0

یادنامه شهدای دانشجو

 
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : شهيد اسماعيل دقايقي


 يادداشتي از شهيد دقايقي

براي شما آرزوي صبر و استقامت و پيگيري اهداف اسلامي را دارم. ان‌شاءالله بتوانيد با كار و فعاليت، خود را بيش از پيش وقف راه خدا و اسلام كنيد. پيش بردن اسلام در جهان – جهاني كه پر از فسق و فجور و خيانت ابرقدرتهاست – تلاش و ايثار مي‌خواهد. در راه امام حسين(ع) – حضرت سيدالشهداء(ع) – رفتن، حسيني شدن را مي‌خواهد.

... ان شاء الله در پيروي از راه امام امت خميني عزيز(ره) كه همان راه خدا، قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است، موفق باشيد.

 

 خلاصه اي از زندگينامه شهيد اسماعيل دقايقي از استان خوزستان

شهيد اسماعيل دقايقي رهيده از خويشتن  به ديار معبودش سفر كرد. او با كوله باري از عشق و ايثار به منزلگه پاكان راه يافت .

او فرزند مظلوم  رمضان ، يار كربلائيان  و همراه  عاشورائيان بود . او مسلخ  خود را از اوان عمرش ديد و سرود رهايي خويش را با گلوله  خونينش بارها سرداد .

اودلسوخته اي بود كه هرگز آرام نداشت . او موجي از درياي حماسه و فرياد بود .  او دلداد ديار يار بود او بزرگمردي از كربلاي خوزستان بود .

شهيد اسماعيل دقايقي انساني متعهد پاك باخته عاشق و مخلص اسلام و انقلاب اسلامي بود .

قبل از انقلاب  با رژيم  ستم شاهي  سابقه مبارزاتي داشت ، در منزل  ايشان بيانيه ها و اعلاميه هاي امام تكثير و توزيع مي شد .

شهيد اسماعيل دقايقي در بنيانگذاري نيروهاي نظامي سازمان يافته ملت عراق سهم بسزائي داشت . اولين يگان رزمي  مجاهدين عراقي تحت  عنوان تيپ بدر ثمره تلاشهاي خالصانه اوست .

شهي اسماعيل دقايقي نه تنها در انقلاب اسلامي كشور ما ستاره اي پرفروغ  بود بلكه جوانان برومند عراق هم از او به عنوان  يك سردار بزرگ در نهضت عراق ياد خواهندكرد .

 

ن قش شهيد در دوران انقلاب اسلامي

شهيد دقايقي علاقه وافر به ادامه تحصيل داشت، اما با توجه به ضرورتي كه در عرصه انقلاب و دفاع احساس مي‌كرد دانشگاه و تحصيل را ترك كرد و در سال 1358 با يك نسخه از اساسنامه جهاد سازندگي (كه دانشجويان انجمن اسلامي دانشگاهها آن را تنظيم كرده بودند)، به آغاجاري رفت و به اتفاق عده‌اي از دوستان، جهادسازندگي را راه‌اندازي كرد. هنوز چند ماه از فعاليت و تلاش همه‌جانبه او در اين ارگان نگذشته بود كه طي حكمي (در اوايل مرداد ماه 1358) مسئول تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در منطقه آغاجاري شد. با دقت و دلسوزي تمام به عضوگيري نيروهاي انقلابي پرداخت و در زمان تصدي فرماندهي سپاه، نمونه و الگويي شد از يك فرمانده متقي ومدبر و كاردان. يك سال از فرماندهي‌اش در اين منطقه مي‌گذشت كه به دليل لياقت و شايستگي زياد، براي تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي خوزستان به كمك برادر شمخاني و سايرين شتافت و با عهده‌دار شدن مسئوليت دفتر هماهنگي استان، شروع به تشكيل و راه‌اندازي سپاه در شهرستانهاي اين استان نمود. با انتخاب و معرفي فرماندهان صالح و لايق توانست خدمات ارزنده‌اي را به اين نهاد مقدس ارائه دهد. در همين مسئوليت و قبل از تجاوز نظامي عراق،‌زماني كه از درگيري خرمشهر با خبر شد سريعاً‌خود را به آنجا رساند و با انتقال سلاح و مهمات (به اتفاق شهيد جهان‌آرا) نقش اساسي در آمادگي رزمي مردم منطقه ايفا كرد.

 

 تولد و كودكي

به سال 1333 ه.ش در بهبان درخانواده‌اي كه به پاكدامني و التزام به اصول و مباني اسلام اشتهار داشت به دنيا آمد. روح و روان اسماعيل در اين كانون كه ارزشهاي اسلامي در آن به خوبي مشهود بود پرورش يافت و زمينه‌اي براي شخصيت والاي آينده او شد.

اين خانواده با توجه به مشكلاتي كه داشتند، مجبور شدند به آغاجاري مهاجرت و با پايبندي به اصول انساني و اسلامي، در آن شهر زندگي كنند. شهري كه بنا به موقعيت خاص جغرافيايي و منابع زيرزميني خود نه تنها مورد طمع غرب (بويژه آمريكا) بود، بلكه غارت ارزشهاي فرهنگي و سنتهاي اجتماعي آن نيز در برنامه‌هاي استكبار جهاني قرار داشت. اما خانواده اسماعيل نه تنها خود از اين تهاجم، سرافراز بيرون آمدند، بلكه در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر نيز تلاش مي‌كردند. در نتيجه،‌اسماعيل نيز تمامي ارزشهاي وجودي خود را كه از كودكي به آنها پايبند بود از خانواده خود فراگرفت.

او كه از هوش و ذكاوت سرشاري برخوردار بود، مورد توجه خانواده قرار گرفت و پس از ورود به دبستان و پشت سر گذاشتن اين مرحله و اتمام دبيرستان، در سال 1349 در كنكور هنرستان شركت ملي نفت (كه تنها شاگردان ممتاز و باهوش و نمونه را مي‌پذيرفت) شركت كرد و پس از قبولي، به ادامه تحصيل در آن هنرستان پرداخت.

 

 راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر

پس از بازگشت مجدد به جبهه، مسئول راه‌اندازي دوره عالي مالك اشتر (ويژه آموزش فرماندهان گردان) گرديد. اين اقدام ضروري در جهت آشنايي هرچه بيشتر برادران عزيزي كه در جنگ تجارب زيادي را كسب كرده و استعداد فرماندهي را داشتند توسط شهيد دقايقي صورت گرفت. ايشان با دقت، يكايك آنها را شناسايي و انتخاب كرد تا ضمن آموزش به اصول و مباني جنگ و آرايش و تاكتيكهاي نظامي، افراد نخبه و توانمند را براي بكارگيري در مسئوليتهاي فرماندهي معرفي كند. البته خود ايشان هم در اين دوره شركت كرد.

در زمان اجراي طرح مالك اشتر، عمليات خيبر در منطقه عملياتي جزاير مجنون انجام شد و شهيد دقايقي نيز با حضور در اين نبرد فراموش نشدني، فرماندهي يكي از گردانهاي خط مقدم را به عهده داشت. بعد از عمليات خيبر به پشت جبهه بازگشت و دوره ياد شده را در تابستان 1363 به پايان رسانيد.

پس از مدتي در لشكر 17 علي‌بن ابيطالب(ع) در كنار شهيد دلاور مهدي زين‌الدين قرار گرفت و در نظم بخشيدن و سازماندهي لشكر، يار ديرينه خود را كمك كرد وبا پذيرش مسئوليت طرح و عمليات لشكر، خدمات ارزنده‌اي را به جبهه و جنگ ارائه كرد.

 

 راه‌اندازي تيپ مستقل بدر

هنگامي كه ماموريت تيپ يادشده به ايشان واگذار گرديد همانگونه كه شعار هميشگي‌اش در زندگي اين بود كه هيچ‌وقت نبايد آرامش خودمان را در آرامش مادي بدانيم، براي عملي ساختن و تحقق آن، تلاشي شبانه‌روي داشت و تمامي قدرت و امكانات خود را وقف انجام وظيفه الهي كرد و با توكل به خدا و پشتكار و جديت در مدت كوتاهي موفق شد يگان رزم منسجم و قدرتمندي را پايه‌گذاري نمايد.

نيروهاي رزمنده تيپ همه عاشق او بودند. او در قلوب يكايك آنان جا گرفته بود و آنها اسماعيل را از خودشان و جزو جامعه خودشان مي‌دانستند و وجودش را نعمت الهي تلقي مي‌كردند.

او فقط از نظر تشكيلاتي فرمانده نبود، بلكه بر قلوب افراد فرماندهي مي‌كرد. درحيطه مسئوليتي او نظارت بر نيروهاي تحت فرماندهي امري بديهي بود. از سركشي به خانواده‌هاي شهدا نيز غافل نبود.

 

 شهيد و دفاع مقدس

به دنبال شروع تهاجم سراسري و ناجوانمردانه عراق، به عنوان نماينده سپاه در اتاق جنگ لشكر92 زرهي اهواز حضور يافت و در شرايطي كه با كارشكنيهاي بني‌صدر خائن مواجه بود در سازماندهي نيروها و تجهيز آنها تلاش گسترده‌اي را آغاز كرد. او به لحاظ احساس مسئوليت ويژه‌اي كه داشت در برخي مواقع در مناطق عملياتي حاضر مي‌شد و به سر و سامان دادن نيروها مي‌پرداخت.

در جريان محاصره شهر سوسنگرد توسط عراقيها، با مشكلات زيادي از محاصره خارج شد. بعدها به همراه شهيد علم‌الهدي در شكستن محاصره سوسنگرد دليرانه جنگيد. در عمليات فتح‌المبين نيز در قرارگاه لشكر فجر با سردار شهيد بقايي (كه در آن زمان فرماندهي قرارگاه فجر را به عهده داشت) همكاري كرد.

 

 فعاليتهاي سياسي – مذهبي

دانش‌آموزان متعهد، از اين آموزشكده – كه در آن زمان يكي از مراكز فعال و مهم منطقه بشمار مي‌آمد – براي مبارزه با رژيم استفاده مي‌كردند. اسماعيل در همين هنرستان با برادر محسن رضائي (سردار فرمانده محترم كل سپاه) – كه از ديرباز آشناي وادي مبارزه بود – آشنا شد و به همراه ايشان و ديگر همرزمانش مبارزه پيگيري را عليه رژيم و مفاسد اجتماعي آن آغاز كردند.

اسماعيل در سال دوم هنرستان – كه با برپايي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي مصادف بود – در اعتصاب هماهنگ همرزمانش شركت فعالي داشت و در همان سال با هدف منفجر كردن مجسمه رضاخان ملعون، كه در خيابان 24 متري اهواز نصب شده بود، به اقدامي شجاعانه دست زد و قصد خود را عملي نمود، اما متاسفانه چاشني مواد منفجره عمل نكرد.

مبارزات و تلاشهاي اسماعيل، منحصر به مسائل سياسي و نظامي نبود، بلكه به علت هوش سرشار و علاقه‌منديش به مسائل فرهنگي در فرصتهاي مناسب از طريق داير كردن كلاسهاي مختلف، با جوانان اين منطقه ارتباط فكري و روحي پيدا مي‌كرد و در خلال مطالب علمي، آنان را با فرهنگ اصيل اسلام كه در آن خطه، سخت مورد تهاجم واقع شده بود آشنا مي‌ساخت و آنان را به تعاليم روحبخش اسلام جذب مي‌كرد.

از اين رو همان گونه كه فعاليتهاي سياسي نظامي اسماعيل و دوستانش گام موثري در مبارزات مسلحانه عليه رژيم ستمشاهي در آغاجاري و بهبهان به شمار مي‌رفت، فعاليتهاي فرهنگي او در حد بسيار موثر،‌عامل بازدارنده‌اي در مقابل روند سريع ترويج فرهنگ مبتذل غربي در اين منطقه شد، تا نه تنها از بي قيدي و لامذهبي جوانان (كه تلاش فراواني براي آن صورت مي‌گرفت) جلوگيري به عمل آيد، بلكه در اثر تلاشهاي زياد اين عزيزان، جوانان منطقه در مبارزه با رژيم، گوي سبقت را از ديگر مناطق بربايند.

در سال 1353 دوبار (همراه با برادر محسن رضائي و جمعي از ياران) به زندان افتاد و هربار پس از چند ماه كه همراه با شكنجه بدني و عذاب روحي بود، از زندان آزاد شد. پس از آزادي از زندان، از هنرستان نيز اخراج شد، اما در همان سال در رشته آبياري دانشكده كشاورزي دانشگاه اهواز قبول شد و پس از دو سال تحصيل در اين رشته، دوباره در كنكور شركت كرد و به دانشكده علوم تربيتي دانشگاه تهران – كه از لحاظ فضاي مذهبي، سياسي و علمي براي او مناسبتر از ديگر مراكز علمي و آموزشي بود – وارد شد.

در اين دو محيط دانشگاهي (اهواز و تهران) نيز به مبارزات عقيدتي،‌سياسي و نظامي خود ادامه داد. دقايقي در زماني كه اغلب دانشجويان دانشگاهها آشنايي چنداني با اصول و مباني اسلام نداشتند از دانشجويان متعهد و متشرع به شمار مي‌رفت. تمام واجبات و مستحبات خود را به نحو احسن به جا مي‌آورد و از انجام هرگونه عمل خلاف شرع كه توسط ديگران انجام مي‌گرفت، در حدود وسع خود با حوصله و برخورد اسلامي جلوگيري مي‌كرد واين ويژگي خاصي بود كه در تمام مسير زندگي پرافتخار خود، بدان پايبند بود. در دانشگاه تهران براي مقابله با جريانات التقاطي و غيراسلامي موضع قاطعي داشت و در بحثهاي آنان از مواضع اصلي اسلام دفاع مي‌كرد و در جهت ملموس و عيني ساختن حقايق اسلامي براي همگان بسيار تلاش مي‌كرد.

در سال 1357 ازدواج نمود و در اولين صحبت با همسرش، از اين كه وي فقط به خود و خانواده‌اش تعلق ندارد گفتگو نمود.

با اوج‌گيري نهضت خروشان و توفنده مردم مسلمان ايران به رهبري حضرت امام خميني(ره) همچنان به مبارزه ادامه داد و در اعتصابات كارگران شركت نفت نقش موثر و ارزنده‌اي را عهده‌دار بود و در ترور دو تن از افسران شهرباني بهبهان به طور غيرمستقيم شركت داشت.

خانه اسماعيل همواره يكي از پايگاههاي فعال مبارزه با رژيم به شمار مي‌آمد و بسياري از بيانيه‌ها و اعلاميه‌هاي ضدرژيم در اين مكان تهيه و تكثير مي‌شد. شهيد دقايقي قبل از 22 بهمن به اتفاق يكي ديگر از دوستانش طبق برنامه‌اي كه داشتند به تهران آمد و با حضور در مبارزات مردمي، در فتح پادگانها نقش موثري ايفا نمود. پس از آن نيز با تلاش و جديت تمام، در جلوگيري از غارتگري گروهكها و به هدر رفتن اسلحه‌ها نقش به سزايي داشت.

سردار سرلشكر محسن رضائي بااشاره به فعاليتهايي كه در منزل شهيد دقايقي در دوران انقلاب انجام مي‌گرفت، اظهار مي‌دارند:

خانه و خانواده ايشان يكي از خانواده‌هايي است كه انقلاب اسلامي در خوزستان مديون آنها است.

 

 نحوه شهادت

اين شهيد بزرگوار در عمليات عاشورا و قدس 4 و همچنين كربلاي 2، 4 و 5 در سمت فرماندهي تيپ خالصانه انجام وظيفه نمود و يگان او جزو يگانهاي موثري بود كه در موفقيت رزمندگان اسلام نقش چشمگيري داشت.

بالاخره هنگامي كه در عمليات كربلاي 5 براي انجام ماموريت شناسايي، با يك دستگاه موتور سيكلت عازم محور بود در مسير راه مورد اصابت بمباران هواپيماهاي رژيم متجاوز عراق قرار گرفته و به لقاي حق مي‌شتابد و در اوج اخلاص و ايثار، با نوشيدن شربت شهادت روح تشنه خود را سيراب مي‌كند. واقعه شهادتش در روز 28 دي ماه 1365 در منطقه عملياتي شلمچه روي داد.

 

 ويژگيهاي اخلاقي

در مطالعه و بالابردن آگاهي و معلومات خود جديت خاصي داشت و تا آخر عمر پربركتش از تحصيل دانش باز نماند. ايشان با استفاده از فرصتي كه برايش در قم و استان مركزي پيش آمده بود، در كنار وظيفه حساس و مهم فرماندهي و حفاظت از شخصيتها و كادرهاي انقلاب، به فراگيري ادبيات عرب، تفسير،‌اخلاق و تاريخ اسلام پرداخت.

انس با قرآن از شاخصترين خصوصيت او بود. حتي در اوج مشكلات و گرفتاريها از تلاوت قرآن نيز غافل نمي‌شد. از همسر محترم ايشان نقل شده كه او سالي سه بار قرآن را ختم مي‌كرد.

روحيه‌اي كه بيش از هر خصيصه و صفت ديگر در تمامي مراحل زندگي بدان پايبند بود، پذيرش خطاي خود بود. بدين معني كه اگر احساس مي‌كرد كه با فعل و حركت خود در رابطه با فردي دچار خطا شده، هرچند كه از نظر مسئوليت و شرايط سني از طرف مقابل خود بالاتر بود، در صدد اعتراف به خطا بر مي‌آمد و از آن فرد پوزش مي‌طلبيد.

با افراد مختلف و خطاكار بشدت برخورد مي‌كرد و هميشه رعايت جوانب شرعي را در تنبيهات و برخوردها متذكر مي‌شد.

تواضع و فروتني او به نقل از همرزمانش چنان مشهود بود كه مثل يك بسيجي و يك رزمنده عادي در چادرها زندگي مي‌كرد. در كارها به آنان كمك مي‌كرد و در برخوردهايش خيلي‌ها تصور نمي‌كردند او فرمانده يگان باشد. در اولين برخورد با او، صفت تواضع زودتر از صفات ديگر جلوه‌گر مي‌شد. رزمندگان اسلام او را الگوي واقعي يك انسان مجاهد و وارسته مي‌دانستند.

با همه مسئوليتهاي سنگين و دشواري كه برعهده داشت هيچ‌گاه در چهره‌اش آثاري از خستگي يا كسالت ظاهر نبود. لبخند مداوم او در مقابله با سختيها براي همه نيروها درس بود.

در اوج ناملايمات و فشارها و نارساييها، برخورد شايسته‌اي با نيروهاي تحت امر داشت.

ايشان عموماً در كارها با نيروهاي خود مشورت مي‌كرد و به راي و نظر آنها توجهي خاص داشت.

صبر و حوصله و سعه صدر از صفات بارز وي بود. در مقابل تمام مشكلات و مسائل با شمشير صبر به مقابله برمي‌خواست.

خلوص و سكوت و وقارش در فرماندهي تحسين برانگيز بود. جاذبه او باعث شده بود كه در تمامي صحنه‌ها حتي در داخل خانواده رزمنگان از مكاني ويژه برخوردار شود. تدبير و كارداني وي موجب تقويت روزافزون جايگاه او در بين افراد شده بود.

شهيد دقايقي اين صفات را از تلاشهاي مجدانه‌اش در راه حق به دست آورده بود و اين همه را در تمامي مراحل زندگي و مراتب آن به همراه خود حفظ نمود.

در زندگي مادي خود مرحله ساده‌زيستي را پشت سر گذاشته بود و به بذل و ايثار توجهي خاص داشت و در مواقع ضروري حتي حقوق خود را جهت رفع نيازمنديهاي نيروهاي تحت امر خود خرج مي‌كرد.

او انساني بود كه در راه حفظ نظام مقدس جمهوري اسلامي دست از آلايشهاي دنيا شسته بود و دل به محبت حق سپرده بود.

 

م سئوليت يگان حفاظت 

بعد از عمليات بيت‌المقدس، از آنجا كه جنگ، حالت فرسايشي به خود گرفت و تحرك جبهه‌ها كم شده بود، منافقين و ضدانقلاب در راستاي اهداف استكبار جهاني، دست به ترور شخصيتها و افراد موثر نظام و حزب‌الهي‌ها مي‌زدند تا نظام را از داخل تضعيف كرده و عقبه جنگ را مختلف نمايند.

ايشان در تاريخ 1/4/1361 به سپاه منطقه يك مامور گرديد و مسئوليت مهم يگان حفاظت شخصيتها را در قم و استان مركزي به عهده گرفت و با تدبير و درايت خاص خود و بكارگيري برادران سپاه مخلص و جان بركف، به گونه‌اي عمل كرد كه در دوران تصدي فرماندهان ايشان در اين مسئوليت، به لطف خدا هيچگونه ترور و سوءقصدي از جانب منافقين و ضدانقلاب در حوزه مسئوليتي او پيش نيامد.

پس از يك سال و اندي كار و تلاش صادقانه در جهت حفظ سرمايه انساني انقلاب، هنگامي كه حضرت امام خميني(ره) در سال 1362 طي فرماني تاكيد خاصي بر حضور افراد در جبهه‌ها نمودند، ايشان بي‌درنگ طي نامه‌اي به فرماندهي، گزارش مشروح فعاليتهاي خود را منعكس و ضمن آن بدين‌گونه كسب تكليف كرد:

در شرايطي كه مساله اصلي سپاه و طبعاً كشور، جنگ است، آيا ماندن و عدم همكاري با سپاه در جنگ نوعي راحت‌طلبي نيست؟ و ضمن آن، درخواست خود را باتوجه به تجربياتي كه در جنگ اندوخته بود، براي خدمت فعال و حضور در جبهه مطرح ساخت.

 

 وصيتنامه شهيد دقايقي

1297458

دقايقى  اسماعيل

بسمه تعالى

ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين

خدايا امت اسلام را صبر و استقامت عطا فرما تا در مقابل دشمنان خدا و كافران پايدارى كنند و سپس بر آنان غلبه كنند. خدايا شهادت ميدهم كه غير از تو خدا يى نيست و محمد (ص) رسول و فرستاده توست و على (ع) وصى رسول خداست . سلام بر خاندان عصمت و طهارت ، درود بر خمينى كبير، سلام بر روحانيت متعهد و امت حزب ا...

خدايا از تو ميخواهم در هنگاميكه شيطان سستى بر سراغم مى‌آيد او را دور سازى و مرا قوت و آرامش عطا فرمائى كه :

لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم

پدرو مادر گرامى :

درمقابل شما شرمنده‌ام كه توفيق خدمت به شماواجراى حقوق شما خيلى كم نصيبم گشت بدانيد كه :

انالله و انااليه راجعون

خداوند به شما صبر فرمايد و شما از جمله كسانى باشيد مردم و خصوصا خانواده شهدا و اسرا و معلولين را دلدارى بدهيد، من هم دعاگوى شما هستم.

همسر محترمه : در مدت 5 سال زندگى از خصوصيات خوب تو بهره بردم مرا بسيار احترام كردى كه لايق آن نبودم ، پيوندمن و تو با شعاراسلام و قرآن شروع‌شدو بعد سعى نموديم كه هرروزمان با

روز ديگر متفاوت باشد و كلام اسلام را پياده كنيم و خوب ميدانى كه راه من هم در ادامه اين زندگى در بعمل در آوردن عقيده به اسلام بوده‌است ،چطور ميتوانستم در خانه مانده باشم و كارى نكنم در صورتى كه جان و مال امت مسلمان ايران به سوى ، جبهه سرازير است ،انسان در برخورد با مصائب و مشكلات است كه لذت ايمان و توجه بخدا را درك مى‌كند و اگر رفتن من مصيبتى برايت باشد ميدانى كه:الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لله و انا اليه راجعون

در تربيت ابراهيم و زهرا سعى خود را بنما، براى آنها دعا مى‌كنم و اميدوارم افرادى مفيد براى اسلام و خط ولايت اهل بيت عصمت و طهارت و ولايت فقيه باشند و بعد از من سعى كن با مشورت آقايان علما منطقى‌ترين راه را براى خود انتخاب بنمائى كه انشاءا... اگر بهشت نصيبم شد يكديگر را در آنجا ملاقات كنيم ، انشاءا... با صبر و استقامت خود كه داشته‌اى و خدا بيشتر به تو بدهد اسوه‌اى در جامعه خود باشى.

برادران و خواهران محترمه:

براى شما نيز آرزوى صبر و استقامت در پى گيرى اهداف اسلامى دارم انشاءا... بتوانيد با كار و فعاليت خود را بيش از پيشرفت راه خدا و اسلام كنيد، پيش بردن اسلام در جهان ، جهانى كه پر از فسق و فجور است تلاش و ايثار ميخواهد درراه حسين (ع) سيدالشهد رفتن ، حسينى شدن ميخواهد.

انشاءا... در پيروى ازراه امام امت خمينى عزيز كه همان راه خدا و قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت است موفق و مويد باشيد.

ديدن برادران رزمنده در خطا و اول كه با آرامش مشغول نماز هستند و با متانت نيروهاى دشمن و تانكهاى آن را مى‌بينند و با سلاح مختصر با آنان مقابله مى‌كنند، از تجليات حسينى شدن اين امت است كه مرا به وجد آورده است ، حقوق شما را آنطوريكه بايد رعايت ننموده‌ام انشاءا... مرا ببخشيد، من هم دعاگوى شما هستم .

خدمت كليه اقوام و فاميل و دوستان و آشنايان سلام عرض مى‌كنم و براى آنان توفيق در خط اسلام و قرآن بودن را آرزومند هستم از اينكه نتوانستم حقوق شما را بخوبى رعايت كنم انشاءا... مرا ببخشيد. از همه شما التماس دعا دارم .

والسلام على عباد ا... الصالحين

جمادى الثانى 1404 روز وفات فاطمه زهرا (س) اولين منادى حق ولايت و وصايت اهل بيت عصمت و طهارت.

 

 كتاب شهيد دقايقي

دقايقي به روايت همسر شهيد (‌نيمه پنهان ماه ها )

كتاب «نيمه پنهان ماه» در سال 1380 توسط انتشارات روايت فتح به چاپ رسيده است.

اين كتاب 64 صفحه اي كه راوي آن همسر شهيد دقايقي است از دوران نوجواني شهيد دقايقي آغاز گرديده است و در مورد فعاليتهاي شهيد دقايقي و چگونگي دستگيري شهيد  توسط ساواك و سپس عضويت شهيد در گروه منصورون و پس از آن پيروزي انقلاب و ازدواج شهيد صحبت كرده است .

- انقلاب پيروز شده بود و ما خيلي خوشحال بوديم و خودمان را در پيروزيش سهيم ميدانستيم. با پيروزي اين انقلاب قرار بود تكليف خيلي چيزها روشن شود كه شد. يكي از آنها ازدواج ما بود. سال 1358 كه سرمان كمي خلوت تر شد تصميم به عقد رسمي گرفتيم....

- صبح 31 شهريور سال 1359 با صداي مهيب و خيلي بلندي از خواب پريدم. صداي شروع جنگ.... هواپيماهاي عراقي ديوار صوتي اهواز را شكسته بودند.... با شروع جنگ ادامه زندگي ما معلوم شد. اسماعيل مسئوليتهاي مختلفي به عهده گرفت كه هر كدامشان به نوعي سر از جبهه در مي آوردند. منطقه كاريش تمام خوزستان بود و دائم در سفر.

- شب عمليات بود. خواب عجيبي ديدم: جماعت زيادي از زنهاي آشنا انگار در صحرايي لب حوضي ايستاده بودند و وضو ميگرفتند و من انگار منتظر نوبتم بودم كه وضو بگيرم. به او ( خانم شهيد عليدادي‌) گفتم كار تمام شد؟ گفت " آره الآن نوبت شما هم ميشود" گفتم : بله چيزي نمانده.

 

وصيتنامه:.... اول از همه تاريخش را نگاه كردم مال سه سال پيش بود. روز شهادت حضرت زهرا. ( شهادت خودش هم در ايام فاطميه بود ) بعد از سفارش به تقوي و تشكر از پدر و مادرش به قسمت مربوط به خودم كه رسيدم خشكم زد. نوشته بود: اگر بهشت نصيبم شد منتظرت مي مانم.

 


دوشنبه 13 دی 1389  3:52 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : محسن وزوايي

 در پنجم مردادماه 1339 در خانواده اي متدين در تهران ديده به جهان گشود . او با احساسات پاك و بي آلايش مذهبي رشد يافت . شش ساله بود كه قدم  در راه تحصيل علم گذاشت ، دوره ابتدايي را با نمره هاي عالي به پايان رسانيد  و دوره دبيرستان را در مدرسه « دكتر هشترودي » به تحصيل  ادامه داد . محسن پيش از رسيدن به سن  بلوغ به فرايض ديني عمل مي كند .

محسن پس از دريافت مدرك ديپلم  با معدل بالا در سال 1335 در كنكور شركت كرده و شاگر اول كنكور مي شود  و در رشته شيمي دانشگاه صنعتي شريف به تحصيل مي پردازد  . پدرش از همرزمان آيت الله كاشاني بود ، از اين رو پسر را با الفباي مبارزات سياسي آشنا  مي كند .

شركت در جلسات آموزش معارف اسلامي و هياتهاي مذهبي تهران از جمله فعاليتهاي عمده محسن  در پيش از ورود به دانشگاه به شمار مي رود .

محسن در دانشگاه با شناخت صحيحي كه از مكتب اسلام داشت ، از طيف  گوناگون و منحرف سياسي پرهيز مي كند و به انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه مي پيوندد . وي همزمان با شركت در فعاليتهاي سياسي و عقيدتي ، از سال 1365 مسووليت هدايت مبارزات دانشجوي را در دانشگاه شريف عليه رژيم به عهده مي گيرد .

محسن در تابستان 1359 به عضويت سپاه پاسداران در مي آيد ومدتي به عنوان « فرمانده گردان مخابرات سپاه پاسداران » انجام وظيفه مي كند . سپس « سرپرستي اطلاعات عمليات » به او محول مي "گردد .

وي در عمليات سرنوشت ساز « پارتيزاني » به عنوان فرمانده گردان نهم مسووليت محور « تنگ كورك » تا حد فاصل « تنگ حاجيان » را به عهده مي "گيرد . در ارديبهشت ماه 1360 طرح آزادسازي ارتفاعات بازي دراز در دستور كار قرار مي گيرد . محسن در تمامي مراحل شناسايي اين حمله حضور مي يابد و در طراحي اين عمليات نقش فعالي ايفا مي كند . در همين مقطع رابطه صميمانه ميان محسن و خلبان شهيد « علي اكبرشيرودي » به وجود مي آيد . در اين عمليات فرماندهي محور چپ به وزوايي واگذار مي شود و فرماندهي محور سمت چپ نيز توسط « محسن حاجي بابا » صورت مي پذيرد . محسن در اين عمليات ايثاري جاودانه خلق مي كند و موفق

مي شود با تعداد اندك نيرو 350نفر از نيروهاي گردان كماندويي دشمن را به اسارت در آورد .

محسن در پايان عمليات از ناحيه فك و دست مجروح  مي شود و به بيمارستان منتقل مي گردد . موقع عمل جراحي اجازه نمي دهد كه او را بي هوش كنند و به دكتر مي "گويد : « من هرچه بيشتر درد مي كشم ، بيشتر لذت مي برم  حس مي كنم  از اين طريق به خدا نزديك مي شوم . »

او تاب نمي آورد كه درمانش كامل شود . دلتنگي دوري از جبهه به سراغش مي آيد و او هنوز بهبودي كامل نيافته به جبهه  « گيلانغرب » باز مي "گردد و فرماندهي عمليات  سپاه «سرپل ذهاب » را بر عهده مي گيرد .

وزوايي در 20 آذرماه 1360 در عمليات « مطلع الفجر » به عنوان عمليات شركت مي كند و در آن جا نيز همچون بازي دراز حماسه مي آفريند . بار ديگر در اين عمليات زخمي شده به تهران منتقل مي گردد .

وقتي از جبهه به مرخصي مي آمد به خانوا ده هاي شهدا  و بچه هاي گردان سركشي مي كرد و مشكلات آنان را مرتفع مي نمود .او با همه به احترام و ادب برخورد مي كرد ، بويژه به پدر و مادرش احترام قائل بود . به قرائت قرآن مداومت داشت . به حضرت امام خميني(ره) عشق مي ورزيد و اطاعت از معظم له را واجب مي دانست .

شهيد وزوايي اين عاشق وارسته و مجاهد آ"گاه پس از ماهها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرينهاي فراوان  سرانجام در روز 10 ارديبهشت 1360 در عمليات « بيت المقدس » هنگام هدايت نيروهاي تحت امر : بر اثر  اصابت  گلوله و تركش به فيض عظماي شهادت نايل آمد ، سر و جان در گرو محبوب و معشوق نهاد و به خيل عشاق ره يافت .

دست نوشته محسن وزوايي

اگر توانستيد جنازه ام را به دست بياوريد ، آن را به روي  مينهاي  دشمن بيندازيد تا جنازه من كمكي به حاكميت اسلام كرده باشد . ان شاءالله .

مناجاتنامه محسن وزوايي

خدايا : الان تمام مردم ايران چشم انتظارند . مادران و پدران شهداء در التهابند . قلب امام نگران اين حمله است . در اين حمله آبروي اسلام در ميان است . خدايا اگر مي داني كه نيتهاي  ما خالص و فقط براي تو است ، ياريمان كن . راه را نشانمان بده . خدايا  تو براي موسي(ع)  دريا را شكافتي و راهش دادي . تو براي محمد(ص)  غاري را قرار دادي و به امر تو عنكبوت  بر در آن تار تنيد . خدايا  ما كوچكتر از آنيم  كه درخواست كنيم براي ما كاري انجام بدهي . خداوندا تو را به حق  امام زمان(عج) ، تو را به حق  نايبش خميني ، ترا به حق حسين(ع) كه ما به خونخواهي او قيام  كرده ايم ، قسم ات مي دهم ما بندگان  حقير و  ضعيف را از اين درماندگي نجات ببخش .

1811037- محسن  وزوايى

وصيت نامه شهيد محسن وزوايى

بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه اول اين وصيت نامه بدست نيامده است

ما ترس از شهادت نداريم و اين تنها آرزوى ماست در اين جبهه ها  خداوند را مشاهده مى كنيم كه چگونه ملتمسانه به كمك رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آيه شريفه كه مى فرمايد كم من فئة قليله غلبت فئة كثيرة را مى بينيم  كه تعداد محدود لشكريان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نيروهاى مردمى بر تعداد كثيرى از نيروهاى دشمن غلبه مى نمايد بياد دارم  در عمليات بازى دراز در قسمتى از عمليات مقداد ما 6 نفر بوديم و بر 300 نفر غلبه پيدا نموديم .

در جبهه ها چنان روحيه ايمان و ايثار مفهوم پيدا ميكند كه گويى اصلا قابل تصور نيست  هنگاميكه در قسمتى از عمليات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بين برادران مى افتد اينها ارزشهايى است كه ملت ا. . . ارزانى بشريت داشته است حقير بزرگترين افتخار خودم را عبوديت به در گاه احديت مى دانم .

مى خواهم بگويم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله اى مخلصين اخلاق و اى كسانى كه مشغول رياضت كشيدن جهت نزديكى به درگاه خدا هستيد بياييد تا ببينيد در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزديكى به درگاه خداوند رسيده اند كه نوجوان تازه داماد پس از 3 ساعت كه از عروسيش ميگذرد در جبهه حاضر مى شود آخر در كدامين مكتب چنين ارزشهايى را سراغ داريد خدا را شاهد مى گيريم هنگامى كه در 14 شهريور 1360 در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانك زخمى شده بودم خون زيادى از بدنم رفته بود وقتى به كمك الهى نجات پيدا كردم در بيمارستان زجر زيادى مى بردم آنگونه كه شايد قابل تصور نباشد بطوريكه در يك شب ده عدد واليوم 10 به من تزريق شد تا كمى آرام گرفتم اما هنگامى كه درد مى كشيدم در عين زجر بدنى از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم حس مى كردم كه بار دوشم سبك مى شود و هنگامى كه  شخص پرستار مراقب من به مسخره مى گفت چرا اين كارها را كردى و خودت را به اين روز انداختى به خمينى بگو تا بيايد درستت كند به او گفتم خدا خودش درست مى كنه و همينطور هم شد . وا... قسم وقتى كمى از فشار كارم كم مى شود در خود احساس ضعف و كوچكى مى كنم . آخر ميدانيد اى امت شهيد پرور ايران امروز در شرايطى هستم كه لحظه اى غفلت خيانت به اسلام و قرآن است بايد با هم براى خدا تا آنجا كه در توان داريم كوشش كنيم امروز تمام مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبير امام شيطان بزرگ آمريكا و به دنبال او تمامى وابستگان ديگرش پس از خدا غافل نشويد كه پشيمانى سودى ندارد و ما بايد به تعبير امام تكليف را عمل كنيم اگر توانستيم پيروز مى  شويم و اگر كشته هم بشويم شهيد هستيم و اين نيز خود پيروزى است . پس ما نبايد نگرانى داشته باشيم اين منافقان از خدا بى خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است اكنون كه ملت در جبهه ها حاضر شده است شمابيشتر ملت بيگناه را ترور مى كنيد شما نامردان تاريخ هستيد كه روى تمامى جباران تاريخ را از يزيد بن معاويه گرفته تا به هيتلر سفيد كرده ايد شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى آخر چگونه حاضر مى شويد از كودكان شيرخوار گرفته تا روحانيون معظم و جان بر كف اين راهيان راه ا... را ترور نماييد . اين امت بايد بداند از بزرگترين خطراتى كه انقلاب را تهديد مى كند آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب يعنى همانا خط امام است پس خط امام را دنبال كنيد و امام را تنها نگذاريد كه نمى گذاريد شما  امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد شما فرزندانى تربيت نموده ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى كنيد و شكست در راه چنين حركتى مفهومى ندارد خدا را شكر مى كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود خدا را شكر مى كنم كه نعمت شركت در عمليات بمنظور روشن كردن سرزمينهاى سرد و بيروح گشته از وجود صداميان به نور خدايى نصيبم شد و از خدا مى خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم فرمايد و آنگاه كه به مشيت الهى از اين دنياى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آيم و از خدا مى خواهم كه مرا به حال خود وا مگذارد كه بنده اى حقير و زبون هستم و به درگاه كسى غير از تو نميتوانم رو بياورم اللهم الرزقنا شهاده فى سبيلك 

و اما پدر و مادرم

از وجود داشتن چنين پدر و مادرى بر خود مى بالم كه افتخارش بر پايه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است . پدرم ! هنگامى كه بياد مى آورم در سنين كودكى صداى فرياد شما در سحر بمنظور نماز در گوشم مى پيچيد كه محسن نمازت قضا نشود . امروز هم همچون نوايى دلنشين در گوشم طنين مى افكند و شكر نعمت خداى را مى نمايم سفارش مى كنم همانگونه كه تا به حال عمل كرده ايد به يارى امام بشتابيد و او را تنها نگذاريد .

و در آخر برادران و خواهرانم

به اميد اينكه انقلاب حركتى است بمنظور اثبات حق و اين مسئوليت بر گردن همگى ماست دستورات الهى را فراگيريد و در عمل نيز آنها را بكارگيريد . بخصوص عبدالرضا و محمود و حميده شما فرزندان انقلاب هستيد من هر چه باشد مدت زيادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است اما شما امروز نعمت حكومت اسلامى بر خور داريد و اين بزرگترين موهبتى است كه خداوند به شما ارزانى داشته است قدر آنرا بدانيد و شكر نعمتش را بجا آوريد .

در آخر مى خواهم كه 14 روز روزه و سه ماه نماز قضا برايم بجا آوريد و راجع به آنچه كه دارايى من محسوب مى شود آنطور كه پدرم تصميم بگيرد اجرا شود منتهى سعى شود اين مقدار محدودى  كه دارم در جهت كمك به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شوددر ضمن  اگر نتوانستيد جنازه ام را به عقب بياوريد آنرا به روى مينهاى دشمن بيندازيد تا اقلا جنازه من كمكى به اسلام كرده باشد . انشاءالله

و من الله التوفيق

26/12/1360 ساعت يازده شب جبهه بلد - دزفول 


دوشنبه 13 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : سردار سرتيپ پاسدار سيد كاظم كاظمي


شهيد كاظمي

شما (پاسداران) سمبل انقلاب هستيد، لحظه اي از جانفشاني در راه انقلاب اسلامي كوتاهي نكنيد. سعي كنيد هميشه در خط امام(ره) و مردم باشيد.

... اگر مي خواهيد من آرامش داشته باشم، لحظه اي از دشمن داخلي، منافقين و ملحدين غافل نباشيد. من هم يعي كردم اينگونه باشيم و در اين راه به سهمن خود تلاش نمودم.

... ديگر وصيتم اينست كه قرآن را زياد بخوانيد، دعا را فراموش نكنيد، نيتهايتان را خالص كنيد، اخلاق اسلامي را ياد بگيريد و حتماً عمل كنيد، بخصوص خوش اخلاق باشيد.

تولد و كودكي

در سال 1336 ه.ش در بخش «آرادان» شهرستان گرمسار، ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران كودكي در زادگاهش، در سن شش سالگي، به همراه خانواده به شهرستان گرگان نقل مكان كردند.

با توجه به نوع كار پدر كه به شغل شريف كشاورزي مشغول بود، سيد كاظم از همان ابتدا با مشكلات و سختيهاي زندگي آشنا شد و از زماني كه خود را شناخت در كمك به خانواده كوتاهي نكرد.

او در خانواده اي مؤمن و متقي پرورش يافت و از همان دوران كودكي و نوجواني، اهميت خاصي براي اداي فرايض ديني و مذهبي قايل بود. در دوران تحصيل نيز دانش آموزي كوشا، فعال و اهل مطالعه بود.

فعاليتهاي سياسي – مذهبي

شهيد كاظمي علاقه شديدي به مطالعه كتاب داشت، از سن شانزده سالگي برايش از قم مجلات مذهبي مي فرستادند. او با تشكيل كتابخانه كوچكي به نام «حر» بسياري از كتابهاي مذهبي ممنوعه (از نظر نظام شاهنشاهي) مانند كتاب حكومت اسلامي حضرت امام خميني(ره) و رساله ايشان را همراه زندگينامه ائمه اطهار(ع) و ... جمع آوري در اختيار جوانان قرار مي داد. در اين دوران عوامل ساواك به وي مشكوك شده و به منزلشان يورش بردند و دستگير گرديد.

شهيد كاظمي علاقه خاصي به روحانيت داشت و در گرگان با بعضي از علماي آن خطه در تماس بود و بيشتر اوقات فراغت خود را در مسجد و حوزه علميه اين شهر مي گذراند.

در سال 1354 موفق به اخذ ديپلم رياضي شد. با توجه به وضعيت جسماني، در همان سال به نظام وظيفه مراجعه و با دريافت معافيت پزشكي از خدمت سربازي معاف گرديد. سپس جهت كار و آمادگي براي ورود به دانشگاه، به تهران عزيمت كرد. ابتدا دوره كوتاه مدت نقشه كشي ساختمان را پشت سر گذاشت و بعد از آن در سازمان تربيت بدني استخدام شد.

در اين ايام از طريق يكي از دوستان، با تعدادي از دانشجويان فعال دانشگاه مرتبط بود و در فعاليتهاي مخفي دانشجويي شركت داشت، تا اينكه دومين بار توسط ساواك دستگير شد و به مدت 10 روز در كميته ضد خرابكاري نگه داشته شد و مورد اذيت و شكنجه قرار گرفت.

سيد كاظم با همه رنج ها و مشكلاتي كه متحمل شد، با جديت و پشتكار، موفق به قبولي در كنكور سال 1355 گرديد، اما به دليل وجود سوابق در سازمان امنيت، از ادامه تحصيل وي جلوگيري به عمل آمد.

تحصيل در خارج از كشور و فعاليتهاي دانشجويي

پس از چندي با كمك و تشويق پدرش براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت و موفق به تحصيل به رشته مهندس مكانيك گرديد، بعدها از طريق دوستان قديمي اش به انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا و كانادا راه يافت و در فضاي جديد، فعاليتهاي سياسي – مذهبي خود را ادامه داد.

با توجه به شرايط خاص خارج از كشور و شكل مبارزه در آنجا، ايشان همزمان با قيام امت اسلامي ايران، در تظاهرات دانشجويي عليه رژيم منحوس پهلوي شركت مي كرد و از هر فرصتي در افشاي ماهيت رژيم و پخش اعلاميه و ... بهره مي جست. با اوجه گيري نهضت، تمام اوقات خود را صرف مبارزه كرد، كه در نتيجه دوبار توسط پليس آمريكا به دليل همين فعاليتها دستگير شد.

شهيد كاظمي از جمله كساني بود كه در جذب و آگاه كردن جواناني كه براي ادامه تحصيل به آمريكا مي آمدند، نقش موثري داشت. به دليل زحمات و تلاش مخلصانه و شبانه روزي، وي را به عنوان معاون انجمن اسلامي ايالت محل زندگي انتخاب كردند، كه بعدها مسئوليت همين انجمن به عهده او گذاشته شد.

از نكات بارز زندگي مبارزاتي وي، بينش عميق فكري و شناخت حركتهاي سياسي اوست كه در اين مرحله ايشان در كنار مبارزه با رژيم شاهنشاهي، از مبارزه با گروهكهاي منحرف چپ،‌ راست و التقاطي نيز غافل نبود و با توجه به ارتباط نزديك و تنگاتنگي كه با آنها داشت، دقيقاً به ماهيت ضداسلامي و انساني و منفعت طلبي آنان پي برد و شناخت عميقي از آنها به دست آورد.

ايشان در نامه اي از (آمريكا) خطاب به خواهر و برادران مي نويسد:

مواظب گروهكها باشيد، مبادا در دامان آنها بيفتيد، با تمام توان از امام خميني(ره) پيروي كنيد كه اسلام راستين در وجود اين مرد خدا نهفته است.

بازگشت به ايران

پس از پيروزي انقلاب اسلامي، در دوازدهم اسفند سال 1357، تحصيل در خارج كشور را رها كرده و به ميهن اسلامي بازگشت و با شور و شعف وصف ناپذيري در خدمت انقلاب شكوهمند اسلامي قرار رفت.

سيد كاظم در فروردين سال 1358 با گذراندن دوره آموزش عمومي سپاه در پادگان امام علي(ع) به عضويت سپاه در آمد و پس از اتمام دوره، با توجه به اينكه كردستان توسط ضدانقلاب دچار آشوب شده بود به نقده اعزام گرديد. او در اين ماموريت تجربيات ذيقيمتي در ارتباط با كار اطلاعاتي و مبارزه با ضدانقلاب كسب كرد و بعدها با همين تجارب، مسئوليتهاي خطيري را به عهده گرفت.

حضور در دانشگاه و مقابله با توطئه ها

با بازگشايي دانشگاهها، ايشان در اولين كنكور سراسري بعد از انقلاب (كه در سال 1358 برگزار شد) شركت كرد و در يكي از رشته هاي علوم انساني دانشگاه تهران پذيرفته شد. او با حضور در محيط دانشگاه، اوضاع را نامساعد يافت و احساس كرد كه دانشگاه جولانگاه مشتي فريب خورده شده است. برايش قابل تحمل نبود كه به نام فعاليت دانشجويي و آزادي، مقاصد استكبار جهاني از طريق عده اي بازي خورده كه اعتقادي به اسلام و نظام نداشتند، دنبال شود. لذا دست به كار شد و تلاش همه جانبه اي را در جهت افشاي چهره گروهكهاي از خدا بي خبر خصوصاً پيشگام، پيكار، توده، راه كارگر، منافقين و ... با كمك دانشجويان مسلمان و مومن و وفادار به نظام شروع كرد.

يكي از دوستان دوران دانشجويي ايشان عنوان مي كند:

در شرايطي كه گروهكها با ائتلاف قبلي به منظور به دست گرفتن جو دانشگاه قصد داشتند اعضاي شوراي دانشكده را به اصطلاح در جوي دمكراتيك و آزاد، از طريق انتخابات مشخص كنند – تا بتوانند بر امور دانشگاه و دانشجويان مسلط شوند و دانشگاه را به سنگري عليه انقلاب و نظام تبديل نمايند – او در آگاه سازي دانشجويان نقش به سزايي ايفا كرد.

نقل مي كنند، در جلسه اي كه همه حضور داشتند و قرار بود پس از مشخص شدن اسامي كانديداهاي راي گيري صورت پذيرد، ايشان با شجاعت و صلابت برخاست و با قاطعيت گفت: ما نه شما را قبول داريم و نه انتخابات را.

بدين ترتيب آنها را در به اجرا گذاشتن نقشه شوم و از قبل طراحي شده شان ناكام گذاشت.

در جريان اشغال لانه جاسوسي، هنگامي كه آمريكاي جنايتكار با كمك عوامل داخلي اش در جهت آزادي گروگانها تلاش مي كرد و بيم آن مي رفت كه هر لحظه اتفاقي رخ دهد، اين شهيد بزرگوار با كمك دانشجويان انجمن اسلامي دانشكده، شبها تا صبح در هواي سرد اطرف جاسوسخانه، بيتوته كرده و رفت و آمدها را تحت نظر داشت.

نقش شهيد در شكل گيري واحد اطلاعات سپاه

شهيد كاظمي پس از مراجعت از ماموريت كردستان با تعدادي از برادران جان بركف و مخلص انقلاب و سپاه، واحد اطلاعات را با تشكيلات منسجمي پايه ريزي كرد. در آن زمان مسئوليت تشكيلات گروهكهاي چپ گرا به عهده ايشان گذاشته شد. او با آشنايي و شناختي كه از جريانات فكري و مشي گروهكهاي الحادي داشت و جديت و پشتكاري كه در به دست آوردن ترفتندها و تاكتيكهاي آنان از خود نشان داد، توانست به توكل به خدا، شيوه هاي جديد اين منحرفين را براي تخدير افكار جوانان و جدايي آنان از دين و به كار گيريشان در مقابل انقلاب و مردم شناسايي كند. او با افشار چهره واقعي آنها، اذهان افراد فريب خورده را كاملاً روشن و آنان را به دامان اسلام باز مي گرداند.

سعه صدر و گفتگوهاي دوستانه و محبت آميز ايشان و ساير برادران واحد اطلاعات با افراد دستگير شده وابسته به گروهكها و همچنين تسلط اين عزيزان به ديدگاههاي فكري و تاكتيكهاي كاري آنها، همه و همه باعث شد كه اعضاء و طرفداران چشم و گوش بسته، در فاصله كوتاهي دست از عقايد و مواضع سياسي خود برداشته و به اهداف شوم سازمانهاي وابسته به استكبار و اذنابش پي ببرند و همكاري خود را با سپاه اعلان نمايند، آنها وقتي برخوردهاي صادقانه و دلسوزانه را از افراد مخلصي چون شهيد كاظمي مي ديدند خجل و شرمسار مي شدند كه چگونه با بي اطلاعي از اسلام و عقايد پوچ ماركسيستي و مادي خودشان، آلت دست عده اي رياست طلب و وابسته به بيگانه قرار گرفته و در برابر امت انقلابي و حزب الله قد علم كرده و راه طغيان و مقابله با نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران را در پيش گرفته اند.

گروهكهاي مزدور براي فريب طرفدارانشان القاء مي كردند كه جوانان حزب الهي و سپاهي توان كار اطلاعاتي را ندارند و با كمك عوامل سابق ساواك و افسران اطلاعاتي شهرباني رژيم شاه و حمايت عوامل خارجي ديگر كار مي كنند تا بر روي ضعفهاي خودشان سرپوش گذاشته و مرگ تدريجي و اضمحلال تشكيلات و گروهشان را از ديد اعضاء و هواداران، مخفي نگاه دارند.

براي پي بردن به ارزش زحمات و تلاشهاي شبانه روزي اين شهيد بزرگوار، قسمتي از خاطرات يكي از مسئولين سپاه كه مربوط به اوج فعاليت گروهكها و بيان نقش واحد اطلاعات سپاه مي باشد را با هم مرور مي كنيم:

«... به ياد دارم كه در آن مرحله، اولين گوهي كه بعد از گروهك فرقان ضربه خورد، يكي از گروههاي چپ (كه الان به خاطر ندارم كدامشان بود) بود، اينها هم تجربه منافقين را داشتند و هم شگردها و شيوه هاي خاص خودشان را مغرورانه به اين امر مدعي بودند و ديگر گوهكها را نصيحت مي كردند كه ضربه خواهيد خورد، زيرا روش صحيح مبارزه را نمي دانيد و در برخورد با رژيم، پيچيدگي به خرج نمي دهيد و ...

اما به لطف خدا و تلاش مخلصانه اين شهيد بزرگوار و همكارانش در نفوذ به درون اين گروهكهاي پوشالي، ضربات كاري و موثري از سوي سربازان گمنام آقا امام زمان(عج)، به مركزيت تشكيلات آنها وارد گرديد و در فاصله كوتاهي بساط اين گروهكهاي الحادي برچيده شد.»

ايشان در ارتباط با اضمحلال ديگر گروهكهاي چپ مانند اكثريت و رنجبران و ... نيز نقش مهمي داشت و پشتكار و جديت چنين برادران مخلصي باعث شد كه با انجام كار اطلاعاتي حساب شده و دراز مدت، آخرين ضربه به تشكيلات حزب توده نيز وارد آيد.

در آن موقعيت به دليل گسترگي توطئه دشمنان و حجم سنگين كار، اكثر برادران واحد اطلاعات از جمله اين شهيد والامقام، فرصت سركشي از خانواده هايشان را نيز ماه به ماه پيدا نمي كردند.

به گفته كارشناسان، سپاه در برخورد با گروهكهاي ملحدي كه به رغم خود در طي ساليان متمادي تجربه مبارزاتي كسب كرده و از سوي سرويسهاي اطلاعاتي نيز تغذيه مي شدند با ظرافت و قدرت عمل نموده به گونه اي كه همه شاهد بودند به قدرت الهي چگونه اين گروهكهاي معاند را چون برف در برابر خورشيد انقلاب ذوب نمود و اركان حياتشان توسط پاسداران جان بر كف انقلاب اسلامي و در پرتو انوار قدسي حضرت امام خميني(ره) فروريخته و پرونده سياهشان براي هميشه بسته شد.

سردار فرماندهي محترم كل سپاه در اين ارتباط مي گويند:

شهيد كاظمي از برادران قديمي و مخلص سپاه و يكي از افرادي است كه در شكل گيري سازمان اطلاعاتي كشور نقش به سزايي داشته است.

در آن زمان با اينكه حداقل فرصت براي آموزش و كادر سازي و تهيه مقررات وجود داشت، در سايه مجاهدتها و تلاش شبانه روزي افرادي مثل اين سردار گمنام و دلاور اسلام، تشكيلات اطلاعات شكل گرفت و در بحرانهاي اول انقلاب (بخصوص سالهاي 1358 تا 1360) عظمت و اقتدار انقلاب و اسلام در دنيا به نمايش گذاشته شد.

همكاري با استانداري سيستان و بلوچستان

شهيد كاظمي پس از گذراندن مراحل مختلف مسئوليتي در واحد اطلاعات سپاه و كاهش تهديدهاي داخلي، به درخواست استانداري سيستان و بلوچستان و موافقت فرماندهي سپاه به اين استان عزيمت كرد و در سمت معاونت سياسي – امنيتي استانداري سيستان و بلوچستان مشغول كار شد.

شهيد كاظمي در اين استان زحمات زيادي را متحمل گرديد و در مبارزه با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر تلاش همه جانبه اي را انجام داد. پس از اتمام ماموريت در اين منطقه محروم، وزارت كشور و جهاد سازندگي از او تقاضاي همكاري كردند. اما هيچ يك از اين پيشنهادات، نمي توانست روح پرتلاطم او را اقناع سازد و با آنكه به وجود وي در آنجا نياز داشتند مجدداً به سپاه بازگشت و با همان شور و اشتياق اوليه در سمت سرپرستي واحد اطلاعات و عضو شوراي عالي سپاه فعاليت شبانه روزي خود را ادامه داد و تحرك قابل توجهي در شبكه اطلاعاتي سپاه ايجاد نمود.

سيد علاقه خاصي به جبهه و رزمندگان اسلام داشت. در مواقع ضروري خصوصاً هنگام عملياتها حضوري فعال داشت و براي اينكه از موقعيت مكاني و خطوط دفاعي رزمندگان دقيقاً آگاهي پيدا كند، در خطوط مقدم جبهه حاضر مي شد ودر مقابل برادراني كه مي گفتند نيازي نيست شما به خط بياييد، مي گفت:

آنچه انسان با چشم خود ببيند بهتر مي تواند تصميم گيري كند، تا اينكه روي كاغذ برايش توضيح دهند.

ويژگيهاي اخلاقي

او به راستي از سربازان گمنام امام زمان(عج) در سپاه بود، نسبت به ائمه اطهار(ع) عشق و علاقه خاصي داشت. زيارت عاشورا را هميشه مي خواند. با قرآن مانوس بود. صبح ها بدون تلاوت قرآن از خانه خارج نمي شد. نسبت به حضرت امام خميني(ره) شناختي عارفانه داشت. به ايشان عشق مي ورزيد و وقتي نام امام را مي بردند، چهره اش برافروخته مي شد.

يكي از مسئولين اوليه ايشان نقل مي كند:

هرگاه به او كاري واگذار مي شد و مي خواستيم از انجام آن مطمئن شويم، مي گفتيم كه اين ماموريت قلب امام را شاد مي كند و وقتي خبر آن به حضرتشان برسد تبسم بر لبان ايشان مي نشيند. او خنده اي مي كرد و مي گفت: همه ما فداي يك تبسم امام. و تا پاي جان مي ايستاد و آن كار را به نتيجه مي رساند.

ايشان مانند رودي خروشان و دريايي متلاطم در تكاپو و تلاش و حركت بود.

اساس جديت او، ايمان، عشق و علاقه به اسلام، انقلاب، امام و مردم مستضعف و مظلوم بود.

شهيد كاظمي فردي خاكي، مردمي، خوش برخورد، متواضع، خودماني، صريح اللهجه، انتقادپذير و در كار و مسئوليت جدي، قاطع، صبور و مقاوم بود. هيچ گاه به واسطه مشكلات، از زير بار مسئوليتها شانه خالي نمي كرد و سعي مي كرد با مشكلات دست و پنجه نرم كند.

او عموماً به تدبير، راه حل مناسبي جهت رفع موانع پيدا مي كرد. زود از كوره در نمي رفت و كمتر ديده مي شد كه عصباني شود، همواره چهره اي خندان و بشاش داشت.

كارهايش را روي نظم و انضباط انجام مي داد و براي بيت المال اهميت و حساسيت خاصي قايل بود.

نحوه برخورد و سلوك او با اقوام و دوستان و همكاران باعث شده بود كه مورد علاقه و احترام همه باشد. نسبت به والدين خود احترام و محبت وافري داشت و هيچگاه جلوتر از آنها قدم برنمي داشت.

بنا به اظهار برادران، ايشان وصيتنامه اش را همزمان با بمباران مسجد جامع خرمشهر نوشت.

او همواره به مادرش مي گفت:

شما بايد مانند مادر وهب باشيد، اگر من به راه اسلام نرفتم، شيرتان را حلالم نكنيد.

بينش سياسي خوبي داشت و از قدرت تجزيه و تحليل بالايي برخوردار بود. او اخبار جهان اسلام و دنيا را با دقت دنبال مي كرد و نسبت به موقعيت انقلاب اسلامي به خوبي واقف بود. نقش رهبر را به عنوان ناخداي كشتي، خوب مي فهميد و به جايگاه و نقش روحانيت معظم در انقلاب آگاه بود. در يك كلام، لحظه لحظه زندگي و حيات او عشق بود تبعيت از ولايت.

سردار فرماندهي محترم كل سپاه در مراسم تشييع پيكر اين سردار رشيد اسلام او را پاسداري نمونه و واجد تمامي خصوصيات اخلاقي يك انسان خالص و وارسته توصيف كردند.

نحوه شهادت

در سحرگاه روز دوم شهريور ماه سال 1364 و همزمان با شهادت مولا و جد بزرگوارش امام محمد باقر(ع)، همراه تعدادي از برادران رزمنده جهت بازديد از خطوط مقدم جبهه جنوب در منطقه طلاييه، از طريق آب در حال حركت بودند كه بر اثر اصبت تركش گلوله توپ به سختي مجروح و به درجه رفيع شهادت نايل گرديد.

شهيد حسيني فرمانده تيپ اطلاعات كه در لحظه شهادت كنار او حضور داشت، چنين نقل كرده است:

وقتي در داخل قايق، تركش به سر شهيد كاظمي اصابت نمود، از جاي خود برخاست و دستها را به سوي آسمان بلند نمود و با خدايش راز و نياز كرد و لحظه اي بعد در كف قايق به سجده رفت و آنگاه شهيد شد.

بدين گونه شهيد ديگري از تبار حسينيان زمان و از سلاله رسول الله(ص) به صف عاشوراييان پيوست و در محضر حق ماوا گرفت و به فوز ابدي دست يافت.

 


دوشنبه 13 دی 1389  3:56 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : ناصر كاظمي


 در سخت ترين شرايط تبسم بر لبهاي او بود
ناصر كاظمي در 12 خردادماه 1335 در خانواده‌اي معتقد و اهل تقوا در تهران ديده به جهان گشود و از همان ابتداي زندگي، با قشر محروم جامعه ،‌آشنا و همراه شد.
ناصر دوره ابتدايي را با نمره‌هاي خوب پشت سر گذاشت تا وارد دبيرستان شد او در اين سنين ، با شور و علاقه به مطالعه كتابهاي ديني پرداخت تا بنيادهاي اعتقادي و اخلاقي خود را با معارف اسلامي استوار سازد.
وي پس از پايان دوره متوسطه، با شركت در كنكور، در رشته ها « پيراپزشكي و تربيت بدني» پذيرفته شد و بنا به علاقه‌اي كه داشت تحصيلاتش را در تربيت بدني ادامه داد ناصر همزمان با تحصيل ، به كار معلمي و تدريس در مدارس جنوب شهر تهران همت گماشت و بخش مهمي از حقوق معلمي خود را صرف خريدن كتابهاي ديني براي شاگردانش كرد. كاظمي در اين كلاسها با طرح مباحث ديني، اجتماعي و سياسي دانش آموزانش را نسبت به مشكلات روز و نيازهاي قشر جوان آْگاه كرد.
او در روند همين مطالعات و فعاليتهاي اجتماعي خود، به ماهيت وابسته و فاسد رژيم شاه پي برد و از سال 1365 به مبارزات سياسي خود شدت و وسعت بخشيد. در همين سال شكنجه در ژاندارمري ، به دادگستري منتقل و از آن پس ،‌در « زندان قصر»‌محبوس شد.
شهيد ناصر كاظمي با اوج گيري مبارزات مردم مسلمان ايران عليه رژيم ستمشاهي ، همراه جمعي از زندانيان سياسي،‌از زندان آزد گرديد و جدي تر از گذشته به مبارزه پرداخت و تا پيروزي انقلاب اسلامي،لحظه اي آرام نگرفت. ناصر كاظمي ، در خردادماه 1358 به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد تا تجربيات خود را در اين نهاد مقدس به كار بندد.
پس از گذرانيدن دوره كوتاه آموزش نظامي ، براي خدمت در استان« سيستان و بلوچستان» راهي آن منطقه شد و حدود چهار ماه در شهرستان « زابل » به مردم محروم و مستضعف ناحيه خدمت كرد.
به دنبال غائله« خلق عرب در خوزستان» به اين استان رفته و به مقابله با توطئه گران برخاست و تا آخر غائله در خرمشهر ماند.
كاظمي هنوز از اين توطئه نياسوده بود كه براي مبارزه با گروهكهاي ضد انقلاب كردستان، راهي اين خطه از ميهن اسلامي شد و به پيشنهاد شهيد« محمد بروجردي» ، فرمانده وقت سپاه كردستان، همراه چند نفر، در 10 دي ماه 1358 به  «پاوه » رفت. ناصر فعاليت خود را در پاوه، با سمت « فرماندار» آغاز كرد. وي كه در اين مسووليت شايستگي لياقت و كارداني خود را نشان داده بود بزودي علاوه بر مسووليت فرمانداري، به فرماندهي سپاه پاوه نيز منصوب گرديد. او بيشتر جلسات خود را با مسوولان شهر، پس از فعاليت طاقت فرساي روزانه و در نيمه هاي شب مي‌گذاشت و در تمام مدت مسووليت خود براي حل مشكلات مردم شهر، از هيچ كوششن دريغ نمي‌كرد.
ناصر كاظمي از راه ايجاد وحدت بين سپاه و ارتش و به كارگيري نيروهاي مردمي و طراحي چند عمليات ، موفق مي‌شود تمام مناطق تحت اشغال ضد انقلاب را از چنگ آنها خارج كند و آْرامش را به منطقه برگرداند. او معتقد بود كه مناطق كردنشين ،‌ هاي پاكسازي ، از مردم بومي استفاده مي كرد كه اين اعتقاد او سبب برقراري ارتباط عاطفي ميان او و مردم شد و موجبات آزادي و پاكسازي منطقه « نوربان» و قشلاق»‌در راه پاوه را فراهم كرد. خبر اين پيروزيها در منطقه مي‌پيچيد و رعب و وحشت زيادي در دل ضدانقلاب مي‌افكند.
آزاد سازي و پاكسازي « باينگان» ،‌« نودشه»، « نيسانه» ،‌« نروي »‌،‌«‌نوسود» ،‌كله چناره»‌،‌«‌و شمشي »‌،‌از ديگر فعاليتهاي اين شهيد بزرگوار است. وي همچنين براي مقابله با گروههاي مسلح ضد انقلاب در كردستان« تيپ ويژه شهدا» را تشكيل داد و فرماندهي آن را به عهده گرفت.
ناصر پس از يك سال و نيم خدمات ارزشمند در پاوه ، به سنندج رفت و به عنوان « مسوول سپاه پاسداران كردستان» منصوب گرديد. پاكسازي مناطق حساسي همچون جاده«‌بانه- سردشت» ، « كامياران»،«‌مريوان»،« تكاب»،‌« صائين دژ»،‌«‌بوكان»،« سد بوكان»، از جمله اقدامات متهورانه او به شمار مي‌رود.
شهيد كاظمي با تمام عشق ، در خدمت مردم محروم بود. در كردستان، درخشيد و چنان شخصيت والايي از خود بروز داد كه مردم ، دل در گرو محبت او سپردند و حتي نام« ناصر» را بر كودكانشان برگزيدند و بر اين نام مباهات كردند.
هوشمندي ، بصيرت، شجاعت و قاطعيت ، از ويژگيهاي بارز شهيد ناصر كاظمي بود. كردستان به وجود او مباهات مي‌كرد و در كنار او ،‌احساس تنهايي و غربت نداشت .
اين ميداندار بزرگ جهاد سر انجام در تاريخ 6 شهريور1361،‌در حين پاكسازي محور« پيرانشهر- سردشت»‌، در يكي از روستاها ، بر براق شهادت نشست و كردستان را در سوگ خود نشاند.
 موجي در كوهستان
همه با هم
بهترين خاطره من از ناصر كاظمي مربوط به دوران بني صدر است. به خاطر رابطه خوب سپاه و ارتش عده‌اي توطئه كردند . بني صدر ، من و رئيس ستاد لشگر و فرمانده سپاه منطقه غرب كشور را به تهران احضار كرد. گفتم ناصر كاظمي تو هم بيا. با بني صدر جلساتي داشته باشيم .هفت ، هشت نفر همراهمان بودند. جلسه شروع شد و همه شروع كردند تاختن و بد و بيراه گفتن به من و انتقاد پشت انتقاد. من هم فقط يادداشت مي‌كردم . موقعي كه خواستم شروع به صحبت كنم ، ناصر كاظمي زودتراز همه گفت:« بگذاريد من يك كلمه بگويم. » تا خواست حرف بزند ، يك دفعه يكي از آْن مسوولين گفت:« اول آقاياني كه اينجا هستند ، بگويند چه سمتي دارند ، آيا مسوول هستند ، نيستند...»
بني صدر هم گفت :« بله ، آقايان كي هستند؟ ما فقط گفته بوديم شيرازي بيايد و رئيس ستادش و فرمانده سپاه غرب، نگفتنم اين همه آدم را بردار و بياور!»
گفتم:« اجازه بدهيد . ايشان رئيس ستاد هستند ، ايشان فرمانده سپاه غرب، ايشان مسوول عمليات پاوه هستند و اين هم فرمانده پاوه. هر وقت عذر بنده را  خواستند، اين آقايان هم مي‌روند، حالا ميل خودتان است.
بني صدرگفت:« خوب، حالا ادامه بدهيد.»
ناصر كاظمي شروع كرد به تاختن و جوابگويي .
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كوچكترين چشمي به مقام و درجه و امتياز نداشت . زندگي برايش خلاصه شده بود در مبارزه براي اسلام، آن هم مبارزه اي خالصانه، هيچ گاه نديديم در برابر مشكلات و نارساييها خم به ابرو بياورد . در صحنه رزم يكپارچه اميد بود. از ويژگيهاي ديگر او تقوا بود. تقوا را خوب رعايت مي‌كرد. اهل چاپلوسي نبود و از هر گونه تظاهر خودداري مي‌كرد.
 درجه و امتياز
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كمترين علاقه اي به مقام ، در جه و امتياز نداشت. زندگي برايش خلاصه شده بئد در مبارزه براي اسلام؛ آن هم مبارزه اي خالصانه، كه ما در اين حد اخلاص ، كمتر ديده ايم .
جذب افراد مخلص و كاري
از خصوصيات ويژه ايشان ( شهيد كاظمي) ،‌جذب بچه‌هاي خوب بود. هدف را مي‌گذاشتند پيشبرد انقلاب ، و كمتر به اين مسائل ( حاشيه اي ) توجه مي‌كردند. بچه‌هايي كه دور خودش جمع مي‌كرد، بچه هايي مخلص و كاري بودند.
پيشمرگان مسلمان كرد
اولين سازماندهي پيشمرگان مسلمان كرد، با تفكر شهيد بروجردي و عمل شهيد كاظمي در پاوه شكل گرفت.
 تبسم
...حتي در سخت ترين شرايط هم تبسم بر لبهاي او بود. هرگز او را با چهره اخم كرده و گره خورده نمي‌ديديم و هيچ وقت در خود فرو نمي‌رفت.
افسانه كاظمي
افسانه « كاظمي» در ذهن يكا يك دانش آموزان كردستان كه امروز در امنيت ،مشغول آموزش هستند و كارگران كردستان كه در امنيت مشغول كارند، همواره باقي مي‌ماند و اين امنيت ، نتيجه دادن اين چنين خونهاي پاكي بوده و هست.
 شجره طيبه
در مجموع ، برادر كاظمي چنان روحيه اي در برادران ما به وجود آورد كه نتايج آن، همين پيشرفتهايي است كه در اين شرايط و پس از شهادت ايشان ، شاهد آن هستيم. اين موفقيتها به عقيده اكثر برادران، نتيجه آن شجره طيبه اي است كه ايشان در كردستان بنا نهاد و اكنون نتايج و ميوه ان را روز به روز مي‌بينيم.
موجي در كوهستان
حضور سردار كاظمي در فرماندهي سپاه كردستان ، به مانند موجي بود كه همه كردستان را به حركت در آورد و آن را به جبهه اي واحد عليه ضد انقلاب تبديل كرد.
 گريه
يك روز شهيد رجائي تشريف آورد به پاوه . آن روز مصادف با عمليات مهم « شمشير» بود كه تعدادي از نيروهاي عراقي به اسارت در آمدند. اسرا در زندان بودند. به ناصر كاظمي در آن عمليات خبر دادند كه آقاي رجائي به پاوه آمده است.
من به زبان عربي آشنا بودم. رفتم پيش اسيران. شهيد رجائي سوالهايي مي‌كرد و من هم ترجمه مي‌كردم. در اين اثنا ، ناصر كاظمي با شلوار كردي و يك بلوز ورزشي و يك كلاه كاموا وارد شد. در نگاه اول حالتي داشت كه بچه ها نگاه كه به او كردند، به گريه افتادند. گريه براي سادگي و خلوص يك فرمانده سپاه.
 امانت الهي
از پسرم خيلي راضي بودم . مهربان و انقلابي بود وهميشه به من روحيه مي‌داد. روزي تلفن زد و گفت:‌سلام مادر مجاهد. ان شاء الله كه زينب وار باشي. يك وقت براي من ناراحت نشوي. »
و بعد پرسيد:« مادر ،‌مرا دوست داري؟»
گفتم:« آدم چيزي را كه دوست دارد، در راه خدا مي دهد، آيا تو حاضري چنين كاري را انجام دهي؟»
در جواب گفتم:« هر چه از خدا آيد، خوش آيد. تو پيش من امانت هستي و هر وقتي خدا بخواهد،‌اين امانت را از من مي‌گيرد. من تو را به خدا
 .
جواب منطقي
يكي از همرزمانش مي گويد:« زمان بني صدر،‌عده اي از حاميان وي عليه من و تعدادي از دوستان كه با سپاه كردستان كار مي‌كرديم و به او اعتنا نداشتيم، توطئه كردند. يك روز بني صدر ما را خواست و گفت كه با رئيس ستاد لشگر و فرمانده سپاه منطقه غرب سريعا به تهران برويم. از شهيد كاظمي و چند نفر ديگر از بچه هاي حزب اللهي خواستم تا با ما به تهران بيايند. قرار شد با بني صدر جلسه اي داشته باشيم . هشت نفر بوديم كه با بني صدر جلسه گذاشتيم. جلسه كه شروع شد، همه به ما پرخاش كردند و بدو بيراه گفتند. ناصر طاقت نياورد و سريعتر از همه بلند شد و جواب منطقي و قاطع داد كه همه حيرت كردند. »
 مهتاب كردستان
فريادهاي مجروح
در زير باراني كه همجنان تند تند مي‌بارد، چهار فصل اندوه من ديگر بار آغاز مي‌شود و من ، همچنان در كنار پنجره اي كه به سمت جاده هاي انتظار ،‌دامن گشوده است – در امتداد افق ها – رد پاي مهاجران خطه نور، ردپاي برادران شهيدم را پي مي‌گيرم و هجرت خورشيد يان را با تمام حيرت خود، به سوگ مي‌نشينم و خود را مي‌بينم و چادر نمازم را و شانه هاي لرزان را كه در كبود شيشه هاي شكسته، پريشاني من و قبيله ام را ،‌تصوير كرده اند. خود را مي‌نگرم و حقارت خود را و كوچه ها را مي‌نگرم و نان شهيدان را و خط سرخي را كه از ميان آيه هاي مقدس ، تا بي نهايت آبي و تا قلمرو پروازها ، امتداد يافته است و جهان ، چه قدر تاريك است؛بي حضور مرداني كه از پيشاني بندشان، خورشيد مي‌شكفت و آفتاب ، پرنده اي بود كه در سينه پر التهاب‌شان ماوا گزيده بود.
راستي، ماندن چه قدر حقير و بي مقدار است، آنجا كه خود را  وامانده مي‌ بيند آنجا كه خود را درمانده مي‌بيند، آنجا كه اشك و درد و دريغ ، هرگز ، تسلي بخش روح انسان نيست، آنجا كه جهان به وسعت يك تنهايي ، بر شانه هاي من و تو آوار مي‌شود، آنجا كه « شهادت»‌تا فرسنگ هاي پيش رو، پيش تاخته است.. و در آشوب اين همه در د و ناتواني ،‌چه كسي مي‌تواند دستگيرمن باشد، چه كسي مي‌تواند دستگير تو باشد؟
... زبان شعر  و زبان كلام، هرگز نمي‌تواند اين داغ هاي دير پا، اين گريه هاي بي امان در قفاي سرداران شهيد را مرثيت توانمندي باشد كه بتواند شهادت و حماسه را با تمام جلوه هاي آن ابراز نمايد و يا حتي گوشه اي از آن همه بزرگي و عظمت را و اقتدار مردان شهادت گزين را منعكس سازد، اما آن قدر هست كه فريادهاي مجروح جان را بر ديوارهاي ترك خورده قبيله استوار، طرحي از عشق ببندد و در كنار قلبها به تعبد بنشاند و شعر من جز اين نيست، سلامي است از سر اخلاص كه اين چنين انعكاس يافته است...
 


دوشنبه 13 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : شهيد محمد ابراهيم همت


امام خميني(ره):

ملت ما نبايد هيچ وقت فراموش كند كه اگر فداكاري اين عزيزان و اگر جانفشاني بهترين عناصر اين ملت در ميدان‌هاي نبرد نبود،هيچ يك از اين آرزوهايي كه محقق شد تحقق نمي يافت.

 مقام معظم رهبري:

رحمت سرشار خداوند متعال بر شهداي فضيلت،شهدايي كه با نثار خون خود،درخت با بركت اسلام را آبياري نمودند.

 بيرقي به نشانه آزادگي

حالا كه سال‌ها از پيچيدن عطر باروت در فضاي شهر ها و روستاهاي اين سرزمين گذشته،حالا كه ما در آرامش بعد از آن طوفان بزرگ،به ماندن و بودن دل خوش كرده‌ايم ،گفتن وشنيدن از خصائل و خصائص مردان بي مثل جنگ،بي شباهت به بازخواني و بازشنوي حماسه‌هاي اسطوره‌اي ايران كهن نيست. گاهي هم اين روايت‌ها و حكايت‌ها ممكن است در نگاه اول رنگي از اغراق نيز در خود داشته باشد اما بانگاه‌هاي دقيق و عميق مي توانند و بااتكاء به قرائن و شواهد موجود درهمين روايتها پي به حقايقي انكار ناشدني ببرند،حقايقي كه هشت بهار از عمر انقلاب اسلامي ايران رادر خود و با خودعجين كرده‌است. در هياهوي ايام پر مخاطره جنگ تماشاي كامل و درستي به جمال جليل سرداران صحنه‌هاي نبرد ممكن نبود اما اكنون كه آن غبار به مدد گذشت زمان فرو نشسته مي توان به بهانه‌هاي مختلف نگاهي به قامت رعناي آن باند بالاهاي بهشتي انداخت و به فرهنگ عاشورايي دفاع مقدس باليد.

اكنون يكي ازاين سروقامتان با هيبتي سترگ پيش روي ماست مردي كه از مردستان غيرت علوي سربرافراشت و نام خود و ايران اسلامي را برسرزبان‌ها انداخت.

«محمد ابراهيم همت»همان نام رفيع و مينوي است كه اكنون سال ها در كنگره‌هاي آسمان هفتم زمزمه مي شود و بر خاكريزهاي خاطرات دفاع مقدس بيرقي به نشان جاودانگي است. اين شماره از يادنامه سطرهاي سرخ به يمن و تبرك نام او ترتيب يافته و در هواي نام عزيزش نگاشته شده‌است.

 گذري بر زندگي همت

محمد ابراهيم همت درسال 1334در شهر قمشه اصفهاي به دنيا آمد.خانواده محمدابراهيم از راه كشاورزي امورات مي گذراندو او نيز از همان كودكي به نوبه خود در كارها به پدر و مادر كمك مي كرد. بعد از تحصيلات ابتدايي وارد دانشسراي تربيت معلم شد و پس از آن به خدمت سربازي رفت. شغل باارزش معلمي درروستارابعداز سپري شدن سربازي برگزيد. اين سال‌ها مصادف بود با اوج گيري قيام مردم ايران عليه استبدادو استكبارپادشاهي. همت كه خود از خانواده‌اي رنج كشيده و مستضعف بود همپاي ديگر مردم ستمديده پا در عرصه مبارزه پنهان و آشكار با رژيم ستمشاهي گذاشت و با توجه به نيروي جواني و هوشياري و شعور انقلابي كه داشت و به واسطه مبارزه آشكارش با رژيم ،حكم اعدام او صادر شده بود اما دست از مبارزه نكشيد تا طعم شيرين پيروزي را بامردم تجربه كند.

پس از انقلاب و با شروع جنگ،احساس كرد كه بايد در جبهه‌ها حضورپيداكندو او كردستان را براي مقابله و مبارزه با دشمنان پيدا و پنهان اين مرزو بوم برگزيد و به دنبال رشادت‌ها و لياقت‌هايي كه از خود نشان داد به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.همت به خاطرضربات مهلكي كه به دشمنان وارد آورده بود به يكي از سرداران بزرگ جنگ تبديل شد. معاونت تيپ رسول الله (ص)و فرماندهي اين تيپ را به تدريج به عهده گرفت.

همت در سن 26سالگي به توفيق زيارت حج مشرف شد از آن پس لقب حاجي برازنده نامش شد. او در سال 1360ازدواج كرد و ثمره اين وصلت تولد دو پسر به نام هان مهدي و مصطفي بود هرچند اين فرزندان سايه پدر را چند صباحي بيش روي سرخود احساس نكردند. همت در سن28سالگي و درهنگام مقاومت در برابر تهاجم هاي پي درپي دشمن براي باز پس گيري جزيره مجنون كه چندي پيش از آن به دست نيروهاي اسلام آزدشده بود،در روز شانزدهم اسفند ماه شصت و دو به آرزوي هميشگي‌اش نايل شد و با شهادتش به خيل مقربان الهي پيوست.

پاي صحبت همسر شهيد همت

حتما بايد بروي؛همين الان!

ته قلبم فكر نمي كردم حاجي شهيد شود. چرا دروغ بگويم؟فكر مي كردم دعاهاي من سد راه او مي شود. گاهي كه از راه مي‌رسيد –دست خودم نبود-مي‌نشستم و نيم ساعت بي‌وقفه گريه مي‌كردم . حاجي مي‌گفت«ناراحتي من ميروم جبهه »مي گفتم «نه،!اگر دلم تنگ مي‌شود به خاطر اين بود،دلم برايت تنگ نمي شد. همين خوبي‌هاي توست كه مرا بي‌قرار مي‌كند.»

ظاهرا همه بسيجي ها هم همين احساس را نسبت به حاجي داشتند . خودش چيزي نمي‌گفت اما دفترچه يادداشتي بود كه من ميديدم هميشه زير بغل حاجي است و هر جا مي‌رود آن را با خودش مي‌برد. يك روز غروت كه حاجي آمده بود به من و مهدي سر بزند-هنوز انديمشك بوديم-خيلي اصرار كردم بماند و حاجي قبول نمي‌كرد. در همان حين از نگهباني مجتمع آمدندگفتند حاجي تلفن فوري دارد. ايشان لباس پوشيد،رفت و دفترچه را جاگذاشت. تابرگردد،من بي كار بودم ،دفترچه را باز كردم چند نامه داخلش بودكه بچه هاي لشكر براي او نوشته بودند. يكي‌شان نوشته بود«من سر پل صراط جلو تو را مي‌گيرم. سه ماه است توي سنگرم نشسته‌ام به عشق رويت روي تو...»نامه‌هاي ديگر هم شبيه اين . وقتي حاجي برگشت گفتم«تو همين الان بايد بروي!»گفت«نه. رفتم اتفاقا تلفن از طرف بچه هاي خودمان بود،بهشان گفتم امشب نمي‌آيم.»گفتم «نه،حتمابايد بروي ،همين الان!»حاجي شروع كرد مسخره كردن من كه «ما بالاخره نفهميديم بمانيم يا برويم؟ چه كنم؟‌تو چه مي‌خواهي؟گفتم«راستش من اين نامه ها را خواندم. »

حاجي ناراحت شد،گفت«اينها اسراري است بين من و بچه ها،نمي خواستم اينها را بفهمي.»بعد سر تكان داد،گفت«تو فكر نكن من اين قدر آدم بالياقتي هستم .اين بزرگي خود بچه‌هاست. من يك گناهي به درگاه خدا كرده‌ام كه بايد با محبت اين‌ها عذاب پس بدهم.»گريه‌اش گرفت،گفت«وگرنه ؛من كي‌ام كه اين ها برايم نامه بنويسند؟»خيلي رقت قلب داشت و من فكر ميكنم اين از ايمان زياد او بود.

حاجي براي رفتنش دعا مي‌كرد ، من براي ماندنش. قبل از عمليات خيبر آمد به من و بچه ها سربزند. خانه ما در اسلام آباد خرابي پيداكرده بود و من رفته بودم خانه حاج محمد عباديان –كه بعدهاشهيد شد. حاجي كه آمدند دنبالم ،من در راه برايش شرح و تفصيل دادم كه خانه اين طور شده ،بنايي كرده‌اند و الان نمي‌شود آنجا ماندو اما حاجي وقتي كليد انداخت و در را بازكرد جا خورد،گفت»خانه چرا به اين حال و روز افتاده؟»

انگارهيچ كدام از حرف هاي مرا نشنيده بود. خانم حاج عباس كريمي خيلي اصرار كرد آن شب برويم منزل آنها. حاجي قبول نكرد،گفت«دوست دارم خانه خودمان باشيم.»رفتيم داخل خانه. وقتي كليد برق رازد و تو صورتش نگاه‌كردم،ديدم پير شده . حاجي باآن كه بيست و هشت سال داشت همه فكر مي‌كردند جوان بيست و دو ساله‌است، حتي كمتر،اماآن شب من اولين بار ديدم گوشه چشم‌هايش چروك افتاده،روي پيشاني‌اش هم. همان جا زدم زير گريه گفتم «چه به سرت آمده؟ چرا اين شكلي شده‌اي؟» حاجي خنديد،گفت«فعلا اين حرف ها را بگذار كنار كه من امشب يواشكي آمده‌ام خانه. اگر فلاني بفهمد،كله‌ام را مي‌كند!»و دستش را مثل چاقو روي گلويش كشيد. بعد گفت«بيا بنشين اين جا،با تو حرف دارم.»نشستم. گفت«تو مي‌داني من الان چي ديدم؟»گفتم «نه!»گفت«من جدايي مان را ديدم. »به شوخي گفتم «تو داري مثل بچه ها حرف مي زني!»گفت«نه،تاريخ را ببين. خداهيچ وقت نخواسته عشاق ،آنهايي كه خيلي به هم دل بسته‌اند،با هم بمانند»من دل نمي‌دادم به حرف‌هاي او ،و جدي نمي‌گرفتم ،گفتم «حالا ما ليلي و مجنونيم؟»حاجي عصباني شد،گفت«من هر وقت آمدم يك حرف جدي بزنم تو شوخي كن!من امشب مي‌خواهم با تو حرف بزنم . در اين مدت زندگي مشتركمان يا خانه مادرت بودي يا خانه پدري من،نمي‌خواهم بعد از من هم اين طور سرگرداني بكشي. به برادرم مي‌گويم خانه شهرضا را آماده كند،موكت كند كه تو و بچه‌ها بعداز من پا روي زمين يخ  نگذاريد،راحت باشيد»بعد من ناراحت شدم ،گفتم «تو به من گفتي دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان،حالا...»حاجي انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مي زند،گفت«نه ،اين طورها كه نيست ،من دارم محكم كاري مي‌كنم،همين.»

فرداصبح،راننده بادو ساعت تاخيرآمد دنبالش ،گفت«ماشين خراب است بايد ببرم تعمير.»حاجي خيلي عصباني شد ،داد زد«برادر من ،مگر تو نمي داني آن بچه هاي زبان بسته تو منطقه معطل ما هستند. من نبايد اينها راچشم به راه مي‌گذاشتم.»از اين طرف ،من خوشحال بودم كه راننده تا برود ماشين را تعمير كند حاجي يكي دو ساعت بيشتر مي‌ماند.با هم برگشتيم خانه. اما من ديدم اين حاجي با حاجي دفعات قبل فرق مي‌كند. هميشه مي گفت«تنها چيزي كه مانع شهادت من مي‌شود وابستگي‌ام به شماهاست. روزي كه مساله شما را براي خودم حل كنم مطمئن باش آن وقت،وقت رفتن من است.»

 

نقش شهيد در كردستان و مقابله با ضد انقلاب

شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخشهايي از آن در چنگال گروهكهاي مزدور گرفتار شده بود اعزام گرديد. ايشان با توكل به خدا و عزمي راسخ مبارزه بي‌‌امان و همه جانبه‌اي را عليه عوامل استكبار جهاني و گروهكهاي خودفروخته در كردستان شروع كرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروك كرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان مي‌داد. تا جايي كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گريه مي‌كردند و حتي تحصن نموده و نمي‌خواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادتهاي او در برخورد با گروهكهاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري كه از يادداشتهاي آن شهيد به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 1359 تا دي ماه 1360 (با فرماندهي مدبرانه او)، 25 عمليات موفق در خصوص پاكسازي روستاها از وجود اشرار، آزادسازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
 

 چند خاطره از زندگي محمد ابراهيم

  • همت و عشق به شهادت

توي راه پله نشسته بود و به پهناي صورت اشك مي‌ريخت و مي‌گفت:«امروز توي راهپيمايي من رو نشونه رفتن ولي اشتباهي غضنفري رو زدن»

انگار چيزي به ذهنش رسيده باشد. اشك‌هايش را پاك كرد و بلند شدو گفت:«فكركردن با كشتن من نمي‌تونن جلوي مارو بگيرن»جلو آمد. دستم را فشردو گفت«حالا به  هشون نشون مي‌ديم.»و از خانه زد بيرون.

  • خدمت به مردم عبارت است!

دو ساعت بود پيچ را با پيچ گوشتي سفت نگه‌داشته‌بودم. موتور برق بايد روشن مي‌ماند كه مردم فيلم را ببينند. نميدانم چه اشكالي پيداكرده بود. هي خاموش مي‌شد من هم مامور روشن نگه‌داشتنش بودم هرچي گفتم:«ابراهيم!بذار اين رو بديم تعمير،بعدا...»مي‌گفت:«نه!همين امروز بايد مردم اين فيلم رو ببينن. »داشت موتور برق رامي‌گذاشت پشت ماشين.مي‌خواست برود يك روستاي ديگر. مي‌گفت جمعيت زيادي دارد،مي‌خواست آنجاهم فيلم را نشان بدهد.رفتم جلو و دستم را روي شانه‌اش گذاشتم و گفتم «داد!الان دو ساله داري توي دهات فيلم نشون مي‌دي،تا حالا ديگه هر چي قرار بود از انقلاب بدونن فهميدن. اگه راست مي‌گي بيا برو پاوه. »

  • همت مرد جبهه ها بود

اولين دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي در حال شكل‌گيري بود.به ابراهيم گفتم:«خودت و آماده‌كن،مردم تو رو مي خوان.»چند باري بود كه راجع به اين مساله با او صحبت كرده‌بودم ولي او جوابي نمي‌داد. آن روز گفت«نمي‌تونم . خداحافظي شب عمليات بچه‌هارو با هيچي نمي‌تونم عوض كنم.»

  • آيا همت مستجاب الدعوه بود؟

«بابايي،اگه پسر خوبي باشي،امشب به دنيا مي‌آي. وگرنه،من همه‌ش توي منطقه نگرانم. »تا اين راگفت،حالم بدشد. دكمه‌هاي لباسش را يكي در ميان بست مهدي را به يكي از همسايه‌ها سپرد و رفتيم بيمارستان . توي راه بيشتر از من بي‌تابي مي‌كرد. مصطفي كه به دنيا آمد. شبانه از بيمارستان آمدم خانه . دلم نيامد حالا كه ابراهيم يك شب خانه است،بيمارستان بمانم. از اتاق آمد بيرون،آن قدر گريه كرده‌بود كه توي چشم هايش خون افتاده‌بود. كنارم نشست و گفت«امشب خدامن رو شرمنده‌كرد. وقتي حج رفته بودم،توي خونه خداچند آرزو كردم . يكي اين‌كه در كشوري كه نفس امام نيست نباشم،حتي براي يك لحظه . بعد،از خداتورو خواستم و دو تاپسر. براي همين،هر دو بار مي‌دونستم بچه‌مون چيه. مطمئن بودم خداروي من رو زمين نمي اندازه. بعدش خواستم نه اسير بشم و نه جانباز . فقط وقتي از اوليائ الله شدم ،در جاشهيد شوم.»

  • در انتظار وصل

چنگ زد توي خاك‌ها و گفت«اين آخرين عملياتيه كه من دارم مي‌جنگم»اصلا همت چند روز پيش نبود. خيلي گرفته بود،هميشه مي‌گفت:«دوست دارم بمونم و اونقدر دردبكشم كه همه گناهام پاك بشه »مي‌گفت:«دلم مي‌خواد زياد عمركنم و به اسلام و انقلاب خدمت كنم.»ولي اين روزها از بچه ها خجالت مي‌كشيد. مي‌گفت:«نمي‌تونم جنازه‌هاشون رو ببينم»ماندن برايش سخت شده‌بود. گفتم :« اين چه حرفيه حاجي؟قبلاهر كي از اين حرف‌ها ميزد؛مي‌گفتي نگو.حالاخودت دارن مي‌گي.»انگار دردوجودش را گرفته باشد،مشتش را محكم تر كرد و گفت:«نه. من مطمئنم.»

  • همت ،عباس هور

آقامرتضي! يه نفر رو بفرست خط ببينيم چه خبره. هركس مي‌رفت،ديگه برنمي‌گشت و همان سه راهي كه الان مي‌گويند سه راهي همت. خيلي كم مي‌شد بچه‌ها بروند و سالم برگردند. آقامرتضي سرش راپايين انداخت و گفت«ديگه كسي رو ندارم بفرستم شرمنده»حاجي بلندشد و گفت«مثل اين كه خدا طلبيده»و با ميرافضلي سوار موتور شدند كه بروند خط. عراق داشت جلو مي‌آمد. زجاجي شهيد شده بود و كريمي توي خط بود. بچه ها از شدت عطش ،قمقمه ها رامي‌زدند لب هور،جايي كه جنازه افتاده بود و از همان استفاده مي‌كردند. روي يك تكه از پل‌هاي كه آن جاافتاده بود سوارشد .هفت،هشت تا از قمقمه‌هاي بچه‌ها دستش بود. با دست آب راكنار مي‌زد و مي‌رفت جلو؛وسط آب،زيرآتش. آن جاآب زلال تر بود. قمقمه‌هاي را يكي يكي پر كرد و برگشت.

  • روز  وصل 

از موتور پريديم پايين جنازه را از وسط راه برداشتيم كه له نشود. بادگيرآبي و شلوار پلنگي پوشيده بود. جثه‌ريزي داشت،ولي مشخص نبود كي‌است و صورتش رفته بود. قرارگاه وضعيت عادي نداشت و آدم دلش شور مي‌افتاد. چادر سفيدوسط سنگر رازدم كنار. حاجي آن جاهم نبود. يكي از بچه‌هاش راكشيدطرف خودش و يواشكي گفت«از حاجي خبرداري؟‌مي‌گن شهيد شده. »نه امكان نداشت خودم يك ساعت پيش باهاش حرف زده بودم. يك دفعه برق از چشمش پريد. به پناهنده نگاه كردم. پريدم پشت موتوركه راه آمده رابرگرديم . جنازه نبود،ولي رد خون تازه تا يك جايي روي زمين كشيده شده بود. گفتيد«برويد معراج،شايد نشاني پيداكرديد. »بادگير آبي و شلوار پلنگي ،زيپ بادگير را باز كردم،عرق‌گير قهوه اي و چراغ قوه. قبل از عمليات ديده بودم مسوول تداركات آنها را داد به حاجي. ديگر هيچ شكي نداشتم. هواسنگين بود. هيچ كس خودش نبود. حاجي پشت آمبولانس بود و فرمانده‌ها و بسيجي‌ها دنبال او. حيفم آمد دو كوهه براي آخرين بار حاجي رانبيند. ساختمان ها قد كشيده بودند به احترام او . وقتي برمي‌گشتيم،هر چه دور ترمي‌شديم ،مي‌ديديم كوتاه‌تر مي‌شوند. انگار آنها هم تاب نمي آورند.

 شجاعت را از امام آموخت

بيسيمچي ،گوشي بيسيم را به دست حاج همت مي‌دهد . مي‌گويد:«باشماكار دارند.»حاج همت ،گوشي رامي‌گيرد:همت...بگوشم...»

در همان لحظه ،خمپاره‌اي زوزه كشان مي‌آيد. بازهم بيسيمچي مي‌ترسد. صداي زوزه دلخراش خمپاره،بازهم دل او را فرو ريخته. خمپاره كمي دورترمنفجرمي‌شود. صداي مهيب انفجار،پردههاي گوش بيسيمچي را مي‌لرزاند و زمين از موج انفجار مثل گهواره مي‌ارزد. غباري غليظ همراه باتركش‌هاي داغ به طرف آن دو پاشيده مي‌شود.همه اينها دريك چشم برهم زدن اتفاق مي‌افتد حاج همت بدون اين كه از جايش تكان بخورد،بالبخند به بيسيمچي نگاه مي‌كند و به صحبت ادامه مي‌دهد. بيسيمچه خودش رابه زمين چسبانده و با دو دست گوشهايش را چسبيده است وقتي گردو غبار مي خوابد،به ياد حاج همت مي‌افتد. از جا بر مي‌خيزد . وقتي حاج همت چشم در چشم او مي‌دوزد،از خجالت سرش را پايين مي‌اندازد و در فكر فرو مي‌رود. او به ترس و دلهره خودش فكر مي‌كند و به شجاعت حاج همت. او خيلي سعي كرده ترس رااز خودش دور كند،اما نتوانسته. وقتي صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده مي‌شود،انگار صداي سوت دلخراش خمپاره شنيده مي‌شو د. زانو‌ها خود به خود شل مي شوند،قلب به تپش مي‌افتد و بدن نقش زمين مي‌شود. بيسيمچي خيلي با خود كلنجاررفته تا بر ترسش غلبه كند؛اما هيچ وقت موفق نشده. يك بار دل به تاريكي بيابان سپرد تا ترس را براي هميشه در خود سركوب كند. در بيابان ،حاج همت را ديد كه در خلوت و تاريكي به نماز ايستاده. وحشت تنهايي،وحشت كمي نبود.از حاج همت گذشت و اين وحشت و تنهايي را آن قدر تحمل كرد تاصبح شد؛اما باز هم ترسش نريخت. سرانجام تصميم گرفت موضوع را با حاج همت در ميان بگذارد؛ولي هربار كه مي‌خواست لب باز كند،شرم و خجالت مانع از اين كار مي‌شد. او حالا ديگر از اين وضع خسته شده. دل را به دريا زده،سؤالي را كه مي‌بايست مدت‌ها پيش مي‌پرسيد،حالا مي‌پرسد:«من چرامي‌ترسم؟شما چرا نمي‌ترسي؟راستش خيلي تلاش مي‌كنم كه نترسم؛امابه خدادست خودم نيست. مگر آدم مي‌تواند جلوي قلبش رابگيردكه تندتندنزند؟اگرمي‌تواند به رنگ صورتش بگويد زردنشو؟ اصلامن بي‌اختيار روي زمين دراز مي‌كشم. كنترلم دست خودم نيست...»پيش از آن كه حرف‌هاي بيسيمچي تمام شود،حاج همت كه گويي از مدت ها قبل منتظر چنين فرصتي بوده ،دست مي‌گذارد روي شانه او و با لبخند. مهرباني مي‌گويد:«من هم يك روزن مثل تو بودم. ذهن من‌هم يك روزي پر بود از اين سؤالها؛اما سرانجام امام جواب همه سؤالهايم را داد. »

-امام،جواب سؤالهاي شمارا داد؟!

-بله...امام خميني!اوايل انقلاب بود. هنوز جنگ شروع نشده بود. يك روز باچند تا از جوان‌هاي شهرمان رفتيم جماران و گفتيم كه مي‌خواهيم امام را ببينيم . گفتيد الان نزديك ظهر است. امام ملاقات ندارند. خيلي التماس كرديم. گفتيم :از راه دور آمده‌ايم. به هر ترتيب كه بود،ما راراه دادند داخل. تعدادمان كم بود. دور تا دور  امام نشسته بوديم و به نصيحتشان گوش مي‌داديم كه يك دفعه ضربه محكمي به پنجره خورد و يكي از شيشه‌هاي اتاق شكست. از اين صداي غير منتظره،همه از جا پريدند،به جز امام. امام در همان حال كه صحبت مي‌كرد،آرام سرش را برگرداندو به پنجره نگاه كرد. هنوز صحبت هايش تمام نشده بود كه صداي اذان شنيده شد. بلافاصله والسلام گفت. از جا بلند شد...امام از دير شدن وقت نماز مي‌ترسيد  و ما از صداي شكستن شيشه . او از خدامي‌ترسيد. ما از غير خدا. آن جا بود كه فهميدم هركس واقعا از خدا بترسد،ديگر از غير خدا نمي ترسد...و هركس از غير خدا بترسد،از خدا نمي‌ترسد.


دوشنبه 13 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : شهيد غلامحسين افشردي (باقري)


 امام خميني (ره):

شهدا در قهقه مستا‌نه‌شان و در شادي وصولشان عندربهم يرزقون اند.

 

 زندگينامه شهيد

به روز سوم شعبان 1375 ﻫ.ق مطابق با 25 اسفند سال 1334 ﻫ.ش در خانواد‌ه‌اي مذهبي و دوستدار اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در حوالي ميدان خراسان تهران چشم به جهان گشود.والدينش به عشق و محبت آقا ابا عبدالله الحسين(ع) و از باب تيمن و تبرك نام غلامحسين را بر او نهادند وبه دنبال آن در سن دو سالگي در سفر كربلا او را همرا ه خود بردند.

پدرش كه در تربيت وي جديت زيادي داشت از همان طفوليت او را با خود به مسجد و هيأت و مراسم عزاداري سرور شهيدان مي‌برد.اين حضور معنوي باعث شد كه او در آن ايام عضو فعال و موثر هيأت نوباوگان محبان الحسين گردد.

غلامحسين دوره دبستان را درمدرسه مترجم الدوله و دوره متوسطه را در دبيرستان مروي تهران به پايان رساند.

 فعاليتهاي قبل از انقلاب

شهيد باقري همزمان با تحصيل در كلاسهاي حديث و مباحث مربوط به حضرت صاحب الزمان (عج) كه در مسجد صدريه داير مي‌گرديد شركت مي‌كرد. از كلاس سوم دبيرستان فعاليت فرهنگي خود را با ايجاد كتابخانه در اين مسجد به همراه تني چند از همفكرانش شروع كرد و در راستاي كسب آگاهيها و رشد فكري خويش ،‌ ضمن مطالعه و تحقيق پيرامون مباحث مذهبي جلسات سخنراني را در جمع دوستانش برگزار مي‌نمود.

 در سال 1354 پس از اخذ ديپلم رياضي در رشته دامپروري دانشكده كشاورزي شهر اروميه تحصيلات عالي خودرا آغاز كرد. در اين ايام علاوه بر مطالعه منظم و انسجام يافته در زمينه مسائل اسلامي با سخنراني درجمع دانشجويان و برقراري كلاسهايي در زمينه اصول عقايد براي دانش‌آموزان مدارس فعاليت مذهبي خود را دنبال مي‌كرد و بارها با بعضي از اساتيد غربزده كه فرهنگ اسلامي را انكار و مظاهر منحط غربي را ترويج مي‌نمودند به بحث مي‌نشست و ماهيت آن فرهنگ و عوامل غربزده را افشا مي‌كرد .از اين رو وي به عنوان يك عنصر مذهبي و فعال حساسيت مسئولان و گارد دانشگاه را برانگيخته بود ، كه در نهايت به دليل اين فعاليتها پس از يك سال ونيم تحصيل از دانشگاه اخراج گرديد .

در اين ايام در جواب يكي از نزديكانش كه به او گفته بود : تو يك سال و نيم از عمرت را بي‌خود تلف كردي پاسخ مي‌دهد من وظيفه‌ام را انجام دادم و اگر به دانشكده رفتم براي كسب مدرك نبود،  بلكه براي رشد خودم بود و مي‌خواستم كه ديگران را هم به صحنه بياورم.

شهيد باقري در اسفند ماه سال 1356 به خدمت سربازي اعزام شدو پس از طي دوره آموزشي در پادگان جلديان نقده به ايلام منتقل گرديد .

در دوره كوتاه مدت سربازي با توجه به آشنايي كه با مسائل اسلامي داشت به ارشاد و هدايت فكري سربازان پرداخت و همزمان با علماي شهر ايلام ازجمله آيت الله صدري (امام جمعه قبلي ايلام ) ارتباط داشت و اخبار و مسائل پادگان را به ايشان اطلاع مي‌داد به دنبال اين فعاليتها تحت كنترل قرار گرفت و ضمن جدا كردن وي از جمع سربازان پادگان او را به عنوان راننده يك افسرجزء به كار گماردند.

 

 نقش شهيد در پيروزي انقلاب اسلامي

همزمان با گسترش انقلاب اسلامي وفرمان حضرت امام خميني (قدس سره) مبني بر فرارسربازان از پادگانها خدمت سربازي را رها كرد وبه موج خروشان و توفنده امت حزب الله پيوست و به صورت تمام وقت در پيشبرد اهداف انقلاب اسلامي به فعاليت پرداخت .

به هنگام تشريف فرمايي حضرت امام خميني (قدس سره)  به ميهن اسلامي در فعاليتهاي كميته استقبال شركت چشمگيري داشت و به دليل برخورداري از آموزش نظامي به همراه ساير اعضاي خانواده و دوستانش در تصرف كلانتري 14 و پادگان ولي‌عصر (عج) عشرت آباد سابق در تهران نقش بارزي داشت.

 

 پس از پيروزي انقلاب اسلامي

تا خرداد 1358 در كميته انقلاب اسلامي و برخي نهادهاي ديگر فعاليت داشت و با انتشار روزنامه جمهوري اسلامي ، همكاري فعال خود را با اين روزنامه در زمينه‌هاي مختلف آغاز كرد. در اين مدت بنا به دعوت سازمان ملل از طرف روزنامه به عنوان خبرنگار سفر 15 روزه‌اي به لبنان و اردن انجام داد كه طي اين سفر گزارش تحليلي جامعي از اوضاع نابسامان مسلمين در آن منطقه تهيه كرد .

در خرداد ماه سال 1358 موفق به اخذ ديپلم ادبي شد . سپس در امتحان ورودي دانشگاه شركت كرد و با رتبه صدوچهارم در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران قبول گرديد.

او در مدت حضور در محيط دانشگاه نقش فعال و موثري درمقابله با توطئه‌هاي ضد انقلاب و گروهكها داشت .

شهيد باقري اوايل سال 1359 به عضويت سپاه درآمد. ابتدا در واحد اطلاعات مشغول به خدمت شدو در زمينه شناسايي و مقابله با گروهكهاي منحرف و وابسته فعاليت خودرا استمرار بخشيد و در اين واحد بود كه نام مستعار حسن باقري براي ايشان در نظر گرفته شد.

  شهيد باقري :

انقلاب ما همچون تير زهر آگيني براي همه مستكبرين درآمده است .

حضور در جبهه‌هاي دفاع مقدس

تهاجم  دشمن بعثي به مرزهاي كشور اسلامي و آغاز جنگ تحميلي نقطه عطفي در زندگي شهيد باقري بود .با احساس تكليف در دفاع از اسلام و ميهن اسلامي بلافاصله پس از شروع جنگ – در روز اول مهر ماه سال 1359 – به همراه عده‌اي از برادران پاسدار راهي جبهه‌هاي جنوب شدو تا آخرين لحظه حيات در اين سنگر باقي ماند و در بسياري از صحنه هاي پيروز دفاع مقدس حضور فعال و تعيين كننده داشت .

عمده عناوين فعاليتهاي وي در صحنه رزم با دشمن عبارتند از :

-       تأسيس و راه اندازي واحد اطلاعات و عمليات رزمي

شهيد باقري از ابتداي ورودش به منطقه جنوب (اهواز) در پايگاه منتظران شهادت (گلف) به منظور دستيابي به اطلاعات مناسب از موقعيت دشمن به جمع آوري نقشه‌ها و پياده كردن وضعيت مناطق عملياتي روي آنها اقدام كرد و شخصاً به همراه عناصر اطلاعاتي جهت كسب اطلاع دقيق از دشمن به شناسايي محورها و نقاط مورد نظر مي‌پرداخت ودر برخي از موارد نيز تا عقبه نيروهاي دشمن براي ارزيابي توان واستعداد آنها با چالاكي و شجاعت بي‌نظيري پيش مي‌رفت .

فعاليتهاي مثبت او در اين زمينه با سازماندهي عناصر اطلاعاتي و برگزاري آموزش مختصري براي آنها منجر به راه‌اندازي واحد اطلاعات عمليات در ستاد عمليات جنوب (گلف) گرديد.

واحدهاي اطلاعات عمليات پس از گذشت حدود 3 ماه از شروع جنگ در تمامي محورهاي جنوب (ازآبادان تا دزفول ) با قدرت تمام مستقر شدند و نسبت به شناسايي و تعيين وضعيت دشمن و ارسال گزارش آن اقدام كردند . با اين تلاش اطلاعات چشم فرماندهي در ميدان جنگ شد و يكي از ضعفهاي بزرگ نداشتن اطلاع از وضعيت دشمن برطرف گرديد .

شهيد باقري علاوه بر ارائه اطلاعات توان واستعداد ذاتي بالايي در تحليل اطلاعات دشمن داشت و اغلب حركات احتمالي دشمن در آينده را پيش بيني مي نمود و حتي به زمان و مكان آن هم اشاره مي‌كرد.از آن جمله پيش ‌بيني وي در دي ماه سال 1359 مبني بر حركت دشمن جهت الحاق محور شمال – جنوب منطقه سوسنگرد براي ارتباط جفير و بستان بود ، كه دشمن در كمتر از يك هفته با نصب پلهاي نظامي متعدد و تلاش گسترده اين كار را انجام داد. (البته اين منطقه بعدها با عنايت الهي در عمليات طريق القدس آزاد گرديد.)

از اقدامات بسيار موثر شهيد باقري كه در اين دوره پايه ريزي شد بايگاني اسناد جنگ ترجمه اسناد و بخش شنود بي‌سيمهاي دشمن بود.

از ديگر فعاليتهاي وي طراحي گردانهاي رزمي و تعيين تركيب سازمان نفرات و تجهيزات و اوات رزمي و واحدهاي پشتيباني از رزم بود.

معاونت ستاد عمليات جنوب

شهيد باقري به دليل لياقت شجاعت و شهامت كه داشت در دي ماه سال 1359 به عنوان يكي از معاونين ستاد عمليات جنوب انتخاب شد و در شكست محاصره سوسنگردفرماندهي عمليات امام مهدي (عج) فتح ارتفاعات الله اكبر و دهلاويه نقش به سزايي

داشت و همه اين نبردها در شرايطي اجرا مي‌‌شد كه عمليات منظم نيروهاي خودي با مشكل مواجه شده بود و اغلب بدون نتيجه مي‌ماند.

همه تلاش شهيد باقري و برادران سپاه اين بود كه ثابت كنند مي‌توان دشمن را شكست داد.

با بركناري بي‌صدر و با توجه به شرايط سياسي آن زمان در اجراي عمليات فرمانده كل قوا شركت داشت و پس از مجروح شدن سردار رحيم صفوي هدايت عمليات را به عهده گرفت و دراين عمليات به عنوان فرماندهي لايق و كاردان شناخته شد.

فرماندهي محور دارخوين در عمليات ثامن‌الائمه‌(ع)

شهيد باقري كه فرماندهي محوردار خوين را به عهده داشت در عمليات شكست حصر آبادان در طرح ريزي سازماندهي و كسب اخبار و اطلاعات دشمن نقش موثري داشت .

معاونت فرماندهي عمليات طريق القدس

در عمليات طريق القدس كه براي اولين بار قرارگاه مشترك بين سپاه و ارتش تشكيل گرديد شهيد باقري به عنوان معاونت فرماندهي كل سپاه در قرارگاه فرماندهي عمليات مشترك حضور يافت و در شناسايي محورهاي و تحليل و پيش بيني حركتهاي دشمن و پي‌گيري مسائل رزمي نقش مهمي را ايفا نمود.

شهيد باقري در اجراي مرحله اول اين عمليات سه شبانه روز بيدار بود و در آماده‌سازي مرحله دوم عمليات به دليل خستگي مفرط شب هنگام طي تصادفي به شدت مصدوم شد و به بيمارستان منتقل گرديد .

برادر شهيد در اين مورد مي‌گويد :

در بيمارستان در لحظاتي كه معلوم نبود زنده مي‌ماند يا خيرو با اينكه به سختي سخن مي‌گفت مي‌پرسيد : پل سالبه كارش به كجا كشيد ؟

به شدت به فكر عمليات و نگران آن بود . با اينكه يك ماه دستور استراحت مطلق پزشكي به او داده بودند، پس از يك هفته بيمارستان را ترك كرد و به ستاد عمليات جنوب بازگشت و با وجود آثار جراحت و سردرد شديد به فعاليت خود ادامه مي‌داد.

پس از عمليات موفق طريق القدس دشمن بعثي دست به يك حمله در تنگه چزابه زد شهيد باقري با وجود ضعف جسمي  تلاش زيادي براي تثبيت اين نقطه استراتژيك و مهم به عمل آورد و با استقامت عجيبي چندين شب متوالي و بدون لحظه‌اي استراحت به هدايت عمليات پرداخت و حتي در يك مرحله به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شد و تپه‌اي را ه 400 نفر از نيروهاي دشمن روي آن مستقر بود و برنيروهاي خودي تسلط داشت به تصرف درآورد.

فرماندهي قرارگاه نصر در عمليات فتح المبين بيت المقدس رمضان

 

 نحوه شهادت

پس از عمليات رمضان درشهريور ماه 1361 كه مقارن با ايام حج بود ، در پاسخ به پيشنهاد يكي از دوستانش جهت عزيمت به سفر حج گفته بود:

هنوز كه كار جنگ تمام نشده و دشمن بعثي در خاك ماست بروم به خدا چه بگويم ؟ وقتي مي‌روم كه حرفي براي گفتن داشته باشم.

چند ماه پس از اين صحبت در نهم بهمن ماه 1361 در طليعه ايام مبارك دهه فجر در حالي كه تعدادي از همرزمان و همسنگرانش به ديدار حضرت امام خميني (قدس سره ) شتافته بودند ، او براي شناسايي و آماده سازي عمليات والفجر مقدماتي به همراه تعدادي از برادران سپاه در خطوط مقدم چنانه (منطقه فكه ) در سنگر ديده باني مورد هدف گلوله خمپاره دشمن بعثي قرار گرفت و همراه همسنگرانش شهيدان مجيد بقائي رضواني و ... به لقاءالله شتافت.

آخرين كلامي كه از اين شهيد بزرگوار شنيده شد پس از ذكر شهادتين نام مبارك امام شهيدان حسين بود.

شهيد باقري در همه مدت حضورش درجبهه‌هاي جنگ تنها يكبار آن هم به مدت پنج روز براي ازدواج از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان (عج) نام نرگس را براي تنها فرزندش برگزيد.

 

 ويژگيهاي برجسته شهيد

اتكال شهيد باقري به خداوند تبارك و تعالي بسيار بالا بود و درسايه اين توكل اطمينان و استقامت عجيب وي بخوبي مشهود بود و در سخت‌ترين شرايط و حساسترين موقعيتها ضمن حفظ صبر و آرامش و خونسردي با تدبير عمل مي‌كرد.

او عشق و علاقه عجيبي به اهل بيت (ع) و آقا امام زمان (عج)و امام خميني (قدس سره) داشت .

شهيد باقري بي‌ريا و بي‌تكلف در مصائب امام حسين (ع) مي‌گريست و علاقه فراوان و مستمر به مطالعه كتاب ارشاد شيخ مفيد و مقتلهاي حادثه كربلا داشت

استعداد و خلاقيت شهيد باقري با توجه به كمي سن و تجربه وي بسيار قابل توجه و مورد تحسين بود.

يكي از برادران رده بالاي سپاه و (سابقه در جنگ) چنين مي‌گويد :

با اينكه من دو سال از او بزرگتر بودم ولي به جرأت مي‌توانم بگويم افكار او دو سال از من بالاتر بود .

شهيد باقري همواره با هوشمندي و ذكاوت خويش شرايط رزمي و عملياتي خود را ارائه مي‌نمود و بدون هراس از مشكلات به فعاليت و تلاش در اين زمينه مي‌پرداخت . هرگز نسبت به دشمن اظهار عجز و ناتواني نداشت ، بلكه همواره نسبت به برتري نيروهاي خودي بر دشمن با اطمينان صحبت مي‌كرد .

قاطعيت و قدرت تصميم گيري شهيد باقري به عنوان يك فرمانده لايق و موفق چشمگير بود و در مراحل بحراني و شرايط سخت با جرأت كامل ضمن حفظ آرامش و خونسردي نظر لازم و موثر را ارائه و در اين باره تصميم گيري مي‌كرد .

يكي از فرماندهان نظامي ارتش كه با وي همكاري مشترك داشت مي‌گويد :

در مرحله‌اي از عمليات بيت المقدس يكي از يگانها در شرايط سختي در مقابل پاتك دشمن قرار گرفته بود كه فرمانده آن واحد در تماس اعلام كرد در صورت مقاومت احتمالاً تلفات بيشتري خواهيم داشت .

شهيد باقري در پاسخ گفت :

در مقابل دشمن بايد مقاومت كنيد و مسئوليت تلفات را هم به گردن مي‌گيرم.

كادر سازي و تربيت نيرو از خصوصيات بسيار بارز شهيد باقري بود .اهتمام زيادي به رشد و ارتقاي همراهان و همكاران خود داشت . در تربيت كادرهاي واحد اطلاعات و عمليات بسيار پرتلاش بود و در اين زمينه آموزشهاي نظري و عملي را توأم مي‌كرد . بيش از سه دوره آموزش فشرده 30 تا 40 نفره برگزار كرد كه بعدها اين برادران در واحد اطلاعات عمليات تيپها مسئوليتهاي مهمي را عهده دار شدند.

 پس از عمليات امام مهدي (عج) نگاهم به شخصي افتاد كه سطلي به دست گرفته بود و فشنگهاي روي زمين را جمع مي‌كرد . اين شخص كسي نبود جز برادر باقري كه مي‌گفت :

اينها حيف است و بايد از آنها استفاده كرد.

وقتي راجع به عمليات يا مسائل كاري انتقاد مي‌كرديم با مهرباني مي‌گفت :

بسيار خوب حالا شما بياييد و كار را در دست بگيريد و درست كنيد چه فرقي مي‌كند.

در عمليات بيت المقدس وقتي يكي از تيپها در وضعيت دشواري قرار گرفته بود . فرمانده آن در اثر فشار مشكلات مي‌گويد : مگر بالاتر از سياهي هم رنگي هست ؟ شهيد باقري پاسخ مي‌دهد :

برادران مبادا غرور اين پيروزيها شما را بگيرد خودتان را گم نكنيد فكر نكنيد ما اين كار را كرده‌ايم همه‌اش خواست خدا بوده است .

 حساسيت عجيبي به انتقال شهدا و مجروحين داشت ومي‌گفت :

ما جواب خانواده‌اي را كه جنازه شهيدش روي زمين مانده چه بدهيم .

سرانجام در اثر اين تأكيدها و ضرورت مدنظر قراردادن حقوق شهدا مسئول تعاون قرار گاه نيز شهيد شد .

 

 قسمتي از وصيتنامه شهيد به امت حزب الله :

دراين موقعيت زماني و مكاني جنگ ما جنگ اسلام و كفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت خيانت به پيامبر اكرم (ص) و امام زمان (عج) و پشت پا زدن به خون شهداست و ملت ما بايد خود را آماده هرگونه فداكاري بكند.در چنين ميدان وسيع و اين هدف رفيع انساني و الهي جان داد و فداكاري امري بسيار ساده و پيش پا افتاده است و خدا كند كه ما توفيق شهادت متعالي در راه اسلام را با خلوص نيت پيدا كنيم.

 

 ديباچه سرخ عشق

از آتش و عشق آب شد اين دل تنگ

در جوشش مي‌خراب شد اين دل تنگ

چون تيغ برهنه در تب و تاب وجنون

با منطق خون مجاب شد اين دل تنگ

 

آئينه و آب حاصل ياد شماست

آميزه درد و داغ همزاد شماست

اين خاك كه از ترنم لاله پر است

دفترچه خاطرات فرياد شماست

سبزيم كه ازنسل بهاران هستيم

پاكيم كه از تبار باران هستيم

دور است زما تن به مذلت دادن

ما وارث خون سربداران هستيم

 

ازخيل دلاوران گستن نتوان

با روح خدا عهد شكستن نتوان

اين است پيام خون ياران شهيد :

جنگ است برادران نشستن نتوان

 

 

خصم شب تارو پاسدار سحرند

شيران حريم بيشه زار سحرند

با حنجره شان سرود سرخ فلق است

فرياد بلند آبشار سحرند

 

سرداده منم كه سرفرازم گويند

آهسته به اين و آن چو رازم گويند

چون آيه رزم در جهادم خوانند

چون سوره حمد در نمازم گويند

 

من همسفر باد سحر خواهم شد

خاك گذر اهل نظر خواهم شد

در آتش عاشقي بسر خواهم شد

پولادم و آبديده‌تر خواهم شد

 

تا خاك زخون پاك رنگين نشود

اين دشت برهنه لاله آذين نشود

تا لاله رخان بانگ اناالحق نزنند

ديباچه سرخ عشق تدوين نشود

 

 اطلاعات کامل شهید:

نام :غلام‌حسين
نام خانوادگى :افشردى
نام پدر :مجيد
تاريخ‌تولد :21/12/1334
ش.ش :48881
محل‌صدورشناسنامه :تهران
تاريخ شهادت :09/11/61
نوع حادثه :حوادث‌مربوط به‌جنگ‌تحميلى
شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم بادشمن-توسط دشمن‌درجبهه
استان :بنيادشهيداستان‌تهران
شهر :اداره‌بنيادشهيدمنطقه‌4(شرق)
وصيت‌نامه : 1058756- غلامحسين - افشردى


دوشنبه 13 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : شهيد مجيد بقايي


 
زندگينامه شهيد
در بهمن ماه سال 1337 ه . ش; در خانواده‌اي معتقد و مذهبي در شهر بهبهان چشم به جهان گشود. هيچکس نمي‌توانست عظمت روحي نوزاد ناتوان آنروز را در 22 سال بعد شاهد باشد، گرچه از همان ابتدا با رفتار متينش در خانواده و علاقه‌اش به مسائل مذهبي و رعايت آنها درسنين 10-12 سالگي رشد فکري و فرهنگي او مشخص و نمايان گرديد. از تکبير گفتن در مسجد محل آغاز کرد و تا آخر عمر از مسير اسلام و پيروي از روحانيت متعهد خارج نشد. هوش سرشار و استعداد بالاي وي باعث شد تا تحصيلات کلاس پنجم و ششم( نظام قديم ) را در عرض يکسال در يکي از مدارس بهبهان بگذراند و سپس رشته  رياضي را براي ادامه تحصيل در دبيرستان انتخاب کند. پس از سپري کردن تحصيلات دبيرستان و گذراندن کنکور، در رشته مهندسي شيمي دانشگاه اهواز پذيرفته شد، اما اين رشته نظرش را تامين نکرد و گفت: من بايد کاري را به عهده بگيرم که واقعاً بتوانم خدمت به اين مردم مست ضعف بکنم.به همين دليل سال آخر دبيرستان را مجددا طي کرد و ديپلم رشته طبيعي را اخذ نمود و اين بار پس از شرکت در کنکور ، در رشته فيزيوتراپي دانشگاه اهواز قبول شد.علاوه بر درس، مجيد را مي توان يکي از فعالترين دانش آموزان دبيرستان در زمينه‌هاي مختلف و ورزشي ، سياسي، ديني و اجتماعي دانست.
 
فعاليتهاي سياسي – مذهبي
در سال 1354، فعاليتهاي او در دانشگاه شكل گرفت و تماسهايش تشكيلاتي شد. وي براي مبارزه با رژيم شاه نقش تعيين كننده‌اي را در رهبري مبارزات دانشجويي دانشگاه اهواز و غير دانشگاهيان به عهده گرفت. در سالهاي 55 و 56 كه مبارزات ملت مسلمان به اوج خود نزديك مي‌شد او از عناصر هدايت كننده تظاهرات عليه رژيم بود.
در همين هنگام با برادران گروه منصورون ارتباط بيشتري برقرار كرد. فعاليتهاي اين گروه در بهبهان عبارت بود از: آگاهي دادن به مردم، متشكل كردن برادران حزب‌الله، انجام عمليات نظامي عليه عمال رژيم شاه و ...
در بدو تشكيل اين گروه وارد شاخه نظامي شد و رهبري برخي عمليات مسلحانه را در آن زمان به عهده گرفت.
او حتي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي براي جلوگيري از اقدامات احتمالي چماق به دستان شاه، تيمهاي گشتي را براي حفظ و امنيت شهر و نواميس مردم سازماندهي كرد و با همكاري برادران ديگر طرح تشكيل تعاونيهاي امام را براي تامين مايحتاج مردم ارائه داد.
شهيد بقايي نسبت به اصالت حركتهاي انقلابي تعصب داشت و در جريان انقلاب، در همه صحنه‌ها فعالانه شركت مي‌كرد و با هوشياري خاصي ترفند‌هاي دشمنان اسلام بويژه منافقين را شناسايي و در جهت خنثي نمودن آنها اقدام مي‌نمود.
 
نقش شهيد پس از انقلاب اسلامي
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در دادگاه انقلاب اهواز مشغول به كار شد.
شهيد بقايي در خنثي كردن و سركوبي توطئه آمريكايي خلق عرب (كه در خوزستان راه‌انداخته بودند) نقش چشمگيري داشت، به طوريكه با زحمات و فداكاريهاي او، ضربات شديد و مهلكي به اين گروه دست‌نشانده وارد شد.
كار نظامي او پس از انقلاب هم ادامه داشت. فعاليتش را در اين زمينه با حضور در كميته و شهرباني آغاز كرد و اقدامات همه‌جانبه‌اي را در جهت به دام انداختن سرسپردگان رژيم پهلوي كه در آن زمان متواري بودند، انجام داد.
در كنار اين فعاليتها او معقتد بود كه جامعه بعد از پيروزي انقلاب احتياج به كارهاي فرهنگي دارد. به همين خاطر به تشكيل كانون نشر فرهنگ اسلامي در بهبهان پرداخت، كه فعاليتهاي اين كانون در زمينه‌هاي فرهنگي – تبليغي شهر بسيار موثر بود.
شهيد بقايي به علت تبحر و ذوقي كه به كارهاي تبليغاتي داشت در زمينه تهيه پوستر، نوار سخنراني، فيلم، ويديو، طراحي، نقاشي و خطاطي وارد عمل شد و نمايشگاهي از جنايات رژيم شاه و اسناد ساواك در شهر بهبهان را به نمايش گذاشت. او خود طراح و خطاط زبردستي بود و با خط زيبايش، احاديث اهل بيت عصمت و طهارت (ع) را مي‌نوشت و بر در و ديوار شهر نصب مي‌كرد.
با گذشت مدتي از پيروزي انقلاب اسلامي به دانشگاه رفتو هنگامي كه بنا به فرمان حضرت امام(ره) در خرداد سال 1358 جهاد سازندگي تشكيل به عضويت جهاد بهبهان درآمد و مدتي در آنجا مشغول فعاليت بود.
وي تا اوايل جنگ تحميلي تقريباً‌ با همه ارگانهاي انقلابي در ارتباط بود و با حضور فعالانه خود و ارائه راه‌حلهاي ابتكاري باعث حفظ روح اميد، تحرك و نشاط در همگان مي‌شد.
پيش از آغاز جنگ تحميلي به توصيه سردار محسن رضايي (فرمانده محترم كل سپاه) به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست و در واحد روابط عمومي (تبليغات – انتشارات) سپاه اميديه به فعاليت مشغول شد. با تشكيل دفتر هماهنگي و تحقيق و بازرسي در سپاه خوزستان وانتخاب شهيد دقايقي به عنوان مسئول اين دفتر، وي جهت همكاري با ايشان به اهواز منتقل شد.
 
ويژگيهاي اخلاقي 
زندگي پرافتخار اين شهيد بزرگوار پيوسته قرين با عبادت و زهد و خداجويي بود، او از كودكي به مسائل مذهبي علاقمند بود و چند سال قبل از اينكه به سن تكليف برسد، نماز مي‌خواند و روزه مي‌گرفت و احكام ديني را به خوبي عمل مي‌كرد.
از كودكي با مسجد مانوس بود و به طور فعال در جلسات قرائت قرآن شركت مي‌كرد و توجه زيادي به دعا و زيارت ائمه اطهار (ع) داشت، آنقدر براي ذكر مصائب اهل بيت(ع) اهميت قايل بود كه مي‌گفت: همين مراسم روضه‌خواني ما را نگه داشته است.
براي اقامه نماز اهميت فوق‌العاده‌اي قائل بود. همواره تلاش مي‌كرد نماز به جماعت خوانده شود. در هنگام بجاآوردن فريضه نماز آنقدر خشوع داشت كه وقتي برادران همرزمش او را در آن مي‌ديدند به حالش غبطه مي‌خوردند.
شهيد بقايي علاقه زيادي به حضرت امام خميني(ره)، و روحانيت داشت و فقط با حركتهايي كه در خط امام بود و با كلام روحاني معظم‌له مطابقت داشت، همراهي مي‌كرد.
معتقد بود كه گروهگرايي براي انسان تعصب و عجز فكري بوجود مي‌آورد و مي‌گفت: شما فقط ببينيد حضرت امام خميني(ره) چه مي‌گويد، از آن تبعيت كيند.
در مبارزات سياسي – مذهبي هرگز خودسرانه عمل نمي‌كرد و سعي بر اين داشت كه مبارزاتش در مسير مكتب باشد، در واقع، انقلابي بودن مجيد با مكتبي بودنش قرين بود. و سعي مي‌كرد در زندگي، كار و مبارزه، با جواز شرعي عمل كند.
شهيد بقايي علاقه عجيبي به نيروهاي بسيج مردمي داشت و هرجا مشكلي پيش مي‌آمد از آنها دفاع مي‌كرد. رفتار او با نيروهاي بسيجي آميخته با ملاطفت و مهرباني بسيار بود. با آنها نشست و برخاست مي‌كرد و با آنها غذا مي‌خورد. بارها مشاهده مي‌شد وقتي در مسيرش بسيجيها را مي‌ديد، از ماشين پياده شده و با آنها مصافحه مي‌كرد. او مي‌گفت: يكي از رمزهاي موفقيت ما قدرداني از نيروهاي مردمي است.
تيمسار دريادار شمخاني (فرمانده محترم نيروي دريايي) در اين مورد مي‌گويد:
اصلاً مجيد خودش يك بسيجي بود. اگر مي‌خواستيد بدانيد بسيجي چه كسي است بايد سراغ مجيد مي‌رفتيد. البته بسيج به مفهوم از جان گذشته، به مفهوم عاشق ولايت و حضرت امام خميني(ره)، به مفهوم منتظر امام زمان(عج)، به مفهوم ذوب شده در خط امام حسين(ع). پاسداران فراواني هستند كه بسيجي‌اند و يكي از اين پاسدارها مجيد بود.
شهيد بقايي از جمله كساني بود كه هيچگاه خود را در ميان عناوين و مقامها گم نكرد و شخصيت والاي الهي‌اش را به اين مسائل نفروخت. او با تمام امكاناتي كه مي‌توانست در اختيار داشته باشد، فردي بسيار قانع، متواضع، باوقار، منصف و كم توقع بود.
سردار فرماندهي محترم كل سپاه در توصيف ايشان چنين گفته‌اند:
شهيد بقايي اسوه تقوي بود و تقواي ايشان در جبهه‌هاي جنگ مشخص و روشن و زبانزد خاص و عام بود. از جمله فضايل خوب و زيبايي كه ايشان داشت اين بود كه حتي در بين راه كه وقت نماز مي‌رسيد از ماشين پياده مي‌شد و نماز را به موقع (ولو در كنار جاده) مي‌خواند.
نمازهاي شب و دعاهاي خاص ايشان و آن اخلاق و حجب و حياي خاصي كه در قيافه‌اش نهفته بود از او يك اسوه تقوي بوجود آورده بود و هنوز هم كه هنوز است از شهدا اسوه ما مجيد بقايي است.
آنقدر به فكر قيامت بود كه هرگاه در جلسات سخنراني از عقوبت خدا سخن گفته مي‌شد اشك مي‌ريخت. شهيد بقايي تاكيد و اصرار خاصي بر خواندن دعاي عهد در هر روز داشت و مستحبات و واجبات خود را به دقت انجام مي‌داد.
با قرآن انس عجيبي داشت.همواره يك جلد قرآن كوچك با خود به همراه داشت و در هر فرصتي به تلاوت آيات آن مي‌پرداخت و سعي داشت آن را حفظ كند.
 
وصيت نامة شهيد مجيد بقائي
بسم الله الرحمـن الرحيـــــم
سلام و درود و دعا بر امام و امت امامي كه ما بايد با تلاش و جهاد و ايثار و شهادتمان رهبري و امامت جهانيشان را عينيت بخشيم و جهان انقلابي و اسلامي بسازيم . انقلاب خونينمان سنگر كفر جهان را عقب نشانده و اين بار با رحمت خدائي ‹‹ جنگ ›› مقدمه اي شده براي تشكيل اتحاد جماهير اسلامي ‹‹ انشاء الله ›› و بدانيد كه اين وضع ، ايثارمي خواهد و خون ، كه پيامدش نصر الهي است كه پيروزي اسلام در اثر رنج و سعي و كوشش زجر و ناراحتي و خون دادن است .
بله ما هم مي جنگيم و تن به هيچ گونه سازش نمي دهيم و با شعار هميشگي مان يا فتح يا شهادت مي جنگيم و بر سياست ‹‹ نه شرقي و نه غربي ›› سرسختانه پامي فشاريم چون معتقد به خدائيم . و خواهران هيچگونه اندوه حزني به دل راه ندهيد چون ايدان آزمايش است و زمان امتحان و شما برتريد اگر مؤمن باشيد و از رهبرعصارة مكتب بياموزيم كه چون كوه استوار در مقابل دشمن و چون كاه در مقابل خدا و من هم در مقابل مصائب بايد همچون كوه باشيم . خدايا معبودم اي ل آنكه همه چيزم از توست . اي آنكه در كاغذ نمي گنجي و نه با قلم وصف مي شوي آنچنان تار و پودم آغشتة به گناه است كه فعلاً ياراي صحبت ندارم و هر وقت مي خواهم زبان گشايم شرمند ام .
با اين وضع رحمي بر من كن . مرا ببخش ، مي دانم كه بخشنده اي ومهربان ، بارها فكر كرده ام با خود و نهايت به اين نتيجه رسيده ام كه فقط در لباس شهيد و با محتواي شهيد مي توانم در دادگاهت حضور يابم بجز اين هرگز ، كه شرمنده ام و رسوا .
خدايا شاكر از اينكه تا اين حد هدايتم كردي . خدايا اگر قدمي در راهت برداشتم از من بپذير . معبودم مي دانم كه چيستي ولي در دل خانواده مان صبري وافر بگذاركه مي دانم بدون اين مسئله تحمل چنين مسئله اي را ندارند . خدايا ملتسمانه مي گويم و بارها گفته ام كه جگر گوشه امت امام عزيز خميني كبير را تا ظهور حضرت مهدي ( عج ) براي امت نگهدار .  ‹‹ آمين ››
خدايا ، بار پروردگارا آن كساني كه حافظ انقلابند حفظ و دشمنان انقلاب را نابود بگردان .   ‹‹ آمين ››
خدايا بخوبي مي دانم و برايم ملموس است كه بهترين ها را بسويت مي كشي و حجابشان را مي دري و من اين را در خود نمي بينم ولي شايد دگرگوني در درونم چنين فيضي را نصيبم كرد .
خدايا ديگر دعايم سلامتي مجروحين و صبر به معلولين مي باشد .
و ما خانوادة عزيز و پدر و مادرخوبم كه خيلي عذابتان دادم و هميشه به شما مي گفتم براي اسلام مي خواهم خدمت كنم و شما بنا به علائق مي گفتيد بالاخره از دست ما مي روي و اينكار را نكن و هميشه به شما مي گفتم و آخرين بار هم مي گويم كه من و ما و شما و همه از كس ديگريم و هر وقت امانت را بخواهند پس مي گيرد و كسي را دخل و تصرفي در آن نيست .
بهر جهت نمي دانم مي پذيرد يا نه ولي انشاءالله مي پذيرد . و حتماً مرا مي بخشيد و حتماً بر زبان آوريد كه تو را بخشيدم .
خدا به شما صبري دهد و صبور باشيد كه درجه امر انسان صبور  صابر بسيار بالاست. مادر ، اگر صبر كردي فاطمه زهرا ( س ) به تو مرحبا مي گويد و ملائك تو را دلداري مي دهند .‹‹ انشاء الل››
و اما برادرم حميد ! در همين راه كه هستي به جمهوري اسلامي خدمت و پايه هاي جمهوري را محكم بگردان كه خدا ياري و دايتت مي كند و اصلاً به اين دنياي پست وبي ارزش دل مبند كه فقط اسباب آزمايش است و امتحان.
و برادر و خواهرم ! شما هم قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت محاكمه دارد و جداً هميشه بفكر اسلام باشيد .
‹‹ انشاء الله›› و همگي شما مرا ببخشيد و التماس دعا دارم .
و امادوستان خوبم برادران و خواهران ! شما هم از من رنجيدگي داريد از شما مي خواهم كه مرا ببخشيد و اگر بدي كرده ام از من بگذريد . تذكرم اين است كه امام را رها نكنيد .
و از كلية اقوام ، آشنايان ، دوستان طلب بخشش ميكنم و اميدوارم كه اگربدي كرده ام ببخشند . حتماً برايم دعا كنيد . حتماً براي امام و براي من و براي مؤمنين را فراموش نكنيد .
والسلام
بندة حقيرو ذليل ـ خدمتكار اسلام اگر خدا بخواهد
التماس دعــــا
شوش دانيال ـ 30 / 2 / 60
 مجيد بقــــــائي
قدر جمهوري اسلامي را بدانيد كه نعمت بزرگي است و كوچكترين كفران نعمت، محاكمه دارد و جداً هميشه به فكر اسلام باشيد.
... هيچگونه اندوه و حزني به دل راه ندهيد، چون ميدان آزمايش است و زمان امتحان. شما برتريد، اگر مومن باشيد. از رهبر، عصاره مكتب، بياموزيم كه چون كوه، استوار در مقابل دشمن و همچون كاه در مقابل خدا مي‌ايستد و ما هم در مقابل مصايب بايد مثل كوه محكم باشيم.
 
 
نحوه شهادت
قبل از عمليات والفجر مقدماتي قرار شد كه عده‌اي از مسئولين و فرماندهان نظامي جنگ، ديداري با حضرت امام خميني(ره) داشته باشند، اما شهيد بقايي گفته بود كه بايد براي شناسايي اين عمليات در منطقه بمانيم، به همين دليل او به همراه عده‌اي ديگر از جمله شهيد حسن باقري در منطقه عملياتي ماندند و صبح روز بعد به اتفاق ايشان و چند تن از فرماندهان ديگر با دو دستگاه جيپ جهت شناسايي منطقه به طرف محل مورد نظر حركت كردند.
شهيد بقايي در طي مسير مشغول تلاوت قرآن و حفظ سوره والفجر بود. او به كمك يكي از دوستانش اين سوره شريفه را از حفظ مي‌خواند. پس از رسيدن به مقصد، همگي از ماشين پياده شده و به طرف سنگر ديده‌باني حركت نمودند. ايشان در بين راه به برادران همراه مي‌گويد: آيا مي‌شود انسان به اين درجاتي كه خداوند در قرآن فرموده است، برسد كه:
«يا اَيتهاالنَّفس المُطمَئنَّه ارِجِعي الي ربِّكِ راضيَهً مرضيهً فَادخُلي في عِبادي وَادخُلي جَنَّتي»
و آيا خدا توفيق اين امر مهم را به انسان مي‌دهد كه به آن مرحله عالي نايل گردد؟
هنوز كلام مجيد به انتها نرسيده بود كه خمپاره دشمن به نزديكي آنان اصابت كرد و او جواب سئوال خود را با فوران خون مطهر و قطع پاهايش دريافت نمود و بدين سان عاشقانه و خالصانه به سوي پروردگار خويش پرواز كرد و به درجه قرب و رضوان الهي دست يافت. سرانجام سردار سرلشکر دکتر مجید بقایی، نهم بهمن سال 1361هنگام شناسایی منطقه عملیات والفجر مقدماتی، همراه غلامحسین افشردی (حسن باقری) به شهادت رسیدند.
 
خاطره شهيد مجيدبقائي
سردار رشيداسلام "مجيدبقايي " جانشين يگان نيروي زميني سپاه به رعايت مسائل شرعي در مبارزه بانظام طاغوت بسيار معتقد بود . يكياز همرزمان او مي گويد :
قبل از انقلاب اسلامي ، ما براي تهيه باروت به شوره نيازداشتيم . روزي مجيد  به مت پيشنهاد كردكه از مغازه  پدرم تهيه كنم ، ولي خريد آشكار آن ، قضيه را تا حدي فاش مي كرد  و پدرم مي فهميد .  در عين حال ، مجيد تاكيد مي كرد كه ما با توج به مسائل شرعي ، حق نداريم . بدون رضايت او از مغازه پدرت شوره برداريم .  اگر چه من بي اطلاع او مي توانستم با پرداخت پول ، شوره تهيه كنم ، ولي او افراد متعددي را با بهانه هاي مختلف براي خريد شوره فرستاد و شوره مورد نياز را تهيه كرد .
سردار سرلشكر " محسن رضايي " كه از دوستان قديمي شهيد مجيد بقايي است ، مي گويد :
برادر مجيدبقايي درعمليات طريق القدس به صورت يك رزمنده ساده شركت كرد ؛ با اينكه فرمانده سپاه  و محور عملياتي شوش بود . از او در اين عمليات به مدت سه روز خبري نبود . همه به دنبال خبري از او بودند. پس از سه روز او را تشنه و گرسنه در نخلستانهاي شمال شهر بستان يافتند ؛ در حالي كه مرتب ذكر خدا را بر لب داشت .
يكي از دوستان مجيد مي گفت :
در آخرين  ماموريت شناسايي كه با ايشان همراه بوديم ، طبق معمول با قرآني  كه در ماشين هميشه به همراه خود داشت، سوره والفجر را حفظ مي كرد و از من مي خواست كه از او امتحان  كنم كه آيا سوره را درست حفظ كرده است  يا نه . آنگاه پيوسته زيرلب زمزمه مي كرد : " يا  ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي ."
چند لحظه بعد در ديدگاهي كه از آن به مواضع دشمن نگاه مي كرد ، با نثار دو پايش جاودانه شد .
آخرين سخنش بعد از شهادتين فرياد يا حسين بود .
از سجاياي اخلاقي مجيد يادآوري خاطرات همرزمان شهيد خود بود .او در دفترچه خود اسامي 39 نفر از شهدايي را كه مي شناخت به ترتيب شهادت يادداشت كرده و هميشه بدانها مي نگريست و مي گفت :
ما در قبال خون شهيدان مسئول هستيم .
خداوند او را چهلمين نفر آن ليست مقدس قرار داد .
يكي از همرزمان سردار شهيد اسلام مجيد بقايي مي گويد :
قبل از انجام عمليات  مقدماتي والفجر ، قرار بود عده اي از مسئولان  نظامي با امام ملاقاتي داشته باشند . مجيد با اينكه دلش براي ديداري محبوب خود پرمي زد ، گفت :
ما بايد اتمام شناسايي اين عمليات در منطقه بمانيم .
او حتي يكبار براي خداحافظي از پدر و مادرش تصميم گرفت به بهبهان برود . شبانه حركت  كرد ، ولي پس از طي حدود چهل كيلومتر، از ادامه سفر منصرف شد و برگشت . علت را از او جويا شديم . گفت :  در بين راه به خاطرم رسيد كه در اين عمليات بايد بيشتر كار كنيم . احساس كردم به جاي رفتن به بهبهان اگر پيش بسيجيها باشم ، بهتر است .
همان شب باسردار شهيد حسن باقري جهت شناسايي به فكه رفتند و در همان روز هر دو باهم به شاخسار جنان پركشيدند .
خانواده مجيد گفته اند :
مجيدكه دانشجوي رشته پزشكي بود تا مدتها به ما نمي گفت كه مسئوليتش درسپاه و جبهه چيست . ما حتي
 نمي دانستيم كه او به جبهه مي رود . هروقت از او مي پرسيديم چه كاره اي ؟ پاسخ مي داد :
در اهواز مي گرديم !
با اينكه چندبار مجروح شد ، اما چيزي از خود  بروز نمي دادو پس از مداوا با حالت عادي به خانه برمي گشت . ما بعدها متوجه مي شديم كه او مجروح شده است .
برادر مجيد مي گويد :
مجيد در عمليات طريق القدس فتح بستان به مدت سه روز در محاصره كامل دشمن بود ، اما با زيركي خاصي بالاخره خود را به نيروهاي خودي رساند ؛ با اينكه در اين محاصره  نيروهاي عراقي چنان به او نزديك شده بودند كه كار براي اسارت او به درگيري لفظي هم كشيده بود .
با اين همه هنگامي كه به خانه بازگشت ، با هيچ كس موضوع محاصره  خود را مطرح نكرد و ما بعد از مدتها به واسطه نوار مصاحبه اي كه از تبليغات جبهه و جنگ به دستمان رسيد ، از موضوع مطلع شديم .
شهيد مجيدبقايي مي گفت :
در عمليات فتح بستان ، حدود 60 نفر بوديم كه در نزديكي امام زاده زين العابدين در محاصره تنگ دشمن در گودالي موضع گرفته بوديم . عراقيها براي اسارت ما هر لحظه نزديكتر مي شدند و گفتن :
تسليم شويد !
حتي يك نفر برآمد كه ما را بگيرد و ببرد، ولي يكي از برادرها به نام آلوگردي كه از سپاه اهواز  و آرپي چي زند بود ، از جا بلند شد و با شهامت و شجاعت خاصي با فرياد " الله اكبر " به آن نفر بر شليك و آن را منفجر كرد ودر همين عمليات  مزد جهاد خويش را باشهادت در راه خدا گرفت .
سردار سرلشكر محسن رضايي مي گويد :
يكبار در قرارگاه خاتم ، بعد از جلسات طولاني كه با برادران ارتشي داشتيم از شدت خستگي به خواب رفته بوديم . اواسط شب حدودساعت 5/2 احساس كردم سرو صدايي مي آيد . برخاستم و قامت بلند مجيدبقايي راديدم كه دستهايش را به سوي خداوند بالا برده بود و باخدا مناجات مي كند .
با ديدن اين منظره خيلي به حال  او غبطه خوردم . چون او هم مثل همه ما خسته بود .
يكي از دوستان اين سردار شهيد گفته است :
روزي در يكي از محورها با برادر بقايي در حال حركت به طرف خط بوديم كه مشاهده كرديم بسيجي كم سن وسالي در كنار جاده نشسته و منتظر ماشيني است كه با آن  به خط برود . مجيد  با وجودي كه خيلي عجله داشت، گفت: " نگه دار . "
بعد از ماشين پياده شد و با آن برادر بسيجي متواضعانه صحبت كرد و در آخر به او گفت : " چيزي از من نمي خواهي؟"
بسيجي نوجوان كه از مهرباني مجيد به وجد آمده بود به مجيد گفت : " كلاهت را بده ."
بقايي كلاهش رابا شوق به او تقديم كرد و به من گفت : " يكي از رموز موفقيت ما در جنگ قدرداني از نيروهاي مردمي است .
مجيد با حقوق مجردي ناچيزي كه از سپاه مي گرفت ، زندگي خود را مي گذراند و وقتي به شهادت رسيد ، خيلي از حقوقهاي عقب مانده اش را از سپاه نگرفته بود . او مي گفت :
وقتي به اين حقوق احتياج ندارم ، چرا آن را بگيرم چون تشكيل خانواده  نداده ام ، همين مقدار براي من بس است .
مجيد پولهايي را كه مي گرفت ، صرف خريد كتاب مي كرد و معتقد بود كه بايد به اندازه نياز از بيت المال مصرف كند.
راوي: برادرشهيد (حميد بقايي)


دوشنبه 13 دی 1389  3:57 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : شهيد مجيد بقائي

شهيد مجيد بقائي در بهمن ماه سال 1337 در بهبهان چشم به جهان گشود رفتار متين او در خانواده و علاقه اش به مسائل مذهبي و رعايت آنها در سنين 10-12 سالگي رشد فكري و فرهنگي او را مشخص و نمايان ساخت.
هوش سرشار و استعداد وي باعث شد تا تحصيلات پنجم و ششم دبستان (نظام قديم ) را در عرض يكسال در يكي از مدارس بهبهان بگذارند و سپس رشته «رياضي» را براي ادامه تحصيل در دبيرستان انتخاب كند.


حدود سالهاي 53-54 ، فعاليتهاي او در دانشگاه شكل گرفت و تماسهايش تشكيلاتي شد. وي براي رژيم شاه، نقش تعيين كننده اي را در رهبري مبارزات دانشجوئي دانشگاه اهواز و غير دانشگاهيان بعهده گرفت. در سالهاي 55و 56 كه مبارزه ملت مسلمان به اوج خود نزديك مي شد او از عناصر هدايت كننده تظاهرات عليه رژيم بود.
او در بدو تشكيل گروه منصورون وارد شاخه نظامي شد و رهبري برخي عمليات مسلحانه را در آن زمان بعهده گرفت.
مجيد نسبت به اصالت حركتهاي انقلابي تعصب خاصي داشت. در يكي از راهپيمائيهاي زمان انقلاب هنگاميكه منافقين با سوءاستفاده از حسن ظن مردم ، آرام سازمان خودشان را بالا مي بردند. او ناگهان متوجه مي شود و آرم آنها را خود بدست مي گيرد و در يك فرصت مناسب آنرا پائين مي آورد و بدون اينكه كسي متوجه بشود آنرا زير اوركتش گذاشته و بعد از خارج شدن از صف راهپيمايان آنرا پاره مي كند.


پس از پيروزي انقلاب به دادگاه انقلاب و اهواز رفت و جريان انحرافي و آمريكائي خلق عرب را سخت پيگيري نمود و بسيار هم موفق بود.
كار نظامي او پس از انقلاب هم ادامه داشت . وي فعاليتش را در اين زمينه با حضور در كميته و شهرباني آغاز كرد و در كنار اين فعاليتها او معتقد بود كه جامعه بعد از پيروزي انقلاب احتياج به كارهاي فرهنگي دارد. و بهمين خاطر به تشكيل كانون نشر فرهنگ اسلامي در بهبهان پرداخت كه فعاليتهاي اين در محورهاي تبليغاتي شهر بسيار مؤثر بود.
وي تا اوايل جنگ تحميلي تقريباً با همه ارگانهاي انقلابي در ارتباط بود و با حضور خود مايه دلگرمي ساير برادرها مي شد. ارايه راه حلهاي ابتكاري و مناسب او همه را دلگرم و پرجوش نگه ميداشت.


پيش از آغاز جنگ تحميلي ببه توصيه برادر محسن رضائي به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست و در واحد روابط عمومي سپاه اميديه به فعاليت مشغول شد.
با شروع جنگ تحميلي و پيمان او براي حضور در جنگ باعث شد بدليل خصوصيات مختلفي كه داشت ، از جهت آگاهيها و رفتارها به عنوان نماينده سپاه استان در اطاق جنگ معرفي شد.


پس از مدتي به فرماندهي سپاه پاسداران شوش منصوب شد و در اين مدت طرحهاي عملياتي بسيار خوبي را عليه دشمن بعثي در قالب گروههاي كوچك به اجرا در آورد. از آن پس به دليل اشتياق فراوانش براي درگير شدن مستقيم با دشمن و بخاطر لياقتهاي فراواني كه در هنگام فرماندهي سپاه شوش از خود نشان داده بود به فرماندهي لشكر فجر برگزيده شد و در عمليات فتح المبين ، بيت المقدس و رمضان به سمت معاونت برادر باقري فرمانده قرارگاه كربلا، منصوب و پس از عمليات محرم فرمانده قواي يكم كربلا گرديد.


مجيد بقائي اين دانشجوي مبارز قبل از انقلاب و مجاهد خستگي ناپذير در سنگرهاي جنگ و سازندگي و ارشاد و تبليغ و… ،در 9 بهمن ماه 1361 در حاليكه بعنوان فرمانده قواي يكم كربلا بهمراه چند تن ديگر از برادران و ياران مشغول بررسي يكي از مكانها براي شناسائي و نفوذ در دل دشمن و بودند مورد اصابت گلوله توپخانه دشمن قرار گرفتند .و همه باهم دعوت حق را براي نظر به وجه الله لبيك گفتند.
 

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  3:59 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : محمود شهبازي دستجردي

سردارشهيد محمود شهبازي دستجردي  به سال 1337 در خانواده اي مذهبي در شهر اصفهان ، كودكي زاده شد كه او را محمود نام نهادند . محمود از بدو كودكي طعم محروميت و فقر در محيط خانواده چشيد . پدرش كشاورزي بود كه با دسترنج خويش ، چرغ زندگي را مي چرخاند . او در دامان پدري زحمتكش و پارسا و مادري درد كشيده و پاكدامن ، با احساسات ناب مذهبي رشد و تربيت يافت .

     محمود قرآن را نزد مادرش ـ كه فرزند روحاني بود ـ مي آموزد و تحصيلات دورة ابتدايي را در زادگاه خود به پايان مي رساند و براي ادامة تحصيل ، وارد دبيرستان (( احمديه حكيم سنايي)) اصفهان مي شود . پس از چند سال تلاش و كوشش ، مدرك  ديپلم خود را با نمره هاي خوب ، در سال 1356 دريافت مي كند و در همان سال ، در كنكور شركت جسته و در رشتة (( مهندسي صنايع )) دانشگاه علم و صنعت پذيرفته مي شود .

     شهبازي بطور مشخص ، فعاليتهاي مذهبي و سياسي خود را از دوران دبيرستان شروع مي كند . او در اين دوران ، به مطالعة كتابهاي مذهبي ، بويژه كتابهاي (( شهيد استاد مطهري )) و مرحوم (( علامة طباطبايي )) روي مي آورد و همزمان در محافل مذهبي و مجالس سخنراني (( آيت الله طاهري )) و ((شهيد اژه اي )) شركت فعال مي جويد . او از آن پس ، با شهيد اژه اي ارتباط برقرار نموده و فعاليتهاي مذهبي و سياسي خود را گسترش مي دهد . وي عمده فعاليتهاي خود را از طريق ((مسجد شفيعي )) و ارتباط با دوستان مسجدي اش انجام مي دهد .

     محمود به خاطر فعاليتهاي مستمر در شهر اصفهان ، به عنوان چهره اي پر تلاش و انقلابي ممتاز مي نمايد . او در روشنگري دوستان و بستاگانش ، نسبت به ماهيت رژيم شاه ، از هيچ كوششي دريغ نمي كند . پس از ورود به دانشگاه نيز به ابعاد تازه اي از فعاليتهاي انقلابي دست مي زند و در ارتباط با جمعي از دانشجويان مسلمان و انقلابي به يك رشته اقدامهاي مبارزاتي عليه رژيم مبادرت مي ورزد . در اوج خفقان رژيم شاه ، همراه دوستان انقلابي خود بي خوف و ترس ، خطر مي كند و در جهت افشاي ماهيت رژيم ، در قالب تشكلهاي دانشجويي ، به فعاليتهاي فرهنگي و اجتماعي گسترده اي مي پردازد  او در دانشگاه ، با انجمن اسلامي دانشجويان ، همكاري نزديك و مستمر انجام مي دهد و در كليه فعاليتهاي گروهي دانشجويان از جمله ورزشهاي دسته جمعي ، پخش و نصب اعلاميه ها و شركت در اعتصابها ، حضوري پر تلاش و گسترده مي يابد .

     شهبازي ، با ايماني راسخ و باوري استوار ، پاي در ميدان مبارزه عليه رژيم مي گذارد و تا پايان ، اين مبارزه را ادامه مي دهد . فعاليتهاي گستردة سياسي و اجتماعي ، هرگز مانع از تقويت بنيان اعتقادي اخلاقي او نمي شود ، بلكه همسو با انجام امور مختلف ، با مطلعه ، و آگاهي مذهبي خود را عمق مي بخشد . از اين رو از سر ايمان و اعتقاد ، به مبارزه و روشنگري مي پردازد .

     او در راه اندازي نخستين راه پيمايي وسيع مردمي در اصفهان، نقش فعال و هدايت گري ايفا مي كند . همچنين در منزل (( آيت الله خادمي )) از سازماندهندگان اين امر مهم به شمار مي رود .

     در روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي ، در تهران حضوري چشمگير مي يابد و دوشادوش مردم انقلابي در تسخير پادگانها شركت مي جويد .

     شهبازي با شور انقلابي كه داشت، پس از تحقق انقلاب اسلامي ، چند روزي در كميته اسلحه بدست مي گيرد و به حراست از دستاوردهاي انقلاب مي پردازد . در اسفند ماه 1357 ، به نهاد نوپاي (( سپاه پاسداران انقلاب اسلامي )) پيوسته و به عضويت رسمي اين نهاد انقلابي و مقدس جوشيده از بطن مردم در مي آيد و در پادگان (( سعد آباد )) مشغول خدمت مي شود . او تلاش زيادي در جهت تقويت تشكيلات سپاه انجام مي دهد ، بطوري كه كمتر به دانشگاه مي رود و بيشتر وق خود را در سپاه ، به فعاليتهاي انقلابي مصروف مي دارد . اما پس از نفوذ گروهكهاي ضد انقلاب در محيط دانشگاه ، او به طور جد ، عمده فعاليتش را معطوف به آنجا نموده و در مقابله و مبارزه با عناصر منحرف و ضد انقلاب ، جبهة جديدي را در دانشگاه ايجاد مي كند . محمود كه با درايت و بينش مكتبي ، پي به ماهيت نفاق سازمان منافقين برده بود ، تلاش و كوشش فراواني در دانشگاه براي افشاي چهرة نفاق اين گروهك صورت مي دهد و به ياري دوستان انقلابي اش ، اين گروهك را در رسيدن به اهداف شومش ، مايوس مي كند .

     در سال 1359 ، براي ساماندهي و سازماندهي سپاه پاسداران شهر (( همدان )) به اين شهر مي رود و با عزمي استوار و فعاليتي گسترده ، اين امر مهم را تحقق مي بخشد و پس از چندي نيز به ((فرماندهي سپاه پاسداران همدان )) منصوب مي شود .او به عنوان فرماندهي دلسوز و فداكار و در عين حال قاطع و منظبط ، به رتق و فتق و ساماندهي سپاه همدان مي پردازدو در جذب نيروهاي متعهد و انقلابي به سپاه ، دقت عمل به خرج مي دهد و با سپردن مسئووليت به نيروهاي شايسته ، كيفيت آنرا بالا مي برد .

     شهبازي ، همزمان با شروع جنگ تحميلي ، راهي جبهه مي شود و در صحنه هاي مختلف كارزار ، حضوري عاشقانه و فعال مي يابد . وي ابتدا به جبهه هاي غرب مي رود و پس از تحكيم و تثبيت مواضع رزمندگان اسلام در آنجا ، به جبهة جنوب عزيمت مي كند و از هيچ تلاشي در مقابله با دشمن دريغ نمي ورزد و كارآمدي و لياقت خود را در بعد نظامي به ظهور مي رساند .

     پيش از آغاز عمليات فتح المبين ، به مسئووليت معاونت تيپ 27 محمد رسول الله (ص) برگزيده شده و به هدايت نيروهاي تحت امر تيپ مي پردازد و در تحقق اهداف عمليات و منهدم كردن نيروهاي دشمن ، نقش و سهم بسزايي ايفا مي كند .

     محمود پس از فراغ از عمليات ((فتح المبين)) تيپ 27 را براي عملياتي وسيع و بزرگتر تجهيز و آماده مي كند . او براي اجراي عمليات (( بيت المقدس )) ، نيروهاي زبدة تيپ ر راهي محور اهواز خرمشهر كرده و با شروع رمز عمليات ، به خطوط دشمن يورش مي برد . شهبازي ، در اين حمله نيز همچون فتح المبين ، پر شور و با رشادت ، در فرماندهي رزمندگان ، حماسه اي ماندگار خلق مي كند و آنان را تا دروازة شهادت به آسمان عشق و سرزمين معشوق عروج مي كند . پيش از عمليات ، از حالت و سكناتش معلوم بود كه او ديگر براي رسيدن به حضرت دوست برات عشق را دريافت كرده است و مشخص بود كه چهره اش آسماني است .

     شهيد شهبازي روز دوم خرداد ماه 1361 ، در آستانة (( فتح خرمشهر )) در عمليات (( بيت المقدس )) ، بر اثر اصابت تركش خمپاره، به فوز عظماي شهادت نايل آمد .

 
 


دوشنبه 13 دی 1389  3:59 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : مهدي رجب بيگي

شهيد مهدي رجب بيگي در سال 1336 در شهر دامغان بدنيا آمد و دوران كودكي و نوجواني را به همراه خانواده‌اش در تهران سپري كرد. در محله‌هاي فقير نشين تهران، طعم فقر و محروميت را از همان آغاز نوجواني به وي چشاند.
مهدي تحصيلات ابتدائي و متوسطه خود را نيز در تهران گذراند و بعلت استعداد فوق‌العاده‌اي كه داشت، همواره از دانش‌آموزان موفق مدارس محسوب مي‌شد. وي از همان ابتدا علاقه بسيار زيادي به مطالعه و تفكر و تحقيق داشت و از اينرو تا قبل از پايان تحصيلات متوسطه، با كتب مذهبي آشنا گرديد.
خانواده مهدي از وي بعنوان الگو و سرمشق و چهره‌اي محبوب و مورد احترام در ميان تمام اقوام و آشنايان ذكر مي‌كنند، چرا كه در برخوردهايش بسيار متواضع و فروتن بود.
مهدي از همان ابتدا علاقه بسيار زيادي به كمك به طبقه محروم و طبقه مستضعف داشت. بطوريكه بنا به گفته مادر ايشان، حتي در كودكي براي كمك به مستخدم مدرسه، زودتر از ديگران در مدرسه حاضر مي‌شد. همچنين وي از همان ابتدا داراي بعد عرفاني قوي بود، بطوريكه شبها غالبا تا نيمي از شب گذشته به عبادت و راز و نياز با پروردگار خويش مشغول بود و بسياري از روزها را نيز روزه داشت.
شهيد رجب بيگي در سال 1354 وارد دانشگاه فني دانشگاه تهران شد و در رشته مهندسي راه و ساختمان به تحصيل مشغول گشت. وي از همان اوائل ورود به دانشگاه همراه با ديگر برادران مسلمان خود به فعاليتهاي صنفي-سياسي روي آورد. استعداد زيادش او را در درس نيز بسيار موفق ساخته بود. در اواخر سال اول از طرف دانشجويان به عضويت شوراي دانشجويي دانشكده انتخاب شد و اين مسئوليت را تا سال 58 و آغاز انقلاب فرهنگي ادامه داد. در شوراي دانشجويان يكي از افراد بسيار فعال بود و موضعگيريهاي كوبنده‌اش هميشه براي گردانندگان وابسته به رژيم در دانشكده ايجاد زحمت مي‌كرد. برادر شهيدمان علاقه زيادي به مطالعه كتب سياسي- اجتماعي و ديني داشت و يكي از مسئولين كتابخانه اسلامي دانشجويان فني بود.

در بين ورزشها به كوهنودي علاقه داشت و معمولا در برنامه كوهنوردي دانشجويان مسلمان شركت مي‌كرد.
در زمان رژيم منفور شاه با وجود خفقان شديد، مسئوليت خود را در قبال اسلام با پخش اعلاميه در دانشكده و شركت در تظاهرات دانشجوئي و خياباني و اداره فعاليتهاي سياسي- صنفي دانشگاهي انجام مي‌داد.
در دوران انقلاب در راهپيمائي با شكوه امت قهرمان شركت فعال داشت و در براه انداختن و سازماندهي تظاهرات مختلف هميشه حاضر بود.
در نيمه دوم سال 57 كه دانشگاه مركز تجمع مردم شده بود، مهدي از كساني بود كه به نمايش فيلم و اسلايد از انقلاب و ديگر كارهاي تبليغي براي مردم مي‌پرداخت. همزمان، در يكي از مساجد تهران نيز بطور مستمر به فعاليت و روشنگري مشغول بود. بعد از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و ادامه مجدد كار دانشگاهها، (سازمان دانشجويان مسلمان دانشكده فني) كه تشكيلات دانشجويان مسلمان دانشكده بود، به وجود آمد و برادر شهيدمان در اين سازمان مسئوليت انتشار نشريه دانش‌آموزي"هجرت"را بعهده گرفت‌.
مهدي با انقلاب يا پس از آن با انديشه‌هاي انقلابي و اسلامي آشنا نشده بود بلكه در دوران رژيم منحوس شاه سالها به مبارزه همه جانبه با رژيم مشغول بود. از گردانندگان تظاهرات كوبنده و سازمان يافته دانشجويان مسلمان در دانشگاه بود و همچنين ديگر ياران دانشجوي فعال خود رژيم بود.
جريانات سياسي داخلي و خارجي را با تسلط و قدرت بي نظير تحليل سياسي ايدئولوژيك مي‌نمود. مقالات و تحليلهاي وي از بهترين كارهاي مطبوعاتي و فرهنگي روزنامه‌هاي با اعتبار كشور بود.
آنچه در مورد وي حائز اهميت و ارزش فراوان است، طبع و روحيه چند بعدي و متعالي اوست. وي از دقيقترين تحليلهاي سياسي گرفته تا پر احساسترين قطعات ذوقي مطالب سياسي -فكاهي، همه و همه را با تسلط بالائي ارائه مي‌كرد.


در بحثها و ميز‌گردهائي كه در دانشگاه در دوران دانشجوئي‌اش و يا در مدارس جنوب شهر در مقابل جريانات انحرافي به هنگام تدريس‌اش، داشت هميشه موفق بود و در مقابل استدلالهاي متين وديد زيركانه‌اش كمتر كسي ياراي مقاوت يا توانائي گريز داشت.
"شهيد رجب بيگي" در يكي از مقالاتش، مواضع مبتني بر"چپ روي كودكانه گروهكها را اين چنين مورد عتاب قرار مي‌دهد:
"چگونه است ديالكتيسين‌هائي كه مي‌گويند"تعرف الاشياء با ضدادها" همگام با آقاي كارتر و خانم تاچر و مستربگين و انورسادات و همصدا با راديو بغداد و كلن و اسرائيل و ايران آزاد و همپاي ساواكيها و وارداتچي‌هاي ممنوع المعامله و زمينداران و نزولخوران و بورس‌بازان و همنوابا اعوان و انصار معدومين اول انقلاب كه"كلهم اجمعين" از ضد"امام امت هستند با همان كلمات و همان سكنات به حضرت امام ناسزا مي‌‌گويند؟؟؟"
چيز زيادي نمانده بود تا وي بتواند مدرك ليسانس خود را در مهندسي راه و ساختمان اخذ نمايد.او از جمله كساني بود كه براي تخصص در كنار تقوي و تعهد، ارزش فراوان و حياتي قائل بود و از اينرو دانش‌آموزان خود را عمدتا از اقشار مستضعف خلق بودند، دعوت مي‌نمود تا"درس خواندن" را به عنوان"رسالت انقلابي" خود تلقي نموده و سعي كنند با نسل آينده دانشگاهها را"آنان" بسازند نه"بچه‌هاي سرمايه‌دارهاي شمال شهري"!
او هميشه مي‌گفت:
خواهر دانش‌آموز، برادر دانش‌آموز:
آيا مي‌داني براي چه پشت اين ميز نشسته‌اي! براي آنگه بتواني آدمي بشوي كه فردا به درد محرومين جامعه‌ات كه خود نيز از آنان هستي، بخوري. بتواني در يك پست حساس انقلابي، فعال باشي و خود كه از قشر مستضعفي، باري از دوش مستضعفان برداري.
برخورد اسلامي و قدرت جاذبه او روي دانش‌آموزاني كه با آنها در تماس بود تاثير فراوان داشت و چه بسيار دانش‌آموزاني كه با كلمات او از دام گروهكهاي منافق و منحرف رستند و به جبهه نيروهاي خط امام پيوستند. او براي نيروهاي خط امام يك عنصر فعال سياسي ايدئولوژيك بود و كار او در محدوده فعاليتش جنبه حياتي داشت. ولي منافقين كوردل بايد بدانند كه اگر چه شمع وجود او را خاموش ساختند ولي هيچگاه نخواهند آتش عشقي را كه در دل مهدي زبانه مي‌كشيد و آن"عشق به امام و راه امام" بود، در دل يارانش و در دل توده‌هاي محروم خلق خاموش سازند.
آري … سرانجام مردم شهيد‌پرور و شهيد داده ما، همانگونه كه طومار"حيات سياسي" آنان را در هم پيچيد طومار"زندگي" آنان را نيز درهم فرو خواهد پيچيد كه:"ان المنافقين في الدرك الاسفل من النار."
برادر شهيد ما"رجب بيگي" در اوج فروتني و تواضع و تقوائي كه داشت از يك روحيه تهاجمي برخوردار بود. او به همان ميزان كه با مهرباني و علاقه در صدد تغيير مواضع انحرافي هواداران ساده و غافل گروهكها بود، به همان ميزان معتقد به برخورد قاطع و كوبنده و نابود كننده با سران جنايت پيشه آنها بود.
روز پنجم مهر كه جنايتكاران منافق با اسلحه در تهران به مردم و پاسداران مردمي انقلاب اسلامي حمله بردند و به كشتار آنان دست زدند"رجب بيگي" قهرمان با سلاح گرم به مقابله با آنان شتافت و در راه دفاع از آرمانهاي اسلامي خويش و دفاع از مظلوميت و فروتني خلق خويش به سر منزل مقصود شتافت. جاودان باد ياد و نام او در خاطره‌ها.
وجود عنصري چون" شهيد رجب بيگي" در سنگر مبارزه بر عليه عناصر وابسته به اشرافيت و فرهنگ فاسد غربي و نفاق چپ در آموزش و پرورش، همچون سدي نفوذ ناپذيز در برابر بازگشت سلطه آمريكا بود. در عين اينكه در انجام كارهاي گوناگوني كه بر عهده او بود، آرام و قرار نداشت و در شبانه روز جز چند ساعت اندك استراحتي نمي‌كرد، در برخورد با دوستان و يارانش و در برخورد با دانش‌آموزان، هرگز جانب صميميت و حسن رفتار را از دست نمي‌داد.
"مهدي شهيد" همچون همه جواناني كه معتقد به اسلام اصيل امام هستند روزها را به تلاش مستمر در انجام فعاليتهاي انقلابي و شبها را به عبادت خداوند سپري مي‌كرد، در حاليكه بسياري از روزها را روزه‌دار بود.
مهدي، جوانمرد عاشقي كه جبهه و دانشگاه، جهاد و مدرسه ووو… سنگرهاي مبارزه‌اش بر عليه امپرياليسم بود. در تسخير"لانه جاسوسي آمريكا" در ايران نيز نقش به سزا و عمده داشت. در مدت يكسال و اندي كه اين مركز توطئه و فساد در تسخير"دانشجويان قهرمان و مسلمان پيرو خط امام" بود، رجب بيگي مسئوليتهاي حساس و بزرگي را چون"مسئوليت برگزاري و انجام گردهمائي جنبشهاي آزاديبخش جهان در تهران" و "نمايند‌گي" دانشجويان خط امام در گردهمائي جنبشهاي آزاديبخش" را به عهده داشت. وي از طرف دانشجويان مسلمان پيرو خط امام در مراسم نماز جمعه سخنراني مي‌‌كرد و در چندين نوبت اطلاعيه‌هاي افشاگرانه آنان را قرائت نمود.
آري"رجب بيگي" دشمن سرسخت امپرياليسم، سرانجام قرباني توطئه‌هاي آمريكايي منافقين شد و"امپرياليسم" و"تنها امپرياليسم" از مرگ او شاد شد. بريده باد دستهاي سرمايه‌داران و غارتگران و جنايتكاران آمريكايي كه از آستين منافقين وابسته و گروهكهاي بي‌آبروي ديگر بيرون آمده است.
اي"رجب بيگي"
اي شهيدي كه زخون تو كفن رنگين است شهر در سوگ تو ماتم زده و غمگين است


دوشنبه 13 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : غلامعلي پيچك


شهيد غلامعلي پيچك به سال 1338، در خانواده اي مذهبي و پاكدامن در تهران پا به عرصه هستي گذاشت . پدرش  كارمندي  متوسط و آبرومند بود و در تربيت ديني فرزند ، از هيچ كوششي دريغ نكرد . غلامعلي در سن پنج سالگي پاي  در راه مدرسه گذاشت .

غلامعلي با موفقيت و نمره هاي عالي ، دوره ابتدايي را به پايان مي برد  و هر سال شاگرد ممتاز مي شود . او با سن كم ، ولي جثه درشت ، وارد دبيرستان مي گردد و با شور و علاقه فراوان ، به تحصيل  ادامه مي دهد . او همچون گذشته با نمره هاي خوب ، تحصيلات متوسطه را به پايان  مي برد  و در سن شانزده سالگي ، با بهترين معدل ، مدرك  ديپلم  را دريافت  مي كند  و همان سال در كنكور  قبول شده ، و در رشته  انرژي  اتمي  وارد دانشگاه مي گردد . در دانشگاه به خاطر كسب امتياز  بالا ، بورس تحصيل در خارج از كشور به وي تعلق مي گيرد ولي از پذيرفتن بورس ، سرباز مي زند و تحصيل در داخل كشور را به خارج ترجيح مي دهد .

غلامعلي ، همزمان با تحصيل در دانشگاه ، از كسب معارف ديني غفلت نمي ورزد  و به آموختن  و ياددادن به ديگران مي پردازد . او « جامع المقدمات » را به خوبي ياد مي گيرد و براي دوستان و همسالان آموزش مي دهد . او از ده سالگي در انجام فرائض ديني مقيد و از شروع تكليف ، مقلد حضرت امام(قدس) مي شود . از نوجواني ، هر فرصتي كه به دست مي آورد ، كار مي كند  تا خرج تحصيل خود را تامين نمايد . اگر اوقات فراغتي  برايش پيش مي آيد ، به مطالعه كتابهاي مذهبي مصروف مي دارد .

پيچك پس از ورود به دانشگاه و آشنايي با تعدادي دانشجوي مسلمان و مبارز جديتر از گذشته  وارد جريانهاي سياسي  مي شود . او خيلي  سريع نسبت به مسائل سياسي داخلي ، اطلاعات كسب مي كند و با هوش و درايتي كه داشت ، رژيم  شاه را رژيمي فاسد  و ظالم  مي يابد و از اين  رو ، مصممتر  از پيش ، وارد  مبارزات  سياسي

مي شود  . از آن پس تحت  مراقبت  و تعقيب  عوامل  ساواك قرار مي گيرد . او طي فعاليتهاي خود ، مبارزات خود را گسترش  مي دهد ، اكبر حمزه اي ، يكي از همرزمان پيچك مي گفت :  يك روز  در كتابخانه شخصي غلامعلي، دنبال  كتابي مي گشتم ، ديدم لاي يك كتاب ، يك كلت جاسازي شده است . تازه فهميدم  كه در مبارزات مسلحانه نيز  دست داشته است .

پس از شهادت پيچك  متوجه شديم كه او در سن پانزده سالگي طرح ترور خسروداد را مي كشد بعد مساله را با نماينده  حضرت امام در ميان  مي گذارد كه ايشان اجازه نمي دهد و او دوستانش را مجاب مي كند كه از ترور  خسرو داد صرف نظر  كنند .

با اوج گيري انقلاب  اسلامي ، غلامعلي با دلگرمي و اميد بيشتر  ، به روشنگري و هدايت مردم مي پردازد  . با ارائه تحليلهاي خوب سياسي مفاسد و وابستگي  رژيم  شاه را افشا مي كند و بويژه  قشر جوان را به مبارزه  عليه نظام ستمشاهي ترغيب مي نمايد . با ارتباطي  كه با برخي از روحانيون  برجسته داشت ، اعلاميه ها و نوارهاي سخنراني حضرت امام (ره) را چاپ و تكثير و در اختيار ديگران مي گذارد .

با تجاوز رژيم عراق به ايران  و تحميل جنگي  نابرابر به انقلاب  نوپاي اسلامي ،  پيچك عازم جبهه هاي نبرد  مي "گردد  . از آن جا كه لياقت و شجاعت  او در درگيريهاي كردستان كه فرماندهان محرز بود ، به عنوان  فرمانده محور غرب كشور منصوب مي شود .  پيچك توان بالاي  نظامي  خود را در اين  محور  به منصه ظهور  مي رساند و با ارائه  طرحهاي دقيق و واقع بينانه نظامي ، حيرت نيروهاي  سپاه  و ارتش را برمي آنگيزد  . به رغم سن كم ذهني نقاد و خلاق برخوردار بود و از اين رو ، موفق  مي شود  بهترين طرحهاي عملياتي را با توجه به شناسايي منطقه ارائه  نموده و اجرا نمايد . او اغلب  شناساييها  را خودش  انجام مي دهد  و تا عمق بيش از سي كيلومتر ، در پشت  جبهه دشمن  نفوذ مي كند . با اجراي  عملياتهاي موفق در محور غرب كم كم شهرت و آوازه اش در غرب  مي پيچد . توانمندي نظامي و اندام و قامت رشيد پيچك  از او شخصيتي دوست داشتني و در عين حال پر از ابهت مي سازد . اكبر حمزه اي مي گويد :

« آوازه پيچچ در غرب  كشور  پيچيده بود . هر كجا كه مي رفتي ، او را مي شناختند ، از سومار  تا ارتفاعات  بمو . همين شهرت  او باعث شد كه جذب  او شوم . رفته رفته با او كه آشنا شدم . پاي صحبتها و سخنرانيهايش نشستم . بينش سياسي خوبي داشت . وقتي از سياست حرف مي زد ، گويي يك سياستمدار برجسته اي است كه سالها در عرصه سياست  فعاليت داشته است . بيشتر شناساييها را خودش انجام مي داد و تا پشت سنگرهاي دشمن  هم نفوذ  مي كرد . در عمليات « بازي دراز » آخرين كسي بود  كه از ارتفاعات  عقب نشيني كرد .»

شهيد پيچك اهل تقوا  و ورع بود  و در انجام فرائض ديني ، تقيد و تعبد خاصي داشت . همان گونه كه اشارت رفت،  از سن ده سالگي به نماز ايستاد . پس از انقلاب ، نماز شبش ترك نشد . در نماز آن چنان حضور 

مي يافت كه خارج  از خود را فراموش مي كرد .

او اهل مطالعه و كتاب بود . در عين اشتغال به كارهاي نظامي ، از فعاليتهاي فرهنگي غافل نمي شد . سخنرانيهايش مشهور بود . او در اخلاق و رفتار الگوي ديگران بود . شهامت و شجاعتش كم نظير بود . به حضرت امام خميني(ره) عشق مي ورزيد  و تابع و مريد معظم له بود . در انجام هركاري تنها  جلب رضاي خدا را در نظر مي گرفت و هرگز ريب و ريا به اخلاص او نفوذ نكرد .

شهيد پيچك در عمليات  مطلع الفجر ، در نوك  پيكان  گردان وارد نبرد  عليه دشمن شد و در منطقه  « قاسم آباد» واقع در ارتفاعات « برآفتاب » با نيروهاي دشمن تن به تن درگيرشد . نزديك  ظهر روز 20 آذرماه 1360 در اثر اصابت گلوله به گلو و سينه اش ، به درجه رفيع شهادت نايل آمد .

 


دوشنبه 13 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : احمد قندچي

شهيد «احمد قندچي» يكي از شهداي 16 آذر است. وی در سال 1312 به دنيا آمد و تحصيلات خود را تا سال اول دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه داد.



در دانشگاه فعاليت شديدي را دنبال مي‌كرد و آن زمان كه عضو جبهه ملي بود با پخش اعلاميه‏هاي افشاگرانه مبارزه خود را آغاز كرد روزي كه نيكسون معاون وقت آيزنهاور مي‌خواست به تهران بيايد فعاليت شديدي مي‌گرد تا با به راه انداختن يك تظاهرات مانع از ورود نيكسون شوند.
اما در مقابل، رژيم وابسته به امپرياليسم مي‌خواست با يورش وحشيانه به حريم دانشگاه از بروز هر گونه اعتراضي از سوي دانشجويان جلوگيري كند. لذا با يك حمله غافلگيرانه به دانشگاه تهران سه تن از دانشجويان را كه يكي از آنها «احمد» بود، مورد اصابت گلوله قرار ‌داد. پس از اينكه احمد زخمي ‌شد، از بالاي سقف لوله شوفاژ نيز تركيد و آب جوش نيز روي سر و صورتش ريخت و سوخت. سپس به وسيله عناصر رژيم به بيمارستان شماره 2 نيروي مسلح شاهنشاهي منتقل شد اما به علت نرساندن خون به بدنش و خونريزي شديد شهيد شد.
شهيد «احمد قندچي» يك مذهبي بود و در مبارزات ملي كردن صنعت نفت از آرمانهاي دكتر محمد مصدق شديدا دفاع مي‌كرد


 گفتگو با برادر شهید قندچی
شهيد «احمد قندچي» يكي ديگر از شهداي 16 آذر است. شهید احمد قندچي در سال 1312 به دنيا آمد و تحصيلات خود را تا سال اول دانشكده فني دانشگاه تهران ادامه داد.

س-برادرتان در مبارزات ملي كردن نفت چه نقشي داشت؟
ج-در دانشگاه فعاليت شديدي را دنبال مي‌كرد و آن زمان كه عضو جبهه ملي بود با پخش اعلاميه‏هاي افشاگرانه مبارزه خود را آغاز كرد روزي كه نيكسون معاون وقت آيزنهاور مي‌خواست به تهران بيايد فعاليت شديدي مي‌گرد تا با به راه انداختن يك تظاهرات مانع از ورود نيكسون شوند.اما در مقابل، رژيم وابسته به امپرياليسم مي‌خواست با يورش وحشيانه به حريم دانشگاه از بروز هر گونه اعتراضي از سوي دانشجويان جلوگيري كند. لذا با يك حمله غافلگيرانه به دانشگاه تهران سه تن از دانشجويان را كه يكي از آنها «احمد» بود، مورد اصابت گلوله قرار ‌داد. پس از اينكه احمد زخمي ‌شد، از بالاي سقف لوله شوفاژ نيز تركيد و آب جوش نيز روي سر و صورتش ريخت و سوخت. سپس به وسيله عناصر رژيم به بيمارستان شماره 2 نيروي مسلح شاهنشاهي منتقل شد اما به علت نرساندن خون به بدنش و خونريزي شديد شهيد شد.

س-احمد قندچي چه ويژگيهايی داشت؟
ج-احمد يك مذهبي بود و در مبارزات ملي كردن صنعت نفت از آرمانهاي دكتر محمد مصدق شديدا دفاع مي‌كرد.

س-گفته مي‌شود شما پس از شهادت برادرتان تحت تعقيب بوديد؟
ج-بله همينطور است پس از شهادت برادرم با كوشش و تلاش فراوان بالاخره توانستيم جسد او را تحويل بگیریم و در امامزاده عبدالله به خاك بسپاريم. اما رژيم از برگزاري شب هفت جلوگيري کرد و ما را و حتي مادرم را زير فشار شديد قرار داد، به جايي رسيد كه ما حتي نتوانستيم در تهران بمانيم. اما نكته‌اي كه باید بگویم اين است كه ما نتوانستيم با خانواده‏هاي دوشهيد ديگر شريعت رضوي و بزرگ‌نيا تماس بگیریم و چون شهيد شريعت رضوي به وسيله رژيم در «مسگرآباد» به خاك سپرده شده بود و ما از اين جريان آگاهي يافتيم، بلافاصله همراه با خانواده بزرگ‌نيا و شريعت‌رضوي به مسگرآباد رفتيم و قبر شهيد را نبش كرديم و او را به امامزاده عبدالله منتقل كرديم و با دو شهيد ديگر دفن كرديم. بدين‌ترتيب آرامگاه شهداي 16 آذر دانشگاه تهران در امامزاده عبدالله شكل گرفت. بافشار ساواک مجبور به ترك تهران شديم و مدتی بعد من به تهران مراجعت كردم در بازار مشغول فعاليت شدم اما بلافاصله از سوي ساواک احضار شدم و از من تعهد گرفتند كه هيچ‌گونه فعاليت سياسي نداشته باشم. اما من اين وضع را نتوانستم تحمل كنم و بازار را ترك گفتم.
 
گفتگو با خواهر شهيد احمد قندچي ، در سال 1359  


*خانم قندچي به‌طور مختصر شهادت برادرتان را شرح بدهيد؟  

**... من فقط همين را مي‌دانم كه صبح رفت و عصر برنگشت چون من اون   موقع خيلي كوچك بودم برادرم به سختي مجروح شده بود و تير به كبدش خورده   بود. ولي به برادرم خون نرساندند، حتي برادرم تقاضا كرده بود با خواهرش   ملاقات بكند نگذاشته بودند. بالاخره شهيد شد. حتي پزشك? قانوني جنازه‌اش   را به ما ندادند و اجازه برگزاري مراسم هم ندادند. برادرم از دوستداران   دكتر مصدق بود برجسته‌ترين فرد خانواده بود و حتي بهترين فرد در ميان تمام   فاميل، از كلاس اول هميشه شاگرد ممتاز بود. دوران دبيرستان را در دبيرستان   شرف مي‌گذراند  .
در دوران دبيرستان اوباش شاه دوست، با چاقو به برادرم حمله كردند و   به پايش ضربه وارد كردند. خيلي فعال بود. همچنين هم‌دوره دكتر چمران وزير   دفاع فعلي بود. او 21 سال داشت ولي عقل و شعور و فهمش بالاتر از سنش بود  . در ضمن بايد بگويم كه رژيم پهلوي نمي‌گذاشت ما روي سنگ قبر برادرم كلمه   "شهيد " را بنويسيم. بعد از يكسال كه موفق شديم روي سنگ قبر كلمه شهيد را   حك كنيم، باز آمدند و تراشيدند. بالاخره با تمام خفقاني كه بر جامعه حاكم   بود باز دانشجويان چه در داخل كشور و چه در خارج كشور روز 16 آذر را هر چه   باشكوه‌تر برگزار مي‌كردند  .

منبع:
ویژه نامه آذرخش/ آذر ۱۳۸۶
«ويژه نامه شيطان بزرگ» در خبرگزاري فارس   


دوشنبه 13 دی 1389  4:00 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : مصطفي بزرگ نيا

مصطفي بزرگ‌نيا يكي ديگر از شهداي 16 آذر است.
او هنگام شهادت 19 سال داشت و دانشجوي دانشكده فني بود مرگ وي آن چنان اندوهي در ما ايجاد کرد كه تقريبا منجر به نابودي خانواده ما شد.

وي علاقه زيادي به مستضعفان و محرومان جنوب شهر داشت. شبهاي جمعه مواد غذايي مي‌خريد و به جنوب شهر مي‌رفت. شب عيد كه مي‌شد برنج و ماهي در كيسه‏هاي كوچك تهيه مي‌كرد و با كمك دوستانش با دوچرخه به جنوب شهر مي‌بردند و تقسيم مي‌كردند. همان شب يادم است كه براي او لباس و كفش نو خريده بوديم ولي روز بعد ديديم باز هم لباس كهنه بر تن اوست بعدها متوجه شديم كه لباس نو خودش را به يك دانشجوي شهرستاني كه وضعش بدتر بوده داده است.
از نظر روحيه خيلي با شهامت بود جمله معروف وي همين بود كه مي‌گفت: مرگ افتخارآميز را از زندگي ننگين بهتر مي‌دانم.
در مبارزه عليه نظام بي‌نهايت محكم بود. بارها بهش مي‌گفتيم اگر تو را بكشند فقط مي‌نويسند درود به روان شهيد مي‌گفت براي من شهادت ارجحيت دارد به اينكه در بستر بيماري بميرم. تا موقعي كه زنده‌ام مبارزه عليه شاه خواهم كرد بي‌نهايت مهربان بود.
از نظر درسي هم خيلي استعداد داشت. طوري كه در يكسال دو ديپلم طبيعي و رياضي از دارالفنون گرفت.
 

برادر شهيد مصطفی بزرگ‌نيا در گفت‌وگو با كيهان (1359)

 

مصطفي بزرگ‌نيا يكي ديگر از شهداي 16 آذر است. براي آشنایی بيشتر از مبارزات و زندگي وي با برادرش فضل‌الله بزرگ‌نيا كه در آن زمان و همچنين چندين سال بعد رئيس شهرباني بود. به گفتگو مي‌نشينيم چهره‌اش غمگين و اندوهناك است.او هنگام صحبت تاريخ ساليان درازي را با خود همراه داشت. حرف‌هايي كه می‌زد نشانگر همین روحیه بود.

 

بزرگ نيا-او هنگام شهادت 19 سال داشت و دانشجوي دانشكده فني بود مرگ وي آن چنان اندوهي در ما ايجاد کرد كه تقريبا منجر به نابودي خانواده ما شد.

 


دوشنبه 13 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
bardia_m
bardia_m
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 6374

پاسخ به:یادنامه شهدای دانشجو

عنوان : آذر (مهدي) شريعت رضوي


 آذر (مهدي) شريعت رضوي يكي از شهداي 16 آذر است.

گفت‌وگو با دكتر غلامرضا شريعت‌رضوي
گر چرخ به كام ما نگردد کاری بکنیم تابگردد

6 1آذر در چه شرایطی اتفاق افتاد؟
16 آذر سال 1332 بود و درست چند ماه بعد از كودتاي ساختگي 28 مرداد كه از طرف سياي آمريكا ايجاد شده بود، تهران حكومت نظامي بود و قرار بود كه نيكسون (آن وقت معاون آیزنهاور بود) بيايد ايران، تمام عناصر ضد دولتي تجهيز مي‌شدند كه يك تظاهرات وسيعي بر عليه نيكسون تدارك ببينند. به اين دليل محل تمام تظاهرات ضددولتي دانشگاه تهران بود.
از مدتها قبل علاوه بر اينكه دانشگاه توسط سربازان شاهي محاصره شده بود. داخل محوطه دانشگاه هم سربازان بودند حتي در راهروهای دانشكده‏ها هم رفت و ‌آمد مي‌كردند. روز 16 آذر با برادرم از خانه بيرون رفتيم. سال چهارم پزشكي بودم و در بيمارستان پهلوي سابق كارآموزي مي‌رفتم و ايشان مي‌رفت دانشکده.
ما بعد از اينكه مي‌خواستيم از بيمارستان برگرديم گفتند که دانشگاه شلوغ شده و يك عده از دانشجويان را تير زده‌اند. به هر حال ما رفتيم بيمارستان ارتش، جواب درستي ندادند، بعد جسته و گريخته گفتند كه اين 3 نفر کشته شده‌اند و منتقل شده‌اند گورستان.
ما رفتيم گورستان مسگرآباد، ديديم سرباز هست و ما را راه ندادند گفتند اگر اينجا آوردند، دفن شده‌اند. روز بعد شنيديم كه خودشان شبانه برده‌اند در گورستان دفن كرده‌اند بعد او راتوسط يكي از آشنايان از مسگرآباد آورديم امامزاده عبدالله و پهلوي قندچي و بزرگ‌نيا دفن كرديم.
آن زمان به قدري خفقان بود كه اجازه برگزاري مراسم ندادند. حتي نگذاشتند مراسم عزاداري مشخصي براي روز سوم يا هفتم هم برقرار شود.
ولي بعد به علت فشار دانشجويان براي مراسم چهلم، شهرباني اجازه داد كه فقط 300 عدد كارت چاپ شود و به هر خانواده 100 عدد كارت دادند. مراسم را هم فقط اجازه دادند كه سر قبر اين 3 دانشجو در امامزاده عبدالله برگزار شود. خوب يادم هست شهرباني روي اين كارتها را که از طرف دانشگاه تهيه شده بود و عكس اين 3 نفر رويش بود مهر زده بود. مسئوليت پخش كارت بر عهده خانواده بود.
يعني اگر كسي اين كارت را بگيرد و عليه دستگاه روز مراسم كاري كند خانواده مسئول است. كنترل اين كارتها بدين شكل بود كه آن روز از ميدان شوش، تمام ماشينها را كه مي‌خواستند به طرف شهرري بروند كنترل مي‌كردند كه فقط كساني كه اين كارتها را دارند بروند يكبار ديگر اين كارتها جنب در ورودي امامزاده عبدالله توسط سربازها و پليس كنترل مي‌شد ده‏ها كاميون سرباز دم در ورودي و سه‌راه ورامين را محاصره كرده بودند. داخل گورستان هم محاصره بود.

از زخمی های 16 آذر هم خبری دارید؟
آن روز زخمي‌هايي هم داشتيم كه چون توسط دانشجويان از معركه خارج شده‌اند، که از آمار آن اطلاعي نداريم. دولت خودش را اين طور تبرئه مي‌كرد (دولت زاهدي) كه اين افسر تحت تاثير احساسات قرار گرفته و دستور تيراندازي نداشته. خودسري كرده و ولي بعدها معلوم شد به دليل خوش‌خدمتي درجه گرفته. از آن تاريخ به بعد آنچه كه در دانشگاه به وقوع پيوست و وحشي‌گري آنها در قبال دانشجوي بي‌پناه، خفقان شديدي حاكم شد. به‌طوريكه آقاي نيكسون آمد و برنامه‏هايش رااجراكرد و رفت. از آن سال به بعد در سالگردهای 16 آذر که خانواده‏ها به احترام آن 3 شهید در امام‌زاده عبدالله جمع می‌شدند، آنقدرمحیط خفقان حاکم بودکه محیط امام‌زاده را با کامیون‌های ارتشی محاصره می‌کردند.
روحیه برادرتان چطور بود؟
از دوره دوم دبيرستان در هر حال، يك عصبانيت و عصيان و طغيان نسبت به دولت حاكم، نسبت به اختلاف طبقاتي، نسبت به توده‏هاي محروم و فقيري داشت كه در هر حال هيچ چيز نداشتند. هميشه معترض بود به اين وضع، و خوب يادم هست كه مرتب زمزمه مي‌كرد و اين شعارش بود كه:
گر چرخ به كام ما نگردد
کاری بکنیم تابگردد
همه را تشويق مي‌كرد كه بايد قيام كرد، بايد اعتراض كرد و اين شعر و اين فلسفه ايشان مبين اين آيه قرآن است كه «ان الله لا يغيروا ما بقوم حتي يغيروا ما با نفسهم» و معتقد بود اگر مردم بجنبند، اگر ما نترسيم پيروز مي‌شويم.
برادرم هميشه سعي مي‌كرد كه با مردم تماس داشته باشد. با وجود اينكه ما خانواده متوسطي بوديم معتقد بود كه بايد با مردم زندگي كرد. بايد دردهايشان را شناخت. بايد مشكلاتشان را ديد، تنها با شنيدن اينكه مردم گرسنه‌اند يا كار ندارند نمي‌توانيم به دردهايشان پي ببريم، بايد برويم بین مردم، با مردم زندگي كنيم، مرتب ساعتهای آزادش را با مردم فقير سر مي‌برد، درست عکس اين كه متاسفانه هنوز هم روشنفكران ما و حتي دست‌اندركاران کشور آن طور كه بايد فقر را نمي‌شناسد.
محروميت در زندگي را، نداشتن خانه را، نداشتن آب را، آن طور كه بايد لمس نمي‌كنند.
شاعر مي‌گويد:
تو كجا نالي از اين خار كه در پاي تو نيست
كي خبر داري از اين درد كه در جان من است
هميشه از منزل تا دانشگاه پياده مي‌رفت حتي اتوبوس هم سوار نمي‌شد. روزي كه شهيد شد وسايلي كه به من تحويل دادند توي جيب اين جوان فقط 6 ريال پول بود. كارت تحصيلي و دفترچه و لباس خون‌آلود.
انعكاس شهادت اين 3 نفر در سطح جامعه چگونه بود؟
دكتر شريعتي مي‌گويد وقتي نمي‌تواني براي از بين بردن ظلم و ستم و بي‌عدالتي‌ها و نابرابري و فجايع طبقه حاكم بميراني، پس بمير و با مرگ خودت شاهدي باش بر ستمي كه به مردم روا مي‌شود شهادت اين 3 نفر تجسم اين سخن دكتر شريعتي بود كه واقعا كوس رسوایي رژيم حاكم و كودتاي فرمايشي 28 مرداد را درست چند ماه بعد در همه دنيا به صدا درآورد و در آن زمان اين مطلب براي همه دنيا، عجيب بود كه رژيم حتی در محيط بسته دانشگاه بر روي دانشجوي بي‌سلاح اسلحه بكشد و با گلوله صداي حق‌طلبانه دانشجويان را خفه بكند. شهادت اين 3 نفر در انقلاب بزرگي كه ما امروز داشته‌ايم- كه همه محاسبات دنيايي را آن طور كه امام خميني گفته‌اند به هم زده- مقدمه‌اي بود بر اينكه مردم بيدار باشند، دانشجوها تحريك و تهييج و متشكل شوند. به خصوص دانشجويان خارج از كشور، روز 16 آذر را به عنوان روز قيام دانشجويي عليه قيام فاسد پهلوي مي‌شناختند و اين مقدمه بود براي انقلاب بعدي دانشجويي در دنيا.
پوران شريعت رضوي :
بخش هايي از تاريخ در حال فراموشي است
«... شريعتي، اولين بار با نام خانوادگي من، پس از شهادت سه دانشجو در كريدور دانشكده فني دانشگاه تهران، آشنا مي شود...»

۱۶ آذر ۱۳۳۲ براي پوران شريعت رضوي مملو از خاطرات است، براي او كه سالهاست سكوت را به حرف زدن ترجيح داده، يادآوري آن روزگاران خالي از اندوه نيست، بويژه اين كه از نگاه وي در حال حاضر دانشجويان ما اطلاع دقيقي از روز ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ در دست ندارند.
آنچه در پي مي آيد حاصل گفت وگويي است كه به مناسبت روز دانشجو با پوران شريعت رضوي، خواهر شهيد مهدي شريعت رضوي و همسر معلم شهيد دكتر شريعتي توسط خبرگزاري دانشجويان ايران در آستانه پنجاهمين سالگرد شهادت برادرش انجام شده است:
«زمزمه هاي سفر نيكسون به ايران باعث شده بود كه حكومت براي ايجاد خفقان در جامعه و از همه مهمتر در دانشگاه كه آن روز بستر تشنج بود، دانشگاه را از سه چهار روز قبل به نيروي نظامي مجهز كند. تا اين كه روز دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۳۲ زنگ تفريح، كه عده اي از سربازان در ابتدا به يكي از كلاس ها وارد شدند وبه بهانه اينكه چند دانشجوبه آنها خنديده اند، تقاضا كردند كه آنها را به بيرون از كلاس بفرستند كه امتناع استاد مربوطه باعث شد آنها در دفتر رئيس دانشگاه حضور يابند و از او بخواهند كه اين ۳ تن را تحويل دهد.
اما رئيس دانشكده نيز از تحويل سه دانشجو خودداري كرد و معاون نيز بي هنگام زنگ را به صدا در مي آورد. در اين هنگام دانشجويان از كلاسها خارج شده و شروع به شعار دادن مي كنند و بعد هم تير و خون و ...
در اين ميان آذر(مهدي) شريعت رضوي، احمد قندچي و بزرگ نيا در كريدور كوچك دانشكده مورد اصابت گلوله قرار مي گيرند و درست زير يكي از همين ستونهاي فعلي دانشكده برادرم شهيد مي شود.»
دكتر پوران شريعت رضوي در ادامه مي افزايد: «پدر و مادرم در آن زمان در مشهد بودند، برادر ديگرم به جست وجوي آذر مجدداً به دانشگاه برمي گردد و پس از جست وجو تا ساعت ۱۰ شب، به او خبر مي دهند كه آذر به همراه دو دانشجوي ديگر به شهادت رسيده است. از طريق سرهنگ فرجاد كه يكي از اقوام خانوادگيمان بود و نيز از سوي پدر «بزرگ نيا» كه ارتشي بود، متوجه شديم كه اجساد اين سه شهيد به قبرستاني در جاده خاوران منتقل شده است. سپس با وساطت اين دو، اجساد تحويل داده شدند. در اين فاصله دانشگاه تهران آرام و كلاسها تعطيل مي شود تا اين كه... به مناسبت بزرگداشت چهلمين روز شهادت اين سه دانشجو از طرف حكومت اجازه داده شد كه اين سه خانواده مراسمي در محل دفن آنان (امامزاده عبدالله شهرري) برگزار كنند به شرط اين كه آرامش برقرار باشد. ضمناً هر خانواده مي تواند تا ۵۰۰ نفر ميهمان داشته باشد.
همچنين شاه براي اين كه بر روي اين مسأله سرپوش بگذارد، اعلام كرد كه خانواده اين سه دانشجو اگر بخواهند مي توانند براي زيارت به كربلا بروند؛ كه پدر و مادر من به درخواست حكومت جواب منفي دادند و با فرستادن نامه پرگلايه اي اين درخواست را قبول نكردند.»
وي در ادامه خاطر نشان مي كند: «تا مدتي مصاحبه هاي راديويي و مباحثي پيرامون اين موضوع در مجلات و مطبوعات به چاپ مي رسيد؛ در سالهاي اول سه خانواده در مزار اين سه دانشجو همديگر را ملاقات مي كردند و گويا خانواده شهيد بزرگ نيا به خارج رفتند و اكنون ما از خانواده قندچي هم خبري نداريم. بعد از سالهاي اول انقلاب، عملاً تنها عده معدودي از دانشجويان متعهد بر سر مزار اين سه شهيد حضور به هم مي رسانند و مراسم مختصري برگزار مي شود، در مطبوعات نيز فقط ستون مختصري به اين واقعه اختصاص مي يابد؛ در واقع آنها سربازان گمنامي هستند كه سالي يك بار ياد كوچكي از آنها مي شود.
حال اين سؤال پيش مي آيد كه چرا نبايد در حال حاضر دانشجويان ما اطلاع دقيقي از روز ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ داشته باشند؟!
شريعت رضوي مي افزايد: «در سالهاي اخير در سالگرد ۱۶ آذر زماني كه بر سر مزار اين شهدا مي رويم، ساعاتي را انتخاب مي كنيم كه با جوانان مواجه نشويم و مشكلي براي آنان به وجود نياوريم، توصيه ما به جوانان اين است كه به دور از شائبه هاي موجود در حالي كه بخشهايي از تاريخ در حال فراموشي است به تاريخ خود بنگرند و به خاطر بسپارند.» وي در پايان خاطر نشان مي كند:«مهدي (آذر) در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد كه دفاع از مرز و بوم انگيزه اش بود، او نه ساله بود كه برادر بزرگش علي اصغر شريعت رضوي (طوفان) در سال ۱۳۲۰ در حال دفاع از وطن شهيد شد. آذر هم پس از كودتاي ۲۸ مرداد قبل از شهادت به خاطرات مبارزات سياسي عليه حكومت شاه مدتي در زندان باغ شاه زنداني شد، او يك جوان مبارز ملي بود.»

نگاه
دست نوشته دكتر علي شريعتي به مناسبت ۱۶ آذرآنها شهيدند
متن دست نوشته معلم شهيد دكتر علي شريعتي به مناسبت بزرگداشت ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ و شهادت سه تن از دانشجويان دانشكده فني دانشگاه تهران:
«اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش مي زدم، همان جايي كه بيست و دو سال پيش «آذر»مان، در آتش بيداد سوخت، او را در پيش پاي «نيكسون» قرباني كردند!
اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند، نخواستند- همچون ديگران- كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد، بياموزند، هر كه را مي رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمي روند، هميشه خواهند ماند، آنها «شهيد»ند.
اين «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سه آذر اهورايي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در اين سموم كه مي وزد نفسرند!اما نه، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.
گزارش پزشكي قانوني درباره نحوه شهادت دانشجويان دانشكده فني تهران
پزشكي قانوني، گزارش خود از معاينه پيكرهاي بزرگ نيا، شريعت رضوي و قندچي را در تاريخ ۱۷ آذر ۱۳۳۲ منتشر كرد.در اين گزارش آمده است: «علت فوت سه نفر از دانشجويان دانشگاه از طرف اداره پزشكي قانوني چنين تشخيص داده شده است:
۱-مصطفي بزرگ نيا دانشجوي دانشكده فني بر اثر يك گلوله كه از طرف راست سينه وارد و از زير بغل چپ او خارج شده فوت كرده است. بر اثر اين گلوله استخوان بازوي وي به كلي خرد شده و خونريزي زياد باعث مرگ وي شده است. بر پشت شانه راست مقتول نيز اثر زخم سرنيزه ديده مي شود كه تا ۱۵ سانتيمتر زير پوست فرو رفته بود.
۲-شريعت رضوي دانشجوي مقتول ديگر فقط به علت زخم سرنيزه فوت كرده است.
سرنيزه استخوان ران راست وي را به كلي خرد كرده و شريانها را پاره كرده و در نتيجه خونريزي زياد مجروح درگذشته است. يك گلوله نيز به دست راست وي اصابت كرده كه جلدي بوده و نمي توانسته باعث مرگ باشد.
۳-مقتول ديگر احمد قندچي نام دارد و به علت اصابت گلوله اي كه وارد شكم وي شده و احشاء داخلي را پاره كرده درگذشته است.
 

منبع:
ویژه نامه آذرخش/ آذر ۱۳۸۶


 


دوشنبه 13 دی 1389  4:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها