0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶۸

اشکم از پیری به چشم تر پریشان می‌شود

صبحدم جمعیت اختر پریشان می‌شود

می‌دهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان

دانه را از ریشه موی سر پریشان می‌شود

یک تپیدن پرده بردارد اگر شور جنون

بوی گل از ناله عریانتر پریشان می‌شود

رنگ را بر روی آتش نیست امکان ثبات

همچو خورشید از کف ما زر پریشان می‌شود

جادهٔ سرمنزل جمعیت ما راستی‌ست

چون برون‌ افتد خط از مسطر پریشان می‌شود

مقصدت وهم ‌است دل از جستجوها جمع ‌کن

رهرو اینجا در پی رهبر پریشان می‌شود

گر لب اظهار نگشایی نفس آواره نیست

موج می از وسعت ساغر پریشان می‌شود

چون نفس بی‌ضبط‌ گردد اشک باید ریختن

رشته هر گه بگسلد گوهر پریشان می‌شود

از تپیدن گرد نومیدی به گردون برده‌ایم

ناله می‌گردد خموشی ‌گر پریشان می‌شود

راز دل چندان‌ که دزدیدم نفس بی‌پرده شد

بیدل از شیرازه این دفتر پریشان می شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

جایی‌که سعی حرص جنون‌آفرین دود

در سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود

تردامنی‌ست پایهٔ معراج انفعال

این موج چون بلند شود برجبین دود

بر جادهء ادب‌روشان پا شمرده نه

لغزش بهانه‌جوست مباد از کمین دود

خسٌت به منع جود خبیسان مقدم است

هرچند دست پیش‌کنند آستین دود

ای مایل تتبع دونان چه ذلت است

دم نیست فطرتت‌که قفای سرین دود

گرد سواد وادی حسرت نشاندنی‌ست

اشکی خوش است با نگه واپسین دود

تحصیل دستگاه تنعم دنائت است

چندان‌که ریشه موج زند در زمین دود

آزار دل مخواه کزین چینی لطیف

مو گر دمد ز هند شبیخون به چین دود

شوخی به چر‌‌ب و نرمی اخلاق عیب نیست

روغن به روی آب بهارآفرین دود

راه طواف مرکز تحقیق بسته نیست

پرگار اگر شوی قدم آهنین دود

شرم است دستگاه فلکتازی نگاه

در دامن آنکه پا شکند اینچنین دود

بیدل غنیمت است‌که عمر جنون عنان

پا در رکاب خانه بدوشان زین دود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۳

شدم خاک و نگفتم عاشقم کار این چنین باید

ز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید

لب از خمیازهء تیغ تو زخم ما نبست اخر

به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید

به تاری‌گر زنی ناخن صدا بیتاب می‌گردد

هماغوش بساط یکدلی یار انچنین باید

به نخل راستی چون شمع‌ می‌باید ثمرگشتن

که منصور آنچنان می زیبد و دار اینچنین باید

رک سنگ صنم‌کن رشتهٔ تار محبت را

برهمن گر توان گردید زنار اینچنین‌ باید

همه‌گر عجز نالیهاست بویی دارد از جرأت

نفس درسینه خونین عاشق زار اینچنین باید

مژه گاهی ‌کنار و گاه آغوش است چشمش را

اگر الفت‌پرستی پاس بیمار اینچنین باید

به مردن هم نگردد خواجه از حسرتکشی فارغ

گر از انصاف می‌پرسی خر و بار اینچنین باید

ز حال زاهد آگه نیستم لیک اینقدر دانم

که در عرض بزرگی ریش و دستار اینچنین باید

برهمن‌طینتان عالم شاهدپرستی را

نفس سررشته‌ری‌ کفر است زنار اینچنین باید

تماشا مفت‌شوق است از فضول‌اندیشگی بگذر

که رنگ‌ گل چنان یا شوخی خار این‌چنین باید

غبار خود به توفان دادم و عرض وفاکردم

نیام عشق را تمهید ا‌ظهار اینچنین باید

بایدبه نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری

هوس مفروش بیدل محو دیدار اینچنین باید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۰

فرصت ناز کر و فر ضامن ‌کس نمی‌شود

باد و بروت خودسری مد نفس نمی‌شود

دل به تلاش خون‌کنی تا برسی به ‌کوی عجز

پای مقیم دامنت آبله‌رس نمی‌شود

عین و سوا فضولی فطرت بی‌تمیز توست

زحمت‌آگهی مبر، عشق هوس نمی‌شود

قدرشناس داغ عشق حوصله جوهر فناست

وقف ودیعت چنار آتش خس نمی‌شود

ذوق ز خویش رفتنی در پی‌ات اوفتاده است

تا به ابد اگر دوی‌، پیش تو پس نمی‌شود

قافله‌های درد دل‌ گشته نهان به زبر خاک

حیف‌که‌گرد این بساط شور جرس نمی‌شود

نیست مزاج بوالهوس مایل راز عاشقان

قاصد ما سمندر است عزم مگس نمی‌شود

راه خیال زندگی یک دو قدم جریده رو

خانهٔ زبن پی فراغ جای دو کس نمی‌شود

چند دهد فریب امن‌، سر، ته بال بردنت

گر همه فکر نیستی است‌، غیر قفس نمی‌شود

دست به خود فشانده را با غم دیگران چه‌کار

لب به فشاراگر رسد رنج نفس نمی‌شود

بیدل از انفعال جرم دشمن هوش را چه باک

دزد شراب خورده را فکر عسس نمی‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۵

نشاط این بهارم بی‌گل روبت چه‌کار آید

توگرآیی طرب آید بهشت آید بهارآید

ز استقبال نازت‌گر چمن را رخصتی باشد

به صد طاووس بندد نخل ویک آیینه‌وار آید

پر است این دشت از سامان نخجیر تمنایت

جنون‌تازی‌که صید لاغر ما هم به‌کار آید

به ساز ما نباید بیش از این افسردگی بستن

خرامی‌، ناز هرگام تو مضرابی به تار آید

شکفتن بسکه دارد آشیان در هر بن مویت

تبسم‌ گر به لب دزدی چمنها در فشار آید

ندارد موج بی‌وصل‌گهر امید جمعیت

هماغوشت برآیم تا کنارم درکنار آید

به برق انتظارم می‌گدازد شوق دیداری

تحیر می‌دهم آب ای خدا دیدن به بار آید

فلک هرچند در خاک عدم ریزد غبارم را

سحر گل چیند از جیبم دمی‌ کان شهسوار آید

چمن تمهید حیرت رفته بود از چشم مشتاقان

کنون گلچین چندین نرگسستان انتظار آید

شب آمد بر سر دوران سیه شد روز مهجوران

خداونداکی آن خورشید غربت اختیار آید

هزار آیینه از دست دو عالم می‌برد صیقل

که یارب آن پری‌رو بر من بیدل دچار آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۳

موی دماغ جاه و حشم حل نمی‌شود

فغفور خاک‌گشت و سرش‌کل نمی‌شود

ما و من هوسکدهٔ اعتبار خلق

تقریر مهملی است‌که مهمل نمی‌شود

زبن گرد اعتبار مچین دستگاه ناز

بر یکدگر چو سایه فتد تل نمی‌شود

آیینه‌دار جوهر مرد استقامت است

پرداز تیغ کوه به صیقل نمی‌شود

افسردگی‌کمینگر تعطیل وقت ماست

تا دست گرم کار بود شل نمی‌شود

ناقدردان راحت وضع زمانه‌ای

تا دردسر به طبع تو صندل نمی‌شود

با این دو چشم کاینه‌دار دو عالم است

انسان تحیر است که احول نمی‌شود

زبن آرزوکه سرمه نظرگاه چشم اوست

حیف است اصفهان همه مکحل نمی‌شود

ای خواجه خواب راحت از اقبال رفته‌گیر

این کار بوریاست ز مخمل نمی‌شود

با وهم و ظن معامله طول اوفتاده است

عالم مفصلی‌ست که مجمل نمی‌شود

بیدل‌ کسی به عرش حقیقت نمی‌رسد

تا خاک راه احمد مرسل نمی‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۹

دل در جسد شبهه عبارت چه نماید

آیینهٔ روشن شب تارت چه نماید

خورشیدی و یک ذره نسنجید یقینت

هستی به توز‌بن بیش عبارت چه نماید

زحمت مکش از هیأت افلا‌ک و نجومش

اندیشهٔ تصویر به خارت چه نماید

عالم همه نقش پر طاووس خیال است

اینجا دگر از رنگ بهارت چه نماید

تمثال خیالی‌که نه رنگست و نه بویش

گیرم شود آیینه دچارت چه نماید

با این رم فرف‌:‌،‌که نگه بستن چشم است

شرم آینه‌دارست شرارت چه نماید

بر عالم بی‌ساخته صنعت نتوان یافت

مهتاب‌کتان نیست زتارت چه نماید

وضع طلب آیینهٔ آثار صداع است

خمیازه به جز شکل خمارت چه نماید

مقدار جسد فهم ‌کن و سعی معاشش

خاک از تک و پو غیر غبارت چه نماید

یک غنچه نقاب از چمن دل نگشودی

ی بی‌بصر آن لاله‌عذارت چه نماید

گاهی تو و ما،‌ گاه من و اوست دلیلت

تحقیق‌گر این است عبارت چه نماید

بیدل به‌گشاد مژه هیچت ننمودند

تا بستن چشم آخرکارت چه نماید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۷

ظالم چه خیال است مؤدب به ‌در آید

آن نیست‌ کجی کز دم عقربه به‌در آید

می چاره‌گر کلفت زهاد نگردید

توفان مگر از عهدهٔ مذهب به‌در آید

آرام زمانی‌ست‌ که در علم یقینت

تاثیر ز جمعیت کوکب به‌ در آید

جز سوختن افسرده‌دلان هیچ ندارند

رحم است به خشتی‌ که ز قالب به‌درآید

با بخت سیه چارهٔ خوابم چه خیالست

بیدار شود سایه چو از شب به‌درآید

زین مرحله خوابانده به در زن‌ که مبادا

آواز سوار از سم مرکب به‌درآید

چون ماه‌ نو از شرم زمین‌بوس تو داغم

هرچند که پیشانی‌ام از لب به‌ در آید

خطی ز سیهکاری من ثبت جبین است

ترسم‌که زند جوش و مرکب به‌در آید

آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرند

آتش تریش چون عرق از تب به‌درآید

گر پرتو حسن تو به این برق شکوه است

خورشید هم از خانه مگر شب به‌درآید

در خلوت دل صحبت اوهام وبال است

بیزارم از آن حلقه‌ که یارب به‌ در آید

بیدل چقدر تشنهٔ اخفاست معانی

در نگوش خزد هرقدر از لب به‌در آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۹

در هوای او دل هر ذره جانی می‌شود

ناله هم در یاد او سرو روانی می‌شود

لفظ عشقی برزبانها رنگ چندین علم ریخت

نقش پا هم بهر پابوست دهانی می‌شود

شوق می‌بالد، گناه شوخی اظهار نیست

مطلب از دل تا به لب آید فغانی می‌شود

گر چنین دارد کمین ناز ضعف پیکرم

صورت آیینه‌ام موی‌میانی می‌شود

آن حنایی پنجه‌ام‌ کز دامن هر برگ گل

نوبهار رنگ عیشم را خزانی می‌شود

تنگنای کلفتی چون دستگاه هوش نیست

ذرهٔ ما گر رود از خود جهانی می‌شود

درخور جهد است حاصلهاکه از بهر هما

سایه می‌سوزد نفس تا استخونی می‌شود

اوج عرفان را که برتر از کمند گفتگوست

هر که بر می‌آید از خود نردبانی می‌شود

در محبت بسکه مینایم شکست آماده ست

اشک هم بر من دل نامهربانی می‌شود

نیست بیدل وضع‌ خاموشی نقاب راز عشق

سرمه‌هم چون دود شمع اینجا زبانی می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۴

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید

ز خاطرها فراموشم سبکبار اینچنین باید

به سر خاک تمنا در نظرهاکرد حیرانی

بنای عجز ما را سقف و دیوار اینچنین باید

ازآغوش مژه سر برنزد سعی نگاه من

نیستان ادب را نالهٔ زار اینچنین باید

من و در خاک غلتیدن تو و حالم نپرسیدن

به عاشق آنچنان زیبد به دلدار اینچنین باید

نگه ‌خواندم ‌مژه نم ریخت دل‌ گفتم ‌نفس‌ خون شد

به درس یاس مطلب عجز تکرار اینچنین باید

به ساز غنچه نتوان بست آهنگ پریشانی

چه شد بلبل که گویم وضع منقار اینچنین باید

جنونها خنده ریزد بر سر و برگ شعور ما

اگر دل پرده بردارد که هشیار اینچنین باید

ز پا ننشست آتش تا نشد خاکستر اجزایش

به سعی نیستی هم غیرت کار اینچنین باید

ز همواری نگردد سایه‌بار خاطر گردی

به راه خاکساری طرز رفتار اینچنین باید

محبت چهره نگشود از حجاب غفلت امکان

که‌صاحبدل‌کم است اینجا و بسیار اینچنین باید

هوا هرجا برانگیزد غبار از خاک مهجوران

همین آواز می‌آید که ناچار اینچنین باید

نفس هردم ز قصر عمر خشتی می‌کند بیدل

پی تعمیر این ویرانه معمار اینچنین باید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۶

جنونی با دل گمگشته از کو‌ی تو می‌آید

دماغ من پریشان است یا بوی تو می‌آید

رم طرز نگاهت عالم ناز دگر دارد

خیال‌ست اینکه‌در اندیشه‌آهوی‌تو می‌آید

ندانم دل‌ کجا می‌نالد از درد گرفتاری

صدای چینی از چین گیسوی تو می آید

زغیرت جای مینای تغافل تنگ می‌گردد

اشارت‌گر به سیر طاق ابروی تو می‌آید

کناری‌ نیست‌ کان سیب‌ ذقن حسرت نبرد آنجا

به‌این شور جنون غلتیدن ازکوی تو می‌آید

گل باغ چه نیرنگ است‌تمهید جنون من

که بر خود تا گریبان می‌درم بوی تو می‌آید

اگربر خود نپیچم برکدامین وضع دل بندم

درین‌ صورت به یادم پیچش موی تو می‌آید

من و بر آتش‌ دل‌ آب‌ پاشیدن‌ چه‌ حرف‌ است این

جبین‌ هم‌ گر نم ‌آرد شرمم‌ از خوی‌ تو می‌آید

چه آغوش است یارب موجهٔ دریای رحمت را

که هرکس ره ندارد هیچ‌سو، سوی تو می‌آید

به خواب عافیت مختار قدرت باش تا محشر

اگر گرداندنی از سعی پهلو تو می‌آید

دو روزی موج‌گوهر حیرت‌کارت غنیمت دان

روانی رفت از آبی که در جوی تو می‌آید

به ‌گردون‌ کفهٔ ‌قدرت رسید از دعوی‌ باطل

چه‌خودسنجی‌است‌کز سن‌ب‌ترازوی تو می‌آید

کشیدی سر به جیب اما نبردی بوی تحقیقی

هنوز آیینه صیقل‌خواه زانوی تو می‌آید

چو شمع‌از تیغ‌تسلیم وفاگردن مکش بیدل

اگر سررفت‌،‌ گو رو، رنگ برروی تو می‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۳

نفس تا پرفشان است از تو و من برنمی‌آید

کسی زین خجلت در آتش‌افکن برنمی‌آید

زبانم را حیا چون موج‌گوهر لال‌کرد آخر

ز زنجیری‌که درآب است شیون برنمی‌آید

حضور دل طمع داری ز تعمیر جسد بگذر

که‌گوهر از صدفها بی‌شکستن برنمی‌آید

گدازی از نفس‌گیر انتخاب نسخهٔ هستی

که جز شبنم ز شیر صبح روغن برنمی‌آید

غرور خودسریها ابجد نشو و نما باشد

ز تخم اول به جز رگهای‌گردن برنمی‌آید

ریاضت تاکجا بار درشتی بندد از طبعت

به صیقل آینه ازننگ آهن برنمی‌آید

به رفع تهمت غفلت ‌گداز درد سامان ‌کن

که دل تا خون‌نگردد از فسردن برنمی‌آید

هواپروردهٔ شوق بهارستان دیدارم

به‌گلخن هم نگاه من زگلشن برنمی‌آید

به عریانی چو گردن بایدم ناچار سرکردن

به این رازی‌که من دارم نهفتن برنمی‌آید

بساط مهر باید سایه را از دور بوسیدن

به برق جلوهٔ او هستی من برنمی‌آید

ادب فرسوده‌تر از اشک مژگان‌پرورم بیدل

من و پایی که تا کویش ز دامن برنمی‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۵۱

شوخی‌، بهار طبع چمن‌زاد می‌شود

چندان که سرو قد کشد آزاد می‌شود

وضع جهان صفیر گرفتاری هم است

مرغ به دام ساخته صیاد می‌شود

گردی‌ست جسته ما و من از پردهٔ عدم

آخر خموشی این همه فریاد می‌شود

تا چند دل ز هم نگدازد فسون عشق

سندان هم آب از دم حداد می‌شود

فیض صفا ز صحبت پاکان طلب‌کنید

آهن ز سیم بیضهٔ فولاد می‌شود

شب شد بنای شمع مهیای آتشست

پروانه کو که خانه‌اش آباد می‌شود

تا عبرتی به فهم رسانی به عجز کوش

رنگ شکسته سیلی استاد می‌شود

نقاش یک جهان هوسم کرد لاغری

موی ضعیف خامهٔ بهزاد می‌شود

جام تغافلش چقدر دور ناز داشت

داد از فرامشی که مرا یاد می‌شود

زین آتشی که عشق به جانم فکنده است

گر آب بگذرد ز سرم باد می‌شود

وحدت ز خودفروشی تعداد کثرت است

یک بر یکی دگر زده هفتاد می‌شود

بیدل معانی تو چه اقبال داشته‌ست

چشم حسود بیت ترا صاد می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۵

حریفیها‌ی عشق ازهرکس وناکس نمی آید

شنای قلزم آتش ز خار و خس نمی‌آید

تلاش حرص دون‌طینت ندارد چاره از دنیا

به غیر از رغبت مردار ازین کرکس نمی‌آید

ز بس سعی تقدم برده است از خود طبایع را

جهانی رفته است از پیش و کس از پس نمی‌آید

به بویی قانعم از سیر رنگ‌آمیزی امکان

عبارتها به‌کار طبع معنی رس نمی‌آید

سلیمانی رهاکن مور هم‌کر و فری دارد

همه‌گرکوه باشد با صدایی بس نمی‌آید

غرور سرکشی افکنده است این خودپرستان را

به آن پستی‌که پیش یا به چشم کس نمی‌آید

عروج نشئهٔ همت درین خمخانه‌ها بیدل

برون جوشی‌ست اما از می نارس نمی‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۱

چه شمع امشب در این محفل چمن‌پرداز می‌آید

که آواز پر پروانه هم گلباز می‌اید

نسیمی‌گویی ازگلزار الفت باز می‌آید

که مشت خاک من چون چشم در پرواز می‌آید

من و نظاره حسنی‌که از بیگانه‌خوییها

در آغوش است و دور از یک نگاه انداز می‌آید

ز پش‌آهنگی قانون حسرتها چه می‌پرسی

شکست از هرچه باشد از دل‌ام آواز می‌آید

پرافشان هوای کیستم یارب‌که در یادش

نفس در پردهٔ اندیشه‌ام گل‌باز می‌آید

ز دریا، بازگشت قطره، ‌گوهر در گره دارد

نیاز من ز طوف جلوهٔ او ناز می‌آید

چه حاجت مطرب دیگر طربگاه ‌محبت را

که از یک دل تپیدن کار چندین ساز می‌آید

زخود رفتن اگر مقصود باشد شعله ما را

فسردن نیز دارد آنچه از پرواز می‌آید

نفس‌دزدیده ام چون شمع و پنهان نیست داغ دل

هنوز از خامشی بوی لب غماز می‌آید

به اشکی فکر استقبال آهم می‌توان کردن

که‌گردآلوده از فتح طلسم راز می‌آید

هنوز از سخت‌جانی این‌قدر طاقت گمان دارم

که از خود می‌توانم رفت ا‌گر او باز می‌آید

فسون‌ساز غفلت گر نگردد پنبهٔ گوشت

چو تار از دست برهم سوده هم آواز می‌آید

دل هر ذره خورشیدی‌ست اما جهد کو بیدل

منم آیینه از دستت اگر پرداز می‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها