0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵۳۷
جمعه 28 اسفند 1394  9:19 PM

چنین کشتهٔ حسرت کیستم من

که چون ‌آتش ازسوختن زیستم من

نه شادم نه محزون نه خاکم نه ‌گردون

نه لفظم نه مضمون چه معنیستم من

نه خاک آستانم نه چرخ آشیانم

پری می‌فشانم کجاییستم من

اگر فانی‌ام چیست این شور هستی

وگر باقی‌ام از چه فانیستم من

بناز ای تخیل ببال ای توهم

که هستی‌گمان دارم و نیستم من

هوایی در آتش فکنده‌ست نعلم

اگر خاک گردم نمی‌ایستم من

نوایی ندارم نفس می‌شمارم

اگر ساز عبرت نی‌ام چیستم من

بخندید ای قدردانان فرصت

که‌ یک خنده برخویش نگریستم من

در این غمکده ‌کس ممیراد یارب

به مرگی‌که بی‌دوستان زیستم من

جهان گو به سامان هستی بنازد

کمالم همین بس‌که من نیستم من

به این یکنفس عمرموهوم بیدل

فنا تهمت شخص باقیستم من

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها