الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ
به دستانم نگاه کردم یادم افتاد چقدر با این دستها گناه کردم چقدر با این انگشت ها تو را آزرده و یادم افتاد به حرفت که گفته بودی در قیامت دستهایتان شهادت می دهند
پروردگارم در این روزگار عجیب که هیچ نشانی از پیوند با تو در خود نمیبینم به فریادم برس که از دست رفته ام
من به خلوت خود نگاه و فکر میکنم که هزار برابر آنکه باید با تو بوده باشم با شیطان بوده ام
خداوندم دریاب مرا که به رهایی خود هیچ امیدی ندارم بلکه ثانیه به ثانیه در حال پایین رفتنم
در این عالم در این عصر دراین روزگار که هیچ زمانی به مانندش نبوده ساقه ناتوان ایمانم در حال درهم شکستن است
هیچ متوجه اطراف خود نیستم که چه میگذرد و شاید یک نفس معصوم امیدی بر من بسته باشد خدایا چه میکنم با خود با ابدیت خود با دل نازک و نگاه خسته آن گل منتظر
به خودت قسم افسوس میخورم
خداوندا فقط همین
خداوندا...