شمارهٔ ۳۱۲
آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش
چون تو بمن نمی رسی من بتو چون رسانمش
هر نفسم فراق تو وعده بمحنتی کند
هرچه بمن رسد ز تو دولت خویش دانمش
زهرم اگر دهی خورم چون شکر وز غیرتو
گرشکری رسد بمن همچو مگس برانمش
زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش
رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش
ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو
اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش
تیر که از کمان تو در طرفی روان شود
برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش
مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد
خون دلی که همچو اشک از مژه می چکانمش
دل بتو داذه ام ولی باز درین ترددم
تا بتو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش
سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند مرا
دست بجان نمی رسد تا بتو برفشانمش
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
شمارهٔ ۳۰۹
ترکیست یارمن که نداند کس از گلش
او تند خو و بنده نه مرد تحملش
پسته دهان که در سخن و خنده می شود
زآن پسته پر شکر طبق روی چون گلش
پایان زلف جعد پریشان سرش ندید
چندانک دور کرد دل اندر تسلسلش
بی او زندگانی چون سیر گشته ام
ز آن جان خطاب می کنم اندر ترسلش
چندین هزار ترک تتاری نغوله را
گیسو بریده بینی از آشوب کاکلش
آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت
بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش
دیوانه ای شود که نیاید بهوش باز
هر عاقلی که دید بمستی شمایلش
هر صورتی که نقش کند در ضمیر من
اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش
او زیور عروس جمال خودست و نیست
بهر مزید حسن بزیور تجملش
اوشاه بیت نظم جهانست زینهار
جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش
آنکس که اسب در پی این شهسوار راند
رختش بآب رفت خر افتاد بر پلش
جان بر دو عشوه داد وهمه ساله آن بود
با او تقرب من و با من تفضلش
با گلستان چهره او فارغست سیف
از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش
شمارهٔ ۳۱۳
چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش
ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش
از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی
دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش
دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش
گر بگیرد پای او گردم بسر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفت
حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش
راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیان
گر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش
زآرزوی او همی خواهد که همچون ماهتاب
افتد از بام فلک خورشید اندر روزنش
وصل و هجر دوست می کوشند هریک تا کنند
دست او در گردنم یا خون من در گردنش
با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبان
یا بجای خویش بنشان یا ز بستان برکنش
دامن دلهای ما پر خار انده کرد باز
آنکه هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهای مرا
زآفتاب روی او چون روز گردد روشنش
سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشت
ای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش
شمارهٔ ۳۱۴
آن دلارامی که آرامی نباشد با منش
کرد شام عاشقان چون صبح روی روشنش
آستین از رو چو برگیرد ترا روشن شود
کآفتاب حسن دارد مطلع از پیراهنش
زآن بحبل شعله خود همچو دلو از چاه آب
روز و شب بر می کشد خورشید نور از روزنش
از گریبانش گلستان می برآید عیب نیست
عاشقی گر همچو خار آویزد اندر دامنش
جامه بر خود می درم چون غنچه زآن دلبر که هست
خرمنی گل در قبا و عالمی جان در تنش
گر ز من بستد دلی آن دوست باطل جوی نیست
زآنکه گر صد جان خوهد حقی است واجب بر منش
در کمان ابرو آورد و بسوی من فگند
یار آهو چشم تیر غمزه شیر افگنش
داشت پیش آتش رویش فتیلی از نظر
زآن چراغ دیده را از آب و خون شد روغنش
باد با تو چون شبی گر سوی بستان بگذرد
همچو بلبل در نوا آید زبان سوسنش
خسروان او را غلامند این زمان در ملک روم
همچو شیرین صد کنیزک عاشق اندر ارمنش
بر امید وصل او چون سیف فرغانی که دید
طوطیی اندر قفس یا بلبلی در گلشنش
شمارهٔ ۳۱۵
چو شدبخنده شکر بار پسته دهنش
شد آب لطف روان از لب چه ذقنش
ازآنش آب دهن چون جلاب شیرینست
که هست همچو شکر مغز پسته دهنش
گشاده شست جفا ابروی کمان شکلش
کشیده تیر مژه نرگس سپه شکنش
کمان ابروی او تیر غمزه یی نزند
که دل نگیرد همچون هدف بخویشتنش
برآفتاب کجا سایه افگند هرگز
مهی که مطلع حسنست جیب پیرهنش
برهنه گر شود آب روان جان بینی
چو در پیاله شراب از قرابه بدنش
چو زیر برگ بنفشه گل سپید بود
بزیر موی چو شعر سیه حریر تنش
بزیر هر شکنش عنبرست خرواری
که باربند عبیرست زلف چون رسنش
میان آتش شوقند و آب دیده هنوز
بزیر خاک شهیدان سوخته کفنش
مرا که در طلبش خضروار می گشتم
چوآب حیوان ناگاه بود یافتنش
کجا رسم زلب او ببوسه یی چو دمی
(رها نمی کند ایام درکنار منش)
شمارهٔ ۳۱۶
ای خریداران رویت عاشقان جان فروش
شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش
با قفاداران انجم ماه نتواند زدن
با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش
من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن
چون دم اندر نی کنی لابد برآید زو خروش
آفتاب گرم رورا کآسمانها در قفاست
گر مدد زآن رخ نباشد یخ بگیرد آب روش
بس عجب سریست سر عشق کز آثار او
نی توان کردن حکایت نی توان بودن خموش
در دلم از عشق تو صد درد و می گویی منال
می نهی بر آتشم چون دیگ و می گویی مجوش
شهد اندر نان و مسکین را همی گویی مخور
زهر اندر آب و عاشق را همی گویی بنوش
پایم اندر بند می آری (و می گویی) برو
استطاعت باز می گیری و می گویی بکوش
بار عشقت را که نگرفت آسمان بر پشت خود
من زمین وارش چو که تا چند بردارم بدوش
عشق می گوید بجانان جان بده گر عاشقی
هرچه او گوید بدل باید شنودن نی بگوش
مست عشق تو بروز حشر گردد هوشیار
هر که شب می خورده باشد بامداد آید بهوش
از هوای تست دایم جان مادر اضطراب
باد می آرد نه آتش آب دریا را بجوش
بر امید وعده فردا که روز وصل تست
رقصها کردیم دی و شورها کردیم دوش
زاهدی کز خمر عشق تو همی کرد اجتناب
گرچه پرآب انابت بود، بشکستم سبوش
روح با چندان خرد سودایی آن روی خوب
عقل با چندین ادب دیوانه زنجیر موش
سیف فرغانی ترا عاشق نشاید گفت ازآنک
جان فروشانند عشاق و تویی جانان فروش
شمارهٔ ۳۱۷
چون ازآن موسم کز وگرددجهان را وقت خوش
و زگل ولاله شود پیر وجوان را وقت خوش
عامیان را وقت خوش (چون) شاهد گل رخ نمود
روی بنما تا شود مر عاشقان را وقت خوش
از سرود ورود اگر خوش دل شوند اصحاب لهو
جز بیادت کی شود صاحب دلان را وقت خوش
ورچه مرغ اندر قفس خوش نبود ازدیدار تو
در تن همچون قفس شد مرغ جان را وقت خوش
پای خواهم کوفت زین پس ازسماع نام دوست
برزمین زآن سان که گردد آسمان را وقت خوش
ازسر حال ار بجنباند سری درویش او
گردد از تأثیر آن کون و مکان را وقت خوش
بخت راگفتم مدد کن تا بگویم یک غزل
کز سماعش گردد این سرو روان را وقت خوش
کزلب شیرین او وز خنده چون شکرش
زاهدان رارو ترش شد عارفان را وقت خوش
عاشقان را شور حاصل شد چو جانان رقص کرد
آسمان زد چرخ وشد مر اختران را وقت خوش
سیف فرغانی زشعرت عامیان را بهره نیست
کی کند بانگ جرس مر کاروان را وقت خوش
گرچه استاد از کلام الله کند تعلیمشان
جز ببازی کی شود مر کودکان را وقت خوش
شمارهٔ ۳۱۸
ای بت پسته دهن وقت تو چون نامت خوش
عیش تلخ من ازآن چشم چو بادامت خوش
بگل روی خود ایام مرا خوش کردی
باد چون موسم گل جمله ایامت خوش
می کنم ناله زعشق تو چو بلبل که مرا
همچو اندام گل آمد گل اندامت خوش
با رهی گربکنی سرکشی و نازت خوب
در سماع ار بروی جنبش وآرامت خوش
دوش بخت من شوریده درآمد از خواب
مژده یی داد بمن راست چوپیغامت خوش
کز می عشق اگر چند دهانت تلخ است
عاقبت همچو لب خویش کند کامت خوش
گرچه در عشق بسی رنج کشیدی زآغاز
رو که چون قصه یوسف شود انجامت خوش
بود باید زبرای شب وصلش امروز
با غم هجر وی ای خواجه بناکامت خوش
ای زانعام تو خلقی شده بی اندیشه
چند باشیم باندیشه انعامت خوش
سیف فرغانی از ذکر تو ایام مرا
می کند همچو دل خویش بدشنامت خوش
شمارهٔ ۳۰۸
شبی از مجلس مستان برآمد ناله چنگش
رسد از غایت تیزی بگوش زهره آهنگش
چو بشنودم سماع او، نگردد کم نخواهد شد
ز چشمم ژاله اشک و ز گوشم ناله چنگش
چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را
که گل با رنگ و بوی خود نموداریست از رنگش
لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری
بآب چشمه حیوان شکر در پسته تنگش
کفی از خاک پای او بدست پادشا ندهم
وگر چون (من) گدایی را دهد گوهر بهمسنگش
مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم
بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگش
فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی
بگوش عاشقان آمد سحرگه ناله چنگش
شمارهٔ ۳۲۰
زهی از زلف تو جان حلقه در گوش
سماع قول تو ناید ز هر گوش
زدیدار تو ما را پر گهر چشم
زگفتار تو مارا پر شکر گوش
گهر در آستین باید نه در چشم
شکر اندر دهان باید نه در گوش
پی دیدار و گفتار تو دایم
ز رویم چشم می باید ز سر گوش
تو شیر اندام آهو چشم دادی
من بیدار دل را خواب خرگوش
سخن گویی و رو در پرده داری
همه بی بهره اند از تو مگر گوش
ز رویت دیده هر شوخ چشمی
چنان محروم بادا کز نظر گوش
زاشعار سبک رو خامه من
گران شد عالمی را از گهر گوش
زمن این شعر دارد چشم بد دور
مگس را ندهمی از روی خرگوش
بشعر خشک وصلش داشتم چشم
نکرد آن نکته را آن خوش پسر گوش
مرا اندر نظر ناورد وآنگاه
نکرد از طبع خشک این شعر ترگوش
چو زین معنیش پرسیدم بمن گفت
نشاید خاک در چشم آب در گوش
وگرچه نزد من نظم تو درست
کجا بی زر توانش بست بر گوش
بوصفت سیف فرغانی بیاراست
جهانی را بمروارید و زر گوش
شمارهٔ ۳۲۵
عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش
دل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش
چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتما
وندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش
دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفت
ما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش
عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنند
سکه سودای بر روی چون دینار خویش
خسرو خوبانی و من عاشقت فرهادوار
کام شیرین کن مرا از لعل شکربار خویش
همچو نقطه در میان افتاد مه گویی چو زد
آن خط چون دایره گرد رخت پرگار خویش
تو بجان بخشیدنی معروف و ما جان می دهیم
تو ز کار خود نیایی باز و ما از کار خویش
در بهشت امید دیدارست و گردد چون بهشت
هر مقامی کند رو جلوه کنی دیدار خویش
بلبل جان بی گل روی تو افغان می کند
همچو قمری کو بنالد درفراق یار خویش
هر بهاری در بر آرد شاهد زیبای گل
هر زمستان چون بسازدگلبنی با خار خویش
سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوست
گر بیفشاند درخت خاطرش ازهار خویش
شمارهٔ ۳۲۱
تا چه معنیست در آن روی جهان آرایش
که دلم برد بدان صورت جان افزایش
چون جهان سربسر آرایش از آن رو دارد
بچه آراسته شد روی جهان آرایش
بر خود این جامه چو دراعه غنچه بدرم
از تن چون گل و پیراهن گل پیمایش
آن بت پسته دهن را لب همچون یاقوت
شکرینست و منم طوطی شکر خایش
چون بوصلش طمع خام تو ناپخته بماند
ای دل سوخته تا چند پزی سودایش
لاله را در چمن و غنچه گل را در باغ
مشک در جیب کند طره عنبر زایش
چون کسی را نبود دیده معنی روشن
ای تن تو همه جان صورت خود منمایش
بنده از دست جفای تو بجایی نرود
که سر کوی تو بندیست گران برپایش
ذره یی را که رخ روشن تو بر وی تافت
آفتابی نتواند که بگیرد جایش
یک کف از خاک سر کوی تو وز عاشق جان
زر بمزدور ده و کار همی فرمایش
سیف فرغانی از تست چو جام از باده
که بکلی همه رنگ تو گرفت اجزایش
شمارهٔ ۳۲۶
من ز عشق تو رستم از غم خویش
ور بمیرم گرفته ام کم خویش
در درون خراب من بنگر
لمن الملک بشنو از غم خویش
زیر ابروت ماه رخسارت
بدر دارد هلال در خم خویش
کای تو در کار دیگران همه چشم
نیک بنگر بکار درهم خویش
بی من ار زنده ای بجان و بطبع
تا نمیری بدار ماتم خویش
ور سلیمان دیو خود باشی
ای تو سلطان ملک عالم خویش
همچو انگشت خود یدالله را
یابی اندر میان خاتم خویش
شمع ارواح مرده را چو مسیح
زنده می کن چو آتش از دم خویش
همت اندر طلب مقدم دار
می رو اندر پی مقدم خویش
هردم اندر سفر همی کن شاد
عالمی را بفر مقدم خویش
گر دلی خسته یابی از غم عشق
رو از آن خسته جوی مرهم خویش
دوست را گر نه ای تو نامحرم
سر عشقش مگو بمحرم خویش
سیف فرغانی اندرین پرده
هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش
شمارهٔ ۳۲۷
یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش
خلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش
یار مهمان می رسد من از برای نزل او
در تنور سینه می سوزم دل بریان خویش
چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یار
پادشاهی یافت یوسف در غریبستان خویش
من بجای نان چو کودک در شکم خون می خورم
کز جگر خوردن دلم سیر آمدست ازجان خویش
عشق گردن زن که شمشیرش بلا ومحنتست
ازسر عشاق سازد کاسها برخوان خویش
گفتم اورا کای طبیب جان تویی جراح دل
مرهم وصلی بنه بر خسته هجران خویش
گفت ای مسکین که بهر لقمه یی برهر دری
اندرین سودا که پختی خام کردم نان خویش
ازنظر کردن درآن صورت که جان می پرورد
گنج معنی یافتم اندر دل ویران خویش
چون زشوقش خون نمی ریزدبجای آب چشم
خنده می آید مرا بر دیده گریان خویش
در رهت سرگشته ام خواهد شدن در هر قدم
پایم از جا، گرنگیری دست سر گردان خویش
عاشق بی دل بریزد جان خود درپای یار
ابر بر دریا فشاند قطره باران خویش
دوست را در گردن افگندم هزاران عقد در
من که شاهان را ندادم گوهری از کان خویش
خود سزاوار چنین گوهر که ما داریم نیست
آنکه خواهد چون گدایان (او) زدرویشان خویش
سیف فرغانی علاج رنج خویش ازکس مپرس
گر دوا خواهی برو زین درد کن درمان خویش
بلبل بستان حسنت سیف فرغانی منم
غلغلی افگنده ام در عالم از الحان خویش
خشک رود قول هرکس لایق سمع تو نیست
نغمهای تر شنو از بلبل بستان خویش
شمارهٔ ۳۲۲
منم امروز دور از مشرب خویش
بسر پویان بسوی مطلب خویش
بلعلت تشنه شد آب روانم
رها کن تشنه را در مشرب خویش
تو خورشیدی و من بی نور رویت
چنین تا کی بروز آرم شب خویش
ز شوق ار بر دهانت می نهم لب
نه لعل تو همی بوسم لب خویش
چنانم متحد با تو که در تو
همی یابم حرارت از تب خویش
تو با این حسن اگرچه دین نداری
امام عصری اندر مذهب خویش
ترا از دوستی خواهم که چون جان
کنم پیراهنی از قالب خویش
مرا خود از سر غفلت خبر نیست
که دارم پای تو در جورب خویش
غم تو قوت من شد کسبم اینست
حلالی می خورم از مکسب خویش
بیاو از رقیب خود میندیش
فلک را نیست بیم از عقرب خویش
من از درد تو ای درمان دلها
بیارب آمدم از یارب خویش
بدین طالع ندانم از که نالم
ز ماه دوست یا از کوکب خویش
درین ره سیف فرغانی فروماند
چنین تا کی دواند مرکب خویش