفن شد.

آثار :

• درة التاج لغرة‌الدباج (یکی از مهمترین آثار علامه قطب‌الدین می باشد که دانشنامه‌ایست فلسفی به معنای «علم‌العلوم». کتاب درةالتاج (۷۰۵-۶۹۳) پس از شفای ابن سینا مهمترین کتاب جامعی است که در فلسفه تألیف شده است و به طور کلّی دوازده رشته از علوم و از آن جمله موسیقی را در برمی‌گیرد.

• نهایه الادراک فى درایه الافلاک (به عربی، در زمینه ی نجوم و هیئت، دارای ۴ مقاله: مقدّمات، هیئت اجرام، زمین و مقادیر اجرام. همچنین دارای مطالب جدیدی در باره ی مکانیک، زمین شناسی، هوا شناسی و نور و مباحثی در باره ی نظرات کیهانی ابن هیثم و ابوبکر محمّد بن احمد خرقی)

• تحفة الشاهیه(به عربی، در نجوم و هیئت)

• ترجمه فارسی کتاب اصول اقلیدس از خواجه نصیر در هندسه

• اختیارات مظفری (به فارسی، در نجوم و هیئت)

• رسالة فی حرکة الدرجه فی النسبه بین المستوی و المنحنی (منسوب به علّامه، در هیئت و ریاضی)

• شرح کتاب حکمة‌الأشراق از شهاب‌الدین سهروردی (از این روست که او را فیلسوف اشراقی دانسته‌اند)

• تحفة السعدیه (شرحی بر کتاب قانون در طب از ابن سینا)

• شرح کتاب مفتاح العلوم از سکاکی (مفاتح المفتاح)

• شرح کتاب مختصر الأصول از ابن حاجب (در فقه)

• رساله در تحقیق عالم مثال (در باره ی عالم مثال، معاد جسمانی و کیفیت آخرت)

• رساله ی فعلت فلاتلم (در هیئت)

• شرح کتاب روضه‌الناظر از خواجه نصیر طوسی

• اجوبه‌المسائل (در طرح چند پرسش و ابهام فلسفی)

علّامه قطب‌الدین رسالات و تألیفات دیگری نیز دارد که در منسوب کردن برخی از این آثار به علامه در نظر مورخان جای شبهه و ابهام است و از آن میان می توان به رسالات زیر اشاره نمود :

• حاشیه بر کتاب الکشاف عن الحقایق التنزیل از زمخشری

• فتح المنان فی تفسیر القرآن

• خریدة العجایب

• رساله فی بیان الحاجه الی الطب و آداب الاطباء و وصایائهم

• شرح کتاب نجات ابن سینا

• شرح اشارات ابن سینا

• مشکلات التفاسیر یا مشکلات القرآن

• مشکل الاعراب

• شرح الاسرار از شهاب‌الدین سهروردی*التبصره فی الهیئه

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:35 PM
تشکرات از این پست
barandarrasht
barandarrasht
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4334
محل سکونت : گیلان

زندگینامه هانس رایشنباخ

زندگینامه هانس رایشنباخ

هانس رایشنباخ فیلسوف علم و یکی از رهبران اصلی جنبش فلسفی مشهور به تجربه‌گرایی منطقی در 1891 در هامبورگ آلمان به دنیا آمد. مدت کوتاهی مهندسی خواند و پس از آن به ریاضیات، فلسفه و فیزیک روی آورد و در دانشگاه ‌های برلین و مونیخ و گوتینگن به تحصیل پرداخت. در 1915 در رشته فلسفه از دانشگاه ارلانگن دکترا گرفت. موضوع پایان نامه او «جنبه‌های ریاضی و فلسفی احتمالات» بود. در 1916 نیز از دانشگاه گوتینگن در ریاضیات و فیزیک دکتری گرفت و در دانشگاه برلین به تدریس فلسفه علم پرداخت و رئیس گروه تجربه‌گرایان منطقی برلین بود. رایشنباخ با اینشتین رابطه نزدیکی داشت و به همراه کارنپ مهم‌ترین مجله فلسفه علم را که وابسته به حلقه وین بود، تحت عنوان «ارکنتینس» (شناخت) بنیان گذاشت. با ظهور هیتلر رایشنباخ نخست به استانبول و سپس به دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس مهاجرت کرد و تا زمان مرگش در آن جا بود.
 

هانس رایشنباخ فیلسوف علم و یکی از رهبران اصلی جنبش فلسفی مشهور به تجربه‌گرایی منطقی در 1891 در هامبورگ آلمان به دنیا آمد. مدت کوتاهی مهندسی خواند و پس از آن به ریاضیات، فلسفه و فیزیک روی آورد و در دانشگاه ‌های برلین و مونیخ و گوتینگن به تحصیل پرداخت. در 1915 در رشته فلسفه از دانشگاه ارلانگن دکترا گرفت. موضوع پایان نامه او «جنبه‌های ریاضی و فلسفی احتمالات» بود. در 1916 نیز از دانشگاه گوتینگن در ریاضیات و فیزیک دکتری گرفت و در دانشگاه برلین به تدریس فلسفه علم پرداخت و رئیس گروه تجربه‌گرایان منطقی برلین بود. رایشنباخ با اینشتین رابطه نزدیکی داشت و به همراه کارنپ مهم‌ترین مجله فلسفه علم را که وابسته به حلقه وین بود، تحت عنوان «ارکنتینس» (شناخت) بنیان گذاشت. با ظهور هیتلر رایشنباخ نخست به استانبول و سپس به دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس مهاجرت کرد و تا زمان مرگش در آن جا بود.

رایشنباخ نخست پیرو کانت بود، اما بعدها در مقابل افکار او موضع گرفت و در آثاری همچون « نظریه نسبیت و معرفت پیشینی» (1920) و « فلسفه زمان و مکان» (1928) و «جهت زمان» (1956) استدلال کرد که آموزه‌ های کانت در باب خصلت پیشینی و ترکیبی مکان، زمان و علیت با نظریه نسبیت ناسازگار است.     

رایشنباخ  برخلاف معیار تایید پذیری فراگیر پوزیتویست‌های حلقه وین، معیار تایید پذیری احتمالاتی را کافی دانست. وی ضمن نقد پدیدارگرائی بیان می دارد که معرفت ما از جهان مبتنی بر ادراکات ما از جهان فیزیکی است، هر چند نمی‌توان مطمئن بود که این معرفت مطابق با واقع است. علاوه بر این، او درباره امور مشاهده ناپذیر(برای مثال ذرات زیر اتمی) واقع‌گرا و بر این باور بود که کسب معرفت احتمالاتی درباره این امور ممکن است. او این دیدگاهش را در 1938 در کتاب «تجربه و پیشگویی» مطرح کرد و همین کتاب بود که به منزله اثری در نقد پوزیتیویسم تلقی شد.

رایشنباخ در 1935 کتابی درباره مسئله احتمالات و استقراء تحت عنوان « نظریه احتمالات» نوشت. رایشنباخ نقدهای هیوم به استقرا را جدی گرفت و در پاسخ به آنها به توجیهی عمل گرایانه متوسل شده و بیان داشت: هر چند نمی‌توان یقین داشت که آیا طبیعت همواره بدین سان عمل خواهد کرد که تا کنون عمل کرده، اما با به کار بستن استقرا هر چه را ممکن است به دست خواهیم آورد و چیزی را هم از دست نخواهیم داد و اگر روشی بتواند موثر باشد، آن روش استقراست. به بیان دیگر رایشنباخ  بر آن بود که « با کنار گذاشتن استقرا، علم دیگر نمی تواند مدعی صادق بودن احکامش باشد و نظریات خود را از ساخته‌های دل بخواهی ذهن شاعر برتر بداند.» به عقیده رایشنباخ کل علم اصل استقرا را بی‌قید و شرط پذیرفته است و در زندگی روزمره هیچ کس نمی‌تواند به جد تردیدی در این اصل روا دارد. هر چند رایشنباخ معرفت واقعی را مبتنی بر تجربه می‌دانست، اما بر این باور هم بود که تجربه هیچگاه نمی‌تواند به معرفت یقینی درباره جهان بینجامد.

رایشنباخ برای تبیین بی‌نظمی ‌های علی در مکانیک کوانتوم، منطق سه ارزشی را پذیرفت و در باب مکان تا حدودی از نظریه قراردادی بودن هندسه پوانکاره دفاع کرد که در آن ادعا می شد یک فیزیکدان به آسانی می تواند بین یک هندسه اقلیدسی و یکی از اشکال هندسه نااقلیدسی آزادانه یکی را انتخاب کند و پس از آن روش اندازه گیری خود را طوری انتخاب کند که با نوع هندسه انتخاب شده هماهنگ باشد. رایشنباخ «امکان تحقیق پذیری فیزیکی» را برای معناداری گزاره های علمی پذیرفته و با اینشتین هم رای بود که همزمانی رابطه ای عینی میان رویدادها به شمار نمی رود، بلکه رابطه ای است میان دو یا چند رویداد و یک ناظر. تمایزی را که رایشنباخ میان مقام کشف و مقام داوری در باب قوانین و نظریه های علمی قائل شد، مورد پذیرش جمع زیادی از فلاسفه علم پس از او قرار گرفت.

بسیاری از آثار رایشنباخ با زبان و ادبیات فنی نوشته شده است، اما او همیشه علاقه‌مند بود که نظراتش را به زبان غیر فنی نیز بیان کند. یکی از کتاب‌های او که با زبان غیر فنی نگاشته شده، کتاب « طلوع فلسفه علمی» است که در 1951 منتشر شد. ترجمه این کتاب با همین عنوان توسط انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده است.

رایشنباخ در 1935 در لس آنجلس از دنیا رفت.

چهارشنبه 25 خرداد 1390  12:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها