0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۹۸

همت زگیر و دار جهان رم‌ کمین خوش است

آرایش بلندی دامن به چین خوش است

اصل از حیا فروغ تعین نمی‌خرد

گل‌ گو ببال ریشه همان با زمین خوش است

صد رنگ جان‌کنی‌ست طلبکار نام را

گر وارسند کندن‌ کوه از نگین خوش است

آتش به حکم حرص نفس‌کاه شمع نیست

افسون موم با هوس انگبین خوش است

از نقش‌ کارخانهٔ آثار خوب و زشت

جزوهم‌غیر هرچه شود دلنشین خوش است

خواهی به‌ دیده قدکش و خواهی به دل نشین

سرو تو مصرعی‌ ست ‌که ‌در هر زمین‌ خوش است

در عرض دستگاه نکوشد دماغ جود

دست رسا به‌ کوتهی آستین خوش است

پستی‌گزین وبال رعونت نمی‌کشد

ای محرم حیاکف پا از جبین خوش است

پا در رکاب فکر اقامت چه می‌کنی

زان خانه‌ای که ‌می‌روی ‌از خویش زین خوش است

پرواز اگر به عالم انست دلیل نیست

زین رنج بال و پر قفس آهنین خوش است

با شمع‌ گفتم از چه سرت می‌دهی به باد

گفت‌آن‌سری‌که‌سجده‌ندارد چنین‌خوش است

بیدل به طبع سبحه هجوم فروتنی‌ست

رسم ادب درآینه‌داران دین خوش است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۰

دل‌ مضطرب یأس ‌و نفس ناله به‌ چنگ است

دریاب‌ که خون رگ ساز تو چه رنگ است

تا راه سلامت سپری محو عدم باش

آسودگی شیشه همان در دل سنگ است

آیینه به صیقل زن اگر حوصله خواهی

در قلزم تحقیق صفای تو نهنگ است

هر گه مژه واشد چو شرر رفته‌ای از خویش

از چشم به هم بسته شتاب تو درنگ است

دل تا به کی از ضبط نفس آب نگردد

بر سنگ‌ هم از جوش‌ شرر قافیه تنگ است

از وحشت این بزم به عشرت نتوان زیست

هرچند چراغانش‌کنی پشت پلنگ است

ایمن مشو از خواهش خون ناشده در دل

موجی‌که به ‌گوهر نخزیده ‌ست نهنگ است

ای ناله مبادا به خیالم روی از خویش

چون ‌اشک دماع ‌تپشم شیشه به ‌چنگ است

در یاد توام نیست غم ازکلفت امکان

گردی ‌که بود در ره‌ گلشن همه رنگ است

آنجا که فضولی رم نخجیر مراد ست

از کیش‌ ادب ‌آن ‌که نجسته‌ست ‌خدنگ است

کفری بتر از غفلت خودبینی ما نیست

در عالم دین‌پیشگی آیینه فرنگ است

بیدل شررم نازتعین چه فروشد

ما و سرتسلیم‌که‌عمری‌ست به‌سنگ است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۱

نفس بوالهوسان بر دل ر‌وشن تیغ است

شمع افروخته را جنبش دامن تیغ است

شیشه‌ را سرکشی‌ خویش نشانده ست به خون

گردن بی‌ادبان را رگ گردن تیغ است

منت سایه ی اقبال ز آتش کم نیست

گر هما بال ‌گشاید به سر من تیغ است

خاک تسلیم به سرکن‌که درین دش‌ت هلاک

تو نداری سپر و درکف دشمن تیغ است

نتوان از نفس سوختگان ایمن بود

دود این خانه چو برجست ز روزن تیغ است

عکس خونی‌ست فرویخته از پیکر شخص

گر همه آینه سازند ز آهن تیغ است

تا مخالف ز موافق قدمی فامله نیست

درگلو آب چو استاد ز رفتن تیغ است

کوه از ناله و فریاد نمک ‌آساید

چه‌کند بر سر این پای به دامن تیغ است

ذوالفقار دگر است آنکه‌ کند قلع امل

و‌رنه مقراض هم از بهر بریدن تیغ است

کلفت ز‌ند‌‌گی از مرگ بتر می باشد

شمع ما را ز ‌سر خو‌د نگذشتن تیغ است

سطر خونی ز پر افشانی بسمل خواندبم

که گر از خویش روی جادهٔ روشن تیغ است

زین ندامت‌که به وصلی نرسیدم بیدل

هر نفس در جگرم تا دم مردن تیغ است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۳

حذر ز راه محبت‌که پر خطرناک است

تو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است

توان به بیکسی ایمن شد از مضرت دهر

سموم حادثه را بخت تیره تریاک است

به اختیارنرفتیم هر کجا رفتیم

غبار ما ونفس‌، حکم صید وفتراک است

ز بس زمانه هجوم‌کساد بازاریست

چو اشک‌گوهر ما وقف دامن خاک است

چگونه‌کم شود از ما ملامت زاهد

که صد زبان درازش به چوب مسواک است

ازین محیط‌که در بی نمی‌ست توفانش

کسی‌که‌آب رخی بردگوهرش پاک است

غبار حادثه حصنی است ناتوانان را

کمند موج خطر ناخدای خاشاک است

ز خویش رفتن ما رهبری نمی‌خواهد

دلیل قافلهٔ صبح سینهٔ چاک است

نیامده‌ست شرابی به عرض شوخی رنگ

جهان هنوز سیه‌مست سایهٔ تاک است

چه وانمایمت از چشمبند عالم وهم

که خودنمایی آیینه در دل خاک است

زمانه‌کج‌منشان را به برکشد بیدل

کسی‌که راست بود خارچشم افلاک است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۸

بسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ است

نفس غنچه‌برآبینهٔ شبنم زنگ است

از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود

بزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ است

در مشرب زن و از قید مذاهب بگریز

عافیت‌نیست در آن‌بزم‌که سازش‌جنگ است

هر طرف موج خیالی‌ست به توفان همدوش

کشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ است

غرهٔ هرزه‌دویهای طلب نتوان بود

سر ما سجده‌فروش‌کف پای لنگ است

ثمرکینه دهد مهر به طبع ظالم

آتش‌است آن‌همه آبی‌که نهان در سنگ است

دوری دامن وصل است به خود پیچیدن

غنچه‌گر واشود از خویش‌گلش در چنگ است

طلبم تا سرکوی تو به پروازکشید

آب خود را چو به‌گلشن برساند رنگ است

وحشتم در قفس بال و پرافشانی نیست

ساز پروانهٔ این بزم شرر آهنگ است

بسکه چون رنگ ز شوقت همه‌تن‌پروازیم

خون ما را دم بسمل زچکیدن‌ننگ است

مفت آن قطره‌کزین بحرتسلی نخرید

بی‌تپیدن دو جهان برگهر ما تنگ است

از قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدل

شور زنجیر نواسنج هزار آهنگ است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۲۵

خط لعلت غبار حیرت‌افزاست

زمرد از رگ این لعل پیداست

ز غارت‌کاری دور نگاهت

به روی باده رنگ نشئه عنقاست

ز بیدادت بهار ناز رنگین

ز رفتار تو کار فتنه بالاست

در آن محفل‌که درد عشق ساقی‌ست

تمنا باده است و ناله میناست

هنرجمعیت ما را برآشفت

ز جوهر نسخهٔ آیینه اجزاست

بهار عجز امکان را کفیلیم

شکست هرچه باشد خندهٔ ماست

سراسر خوب غفلت می‌پرستیم

خیال پوچ سخت افسانه پیراست

زکف‌، گرداب‌، دارد پنبه درگوش

که غافل از خروش موج دریاست

فنا سامان‌کن و مست غنا باش

که در خاک آنچه می‌خواهی مهیاست

به هرجا دامی افکنده‌ست صیاد

بهار نرگسستان تمناست

برون میتاز از این نه حلقه زنجیر

جنون عاشقان یک نشئه بالاست

سحر درپرتو خورشید محو است

به هرجا طبع‌، روشن شدم نفس‌کاست

ز رنگین جلوه‌های یار بیدل

رگ‌گل دسته بند حیرت ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۹۴

بروت تافتنت‌گربه شانی هوس است

به ریش مرد شدن بزگمانی هوس است

به حرف و صوت پلنگی نیاید از روباه

فسون غرشت افسانه‌خوانی هوس است

ز آدمی چه معاش است هم‌جوالی خرس

تلاش صوف ونمد زندگانی هوس است

به وهم وانگذارد خرد زمام حواس

رمه به‌گرگ سپردن شبانی هوس است

چه لازم است به شیخی علاقهٔ دستار

خری به شاخ رساندن جوانی هوس است

به دستگاه شترمرغ انفعال مکش

که محملت همه برپرفشانی هوس است

غبار عبرت سر چنگهای خرس بگیر

که ریش‌گاوی واین شانه‌رانی هوس است

ز تازیانه و چوب آنچه مایهٔ اثر است

برای‌کون خران میهمانی هوس است

تنیده است به دم لابگی جنون هوس

بدین سگان چقدر میزبانی هوس است

به سحرپوچ ز اعجاز دم زدن بیدل

در این حیاکده گوساله‌بانی هوس است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:51 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۷

آگاهی و افسردگی دل چه خیال است

تا دانه به خود چشم‌گشوده‌ست نهال است

آیینهٔ‌گل از بغل غنچه برون نیست

دل‌گر شکند سربسر آغوش وصال است

حیرتکدهٔ دهر جز اوهام چه دارد

آبادکن خانهٔ آیینه خیال است

برفکربلند آن همه مغرورمباشید

این جامهٔ نو، ناخنهٔ چشم‌کمال است

کی فرصت عیش است درتن باغ‌که‌گل را

گرگردش رنگی‌ست همان‌گردش سال است

از ریشهٔ نظاره دماندیم تحیر

بالیدگی داغ مه از جسم هلال است

در خلوت دل ازتو تسلی نتوان شد

چیزی‌که در آیینه توان دید مثال است

هرگام به راه طلبت رفته‌ام از خویش

نقش قدمم آینهٔ گردش حال است

هرجا روم از روز سیه چاره ندارم

بی‌روی تو عالم همه یک چشم غزال است

آن مشت غبارم‌که به آهنگ تپیدن

در حسرت دامان نسیمش پر و بال است

ای ذره مفرسای بپرداز توهم

خورشید هم از آینه‌داران زوال است

بیدل من و آن دولت بی‌دردسر فقر

کز نسبت او چینی خاموش سفال است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۳

بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است

چون پر طاووس یک‌عالم نگین‌بی‌خاتم است

هر دو عالم در غبار وهم توفان می‌کند

ازگهرتا بحر هرجا واشکافی بی‌نم است

گر حیا ورزد هوس آیینه‌دار آبروست

چون‌هوا از هرزه‌گردی منفعل‌شد شبنم است

پیش ازآفت منت تدبیرآبم می‌کند

خون زخمم را چکیدن انفعال مرهم است

پیرگردیدی و شوخی یک سر مویم نشد

پیکر خم‌گشته‌ات هم چشم ابروی خم است

شعلهٔ ما را همین دود دماغ آواره‌کرد

بر سر اسباب پریشانی علم را پرچم است

آب گردیدن ز ما بی‌انفعالی‌ها نبرد

طبع ما ر چون‌گداز شیشه ترگشتن‌کم است

سعی آبی ازعرق می‌ریزد ما سود نیست

چون نفس درسوختنها آتش ما مبهم است

بی‌وجود ما همین هستی عدم خواهد شدن

تا درتن آیینه پیداییم عالم عالم است

ازتعلق یک سر مو قطع ننمودیم حیف

تیغ تسلیمی‌که ما داریم پرنازک دم است

بیدل از عجز وغرور فقروجاه ما مپرس

تا نفس‌باقی‌ست زین‌آهنگ‌، صد زیر و بم است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۱

چشم بیدار طرب مایهٔ سامان‌گل است

در نظر خوابت اگر سوخت چراغان‌گل است

آب و رنگ دگر از فیض جنون یافته‌ایم

عرض رسوایی ما چاک‌گریبان‌گل است

عشرت رفته درین باغ تماشا دارد

خنده‌های سحر آغوش پریشان‌گل است

یک‌نگه مشق تماشای طرب مفت هوس

غنچه در مهد به‌پرداز دبستان گل است

داغ بیطاقتی کاغذ آتش زده‌ایم

رفتن از خود چقدر سیر خیابان‌گل است

اشک ما موج تبسمکدهٔ شوخی اوست

شور شبنم نمکی از لب خندان‌گل است

فرصت عیش‌‌درین باغ نچیده‌ست بساط

رنگ گردیست ز پایی‌که به دامان‌گل است

نشوی بیهوده تهمت‌کش جمعیت دل

غنچه هم در شکن ببستن پیمان‌گل است

تو هم از نالهٔ بلبل نشستن آموز

صحن این باغ پر از خانه به‌دوشان گل است

رنگ و بو در نظرت چند نقاب آراید

با خبر باش همین صورت عریان‌گل است

یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناست

نالهٔ بلبل بیدل علم‌شان‌گل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۴

الفت تن باعث فکر پریشان دل است

دانه صاحب ریشه از آمیزش آب وگل است

عمرراکوتاهی سعی نفس آسودگی‌ست

پیچ و تاب جاده هرجا محوگردد منزل است

هر قدم عرض نزاکت داشت سعی رفتگان

کزهجوم آبله این دشت سرتا پا دل است

شسته می‌ گردد نمایان سر خط موج از محیط

نقش‌ما زین‌صفحه‌پیش از ثبت‌کردن زایل است

وهم هستی بست برآیینه‌ام رنگ دویی

تاکسی خود را نمی‌بیند به‌وحدت واصل است

بسکه الفتگاه عجزم دلنشین بیخودی‌ست

آب اگرکردم ازین خاکم روانی مشکل است

در غبار دل تسلی‌گونه‌ای داریم و بس

موج راگرد شکست آیینه‌دار ساحل است

تیغ عبرت در بغل دارد هوای باغ دهر

چون‌شفق‌گردی‌که‌بال‌افشانداینجا بسمل است

نیست عالم جای عرض بیقراریهای دل

پرتوی زین شمع اگر بالد برون محفل است

غیر را در عالم وحدت نگاهان بار نیست

کاروان وادی مجنون غبار محمل است

از سر هستی به ذوق‌گریه نتوانم‌گذشت

تا نمی در چشم‌دارم خاک‌این‌صحرا گل است

چیده‌ام از خویش بر غفلت بساط آگهی

این حباب آیینهٔ دل دارد اما بیدل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۷

یار دور است ز ما تا به نظر نزدیک است

امتیاز آینهٔ دوریِ هر نزدیک است

می‌گزد جوهر آیینه‌ کف دست تهی

باخبر باش‌که افلاس و هنر نزدیک‌است

اگر از نعمت الوان نتوان کام گرفت

مغتنم ‌گیر که دندان به جگر نزدیک است

چون نفس نیم نفس در قفس آینه‌ایم

راحت منزل ما پر به سفر نزدیک است

دود دل مژده ی خاکستر ما داد و گذشت

یعنی این‌شب ‌که تو دیدی به ‌سحر نزدیک ‌است

در عبادتکده ی دل که ادب‌ محرم اوست

هر دعایی‌که نکردم به اثر نزدیک است

خم تسلیم هم از وضع نیازم بپذیر

حلقه هرچند برون است ز در نزدیک است

غیر بسمل همه‌کس جست و ندادند سراغ

آشیانی‌که به افشاندن پر نزدیک است

دوری آب و گهر بر من و دلدار مبند

آنقدر نیست که‌گویم چقدر نزدیک است

بیدل آیینه بپرداز غم د‌وری چند

آسمان نیز به انداز نظر نزدیک است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۹

داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است

ناله گر بال کشد گردن مینای دل است

نیست بی‌شور جنون، مشت غباری زین دشت

ششجهت‌، عرض پریشانی اجزای دل است

دهرگو تنگتر از قطرهٔ خونم گیرد

گره آبله میدان تپشهای دل است

مسطر صفحهٔ آیینه همان جوهر اوست

نفس سوخته هم جادهٔ صحرای دل است

عشرت خانهٔ تاریک، ز روزن باشد

زخم پیکان توام چشم تماشای دل است

پشه تخم است‌، به هرجا، ز دویدن واماند

نفس از ضبط من و ماگهرآرای دل است

راحت شیشه در آغوش شکست است اینجا

صدف‌گوهر ما زخم طربزای دل است

به‌که جزبرورق‌گل ننشیند شبنم

بیشتر دست نگارین بتان جای دل است

چون طلب سوخت نفس‌،‌گریه روان می‌گردد

اشک یکسر قدم آبله‌فرسای دل است

بحر، بر موج‌گهر، حکم روانی می‌کرد

گفت‌: معذور،‌که در دامن من‌، پای دل است

درد، مشکل‌که ازین دایره بیرون تازد

آنچه در ای شکست آمده مینای دل است

بیدل ازگرد هوس در قفس یاس مباش

زنگ آیینه‌ات افسون تمنای دل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۲

خنده‌صبحی‌ست‌که در بندگریبان‌گل است

عیش موجی‌ست‌که سرگشتهٔ توفان‌گل است

غنچه را بوی دل‌افزا سخن زیرلبی‌ست

خلق خوش ابجد طفلان دبستان‌گل است

محو رنگینی گلزار تماشای توام

از نگه تا مژه‌ام عرض خیابان گل است

بسکه صد رنگ جنون زنده شد ازبوی بهار

دم عیسی خجل از جنبش دامان‌گل است

درگلستان وفاسعی کسی ضایع نیست

رنگ هم‌گر رود از خود پی سامان‌گل است

عالمی چشم به‌گرد رم ما روشن‌کرد

دم صبح‌، آینه‌پرداز چراغان گل است

ای خوش آن دیده‌که درانجمن ناز و نیاز

بال بلبل به نظر دارد و حیران‌گل است

دور بیهوشی‌‌ما را قدحی لازم نیست

گردش رنگ همان لغزش مستان‌گل است

غنچه‌سان غفلت ما باعث جمعیت ماست

ورنه بیداری‌گل خواب پریشان‌گل است

ماتم و سور جهان آینهٔ یکدگرند

مقطع آه سحر مطلع دیوان‌گل است

دیده‌ای واکن و نیرنگ تحیر دریاب

این‌گلستان همه یک زخم نمایان‌گل است

بیدل ازیاد رخش غوطه به‌گلشن زده‌ایم

سر اندیشهٔ ما محوگریبان گل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۷۵

به خوان لذت دنیاگزند بسیار است

ترنجبینی اگر هست بر سر خار است

به باد رفتهٔ ذوق فضولییم همه

سر هوا طلبیها حباب دستار است

عنان وحشت مجنون ماکه می‌گیرد

ز فرق تا به قدم‌گردباد چین‌دار است

به پاس راحت دل این‌قدر زمینگیریم

خیال آبله ضبط عنان رفتار است

به محفلی‌که دل احیای معرفت دارد

لب خموش چراغ مزار اظهار است

غم تحیرحسن قبول باید خورد

نه هرکه آینه پرداخت باب دیدار است

به وادیی‌که مرا داغ انتظار تو سوخت

به چشم نقش قدم خاک نیز بیدار است

نگاه اگر به خیال توگردن افرازد

مژه بلندی انگشتهای زنهار است

وفا ستمکش ناموس ناتوانایی‌ست

به پای هرکه خورد سنگ بر سرم باراست

کشیده سعی هوس رنج دشت ودرورنه

رهی‌که پای تو نسپرده است هموار است

حیاکنید به پیری زوانمود طرب

سحر چوآینه‌گیرد نفس شب تار است

چه ممکن است ز افتادگی‌گذشتن ما

که خوابناک ضعیفیم و سایه دیوار است

به این‌گرانی دل بیدل از من مأیوس

صدا اگر همه گردد بلندکهسار است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها