روزی روزگاری پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود انتخاب میکرد.
انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و شجاع بودند.
با وزیر خود مشورت کرد و هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه دانه گل داد گفت:
من مدتی به سفر میروم و از شما انتظار دارم تا وقتی برمیگردم این دانهگلها را تر و تازه به من باز گردانید و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.
🍃پسر اول دانهها را در صندوقچهای آهنین گذاشت و درش را مهر و موم کرد.
🍃پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید وقتی پدرم بازگشت به بازار میروم و دانه های تازه میخرم و به او بازمیگردانم.
🍃پسر سوم دانهها را به باغچه برد و همه را کاشت.
بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت.
🍀پسر اول در صندوقچه را باز کرد.
تمام دانهها پوسیده و از بین رفته بودند!
🍀پسر دوم زود به بازار رفت و دانههای تازه خرید و به نزد پدر آورد.
پادشاه کار او را تحسین کرد.
🍀اما پسر سوم، پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانهها را به شما خواهم داد.
🌺پدر به هوش و زیرکی پسر سوم آفرین گفت و او را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد.🌺
زیرا که این دقیقاً کاری بود که با دانه گل باید میکرد.
دانه گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن است و درون همه ما خداوند دانههای استعدادهای بسیاری گذارده است.
آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند.
به بطالت هم از دستشان ندهیم.
بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم، تا هر کدام گیاهی سبز شاداب و باطراوت شوند.
اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفسمان را داشته باشیم، روزی این گیاه به گل خواهد نشست.
گلی زیبا و معطر!
دانه عشق و محبت را در دل بکاریم!