0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

سادگى یا پیچیدگى ؟

امتحان پایانى درس فلسفه بود. استاد فقط یك سؤال مطرح كرده بود! سؤال این بود:شما چگونه مى‌توانید مرا متقاعد كنید كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقریباً یك ساعت زمان برد تا دانشجویان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنویسند، به غیر از یك دانشجوى تنبل که تنها 10 ثانیه طول كشید تا جواب را بنویسد!
چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجویان را اعلام كرد،آن دانشجوى تنبل بالاترین نمره كلاس را گرفته بود!!
او در جواب فقط نوشته بود :«كدام صندلى؟!»
نتیجه:مسائل ساده را پیچیده نكنید!

گابریل گارسیا مارکز
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 8 آبان 1395  5:48 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه


💎مدیر مدرسه ای این نامه را  چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:

والدین عزیز
امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود. 
من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.
یک کارآفرین وجود دارد که نیازی به درک عمیق تاریخ یا ادبیات انگلیسی ندارد.
یک موزیسین وجود دارد که کسب نمرات بالا در شیمی برایش اهمیتی ندارد.
یک ورزشکار وجود دارد که آمادگی بدنی و فیزیکی برایش بیش از درس فیزیک اهمیت دارد.  
اگر فرزندتان نمرات بالایی کسب کرد عالی است. در غیر این صورت، لطفا اعتماد به نفس و شخصیتش را از او نگیرید.
 به آنها بگویید مشکلی نیست آن فقط یک امتحان بود و آنها برای انجام چیزهای بزرگتری در زندگی به دنیا آمده اند. 
به آنها بگویید فارغ از هر نمره ای که کسب کنند شما آنها را دوست خواهید داشت و آنها را قضاوت نخواهید کرد.
لطفا این را انجام دهید تا ببینید چگونه فرزندانتان جهان را فتح خواهند کرد. یک امتحان یا نمره پایین نبایستی آرزوها، استعداد و اعتماد به نفس آنها را فدا کند.
و در پایان، لطفا فکر نکنید که دکترها و مهندسین تنها انسان های خوشحال و خوشبخت روی زمین هستند.
با احترام فراوان
مدیر مدرسه
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 8 آبان 1395  5:49 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎زنی به عنوان حیوان خونگی یه مار داشت و خیلی اون مار رو دوست داشت که هفت فوت(بیشتر از دو متر) طولش بود. یه دفعه ای اون مار دیگه چیزی نخورد زن هفته ها تلاش کرد که مارش دوباره بتونه غذا بخوره که موفق نشد و مار و برد پیش دامپزشک. دامپزشک پرسید ایا مار به تازگی کنار شما میخوابه و خیلی نزدیک به شما خودش و جمع میکنه و کش میده؟
-بله ،و خیلی برام ناراحت کننده ست که نمیتونم کاری براش انجام بدم. دامپزشک گفت: مار مریض نیست بلکه داره خودشو اماده میکنه که شما رو بخوره!!!
مار داره هر روز شما رو اندازه گیری میکنه تا بدونه چقدر باید جا داشته باشه تا شما رو هضم کنه!!!

حکایت بعضی ادماس تو زندگیمون؛
خیلی نزدیک ولی با هدف اینکه نابودمون کنن فقط دنبال فرصت مناسب اند..!!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 15 دی 1395  12:04 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود، با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود، هیچ گاه شاد نبود، او خدمتکاری داشت که ایمان در درونش موج می زد.
روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:

ارباب! آیا حقیقت دارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟
او پاسخ داد: بله
خدمتکار پرسید:

آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را همچنان اداره خواهد کرد؟
ارباب دوباره پاسخ داد: بله
خدمتکار گفت:
پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 15 دی 1395  12:06 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎پروانه به خرس گفت: دوستت دارم...

خرس گفت: الان میخوام بخوابم،باشه بیدار شم حرف میزنیم...

خرس به خواب زمستانی رفت و هیچوقت نفهمید که عمر پروانه فقط 3 روز است...
 آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن ومرده ها به فاتحه!
ولی ما گاهی برعکس عمل میکنیم!
به مرده ها سر میزنیم و گل میبریم براشون, ولی راحت فاتحه زندگی بعضیارو میخونیم !

گاهی فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه هاست!

بیائیم ساده ترین چیز رو ازهم دریغ نکنیم.
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 15 دی 1395  12:09 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

‍ 💎مرد سالخورده ای  بیماری افسردگی شدید داشت . 
او دارای ثروت زیادی بود . هیچ پزشکی قادر نبود او را معالجه کند و او حالش هر روز بدتر میشد . 
یک روز پزشکی پیدا شد و گفت من قادرم حال پیر مرد را خوب کنم . 
همه پرسیدند  : چطور ؟
 او جواب داد  : اگر پیراهن مرد خوشبختی را تن او کنید او معالجه میشود.
پسر مرد بیمار تعداد  افراد زیادی را به کار گرفت که در تمام شهرها به دنبال یک خوشبخت واقعی بگردند . 
ولی هیچکس صد در صد خوشبخت نبود . آنکه پول داشت بیمار بود، آنکه سالم بود در فقر دست و پا میزد ،  آن شخص که سالم و ثروتمند بود زندگی بدی داشت ،آن شخص که مشکلی نداشت مسايل کوچک را بزرگ میدید و ناراضی میشد ........
خلاصه همه آدمها از چیزی به شدت گله میکردند .
یک شب پسر مرد بیمار داشت از کنار کلبه ای رد میشد که شنید شخصی دارد میگوید : خدا را شکر کارم تمام شده ، سیر نان  خورده ام و میتوانم دراز بکشم و بخوابم  چه چیز دیگری میتوانم بخواهم ؟
پسر مرد پولدار فوری تصمیم گرفت به قیمت بسیار بالایی پیراهن مرد را بخرد تا تن پدر کند . ولی وقتی در زد ، و مرد در را باز کرد او از شدت فقر اصلا پیراهنی نداشت که به تن کند ولی با اینحال شکرگزار زندگی و خدا بود.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 15 دی 1395  12:22 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:ارباب!

آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی،
 نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
 و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟!
 دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت!!
 چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی!!
مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست،
 دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند
 ولی دختر من، این همه بدبختی را ...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 15 دی 1395  12:24 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎می گویند :زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت.
از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
- قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا لک فتحا مبینا….
نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن ابا کرد.
نادر گفت: چرا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای...
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد..!!!
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

چهارشنبه 15 دی 1395  12:27 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎سلطان محمود از طلحک پرسید :
فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین
مردم آغاز می شود .

طلحک گفت: ای پدر سوخته
سلطان گفت : توهین میکنی سر از بدنت
جدا خواهم کرد
طلحک خندید و گفت :
جنگ اینگونه آغاز میشود
کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد .

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:03 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎تا به حال به آپارتمان دقت کردی
سقف زندگیه یکی، کف زندگی دیگریست!!!!
دنیا به طور شگفت آوری شبیه یک آپارتمان است ؛ 
سقف آرزو های یکی، کف آرزو های دیگریست...

چارلی چاپلین میگه:
آدم خوبی باش
ولی
وقتت رو
برای اثباتش به دیگران
تلف نکن .... !
 همیشه آنچه که درباره " من " میدانی باور کن ,
نه آنچه که پشت سر "من" شنیده ای 
" من " همانم که دیده ای نه آنکه شنیده ای.......!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:04 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

 

💎️ابومسلم خراسانی ؛ سردار ایرانی چگونه کشته شد

در مورد قیام ابومسلم و رشادتهای او زیاد گفته شده ولی می خواهم از نحوه ی کشته شدنش با ناجوانمردی بگویم :

منصور عباسی ؛ خلیفه وقت نامه ای از مداین به ابومسلم در خراسان فرستاد مبنی بر اینکه ؛ درباره ی اموری میخواهم با تو صحبت کنم که نوشتنی نیست ؛ بیا ؛ زیاد تو را در عراق نگه نمیدارم و سریع تورا به خراسان باز میگردانم.!!!


ابومسلم در ابتدا شک داشت ؛ اما پیک خلیفه با زیرکی او را فریفت و به لطف و محبت خلیفه امیدوار ساخت ؛ ابومسلم به مداین رسید ؛ گروهی از همراهان و همرزمانش شمشیر به دست در کنارش حرکت میکردند ؛ هنگامی که او به کاخ حکومتی رسید به ابومسلم گفتند که : خلیفه در حال وضو گرفتن و آماده شدن برای نماز است.!!!


سرانجام منصور در تالار مخصوص نشست و اجازه شرفیابی داده شد ؛ اما این اجازه فقط برای ابومسلم داده شد ؛ نه برای همراهان او ؛ حتی شمشیر ابومسلم نیز به بهانه ای دم در تحویل گرفته شد ؛ خلیفه گروهی از مردان مسلح را آماده به فرمان در پشت پرده ها مخفی کرده بود ؛ ابومسلم یکه و تنها واردشد و به قانون خلافت بر منصور سلام داد.!!!


منصور در ابتدا با ملایمت سخن را آغاز کرد ؛ اما سرانجام کار را به تندخویی کشانید و سرانجام فریاد زد : این تو نبودی که با من گردنکشیها کردی؟!!! تو نبودی که نام مرا بر نام خود مقدم شمردی؟!!! تو نبودی که از آسیه دختر علی بن عبدالله خواستگاری کردی؟!!! ای پسر زن خبیث ؛ میگویی که فرزند سلیط بن عبدالله عباس هستی ؛ تا خود را در خانواده ی بنی عباس جا بزنی؟!!!


سرانجام منصور عباسی با عصایش بر سر و کله ی ابومسلم کوفت و گفت : خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم ؛ سرانجام لحظه نهایی فرا رسید ؛ خلیفه چند بار دستها را بر هم زد و جلادها از پشت پرده ها بیرون آمدند ؛ یکی از جلادها با ضربه ساطور پای ابومسلم را از کشاله ران قطع نمود ؛ ابومسلم به کف اتاق در غلتید ؛ دیگر جلادان با شمشیر و دشنه و چاقو به جان ابومسلم افتادند و بدن او را تکه تکه کردند و قطعات بدن ابومسلم را در گلیمی پیچیدند و در گوشه ی تالار گذاشتند.!!!


منصور بعد از کشتن ابومسلم ؛ طی سخنرانی خود گفت : آنانکه بخواهند جامه خلافت را از تن ما بدر کنند ؛ مانند ابومجرم(ابومسلم) سزای خود را خواهد دید ؛ روزگاری او بیعت شکنان را در هم می شکست و اکنون که خود بیعت شکست ؛ ما او را شکستیم.!!!


و این بود ؛ سرانجام مردی که به گواهی تاریخ ؛ یکی از سرداران و شمشیر زنان بزرگ بود ؛ کسی که رویای زنده کردن شاهنشاهی ساسانی را در سر می پرورانید.!!!

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:06 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎مطمئنم همه می دانند که باید پنیر و ماست را گذاشت توی یخچال... یا شیشه ی شربت را قبل از مصرف تکان داد... ولی همیشه روی در پنیر و کاغذ روی شربت این نکات را می نویسند.
 برای اطمینان شاید... برای یادآوری... برای آنها که اولین بار است پنیر می خرند شاید ... فکر بدی نیست ... چه اشکالی دارد.
آنها که همیشه می دانستند و می دانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد اصلا جمله ی 'خنک بنوشید' به چشمشان نمی آید ولی  اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد، این جمله ی  کوتاه دو کلمه ای می تواند آینده ی رابطه ی او و این نوشیدنی را عوض کند.
خدا هم اگر یک اتیکت روی هرکداممان نصب می کرد و با حداقل کلمات وصفمان می کرد شاید روابطمان با آدم های اطراف بهتر می شد.... ساده و روشن... چیزهایی شبیه " اعصاب پرحرفی ندارد"... یا "در گرما بداخلاق می شود".... "هرچیز را یکبار بگو"...."غیر قابل دوستی".... "طول می کشد تا یخش باز شود. صبور باش".... آنها که می شناختند آدم را به مرور زمان مثل تمام  نوشته های روی بسته ها، دیگر به آن توجه نمی کردند و همان طور که کیسه های خرید را جابه جا کنند با چشم بسته هم پنیر و شیر را میگذارند توی یخچال...
 و آدم های جدید حین برخورد با "بی احساس و غیرمنطقی" 
خیلی ساده راهشان را کج می کنند و وقتشان را صرف کسی می کنند که روی اتیکتش  نوشته باشد " صمیمی و با معرفت."....

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:08 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!

هر چه فکر میکنم 
باقی عمر،تکلیفمان بلاتکلیفی بود و بس..!
در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم 
یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟هر چند آقای معلم اصرار داشت علم اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..ثروت ثروت!و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
دبستان تمام شدو گفتند میروید راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
گران تمام شد این راهنمایی!
گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت بچه چگونه بوجود می آید؟
مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...بعدش هم تا مدتی پدرمان را بد نگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...
تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...
خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر چشم و گوشمان باز شد و خوردیم به دوران بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف عاشق شدیم...!
عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
کمی بزرگتر شدیم و بحث ترس از آینده آمد وسط...انتخابِ رشته و سرنوشت!
هر کس در هر صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
بعد هم دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به ازدواج میدهیم و بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
باور کن 
روشن ترین تکلیف ما همان تکلیف و مشقِ شب دبستان بود  

 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:13 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎روزي ملا در مجلسي نشسته بود.
از او  پرسيدند: خورشيد بهتر است يا ماه؟!!
ملا متفکرانه اي به خود گرفت و گفت: اين ديگر چه سوالي است که شما مي پرسيد؟ خوب معلوم است که ماه بهتر است !!! چون خورشيد در روز روشن در مي آيد به همين علت وجودش منفعتي ندارد !!!
اما ماه شب ها را روشن مي کند!! پس ماه بهتر است!!!!

و الحق که زندگی
درست به همین احمقانگی ست !
لطفِ بی اندازه
دیده نخواهد شد !
کم که باشی
دیده می شوی...
کم که باشی ارج نهاده می شوی
الطاف ما تنها باید به اندازه ی وسعت دیدِ دیگران باشد !
نه بیشتر.

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:17 AM
تشکرات از این پست
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه

💎روزی ناصرالدین قاجار وهمرامانش رفتند به باغ دوشان تپه، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد، فوری کاغذ و قلم برداشت و شروع به نقاشی ان گل نمود.  تمام که شد، انرا به درباریان نشان داد و پرسید چطور است؟
مستوفی الممالک پاسخ داد "قربان خیلی خوب است". 
اقبال الدوله گفت "قربان حقیقتا عالی است" و اعتمادالسلطنه نیز عرض کرد "قربان نظیر ندارد" و بعد یکی دیگرگفت "این نقاشی حتی از خود گل هم طبیعی تر و زیباتر است"
 نوبت به ضیاالدوله که رسید گفت "حتی عطر و بوی نقاشی قبله عالم ازعطر و بوی خود گل، بیشتر و فرحناکتر است". همه حضار خندیدند.

بعد از انکه خلوت شد ،شاه به موسیو ریشار فرانسوی گفت: وضع امروز را دیدی؟من باید با این بی ناموسها مملکت را اداره کنم.

ص ۹۲۳ کتاب "چکیده های تاریخ"
 

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

شنبه 25 دی 1395  10:18 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها