0

غزلیات سیف فرغانی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۶۵

ای نو عروس حسن ترا آفتاب روی

مه را ز شرم عارض تو در نقاب روی

بهر نظاره رخ چون ماه تو سزد

گر بر درت چو حلقه نهد آفتاب روی

با ماه عارضت پس ازین آفتاب را

مانند سیل تیره نماید در آب روی

ما چون ستاره ایم و تو خورشید و نور ما

از نور روی تست، ز ما بر متاب روی

زآن ساعتی که دیده ببیداریت بدید

دیگر بچشم من ننموده است خواب روی

از رویم آب رفت و ز باران اشک خود

هردم مرا چو آب شود پر حباب روی

از شرم چهره تو عرق بر گل اوفتد

هرگه که شویی از عرق چون گلاب روی

زلف تو آفتاب رخت را حجاب شد

خورشید را ز ابر بود در حجاب روی

هرگز بود که بار دگر سیف بیندت

بر روی او نهاده تو مست خراب روی

بر کف گرفته جامی زآن سان که مرد را

گلگون شود ز عکسش همچون شراب روی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۳۲

جانا بیک کرشمه دل و جان همی بری

دردم همی فزایی و درمان همی بری

روی چو ماه خویش (و) دل و جان عاشقان

دشوار می نمایی وآسان همی بری

اندر حریم سینه مردم بقصد دل

دزدیده می درآیی وپنهان همی بری

گه قصد جان بنرگس جادو همی کنی

گه گوی دل بزلف چو چوگان همی بری

چون آب و آتشند در و لعل درسخن

تو آب هردو زآن لب و دندان همی بری

خوبان پیاده اند وازیشان برین بساط

شاهی برخ تو هر ندبی زآن همی بری

با چشم وغمزه تو دلم دوش میل داشت

گفتا مرا بدیدن ایشان همی بری؟

عقلم بطعنه گفت که هرگز کس این کند؟

دیوانه رابدیدن مستان همی بری!

دل جان بتحفه پیش تو می برد سیف گفت

خرما ببصره زیره بکرمان همی بری!

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۵۳

کیست درین دور پیر اهل معانی

آنکه بهم جمع کرد عشق و جوانی

قربت معشوق از اهل عشق توان یافت

راه بود بی شک از صور بمعانی

گر تو چو شاهان برین بساط نشینی

نیست ترا خانه در حدود مکانی

در نفسی هرچه آن تست ببازی

درند بی ملک هر دو کون نمانی

نور امانت ز تو چنان بدرخشد

کآتش برق از خلال ابر دخانی

خضر شوی در بقا و دانش و آنگاه

آب در اجزای تو کند حیوانی

علم تو آنجا رسد بدو که چو حلاج

گویی اناالحق و نام خویش ندانی

همچو عروسان بچشم سر تو پیدا

رو بنمایند رازهای نهانی

جسم تو زآن سان سبک شود که تو گویی

برد بدن از جوار روح گرانی

فاتحه این حدیث دارد یک رنگ

ست جهت را بنور سبع مثانی

هرکه مرو را شناخت نیز نپرداخت

از عمل جان بعلمهای زبانی

گر خورد آب حیات زنده نگردد

دل که ندارد بدو تعلق جانی

من نرسیدم بدین مقام که گفتم

گر برسی تو سلام من برسانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۷۹

آن روی نگر بدان نکویی

پرگشته ازو جهان نکویی

ای از رخ تو خجل مه وخور

دیگر مفزا برآن نکویی

این آمدن تو در جهان هست

در حق جهانیان نکویی

بر روی زمین نمی دهد کس

جز دررخ تو نشان نکویی

درعهد تو بر زمین چو باران

می بارد از آسمان نکویی

ازبهر لب تو گفته یاقوت

چون لعل بصد زبان نکویی

عاشق نبود کسی که ازدل

با تو نکند بجان نکویی

بر باد مده مرا که گشتست

چون آب زتو روان نکویی

عاشق بکند بهر چه دارد

درکوی تو با سگان نکویی

درحق من ای نگار می کن

چون کرد همی توان نکویی

دانی که همی رسد بدرویش

ازمال توانگران نکویی

از خوان خود ای توانگر حسن

در حق گدا بنان نکویی

می کن که همی کنند مردم

با کلب باستخوان نکویی

از روی تو می خوهم نشانی

ای روی ترا نشان نکویی

سیف از سخن تو سودها کرد

هرگز نکند زیان نکویی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۴۱

هرکس از عشق می زند نفسی

عاشق تو به جز تو نیست کسی

شکرستان حسنی و ماییم

شکرستان حسن را مگسی

نظری سوی ما گدایان کن

کندرین حسرتند خلق بسی

در دل هرکسی ز تو سوزی

در سر هریکی ز تو هوسی

از پی صید ما میفکن دام

که ز دست تویم در قفسی

شرمسارم که بهر خدمت تو

جز بجانیم نیست دست رسی

ای که در پیش تیز می رانی

یکدم اندیشه کن ز بازپسی

بتو پیوست سیف فرغانی

نتوانم جدا شدن نفسی

ببرد با خودش ببستانها

خویشتن چون بآب داد خسی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۳۰

از آن شکر که تو در پسته دهان داری

سزد که راتبه جان من روان داری

ببوسه تربیتم کن که من برین درگه

نه آن سگم که تو تیمار من بنان داری

نظر در آینه کن تا ترا شود روشن

چو دیگران که چه رخسار دلستان داری

اگر کسی ندهد دل بچون تو دلداری

تو خویشتن بستانی که دست آن داری

جماعتی که در اوصاف تو همی گویند

که قد سرو و رخ همچو گلستان داری

نظر در آن گل رو می کنند، بی خبرند

ز غنچها که بر اطراف بوستان داری

پیام داد بمن عاشقی که ای مسکین

که همچو من بسخن رسم عاشقان داری

بروی گل دگران خرمند چون بلبل

تو از محبت او تا بکی فغان داری؟

چو عاشقان همه احوال خویش عرض کنند

تو نیز قصه خود باز گو، زبان داری!

ببوسه یی چو رسیدی از آن دهان زنهار

ممیر کز لب لعلش غذای جان داری

چو دوست گفت سخن گفت سیف فرغانی

حدیث یا شکرست آنکه در دهان داری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:56 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۷۲

الا ای شمع دل را روشنایی

که جانم با تو دارد آشنایی

چو دل پیوست با تو گو همی باش

میان جان و تن رسم جدایی

گرفتار تو زآن گشتم که روزی

بتو از خویشتن یابم رهایی

دلم در زلف تو بهر رخ تست

که مطلوبست در شب روشنایی

منم درویش همچون تو توانگر

که سلطان می کند از تو گدایی

مرادی نرگس مست تو می گفت

منم بیمار تو نالان چرایی

بدو گفتم از آن نالم که هرسال

چو گل روزی دو سه مهمان مایی

نه من یک شاعرم در وصف رویت

که تنها می کنم مدحت سرایی

طبیعت عنصری عقلم لبیبی

دلم هست انوری دیده سنایی

اگر خاری نیفتد در ره نطق

بیاموزم ببلبل گل ستایی

من و تو سخت نیک آموختستیم

ز بلبل مهر و از گل بی وفایی

ترا این لطف و حسن ای دلستان هست

چو شعر سیف فرغانی عطایی

گشایش از تو خواهد یافت کارم

که هم دلبندی و هم دلگشایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۷۰

اگر خورشید و مه نبود برین گردون مینایی

تو از رو پرده برگیر و همی کن عالم آرایی

سزای وصف روی تو سخن در طبع کس ناید

که در تو خیره می ماند چو من چشم تماشایی

میان جمع مه رویان همچون شب سیه مویان

تو با این روی چون خورشید همچون روز پیدایی

ترا لیلی نشاید گفت لیکن عاقل از عشقت

عجب نبود که چون مجنون برآرد سر بشیدایی

منم از عشق روی تو مقیم خاک کوی تو

مگس از بهر شیرینیست در دکان حلوایی

اگر در روز وصل تو نباشم جمع با یاران

من و آه سحرگاه و شب هجران و تنهایی

مرا با غیر خود هرگز مکن نسبت مدان مایل

مسلمان چون کند نسبت مسیحا را بترسایی

میان صبر و عشق ای جان نزاعست از برای دل

که اندر دل نمی گنجد غم عشق و شکیبایی

حرم بر عاشقان تنگست از یاران غار تو

چو سگ بیرون در خسبم من مسکین ز بی جایی

عزیز مصر اگر ما را ملامت گر بود شاید

تو حسن یوسفی داری و من مهر زلیخایی

ز جان بازان این میدان کسی همدست من نبود

که من در راه عشق تو بسر رفتم ز بی پایی

چو سعدی سیف فرغانی بوصف پسته تنگت

چو طوطی گر سخن گوید کند زآن لب شکرخایی

چو جنت دایم اندر وی همه رحمت فراز آید

«تو از هر در که باز آیی بدین خوبی و زیبایی »

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۷۳

ای شده حسن ترا پیشه جهان آرایی

عادت طبع من از وصف تو شکرخایی

ماه را زرد شود روی چو در وی نگری

روز را خیره شود چشم چو رخ بنمایی

یا بدان لب بده از وصل نصیب عشاق

یا چنان کن که چنین روی بکس ننمایی

بوسه یی دادی و پس طیره شدی لب پیش آر

تا همانجا نهمش باز اگر فرمایی

زانتظار شب وصل تو مرا روز گذشت

می ندانم که چرا منتظر فردایی

بس که در آرزوی وصل تو چشمم بگریست

خواب را آب ببرد از حرم بینایی

ای دل خام طمع آب برین آتش زن

چند بر خاک درش باد همی پیمایی

ذره گم شده یی در هوس خورشیدی

قطره خشک لبی در طلب دریایی

من ازین در نروم زآنک گروهی عشاق

روی معشوق بدیذند بثابت رایی

بلبل از باغ چو بیرون نرود گل بیند

زاغ بر مزبله گردد چو بود هر جایی

سیف فرغانی تا کی بتمنا گوید

بود آیا که خرامان ز درم باز آیی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۵۲

در تن زنده یکی مرده بود زندانی

دل که او را نبود با تو تعلق جانی

ما برآنیم که تا آب روان در تن ماست

برنگیریم ز خاک در تو پیشانی

هرچه در وصف تو گویند و کنند اندیشه

آن همه دون حق تست و تو برتر زآنی

بدوسه نان که برین سفره خاک آلودست

نتوان کرد سگ کوی ترا مهمانی

نیکوان جای بگیسوی چو عنبر روبند

چون درآید سر زلف تو بمشک افشانی

تو بلب مرهم رنجوری و در حسرت آن

مرد بیمار فراق تو ز بی درمانی

جان بدادیم و برآنیم که حاصل نشود

دولت وصل تو ای دوست بدین آسانی

بر سر خوان وصالت بتناول نرسد

بخت پیر من درویش ز بی دندانی

گرچه آنکس که خرد مثل ترا نفروشد

گر بملک دو جهانت بخرند ارزانی

ورچه مردم طلبند آنچه ندارند ترا

آن گروهند طلب کار که با ایشانی

من غلام توام و بنده شدند آزادان

هندوی چشم ترا ای مه ترکستانی

هر که جان ترک کند زنده بجانان باشد

چون شود زنده بجانان چه غم از بی جانی

سیف فرغانی چندت بتواضع گوید

کبر یکسو نه اگر شاهد درویشانی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:57 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۳۴

دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری

که بهم جمع شود عاشقی و مستوری

آمدن پیش تو بختم ننماید یاری

رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری

اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل

تو که این حال نبودست ترا معذوری

پیش عشاق تو بهتر زغنا درویشی

نزد بیمار تو خوشتر زشفا رنجوری

گر بنزدیک تو سهلست مرا طاقت نیست

اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری

گر بدست اجل از پای درآید تن من

از می عشق بود در سر من مخموری

ما جهان را بتو بینیم که در خانه چشم

دیده مانند چراغست وتو در وی نوری

پرده از روی برانداز دمی تا آفاق

بتو آراسته گردد چو بهشت از حوری

سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار

پادشازاده ملکی چکنی مزدوری

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۵۰۷

بخود نظر کن اگر می خوهی که جان بینی

بجان که آنچه ز جان خوشترست آن بینی

دل شکسته ما در نظر کجا آید

ترا که در تن خود بنگری و جان بینی

ترا بباغ چه حاجت بود که هر ساعت

ز روی خویش در آیینه گلستان بینی

وگر تو می خوهی ای عاشق دقیق نظر

کزو سخن شنوی یا ازو دهان بینی

پس از هزار تأمل اگر سخن گوید

چو نیک در نگری زآن دهان نشان بینی

ز موی هم نکنی فرق آن میانی را

که در میانه آن موی تا میان بینی

درون پیرهن آبیست منعقد تن او

که چون تو در نگری روی خود در آن بینی

بیا که با جگر تشنه در پی آن آب

ز دیده بر رخ من چون دل روان بینی

چو چشم و ابروی او بنگری هراسان باش

ز ترک مست که نزدیک او کمان بینی

وگر نداری آن بخت سیف فرغانی

که چون دلی بدهی روی دلستان بدهی

بنیکوان نظری کن که بوی او آید

ز رنگ حسن که در روی نیکوان بینی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:58 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

شمارهٔ ۴۷۲

ای بگرد خرمن تو خوشه چین خورشید و ماه

ماه با روی تو نبود در محل اشتباه

پادشاه ملک حسنی کس چنین ملکی نداشت

زابتدای دور عالم تا بوقت پادشاه

بی شعاع روی تو با سایه هستی خود

ره نبردم سوی تو چندانکه می کردم نگاه

چون رخ اندر آینه پیدا شود پشت زمین

ظلمت شب را اگر بر روی افتد نور ماه

عاشق ار با خلق باشد ماند از معشوق دور

لشکری بر خر نشیند باز ماند از سپاه

همتی باید که عاشق را ز خود بخشد خلاص

رستمی باید که بیژن را برون آرد ز چاه

عاشق اندر پایگاه خدمت سلطان عشق

گر بود ثابت قدم چون تخت یابد پیشگاه

عشق هرجا تخت خود بنهاد و اسبی راند، شد

پای قیصر بی رکاب و فرق کسری بی کلاه

بی جواز عشق فردا در سیاستگاه حشر

طاعتت محتاج آمرزش بود همچون گناه

گر بگردانی عنان از جانب این خاکدان

از رکاب خود در آن حضرت فشانی گرد راه

مرکب تن را جو (و) نان کم کن ای رایض که نیست

حاجتی در مرج ایران رخش رستم را بکاه

سیف فرغانی تو در معنی چو صبح کاذبی

ورچه در دعوی بیاری صبح صادق را گواه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 12 فروردین 1395  10:58 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها