لذت کار
شنبه 6 فروردین 1390 1:30 PM
گرمای 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما توی پادگان دزفول بیرون از چادرها و سنگرها پرنده پر نمی زد. همگی درحال استراحت بودیم. گه گاه از بیرون صدایی می آمد و چرتم را برهم می زد. حس می کردم صدایی مثل صدای برخورد قوطی کنسرو و کمپوتی است که می آید.
گرمای 40 درجه ظهر تابستان همه را کشانده بود داخل چادرها. از شدت گرما توی پادگان دزفول بیرون از چادرها و سنگرها پرنده پر نمی زد. همگی درحال استراحت بودیم. گه گاه از بیرون صدایی می آمد و چرتم را برهم می زد. حس می کردم صدایی مثل صدای برخورد قوطی کنسرو و کمپوتی است که می آید. یکی دو بار بی خیال شدم اما صدا قطع نشد. به نظر می آمد که کسی به این قوطی ها لگد می زند یا پرت شان می کند که این صداها می آید. رفتم بیرون. هیچ کس نبود. برگشتم داخل چادر باز همان صدا آمد.
کنجکاو شدم و به کمین نشستم که ته و توی قضیه را در بیاورم. دیدم یکی در میان چادرها می گردد و قوطی های کنسرو و کمپوت را که به صورت آشغال در محوطه ریخته شده است، یک جا جمع می کند و بعد می برد در چاله ای پشت خاکریز دفن شان می کند. سرش به کار خودش گرم بود. انگار که از این لذت می برد.
به چادر ما که رسید، دیدم آقا مهدی باکری فرمانده لشکر 31 عاشورا است.
حسین شاهدخطیبی