0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۹۸

دلبرا من از شراب عشق مخمورم هنوز

چون بوصلم وعده دادی از چه مهجورم هنوز

در ره عشقت که دارد راهزن بر چپ وراست

آنکه از پس بود پیش افتاد ومن دورم هنوز

ای حبیب من مدد فرما که اندر ره عدوست

وی طبیب من علاجم کن که رنجورم هنوز

این زمان تدبیر کارم کن که هستم در حیات

وین زمان بر من تجلی کن که برطورم هنوز

آنکه با بلبل چو گل با من درین باغ آمدست

شیره او می شد وغوره است انگورم هنوز

نحل استعداد هر کس خانه خود پر زشهد

کرده ومن طالب گل همچو زنبورم هنوز

زآتش عشقت که دل را در جوانی زنده داشت

برف پیری بر سرم بنشست ومحرورم هنوز

هرگز از معجون پند این درد ساکن کی شود

چون بلا در می کنی در قرص کافورم هنوز

بر هلال حال من خورشید مهرت چون بتافت

بدر خواهم شد که افزون می شود نورم هنوز

مرده هجرم بوصلم زنده خواهی کرد باز

من درین خاک از برای نفخ آن صورم هنوز

منشی دولت مرا منشور وصلت تازه کرد

بر درت موقوف توقیع است منشورم هنوز

چون صدف بهر تو دل در سینه پنهان داشتست

سلک نظم چون در و لؤلوی منثورم هنوز

سیف فرغانی زبهر من بدست لطف خویش

دوست در نگشاد ومن در بند دستورم هنوز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:31 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۱

ای خواسته زلعل لب آن نگار بوس

بی زر ز لعل یار توقع مدار بوس

خوردم بسی ترش چو ندیدم زبخت شور

من تلخ کام از لب شیرین یار بوس

گر دست یابم از سر صدق وصفا زنم

بر پای او چو دامن او صد هزار بوس

رخ بر بساط خاک نهم تا بمن رسد

از پای اسبت ای شه چابک سوار بوس

در ملک پنج نوبه زنم گرمرا شود

یکره میسر از دو لب تو سه چار بوس

آنکس که عاشقانرا در زیر لب نهان

دشنام می دهد ندهد آشکار بوس

بوسی بلابه میخوهم ازتو که خوش بود

از غم زده تضرع واز غمگسار بوس

در باغ بهر سبزه که مانند خط تست

خواهد دهان گل زلب جویبار بوس

نا خواسته ببوسه کرم کن که خوش بود

بی التماس بخشش وبی انتظار بوس

چون از لب تو نیست گر آن آب زندگیست

چون از دهان مرده نیاید بکار بوس

بر جای کاسه برسر خوان وصال خود

خواهم که بهر من بنهی بر قطار بوس

روزی که میهمانی عشاق خود کنی

هریک برآستانت زنند ای نگار بوس

هرچند سیف را بود ای محتشم بحسن

دریوزه از لبان تو درویش وار بوس

لب بر دهان نهی نبود در حساب وصل

یا عقد دوستی نبود در شمار بوس

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:31 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۷۲

دلا این یک سخن از من نگه دار

که جان از بندگی تن نگه دار

وصیت می کنم سر دل خویش

اگر جان توام از من نگه دار

تو شاهی، ملک عشق ونفس دشمن

چنان ملک از چنین دشمن نگه دار

زنانند این همه مردان بی عشق

تو مردی چشم خویش از زن نگه دار

اگر دنیا هزاران ماه دارند

تو از مهتاب او روزن نگه دار

زر خشکش گل تر دامنانست

زتر وخشک او دامن نگه دار

وگر روغن شود در جوی آبش

چراغ از دود این گلخن نگه دار

جهان را گلخنی پر دود دیدم

تو چشم از دود این گلخن نگه دار

کلاه دولتش شمشیر سرهاست

تو از شمشیر او گردن نگه دار

دل درویش گنج گوهر آمد

اگر دستت دهد مشکن نگه دار

نگویم سیف فرغانی مگو هیچ

زبان خویش در گفتن نگه دار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:31 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۸۵

