0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

اصطلاح حرف مفت زدن داستانی داره که خالی از لطف نیست!
در زمان ناصرالدین شاه اولین تلگراف‌خانه تأسیس شد اما مردم استقبالی نکردند و کسی باور نداشت پیامش با سیم به شهر دیگری برود.
به ناصرالدین شاه گفتند تلگراف‌خانه بی‌مشتری مانده و کارمندانش آنجا بیکار نشسته اند. ناصرالدین شاه دستور داد به مدت یک ماه مردم بیایند مجانی هر چه می‌خواهند تلگراف بزنند و چون مفت شد همه هجوم آوردند و بعد از مدتی دیدند پیام‌هایشان به مقصد می‌رسد و به همین خاطر هجوم مردم روز به روز زیادتر شد در حدی که دیگر کارمندان قادر به پاسخگویی نبودند! 
سرانجام ناصرالدین شاه که مطمئن شده بود مردم ارزش تلگراف را فهمیده‌اند، دستور داد سر در تلگراف خانه تابلویی بزنند بدین مضمون: «بفرموده شاه از امروز حرف مفت زدن ممنوع!» و اصطلاح حرف مفت زدن از آن زمان به یادگار مانده است.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

سه شنبه 27 مهر 1395  7:27 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

✨ حڪایت دنــیا ✨

🍂روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم من شیفته زیبایی و جذابیت این دختر و جادوی چشمانش شده ام، پدر با خوشحالی گفت این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟

پس به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و 
به پسرش گفت: ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی خوشبختش کنی، او را باید مردی مثل او تکیه کند،

پسر حیرت زده جواب داد، امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما!!

پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به قاضی کشید ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.
 قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خودش بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند
قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است پس این بار سه نفری با هم درگیر شدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند

وزیر با دیدن دختر گفت او باید با وزیری مثل من ازدواج کند و قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص امیر،

امیر نیز مانند بقیه گفت این دختر فقط با من ازدواج میکند!!

🎈

بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت راه حل مسئله نزد من است، 
من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد!!

و بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری پدر؛ پسر؛قاضی ؛ وزیر و امیر بدنبال او،ناگهان هرپنج نفر با هم به داخل چاله عمیقی سقوط کردند.

دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت آیا میدانید من کیستم؟!! 

✅من دنیا هستم!! 

⚫️ من کسی هستم که اغلب مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم با هم رقابت میکنند.
⚫️ و در راه رسیدن به من از دینشان، معرفت و انسانیت شان غافل میشوند.
⚫️ و حرص طمع انها تمامی ندارد تا زمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نمیرسند!!!!!

 آیت الله مجتهـدۍ(ره)

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 1 آبان 1395  8:38 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

روزی روزگاری پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب می‌کرد.

انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند.

با وزیر خود مشورت کرد و هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانه گل داد  گفت: 
من مدتی به سفر می‌روم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمی‌گردم این دانه‌گل‌ها را تر و تازه به من باز گردانید و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.

🍃پسر اول دانه‌ها را در صندوقچه‌ای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد.

🍃پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار می‌روم و دانه های تازه می‌خرم و به او بازمی‌گردانم.

🍃پسر سوم دانه‌ها را به باغچه برد و همه را کاشت.

بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت.

🍀پسر اول در صندوقچه را باز کرد.
تمام دانه‌ها پوسیده و از بین رفته بودند!

🍀پسر دوم زود به بازار رفت و دانه‌های تازه خرید و به نزد پدر آورد.
پادشاه کار او را تحسین کرد.

🍀اما پسر سوم، پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه‌ها را به شما خواهم داد.

🌺پدر به هوش و زیرکی پسر سوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد.🌺

زیرا که این دقیقاً کاری بود که با دانه گل باید می‌کرد. 

دانه گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است و درون همه ما خداوند دانه‌های استعدادهای بسیاری گذارده است.
آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند.
به بطالت هم از دستشان ندهیم.
بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم، تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند.
اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس‌مان را داشته باشیم، روزی این گیاه به گل خواهد نشست.
گلی زیبا و معطر!
دانه عشق و محبت را در دل بکاریم!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 1 آبان 1395  8:39 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

🍃دکتر شریعتی🍃

انسان ها چهار گروه هستند


1_ آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است.
تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند.
بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2_ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان.
خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند.
بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار.
هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.


3_ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت.
کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند.
کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4_ 🍃🌹آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند.🌹🍃

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم.
هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرق در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم.
🍃🌹شایدتعداداین‌هادرزندگی هرکدام از
مابه تعدادانگشتان دست هم نرسد🌹🍃.

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 1 آبان 1395  8:40 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


⇩🔑۶ کلید طلایی🔑⇩

⛔ دلی را نشکن؛
شاید←خانه خدا باشد.

⛔ هیچکس را تحقیر مکن؛
شاید←محبوب خدا باشد. 

⛔ از هيچ عبادتي دریغ مکن؛
شاید←کلید رضايت خدا باشد.

⛔ سر نماز اول وقت حاضر شو؛
شاید←آخرین دیدارت با خدا باشد.

⛔ هيچ گناهی را كوچك ندان؛
شايد←خشم خدا در آن باشد.

⛔ ازهیچ غم و مصیبتی ناله نکن؛
شاید←امتحانی ازسوی خدا باشد.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 1 آبان 1395  8:41 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

✅ هرگاه چهار چیز رواج پیدا کند ، چهارچیز آشکار می شود:

🔵۴- چون زنا رواج پیدا کرد، زلزله پدید آید

🔵۳- چون از دادن زکات خودداری شود، چهارپایان بمیرند

🔵۲- چون قضاوت به باطل حکم کنند، قطره ای باران از آسمان نبارد

🔵 ۱- و چون عهد و پیمان شکسته شود، مشرکان بر مسلمانان پیروز شوند

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 1 آبان 1395  8:43 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎یک زمان: گوهری از سنگ محک ارزش داشت! سخن پیر محل تا به فلک ارزش داشت! دوستی معنی زیبای صمیمیت داشت! نان خشکی بغل دوغ خنک ارزش داشت! کارها یکسره با عشق و صفا می چرخید! تار مو بیشتر از سفته و چک ارزش داشت!

 

به یاد همه دوستانی که هنوز معنی معرفت را میفهمند..

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 1 آبان 1395  8:56 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

آیَتُ الله مُجْتَهِدےٖ تِهْرَانےٖ(ره):
 چه کنیم_که احتضار سختی نداشته باشیم

 تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها

📿یکی دیگر از چیزهایی که خیلی توصیه شده است، تسبیحات حضرت زهرا(س) بعد از نمازهای واجب است. 

‼️من تقاضا می کنم که این گنج است و آن را از دست ندهید. 

✅امام باقر(ع) فرمود: اگر هدیه ای بالاتر از تسبیحات زهرا(س) بود پیامبر آن هدیه را به حضرت زهرا می داد. 

✅امام صادق(ع) فرمود: ما به بچه های خود همانطور که نماز را توصیه می کنیم این تسبیحات را هم توصیه می کنیم. 

💚👈 و بعد فرمود اگر کسی مداومت داشته باشد به خواندن تسبیحات حضرت زهرا(س) بعد از هر نماز سختی های مرگ بر او آسان می شود.

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 2 آبان 1395  5:24 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

🍂✨بزرگی می گفت نماز مثل یک شاغول و یک دستگاه اندازه گیری است که نشان می دهد ما در اعمالمان چکاره هستیم و در پیشگاه خدا چگونه ایم!؛

🍂✨اگر می بینیم گاهی نمازمان قضا می شود، اگر می بینیم گاهی نمازمان از اول وقت به تاخیر می افتد و برای ما فرقی نمی کند،
 اگر می بینیم حال توجه و حضور قلب اصلا در نمازمان وجود ندارد یا بسیار کم است، این را باید در عملمان پیگیری کنیم!، 

🍂✨که بعضی گرفتار گناه و بعضی گرفتار ریاییم و این باعث می شود حضرت دوست ما را از لذت دیدارش محروم گرداند...

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 2 آبان 1395  5:27 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


🔰داستان پندآموز پیرمرد فقیر و سگ گرسنه

🔶 یک پیرمرد کارگر که تقریباً ۵۰ سال داشت در یک گوشه ای از شهر زندگی میکرد. روزگار این مرد بیچاره چندان خوب نبود مرد بیچاره روز میرفت کار میکرد روزانه هر اندازه که کار میکرد شب همان را غذا با خود می آورد حتی بعضی روز ها نمیتوانست نفقه خانواده خودش را تأمین کند و شب را گرسنه صبح میکرد.

🔷 یک روز این پیر مرد تا شام کار میکند. شام هنگام در راه برگشت به خانه سه دانه نان از نانوائی با خود گرفت. در وسط راه ناگهان صدای فریاد سگی را میشنود. دلش آرام نمیگیرد میرود میبیند که در یک خرابه یک سک با چند تا توله خود خوابیده از گرسنگی حال حرکت در جانش نمانده بود. دلش برای سگ و توله هایش سوخت،

🍪 مرد از نانی که برای خانواده خود گرفته بود یک دانه اش را پیش سگ انداخت، سگ با خوردن این نان یک کم حرکت پیدا کرد. مرد نان دومی را نیز به سگ داد و بالاخره با یک نان به خانه برگشت.

🔶 بعد از گذشت چند روز این مرد چنان سرمایه دار شد که صاحب چند تا دکان در آن شهر شد مردم از این کار متحیر بودند.

🔷 خود مرد همچنان حیران بود که چطور به یک باره رحمت خدا بر او نازل گشت؟
بعد از فکر های زیاد دریافت که این همه ثروت نتیجه همان روزی بود که به سگ رحم کرده بود.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 2 آبان 1395  5:28 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

🖊یڪ نفر پیش من آمد که مثل نی قلیان شده بود، لاغر از غصه، کہ چرا من گرفتار وسوسه شده ام، مےگفت:
 «هر چه شیطان را ردش می کنم باز سراغم می آید، باز به سراغم مۍآید و مرا وسوسه مےکند، من چکار کنم آقا؟»

من به او گفتم این ذکر را بگو؛ این ذکر را گفت و حالش جا آمد.

«لا حَولَ ولا قَوَّة اِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیم»

🖊پس ذکر «لا حَولَ ولا قَوَّة اِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیم» را زیاد بگویید. دو صد گفته ، چون نیم کردار نیست. انسان حرف بزند، اما عمل نکند ، فایده ندارد.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 2 آبان 1395  5:31 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎بزرگی میگفت ؛
زنده بودن حرکتی است افقی ،
از گهواره تا گور ...... 
اما زندگی کردن حرکتی است عمودی ،
از فرش تا عرش ...... 
زندگی یک تداوم بی نهایت اکنون هاست ...
ماموریت ما در زندگی
" بی مشکل زیستن " نیست ، 
" با انگیزه زیستن " است ...
" سلطان دلها " باش , 
اما دل نشکن ...
پله بساز ،
اما از کسی بالا نرو ...
دورت را شلوغ کن ،
اما در شلوغی ها خودت را گم نکن ..... 

" طلا " باش ،
اما خاکی .....
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 2 آبان 1395  5:32 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺳﺖ !!

💎ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺷﺘﺎﺏ ﻧﮑﻦ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺮﺳﯽ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ
ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ!!
ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩﻩ!!
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻮﺟﺐ ﺍﻧﺪﻭﻫﺖ ﻧﯿﺰ
ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ!!

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﺩ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﻌﺪﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﯼ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯽ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

یک شنبه 2 آبان 1395  5:35 PM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎فردی به دکتر مراجعه کرده بود، در حین معاینه یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد... دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میزاره و میگه: من دکتر واقعی نیستم، شما این پول رو بگیر بی خیال شو. 
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه... مریض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه، بازرس میگه: منم بازرس واقعی نیستم و فقط برای اخاذی اومده بودم ولی توی مریض میتونی از دکتر قلابی شکایت کنی.
مریض لبخند تلخی میزنه و میگه: اتفاقا من هم مريض نيستم، اومدم كه چند روز استراحت استعلاجی بگيرم براي مرخصي محل كارم.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

دوشنبه 3 آبان 1395  9:23 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.
زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است .
مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :...

سامی وقت رفتن است .
سامی که دلش نمی­آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد . مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند . دقایقی گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد : سامی دیر میشود برویم . ولی سامی باز خواهش کرد 5 دقیقه این دفعه قول میدهم .
مرد لبخند زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت : شما آدم خونسردی هستید ولی فکر نمی­کنید پسرتان با این کارها لوس بشود ؟
مرد جواب داد دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه­سواری زیر گرفت و کشت .
من هیچ­گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم . و همیشه به خاطر این موضوع غصه می­خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم . سامی فکر می­کند که 5 دقیقه بیش­تر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت آن است که من 5 دقیقه بیشتر وقت می­دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم .

5 دقیقه­ای که دیگر هرگز نمی­توانم بودن در کنار تام ِ از دست رفته­ام را تجربه کنم.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

دوشنبه 3 آبان 1395  9:26 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها