شمارهٔ ۱۷۱
کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد
ببوسه تودل خویشتن چو جان خوش کرد
سزد که وقت مرا خوش کنی بدان رخ خوب
که گل بر وی نکو وقت بلبلان خوش کرد
دهان غنچه لب و روی چون گلستانت
بهاروار چوگل سربسر جهان خوش کرد
اگرچه وصل تو مأمول ما بود لیکن
چو غافلان بامل دل نمی توان خوش کرد
عجب مدار مرا گر سخن شود شیرین
که ذکر شهد لب تو مرا زبان خوش کرد
کنون که موسم نوروز گشت وباد بهار
وزید ناگه واطراف بوستان خوش کرد
گلست گویی طالع شده زبرج حمل
ستاره یی که زمین راچو آسمان خوش کرد
نسیم بوی تو آورد وما نیاسودیم
بمرهم تو جراحات خستگان خوش کرد
ببنده گفت بیا کآن عزیز مصر جمال
چو یوسف است که دل با برادران خوش کرد
رخ چو ماه تو منشور ملک خوبی داشت
خط تو برسر منشور او نشان خوش کرد
بدوست گفتم هرگز توان بدرویشی
دل رقیب گدا روی او بنان خوش کرد
چو گربگان سر سفره کاسه می لیسند
کجا توان دل سگ را باستخوان خوش کرد
برای خلق سخن گفت سیف فرغانی
بشهد خویش مگس کام دیگران خوش کرد
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
شمارهٔ ۲۲۰
چون قهرمان عشق تو با هر که کین کند
گر آسمان بود بدو روزش زمین کند
عشقت که کفر پیش وی ایمان کند درست
از حسن لشکر آرد وتاراج دین کند
خورشید روی تو که جهان چون بهشت ازوست
هر ذره را ز حسن به از حور عین کند
خورشید چون بساط زمین پی سپر شود
گر حسن بهر شاه رخت اسب زین کند
نبود بحسن چون رخ تو گرچه آفتاب
از لاله روی سازدواز گل جبین کند
در تیر مه زباد خزان نرگس ایمنست
گر در بهار شاخ شکوفه چنین کند
هرگز نکرد دامن وصل ترا بچنگ
الا کسی که دست تو در آستین کند
یوسف رخا تویی که سلیمان ملک حسن
بر خاتم خود از لب لعلت نگین کند
فتنه که تیغ او مژه همچو تیر تست
اندر کمان ابروی شوخت کمین کند
در پیش روی دلبر رومی نژاد ما
آن نقش خوب نیست که نقاش چین کند
همچون مگس زپیش شکر سیف را مران
نحلی ببایدت که گلی انگبین کند
شمارهٔ ۲۱۵
یار ار بچشم مست سوی ما نظر کند
دل پیش تیغ غمزه او جان سپر کند
آن کو زکبر می ننهد پای بر گهر
برمن که خاک کوی شدم کی گذر کند
بی مهر ماه طلعت او آفتاب را
آن نور نی که مشعله صبح برکند
ای دوست دست تربیت ولطف وا مگیر
زآنکس که حق گزاری پایت بسر کند
جویای روز وصل ترا خواب شد حرام
مشتاق مه بشب چو ستاره سهر کند
مارا هوای عشق تو از جای ببرد وخاک
گر همرهی چو باد بیابد سفر کند
گر ماجرای عشق تو زین سان بود درو
صوفی روح خرقه قالب بدر کند
در راه عشق مرد چو مالی زدست داد
خاکی که زیر پاش بود کار زر کند
هجر تو گر بسوختن دل چو آتش است
آتش زسوز سینه عاشق حذر کند
آتش بروزها نکند آنچه در شبی
عاشق بآب دیده و آه سحر کند
ناخفته شب زشوق تو آن روز دست وصل
در دامنت زند که سر از خاک برکند
ای بخت ازآن مکارم آنک توقعست
صعبست اگر بگویم وسهلست اگر کند
چون تلخ کام کرد من شور بخت را
اندر دهانم از لب شیرین شکر کند
وصل نگار کو که مرا وقت خوش شود
فصل بهار کو که درختی زهر کند
امیدوار باش بروز وصال سیف
می دان یقین که ناله شبها اثر کند
شمارهٔ ۲۱۶
اول نظر که سوی تو جانان نظر کند
عشق از دل تو دوستی جان بدر کند
آخر بچشم تو زفنا میل درکشد
تا دل بچشم او برخ او نظر کند
عشق ار ترا زنقش تو چون سیم کرد پاک
زآن برد سکه تو که کارت چو زر کند
تیغ قضاست تیر غم او واین عجب
کندر درون بماند وز آهن گذر کند
با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند
بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند
باری در آبمجلس ما تا بیک قدح
ساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند
صحبت مکن بغیر که دنیا طلب شوی
عیسی پرست بندگی سم خر کند
همت بلند دار که پرواز در هوا
عاشق ببال همت و عنقا بپر کند
هم دست او کسی نبود زآنکه دیگری
در راه دوست سیر بپا او بسر کند
هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شود
هردل نه عاشقی ونه هر نی شکر کند
نزهت همیشه باشد ونعمت بود مدام
هر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند
هرکو نه راه عشق رود در پیش مرو
واثق مشو که کور ترا دیده ور کند
ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیف
آنکس رسد بدوست که ازخود سفر کند
شمارهٔ ۲۲۴
عاشقان را که دل مرده زعشقت زنده است
تو چو جانی وهمه بی تو تن بی جانند
شود از شعله جهانسوز چراغ خورشید
گر چو شمع قمرش با تو شبی بنشانند
طوطیانی که بیاد تو دهان خوش کردند
ازبر خویش شکر را چو مگس می رانند
خوب رویان همه چون انجم و خورشید تویی
همه از پرتو رخساره تو پنهانند
خرد وعشق اگر چه نشود با هم جمع
مبتلای غم عشق تو خرد مندانند
گر رسد تیر بلایی زکمان حکمت
عاشقان همچو سپر روی نمی گردانند
عاشقانرا که چو من دست بزر می نرسد
سر آن هست که در پای تو جان افشانند
عمر عشاق تو مانند نمازست ای دوست
لاجرم در همه ارکانش ترا می خوانند
دعوی چاکری تو چو منی را نرسد
که غلامان ترا بنده خداوندانند
این لطایف که در اوصاف تو من می گویم
هوس آن همه را هست ولی نتوانند
سیف فرغانی از حرمت نام یارست
گر نویسند سخنهای ترا ور خوانند
وقت آن شد که خضر گوید و مردم دانند
که تویی آب حیات و دگران حیوانند
اهل صورت همه از معنی تو بی خبرند
واهل معنی همه در صورت تو حیرانند
شمارهٔ ۲۲۶
دردمندان غم عشق دوا می خواهند
بامید آمده اند از توترا می خواهند
روز وصل تو که عیدست ومنش قربانم
هرسحر چون شب قدرش بدعا می خواهند
اندرین مملکت ای دوست توآن سلطانی
که ملوک ازدر تو نان چو گدا می خواهند
بلکه تا برسر کوی تو گدایی کردیم
پادشاهان همه نان از در ما می خواهند
زآن جماعت که زتو طالب حورند وقصور
در شگفتم که زتو جز تو چرا می خواهند
زحمتی دیده همه برطمع راحت نفس
طاعتی کرده وفردوس جزا می خواهند
عمل صالح خود را شب وروز از حضرت
چون متاعی که فروشند بها می خواهند
عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین
که ولایت زکجا تا بکجا می خواهند
عاشقان مرغ و هوا عشق وجهان هست قفس
با قفس انس ندارند هوا می خواهند
تو بدست کرم خویش جدا کن ازمن
طبع ونفسی که مرا از تو جدا می خواهند
عالمی شادی دنیا وگروهی غم عشق
عاقلان نعمت وعشاق بلا می خواهند
سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی
ازخدا خواهد واین قوم خدا می خواهند
در عزیزان ره عشق بخواری منگر
بنگر این قوم کیانند و کرا می خواهند
شمارهٔ ۲۲۷
گر او مراست هرچه بخواهم مرا بود
ملکی بدین صفت چو منی راکجا بود
با فقر وفاقه هیچ حسد نیست بر توام
گو هردو کون از آن تو واو مرا بود
در ملک آن فقیر که باشد غنی بعشق
مسکین شمر توانگر وسلطان گدا بود
باآب دیده زآتش شوقش بگور شو
تا خاک تیره را ز روانت صفا بود
مشهور زهد را نه ز بینایی دلست
گر طاعتی کند نظرش بر جزا بود
آن سرفراز دامن جانان کند بچنگ
کش آستین منع چو دست عطا بود
رنج تو هستی تو شد ار عافیت خوهی
با هستی تو عافیت اندر بلا بود
بر دشمنان بلشکر همت بزن که مار
دندان کند سلاح چو بی دست وپا بود
آنگه سزای قربت جانان شوی که تو
بی تو شوی وجای تو بیرون زجا بود
پیش از ممات هرکه فنا کرد نفس را
بعد از حیات مشربش آب بقا بود
عشاق روی دوست نباشند همچوسیف
نی دانه همچو کاه ونه گل چون گیا بود
شمارهٔ ۲۲۲
اگر بخت و اقبال یاری کند
مرا یار من غمگساری کند
درین کار اگر یار باید مرا
جز او کس نخواهم که یاری کند
چو بر آسمان اسب یابد مسیح
چرا بر زمین خر سواری کند
تو آنی که بی شمع رویت مرا
چراغ فلک خانه تاری کند
گر از رنگ و بوی تو یابد مدد
دی اندر زمستان بهاری کند
ز دست تو ای جان چو آب حیات
شراب اجل خوشگواری کند
ولی بی گل روی تو سیف را
مژه در ره چشم خاری کند
شمارهٔ ۲۱۹
باز آن زمان رسید که گلزار گل کند
هر شاخ میوه آرد وهرخارگل کند
عاشق بدو نظر نکند جز ببوی دوست
باغ ار شکوفه آرد وگلزار گل کند
میوه فروش کی خردش بر امید سود
گرموم رنگ داده ببازار گل کند
بربوی وصل دوست درخت امید ماست
شاخی که کم برآرد وبسیار گل کند
با روی همچو روضه شود شرمسار حور
باغ بهشت اگر چو رخ یار گل کند
گرشاه (من) برقعه شطرنج بنگرد
نبود عجب که هردو رخش خارگل کند
در روضه دلی که غم عشق بیخ کرد
کی شعبه محبت اغیار گل کند
کی مستعد عشق شود جان منجمد
هرگز طمع مکن که سپیدار گل کند
آن را که خار عشق فرو شد بپای دل
سرچون درخت میوه ودستار گل کند
بار درخت حالش اناالحق بود مدام
حلاج راکه شعبه اسرار گل کند
بر هر ورق که ذکر جمالش نوشت سیف
شاید که در سفینه اشعار گل کند
شمارهٔ ۲۳۰
بتی که بر همه خوبان امیر خواهد بود
گمان مبر که کس او را نظیر خواهد بود
گرم ملوک جهان بندگی کنند بطوع
مرا ز خدمت او ناگزیر خواهد بود
زقوس ابروی تو چون ز خاک برخیزم
نشانه وارم در سینه تیر خواهد بود
بحسن یوسفی و زآب دیده چون یعقوب
کسی که بی تو بماند ضریر خواهد بود
ز هجر یوسف یعقوب چشم پوشیده
ببوی پیراهن آخر بصیر خواهد بود
نه مرد عشقم اگر شادی دو کون مرا
چنانکه انده تو دلپذیر خواهد بود
برای تحفه چو صاحب دلان درین حضرت
حدیث جان نکنم کآن حقیر خواهدبود
بیاد روی تو در جمع عاشقان اول
کسی که جان بدهد این فقیر خواهد بود
بکوی عشق تو بیچاره سیف فرغانی
جوان درآمد و از غصه پیر خواهد بود
گمان مبر که درین روز هیچ چیز او را
برون ناله شب دستگیر خواهد بود
شمارهٔ ۲۲۸
غم عشق تو مقبلان را بود
چنین درد صاحب دلان را بود
تن از خوردن غم گدازش گرفت
چنین لقمه یی قوت جان را بود
غم جان فزایت غذای دلست
تن اشکمی آب ونان را بود
چو خورشید سوی زمین ننگرد
اگر چون تو مه آسمان را بود
بدنیا نظر اهل دنیا کنند
ببازی هوس کودکان رابود
مده نان طلب را بدین سفره جای
برانش که سگ استخوان رابود
غم عشق تو گنج پر گوهرست
نه سیمست وزر کین وآن را بود
غم جست وجو کار جان ودلست
ولی گفت وگو مرزبان را بود
اگر دشمنی دور ازو شاد باش
که غمهای او دوستان را بود
مباحست مر زاهدان را بهشت
ولی دوست مر عاشقان رابود
که بی لشکری تخت گیتی ستان
سلاطین صاحب قران رابود
گرت عار ناید مران سیف را
ازین در که سگ آستان رابود
شمارهٔ ۲۲۱
آه درد مرا دوا که کند
چاره کارم ای خدا که کند
چون مرا دردمند هجرش کرد
غیر وصلش مرا دوا که کند
از خدا وصل اوست حاجت من
حاجت من جز او روا که کند
من بدست آورم وصالش لیک
ملک عالم بمن رها که کند
دادن دل بدو صواب نبود
درجهان جز من این خطا که کند
لایقست اوبهر وفا که کنم
راضیم من بهر جفا که کند
دی مرا دید داد دشنامی
اینچنین لطف دوست باکه کند
ای توانگر بحسن غیر ازتو
جود با همچو من گدا که کند
وصل تو دولتیست تا که برد
ذکر تو طاعتیست تا که کند
جان بمرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان من جدا که کند
سیف فرغانی از سر این کوی
چون تو رفتی حدیث ما که کند
شمارهٔ ۲۳۱
کسی که همچو تو ازلب شکر فروش بود
اگر بیاد لبش می خورند نوش بود
کسی که عشق تو بروی گذر کند چون برق
چو ابر گرید و چون رعد در خروش بود
زعشق همچو تویی اضطراب من چه عجب
که آب بر سر آتش نهند جوش بود
چو دل ربودی ازابرام من ملول مشو
که درمعامله درویش سخت کوش بود
ترا بنقد روان سخن خریدارم
ازآنکه شاعر مفلس سخن فروش بود
بدور حسن تو گویم سخن چو قاعده نیست
که عندلیب بایام گل خموش بود
بنزد تو سخن آورد سیف فرغانی
وگرنه لایق این در کدام گوش بود
شمارهٔ ۲۳۶
گر جمله شهر صورت و روی نکو بود
کو صورتی که این همه معنی درو بود
خرم دل بهشتی و خوش عالمی بهشت
گر در بهشت حور باین رنگ و بو بود
در سجده گاه بندگی تو چو آسمان
پیش تو بر زمین نهد آن را که رو بود
آن کو بر آستانه کویت مقیم نیست
چون کلب دربدر چو گدا کو بکو بود
خو کرده با وصال ترا ای فرشته خو
از خود بهجر دور کنی این چه خو بود
آن زلف بسته گر بگشایی و هر دمی
بر دوش افگنی سرش از پا فرو بود
بوی شراب عشق تو آید ز جان من
گر جسم خاک باشد و خاکش سبو بود
گفتم بسی و میل نکردی بسوی سیف
گل را چه میل بلبل بسیار گو بود
با عاشقان خویش جفاها کند بسی
«ناچار هرکه صاحب روی نکو بود»
شمارهٔ ۲۳۳
دل عاشق رهین جان نبود
دادن جان بر او گران نبود
حال عاشق بگفت در ناید
سخن عشق را زبان نبود
هرکرا عشق سوخت همچون نار
زآب وآتش ورا زیان نبود
عاشق از مردن ایمنست ازآن
که ورا زندگی بجان نبود
گرچه نبود ازو جهان خالی
عاشق دوست در جهان نبود
خانه عاشقان بی مسکن
چون زمین زیر آسمان نبود
تو تعجب مکن که لاشی را
بجز از لامکان مکان نبود
عاشقان را زخود قیاس مکن
قرص خورشید همچونان نبود
تا زهستی تو ترا اثریست
این خبرها ترا عیان نبود
ابر چون از میانه برخیزد
آفتاب از کسی نهان نبود
ترک اغیار کن بیار برس
دیدن یار را مکان نبود
چونکه در مصر شد عزیز چه غم
یوسف ار با برادران نبود
سیف فرغانی این نمط اشعار
لایق فهم این وآن نبود
این سخن در درون نگه می دار
مغز بیرون استخوان نبود
جهد کن تا زنفس در سخنت
چون بر آب از قدم نشان نبود