ای چو خورشید چشمه یی از نور

پرتو تو مباد از من دور

دوست راچون بود شکیب از دوست

چشم را کی بود ملال از نور

دو جهانش نیاید اندر چشم

هرکرا در جهان تویی منظور

صحبت تو غنا ومن درویش

نظرتو شفا ومن رنجور

نیست هر خوب را ملاحت تو

نیست هر کوه را کرامت طور

صورتی همچو روضه رضوان

گیسویی همچو عنبرینه حور

چشم مخمورت آنچنانکه ازوست

مستی ما چو خمر از انگور

زیر این خرقه دوستان داری

همچو جان در قبای تن مستور

همه از جان خود بگرمی عشق

دل خود سرد کرده چون کافور

دل بعشق تو زنده شد آری

مرده زنده شود بنفخه صور

جان عاشق ز(حزن تو) دایم

آنچنان منشرح که دل بسرور

سر عشق تو خواستم گفتن

غیرت تو نمی دهد دستور

سیف فرغانی از تو سیر نشد

از عسل سیر کی شود زنبور

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:32 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۹۲

مست عشقت بخود نیاید باز

ور ببری سرش چو شمع بگاز

ای بنیکی ز خوب رویان فرد

وی بخوبی ز نیکوان ممتاز

هرکه در سایه تو باشد نیست

روز او را بآفتاب نیاز

هرکه را عشق تو طهارت داد

در دو عالم نیافت جای نماز

قبله چون روی تست عاشق را

دل بسوی تو به که رو بحجاز

عشق تو در درون ما ازلیست

ما نه اکنون همی کنیم آغاز

هیچ بی درد را نخواهد عشق

هیچ گنجشک را نگیرد باز

عشق بر من ببست راه وصال

شیر بر سگ نمی کند در باز

تا سخن از پی تو می گویم

بلبل از بهر گل کند آواز

عشق سلطان قاهرست و کند

صد چو محمود را غلام ایاز

همچو فرهاد بی نوایی را

عشق با خسروان کند انباز

هرکه از بهر تو نگفت سخن

سخنش در حقیقت است مجاز

دلم از قوس ابروت آن دید

که هدف از کمان تیرانداز

بتو حسن تو ره نمود مرا

بوی مشکست مشک را غماز

نوبت تست سیف فرغانی

بسخن شور در جهان انداز

کآفرین می کنند بر سخنت

شکر از مصر و سعدی از شیراز

سوز اهل نیاز نشناسد

متنعم درون پرده ناز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:32 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۹۷

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز

عشق تو چون آتش وفراق تو جان سوز

شوق لقاء تو باده طرب انگیز

عشق جمال تو آتشی است جهان سوز

دردل مجنون چه سوز بود زلیلی

هست مرااز تو ای نگار همان سوز

خلق جهان مختلف شدند نگارا

پرده برانداز ازآن یقین گمان سوز

کرد سیه دل مرا بدود ملامت

عقل که چون هیزم تراست گران سوز

رو غم آن ماه رو مخور که ندارد

هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز

در ره سودای او مباش کم از شمع

گرنکشندت برو بمیر درآن سوز

با که توان گفت سر عشق چو با خود

دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز

در سخن ارگرم گشت سیف ازآن گشت

تا بدلی درفتد ازین سخنان سوز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:32 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۲۹۳

کبر با اهل محبت ناز با اهل نیاز

کار معشوقان بود گر عاشقی چندین مناز

عاشق از آلایش کونین باشد برحذر

حوری از آرایش مشاطه باشد بی نیاز

کار بهر دوست کن، برادوست باشد مزد تو

دشمن تست آنچه دارد مر ترا از دوست باز

نان برای او خوری با روزه همسنگی کند

خواب بهر او کنی کمتر نباشد از نماز

جان خود را در رهان عشق نه واره ز خود

باز شد مرغی که او را طعمه خود کرد باز

گرچه مملوکست چون منظور سلطانی شود

کوس محمودی زند در صف محبوبان ایاز

همچو شمع ار عاشقی با سوز دل با آب چشم

شب بروز آور، گهی می سوز و گاهی می گداز

گر بگوید دوست اشک از سر فرو باری چو شمع

ور بخواهد باز آتش در دهان گیری چو گاز

گر دلت او را خوهد تن را چه عزت جان بده

ور ز قدرش آگهی زر را چه قیمت سر بباز

ور بجان قصدت کند می بین قضا را جمله عدل

ور ز تو نعمت برد می رو بلا را پیش باز

ور دهد دستت که خود را پای بر گردن نهی

تا بعلیین نداری مانعی سر بر فراز

سیف فرغانی ز خود بگذر قدم در راه نه

در سواران بنگر و با خر درین میدان متاز

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:32 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۲

اگرچه راه بسی بود تا من از آتش

دلم بسوخت ز عشق تو چون تن از آتش

ز سوز عشق تو در سینه چو کوره من

دلم گرفت حرارت چو آهن از آتش

ز باد دم شودش سیم و زر روان چون آب

اثرپذیر چو شد خاک معدن از آتش

ز باد سرد کز آن کوی آورد خاکی

چو آب گرم فتد جوش در من از آتش

بعشق دانه دل را چو کاه داد بباد

دلم اگرچه نگه داشت خرمن از آتش

نبود ایمن از آفات، در گریخت بعشق

ندیده ام که کند عود مأمن از آتش

چو بستدش ز جهان و بخود گرفتش عشق

چو ماهی است که کردست مسکن از آتش

اگرچه شمع سر اندر دهان گاز نهاد

گرفت نور و برافراخت گردن از آتش

دل مجرد از آفات غیر محفوظست

که بی فتیل سلیم است روغن از آتش

ز کار عشق بتن رنج می رسد آری

مدام دود بود قسم گلخن از آتش

نصیب دیده من از رخ تو حرمانست

همیشه دود خورد چشم روزن از آتش

بنور عشق کند حسن همچو گلشن دل

بلی چراغ کند خانه روشن از آتش

بعشق راه توان یافت سوی تو که کلیم

ببرد راه بوادی ایمن از آتش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۳

جرعه یی می نخورده از دستش

بیخودم کرد نرگس مستش

هرکه از جام عشق او می خورد

توبه گر سنگ بود بشکستش

بکسی مبتلا شدم که نرست

مرغ از دام و ماهی از شستش

بهمه جای می رود حکمش

بهمه کس همی رسد دستش

از عنایت مپرس کآن معنی

نیست در حق بنده گر هستش

هرکه عاشق نشد، بدامن دوست

نرسد دست همت پستش

سیف از مشک بوی دوست شنید

بر گریبان خویشتن بستش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۴

قند خجل می شود از لب چون شکرش

قوت دل می دهد بوسه جان پرورش

زهر غمش می خورم بوک بشیرین لبان

کام دلم خوش کند پسته پر شکرش

لذت قند ونبات چاشنیی از لبش

چشمه آب حیات رشحه لعل ترش

از دهنش قند ریخت لعل شکر بار او

در قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش

دل شده را قوت جان از لب لعل ویست

هرکه بهشتی بود آب دهد کوثرش

پرده زرخ برگرفت دوش شبم روز کرد

معنی خورشید داشت صورت مه پیکرش

از کله واز قبا هست برون یار ما

یار شما خرگهیست خیمه بود چادرش

در بر او دیگری می خورد آب حیات

ما چو گدایان کوی نان طلبیم از درش

دعوی عشق تو کرد سیف وبتو جان داد

گرچه نگوید دروغ هیچ مکن باورش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۵

دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارش

شبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش

بنزهت به ز فردوس است کوی آن بهشتی روی

که دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش

گذر بر درج در دارد سخن در پسته تنگش

قدم بالای مه دارد کله در زیر دستارش

ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شیرین را

که لعل او در آمیزد شکر با آب گفتارش

بدم جان پرورست آن تن که می بوسد بهر وقتش

بملک اسکندرست آنکس که می نوشد خضروارش

بجان بوسی همی خواهند مشتاقان ازو ای دل

برو زو بوسه اکنون خر که کاسد گشت بازارش

علاج جان رنجورست در خط دل آشوبش

مزاج آب حیوانست در لعل شکربارش

ز قوت جان بود ایمن شهید تیر مژگانش

ز مرگ دل بود فارغ سقیم چشم بیمارش

نوا کمتر زن ای بلبل که شد بازار حسن گل

شکسته از گل حسنی که روی اوست گلزارش

از آن یار پسندیده نگردانم دل و دیده

گرم از دیده خون دل بریزد چشم خون خوارش

ز عشقت همچو فرهادست مسکین سیف فرغانی

که شور اندر جهان انداخت شیرینی اشعارش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۷

دلارامی که حیرانم من از حسن جهانگیرش

رخ او آیتی در حسن و نور قدس تفسیرش

چو دست عشق او گیرد کمان حکم در قبضه

نه مردی گر برو داری که برجز تو رسد تیرش

چو زلف او کند در بند مجنونان عشقش را

اگر از حلقه مایی بده گردن بزنجیرش

رضیع مادر فطرت که دارد در دهان پستان

بقای جاودان یابد اگر زآن لب بود شیرش

کسی کز آتش شوقش ندارد شمع دل زنده

هم از روغن شود کشته چراغ دولت پیرش

بچندین سعی همچون مال آن شادی جانها را

اگر روزی بدست آری برو چون غم بدل گیرش

ایا شیرین بنیکویی ببخت شور من گویی

شب وصل تو خوابی بود و روز هجر تعبیرش

اگر عاصی بمحشر در شفیع از روی تو سازد

کرم را بعد از آن نبود سخن در عفو تقصیرش

شراب عشق در دادی و من چون چشم مخمورت

خرابیها کنم زین پس که مستم کرد تأثیرش

بتدبیر خرد گفتم مگر حل گردد این مشکل

دگر بر ریسمان ما گره زد دست تدبیرش

برای مخزن شاهیش مسکین سیف فرغانی

ندارد زر ولی دارد مسی از بهر اکسیرش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۰۶

گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارش

جان نو داد بمن صورت معنی دارش

بنگر آن دایره روی و برو نقطه خال

دست تقدیر بصد لطف زده پرگارش

بوستانیست که قدر شکر و گل بشکست

ناردان لب و رخساره چون گلنارش

ملک خسرو برود در هوس بندگیش

آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش

نقد جان رفت درین کار خریدارش را

برو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش

از پی نصرت سلطان جمالش جمعست

لشکر حسن بزیر علم دستارش

تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندی

کام شیرین نکنی از لب شکربارش

عشق دردیست که چون کرد کسی را بیمار

گر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش

لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت

کآب بر وی گذرد محو کند آثارش

آنچه داری بکف و آنچه نداری جز دوست

گر نیاید مطلب ور برود بگذارش

سیف فرغانی نزدیک همه زنده دلان

مرده یی باشی اگر جان ندهی در کارش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۱۰

ترکیست یار من که نداند کس از گلش

او تند خو و بنده نه مرد تحملش

پسته دهان که در سخن و خنده می شود

زآن پسته پرشکر طبق روی چون گلش

پایان زلف جعد پریشان سرش ندید

چندانکه دور کرد دل اندر تسلسلش

بی او ز زندگانی چون سیر گشته ام

زآن جان خطاب می کنم اندر ترسلش

او شاه بیت نظم جهانست زینهار

جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش

هر صورتی که نقش کند در ضمیر من

اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش

چندین هزار ترک تتاری نغوله را

گیسو بریده بینی ازآشوب کاکلش

او زیور عروس جمال خودست و نیست

بهر مزید حسن بزیور تجملش

آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت

بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش

دیوانه یی شود که نیاید بهوش باز

هر عاقلی که دید بمستی شمایلش

جان برد و عشوه داد وهمه ساله این بود

با او تقرب من و با من تفضلش

آنکس که اسب در پی این شهسوار راند

رختش بآب رفت و خرافتاد بر پلش

با گلستان چهره او فارغست سیف

از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۱۱

دلستانی که بجان نیست امان از چشمش

شد بیکبار پر از فتنه جهان از چشمش

دوست هرجا که نظر کرد بتیر غمزه

زخم خورده دل صاحب نظران از چشمش

هرچه از دیدن آن دوست ترا مانع شد

گر همه نور بصر بود بران از چشمش

ببراتی که ندارد دل خلقی بستد

نرگس تازه که آورد نشان از چشمش

دل بخونابه اشک از مژه پیدا آورد

آنچه در مخزن جان داشت نهان از چشمش

نزد سلطان روم ای دلبر و گویم زنهار

بده انصافم و دادم بستان از چشمش

هرکرا عشق تو زد نشتر غم بر رگ جان

خون دل باز گرفتن نتوان از چشمش

همچو من بر سر کوی تو بسی سوخته هست

روی بر خاک درو آب روان از چشمش

هرکه در مطبخ سودای تو غم خورد بریخت

آب در صورت خون بر سر نان از چشمش

هرکرا چشم تو باشی همه چیزی بیند

زآنکه غایب نبود کون و مکان از چشمش

سیف فرغانی چون دیده بپوشیدی ازو

عیب از دیده خود دان و مدان از چشمش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها