0

شهردار شهید

 
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

مردي سبکبال در سياهي شب؛تقديم به علي اثني‌عشري؛آنکه سبکبال از کنار ما سفر کرد

از علي‌آقا بسيار شنيدم و بسيار نوشتم، اما مرتضي‌جان! اين خاطره تو تمام وجودم را به بغضي سنگين بدل کردکه بر سر راه گلويم آمده بود تا خفه‌ام کند. مي‌خواستم داد بزنم اما نشد. تحريريه مملو از خبرنگاراني بود که آمده بودند از سياست و سياست‌زدگي جامعه‌مان بنويسند و براي صفحه‌شان آماده کنند و من همچنان مشغول خاطرات به فراموشي سپرده شده بودم تا براي صفحه‌ام آماده کنم.
مرتضي‌جان! خيلي‌ها در کنار ما بودند و سبکبال رفتند. علي اثني‌عشري خيلي مظلوم بود.خيلي؛بيش از آنچه که من و تو فکر مي‌کنيم.

علي بود؛اما کسي درد او را ندانست.

علي رفت همه عاشقش شدند.

کاش کمي از مرام آن مرد در ما زنده بود و در وجود همه آنهايي که سال‌هاي دفاع مقدس را در کنارش گذراندند.

مرتضي عزيز!اگر چه ما در شهرگناهان کبيره هم نفسيم اما نفس علي اثني عشري بيشتر ما را به هم نزديک مي‌کند. او به ما مي‌آموزد که خوب باشيم.آنقدر که مشکلات اطرافمان را نبينيم،سبکبال باشيم و به اندازه يک کيسه مشکي بيشتر حمل نکنيم تا شايد از شفاعت آنها بهرمند گرديم.انشاالله

آنچه پيش روي شما است خاطره‌اي است منتشر نشده از زبان مرتضي نبي‌نژاد در مورد شهيد علي اثني عشري.

سال 73 که سال اول دانشگاهم بود.گه گاهي براي دلتنگي‌هايم عصر چهارشنبه به شهرستان (فريدونکنار) مي‌آمدم و شب شنبه با ميني‌بوسي که ساعت12 شب از ترمينال ميني بوسراني نسيم به سمت تهران مي‌رفت، برمي‌گشتم .يکي از اين شب‌ها که سرماي فصل زمستان را به ميزباني نشسته بود من دير به حرکت ميني‌بوس رسيدم و جايي براي نشستن بر روي صندلي پيدا نکردم لذا تصميم گرفتم روي پيت حلبي وسط اتاقک ميني‌بوس بنشينم.

متأسفانه وقتي وارد ميني‌بوس شدم ديدم کسي ديگر مثل من جايي براي نشستن برايش باقي نبود و از قبل روي آن پيت حلبي نشست. او با ديدن من تعارف کرد که من روي پيت بنشينم اما قبول آن برايم کمي مشکل بود ولي در آخر او موفق شد با تعارفات بسيار مرا راضي کند لذا من روي پيت نشستم و او روي پله دوم ميني‌بوس. درآن تاريکي اتاق ميني بوس نگاهي به چهره‌اش دوختم تا از محبتي که در حق من نمود تشکر نمايم ولي گويا نمي‌خواست شناخته شود به همين منظورکلاهش را تا بالاي ابروانش کشيده بود و شالي را به دور صورتش بسته بود تا چهره‌اش نامشخص بماند.

اما من براي تشکر و عرض ادب بسيار کنجکاو بودم تا اورا بشناسم. کمي زيرکانه نگاه کردم. و آه از نهادم برخواست:اي واي بر من س س س سردار!!!!!!

و صداي خفيفي مرا خطاب نمود: هيس ....

منظورش اين بود که ديگر تشکر لازم نيست و آهسته‌تر که کسي متوجه نشود. چرا که عده‌اي آشنا در ميني‌بوس بودند و او نمي‌خواست کسي او را بشناسد.

خداي من چه شد !!؟؟ بسيار خجل شدم ....

تا صبح با هم در خفاي ظاهرين به صحبت نشستيم البته من بر روي صندلي داغ پيت حلبي( که تا صبح از و شرمسار بودم) و ايشان بر روي کف پله ماشين...

ناگفته‌هاي علي‌آقا در آن شب هيچگاه از يادم نمي‌رود که مرام بر اين بود به زبان نياورم ...

گفتم: علي‌آقا اين چيه تو نايلون مشکي؟. مگه با خودت ساک دستي چيزي نمياري .علي آقا چرا تنها مياي و ميري ؟

و اوگفت: اي بابا سبکبال باش اين بيجامه منه که تو نايلون مشکيه.بعضي وقت‌ها ميام فريدونکنار ؛معمولاًشب ميام و شب ميرم،اينجوري بهتره و من راحت‌ترم ...از «باران»( روستايي كه 50 شهيد تقديم انقلاب كرده است).اومده بودم به مادرم سر بزنم...

و در يک آن هر دو سکوت اختيارکرديم...سکوت...

نيمه‌شب بود و اتاق(داخل) ميني‌بوس همچنان در ظلمات تاريکي بسر مي‌برد. مواظب بودم که سردار گونه‌هاي خيس مرا و چشمان پراشکم را نبيند و بغضم را ...

هرگاه به ياد آن شب تاريک مي‌افتم بي‌اختيار گونه‌هايم خيس مي‌شوند.

آري سرداراني که سر دادند صداي سکوتشان را پس از مرگ...

حال بنگر و بنگار کجايند مردان بي‌ادعا؟.
 
---------------------------
مرتضي نبي‌نژادکناری

منبع:ايسنا

شنبه 6 فروردین 1390  1:28 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

آشنائی

بعد از عملیات "محرم"، لشکر 25 کربلا که دست بر و بچه های اصفهانی بود قرار شد منتقل گردد به نیروهای استان مازندران. بعد از انحلال گروه های نامنظم شهید چمران، در لشکر 25 کربلا، فرمانده گردان بودم.

    
بعد از عملیات "محرم"، لشکر 25 کربلا که دست بر و بچه های اصفهانی بود قرار شد منتقل گردد به نیروهای استان مازندران. بعد از انحلال گروه های نامنظم شهید چمران، در لشکر 25 کربلا، فرمانده گردان بودم. در این تغییر و تحول ها، قرار شد تمامی نیروهای غیربومی موجود در لشکر 25 کربلا به لشکرها و تیپ های استان خودشان منتقل شوند. تنها فرد آذربایجانی فرمانده گردان در این لشکر من بودم. "مرتضی قربانی" هم فرمانده لشکر 25 بود. یک روز صدایم کرد و گفت:
- می خوام تو رو هم بفرستم لشکر عاشورا.
از لشکر عاشورا تا آن روز هیچ شناختی نداشتم و روی همین ناآشنایی قدری دلهره داشتم. با این حال به مرتضی قربانی گفتم:
- حالا که این جور صلاح می دونی من آماده ام...
از مقر لشکر 25 تا بیاییم برسیم موقعیت لشکر عاشورا توی دشت عباس، حدود 3 - 4 ساعت طول کشید. مرتضی قربانی توی راه از خصوصیات اخلاقی و فرماندهی مهدی باکری حکایت ها گفت و با صحبت های خود آن نگرانی و دلهره ام را از پیوستن به لشکر عاشورا، برطرف کرد. تا جایی پیش رفت که افسوس خوردم چرا تا به حال آن جا نرفته ام و مشتاق شدم به لشکر عاشورا ملحق شوم و هر چه زودتر آقا مهدی را از نزدیک ببینم. تصورم این بود که باکری، اهل هیاهو و غیض است و برای خودش برو بیایی دارد و ته دلم این نگرانی بود که آیا خواهم توانست با او کار کنم و خواست های او را بر آورده سازم یا نه؟ بعد به خودم دلداری می دادم که در مدت حضورم در جبهه ها که از گروه شهید چمران مسئولیتی داشته ام و بعد هم در لشکر 25 کربلا که فرمانده اش از فرماندهان سخت گیر جنگ است، از کارم راضی بودند. امیدوارم که در لشکر عاشورا هم که همشهری ها و همولایتی های خودم هستند، نسبت به سایر جاها موفق تر باشم.
توی ستاد لشکر 31 ما را به چادری راهنمایی کردند که خیلی معمولی و ساده بود. هیچ شباهتی به چادر فرمانده لشکر نداشت. یقین هم نمی دانستم که این چادر، چادر فرماندهی لشکر است. آقا مهدی خودش نبود و می گفتند رفته خط مقدم. منتظر ماندیم از آقا مهدی خبری نشد. مرتضی گفت:
- من می رم. با آقا مهدی صحبت کرده ام و تو هیچ نگران نباش.
اذان ظهر که گفته شد، رفتم وضو بگیرم و برای نماز آماده شوم. به هنگام وضو گرفتن دیدم یک آمبولانس کنار چادری که من در آن بودم نگه داشت. تصور نمی کردم که آقا مهدی با این ماشین قراضه بیاید. بنابراین احساس خاصی نسبت به آن کسی که با آمبولانس آمده بود نداشتم. آقا مهدی را هم نمی شناختم. ولی دیدم که بعضی از بر و بچه هایی که آن دور بر هستند، نسبت به آن شخص احترام می کنند. حدس زدم که باید یکی از مسئولان لشکر باشد. اما این که این رزمنده ساده پوش، مهدی باکری است، اصلا به ذهنم خطور نمی کرد.
وقتی آمدم چادر، با همین برادر سلام و علیک کردیم. یکی از آنهائی که از صبح توی چادر بود معرفی ام کرد و این که مرتضی قربانی هم آمده بود و... این جا بود که آقا مهدی را شناختم. احوالپرسی کردیم و برای من خوش آمد گفت. با هم رفتیم نمازمان را خواندیم و بعد از ناهار با هم از چادر بیرون زدیم و در محوطه قرارگاه شروع کردیم به قدم زدن. قدری که صحبت کردیم، فهمیدم که مرتضی همه چیز را در مورد من به آقا مهدی گفته است و پس از کمی صحبت پیرامون وضعیت لشکر گفت که قرار است فرماندهی یکی از گردان ها را به من واگذار کنند.
من هم اعلام آمادگی کردم و گفتم:
- با شناختی که آقا مرتضی از شما داده، با عشق و علاقه اومدم در کنار شما کار کنم امیدوارم که بتونم از عهده کارها و ماموریت های محوله برآیم.
برگشتیم چادر. چند روزی مهمان آقا مهدی بودم و در این مدت کم، آقا مهدی را روز به روز بیشتر می شناختم. با همه آنهایی که توی چادر بودند، یک سان برخورد می کرد. با ما می خورد و با ما در یک چادر می خوابید. مراجعات را خودش جواب می داد و هیچ فیلتری وجود نداشت بین مراجعه کنندگان و فرمانده لشکر.
توی چادر آقا مهدی رزمنده ای بود به نام "علی عمو" که کارهای خدماتی چادر را انجام می داد و وقتی صلوات می فرستادند، عصبانی می شد. البته این را بهانه کرده بود تا مدام در چادر ذکر صلوات باشد. به علی عمو "صلوات علمی" می گفتند. رفتار آقا مهدی با این آبدارچی و بقیه مجموعه لشکر هیچ فرقی نداشت. خب من پیش از این فرماندهانی دیده بودم، دبدبه و کبکبه ای داشتند که بیا و ببین.
چادر مخصوص، دفتر کار مخصوص و منشی و... اما در رفتار فرمانده لشکر عاشورا این خصوصیات دیده نمی شد. وقتی این جور دیدم خیلی خوشحال شدم که با چنین شخصی کار خواهم کرد.
انسانی فهمیده، مخلص، خاکی و... که وقتی در رفتارش دقت می کردم، فرماندهان صدر اسلام در نظرم می آمد که هدفش خدمت و دفاع صادقانه از اسلام است. از حضورم در کنار این مرد خدایی لذت می بردم و آرزو می کردم که همیشه با او باشم و لحظه ای از او جدا نشوم.
روز، آن روزی بود که باید از چادر آقا مهدی می رفتم. قرار بود فرمانده گردان ادوات لشکر معرفی شوم. آقا مهدی باکری قبل از رفتنم گفت:
- به تازگی در ادوات یک مقدار اختلاف سلیقه مشاهده شده که به همین خاطر فرمانده اش رو عوض می کنیم و شما باید یک هماهنگی و وحدت بین نیروها بوجود بیاوری تا در صحنه رزم آسیب پذیر نباشن...
آن دوران قدری مسئله همشهری بازی ها زیاد شده بود. اختلاف بین نیروهای شهرهای مختلف مثل اردبیل و تبریز یا بناب و ملکان و... جو طوری بود که هر کس می خواست خودش را مطرح کند و این مسئله خیلی نگران می نمود و آقا مهدی به عنوان فرمانده لشکر در فکر حل این مشکل بود. توی جبهه هاف حجم نیروها زیاد شده بود و سازماندهی نیروها کار زیادی می خواست. تیپ ها به لشکرها تبدیل شده بود و گه گاه گردان ها هم آهنگ استقلال می نواختند. در آن گردانی که من فرمانده آن می شدم، این مسایل مقداری حادتر بود. آقا مهدی در مراسم صبحگاه پس از ذکر سوابقی از بنده و تشکر از فرمانده قبلی گردان، به عنوان فرمانده گردان ادوات معرفی ام کرد. من تا آن روز توانسته بودم آقا مهدی را مختصر بشناسم و با این شناخت یقین کرده بودم که آقا مهدی سرآمد همه فرماندهان و نیروهای مخلص جبهه هاست.
اولین عملیاتی که پس از پیوستن من به لشکر عاشورا بوقوع پیوست، عملیات والفجر مقدماتی در واپسین ماه های سال 61 بود که به درایت و قدرت فرماندهی آقا مهدی باکری پی بردم.
در عملیات والفجر مقدماتی ارتفاعاتی که گردان های لشکر عاشورا عمل کرده بودند، "رمل" بود و حرکت در رمل بسیار مشکل بود. پا را که می گذاشتی روی زمین، تا زانو می رفتی توی خاک. در ساعات اول عملیات، گردان های خط شکن در منطقه گیر کرده و خط دشمن هنوز شکسته نشده بود. نیروهای عراقی هنوز با استفاده از عوارض طبیعی از خود مقاومت شدیدی نشان می دادند. وقتی نیروهای ما رسیدند به نزدیکی های خط دشمن، از هر سمت و سو تیراندازی شد و نمی شد سنگرها را تشخیص داد که نیروهای دشمن کجا هستند. از پشت هر تپه ای و یا گیاهی و درختان کم ارتفاع منطقه ، تیراندازی می شد و نیروهای ما زمین گیر شده بودند. کار که به درازا کشید، آقا مهدی با بی سیم تماس گرفت و پرسید که چرا گردان ها پیشروی نمی کنند؟
گفتم: از هر طرف آتش می ریزن و امکان حرکت نیست...
ده دقیقه بعد آقا مهدی خودش آمد پیش ما. وضعیت را بررسی کرد. مشکل ما این بود که محل دقیق تیراندازی را پیدا نمی کردیم و اگر هم پیدا می کردیم، نمی توانستیم بزنیم. چون تیراندازی ها پراکنده بود و در عین حال حجم آتش دشمن هم بسیار سنگین.
آقا مهدی با نگاه روشنی که در مسائل نظامی داشت، توانست نقطه ای را که عراقی ها از آن جا نیروهای ما را زمین گیر کرده بودند، تشخیص دهد. یک نفر از بچه های تخریب و یک نفر هم از بچه های اطلاعات را با خودش برداشت و رفتند جلوتر. دلهره و نگرانی تمام وجودم را گرفته بود. حدود بیست دقیقه از رفتن شان می گذشت که یک لحظه تیراندازی دشمن خاموش شد و توانستیم سرمان را بلند کنیم. تا سرمان را بالا آوردیم، دیدیم که یکی دو نفر از آن سمتی که آقا مهدی و... رفته بودند با دست به ما علامت می دهند. می خواستند بیایند پیش ما. اول گفتیم عراقی اند و می خواهند ما را فریب بدهند. شاید هم به این خاطر تیر اندازی نمی کنند تا ما را گیر بیندازند. قدری منتظر ماندیم دیدیم باز هم علامت می دهند. دقت کردیم آن که علامت می داد خود آقا مهدی بود!
همه مان با دیدن آقا مهدی جان تازه ای گرفتیم و در واقع مشکل عمده عملیات حل شده بود و...

حسین شاهدخطیبی   

* عملیات محرم در سال 61 با رمز یا زینب س به وقوع پیوست.
* علم صلوات.
* گردان ادوات بعدها به تیپ ذوالفقار تبدیل شد.
* عملیات والفجر مقدماتی در تاریخ 18/11/61 در فکه - چزابه با رمز یا الله - یا الله - یا الله بوقوع پیوست.

 


شنبه 6 فروردین 1390  1:28 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

اولین دیدار

حدود دو ماه از عملیات والفجر مقدماتی می گذشت. در ظاهر هیچ خبری نبود الا همان کارهای هر روز و هر شب مان رزم شبانه، پیاده روی و...

   
حدود دو ماه از عملیات والفجر مقدماتی می گذشت. در ظاهر هیچ خبری نبود الا همان کارهای هر روز و هر شب مان رزم شبانه، پیاده روی و...
از طرفی ماموریت نیروهای بسیجی که سه ماه بود و یک جا اعزام شده بودیم، تمام شده بود. بی آنکه در این سه ماه به مرخصی برویم. بنا براین درخواست تسویه حساب می کردند. یکی دانش آموز بود و دیگری دانشجو و آن یکی کاسب و... مسئله درخواست تسویه حساب نیروهای بسیجی جدی شد و خبر به گوش مسئولین هم رسید.
چند روز به همین حال سپری شد. تا این که یک روز فرماندهان گردان اعلام کردند که فردا فرمانده لشکر در مراسم صبحگاه سخنرانی خواهد کرد. خوشحال بودم. تا آن روز فرمانده لشکر را از نزدیک ندیده بودم. از طرفی هم آوازه اش همه جا پیچیده بود و دیدن چنین شخصی خالی از لطف نبود.
مراسم صبحگاه روز بعد با حضور گردان های علی اکبر و حر در محوطه گردان علی اکبر، توی دشت عباس بر گزار شد. بعد از اتمام مراسم معمول هر روز، آقا مهدی به جمع ما پیوست. بچه ها بلافاصله دور ایشان حلقه زدند و آن عبد صالح خدا را همانند نگینی در میان گرفتند.
آقا مهدی باکری، که همه دنیایش عشق به بسیجی ها بود و نقش حساس و سرنوشت نیرهای بسیجی را در جنگ به وضوح لمس می کرد، ابتدا در رابطه با اهمیت حضور نیروهای بسیجی و خالی نکردن جبهه از نیرو، اطاعت محض از ولایت فقیه و وضعیت جبهه های جنگ برای مان صحبت کرد و بعد گفت:
- به من اطلاع داده شده که ماموریت عده ای از برادران بسیجی تمام شده و قصد تسویه حساب دارن. من از این برادران 10 روز مهلت می خوام. اگه در این مدت عملیاتی بود، که با هم به نبرد دشمن می ریم وگرنه انشاالله تسویه می کنین و برمی گردین به خونه هاتون.
این خبر برای برادران رزمنده ای که چند ماهی چشم انتظار عملیات بودند، خبر خوشحال کننده ای بود و به عنوان اعلام آمادگی، فریاد تکبیر از دل و جان بر آمده بچه ها دشت عباس را پوشاند. و چقدر این خبر برای بچه ها جالب و امیدوار کننده بود. در طول سال های دفاع مقدس، رزمندگان اسلام به امید روزی که در عملیات شرکت خواهند کرد، لحظه شماری می کردند. شب حمله، برای رزمندگان اسلام شب حماسه و ایثار و شب نیل به آمال و آرزوها محسوب می شد. شبی که خیلی ها در برابر حضرت حق، مقام عبودیت را به سرحد کمال می رساندند.
از آن روز شور و شوق عجیبی در بین رزمنده ها حاکم گردید و روزشماری معکوس آغاز شد. بچه ها آرام و قرار نداشتند. تمام حرکات و سکنات نیروها بیش از پیش رنگ خدایی به خود گرفته بود. توی چادرها و سنگرها موضوع صحبت بچه ها از تسویه حساب، خانه و مدرسه به عملیا ت، شهادت، شهید و... تغییر یافته بود.
هر روزی که سپری می شد، آمادگی نیروها چه از لحاظ روحی و معنوی و چه از جنبه نظامی، بیشتر می شد و در شوق شرکت در عملیات سر از پا نمی شناختند. تا این که روز یازدهم طبق وعده آقا مهدی حرکت نیروها جهت عزیمت به منطقه عملیاتی "والفجر یک" آغاز گردید و چند روز بعد هم عملیات با اقتدار و صلابت نیروهای لشکر عاشورا و دیگر رزمندگان اسلام به وقوع پیوست.
حسین شاهدخطیبی    

* دشت عباس در جبهه جنوب که در عملیات فتح المبین آزاد شد و سال های 61 و 62 محل استقرار لشکر 31 عاشورا از آذربایجان شرقی بود.
* عملیات "والفجر یک" به تاریخ 20/1/62 در منطقه فکه - شرهانی انجام گرفت.

حسین شاهدخطیبی

 


شنبه 6 فروردین 1390  1:30 PM
تشکرات از این پست
ghezel
ghezel
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1388 
تعداد پست ها : 2068
محل سکونت : گلستان

لذت کار

گرمای 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما توی پادگان دزفول بیرون از چادرها و سنگرها پرنده پر نمی زد. همگی درحال استراحت بودیم. گه گاه از بیرون صدایی می آمد و چرتم را برهم می زد. حس می کردم صدایی مثل صدای برخورد قوطی کنسرو و کمپوتی است که می آید.

    
گرمای 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما توی پادگان دزفول بیرون از چادرها و سنگرها پرنده پر نمی زد. همگی درحال استراحت بودیم. گه گاه از بیرون صدایی می آمد و چرتم را برهم می زد. حس می کردم صدایی مثل صدای برخورد قوطی کنسرو و کمپوتی است که می آید. یکی دو بار بی خیال شدم اما صدا قطع نشد. به نظر می آمد که کسی به این قوطی ها لگد می زند یا پرت شان می کند که این صداها می آید. رفتم بیرون. هیچ کس نبود. برگشتم داخل چادر باز همان صدا آمد.
کنجکاو شدم و به کمین نشستم که ته و توی قضیه را در بیاورم. دیدم یکی در میان چادرها می گردد و قوطی های کنسرو و کمپوت را که به صورت آشغال در محوطه ریخته شده است، یک جا جمع می کند و بعد می برد در چاله ای پشت خاکریز دفن شان می کند. سرش به کار خودش گرم بود. انگار که از این لذت می برد.
به چادر ما که رسید، دیدم آقا مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا است.

حسین شاهدخطیبی    

شنبه 6 فروردین 1390  1:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها