0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱۸
جمعه 28 اسفند 1394  4:31 PM

باز آب شمشیرت از بهار جوشیها

داد مشت خونم را یادگل فروشیها

ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم

کرد شمع این محفل داغم از خموشیها

یا تغافل از عالم یا ز خود نظر بستن

زین دوپرده بیرون نیست ساز عیب‌پوشیها

مایه‌دار هستی را لاف ما و من ننگ است

بی‌بضاعتان دارند عرض خودفروشیها

زاهدی نمی‌دانم تقویی نمی‌خواهم

سینه صافیی دارم نذر درد نوشیها

سازمحفل هستی پرگسستن آهنگ‌است

از نفس‌که می‌خواهد عافیت سروشیها

محرم فنا بیدل زیر بارکسوت نیست

شعله‌جامه‌ای دارد از برهنه دوشیها

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها