0

داستان راسخونی

 
haft_7
haft_7
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 115
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

اومد توی انجمن های راسخون و کلی پست ، تشکر ، ممنون ، خیلی عالیه ، دست شما درد نکنه ، خوبه ، خوب شد و از این حرفها گذاشت ، آخه هر کدومش 5 امتیاز داشت ...

haft

سه شنبه 19 آبان 1388  12:19 PM
تشکرات از این پست
parvaz_j
parvaz_j
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1392 
تعداد پست ها : 9
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

وقتی که دید هیچ کدام از کارهایی که در خواب دیده بود به نتیجه نمی دهد،از بخش روابط عمومی به بیرون امد تا شانس خود را این بار در بخش محتوا و مقالات امتحان کند پس برای بالا بردن امتیاز شروع به جمع آوری و ارسال مقاله در راسخون کرد...و این بار.....
 
سه شنبه 19 آبان 1388  12:19 PM
تشکرات از این پست
silver
silver
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 35
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

طفلکی پسرک روزی 7 -8 ساعت سرش تو کامپیوتر بود و دیگه پول نداشت اکانت اینترنت بخره و قبض تلفن خونه اش رو بده  اما.......
سه شنبه 19 آبان 1388  12:30 PM
تشکرات از این پست
rassool
rassool
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1387 
تعداد پست ها : 471
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

همش ایمیلی با عنوان مقاله شما دریافت شد پس از بررسی ... دریافت نمود. ...
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
سه شنبه 19 آبان 1388  12:33 PM
تشکرات از این پست
tala2207
tala2207

پاسخ به:داستان راسخونی

تا اینکه به عنوان تقدیر جایزه ای از طرف موسسه برایش ارسال شد که ....
سه شنبه 19 آبان 1388  12:36 PM
تشکرات از این پست
naserm
naserm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1387 
تعداد پست ها : 168
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

بسیار خوشحال شد . رفت یه فنجان چایی برای خودش آورد و وقتی که می خواست بخوره ...
سه شنبه 19 آبان 1388  12:39 PM
تشکرات از این پست
rozsefid
rozsefid
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1387 
تعداد پست ها : 138
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

 لبش سوخت ، اشک در چشمانش حلقه زد و با نگاهی غمزده
سه شنبه 19 آبان 1388  12:47 PM
تشکرات از این پست
haft_7
haft_7
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 115
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

گفت عمو ، من هملتم ، هملت ، برادر زاده خلف شما ، آیا می خواهی با این جایزه به من رشوه دهی ؟ و مرا ...

haft

سه شنبه 19 آبان 1388  12:59 PM
تشکرات از این پست
rassool
rassool
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1387 
تعداد پست ها : 471
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

آره این روابط عمومی ها میخوان رشوه بدهند...
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
سه شنبه 19 آبان 1388  1:45 PM
تشکرات از این پست
sifalaw
sifalaw
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
تعداد پست ها : 1637
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

طفلک پسرک قاطی کرده دیوانه شده به جای کارآگاه مومنی یکی باید دکتر بشه تا این بیچاره حالش بدتر نشده ولی عجب قاتلینی هستن این راسخونی ها البته در گوشی بود و در ادامه ........
راز ماندگاری در گمنامی است

 
سه شنبه 19 آبان 1388  1:49 PM
تشکرات از این پست
iman_karbala
iman_karbala
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 4259
محل سکونت : متنتا

پاسخ به:داستان راسخونی

صدایی از آیفون منزل برخواست . پسرک با سرعت تمام به طرف آیفون دوید و با برداشتن گوشی آیفون دید که پستچی پشت در است و برای او دعوت نامه آورده اما اینکه از کجا و برای چه را نمی دانست ....

 

 

سه شنبه 19 آبان 1388  1:56 PM
تشکرات از این پست
hhhhhhhhhh
hhhhhhhhhh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 407
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستان راسخونی

پسرک بازم رفت خوابید تا فرداش دوباره به آرزوی برنده شدن از خواب بیدار شه....-ولی در آخر از جای دیگه جایزه گرفت
سه شنبه 19 آبان 1388  3:21 PM
تشکرات از این پست
rassool
rassool
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1387 
تعداد پست ها : 471
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

اما پسرک میخواست انتقاد کند . اما نمی دانست صدایش را کجا و به گوش چه کسی برساند.
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
سه شنبه 19 آبان 1388  4:00 PM
تشکرات از این پست
rassool
rassool
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1387 
تعداد پست ها : 471
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

فهمید که راسخون جای خوبیه. اومد و از نرم افزار هاش انتقاد کرد.
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
سه شنبه 19 آبان 1388  4:02 PM
تشکرات از این پست
sifalaw
sifalaw
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
تعداد پست ها : 1637
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:داستان راسخونی

من پسرکم انگار یکی گفت همایش  نه؟!!!!!
قضیه چیه من باید چکار کنم جایزه که ندادن فقط قول و انتظار ولی آیا منم دعوت می کنند
کی کجا چه موقع یا اینم سر کاریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روابط عمومی کجاست ؟؟؟؟؟؟
راز ماندگاری در گمنامی است

 
سه شنبه 19 آبان 1388  7:20 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها