0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۲۵

در سیرگاه امر تحیر مقدم است

آیینه‌شخص و صورت این‌شخص مبهم است

دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر

در حیرتم‌که زندگی‌ام از چه عالم است

وضع فلک ز ششجهت آواز می‌دهد

کای بیخبر بلند مجین پایه‌ات خم است

عمری زخود روی‌که به فرسودگی رسی

چون خامه لغزشت به زمینهای بی‌نم است

دل را نشان ناوک آفات کرده‌اند

هر دم زدن به خانهٔ آیینه ماتم است

تسلیم راه فقر نخواهد غبارکس

کز نقش پا علم شده‌ای این چه پرچم است

اوج و حضیض قلزم امکان شکافتیم

از آبرو مگو همه جا این‌گهرکم است

با هیچ‌کس نشاید از انسان طرف شدن

شمشیر انتقام ضعیفان تنک‌دم است

گر وارسی به نشئهٔ اقبال بیخودی

رنگ به‌گردش آمده پیمانهٔ جم است

از حیرت حقیقت خلوت‌سرای انس

تا حلقهٔ برون در، آغوش محرم است

بگذشت عمر و اشک‌گرفته‌ست دامنش

بر بال صبر عقده همین‌گرد شبنم است

زین بار انفعال‌که در نام زندگی‌ست

بیدل نگینم آبلهٔ دوش خاتم است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰۶

در ندامت‌گل مقصود به بر نزدیک است

دامنی هست به دستی‌که به سر نزدیک است

دوری منزل مقصود ز خودبینی‌هاست

اگر از خوابش‌کنی قطع نظر نزدیک است

رهبرکام تو پاس نفس است ای غواص

سر این رشته نگهدارگهر نزدیک است

ای هوس آنهمه مغرور اقامت نشوی

نسبت سنگ‌هم اینجا به‌شرر نزدیک است

همه‌گویند جدا نیست زما دلبرما

ما چنین دور چراییم اگر نزدیک است

ترک اوهام جسد مژدهٔ‌گردون‌تازی‌ست

بیضه هرگه شکند رستن پرنزدیک است

ناتوانی ز چه رو صید خیالم نکند

تاب این رشته به آن موی‌کمر نزدیک است

سیرها در هوس‌آباد تمنا کردیم

منزل یاس‌، ز هر راهگذر نزدیک است

همه مقصدطلبان دام لغزش گیرند

گر بدانندکه منزل چه‌قدر نزدیک است

نفست‌گام فنا، می‌شمرد غفلت چند

آنچه دور است‌کنون وقت دگر نزدیک است

بیدل‌آنجاکه جنون منصب عزت بخشد

نسبت آبله با دیدهٔ تر نزدیک است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۲

بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است

بی‌شکست شیشه امید چراغان مشکل است

صید مجنون‌طینتان بی‌دام الفت مشکل است

هرکه بیمار محبت‌گشت سرتا پا دل است

چشم واکردن‌کفیل فرصت نظاره نیست

پرتواین شمع آغوش وداع محفل است

وحدت‌وکثرت چو جسم‌و جان‌در آغوش‌همند

کاروان روز وشب را در دل هم منزل است

در غبار بیدلان دام نزاکت چیده‌اند

کیست دریابدکه لیلی پرده‌دار محمل است

دیده تنها کاسهٔ دریوزهٔ دیدار نیست

ازتپش در هر بن مویم هجوم سایل است

دانهٔ مجنون سرشت مزرع رسواییم

ریشه‌ام‌گل کردن چاک گریبان دل است

حیرت آبینه با شوخی نمی‌گردد بدل

بیخود آن‌جلوه‌ام تکلیف هوشم مشکل است

هیچ‌موجودی به‌عرض شوق ناقص جلوه نیست

ذره‌هم در رقص موهومی‌که داردکامل است

بسکه هر عضوم اثرپروردهٔ بیداد اوست

رنگ اگر در خون من یابی حنای قاتل است

غرقهٔ صدکلفتم از عجز من غافان مباش

هر نفس‌کز سینه‌ام‌سر می‌کشد دست‌دل‌است

عرض نیرنگ تپشهای مرا تکرارنیست

اشک هر مژگان‌زدنها رنگ دیگر بسمل‌است

تا به بی‌دردی توانی ساعتی آسوده زیست

بیدل از الفت تبراکن‌که الفت قاتل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۸۵

ز خود رمیدن ‌دل بسکه شوخی‌انگیز است

چو شبنم آبلهٔ ما شرار مهمیز است

دماغ منت عشرت‌کراست زین محفل

خوشم‌ که خندهٔ مینای می نمکریز است

زجنبش مژه بر ضبط اشک می‌ لرزم

که زخمهٔ رگ این ساز نشتر تیز است

کدام صبح که شامی نخفته در شغلش

صفای طینت امکان کدورت‌آمیز است

هزار سنگ شرر گشت و بال ناز افشاند

هنوز سعی‌ گداز من آبروریز است

سر هوای اقامت درین چمن مفراز

بهوش باش که تیغ گذشتگی تیز است

به طبع سنگ فسردن شرار می‌بندد

هوای عالم آسودگی جنون‌خیز است

شکست‌ ظرف حباب از محیط خالی ‌نیست

ز خود تهی ‌شده از هر چه ‌هست ‌لبریز است

دمیده‌ایم چو صبح از دم گرفتاری

غبار عالم پرواز ما قفس‌بیز است

کباب عافیتی‌، بگذر از هوس بیدل

دبیل صحت بیمار حسن پرهیز است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۹۱

هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است

بهر وداع ما نفس‌ آغوش ما بس است

زین بحر چون حباب کمال نمود ما

آیینه‌داری دل بی‌مدعا بس است

ما مرد ترکتازی آن جلوه نیستیم

بهر شکست لشکر ما یک ادا بس است

محروم پای‌بوس تو را بهر سوختن

گرشعله‌نیست غیرت رنگ حنابس است

محتاج نیست حسن به آرایش دگر

گل را ز غنچه تکمهٔ بند قبا بس است

از دل به هر خیال قناعت نموده‌ایم

آیینه روی‌گر ننماید قفا بس است

گوهرصفت ز منت دریوزهٔ محیط

درکاسهٔ جبین تو آب حیا بس است

واماندگی به هر قدم اینجا بهانه ‌جوست

گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است

گر درخورکفایت هرکس نصیبه‌ای است

آیینه‌ گو به هرکه رسد، دل به ما بس است

خودبینیی‌ که آینهٔ هیچکس مباد

در خلق شاهد نگه نارسا بس است

ما را چو رشته‌ای ‌که به سوزن وطن ‌کند

چندانکه بگذریم درین ‌کوچه جا بس است

بیدل مرا به بوس و کنار احتیاج نیست

با عندلیب جلوهٔ گل آشنا بس است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۵

بسکه‌دشت از نقش‌پای‌لیلی ما پرگل است

گرباد از شور مجنون آشیان بلبل است

حسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان

سرو مینا جلوه راکوکوی قمری قلقل است

بسکه مضمون‌نزاکت صرف سرتاپای اوست

گرکف دستش خطی دارد رگ برگ‌گل است

در خراش زخم عرض رونق دل دیده‌ام

چشمهٔ آیینه را جوهر هجوم سنبل است

نیست‌کلفت تن به تشریف قناعت‌داده را

غنچه را صد پیرهن بالیدن ازیک فرگل است

آدمی را برلباس صوف واطلس فخرنیست

دیده باشی این قماش اکثر ستوران را جل است

همچو عمری سرو هم از بند غم آزاد نیست

حسن‌و عشق‌اینجا به‌پا زنجیرو برگردن‌غل‌است

با قد خم‌گشته از هستی توان آسان‌گذشت

کشتی‌ات‌گر واژگون‌گردد در این‌دل‌با پل است

بعد مردن هم نی‌ام بی‌دستگاه میکشی

سیف خاک من از نقش قدم جام مل است

بیدل از خلقندخوبان چمن صیاد دل

شاهدگل را همان آشفتن بوکاکل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۸۹

عشرت موهوم هستی‌کلفت دنیا بس است

رنگ این‌گلزار خون‌گردیدن دلها بس است

نشئهٔ خوابی‌ که ما داربم هرجا می‌رسد

فرش مخمل‌گر نباشد بستر خارا بس است

آفت دیگر نمی‌خواهد طلسم اعتبار

چون شرر برق نگاهی خرمن ما را بس است

انقلاب دهر دیدی‌گوشه می‌باید گرفت

عبرت احوال‌ گوهر شورش دریا بس است

می‌شود زرپن بساط شب‌، ز نور روی شمع

رونق بخت سیه پرواز رنگ ما بس است

حسن‌بی‌پرواست‌، اینجا قاصدی‌درکار نیست

نامهٔ احوال مجنون طرهٔ لیلا بس است

آگهی مستغنی‌ست از فکر سودای شهود

دیده ی بینا اگر نبود دل دانا بس است

مطربی در بزم مستان‌گر نباشدگو مباش

نی‌نواز مجلس می‌گردن مینا بس است

پیچش آهی دلیل وحشت دل می‌شود

گردبادی چین طراز دامن صحرا بس است

سلطنت وهم است بیدل خاکسار عجز باش

افسر ما چون ره خوابیده نقش پا بس است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۵

امروزکه امید به‌کوی تو مقیم است

گر بال گشایم دل پرواز دو نیم است

نتوان ز سرم برد هوای دم تیغت

این غنچه‌گره بستهٔ امید نسیم است

شد حاجت ما پرده‌برانداز غنایت

سایل همه جا آینهٔ رازکریم است

فیض نظرکیست که درگلشن امکان

هر برگ‌گل امروزکف دست‌کلیم است

جزکاهش جان نیست ز همصحبت سرکش

گریان بود آن موم‌که با شعله ندیم است

بر صاف‌ضمیران بود آشوب حوادث

صد موج‌کشاکش به سر در یتیم است

پیوسته پر آواز بودکاسهٔ خالی

پرگویی ابله اثر طبع سقیم است

آسوده‌دلی الفت یأس است وگرنه

امید هم اینجا چه‌کم اززحمت بیم است

حیران طلب مایهٔ تمییز ندارد

در چشم گدا ششجهت آثارکریم است

بی‌رنگی گلشن نشود همسفرگل

آیینه ز خود می‌رود و جلوه مقیم است

بیدل ز جگرسوختگی چاره ندارم

با داغ مرا لاله‌صفت‌عهد قدیم است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۱

چون سایه بس‌که‌کلفت غفلت سرشت ماست

بخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست

گرد‌ون به فکر آفت ماکم فتاده است

مانند خم‌، همیشه‌، سرما و خشت ماست

چون غنچه درکمین بهاری نشسته‌ایم

چاکی اگر دمد زگریبان بهشت ماست

در سینه دل به ضبط نفس آب‌کرده‌ایم

ناقوس از ستم‌زده‌های کنشت ماست

سودای طره‌ات ز سر ما نمی‌رود

چون شعله دوددل رقم‌سرنوشت ماست

تهمت مبند بیهده بر دوش وهم غیر

خار وگل بساط جهان خوب و زشت ماست

اشکی ز الفت مژه دل برگرفته‌ایم

هر دانه‌ای‌که ریشه ندارد زکشت ماست

پوشیده نیست جوهر نظاره مشربان

آیینه لختی ازدل حیرت سرشت ماست

بیدل بنای ریختهٔ درد الفتیم

گرد جفا و داغ الم خاک و خشت ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۲

شعله‌ ها در گرم جوشی‌، داغ آه سرد ماست

نغمه هم حسرت غبار ناله‌های درد ماست

خاک تمکین آشیان حیرت آن جلوه ‌ایم

لنگر دامان چندین دشت وحشت‌ گردماست

حال‌ دل صد گل ز چاک‌ سینهٔ ‌ما روشن است

صد سحر بوی جگر در رهن آه سرد ماست

بسکه در دل مهرهٔ شوق سویدا چیده‌ایم

ازکواکب چرخ هم داغ بساط نردماست

عضوعضوماجراحت‌زار حسرتهای‌اوست

هر دلی ‌کز باد الفت خون ‌شود همدرد ماست

آفتابی در سواد یأس غربت‌گو مباش

خاک‌بر سریختن‌، صبح دل شبگرد ماست

مشت خاشاکی ز دشت ناکسی‌ گل ‌کرده‌ایم

حسرت‌ برق‌، آبیار طبع غم‌پرورد ماست

دام هستی نیست زنجیری‌ که نتوان پاره‌ کرد

اینقدر افسردگی از همت نامرد ماست

سایهٔ مژگان همان بر دیده‌ها پبنده است

آنچه نتوان ریختن جز بر سر ما گرد ماست

با غبار وهمی از هستی قناعت کرده‌ایم

خاک باد آورده ی ماگنج بادآورد ماست

تا کجا خواهی عیار دفتر مجنون‌ گرفت

نُه سپهر بی‌سر وپا نسخهٔ یک فرد ماست

پرتوشمع است بیدل خلعت زرین شب

بزم سودا، فرش اگر دارد، ز رنگ زرد ماست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۴۸۴

بیاکه آتش‌کیفیت هوا تیز است

چمن ز رنگ‌گل و لاله مستی‌انگیز است

به‌گلشنی‌که نگاهت فشاند دامن ناز

چو لاله دیدهٔ نرگس ز سرمه لبریز است

غبار هستی من عمرهاست رفته به باد

هنوز توسن ناز توگرم مهمیز است

نسیم زلف تو صبحی‌گذشت ازین‌گلشن

هنوز سلسلهٔ موج‌گل جنون‌خیز است

گداختیم نفسها به جستجوی مراد

هوای وادی امید آتش‌آمیز است

چوزاهد آن همه نتوان به درد تقوا مرد

اگرنه طبع سقیمی چه جای پرهیزاست

ز فیض چاک دل‌انداز ناله‌ای داریم

چوغنچه تنگ مشومرغ‌ما سحرخیزاست

کدام شعله براین صفحه دامن‌افشان رفت

که سینه نسخهٔ پرویزن شرربیز است

چگونه تلخ نگردد به‌کوهکن می عیش

که شربت لب شیرین به‌کام پرویزاست

سرم غبار هواس سم سمندکسی است

که یاد حلقهٔ فتراک او دلویز است

دو اسبه می‌برد از عرصه‌گاه امیدم

اگر غلط نکنم بخت تیره شبدیز است

خمار چشم‌که‌گرم عتاب شد بیدل

که تیغ شعلهٔ ازخویش رفتنم تیزاست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۰

ستم شریک من یاس خوشدن ستم است

حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است

دلی‌ست در بغلت بو کن و تسلی باش

چو آهوان ز هوا نافه جو شدن ستم است

مرا به حیرت آیینه رحم می‌آید

طرف به‌این‌همه‌ زشت و نکو شدن ستم است

فنا نگشته ز تنزیه شرم باید داشت

به رنگ بال نیفشانده بو شدن ستم است

ز حرص ذلت حاجت به هیچ در مبرید

به شرم تشنه‌لب آبرو شدن ستم است

ز بس گداخته‌ام از نظر نهان شده‌ام

هنوزپیش میان تو مو شدن ستم است

به سجده خاک شو و محو یک تیمم باش

عرق‌فروش دوام وضو شدن ستم است

دل آب می‌شود از نام وصل خاموشم

ادب پیام حدیث مگو شدن ستم است

به کارگاه عناصر دماغ می‌سوزم

چراع خیره سر چارسو شدن ستم است

به هجر زنده‌ام آیینه پیش من مگذار

جدا ز یار به خود روبه‌رو شدن ستم است

ز خویش درنگذشته‌ست هیچکس بیدل

به وهم دور مرو برمن اوشدن ستم است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۳۴

ای غرهٔ اقبال سرانجام تو شوم است

مرگت به ته بال هما سایهٔ بوم است

چون پیر شدی از امل پوچ حیاکن

یکسر خط تقویم‌کهن ننگ رقوم است

این جمله دلایل‌که ز تحقیق توگل‌کرد

در خانهٔ خورشید چراغان نجوم است

ای دعوی علم و عمل افسون حجابت

گرد تب وتاب نفس است این چه علوم است

طبع تو اگر ممتحن نیک و بد افتد

غیر از دهن مار جهان جمله سموم است

بی‌وضع ملایم نتوان بست ره ظلم

دیوار و در خانهٔ زنبور ز موم است

دل با دوجهان تشنگی حرص چه سازد

بریک چه بی‌آب ز صد دلو هجوم است

از عاریت هرچه بود، عارگزینید

مسرور امانات جهول است و ظلوم است

بیدل تو جنونی‌کن و زین‌ورطه به‌در زن

عالم همه زندانی تقلید و رسوم است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۳

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است

هرچه می‌روید ازین صحرا زبان سایل است

اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیست

خاک از آشفتن غبارست و به جمعیت‌گل است

وحشت بحر از شکست موج ظاهر می‌شود

رنگ روی عشقبازان‌گرد پرواز دل است‌

بی‌گداز خویش باید دست شست از اعتبار

هرکه درخود می‌زند آتش چراغ محفل است

صیدگاه‌کیست این‌گلشن‌که هر سو بنگری

آب و رنگ‌گل پرافشانتر ز خون بسمل است

هرچه می‌بینم سراغی از خیالش می‌دهد

پیش مجنون وادی امکان غبار محمل است

سیل بنیاد تحیر حسرت دیدارکیست‌

جوهرآیینه چون اشکم‌چکیدن مایل است

نیستی شاید به داد اضطراب ما رسد

شعله را بی‌سعی خاکسترتسلی مشکل است

تا نگردید آفت آسایشم نیرنگ هوش

زین معما بیخبر بودم‌که مجنون عاقل است

ازتلاش عافیت بگذرکه در دریای عشق

هرکجا بی‌دست‌و پایی‌جلوه‌گر شدساحل است

کوشش ما مانع سرمنزل مقصود ماست

در میان بسمل و راحت تپیدن حایل است

باطن آسوده ازیک حرف بر هم می‌خورد

غنچه تا خواهد نفس‌بر لب‌رساند بیدل است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۱۱

نه منزل بی‌نشان، نی جاده تنگ است

به ‌راهت پای‌ خواب ‌آلوده سنگ است

به صد گلشن دواندی ریشهٔ وهم

نفهمیدی‌گل مقصد چه رنگ است

به حسن خلق خوبان دلشکارند

کمان شاخ‌گل نکهت خدنگ است

طرب‌کن ای حباب از ساز غف‌لت

که ‌گر واشد مژه ‌کام نهنگ است

جهان جنس بد و نیکی ندارد

تویی‌سرمایه هرجا صلح وجنگ است

در این گلشن سراغ سایهٔ گل

همان بر ساحت پشت پلنگ است

به یکتایی طرف گردیدنت چند

خیال‌اندیشی آیینه زنگ است

ز امید کرم قطع نظر کن

زمین تا آسمان یک چشم تنگ است

مکش رنج نگین‌داری‌که آنجا

سر وامانده ی نامت به سنگ است

بپرهیز از بلا‌ی خودنمایی

مسلمانی تو و عالم فرنگ است

صدایی از شکست دل نبالید

چو گل این قطره خون مینای رنگ است

به ‌گفتن گر رسانی فرصت ‌کار

شتابت آشیان‌ساز درنگ است

عدم هستی شد از وهم تو من

خیال آنجا که زور آورد بنگ است

منه بر نقش پایش جبهه بیدل

بر این آیینه عکس سجده زنگ است

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها