از عليآقا بسيار شنيدم و بسيار نوشتم، اما مرتضيجان! اين خاطره تو تمام وجودم را به بغضي سنگين بدل کردکه بر سر راه گلويم آمده بود تا خفهام کند. ميخواستم داد بزنم اما نشد. تحريريه مملو از خبرنگاراني بود که آمده بودند از سياست و سياستزدگي جامعهمان بنويسند و براي صفحهشان آماده کنند و من همچنان مشغول خاطرات به فراموشي سپرده شده بودم تا براي صفحهام آماده کنم.
مرتضيجان! خيليها در کنار ما بودند و سبکبال رفتند. علي اثنيعشري خيلي مظلوم بود.خيلي؛بيش از آنچه که من و تو فکر ميکنيم.
علي بود؛اما کسي درد او را ندانست.
علي رفت همه عاشقش شدند.
کاش کمي از مرام آن مرد در ما زنده بود و در وجود همه آنهايي که سالهاي دفاع مقدس را در کنارش گذراندند.
مرتضي عزيز!اگر چه ما در شهرگناهان کبيره هم نفسيم اما نفس علي اثني عشري بيشتر ما را به هم نزديک ميکند. او به ما ميآموزد که خوب باشيم.آنقدر که مشکلات اطرافمان را نبينيم،سبکبال باشيم و به اندازه يک کيسه مشکي بيشتر حمل نکنيم تا شايد از شفاعت آنها بهرمند گرديم.انشاالله
آنچه پيش روي شما است خاطرهاي است منتشر نشده از زبان مرتضي نبينژاد در مورد شهيد علي اثني عشري.
سال 73 که سال اول دانشگاهم بود.گه گاهي براي دلتنگيهايم عصر چهارشنبه به شهرستان (فريدونکنار) ميآمدم و شب شنبه با مينيبوسي که ساعت12 شب از ترمينال ميني بوسراني نسيم به سمت تهران ميرفت، برميگشتم .يکي از اين شبها که سرماي فصل زمستان را به ميزباني نشسته بود من دير به حرکت مينيبوس رسيدم و جايي براي نشستن بر روي صندلي پيدا نکردم لذا تصميم گرفتم روي پيت حلبي وسط اتاقک مينيبوس بنشينم.
متأسفانه وقتي وارد مينيبوس شدم ديدم کسي ديگر مثل من جايي براي نشستن برايش باقي نبود و از قبل روي آن پيت حلبي نشست. او با ديدن من تعارف کرد که من روي پيت بنشينم اما قبول آن برايم کمي مشکل بود ولي در آخر او موفق شد با تعارفات بسيار مرا راضي کند لذا من روي پيت نشستم و او روي پله دوم مينيبوس. درآن تاريکي اتاق ميني بوس نگاهي به چهرهاش دوختم تا از محبتي که در حق من نمود تشکر نمايم ولي گويا نميخواست شناخته شود به همين منظورکلاهش را تا بالاي ابروانش کشيده بود و شالي را به دور صورتش بسته بود تا چهرهاش نامشخص بماند.
اما من براي تشکر و عرض ادب بسيار کنجکاو بودم تا اورا بشناسم. کمي زيرکانه نگاه کردم. و آه از نهادم برخواست:اي واي بر من س س س سردار!!!!!!
و صداي خفيفي مرا خطاب نمود: هيس ....
منظورش اين بود که ديگر تشکر لازم نيست و آهستهتر که کسي متوجه نشود. چرا که عدهاي آشنا در مينيبوس بودند و او نميخواست کسي او را بشناسد.
خداي من چه شد !!؟؟ بسيار خجل شدم ....
تا صبح با هم در خفاي ظاهرين به صحبت نشستيم البته من بر روي صندلي داغ پيت حلبي( که تا صبح از و شرمسار بودم) و ايشان بر روي کف پله ماشين...
ناگفتههاي عليآقا در آن شب هيچگاه از يادم نميرود که مرام بر اين بود به زبان نياورم ...
گفتم: عليآقا اين چيه تو نايلون مشکي؟. مگه با خودت ساک دستي چيزي نمياري .علي آقا چرا تنها مياي و ميري ؟
و اوگفت: اي بابا سبکبال باش اين بيجامه منه که تو نايلون مشکيه.بعضي وقتها ميام فريدونکنار ؛معمولاًشب ميام و شب ميرم،اينجوري بهتره و من راحتترم ...از «باران»( روستايي كه 50 شهيد تقديم انقلاب كرده است).اومده بودم به مادرم سر بزنم...
و در يک آن هر دو سکوت اختيارکرديم...سکوت...
نيمهشب بود و اتاق(داخل) مينيبوس همچنان در ظلمات تاريکي بسر ميبرد. مواظب بودم که سردار گونههاي خيس مرا و چشمان پراشکم را نبيند و بغضم را ...
هرگاه به ياد آن شب تاريک ميافتم بياختيار گونههايم خيس ميشوند.
آري سرداراني که سر دادند صداي سکوتشان را پس از مرگ...
حال بنگر و بنگار کجايند مردان بيادعا؟.
---------------------------
مرتضي نبينژادکناری
منبع:ايسنا