عنوان : شهيد محمد جواد
بخوشا به حال آنانكه با شهادت رفتند
امام خميني(س)
محبوبا ! روح بيتابش، تاب اسارت در بدن نحيفش را نياورد و به سرور، آسمانيش لبيك گفت. فريادش، سينه آسمان را شكافت و چنين ندا در رسيد كه:
« او به مجالس فواتح كبار راه يافت » در ري در سپيده دم گرم 26 خرداد ماه سال 1329 هجري شمسي در جنوب شهر تهران بدنيا آمد. جثهاي ضعيف و لاغر و نگاهي نافذ داشت. نامش را محمد جواد نهادند، تا در بذل خويش و آنچه داشت اهل جود و كرم گردد.
از بدو تولد با آواي حزين قرآن پدر، و سوزش اشك مادر و در عشق به اهل بيت عصمت و طهارت رشد كرد و در اين كلاس، درس شوريدگي و اخلاص و شجاعت و فداكاري را لحظه به لحظه با ذرات وجود دريافت كرد.
وجودش براي خانواده، بسيار عزيز و گرانقدر بود و به راستي پدر و مادر، اين در يگانه را با شيره جان پرورش دادند. از كودكي پيوندي عميق با مسجد و محراب داشت. گويي ميدانست كه در محل حرب بايد قطره قطره شيره محبت را نوشيد و پذيراي جهاد في سبيلالله شد. و چه زيبا در مراحل بعدي اثبات كرد كه خود، لبيك گوي « حي علي الفلاح » خويش است.
نمازگزاران مسجد بينايي خانيآباد، هر روز ظهر و شب، نداي گرم اذان اين مؤذن كوچك را ميشنيدند و با او از سر مهر، پيوندي عميق داشتند.
دوران ابتدايي را در مدرسه جواد مشغول به تحصيل شد. آنچنان كوشا و فعال بود كه در سال ششم ابتدايي با معدل20 توانست در مدرسه اسلامي جعفري كه يكي از بهترين مدارس آن زمان بود وارد گردد.
در همين زمان، با وجود سن كم، در مسجدالمصطفي در حسنآباد، به فراگيري درس عربي پرداخت و چندي نگذشت كه در اين فن به مهارت تدريس رسيد. به موازات آن در كلاسهاي زبان نيز نام نويسي كرده، به سرعت تا آخرين مرحله درك و بيان انگليسي پيش رفت. قابل ذكر است كه هزينه شركت در اين كلاسها را از طريق كار مستقل خود در تابستان و نيز تدريس خصوصي تأمين مينمود.
جواد، گرميبخش هر محفلي بود و با ورودش، فضاي آن جمع را سرشار از شوق و نشاط ميكرد. او حقيقتاً در تمام مراحل زندگي خود مصداق عيني جود بود و از تمام امكانات فكري و استعداد سرشار و نيز توانائيهاي روزافزون خود صرفاً در جهت خدمت به محرومين و نيازمندان استفاده و تنها، سود اخروي ميجست و بدين شكل ناخواسته جماعتي را شيفته خصوصيات اخلاقي و صفات نيك خود ميكرد.
روي گشاده و تبسم شيرين و كلام گرم و دلنشين او، همه كس را به خود دعوت ميكرد. هرگز كس از او آزرده نشد و او نيز از كسي، رنجيده خاطر نبود. بسيار مهمان نواز و سخي، مهربان و آرام بود و با توان اندك خود هميشه پذيراي دوستان و آشنايان بود .
وجود او محور محبت بود و به جرأت منتوان گفت بارزترين صفات وجودي او: محبت، سخاوت، شجاعت و صبر، بود.
دوران متوسطه را با سختترين شرايط زندگي خانوادگي و مشكلات اقتصادي پدر، سپري كرد و با معدل بالا و توان علمي خود توانست در رشته مهندسي مكانيك دانشگاه تهران، مهندسي سازه دانشگاه شريف، مكانيك دانشگاه شيراز، نفت آبادان و پذيرش براي بورس بانك مركزي در انگليس موفق و از اين ميان، عجب اينكه عليرغم مخالفت خانواده و اظهار شكايت از بعد مسافت، در آخرين فرصت باقيمانده، در مهر ماه 1347، رشته مهندسي پالايش دانشكده نفت آبادان را برگزيد.
به شدت به خانواده خود عشق ميورزيد و بسيار فراتر از وسع يك انسان عادي، در طلب رضاي خداوند در خدمت و احسان به پدر و مادر ميكوشيد و به اين دليل، هجران محدود او بسيار دشوار و طاقتفرسا مينمود و شايد او با شناختي هجرانهاي بعدي را فراهم ميكرد.
پس از ورود به دانشگاه نفت، با هوشياري و فراست كامل به فضاي كفرآميز و القائات شيطاني آن محيط، جواب رد داده و دقيقتر از هر زمان، محور حركت خويش را بر مبناي تعاليم عزتبخش قرآن در انجمن اسلامي دانشگاه آغاز كرد و با ورود خويش، حركتي شد بر آغاز جرياني مداوم در آن فضاي ساكن و در همين سالها بود كه با يكي از محبوبترين شخصيتهاي زندگي خود دكتر علي شريعتي آشنا گشت و با حضور خود در جلسات درس آن استاد به گوش جان شنيد كه زندگي دو چهره دارد، «خون»، «پيام» آنها كه « حسينياند » «خون» را و آنها كه «زينبياند» «پيام» را بايد انتخاب كنند و گرنه «يزيدياند» و چه زيبا دو بعد كوشيده و سربلند بيرون آمد.
پس از اتمام تحصيلات، به عنوان افسر وظيفه، در شركت نفت مشغول به كار شد، اما عشق به خدا و احساس مسئوليت و تعهدي كه در قبال اعتقاداتش داشت، مانع از جذب او به پست و مقام و غفلت از اهداف بلندش بود.
به همين دليل در اين ايام با تنظيم و نشر كتاب «چهار زندان انسان » به كمك همرزمان دانشكده، اولين قدم را در رساندن پيامي عظيم برداشت و سپس با نشر اعلاميهاي قائد بزرگ اسلام، آن عزيز دور از وطن «خميني كبير» دومين رسالت خود را در ارسال پيام، به امت مظلوم و زيربار ستم شاهنشاهي، ايفا كرد.
همين دو، سرفصل جديدي در تعيين مراحل زندگي او بود و بهانهاي براي تعقيب او به وسيله ساواك و نهايتاً دستگيري و حبس انفرادي در كميته شهرباني و شكنجه مداوم گشت و آثار آن در جاي جاي بدنش باقي ماند، تا در صبح محشر، گواهي بر روسفيدي او گردد.
در همين دوران اسارت بود كه پس از هفت ماه بيخبري، وقتي مادر به ديدار او رفت، بر پاي مادر افتاد و بوسه بر دستهاي مهربان او زد. او كه چون شمع، روشنيبخش خانواده بود، ميدانست كه با فراقش چه داغي بر دل پدر و مادر و خواهر و همسر جوانش گذاشته، اما آنچه كه او ميديد، لقاء حق بود. و در اين راه آگاه بود كه تمامي تعلقات، راه حركت و سبقت را بر او خواهد بست و به همين سبب، لحظهاي دست از مبارزه نكشيد و جزو معدود، كساني بود كه بطور مداوم در نماز جماعت زندان قشر، شركت جسته و به تبع آن، رنج شكنجه را تحمل ميكرد.
جواد با آگاهي و شناختي كه از انحرافات فكري و خطوط فرعي به ظاهر مبارزاتي داشت، در زندان نيز در مقابل قشر منافقين ايستاد و با تمسك به قرآن و عترت و طهارت، توانست با حركتي مستقل و آزاد، فريادگر اسلام ناب محمدي(ص) گردد.
در همين ايام، خداوند به او پسري عطا كرد و او از زندان پيام داد كه نام او را مهدي بگذاريد، اميد آنكه از ياوران مهدي موعود(ع) گردد.
پس از خروج از زندان، به دستور رژيم سفاك پهلوي، به عنوان سرباز صفر به شيراز تبعيد مدت باقيمانده سربازي را در آنجا گذراند و به تبع آن از كار در ادارهها و شركتهاي دولتي نيز منع شد. در اين ايام براي امرار معاش خانواده از هيچ كار شرافتمندانه، رويگردان نبود، او همچنان، تماس با همرزمان را به طور مخفيانه ادامه ميداد و به دليل شناخت عميقي كه از شرايط زمان و دسيسههاي استعماري و به خصوص فرهنگ غالب مدركگرائي داشت، با وجود داشتن دو فرزند و مشكلات فراوان، در آزمون ورودي مركز مطالعات مديرت ايران شركت و با نمرات بالا، موفق به كسب درجه فوق ليسانس گرديد.
مشخصه بارز او در تمامي مراحل تحصيلي، هوش سرشار، پيگيري و قدرت تحليل او بود كه تحسين تمامي اساتيد و مربيان را برميانگيخت. در اين ايام به تدريج، تظاهرات مردمي و هستههاي مقاومت در ميهن اسلامي ما شكل گرفت.
او نيز كه عمري در مقاومت و ستيز با خاندان منحوس پهلوي سركرده بود، اين بار نيز به جمع مردم پيوست و در جمع كارگران مبارز پارس الكتريك حضور يافت و در روز هفده شهريور، از طلوع خونين تا عصر داغدار آن در فضاي غم گرفته خيابانهاي اطراف ميدان شهداء به ياري برادران و خواهران مجروح خود شتافت و با دلي سرشار از خون و خشم و چشمي گريان، در بيمارستان و بهشتزهرا حضوري فعال يافت و با امكانات ناچيز خود حركتهاي مخفي مردمي، حضور فعال يافت و با امكانات ناچيز خود به نشر و پخش اعلاميههاي رهبر محبوب خود مبادرت ورزيد.
اينگونه عاشقانه، حركت كردن تا نويد پايان فراق و آغاز وصال يار ديرين به ميهن اسلامي، او را به كميته استقبال از امام كشانيد. ديگر كسي موفق به ديدار جواد، نميشد.
او، در امام. و راه امام، گمگشته بود تا روزي كه آن محبوب دلها پيروزمندانه قدوم مباركش را بر ديدگان امت اسلامي گذاشت و جواد نيز به عنوان يك بسيجي عاشق ميگفت:
«امروز بهترين روز زندگي من، در گذشته، حال و آينده خواهد بود » و چه تشكري بالاتر از اين، به درگاه ايزد منان كه او بهترين روز زندگي خود را درك كرد.
از اين زمان به بعد او ديگر وقف انقلاب بود. روزي در شمال و روزي در جنوب كشور، روزي در جمع كارگران و روزي از كارگران مستضعف در جمع مديران پارس الكتريك نفت.
پس از مدتي، به سمت مدير عامل مناطق نفتخيز به جنوب اعزام شد. به بيان دوستان، او در هرجمعي كه بود محور دوستان بود و محبت.
بدون پايين آمدن از مواضع اصولي و به حق خود، همگان به درايت و درك و خيرانديشي او ازعان داشتند. او نگين تابناك جمع دوستان و همكاران خود بود و مايه روشني هر جمعي.
در شهريور ماه سال 1358 با گزينش سيد شهيدان انقلاب اسلامي بهشتي مظلوم، به وزارت نفت جمهوري اسلامي منصوب شد.
روحيه تواضع و مردم دوستي او، كماكان در اين سمت نيز باقي بود و همين رفتار متواضعانه و رئوف او، تعجب محافظان و سايرين را برميانگيخت. هميشه خود را همچون مردم و خدمتگزار آنها تلقي ميكرد.
شرايط سخت اقتصادي ابتدا به پيروزي و نياز روز افزون انقلاب به وجود او، خواب را از چشمان اميدوارش ربوده بود و به دوستان نيز به شوخي ميگفت: بعد از مرگ، وقت براي خوابيدن بسيار است، هر چند كه ميدانست مردان خدا را خوابي نيست.
در همه زندگي دوست داشت مصداق عيني « السابقون السابقون اولئك المقربون » گردد. گويا فهميده بود كه فرصت كمي براي بهرهگيري مادي و معنوي از دنيا دارد. بدين لحاظ، زودتر از سن مقرر وارد مدرسه شد، در 21 سالگي، ليسانس گرفت، در 19 سالگي ازدواج كرد. در سن 28 سالگي صاحب سه فرزند شد و در 40 سالگي نيز عزم لقاء كرد.
كمال طلب بود و آرمان خواه و در هر امر خبري كه وارد ميشد، جهت و تلاشش در رسيدن به حد نهائي آن، هدف غائياش قرار ميگرفت. و مگر ميشد در پذيرش مسئوليت به اوج آن نرسد؟
بدين مقصود در پي اعتصاب كارگران شركت نفت آبادان و وقفهاي كه در امر سوخترساني حاصل شده بود، با احساس مسئوليتي كه داشت، در عيد غدير 1359 براي وداع، به ملاقات خانواده آمد. گواينكه به او الهام شده بود اين آخرين ديدار است، چون به پدر وصيت كرد كه ما ترك ناچيز او را چگونه صرف كند و مراقبت از سه فرزندش را چگونه بر عهده گيرد. و در جواب نصيحت مادر گفت: ما بايد خون بدهيم تا اين انقلاب براي فرزندان ما باقي بماند و اين آغاز هجراني عظيم تا صبح قيامت گشت.
همرزمان او در زندان مخوف بغداد از مقاومتها و رشادتهاي او سخنها دارند. آواي رساي قرآن او و نداي حزين مناجاتها و فرياد بلندش در جسارت به رژيم منحوس بعث و آخرين شعار او « خميني عزيزم بگو تا خون بريزم » بيانگر حقانيت راه و كلام اوست. اميدمان است كه برادران آزاده به ترسيم جلوههاي رشادت و شهامت و شجاعت لحظه به لحظه او بپردازند و پيام رسان فريادهاي كوبنده و نجواهاي عاشقانه او گردند.
اكنون قسمتي از زندگي او از شروع تا پايان اسارت، از زبان يكي از همرزمانش، مهندس يحيوي به شرح زير به رشته تحرير در ميآوريم.
« برادر شهيد غريب، تندگويان، با شروع جنگ تحميلي، آزمايش ديگر را فرا روي خود ميديد. او كه از زماني كه خود را شناخته بود، در راه خدا گام برميداشت و در اين راه از هيچ مشكلي چهره در هم نميكشيد و هيچ سختي در راه باعث عقب گردش نميشد، براي رسيدگي به امور وزارت نفت، مرتب به مناطق نفت خيز سفر ميكرد.
سقوط خمپارهها لحظهاي قطع نميشد و پرواز هواپيماهاي دشمن و فروريختن بمبها و موشكها هيچ يك مانع اين بازديدها قرار نميگرفت. در آخرين سفر ايشان به جنوب كه تبديل به سفر اسارت و نهايتاً شهادت گرديد، اظهار نظر بعضي از دوستان و همراهان كه او را از سفر برحذر ميداشتند، به نتيجه نرسيد و همراه ما عازم آبادان شدند. پس از گلوله بستن اتومبيل ما، جواد به پائين پريد و پس از آگاهي بر اينكه به دست دشمن افتادهايم، بدن گم كردن دست و پاي خود،عزم فرار كرد. ولي نهايتاً او را برگردانيدند. دشمن، ما را نشناخت و ما همه مدارك شناسايي خود را از بين برديم به دليل اينكه دشمن نداند كه چه افرادي را به اسارت گرفته است و براي او امتيازي نگردد.
ما را به گودالي كه براي پناهگاه تانكها ساخته بودند، بردند. غير از ما، حدود 40 تا 50 نفر را نيز آنجا جمع كرده بودند.
چشمهاي ما را بستند. صداي رگبار، بلند شد، حسن ما بر اين بود كه قتل عام را آغاز كردهاند. شهادتين را بر لب جاري كرديم. اين بار نيز جواد با هدف توقف كشتار جمعي، با قبول مخاطرات شناخته شدن، خود را با صداي بلند معرفي كرد. با شناخت ايشان، صداي رگبار نيز قطع شد.
در راه انتقال به بغداد، در چندين مورد، ضرورت ايجاب كرد با فرماندهان نظامي دشمن، صحبت شود كه در هر يك از اين دفعات، مواضع جمهوري اسلامي بدون ترديد و با كمال رشادت به دشمن اعلام ميشد.
از ابتداي ورود به زندان كه بعدها قربانگاه آن شهيد غريب بسيجي گشت، ما را از هم جدا كردند و هر يك از ما را به سلول انفرادي منتقل كردند. در اينجا نيز، اين مرد خدا از خروش بازنايستاده، صداي شعارهاي او در راهروي زندان ميپيچيد و صداي قرآن و دعاي هر روز او تسليبخش قلوب ديگر زندانيان بود و به حق نشان داد پروردگان مكتب اسلام در اسارت، چگونهاند و چگونه بايد باشند؟
و امروز پس از يازده سال و دو ماه، من به اتفاق هيئتي، مجدداً به عراق برميگرديم تا از سرنوشت اين يار، جويا شويم و نتيجتاً شهادت غريبانه اين وزير بسيجي، مورد تائيد قرار گرفت و اگر روزي هر دو، با پاي خود و دست در دست، به عراق وارد شده بوديم، ولي امروز جسد مطهر او بر روي شانههاي خود، به وطن برميگردانيم.
خوشا به سعادت او ك به لقاء الله شتافت و ما را براي ادامه راه تا پيروزي حق بر عليه باطل و پياده شدن اهداف مقدس جمهوري اسلامي تنها گذاشت. خداوند، بر درجات او و ديگر شهدا بيفزايد و به ما توفيق انجام وظيفه و ادامه راه آنان را عنايت فرمايد.
در خاتمه بايد گفت، هرچند كه از چگونگي رنج و درد او در سلولهاي تاريك و شكنجهگاههاي فرزندان بني اميه در مدت 11 سال، او اطلاع دقيقي در دست نيست، اما با جرأت و اطمينان، ميتوان گفت كه او، حسرت يك آخ را هم بر دل دشمنان باقي گذاشت و بدن رنجور و پاره پاره او گواهي بر اين مدعاست.
همانطوريكه رهبر عظيم انقلاب فرمودند، او وزير بسيجي بود كه عاشقانه به پا خاست. شجاعانه مبارزه كرد و با اسارت، جانبازي و شهادت حسين(ع) گونه به لقاءحق شتافت.
به اميد آنكه توفيق ادامه راهش، نصيب همه منتظران قدومش گردد.
انشاء الله.