0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۳۱۰
پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:34 AM

ترکیست یار من که نداند کس از گلش

او تند خو و بنده نه مرد تحملش

پسته دهان که در سخن و خنده می شود

زآن پسته پرشکر طبق روی چون گلش

پایان زلف جعد پریشان سرش ندید

چندانکه دور کرد دل اندر تسلسلش

بی او ز زندگانی چون سیر گشته ام

زآن جان خطاب می کنم اندر ترسلش

او شاه بیت نظم جهانست زینهار

جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش

هر صورتی که نقش کند در ضمیر من

اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش

چندین هزار ترک تتاری نغوله را

گیسو بریده بینی ازآشوب کاکلش

او زیور عروس جمال خودست و نیست

بهر مزید حسن بزیور تجملش

آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت

بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش

دیوانه یی شود که نیاید بهوش باز

هر عاقلی که دید بمستی شمایلش

جان برد و عشوه داد وهمه ساله این بود

با او تقرب من و با من تفضلش

آنکس که اسب در پی این شهسوار راند

رختش بآب رفت و خرافتاد بر پلش

با گلستان چهره او فارغست سیف

از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها