0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۸

زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است

با نفس‌،‌سرمایه‌ای ‌گر هست ‌ازخود رفتن ‌است

نبض امکان را که دارد شور چندین اضطراب

همچو تار ساز در دل‌هیچ و بر لب شیون است

بگذر از اندیشهٔ یوسف‌که درکنعان ما

یا نسیم پیرهن یا جلوه ی پیراهن است

هیچکس سر برنیاورد ازگریبان عدم

شمع این پروانه از خاکستر خود روشن است

از فسون چشم بند عالم الفت مپرس

انکه فردا وعده‌ام‌داده‌ست امشب با من است

جزتعلق نیست مد وحشت‌تجرید هم

هرقدر از خود بر آیی رشتهٔ این‌ سوزن است

نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست

ذره را آیینه‌ای گر هست چشم روزن است

بر جنون زن‌ گر کند تنگی لباس عافیت

غنچه را بعد از پریشانی گریبان دامن است

غیر خاموشی دلیل عجز نتوان بافتن

شعلهٔ ما، تا زبان دارد سراپا گردن است

شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه

خون بسمل‌گر پریشان نقش‌بنددگلشن است

آن‌گرانسنگی‌که نتوان از رهش برداشتن

چون ‌شرر خود را به‌ یک ‌چشم‌ از نظر افکندن است

لاله سودایی‌ست بیدل ورنه هر گلزار دهر

هرکجا داغی‌ست‌چشمش با دل ما روشن است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۳

طوق چون فاخته‌، شیرازهٔ مشت پر ماست

حلقهٔ دود،‌کمند کف خاکستر ماست

همچو خاک آینهٔ صورت اُفتادگی‌ام

گرد نقش قدم راهروان جوهر ماست

بسکه چون تیر گذشت از بر ما عیش شباب

محو خمیاز چو آغوش‌ کمان پیکر ماست

شوق غارت‌زده انجمن دیداریم

هرکجا آینه‌ای خون شده چشم تر ماست

عجز، آیینهٔ واماندگی ما نشود

طایر شوخی رنگیم و شکستن پر ماست

مست شوقیم‌، درین دشت‌، ز سرگردانی

گردبادیم و همین‌گردش سر ساغر ماست

کوتهی نیست‌، پریشانی ما را چون زلف

سایهٔ طالع آشفته ز مو بر سر ماست

آسمان‌گرم طواف دل ما می‌گردد

مرکز دور محیط آب رخ گوهر ماست

از دلیران جنون‌تاز بساط یاسیم

قطع امید دو عالم برش خنجر ماست

راحت شمع به انداز گداز است اینجا

هرقدر پیکر ما آب شود بستر ماست

ما به یک صفحه ز صد نسخه فراغت داپم

دل آشفته اگر جمع شود دقتر ماست

بسکه داریم درین باغ‌کدورت بیدل

لاله‌سان آینه زنگارنشین در بر ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۱

چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشن‌است

لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است

یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفس

زندگی‌گر عشرتی دارد امید مردن است‌،

تیره‌روزان برنیایند از لباس عاجزی

همچوگیسو سایه را افتادگی جزو تن است

عیب‌پوشیهاست در سیر تجرد پیشگان

نقش پای سوزن ما بخیهٔ پیراهن است

سر نمی‌تابم ز برق فتنه تا دارم دلی

موج آتش جوهرآیینهٔ داغ من است

اطلس افلاک بیش ازپردهٔ چشمی نبود

چون نگه عریانی‌ام از تنگی پیراهن است

نیست از مشق ادب در فکر خویش افتادنم

غنچه تا سر درگریبان است پا در دامن است

واصلان را سرمه می‌باشد غبار حادثات

چشم‌ماهی از سواد موج دریا روشن است

لاله‌سان از عبرت حال دل پرخون مپرس

داغ چندین گلخنم آیینه‌دارگلشن است

حلقهٔ‌گرداب غیر از پیچش امواج نیست

عقدهٔ‌کاری‌که من دارم هجوم ناخن است

ای زتیغ مرگ غافل برنفس چندین مناز

نیست‌جزنقش حباب‌آن‌سرکه‌موجش‌گردن است

همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزن

پشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۹

زندگی تمهید اسباب فناست

ما و من افسانهٔ خواب فناست

غافلان تا چند سودای غرور

جنس این دکان همه باب فناست

مست ومخمورخیال ازخود روید

ششجهت یک عالم آب فناست

اینکه امواج نفس نامیدهٔم

چون به‌ خود پیچیده‌ گرداب فناست

خاک دیر و کعبه‌ام منظور نیست

اشک ما را سجده محراب فناست

خواه هستی واشمر خواهی عدم

نغمه‌ها در رهن مضراب فناست

هر چه از دنیا و عقبا بشنوی

حرف نامفهوم القاب فناست

آنچه زین دریا نمی‌آید به دست

گوهر تحقیق ناباب فناست

دورگردون یک دو دم میدان‌کشید

عمر، شاگرد رسن‌تاب فناست

ما نفس سرمایگان پر بسملیم

پرفشانی عذر بیتاب فناست

تا ابد، از نیستی نتوان گذشت

خاک این وادی‌ گل از آب فناست

بیدل از طور جنون غافل مباش

خاک بر سر کردن آداب فناست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۶

عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است

در بهار رنگ هر جا چشم واگردد گل است

گر تأمل زین چمن رمز خموشان واکشد

در نمکدان لب هر غنچه‌، شور بلبل است

می‌توان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل را

جزو چون ‌کامل شود آیینهٔ حسن‌کل است

دسترنج هر کس از پهلوی‌ کوشش‌های اوست

ریشهٔ تاک از دویدن چون عرق آرد مل است

طبع ما تنها اسیر دستگاه عیش نیست

تا بگیرد دل غم بی‌ناخنی هم چنگل است

در پناه شعله‌، راحت‌ بر وریم از فیض عشق

داغ سودا بر سر ما سایهٔ برگ گل است

شور مستی‌های ما خجلت‌کش افلاس نیست

تا شکستن شیشهٔ ما آشیان قلقل است

پیر گشتی با هجوم‌ گریه باید ساختن

سیل این‌ صحرا همه در حلقهٔ‌ چشم ‌پل است

بس که ‌گوی‌ شوخی ‌از هم برده ‌است ‌اجزای حسن

ابرو از دنباله‌داری پیش پیش کاکل است

فیض این ‌گلشن چه امکان است بیدل کم شود

سایهٔ ‌گل چون پریشان شد بهار سنبل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۸

عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست

اشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست

امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس

سرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست

گرد ما ننشست جز در دامن زلف بتان

هر کجا بینی پریشان با پریشان آشناست

هیچکس ‌کام امید از اهل دنیا برنداشت

طالع ما هم به وضع این عزیزان آشناست

غیر عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهر

یارب این ‌طومار حیرت با چه ‌عنوان آشناست

در چنین بزمی که سازش پردهٔ بیگانگی ست

مفت الفتها اگر مژگان به مژگان آشناست

اشکم از مژگان چکید و رنگ اظهاری نبست

این‌ گهر در خاک هم با قعر عمان آشناست

سوختن، خاشاک را هم‌رنگ آتش می‌کند

هرقدر بیگانه‌ایم از خویش جانان آشناست

هر کجا بی‌خانمانی هست صید زلف اوست

این‌کمند ناز با شام غریبان آشناست

گرد خط در دور حسنش ابر عالمگیرشد

طالع موری ‌که با دست سلیمان آشناست

در رهش پای طلب بیگانهٔ دامان صبر

در غمش دست ندامت با گریبان آشناست

بی‌ندامت نیست اسباب نشاط این چمن

گل هم ازشبنم‌ کف دستی به دندان آشناست

شمع ‌گو در دیده‌ام دکان رعنایی مچین

کاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست

بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباش

هرکجا حسنی است با آیینه‌داران آشناست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۱

بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است

شوخی طبع رسا امواج بیتاب من است

صاف معنی‌کرد مستغنی ز درد صورتم

چون بط می باطن من عالم آب من است

شور شوقم پردهٔ آهنگ‌ساز بیخودیست

نالهٔ‌من چون سپند افسانهٔ‌خواب‌من است

در صفای حیرتم محو است نقش‌کاینات

این‌کتان‌گمگشتهٔ آغوش مهتاب من است

تاکمان وحشتم در قبضهٔ وارستگی‌ست

دورگردیها ز مردم تیر پرتاب من است

جبهه‌ام فرش سجود اهل تسلیم است و بس

قامتی در هرکجا خم‌گشت محراب من است

گوشهٔ امنی ز چشم بسته دارم چون حباب

گرنظروامی‌کنم بر خویش سیلاب من است

گشت اظهار هنر بی‌آبروییهای من

جوهرم چون آینه رنگ ته آب من است

جامی از خمخانهٔ عرفان به دست آورده‌ام

صاف‌گردیدن ز هستی بادهٔ ناب من است

غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاست

همچو محمل‌دام‌خواب دیگرن‌خواب‌من است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۰

خودگدازی غم‌کیفیت صهبای من است

خالی از خویش شدن صورت مینای من است

عبرتم‌، سیر سراغم همه جا نتوان‌کردن

چشم بر خاک نظر دوخته‌، جویای من است

سازگمگشتی‌ام‌، این همه توفان دارد

شور آفاق‌، صدای پر عنقای من است

همچو داغ از جگر سوختگان می‌جوشم

شعله هرجامژه‌ای گرم‌کند جای من‌است

نتوان با همه وحشت ز سر دردگذشت

فال اشکی‌که زند آبله در پای من است

فرصت رفته به سعی املم می‌خندد

چشم برق همان ابروی ایمان من است

تخم اشکی به‌کف پای‌کسی خواهم پخت

آرزو مژده ده اوج ثریای من است

اگر این است سر و برک نمود هستی

داغ امروز من‌، آیینهٔ فردای من است

سجده محمل‌کش صد قافله عجز است اینجا

اشک بی‌پا و سرم، در سر من پای من است

نیستم جرعه‌کش درد کدورت بیدل

چون‌گهر صافی دل بادهٔ مینای من‌است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۹

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است

ز خواب ناز سرم چون‌گهر ته سنگ است

نمی‌توان طرف خوب و زشت عالم بود

خوشا طبیعت آیینه‌ای که در زنگ است

به هستی از اثر نیستی مشو غافل

بهار حادثه یکسر شکستن رنگ است

اگر تو پای به دامن‌کشیده‌ای خوش باش

که غنچه را نفس آرمیده در چنگ است

به این دو روزه‌، نمودی‌که در جهان داربم

نشان ما عرق شرم و نام من ننگ است

ز غنچه خسبی اوراق گل توان دانست

که جای‌خواب فراغت درین چمن تنگ است

بهار کرد خطت مفت جلوه‌، شوخی ناز

طراوت رگ‌ گل دام عشرت رنگ است

به وادیی که تحیر دلیل مقصد ماست

ز اشک تا به چکیدن هزار فرسنگ است

نزاکت خط شوخ تو در نظر داربم

به ‌چشم ما رگ ‌گل‌ یک قلم رگ سنگ است

چو گفتگو به میان آمد آشتی برخاست

میان کام و زبان نیز در سخن جنگ است

غبار الفت اسباب دام غفلت ماست

تصور مژه بر صافی نگه زنگ است

زحرف زهد به میخانه دم مزن بیدل

که تار سبحه درین بزم خارج آهنگ است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۰

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است

چشم زخمی‌گر هجوم آرد دعای جوشن است

سینه چاکان می‌کنند از یکدگرکسب نشاط

از نسیم صبح شمع خانهٔ‌گل روشن است

از حیا با چرب‌طبعان برنیاید هیچ‌کس

آب در هرجاکه دیدم زیردست روغن است

پیشکاران عجوز دهر یک سر غالبند

آن‌که ز مردان به مردی باج می‌ گیرد زن است

اینقدر اسباب اوهامی‌که برهم چیده‌ایم

تا نفس بر خویش جنبیده است‌گرد دامن است

از نفس باید سراغ وحشت هستی‌گرفت

شعله‌ها را دود پیشاهنگ ساز رفتن است

تا خیالش را زتاریکی نیفزاید ملال

در شبستان سویدا شمع داغم روشن است

شیوهٔ بیگانگی زین بیش نتوان برد پیش

با خود است آن‌جلوه‌را نازی‌که‌گویی‌با من است

کوشش تسلیم هم‌محمل به جایی می‌کشد

شمع ما را پای جولان سربه ره افکندن است

آتش‌کارت نخواهد آنقدرگرمی فروخت

ای توهّم خاک بر سرکز؟س بی‌دامن است

تا توانی ناله‌کن بیدل‌که درکیش جنون

خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۴۲

کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است

هر‌کجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است

خاکساران‌، قاصد افتادگیهای همند

جاده را طومار نقش پا به منزل بردن است

با دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم

غنچه‌سان‌در هر سرانگشتم‌نهان‌صدناخن است

بگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا

چون شود منزل نمایان‌گرد راه افشاندن است

غفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت

ورنه در مهتاب احوال‌کتانها روشن است

بی‌لب او چون خیال غیر در دلهای صاف

شیشه‌ها را موج صهبا خار در پیراهن است

آتشی در جیب دل دزدیده ام‌کز سوز آن

مو بر اعضایم چو گلخن دود چشم روزن است

هیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست

دست‌قدرت‌چون‌تهی‌شد با گریبان‌دشمن است

از وداع غنچه آغوش گل انشا کرده‌ایم

بی‌گریبانی تماشاگاه چندین دامن است

بیدل از چشم تحیرپیشگان نم خواستن

دامن آیینه بر امید آب افشردن است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۳

شوق‌دیدارم و در چشم‌کسان راه من است

هرکجاگرد نگاهی‌ست‌کمینگاه من است

داغ تأثیر وفایم‌ که به آن افسردن

جگر بی‌اثری سوختهٔ آه من است

عجز رنگم به فلک ناز همایی‌ دارد

کهکشان سایهٔ اقبال پر کاه من است

حیرتم آبله‌پا کرد که چون موج‌گهر

هر ط‌رف ‌گام نهد دل به سر راه من است

حرف نیرنگ مپرسید که چون شمع خموش

رفته‌ام از خود و واماندگی افواه من است

بوی هستی کلف‌اندود غبارم دارد

صافی آینه‌ام از نفس اکراه من است

در غم و عیش تفاوت‌نگرفتم‌که‌چو شمع

خنده وگریه همان آتش جانکاه من است

محو نسیانکده عالم گمگشتگی ام

هرکه ازخود به تغافل زند آگاه من است

موج ‌گوهر سر مویی به بلندی نرسید

شوخی چین‌، خجل از دامن‌کوتاه من است

بیدل آن به‌که دود ریبشهٔ من در دل خاک

ورنه چون تاک هزار آبله در راه من است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۹

ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است

فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است

کجا بریم ز راهت شکسته‌بالی عجز

ز خویش نیز اگر رفته‌ایم افواه است

ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهام

چو غنچه درگرهم‌گرد وحشت آه است

قسم به طاق بلند کمان بیدادت

که چون نفس به دلم ناوک ترا راه است

به هستی تو امید است نیستیها را

که ‌گفته‌اند اگر هیچ نیست الله است

ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیم

چراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ ‌کاه است

چگونه عمر اقامت‌ کند به راه نفس

گره نمی‌خورد این رشته بسکه ‌کوتاه است

فریب ساغر هستی مخور که چون ‌گرداب

به‌جیب خویش اگر سر فرو بری چاه است

به غیر ضبط نفس‌ ساز استقامت ‌کو

مراکه شمع‌صفت مغز استخوان آه است

به عالمی ‌که تو باشی ‌کجاست هستی ما

کتان غبار خیال قلمرو ماه است

به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید

که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است

چسان به دوش اجابت رسانمش بیدل

که از ضعیفی من دست ناله ‌کوتاه است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۵۷

خامش نفسم شوخی آهنگ من این است

سر جوش بهار ادبم رنگ من این است

عمری‌ست گرفتار خم پیکر عجزم

تا بال وپرنغمه شوم چنگ من این است

بیتاب هواسنجی عمرم چه توان‌کرد

میزان خیال نفسم سنگ من این است

خمیازه‌ام آرایش پیمانهٔ هستی‌ست

چون صبح خمارم مشکن رنگ من این است

موج می و آرایش‌گوهر چه خیال است

ناموس جهان تپشم ننگ من این است

نه ذوق هنر دارم و نه محوکمالم

مجنون توام دانش و فرهنگ من این است

با هرکه طرف‌گشته‌ام آرایش اویم

آیینه‌ام و خاصیت جنگ من این است

ظلم است رفیقان ز دل خسته‌گذشتن

گر آبله دارد قدم لنگ من این است

نامحرم آن جلوه‌ام از بیدلی خویش

آیینه ندارم چه‌کنم زنگ من این است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۷۹

ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است

خیال‌،‌گو مژه بربند، خواب دشوار است

دل گداخته دعوتسرای جلوهٔ اوست

فروغ مهر نیفتد در آب‌، دشوار است

مگر به قدر شکستن توان به خود بالید

وگرنه وسعت ظرف حباب دشوار است

ز اهل حال مجویید غیر ضبط نفس

که لاف دانش و فهم ازکتاب دشوار است

ز حیرت آینهٔ ما به هم نزد مژه‌ ای

به‌ خانه‌ای‌ که ‌پر آب‌ است خواب دشوار است

کسی برآینهٔ مهر، زنگ سایه نبست

به عالمی‌که تو باشی‌، نقاب دشوار است

سراغ جلوهٔ یار است هر کجا رنگی‌ست

دربن بهار، گل انتخاب دشوار است

ز دستگاه دل است اینقدر غرور نفس

وقار و قدر هوا، بی‌حباب‌، دشوار است

همه به وهم فرو رفته‌اند و آبی نیست

مگو که غوطه زدن در سراب دشوار است

ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل

تری برون رود از طبع آب دشوار است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها