0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۲

به‌هر جا پرتو حسنت برافروزد چراغ من

سیاهی افکند در خانهٔ خورشید داغ من

به بو یی زپن بهارم وا نشد آغوش استغنا

عیار شرم‌گیرید از تریهای دماغ من

به رنگ نشئهٔ می‌ رفته‌ام زین انجمن اما

همان خمیازه نقش پاست در یاران سراغ من

حباب اینجا عرق تا چند برروی هوا مالد

پری را از نگونی منفعل دارد ایاغ من

شبستانها درین دشت انجمن ساز جنون دیدم

سیاهی تا کجا افتاده است از روی داغ من

جهانی جستجویم دارد و من نیستم پیدا

نفس سوز ای هوس تا آتش افتد در سراغ من

غبار از خاک می‌بالم شرار از سنگ می‌جوشم

به هر صورت خیال او نمی‌خواهد فراغ من

تماشای بهار انشا خط نارسته‌ای دارم

هنوز از سایه قامت می‌کشد دیوار باغ من

ازین آب و هوا بیدل به رنگ غنچه مختل ‌شد

مزاج بوی گل پرورده ناموس دماغ من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۵

همچو بوی‌گل ز بس بی‌پرده است احوال من

می‌شود لوح هوا آیینهٔ تمثال من

داده‌ای مشتی غبارم را به باد اما هنوز

خاک می‌ربزد به فرق عالمی اقبال من

نکتهٔ سر بستهٔ موج‌گهر فهمیدنی‌ست

برسخن عمری‌ست می‌پیچد زبان لال من

عزت واماندگی زین بیش نتوان برد پیش

هرکه رفت از خود غبارش کرد استقبال من

گوهرم از معنی افسردنم غافل مباش

سکته می‌خواند تب دریایی از تبخال من

عاجزان را ذکر اسباب فضولی دوزخ‌ست

یاد پروازم مده آتش مزن بر بال من

بی‌سبب فرصت شمار خجلت بیکاری‌ام

همچو تقویم‌ کهن حشو است ماه و سال من

صبح محشر در غبار شام می‌سوزد نفس

گر شود روشن سواد نامهٔ اعمال من

عمرها شد شمع تصویرم به‌نومیدی‌گذشت

ز آتش دل هم نمی‌سوزم مپرس احوال من

ربشه‌ها دارد غبار من زمین تا آسمان

مرگ هم نگسست بیدل رشتهٔ آمال من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۴۱

ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من

همه حیرتم به‌کجا روم به رهت سری نکشیده من

به چه برگ ساز طرب‌کنم زچه جام نشئه طلب‌کنم

گل باغ شعله نچیده من‌، می داغ دل نچشیده من

چوگل آنکه نسخهٔ صد چمن ز نقاب جلوه ‌گشوده تو

چو می آنکه عشرت عالمی ز گداز خود طلبیده من

چه بلا ستمکش غیرتم چقدر نشانهٔ حیرتم

که شهید خنجر ناز تو شده عالمی و تپیده من

تو به محفلی ننموده رو که ز تاب شعلهٔ غیرتش

همه اشک‌گشته به‌رنگ شمع و زچشم خود نچکیده من

می جام ناز و نیازها به خمار اگر نکشد چرا

ز سرجفا نگذشته تو ز در وفا نرمیده من

چو نگاه‌گرم به هر طرف‌که‌گذشته محمل ناز تو

چو دل‌گداخته از پی‌ات به رکاب اشک دویده من

تو و صد چمن طرب نمو من و شبنمی نگه‌ آبرو

به بهار عالم رنگ و بو، همه جلوه تو، همه دیده من

نه جنون سینه دریدنی نه فنون مشق تپیدنی

به سواد درد تو کی رسم الفی ز ناله‌کشیده من

چو سحر نیامده در نظر، رم فرصت نفس آنقدر

که برم بر آب شکفتگی به طراوت‌ گل چیده من

به‌کدام نغمهٔ دل گسل ز نواکشان نشوم خجل

چو جرس به غیر شکست دل سخنی ز خود نشنیده من

من بیدل و غم غفلتی‌ که ز چشم بند فسون دل

همه جا ز جلوهٔ من پر است وبه هیچ جا نرسیده من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۷

چنین کشتهٔ حسرت کیستم من

که چون ‌آتش ازسوختن زیستم من

نه شادم نه محزون نه خاکم نه ‌گردون

نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من

نه خاک آستانم نه چرخ آشیانم

پری می‌فشانم کجاییستم من

اگر فانی‌ام چیست این شور هستی

وگر باقی‌ام از چه فانیستم من

بناز ای تخیل ببال ای توهم

که هستی‌گمان دارم و نیستم من

هوایی در آتش فکنده‌ست نعلم

اگر خاک گردم نمی‌ایستم من

نوایی ندارم نفس می‌شمارم

اگر ساز عبرت نی‌ام چیستم من

بخندید ای قدردانان فرصت

که‌ یک خنده برخویش نگریستم من

در این غمکده ‌کس ممیراد یارب

به مرگی‌که بی‌دوستان زیستم من

جهان گو به سامان هستی بنازد

کمالم همین بس‌که من نیستم من

به این یکنفس عمرموهوم بیدل

فنا تهمت شخص باقیستم من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:19 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۴۰

گلی‌ که‌ کس نشد آیینه‌اش مقابل او من

دری که بست و گشادش گم است سایل او من

چو یأس دادرس سعی نارسای جهانم

دلی‌که زورق طاقت شکست ساحل او من

در این تپشکده بی‌اختیار سعی وفایم

غمش به هر که‌ کشد تیغ‌، بال‌ بسمل‌ او من

کجا برم غم نیرنگ داغهای محبت

که شمع بود دل و سوختم به محفل او من

به سایه دوری خورشید بست داغ ندامت

چرا غبار خودم‌ گر نرفتم از دل او من

به عالمی‌ که وفا تخم آرزوی تو کارد

دل است مزرع و آتش دمیده حاصل او من

کسی‌که برد به‌ خاک آرزوی جوهر تیغت

به خون تپیدم و رستم چو سبزه از گل او من

غبار تربت مجنون به‌این نواست پرافشان

که رفت لیلی و دارم سراغ محمل او من

رهاکنید سخن سازی جهان فضولی

خجالت است که‌ گوید زبان قایل او من

ز خود چه پرده‌ گشایم جز او دگر چه نمایم

حق است آینهٔ او، خیال باطل او من

به جود و مهر، عطای سپهرکار ندارم

کریم مطلق من او،‌گدای بیدل او من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۲۵

هویی کشید کلک قیامت صریر من

صد نیستان گداخت گره در صفیر من

خاک زمین فقر گلستان دیگر است

زان چشم بلبلی که دمید از حصیر من

هر جا عیار اول و آخرگرفته‌اند

خطی‌ست از قلمرو کلک دبیر من

چون نقطه‌ام نشاند به صد عرش امتیاز

جز پشت ناخنی که ندارد سریر من

فرصت شمار کاغذ آتش زده‌ست عمر

از زود یک دو گام به پیش است دیر من

پوشیده نیست راز هواداری عدم

پیداست از نفس که چه دارد ضمیر من

زین دامگاه گر بپرد کس‌ کجا رود

پرواز حیرتست ز مرغ اسیر من

رفتم ز خویش لیک به پهلوی عاجزی

برخاستن چو سایه نشد دستگیر من

در عرصه‌ای که نیست نشان غیر بی‌نشان

چون نی نفس بس است پر و بال تیر من

چون صبح خرقه‌ای‌ست نفس باف نیستی

باری که بسته‌اند به دوش فقیر من

زین قامت خمیدهٔ صد حرص در رکاب

غافل نی‌ام هنوز جوان است پیر من

گردی که کرده‌ام عرقی کن فرو نشان

پرواز تا کی ای ادب ناگزیر من

بیدل شکست چینی دل را علاج نیست

نقاش صنع‌، مو نکشید از خمیر من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۴

بسکه ناموس وفا داردکمین حال من

هرکه بسمل گشت می‌بندد تپش دربال من

بیخودی در بال حیرت می‌رسد آیینه‌ام

می‌توان‌ کردن به رنگ رفته استقبال من

ساز پروازم هوای گلشن دیدارکیست

جوهر آیینه می‌باشد زگرد بال من

دوش در بزم وفا نرد تجرد باختم

ششجهت را بر قفا افکند نقش خال من

در دل هر ذره‌ گرد وحشتم پر می‌زند

گر همه آیینه‌گردی نیست بی‌تمثال من

نسخهٔ داغ‌ست و سامان سواد سوختن

می‌توان خواند از جبینم نامهٔ اعمال من

کو جنونی‌ کز نفس شور قیامت واکشم

چون شرر تفصیل چندین‌ گلخن است اجمال من

جز فنا در هیچ جا امیدی از آرام نیست

آتشم خاکستر افتاده‌ست در دنبال من

همچو گل بیدل خمار انفعالی می‌کشم

شرم پار است آبیار ریشهٔ امسال من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۴۵

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من

نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم

چون نفس می‌جوشد از هر دل تپیدنهای من

غنچه را جز شوخی رنگ آفتی دربار نیست

خودنمایی می‌دهد آخر به باد اجزای من

هر نفس‌ کز دل کشیدم خامشی افشاند بال

می‌زند موج از زبان ماهیان دریای من

بسکه افشردم قدم در خاک راه نیستی

همچو شمع آخرسر من‌گشت نقش پای من

صافی دل در غبار عرض استعداد رفت

موج می شد جوهر آیینهٔ مینای من

راه از خود رفتنم از شمع هم روشن‌تر است

جاده پرداز است برق ناله در صحرای من

حسن هرجا جلوه‌گر شد عشق می‌آید برون

عرض مجنون می‌دهد آیینهٔ لیلای من

تا قیامت بایدم سرگشتهٔ پرواز بود

دام دارد بر هوا صیاد بی‌پروای من

همچو برق آغوش از وحشت مهیا کرده‌ام

طول صد عقبا امل صرفست بر پهنای من

پردهٔ تحقیق بیدل تا کجا خواهی شکافت

عالمی دارد نهان کیفیت پیدای من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۴۶

شمع صفت دیدنی‌ست عجز جنون زای من

سر به هوا می‌دود آبلهٔ پای من

بال فشان می‌روم لیک ندانم کجا

بر پر من بسته‌اند نامهٔ عنقای من

بسکه به رویم عرق آینهٔ شرم بست

ماند نهان از نظر صورت پیدای من

همقدم‌گرد باد تاختم از بیخودی

گردش ساغر شکست گردن مینای من

خجلت اعمال پوچ نامه به فردا فکند

روی ورق پشت‌ کرد مشق چلیپای من

تا ز نم انفعال صورتی آرم به‌عرض

دام نکرد از حباب آینه دریای من

با همه آزادگی منفعل هستی‌ام

حیف‌ که چین‌وار نیست دامن صحرای من

غیر فسوس از نفس یک سخنم‌ گل نکرد

هر چه شنیدم زدل بود همین وای من

ضعف به صد دشت و در می‌کشدم سایه‌وار

تا به‌ کجایم برد لغزش بی پای من

چند نفس خون کنم تا به‌ خود افسون‌ کنم

سوختم و وا نشد در دل من جای من

خواه ادب پروریم خواه گریبان دریم

غیردرین خیمه نیست جز من و لیلای من

داغ شو ای عاجزی نوحه‌ کن ای بیکسی

با دو جهان شد طرف‌ بیدل تنهای من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۹

تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من

همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من

بیخودی را رونق بزم حضورم‌ کرده‌اند

رنگهای رفته می‌بندد چو شمع آیین من

گرد رفتارت پری افشاند در چشم ترم

دهر شد طاووس خیز ازگریهٔ رنگین من

زین‌ گلستان دامنی بر چیده‌ام مانند صبح

کز گریبان فلک دارد تبسم چین من

موج این بحر جنون هنگام توفان مشربی‌ست

نیست بی‌تجدید وحشت الفت دیرین من

ذوق آگاهی به چندین شبهه‌ام پامال‌ کرد

عالم تمثال شد آیینهٔ خود بین من

بسکه چون‌ گوهر قناعت در مزاجم پا فشرد

موج زد ابرام و نگذشت از پل تمکین من

بستن چشمی‌ست تسخیر جهات امّا چه سود

داد گیرایی به حیرت چنگل شاهین من

ناروایی معنی‌ام را بسکه در پستی نشاند

خاک می‌لیسد زبان عبرت از تحسین من

از شکست دل خیال نازکی گل کرده‌ام

واکشید از موی چینی مصر‌ع تضمین من

شخص عبرت بی‌ندامت قابل ارشاد نیست

از صدای دست بر هم سوده‌ کن تلقین من

شکوهٔ افسردگی بیدل‌ کجا باید شمرد

ناله در نقش نگین خفت از دل سنگین من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۸

بگذشت ز خاکم بت‌ گل پیرهن من

چون صبح نفس جامه درید ازکفن من

یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زد

شد چشم پری بخیهٔ دلق ‌کهن من

یارب زنظرها به چه نیرنگ نهان ماند

برق دو جهان شمع قیامت لگن من

بر وحشتم افسون قیامت نتوان خواند

بی شغل سفر نیست چو کشتی وطن من

تا تیغ تو شد مایل انداز اشارت

گردن همه جا رست چو مو از بدن من

رنگی ننمودم ز بهارت چه توان ‌کرد

حیرانم و آیینه‌گری نیست فن من

شمع سحرم‌، پیری‌ام افسون تسلی است

خواهد مژه خواباند کنون پر زدن من

گفتند در این بزم سزاوار ادب کیست

گفتم نگه کار به عبرت فکن من

عمریست تماشایی سیر دل تنگم

در غنچه شکسته‌ست دماغ چمن من

فکرم به حریفان رگ خامی نپسندید

شد پخته جهانی ز نفس سوختن من

یک دل‌، گهر رشتهٔ افکار کفاف‌ست

گو پای خری چند نبندد رسن من

جز مبتذلی چند که عامست در این عصر

بیدل نرسیده است به یاران سخن من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۳

جنون ما بیابانهاست از آوارگی بیرون

چو مجنون‌ کاش سازد گرد ما با دامن هامون

سراغ عافیت از برگ برگ این چمن جستم

کجا آرام کو راحت جهانی می‌تپد در خون

مقیم سایهٔ بید از چمن دارد فراغتها

به رفع بی‌کسی‌کم نیست مو هم برسر مجنون

درین ‌گلزار ممکن نیست از تحقیق گلچیدن

ز دامان زمین یکچشم حیران گیر تا گردون

تبسم نسخه از لعلش‌که دارد تاب بردارد

رگ یاقوت می‌گردد نمایان زین خط موزون

فنون نرگسش هر جا کتاب سحر پردازد

به جیب خم نگاه چشم حیرانست افلاطون

تب شوق که می‌جوشد ز مغز استخوان من

که از نبضم چوتار شمع آتش می‌جهد بیرون

سواد ا‌ضطراب موج این توفان نشد روشن

حباب آن به‌ که عینک بشکند در دیدهٔ جیحون

گرفتم وا‌شکافی پردهٔ رمز نفسها را

چه خواهی خواند جز اوهام از این سطر هوا مضمون

به‌غیر از عشق رنگی نیست حسن بی‌نیازی را

همه گر نام لیلی برده‌ای ‌گل می‌کند مجنون

مپرسید از نسیم ناتوان پرواز ایجادم

دم صبح ازل بودم نفس گل کرده‌ام اکنون

به این عجزی‌ که در بنیاد طاقت دیده‌ام بیدل

مگر کوهی شوم تا ناله پردازم من محزون

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۵۱

انفعال باطن خاموش دارد بوی خون

ریزش صهباست هر جا شیشه می‌گردد نگون

کاملان در خاکساری قدر پیدا می‌کنند

چون عیار رنگ زر کز خام می‌گردد فزون

ایمنی از طینت ناراست نتوان داشت چشم

رفته گیرید اعتماد از خانه‌های بی‌ستون

با مراد نیک و بد یکسان نمی‌گردد فلک

این خم نیلی که دیدی رنگها دارد جنون

سرمه‌سا چشمی ‌دو عالم را به جوش آو‌رده است

کیست دریابد که خاموشی چه می‌خواند فسون

اینقدر بر علم و فن مغرور آگاهی مباش

آخر این دفتر دو حرف است از حساب کاف و نون

دعوی پیشی مکن‌کز واپسانت نشمرند

بیشتر رو بر قفاتازی‌ست سعی رهنمون

مشت خاک ما که از بی‌انفعالی بسته سنگ

یک عرق گر گل کند آیینه می‌آید برون

سرنگونیهای ماه نو دلیل عبرت است

موج لب خشکی تری دارد چراغ آبگون

هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بود

بیدل اینجا نیست غیر از مرکب طاقت حرون

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۲۳

به این حیرت اگر باشد خروشی ناگزیر من

بقدر جوهر از آیینه می‌بالد صفیر من

سراغی از مثال من نداد آیینهٔ هستی

به‌ملک نیستی روکن مگر یابی نظیر من

دراین ویرانه جز یاد خط الفت سواد او

تعلق نقش خود ننشاند بر لوح ضمیر من

به عبرت‌کرده‌ام آیینهٔ نقش‌ قدم روشن

تعین نیست تمثالی که گردد دلپذیر من

به زیر چرخ فریاد نفس دزدیده‌ای دارم

چه بال و پر گشاید در قفس مرغ اسیر من

به چندی جانکنی موی سفیدی‌ کرد‌ه ام حاصل

توان فهمید سعی‌ کوهکن از جو‌ی شیر من

چو اشک بیکسان از هیچکس یاری نمی‌خواهم

مگر مژگان ترگردد زمانی دستگیر من

گهر در پردهٔ آبی‌که دارد چاک می‌گردد

به‌فکر پرتو خود داغ شد طبع منیر من

ازین مشت غبار آرایش دیگر نمی‌آید

مگر ریزد جنون در جیب‌ پروازی عبیر من

اثر از زخم نخجیرم دو بالا می‌زند ساغر

به رنگ آه و اشک است آب پیکانهای تیر من

شکستن نیست آهنگی که از سازم برون آید

مزاج چینی‌ام موی دگر دارد خمیر من

به‌کنج‌ بیخودی بیدل دماغ التفاتی‌ کو

که شور حشر را افسانه‌ گیرد گوشه ‌گیر من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۴۳

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من

ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست

بیشتر از سایه می‌بوسد زمین اعضای من

مسند آتش همان تسلیم خاکستر خوشست

جز غبار خوبش‌ ننشیندکسی بر جای من

اینقدر چون شمع محو انتظار کیستم

بر سر مژگان وطن‌ کرده‌ست دیدنهای من

منع در سعی طلب ترغیب سالک می‌شود

«‌لن‌ترانی‌» داشت درس همت موسای من

زندگی پر بیخبر بود از اشارات فنا

قامت خم‌گشته‌گردید ابروی ایمای من

لفظ ممکن نیست برمعنی نچیند دقتی

باده بر دل سنگ بست از الفت مینای من

نالهٔ محو خیالت قابل تحریر نیست

هر قدر ننوشته‌ام بی‌پرده است انشای من

در جنون عریانی‌ام تشریف ‌امنی دیگر است

یا رب این خلعت نگردد تنگ‌بر بالای من

از غبار شیشهٔ ساعت قدح پر می‌کنم

خشکی این بزم نم نگذاشت در صهبای من

سایه‌ام بیدل ز نیرنگ غم و عیشم مپرس

نیست ممتاز آنقدر روز من از شبهای من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
دسترسی سریع به انجمن ها