0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۵

دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین

همچو شمع کشته خواباندم علم در استین

با همه الفت چو موج از یکدگر پهلو تهی‌ست

عالمی زین بحر جوشیده‌ست رم در استین

باطن این خلق کافر‌کیش با ظاهر مسنج

جمله قرآن در کنارند و صنم در آستین

دامن‌افشان بایدت چون موج از این ‌دریا گذشت

چند چون گرداب بندی پیچ و خم در آستین

شوق بیتابیم ما را رهبری در کار نیست

اشک هر جا سر کشد دارد قدم در آستین

گر تأمل پرده بردارد ز روی این بساط

هر کف خاکی‌ست چندین جام جم در آستین

دم زدن شور قیامت خامشی حشر خیال

یک نفس ساز دو عالم زیر و بم در آستین

پنجهٔ قدرت رهین باد دستیها خوش است

تا به افسردن نگردد متهم در آستین

در جنون هم دستگاه‌ کلفت ما کم نشد

ناله عریان است و دارد صد الم در آستین

دعوی ‌کاذب ‌گواه از خویش پیدا می‌کند

چون زبان شد هرزه گو دارد قسم در آستین

سرکشی در تنگدستیها مدارا می‌شود

سودن‌ست انگشتها را سر بهم در آستین

بسکه بیدل عام شد افلاس در ایام ما

نقش ناخن هم نمی‌بندد درم در آستین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۶۸

خواه غفلت پیشگی‌ کن خواه آگاهی ‌گزین

ای عدم فرصت دو روزی هر چه می‌خواهی‌گزین

ذره تا خورشید امکان‌گرم از خود رفتن است

یکقدم با هر چه جوشد شوق همراهی‌گزین

هر قدر غفلت فزونتر لاف هستی بیشتر

ای طلسم خواب ازین افسانه ‌کوتاهی‌ گزین

چند در آتش نشانندت به افسون غرور

اختصار ناز چون شمع سحرگاهی‌گزین

دستگاه مشت خاک ناتوان پیداست چیست

ای غبارت رفته بر باد آسمان جاهی ‌گزین

هیچکس خود را نمی‌خواهد غبارآلود عجز

ای گدا گر اختیاری باشدت شاهی گزین

پرتو شمع هدایت درکمین غفلت است

خضر اگر زبن دشت مطلوبست‌گمراهی گزین

جاه اگر بالد همین شاهی‌ست اوج عبرتش

ازکمال فقر باش آگه هواللهی‌گزین

هر دو عالم شوخی پست و بلند ناز اوست

گر نگه قاصر نباشد ماه تا ماهی‌ گزین

در تماشاگاه هستی کور نتوان زبستن

محرم آن جلوه شو یا مرگ ناگاهی ‌گزین

اعتبار اندیشه‌ای بیدل ندامت ساز کن

شمع محفل بودن آسان نیست جانکاهی‌ گزین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۳

به پیری هم نی‌ام غافل ز عشق آن‌کمان ابرو

حضور قامت خم‌ گشته ایمایی‌ست زان ابرو

دم تیغی چو اشک از خون من رنگین نمی گردد

مبادا افتد از مستی به فکر امتحان ابرو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۵

بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو

موج قمری ریخت از خاکستر اجزای سرو

پیکر آزادی و بار تحمل تهمتست

یک قلم دست تهی می‌روید از اعضای سرو

نالهٔ آزاد الفت پرور زنجیر نیست

طوق قمری تا کجا خالی نماید جای سرو

نخوت آزادگی دود دماغ‌کس مباد

یک رک‌گردن نمایانست سر تا پای سرو

نالهٔ درد طراوت آبیار دل نشد

این چمن بی‌آب ماند از نارساییهای سرو

شور حسن از ساز عاشق بشنو و خاموش باش

کوکوی قمریست اینجا قلقل مینای سرو

رنگ و بو هم قابل تشریف آزادی نبود

از تکلف دوختند این جامه بر بالای سرو

صفر در معنی الفها را یکی ده می‌کند

طوق قمری می‌فزاید قدر استغنای سرو

خاک بر سرکرده عشق و پای درگل ماندحسن

گر بهار این رنگ دارد حیف قمری وای سرو

بیدل آخر خاک می‌گردد درین حرمانسرا

عارض رنگین‌گل تا قامت رعنای سرو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۲

نمی‌گویم به عشرتگاه مجنون جهد پیمارو

غبار خانمان لختی بروب از دل به صحرا رو

جهانی می‌کشد بر دوش فرصت بار ناکامی

تو هم امروز بنشین در سر این راه و فردا رو

نمی‌باید سپند مجمر افسردگی بودن

به پستی پایمالی اندکی با ناله بالا رو

چو آواز جرس تجرید آزادی غنیمت دان

برون زین کاروانها دامن خود گیر و تنها رو

پیام یار می‌آید کنون ننگ است خودداری

عرق واری به حسرت آب کن دل را و از جا رو

تلاش گوهر نایاب جهدی تند می‌خواهد

اگر مردی به غواصی زن و بیرون دریا رو

درین محفل به نومیدی چه لازم زندگی کردن

دو روزی هر چه پیش آید طرب کن یا ز دنیا رو

نهال گلشن اقبال پر معکوس می‌بالد

به رنگ شمع سر چندانکه افرازی ته پا رو

جنون حرص بی‌وضع قناعت بر نمی‌آید

تسلی دشمنی چون عمر مفلس در تمنا رو

مباش از دستگاه همت اهل فنا غافل

همه گر پشه باشی چون پر افشاندی به عنقا رو

غبار من زحد برداشت ابرام زمینگیری

مبادا عشق فرماید که برخیز از در ما رو

به طبع دوستان یادت گرانی می‌کند بیدل

به دامان فراموشی بزن دست و ز دلها رو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:23 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۹

همچون نفس به آینهٔ دل رسیده رو

یعنی درین مکان نفسی واکشیده رو

تسلیم خضر مقصد موهوم ما بس است

چون سایه سر به خاک نه و آرمیده رو

آخر به خواب نیستی از خوبش رفتنی است

باری فسانهٔ من و ما هم شنیده رو

زبن دشت خارها همه بر باد رفته‌اند

از خود چو سیل بر اثر آب دیده رو

عالم تمام معبد تسلیم بیخودی‌ست

هر سو روی به سجدهٔ اشک چکیده رو

تا سر بر آری از چمن مقصد جنون

بر جاده‌های چاک چو جیب دریده رو

در خرقهٔ گدایی و درکسوت شهی

سوزن صفت ز تار تعلق جریده رو

سیر بهار میکدهٔ نازت آرزوست

گامی ز خود برون چو دماغ رسیده رو

گلچینی بهار طرب بی تعلقی‌ست

چون‌گردباد دامن از این دشت چیده رو

بال امید بسمل این عرصه بسته نیست

پرواز اگر دری نگشاید تپیده رو

رنج خیال مصلحت ساز زندگی‌ست

باری‌گهی‌که نیست به دوشت‌کشیده رو

بیدل عنان عافیت ماگسسته است

مانند ریشه زیر زمین هم دویده رو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۰

نامنفعلی گریه کن و چون مژه تر شو

خشک است جبین یک دو عرق آینه‌گر شو

حیف است رعونت دمد از جوهر ذاتت

گرتیغ ‌کنندت تو چو آیینه سپر شو

جبیی که نداری نفسی نذر جنون کن

گر شب دمد از محفل امکان تو سحر شو

تسلیم ز احباب تغافل نپسندد

گرنیست ادب سر به زمین دست به سر شو

ضبط من و ما انجمن آرای شهود است

چون سرمه زتنبیه زبان نور نظرشو

گر حسن کلام آینه‌دار دم پیری‌ست

در خلق ضیافتکدهء شیر و شکر شو

ای بیخبر از صحبت جاوید قناعت

مستسقی بیحاصلی آب‌گهر شو

امید سلامت به جز آفات ندارد

کشتی شکن و ایمن از امواج خطر شو

خواب عدمت به‌ که فراموش نگردد

از بیضه برون در طلب بالش پر شو

در نامه و پیغام یقین واسطه محو است

بر هرکه رسانی خبر از یار خبر شو

هر حرف جنون تهمت صد پست و بلند است

ای نقطهٔ تحقیق توبی زیر و زبر شو

بیدل به تکلف ره صحرای عدم‌ گیر

زان پیش‌که‌ گویند ازین خانه به در شو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۲

نمی‌گویم قیامت جوش زن یا شور توفان شو

ز قدرت دست بردار آنچه بتوانی شدن آن شو

برآر از عالم تمثال امکان رخت پیدایی

تو کار خویش‌ کن گو خانهٔ‌ آیینه ویران شو

جمال بی‌نشان در پردهٔ دل چشمکی دارد

که در اندیشهٔ ما خاک‌گرد و یوسفستان شو

جنون از چشم زخم امتیازت می‌کند ایمن

بقدر بوی یک‌ گل از لباس رنگ عریان شو

به بیقدری ازبن بازار سودی می‌توان بردن

گرانی سنگ میزان‌کمالت نیست ارزان شو

درین محفل به اظهار نیاز و ناز موهومی

هزار آیینه است از هرکجا خواهی نمایان شو

طریق عشق دشوارست از آیین خرد بگذر

حریف‌کفر اگر نتوان شدن باری مسلمان شو

ز گیر و دار امکان وحشتی تا کنج زانویی

به فکر چین دامن گر نمی‌افتی گریبان شو

هزار آیینه چون طاووس می‌خواهد تماشایت

بقدر شوخی رنگی که داری چشم حیران شو

به بزم جلوه‌پیمایی حیا ظرفی دگر دارد

حباب این محیطی در گشاد چشم پنهان شو

ز ساز محفل تحقیق این آواز می‌آید

که ای آهنگ یکتایی ازین نُه پرده عریان شو

گر از سامان اقبال قناعت آگهی بیدل

به‌کنج چشم موری واکش و ملک سلیمان شو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۷۶

نقاش تاکشد اثر ناتوان او

بندد قلم ز سایهٔ موی میان او

از بحر عشق رخت سلامت‌که می‌برد

کشتی شکستن است دلیل‌ کران او

حزنی در ین بساط تحیر نیافتم

شمعی‌که مغز ناله‌کشد استخوان او

راز تو آتشی‌ست‌که چون پرده در شود

کام هزار سنگ شکافد زبان او

دارد وداع عافیت از عشق دم زدن

یعنی چو عود سوختنست امتحان او

آن موج تیغش از سر دریا گذشته است

کایینه دارد از دل گوهر فشان او

در وادیی که محمل امید بسته‌ایم

نالد شکست بر جرس کاروان او

عمر شرار فرصت گلزار زندگی‌ست

از هم‌گذشته‌گیر بهار و خزان او

تمثال نیست غیر غبار خیال شخص

خلقی‌ست خود فروش متاع دکان او

هر ساز از ترانهٔ خود می‌دهد خبر

وهم است اگر زمن شنوی داستان او

بیدل سراغ عالم عنقا تحیر است

آن نیست بی‌نشان‌که تو یابی نشان او

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۶

بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو

نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو

چیدن دامن دربن‌گلشن‌ گل آزادگی است

کیست تا فهمد زبان عافیت ایمای سرو

مطلب آزادگیها پر بلند افتاده است

عالمی خم شد به فکر بار ناپیدای سرو

باغبانان قدر آزادی ندانستند حیف

ناله بایستی درین‌گلشن نشاندن جای سرو

باده را در دامن مینا بهاری دیگر است

آب دارد آبرو تا می‌رود در پای سرو

شعلهٔ ادراک خاکسترکلاه افتاده است

نیست غیر از بال قمری پنبهٔ مینای سرو

بسکه موزونان ز شرم قامتت ‌گشتند آب

صورت فواره باید ربخت از اجزای سرو

اینقدر رعنا نمی‌بالد نهال این چمن

سایهٔ نخل که افتاده‌ست بر بالای سرو

پای در زنجیر دورش گفتگو آزادگی

بیدل این سطر تکلف نیست جز انشای سرو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۱

ای پرفشان‌ گرد نفس چندی شرار سنگ شو

ناقدردان راحتی بر خود زبان ننگ شو

جولان چه دارد در نظر غیر از تلاش درد سر

یک ره پس زانوی خم بنشین و عذر لنگ شو

فریاد کوس و کرنا می‌گویدت ‌کای بی‌حیا

زبن دنگ‌دنگ روز و شب ‌گر کر نگشتی دنگ شو

همت نمی‌چیند غنا بر عشوه پا در هوا

چون صبح‌ گرد رفته‌ای‌ گو یک دو دم اورنگ شو

می‌دان قدر این و آن دیدی زمین و آسمان

گر کهنه‌ات خواهی گران با ذره‌ای همسنگ شو

گلچینی باغ یقین ‌گر نیست تسکین آفربن

اوهام را هم‌ کم مبین خود روی دشت بنگ شو

شوق جنون تاز ترا کس نیست تا گیرد عنان

یکچند منزل در قدم‌ گرد ره و فرسنگ شو

بر معرفت نازیدنت دور است از فهمیدنت

چون عکس نتوان دیدنت آیینه‌ گوهر رنگ شو

آیینه داران جنون دارند یک عالم فسون

هر چند جهل ‌آیی‌ برون سرکوب صد فرهنگ شو

ای بوی موهومی چمن‌ کم نیست سیر وهم ظن

باری به ذوق پر زدن هنگامه ساز رنگ شو

بیدل به یاد زلف او گر ناله‌ای سر می‌کنم

تسلیم‌ گوشم می‌کشد کای بی‌ادب خود چنگ شو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۵

ای فکر نازکت را شبهت ‌کمینی از مو

تشویش عطسه تا کی مانند بینی از مو

در کارگاه فطرت نام شکست ننگست

باید قلم نبندد نقاش چینی از مو

دل آتش تو دارد ضبط نفس چه حرفست

اخگر نمی‌پسندد نقش نگینی از مو

نیرنگ التفاتت مغرور کرد ما را

افسون آفتاب است مار آفرینی از مو

تعظیم ناتوانان دشواریی ندارد

بر عضوها گران نیست بالا نشینی از مو

کم نیست شخص ما را در کسوت ضعیفی

از رشته دامنیها یا آستینی از مو

بالیدم از تخیل سرکوب آسمانها

بر خود نچیدم اما فرق یقینی از مو

عمریست ناتوانان ممنون آن نگاهند

ای دیدهٔ مروت زحمت نبینی از مو

ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی

شبگیر کرد بیدل آواز چپنی از مو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۸۷

ای بسمل طلب پی خون چکیده رو

چون اشک هر قدر روی از خود دویده رو

فرصت در این‌ بهار پر افشان وحشت است

همچون نگه به هر گل و خاری رسیده رو

تا چند هرزه از در هر کوچه تاختن

یک قطره خون شو و ز گلوی بریده رو

امروزت از امل پی فردا گرفته است

ای غافل از غزل به خیال قصیده رو

سعی شرار اینهمه فرصت شمار نیست

یک پر زدن به همت رنگ پریده رو

ای بیخبر ز قامت پیری چه شکوه است

عمری‌ست بار می‌کشی اکنون خمیده رو

زبن گرد تهمتتی که نفس نام کرده‌اند

چون صبح دامنی که نداری کشیده رو

کورانه چند در پی عصیان قدم زدن

شایدکه بازگردی از این راه دیده رو

بی‌وحشتی رهایی ازین باغ مشکل است

از بوی‌ گل به خویش فسونها دمیده رو

زین خاکدان عروج تو در خورد وحشت است

بر نردبان صبح ز دامان چیده رو

قاصد پیام ما نفس واپسین ماست

گر محرمی ز آینه چیزی شنیده رو

بیدل به هر طرف کشدت کاتب قضا

مانند خامه یک خط بینی‌کشیده رو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۶

این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست

هرکه فکر بالین‌کرد یافت زیر سر زانو

یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود

حلقه‌وار ته‌کردیم بر هزار در زانو

گل دمیده‌ایم اما رنگ و بو پشیمانی است

بود غنچهٔ ما را عالم دگر زانو

زین تلاش پا درگل‌کو ره وکجا منزل

همچو شمع پیمودیم شام تا سحر زانو

دل ادبگه نازست دعوی هوس‌کم‌کن

بایدت زدن چون موج پیش این‌گهر زانو

شوخی تمیز از ما وضع امن نپسندید

ورنه سلک این‌کهساربود سر به سر زانو

بسته‌ام‌ کمر عمری‌ست بر حلاوت تسلیم

بند بند من دارد همچو نیشکر زانو

عذر طاقت است اینجا قدردان جمعیت

پای تا نیارد خم نیست در نظر زانو

فکر سرنوشت من تا کجا تریها داشت

تا جبین به بار آمدگشت چشم‌تر زانو

شب زکلفت اسباب شکوه پیش دل بردم

گفت برنمی‌دارد درد سر مگر زانو

تا به‌کی هوس تازی چند هرزه پردازی

طایران رها کردند زیر بال و پر زانو

مشق معنی‌ام بیدل بر طبایع آسان نیست

سر فرو نمی‌آرد فکر من به هر زانو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۹۸

بر شعله تا چند نازیدن‌کاه

در دولت تیز مرگی‌ست ناگاه

صد نقص دارد سازکمالت

چندین هلال است پیش وپس ماه

در فکر خویشیم آزادگی‌کو

ما را گریبان افکنده در چاه

یارب چه سحر است افسون هستی

از هیچ بودن‌کس نیست اگاه

برغفلت خلق خفت مچینید

منظور نازست آیینهٔ شاه

دل صید عشق است محکوم‌ کس نیست

الحکم لله و الملک (لله)للاه

عمری تپیدیم تا خاک گشتیم

فرسنگها داشت این یک قدم راه

از صبح این باغ شبنم چه دارد

جز محمل اشک بر ناقهٔ آه

بر طبع آزاد ظلمست الفت

تا عمر باقیست عذر از نفس خواه

ای ناله خاموش در خانه‌کس نیست

یک حرف گفتیم افسانه کوتاه

بیدل چه‌گوبم ازیأس پیری

چون شمعم ازصبح روز است بیگاه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:24 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها