0

داستانهای کوتاه

 
1332214
1332214
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 
تعداد پست ها : 1561
محل سکونت : فارس

پاسخ به:داستانهای کوتاه
چهارشنبه 15 دی 1395  12:24 AM

💎دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:ارباب!

آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی،
 نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده
 و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟!
 دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت!!
 چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی!!
مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست،
 دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند
 ولی دختر من، این همه بدبختی را ...

بدی کردیم خوبی یادمان رفت

زدلها لای روبی یادمان رفت

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها