0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۵

گر ز بزم‌، آن بت ساقی لقب آید بیرون

شیشه‌ها جام به‌کف تا حلب آید بیرون

تا به چشمش نگرم دیده شود ساغر می

چون برم نام لبش‌ گل زلب آید بیرون

گر زند بال هوا داری مست نگهش

تا ابد مروحه برگ عنب آید بیرون

ننگ غیرتکدهٔ عشق به عرض آمده‌ایم

همچو تبخال ‌که از جوش تب آید بیرون

پردهٔ نامه سیاهان ندرٌد رحمت عام

حیف ‌کز خامهٔ خورشید شب آید بیرون

جستن از وسوسهٔ شیر و پلنگ آنهمه نیست

مرد باید که ز چنگ غضب آید بیرون

لب ما پرده‌در راز تمنا نشود

ناله هر چند گریبان طلب آید بیرون

گام اول چو شرر پا نخورد ممکن نیست

هرکه یکباره ز وضع ادب آید بیرون

سنگسار هوس نقش نگین نتوان شد

کاش نامم ز جهان نسب آید بیرون

آه از آن سرکه درین غمکدهٔ یاس چو صبح

ازگریبان به هوای طرب آید بیرون

نقطه واری ز حیا مهر به لب زن بیدل

تا کلامت همه جا منتخب‌ آید بیرون

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۴۷

گرد وحشت بسکه بر هم چیده است اجزای من

رفتن رنگی تواندکرد خالی جای من

کیست‌گردد مانع انداز از خود رفتنم

شمع مقصد می‌شود چون شمع خار پای من

گر همه افسون جاهم بستر آرایی‌کند

خواب نتوان یا فتن بر اطلس دیبای من

همچو دریا خار خارم را جگر می‌افکند

ناخنی چون موج اگر می‌بالد از اجزای من

عمر ها شد انفعال از آستانت می‌کشم

کاش نقش سجده‌ای می‌بست سر تا پای من

بر امید حلقهٔ آغوش فتراک کرم

داد دامان دعا هم دست ناگیرای من

آنسوی اندیشه‌ام هنگامه ساز خامشی است

جهد آن دارم‌ که دل هم نشنود غوغای من

تا نفس پر می‌زند دل محو اسباب است و بس

رشته‌ها بسیار دارد گوهر دربای من

نشئهٔ شور دماغم پر بلند افتاده است

می‌درد چون صبح جیب آسمان سودای من

بی‌نیاز دستگاه وحشت است آزادی‌ام

زحمتی چیدن ندارد دامن صحرای من

چون سپندم چشم زخم است انتظار سوختن

آتش دل‌گر نپردازد به حالم وای من

بیدل ازکیش نفس سرمایگان دیگر مپرس

نیست غیر از نیستی دین من و دنیای من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۲

ببینم تاکی‌ام آرد جنون زین دامگه بیرون

پری افشانده‌ام در رنگ یعنی می‌تپم در خون

بقدر هستی از بی‌اختیاری ساختم اما

به ذوق دانه و آب از قفس نتوان شدن ممنون

جنون عالم ازگرد سحر بی‌پرده است اینجا

بقدر داغ اختر پنبه سامان می‌کند گردون

تو و من عالمی را از حقیقت بیخبر دارد

زمانی‌گر نفس دزدی عبارت نیست جز مضمون

گشاد دل به آغوش تعلقها نمی‌سازد

چو صحرا وسعتم افکنده است از خانمان بیرون

جهانی را شهید بی‌نیازی کرده‌ام اما

طرب خونی ندارد تاکنم رخت هوس گلگون

چه امکانست سیل مرگ گرد حرص بنشاند

نرفت آخر به زیر خاک هم‌گنج از کف قارون

به خود صد عقده بستم تا به آزادی علم ‌گشتم

به چندین سکته چون نی مصرعی را کرده‌ام موزون

به بزم‌کبریا ما را چه امکانست پیدایی

مثال خاک نتوان دید در آیینهٔ گردون

سواد آگهی ‌گر دیدهٔ هوشت ‌کند روشن

به زیر خیمهٔ لیلی رو از موی سر مجنون

مباش ایمن ز لعل جانگداز گلرخان بیدل

بلای جان بود چون با هم آمیزد می و افیون

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۶

آه‌با مقصدتسلیم‌نپیوستم‌من

نقش پا گشتم و در راه تو ننشستم من

نسبت سلسلهٔ ریشهٔ تاکم خون‌ کرد

پا به‌ گل داشتم و آبله‌ها بستم من

خاصهٔ غیرت عشق است زدن شیشه به سنگ

هر که ساغر کشد از دست تو بد مستم من

نیست‌ گل بی‌خبر از عالم نیرنگ بهار

تو اگر جلوه کنی آینه در دستم من

زیر پا آبله را مانع بالیدن نیست

هست اقبال بلندم که سر پستم من

خدمت پیکر خم مغتنم فرصتهاست

نفسی چند کنون ماهی این شستم من

مفت آرام غبار است سجود در عجز

چرخ نتوان شدن از خاک اگر جستم من

غیر تسلیم رهایی چه خیال‌ست اینجا

وهم جرأت قفسی بودکه نشکستم من

دل‌گمگشته‌که در سینه سپندیها داشت

گرهی بود ندانم به‌کجا بستم من

همچو عنقا خجل از تهمت نامم مکنید

درکجایم بنمایید اگر هستم من

نیستی شیخ‌که نفرت رسد از رندانت

تو خمار از چه‌کشی بیدل اگر مستم من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۹

شکست حادثه بر ما نیافت دست‌ کمین

نرفت دامن عریان تنی به غارت چین

صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم

به‌آب‌، آینه مشکل نمد شود سنگین

کدام ذره‌ که خورشید نیست در بغلش

هزار آینه دارد حقیقت خود بین

مباش بیخبر از مغز استخوان قلم

غبار کوچهٔ فکر است معنی رنگین

درِین تپشکده الفت کمین رفتن باش

خوش است پا به ‌رکابی مقیم خانهٔ زین

به درد عشق همان عشق محرم تو بس است

بساط شوخی عجز از شکست رنگ مچین

درپن چمن مخور از رنگ و بو فریب نشاط

بجز غبار تو چیزی نمی‌دمد ز زمین

ز سعی شعله خوش‌ست آشیان طرازی داغ

بلند رفته‌ای ای ناله ساعتی بنشین

به راه حسرت پرواز نام چون طاووس

نشانده‌ام ز هوس رنگها به زیر نگین

نه عیش دانم و نی غم جز اینقدر دانم

که چون جرس همه جا ناله می‌کنم به حنین

ز اشک دیدهٔ بیدل چو غنچه خون‌ گردد

اگر کند کف پای ترا حنا رنگین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۳

چون هلالم بی‌خم تسلیم آن اختر جبین

غوطه در خط جبین زد بسکه شد لاغر جبین

یاد آهنگ سجودش آب می‌سازد مرا

از حیا همچون عرق دزدیده‌ام سر در جبین

سایه‌ام از شیوهٔ همواری‌ام غافل مباش

کز جبین تا نقش پاگل‌کرده‌ام یکسر جبین

در دبیرستان نیرنگ تعلق خواندنی‌ست

معنی صد خیر و شر ازیک‌ورق دفتر جبین

کلفت اسباب ما را داغ صد تدبیر کرد

دردسر می‌بندد اینجا ناز صندل بر جبین

زبنهار ای اخگر از داغ محبت دم مزن

تا نگردانی عرق پرداز خاکستر جبین

یارب این مقدار بیتاب سجود کیستم

می‌چکد عمریست چول شمعم ز چشم تر جبین

با چنین عجزی‌که دارد صورت بنیاد من

حق تعظیمی است همچول سجده‌ام بر هر جبین

دلم هوایت را کرده ای دوست

تا بقدر شبنمی در نم زند ساغر جبین

انفعال آیینهٔ پاداش اعمالم بس است

می‌کنم تا یاد عقبا می‌شود کوثر جبین

بیدل از کیفیت بنیاد تسلیمم مپرس

خانهٔ آیینه دارد تا برون در جبین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۲۱

سوخته لاله‌زار من رفته گل از کنار من

بی‌تو نه رنگم و نه بو ای ‌قدمت بهار من

دوش نسیم مژده‌ای گل به سر امید زد

کز ره دور می‌رسد سرو چمن سوار من

گر به تبسمی رسد صبح بهار وعده‌ات

آینه موج‌گل زند تا ابد از غبار من

گر همه زخم خورده‌ام گل زکف تو برده‌ام

باغ حناست هر کجا خون چکد از شکار من

فرصت دیگرم‌ کجاست تا کنم آرزوی وصل

راه عدم سپید کرد شش جهت انتظار من

عکس تحیر آب و رنگ منفعل است از آینه

گرد نفس نمی‌کند هستی من ز عار من

آه سپند حسرتم ‌گرمی مجمری ندید

سوختنم همان بجاست ناله نکرد کار من

کاش به‌ وامی از عرق حق وفا ادا شود

نم نگذاشت در جبین گریهٔ شرمسار من

خاک تپیدنم ‌که برد گرد مرا به‌کوی تو

بنده حیرتم که کرد آینه‌ات دچار من

ظاهر و باطن دگر نیست به ‌ساز این نشاط

تا من و تو اثر نواست نغمهٔ توست تار من

گربه سپهرم التجاست ورمه و مهرم آشناست

بیدل بیکس توام غیر تو کیست یار من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۸

بی‌سراغی نیست ‌گرد هستی وحشت ‌کمین

نقش پای جلوه‌ای داریم در خط جبین

بندگی ننگ‌ کجی از طینت ما می‌برد

می تراود راستی در سجده از نقش نگین

وضع نخوت خاکیان را صرفهٔ آرام نیست

گردباد آشفتگی می‌چیند از چین جبین

جلوهٔ اسباب منظور تغافل خوشتر است

سخت مکروه‌ست دنیا چشم اگر داری ببین

اهل دنیا در تلاش غارت یکدیگرند

خانهٔ شطرنج را همسایه نگذارد کمین

اعتبارات غرور و عجز ما پیداست چیست

از نفس یک پیرهن بالیده‌تر آه حزین

خاکساری طینت‌ گل ‌کردن تشویش نیست

گر قیامت خیزد از جا بر نمی‌خیزد زمین

از حلاوتهای دنیا سوختن خرمن ‌کنید

کو حصول شمع‌،‌ گیرم موم دارد انگبین

زندگانی دامگاه اینقدر تزویر نیست

از شمار سبحهٔ زاهد عرق ریز است دین

وضع خاموشی محیط عافیت موج است و بس

از حباب اینجا نفس دارد حصاری آهنین

دوری اصل اینقدر کلفت سراغ نیستی است

کرد آتش را وداع سنگ خاکستر نشین

بیدل امشب در هوای دامنش‌گل می‌کند

همچو شاخ‌ گل مرا صد پنجه از یک آستین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۴

ز سجده بیخبری تا کی انفعال جبین

عرق شو و نفسی‌ گریه‌ کن‌ به‌حال جبین

ز دور گردی تحقیق معبد تسلیم

چه سجده‌هاکه نگردید پایمال جبین

تواضع آینه‌دار کمال مرد بس است

چو ماه از خم ابروکنید بال جبین

ز سجده محرم قرب بساط ناز شو

به‌خاک ختم عروج است اتصال جبین

تر است از عرق شرم تشنه‌کامی حرص

ولی تو غافلی از چشمهٔ زلال جبین

ثبات چهره‌ گشای بنای تسلیم است

قضا نخواست ز همواری اختلال جبین

کفیل زینت هرکس ظهور طینت اوست

بس است رنگی اگر داغ یافت خال جبین

عروج منسب اقبال بی‌تلاش خوش است

چو مه به چین مشکن دامن‌ کمال جبین

کسی به‌ مشق ‌خط‌ سرنوشت ‌را نرسید

هزار صفحه سیه‌ کرد احتمال جبین

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل

چو گل‌ کند کف پا من‌ کنم خیال جبین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۷

به‌کنج ابروی دلدار خال فتنه کمین

سیاهپوش سیه خانه‌ای‌ست گوشه‌نشین

چو سایه‌، جذبهٔ خورشید او سراپایم‌،

چنان ربود که نگذاشت سجده‌ام به جبین

سراغ مردمک از چشم ما مگیر و مپرس

خیال خال سیاه تو کرده است کمین

هوای گلشن یاد ترا بهاری هست

کزو چو شعله توان ‌کرد ناله‌ها رنگین

چو صبح از دم تیغ تو پای تا به سرم

جراحتی‌ست‌ که دارد تبسمی نمکین

به شعله‌کاری غیرت هزار دوزخ نیست

بسوز هستی‌ام‌، اما به ‌سوی غیر مبین

به جلوه‌ات رگ گلدسته بند مژگانم

بهار می‌چکد اینجا ز دامن گلچین

ز بس به حسرت رنگ حنا گداخته‌ام

ز خاک من‌کف پای تو می‌شود رنگین

هجوم حیرتم از نقش پای خود دریاب

تو می‌خرامی و من نقش بسته‌ام به زمین

چو کوه غیر زمینگیری‌ام علاجی نیست

شکست در ره من شیشه‌ها دل سنگین

تپیدن از چه جرس وام بایدم ‌کردن

نفس ندارم و دل ناله می‌کند تلقین

ز سر برآر هواهای عافیت طلبی

به عالمی‌که منم سایه نیست سایه‌نشین

درین حدیقه سرو برگ خواب ناز کراست

بهار هم زپر رنگ می‌کند بالین

بهار لالهٔ این باغ دیده‌ای بیدل

تو هم به‌خاتم دل داغ نه به‌جای نگین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۶

ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین

هرکجا پا می‌نهی آیینه می‌بوسد زمین

گر چه می‌دانیم دل هم منظر ناز تو نیست

اندکی دیگر تنزل‌ کن به چشم ما نشین

غافل از دیدار آن چشم حیاپرور نه‌ایم

تیغ خوابانیده‌ای دارد نگاه شرمگین

دستگاهت هر قدر بیش است‌ کلفت بیشتر

در خور طول است چینهایی‌ که دارد آستین

عالمی در سایه می‌جوید پناه از آفتاب

گر عیار مهرگیری نیست بی‌ آثار کین

پا به دامن‌ کش‌ که دارد عجز پیمای طلب

عشرت روی زمین از آبله زیر نگین

لذت دنیا نمی‌سازد به‌کام عافیت

عالمی خفته‌ست در نیش از هوای انگبین

چون شرار از وحشت‌ کمفرصتیهای وصال

حیرت آیینه می‌گردد نگاه واپسین

کی توانم پنجه با سرپنجهٔ خورشید زد

من‌که پشت سایه نتوانم رساندن بر زمین

پیری از دمسردی یأسم به خاکستر نشاند

شعله هم دارد درین فصل احتیاج پوستین

گر نه از قرب حضورت نقد مژگان روشن است

دیگر از عقبا چه می‌بیند نگاه دوربین

چند خواهی حسرت دیدار ینهان داشتن

چشم می‌روید درین محفل چو شمع‌ از آستین

یک قلم شوق است بیدل‌ کلفت وارستگان

موج عرض تازه‌رویی دارد از چین جبین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۰

نیست ممکن واژگونیهای طالع بیش ازین

سرنوشت ماست نام دیگران ‌همچون نگین

یار در آغوش و ما را از جدایی چاره نیست

جلوه در کار و ندیدن‌، جای حیرانی‌ست این

از رگ هر برگ‌گل پیداست مضمون بهار

این چمن درکار دارد دیدهٔ باریک بین

جز عرق زان عارض رنگین ‌کسی را بهره نیست

غیر شبنم خرمن این ‌گل ندارد خوشه چین

تا وفا از سجده‌اش عهد درستی بشکند

بر میان زنار باید بستن از خط جبین

وادی امید بی‌پایان و فرصت نارسا

می‌روم بر دوش حسرت چون نگاه واپسین

صد گلستان رنگ دربارست حسن اما چه سود

خانهٔ آیینه ما نیست جز یک ‌گل زمین

در بساطی کز هوس فکر اقامت کرده‌ایم

خانهٔ پا در حنا نتوان‌ گرفتن همچو زین

سایه وتمثال هرگز شخص نتواند شدن

نیست هستی جز گمان‌،‌ گو پرده بردارد یقین

سربه سنگی آیدت ‌کز خود بری بوی سراغ

می‌دهد تمثالت از آیینه و نام از نگین

ای سپند آن به‌ که از وضع خموشی نگذری

ناله اینجا دور باش سرمه دارد در کمین

با مروت آشنایی نیست اهل حرص را

دیده‌های دام نبود خانهٔ مردم نشین

چون غبار از عجز پیمان خیالی بسته‌ایم

تا طلسم حسرت ما نشکنی دامن مچین

فتنه بسیارست در آشوبگاه جلوه‌اش

اندکی یاد خرامش‌ کن قیامت آفرین

تا توانی بیدل از بند لباس آزاد باش

همچونی در دل‌گره مفکن ز چین آستین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۷۱

پر نارساست سعی تحیر کمند او

ای ناله‌ همتی ز نهال بلند او

برقی به ماه‌ نو زد و گردی به موج‌ گل

از ابروی اشارهٔ نعل سمند او

ناسور را به داغ دوا می‌کنند و بس

جز سوختن چه چاره‌کند دردمند او

آنجا که برق جلوهٔ او عرض ناز داشت

آیینه بود مجمرو جوهر سپند او

زنهار! ازحلاوت دنیا، مخور فریب

تا زندگیت تلخ نگردد ز قنداو

تیغی‌ست آسمان که به انداز زخم صبح

دندان نماست جوهرش از زهرخند او

قصر فنا اگر چه ز اوهام برتر است

یک لغز وار بیش ندیدم‌ کمند او

بیخوابی فسانهٔ طوبی ‌که می‌کشد

ماییم و سایهٔ مژه‌های بلند او

بیدل مباش ایمن از آفات روزگار

چون مار خفته در بن دندان گزند او

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۲

فلک چه نقش‌کشد صرف بند و بست جبین

مگرزمین فکند طرحی ازنشست جبین

به سجده نیز ز بار قبول نومیدیم

زمین معبد ما بود پشت دست جبین

نگین عبرتی از سرنوشت هیچ مپرس

دمیده‌گیر خطی چند از شکست جبین

ز صد هزار جنون و فنون نخواهی یافت

به غیر سجدهٔ عجز از بلند و پست جبین

به پیش خلق دنی عرض احتیاج مبر

به خاک جرعه نریزد قدح پرست جبین

بلند و پست جهان زیردست همواری‌ست

ز عضوهاست سرافرازتر نشست جبین

به هیچ سوز حیا گرم ننگری بیدل

عرق اگر دهد آیینه‌ات به‌دست جبین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۹

تا به‌کی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین

ای خوش آن نامی ‌که نقشش نیست بهتان نگین

گر نه‌ای‌محکوم حرص‌افسانهٔ اوهام چند

بگذر از جام جم و حرف سلیمان نگین

غیر مخموری چه دارد ساغر اقبال جاه

یکقلم خمیازه می‌بالد ز عنوان نگین

هوش اگر آیینه پردازد دلیل عبرت است

خودفروشیهای نام و قید زندان نگین

کاش رسوایی همین‌جا در خور زحمت دهند

رشته واری می‌کشد نام ازگریبان نگین

بس که تخمیر مزاج همت ما وحشت است

نام ما چون‌گرد می‌خیزد ز دامان نگین

چون هلال از پیکر خم سر به گردون سوده‌ام

خاتم است اینجا دلیل عزت وشان نگین

سنگ را هم شیشه می‌سازد تهی از خود شدن

سود نامی هست در اجزای نقصان نگین

صحبت ارباب دنیا مفلسان را می‌گزد

ظاهر است از روی کاغذ نقش دندان نگین

تا کجا وسعت کند پیدا بساط اعتبار

ناقصان گو پهن‌تر چینند دکان نگین

با همه شهرت‌فروشی‌ها بضاعت هیچ نیست

خون همان نام است در زخم نمایان نگین

اعتبارات جهان رنگ پرواز است و بس

در پر طاووس کن سیر چراغان نگین

وحشت تقلید هم بیدل کم از تحقیق نیست

نشئهٔ پرواز دارد چین دامان نگین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:21 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها