0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۲۱

سخن‌شد داغ دل چون‌شمع ازآتش بیانیها

معانی مرد در دوران ما از سکته خوانیها

طبیعت همعنان هرزه‌گویان تا کجا تازد

خیالم محو شد ازکثرت مصرع رسانیها

ز تشویش‌کج آهنگان‌گذشت از راستی طبعم

مگر این حلقه‌ها بردرد از ره بی‌سنانیها

ز استغنای آزادی چه لافد موج درگوهر

به معنی تخته است آنجا دکان تر زبانیها

چه ریشد دستگاه فطرتم تار خیال اینجا

به اشکیل خران دارم تلاش ریسمانیها

ز طاق افتاد مینای اشارات فلکتازی

هلال اکنون سپهر افکند ار ابروکمانیها

نفس سرمایه‌ای‌از لاف خودسنجی تبراکن

مبادا دل شود سنگ ترازوی گرانیها

به‌بیباکی‌زبان‌واکرده‌ای ، چون‌شمع‌وزین‌غافل

که می‌راند!برون بزمت آخر نکته‌رانیها

زدعوی چند خواهی برگردون منفعل بودن

قفس تنگ است جز بر ناله مفکن پرفشانیها

غرور رستمی‌گفتم به خاکش‌کیست اندازد

ز پاافتادگان گفتند: زور ناتوانیها

سری‌درجیب‌دزدیدم‌،‌ز وهم خان‌ومان رستم

ته بالم برآورد از غم بی‌آشیانیها

تو ای پیری مگر بار نفس برداری از دوشم

گران شد زندگانی بر دل از یاد جوانیها

به‌ناموس‌حواسم چون‌نفس‌تهمت‌کش هستی

همه‌در خواب ومن خون‌می‌خورم‌از پاسبانیها

دنائت بسکه شد امروز مغرور غنا بیدل

زمین هم بال وپر دارد به نازآسمانیها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۲۸

به نمود هستی بی‌اثر چه نقاب شق‌کنم از حیا

تو مگر به من نظری‌کنی‌که دمی عرق‌کنم از حیا

اگرم دهد خط امتحان‌، هوس‌کتاب نه آسمان

مژه بر هم آرم ازین وآن همه یک ورق کنم ازحیا

چه‌کنم ز شوخی‌طبع دون‌،‌قدحی‌نزد عرقم به‌خون

که ببوسم آن لب لعل‌گون سحری شفق‌کنم ازحیا

ز تخیلی‌که به راه دین غم باطلم شده دلنشین

به من این‌گمان نبرد یقین‌که خیال حق کنم از حیا

چوز خاک لاله‌برون زند، قدح‌شکسته به‌خون زند

هوسی اگربه جنون زند به همین نسق کنم ازحیا

زکمالم آنچه به‌هم رسد، نه زلوح‌ونی زقلم رسد

خط نقش پا به‌رقم رسدکه منش‌سبق‌کنم از حیا

به‌امید وصل تونازنین‌،‌همه رانثار دل است‌و دین

من بیدل وعرق جبین‌که چه در طبق‌کنم ازحیا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:30 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۲

ای رسته زگلزارت آن نرگس جادوها

صاد قلم تقدیر با مصرع ابروها

نتوان به دل عشاق افسون رهایی خواند

زین سلسله آزادند زنجیر‌ی‌گیسوها

نیرنگ طلب ما را این دربدری آموخت

قمری به سر سرو است آوارهٔ‌کوکوها

برغنچه ستمها رفت تاگل چمن‌آرا شد

ازگردشکست دل رنگی‌ست بر‌این روها

صید دوجهان‌ ازعدل درپنجهٔ اقبال است

پرواز نمی‌خواهد شاهین ترازوها

تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عریان

بی‌پردگی رنگ است اشفتگی بوها

خست زکرم‌کیشان ظلم است به درویشان

برسبزه دم تیغ است لب‌خشکی این جوها

ما سجده‌سرشتان راجز عجز پناهی نیست

امید رسا داریم چون سر به ته موها

هر‌کس ز نظرهاجست از خاک برون ننشست

واماند‌ة این صحراست گرد رم آهوها

این عالم‌اندوه‌است یاران‌طرب اینجانیست

جمعیت اگر خواهی پیشانی و زانوها

قانع صفتا‌ن بیدل بر مائدة قسمت

چون موج‌گهر بالند از خوردن پهلوها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۳

ای فدای جلوهٔ مستانه‌ات میخانه‌ها

گرد سرگردیدهٔ چشمت خط پیمانه‌ها

سوخت باهم برق بی‌پروایی عشق غیور

خواب چشم شمع و بالین پر پروانه‌ها

گردباد ایجادکرد آخر به صحرای جنون

بر هوا پیچیدن موی سر دیوانه‌ها

رازعشق ازدل برون‌افتاد و رسوایی‌کشید

شد پریشان‌گنج تا غافل شد از ویرانه‌ها

عاقبت‌در زلف خوبان جای آرایش نماند

تخته‌گردید از هجوم دل دکان شانه‌ها

تا رسد خوابی به فریاد دماغ ما چوشمع

تا سحر زین انجمن باید شنید افسانه‌ها

جوهرکین خنده‌می‌چیند به‌سیمای حسد

نیست برهم خوردن شمشیر بی‌دندانه‌ها

تاطبایع نیست‌مألوف‌،‌انجمن‌ویرانه است

ناقص افتدخوشه چون‌بی‌ربط بالددانه‌ها

خلق‌گرمی داشت‌شرم چشم‌پرخاشی نبود

عرصهٔ شطرنج شداز بی‌دری‌این خانه‌ها

نا توانی قطع‌کن بیدل ز ابنای زمان

آشنای‌کس نگردند این حیا بیگانه‌ها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۱

شفق در خون حسرت می‌تپد از دیدن مینا

عقیق آب روان می‌گردد از خندیدن مینا

جگرها بر زمین می‌ریزد ازکف رفتن ساغر

دلی در زیر پا دارد به سر غلتیدن مینا

بنال از درد غفلت آنقدرکز خود برون آیی

به قدرقلقل است ازخویش دامن چیدن مینا

سراغ عیش ازین محفل مجوکز جوش‌دلتنگی

صدای‌گریه پیچیده‌ست بر خندیدن مینا

تنک‌سرمایه است‌آن‌دل‌که‌شد آسودگی‌سازش

به بی‌مغزی دلیلی نیست جز خوابیدن مینا

به سعی بیخودی قلقل نوای ساز نیرنگم

شکست رنگ دارد اینقدر نالیدن مینا

رعونت در مزاج می‌پرستان ره نمی‌یابد

چه امکان است از تسلیم سر پیچیدن مینا

نزاکت هم درتن محفل به‌کف آسان نمی‌آید

گداز سنگ می‌خواهد به خود بالیدن مینا

بساط ناز چیدم هرقدرکز خود برون رفتم

پری بالید در خورد تهی‌گردیدن مینا

خموشی چند، طبع اهل معنی تازه‌کن بیدل

به مخموران ستم دارد نفس دزدیدن مینا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۴

چیده است لاف خلق به چیدن ترانه‌ها

بر خشت ذره منظر خورشید خانه‌ها

زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد

آب محیط رفت به‌گردکرانه‌ها

نشو نمای‌کشت تعلق ندامت است

جز ناله نیست ریشهٔ زنجیر دانه‌ها

آن‌کس‌که بگذرد ز خم زلف یارکیست

بر دل چه کوچه‌ها که ندادند شانه‌ها

آتش اگر زگرمی خویت نشان دهد

انگشت زینهارکشد از زبانه‌ها

نومیدی‌ام ستمکش خلد و جحیم نیست

آسوده‌ام به خواب عدم زین فسانه‌ها

پرواز بی‌نشان مرا بال رنگ نیست

گو بیضه بشکند به‌کلاه آشیانه‌ها

کوشش به دیر وکعبهٔ تحقیق ره نبرد

آواره ماند ناوک من زین نشانه‌ها

هر عضو من چو شمع ادبگاه نیستی‌ست

تا نقش پا سر من واین آستانه‌ها

آتش زدند شب و رقی را در انجمن

کردیم سیر فرصت آیینه خانه‌ها

در دامگاه قسمت روزی مقیدیم

بیدل به بال ماگره افکند دانه‌ها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۹۷

پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها

چون زبان خامشان پیچیده سر درکامها

رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است

روغن تصویر درد حسن ازین بادامها

موج دریا را تپیدن رقص عیش زندگی‌ست

بسمل او را به بی‌آرامی‌ست آرامها

از مذاق ناز اگر غافل نباشد کام شوق

می‌توان صد بوسه لذت بردن از دشنامها

چون خط پرگار، اگرمقصد دلیل عجزنیست

پای آغاز از چه می‌بوسد سرنجامها

ازگرفتاری ما با عشق زیب دیگر است

بال مرغان می‌شود مژگان چشم دامها

شهرهٔ عالم شدن مشکل بود بی‌دردسر

روز و شب چین بر جبین دارد نگین از نامها

سخت دشوار است قطع راه اقلیم عدم

همچو پیک عمر باید از نفس زدگامها

مقصد وحشت خرامان نفس فهمیدنی‌ست

بی‌سراغی نیستند این بوی گل احرامها

نشئهٔ عیشی‌که دارد این چمن خمیازه است

بر پر طاووس می‌بندم برات جامها

هیچکس در عالم اقبال فارغ‌بال نیست

رخش نتوان تاختن بیدل به پشت بامها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۷۲

چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا

بر عرش می‌توان چید از دستگاه مینا

رستن ز دورگردون بی‌می‌کشی‌محال‌است

دزدیده‌ام ز مینا سر در پناه مینا

دورفلک جنون‌کرد ما را خجل برآورد

برخود زشرم بستیم آخرگناه مینا

تا می‌رسد به ساغربرهوش ما جنون زد

یوسف پری برآمد امشب زچاه مینا

زاهد به بزم مستان دیگرتو چهره منمای

شبهای جمعه‌کم نیست روز سیاه مینا

با این درشت‌خویان بیچاره دل چه سازد

عمری‌ست بر سرکوه افتاده راه مینا

دلها پر است باهم‌گرحرف‌و صوت‌داریم

قلقل درین مقام است یکسرگواه مینا

با دستگاه عشرت پر توام است‌کلفت

چشم تری نشسته‌شت بر قاه‌قاه مینا

شرم‌خمار مستی خون‌گشت و سر نیفراخت

آخرنگون برآمد ازسینه آه مینا

نازکدلان این بزم آمادهٔ شکستند

از وضع پنبه زنهار مشکن‌کلاه مینا

پاس رعایت دل آسان مگیر بیدل

با هر نفس حسابی‌ست درکارگاه مینا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۷

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه‌سازی‌ها

قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازیها

جهانی را غرور جاه‌کرد از فکر خود غافل

گریبانها ته پا آمد از دامن طرازیها

غنادردسر اسباب بردارد؟ محال است این

گذشتن نگذرد از آب تیغ بی‌نیازیها

درتن دشت هوس یارب چه‌گوهر درگره بستم

عرق شد مهرهٔ‌گل از غبار هرزه‌تازیها

جنون مشرب شمع است یکسرساز این محفل

جهانی می‌خورد آب از تلاش خودگدازیها

کمال از خجلت عرض تعین آب می‌گردد

خوشاگنجی‌که در ویرانه دارد خاکبازیها

به اقبال ادب‌گر نسبتی داری مهیاکن

گریبانی که از سر نگذرد گردن فرازیها

تو با ساز تعلق درگذشتی از امل بیدل

ندارد رشتهٔ کس بی‌گسستن این درازیها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۳۱

در شهد راحتند فقیران بوریا

آسوده‌اند در شکرستان بوریا

بر قسمت فتاده‌کس ازپشت پا زند

نی می‌خلد به ناخنش از خوان بوریا

برگیر و دار اهل جهان خنده می‌کند

رند برهنه پای بیابان بوریا

بر خاک خفتگان به حقارت نظر مکن

آید صدای تیغ ز عریان بوریا

وقت فتادگی مشو از دوستان جدا

این است نقش مسلک یاران بوریا

افتادگی‌ست سرمهٔ آواز سرکشان

در بند ناله نیست نیستان بوریا

درگنج خلوتی‌که بلندست دست فقر

پیچیده‌ایم پای به دامان بوریا

بیدل به‌سرکشان‌جهان چشم‌عبرت است

سرتا به پای زخم نمایان بوریا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۵

ای موجزن بهار خیالت ز سینه‌ها

جوش پری نشسته برون ز ابگینه‌ها

جور ته‌ر پنبه‌کارگلستان داغ دل

تیغت زبان ده دهن زخم سینه‌ها

سودایی تو با گهر تاج خسروان

جوید ز جوش آبلهٔ پا قرینه‌ها

ازفضل ورحمت تولب رشک می‌ گزد

بر ناخن شکسته‌کلید خزینه‌ها

در خرقهٔ نیازگدایان درگهت

نازد به شوخی پر طاووس پینه‌ها

نازکدلان باغ تو چون شبنم سحر

برروی برگ‌گل شکنند آبگینه‌ها

در قلزم خیال تو نتوان‌کنار جست

خلقی در آب آینه دارد سفینه‌ها

دل را محبت تو همان خاکسار داشت

ویرانه را غنا نرسد از دفینه‌ها

چوبیدل آنکه مهررخت دلنشین اوست

نقش نگین نمی‌شودش حرف‌کینه‌ها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۲۷

به هر جبین‌که بود سطری ازکتاب حیا

ز نقطهٔ عرقم دارد انتخاب حیا

شبی به روی عرقناک او نظرکردم

گذشت عمر وشنا می‌کنم درآب حیا

ز لعل او به خیالم سؤال بوسه‌گذشت

هزار لب به عرق دادم از جواب حیا

دمی‌که ناز به شوخی زند چه خواهدکرد

پری رخی‌که عرق می‌کند زتاب حیا

ز روی یارکسی پردة عرق نشکافت

گشاده چون شد ازین تکمه‌ها نقاب حیا

عرق ز پیکر من شست نقش پیدایی

هنوز پاک نمی‌گردم از حساب حیا

دگر مخواه ز من ثاب هرزه‌جولانی

دویده‌ام عرقی چند در رکاب حیا

ز خوب جستم و چشمی به خویش نگشودم

به روی من‌که فشاند اینقدرگلاب حیا

به چشم بسثن از انصاف‌، نگذری زنهار

به پل نمی‌گذرد هیچکس زآب حیا

ز قطرگی بدر خجلت‌گهر زده‌ایم

جبین بی‌نم ما ساخت با سراب حیا

عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل

نشسته‌ایم چو شبنم در آفتاب حیا

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۸

باز آب شمشیرت از بهار جوشیها

داد مشت خونم را یادگل فروشیها

ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم

کرد شمع این محفل داغم از خموشیها

یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستن

زین دوپرده بیرون نیست ساز عیب‌پوشیها

مایه‌دار هستی را لاف ما و من ننگ است

بی‌بضاعتان دارند عرض خودفروشیها

زاهدی نمی‌دانم تقویی نمی‌خواهم

سینه صافیی دارم نذر درد نوشیها

سازمحفل هستی پرگسستن آهنگ‌است

از نفس‌که می‌خواهد عافیت سروشیها

محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست

شعله‌جامه‌ای دارد از برهنه دوشیها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۶۲

چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ

بگیرپنبه ز مینا قدح بدست برون‌آ

نه مرده چند شوی خشت خاکدان تعلق

دمی جنون‌کن وزین دخمه‌های پست برون آ

جهان رنگ چه دارد به جز غبار فسردن

نیاز سنگ کن این شیشه از شکست برون آ

ثمرکجاست درین باغ‌گو چو سرو و چنارت

ز آستین طلب صدهزار دست برون آ

منزه است خرابات بی‌نیاز حقیقت

تو خواه سبحه‌شمر خواهی می‌پرست برون آ

قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت

ز خانه‌ای‌که بنایش‌کند نشست برون آ

غبار آن‌همه محمل به‌دوش سعی ندارد

به پای هرکه ازین دامگاه جست برون آ

امید و یاس وجود و عدم غبار خیال است

ازآنچه‌نیست مخور غم از آنچه هست‌برون آ

مباش محوکمان‌خانهٔ فریب چو بیدل

خدنگ نازشکاری زقید شست برون آ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۸۹

از پا نشیند ای‌کاش محمل‌کش هوسها

زین کاروان شنیدیم نالیدن جرسها

بازار ظلم‌گرم است از پهلوی ضعیفان

آتش به عزم اقبال دارد شگون ز خسها

در طبع خود سرجاه سعی‌گزند خلق است

دیوانه‌اند سگها ازکندن مرسها

ای مزرعی است‌کانجا دهقان صنع پوشید

خونهای زخم گندم در پردة عدسها

از حرص منفعل شد خوان‌گستر قناعت

برد از شکر حلاوت جوشیدن مگسها

درعرصه‌گاه تسلیم از یکدگرگذشته‌ست

مانند موج‌گوهر جولان پیش و پسها

افغان به سرمه خوابیدکس مدعا نفهمید

آخر به خاک بردیم ابرام ملتمسها

چون‌ناله زین‌نیستان‌رستن چه‌احتمال‌است

خط می‌کشیم عمریست برمسطرقفسها

مجنون شدیم اما داد جنون ندادیم

تا دامن وگریبان‌کم بود دسترسها

بیدل به مشق اوهام دل را سیاه‌کردیم

تاکی طرف برآید آیینه با نفسها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها