0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۵۷

ازکجا آیینه با مردم موافق می‌شود

شخص را تمثال خود دام علایق می‌شود

غیر نیرنگ تحیر در مقابل هیچ نیست

بی‌نقابیهای ما معشوق و عاشق می‌شود

عالم اسماست‌، از صوت و صدا غافل مباش

خلق ازامداد هم مرزوق و رازق می‌شود

در جهان بی‌نیازی فرق عین و غیر نیست

عمرها شد خالق عالم خلایق می‌شود

کم‌کمی ذرات چون‌جوشید با هم عالمی‌ست

وضع قنطاری‌ که دیدی جمع دانق می‌شود

هوش‌می‌باید، زبان‌سرمه هم بی‌حرف نیست

با سخن‌فهمان خط مکتوب ناطق می‌شود

آرزو از طبع مستغنی به هرجا کرد گل

بی‌تکلف گر همه عذراست وامق می‌شود

میل دنیا انفعال‌غیرت مردی مخواه

زبن‌هوس‌ گر صاحب‌تقواست فاسق می‌شود

اختلاط نفس ظالم خیر ما را کرده شر

آب‌ با آتش چو جوشی خورد محرق می‌شود

هرچه باشی از مقیمان در اقرار باش

کاذب قایل به‌ کذب خویش صادق می‌شود

عمر ارذل از گرانجانی وبال کس مباد

زندگی چون امتداد آرد تب دق می‌شود

عدل نپسندد خلاف وضع استعداد خلق

بپدل اینجا آنچه بهر ماست لایق می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۵۴

کی به آسانی دم آبم میسر می‌شود

دل به صد خون می‌گدازم تا لبی تر می‌شود

گر به این‌کلفت فغانم ربشه برگردون زند

سدره تا طوبی ز بار دل صنوبر می‌شود

سنگ را هم می‌توان برداشت بر دوش شرار

گر گرانیهای دل از ناله کمتر می‌شود

بی‌کمالی نیست معنی بر زبان خامشان

موج چون در جوی تیغ آسود جوهر می‌شود

خاک راه فقر بودن آبروی ما بس است

گر مس مردم ز فیض‌کیمیا زر می‌شود

نیست بی‌القای معنی حیرت سرشار ما

طوطی از آیینهٔ روشن سخنور می‌شود

حسرت دل را حساب از دیده باید خواستن

هرچه دارد شیشهٔ ما وقف ساغر می‌شود

در دبستان جنون از بس پریشان دفتریم

صفحهٔ ما را چو دریا موج مسطر می‌شود

شبنم اشکم عرق‌ گل ‌کرده‌ام یا آبله

کز سراپایم گداز دل مصور می‌شود

بسکه شرم خودنمایی آب می‌سازد مرا

آینه در عرض تمثالم شناور می‌شود

سکته بر طبع روان ظلم است جایز داشتن

بحر می‌لرزد بر آن موجی‌ که‌ گوهر می‌شود

بیدل از بی‌دستگاهی سر به‌ گردون سوده‌ایم

بال ما را ریختن پرواز دیگر می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶۹

طرهٔ او در خیالم ‌گر پریشان می‌شود

از نفس هم دل پریشانتر پریشان می‌شود

ای بسا طبعی ‌که در جمعیتش آوارگی‌ست

شعله از گل‌کردن اخگر پریشان می‌شود

از شکست خاطر ما هیچکس آگاه نیست

این غبار از عالم آنسوتر پریشان می‌شود

چون فنا نزدیک شد مشکل بود ضبط حواس

در دم پرواز بال و پر پریشان می‌شود

ای سحر بر گیر و دار جلوهٔ هستی مناز

این تجمل تا دم دیگر پریشان می‌شود

اینقدر گرد جهان ‌گشتن جنون آوارگیست

چرخ را هر صبح مغز سر پریشان می‌شود

هرزه‌گردی شاهد بی‌انفعالیهای ماست

خاک ما گر نم‌ کشد کمتر پریشان می‌شود

ای چراگاه هوس از آدمیت شرم دار

خرمنت در فکر گاو و خر پریشان می‌شود

خاکدان دهر بیدل مرکز آرام نیست

خواب ما آخر بر این بستر پریشان می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

جوهر تمکین مرد از لاف برهم می‌شود

ما و من چون بیش‌ می‌گردد حیاکم می‌شود

نیست آسان ربط قیل وقال ناموزون خلق

سکته می‌خواند نفس تا لب فراهم می‌شود

رفت ایامی‌که تقلید انفعال خلق بود

صورت‌سنگ این‌زمان عیسی‌و مریم می‌شود

ریشه‌ها دارد جنون تخم نیرنگ خیال

می‌کشد گندم‌ سر از فردوس و آدم می‌شود

دستگاه‌عشرت و اندوه این‌محفل دل‌است

شمع هنگام خموشی نخل ماتم می‌شود

حرف بسیار است اما هیچکس آگاه نیست

چون‌دو دل با یکدگر جوشد دو عالم می‌شود

جهد می‌باید،‌فسردن یک‌ قلم‌ بی‌جوهریست

تیغ چون ابرو ز بیکاری تبردم می‌شود

ای فقیر از کفهٔ تمکین منعم شرم دار

گر به تعظیم تو برخیزد ز جا کم می شود

کاروان سبحه‌ام اندوه واماندن کراست

هرکه پس ماند دم دیگر مقدم می‌شود

برنگرداند فنا اخلاق صافی‌طینتان

پنبه بعد از سوختنها نیز مرهم می‌شود

بار شرم جرأت دیدار سنگین بوده است

چشم برمی‌دارم و دوش مژه خم می‌شود

وصل خوبان مغتنم گیرید کز اجزای صبح

در بر گل ‌گریه دارد هرچه شبنم می‌شود

بگذرید ازحق‌که بر خوان مکافات عمل

دعوی‌ باطل قسم‌ گر می‌خورد سم می‌شود

با خموشی ساز کن بیدل که در اهل زمان

گر همه مدح است تا بر لب رسد نم می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶۵

هر کجا شمع تماشای تو روشن می‌شود

از زمین تا آسمان آیینه خرمن می‌شود

ما ضعیفان لغزشی داریم اگررفتار نیست

سایه را از پا فتادن پای رفتن می‌شود

موج گوهر با همه شوخی ندارد اضطراب

سعی چون بی‌مقصد افتد آرمیدن می‌شود

بسکه غفلت درکمین انقلاب آگهی‌ست

تاکسی چشمی‌کند بیدار خفتن می‌شود

گر چنین افسردن دل عقده‌ها آرد به بار

دانهٔ ما ریشه گل ناکرده خرمن می‌شود

فتنه‌ای دارد جهان ما و من کز آفتش

زندگانی عاقبت مشتاق مردن می‌شود

طبع ظالم از ریاضت عیب‌پوش عالم است

آهن قاتل چو لاغرگشت سوزن می‌شود

از فروغ جوهر بی‌اعتباریها مپرس

شمع ما در خانهٔ خورشید روشن می‌شود

آفت برق فنا را چاره نتوان یافتن

این‌گلستان هرچه دارد وقف گلخن می‌شود

صنعت خونریزی تیغش تماشاکردنی‌ست

بسمل ما می‌فشاند بال وگلشن می‌شود

فصل مختار است اما عجز پر بی‌دست و پاست

من نخواهم او شدن هرچند او من می‌شود

پیری و اشک ندامت همچو صبح و شبنم است

بیدل آخر حاصل از هر شیر، روغن می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶۰

دل ز هر اندیشه با رجی مقابل می‌شود

درخور تمثال این آینه بسمل می‌شود

آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن

ربشهٔ ما گر بجنبد برق حاصل می‌شود

لب فروبندیم تا رفع دوبی انشا کنیم

در میان ما و تو ما و تو حایل می‌شود

گاه رحلت نیست تحریک نفس بی ‌وحشتی

جهد رهرو بیشتر در قرب منزل می شود

خامشی را دام راحت کن که اینجا بحر هم

هر قدر دزدد نفس در خویش ساحل می‌شود

گرد بیقدری عروج دستگاه حاجت است

اعتبار رفته آب روی سایل می‌شود

آنقدر آبم ز ننگ منت ابنای دهر

کز ندامت خاک گر ریزم به سر گل می‌شود

دمگاه عشق خالی نیست از نخجیر حسن

حلقهٔ ‌آغوش مجنون عرض محمل می‌شود

مرگ صاحب‌دل جهانی را دلیل‌کلفت است

شمع چون خاموش‌ گردد داغ محفل می‌شود

عالمی را کلفت ‌اندود تحیر کرد‌ام

با هزار آیینه یک آهم مقابل می‌شود

مژده ای بیدل‌ که امشب از تغافلهای ناز

آرزوها باز خون می‌گردد و دل می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۶۳

آتش شوق طلب آنجا که روشن می‌شود

گر همه مژگان به هم آریم دامن می‌شود

داغ را آیینهٔ تسلیم باید ساختن

ورنه ما را ناله هم رگهای گردن می شود

مدت موهوم عمرآخرنفس طی می‌کند

رشته چون ره‌ کوته از رفتار سوزن می‌شود

در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نور

چون جهان تاریک گردد شمع روشن می‌شود

شیشه و سنگ آتش و آبند دور از کوهسار

عالمی با هم جدا از اصل دشمن می‌شود

از لب خندان به چشم جام می می‌گردد آب

عشرت سرشار هم سامان شیون می‌شود

پر میفشان بر دل ما دامن زلف رسا

زین اداها سبحه زنار برهمن می‌شود

ختم‌کار جستجو بر خاک عجز افتادنست

اشک چون ماند از دویدنها چکیدن می‌شود

گر تو هم از خود برون آیی جهان دیگری

دانه خود را می‌دهد بر باد و خرمن می‌شود

بیقراران جنون را منع وحشت مشکل است

ناله را زنجیر هم سامان رفتن می‌شود

نقش من‌گرد فنا، گل کردن من نیستی

چرخ هم خاک است اگر آیینهٔ من می‌شود

بیدل‌ امشب بسمل تیغ تمنای کی‌ام

بال من برگ گل از فیض تپیدن می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۰۹

بسکه در ساز صفاکیشان حیا خوابیده بود

موی چینی رشته بست اما صدا خوابیده بود

کس به مقصد چشم نگشود از هجوم ما و من

کاروان در گرد آواز درا خوابیده بود

ای مکافات عمل پر بیخبر طی‌گشت عمر

در وداع هر نفس صبح جزا خوابید‌ه بود

با همه عبرت زتوفیق طلب ماندیم دور

چشم مالیدیم اما پای ما خوابیده بود

ما گمان آگهی بردیم ازبن بی‌دانشان

ورنه عالم یک قلم مژگان‌گشا خوابیده بود

عمرها شد انفعال غفلت از دل می‌کشیم

این ستمگر ساعتی از ما جدا خوابیده بود

سرکشی‌ کردیم از این غافل که آثار قبول

در تواضع خانهٔ قد دوتا خوابیده بود

زندگی افسانهٔ نیرنگ مژگان ‌که داشت

هرکه را دیدم درین ‌غفلت سرا خوابیده بود

فتنه‌خویی از تکلف‌ کرد بیدارم به پا

چون منی در سایهٔ برگ حنا خوابیده بود

همت قانع فریب راحت از مخمل نخورد

لاغری از پهلویم بر بوریا خوابیده بود

سخت بیدردانه جستیم از حضور آبله

هر قدم چشم تری در زبر پا خوابیده بود

آگهی توفان غفلت ریخت بیدل بر جهان

عالمی بیدار بود این فتنه تا خوابید‌ه بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۲

علم و عیان خلق به جز شک نمی‌شود

زین صفحه آنچه نیست رقم حک نمی‌شود

تمثال جزو از آینهٔ کل نموده‌اند

بسیار تا نمی‌دمد اندک نمی‌شود

رمز فلک شکافتن از حرف و صوت چند

غربال هم به لاف مشبک نمی‌شود

افشاندنی‌ست‌گرد تجرد هم از خیال

قطع ره فنا به‌لک و پک نمی‌شود

زاهد خیال جبه و دستار واگذار

اینها بزرگی سرکوچک نمی‌شود

دندان‌کشیدن از پس صد سال شیخ را

اعجاز قدرت است که کودک نمی‌شود

تصغیر ناتمامی القاب کس مباد

زن مرد غیرت است‌که مردک نمی‌شود

ربط وفاق قطره زگوهر چه ممکن است

در اهل اعتبار دو دل یک نمی‌شود

ظالم نمی‌کشد الم از طینت حسد

تنگی فشار دیدهٔ ازبک نمی‌شود

با اهل شرم دیده‌درایی سیه‌دلیست

افسوس‌، سنگ‌سرمه‌که عینک نمی‌شود

نومیدی آشنای نشان اجابت است

آهی ز دل‌کشید به ناوک نمی‌شود

بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا

هستی و نیستی است‌که منفک نمی‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۱

یاد تو آتشی است که خامش نمی‌شود

حق نمک چو زخم فرامش نمی‌شود

زین اختلاطها که مآلش ندامت است

خوشدل همان کسی که دلش خوش نمی‌شود

بوی‌ کباب مجلس تنهایی‌ام خوش است

کانجا جگر ز بی‌نمکی شش نمی‌شود

ملکی‌ست بیکسی‌ که در آنجا غریب یأس

گر می‌شود شهید ستمکش نمی‌شود

بیدل مزبل عقل‌، شراب تعلق است

مست تغافل این همه بیهش نمی‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۵

خارج ابنای جنس است آنکه موزون می‌شود

قطره چون گردد گهر از بحر بیرون می‌شود

با همه افسردگی گر راه فکری واکنم

جیب ما خمخانهٔ جوش فلاطون می‌شود

شبنم و گل غیر رسوایی چه دارد زین چمن

گریهٔ بیدردی ما خنده مقرون می‌شود

خانه‌داری دیگر و صحرانوردی دیگر است

تاب دلتنگی ندارد آنکه مجنون می‌شود

از جنون‌کرر فر بر چرخ مفرازد سر

کاین صدای کوه آخر گرد هامون می‌شود

باکفن سازید پاک آلایش ننگ جسد

جامه چون شد شوخگین محتاج صابون می‌شود

سعد اگر خوانی چه حاصل طینت منحوس را

همچنان مسخ است اگر بوزینه‌، میمون می‌شود

زین غناها آنچه خواهی از صفای دل طلب

چون به صیقل می‌رسد آیینه قارون می‌شود

بی‌تکلف نیست موقوف دو مصرع وضع بیت

چون دو در مربوط هم‌ شد خانه موزون می‌شود

بر سرم‌ گر سایه افتد زان حنایی نقش پا

چون بهار از سایهٔ من خاک گلگون می‌شود

جهدها باید که جامی زین چمن آری به دست

آب تاگل هرقدم رنگی دگرخون می‌شود

تا کیت قلقل‌نواییهای آهنگ شباب

ای جنون‌پیمای غفلت شیشه واژون می‌شود

بیدل اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند

چون عبارت نازک افتد رنگ مضمون می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۷

چون رشته‌ای که ازگهر آگاه می‌شود

صد جاده از یک آبله‌کوتاه می‌شود

ای قاصد یقین املت رهزن است و بس

منزل مکن بلند که بیگاه می‌شود

نقاش نیست کلک ازل گر نظر کنی

آدم مصور از کلف ماه می‌شود

بیش وکم غنا هه اسماء حاجت است

فقر آن زمان ‌که‌ گل ‌کند الله می‌شود

بر خاتم قناعت درویش مشربی

کم نیست اینکه نام‌گدا شاه می‌شود

از آفت غرور حذرکن‌که همچو شمع

چشم از بلندی مژه‌ات چاه می‌شود

برهمزن وقار بزرگی ست‌گفتگو

کوه از صدا خفیفتر ازکاه می‌شود

چون آسمان‌ کمال بزرگان فروتنی است

وضع تواضع‌آب رخ جاه می‌شود

هر نعمتی‌که مائدهٔ حرص چیده است

انجام رغبتش همه اکراه می‌شود

از جادهٔ ادب منمایید انحراف

پا خصم دامنی‌ست‌که گمراه می‌شود

جزیاس نیست‌کروفرلاف زندگی

هر گه نفس بلند شود آه می‌شود

روزی ‌دو از تو شکوهٔ طالع غنیمت است

این عالم است کار که دلخواه می‌شود

بیدل به‌ناله خوکن‌و خواهی‌خموش باش

اینها فسانه‌ای‌ست که کوتاه می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۱

پیری وداع عمر سبکبال وانمود

موی سفید آب به غربال وانمود

این جنس اعتبار که در کاروان ماست

خواهد غبار مانده به دنبال وانمود

جایی ‌که شرم نم‌ کشد از گیر و دار جاه

نتوان به‌ کوس شهرت اقبال وانمود

ما و من از فسون تعلق بهار کرد

پرواز رنگها ز پر و بال وانمود

عشق آنچه خواند دربر ما زلف وکاکلش

بر زاهدان‌، سلاسل و اغلال وانمود

زان نقطه‌ای‌ که زد دل مجنونش انتخاب

لیلی به جمع لاله‌رخان خال وانمود

ما را به هرچه عشق فروشد کمال ماست

بسپرد هر متاع و به دلال وانمود

رمز عدم ز هیچ لبی پرده در نشد

وصف دهان او همه را لال وانمود

کلکی‌که‌گشت محرم مکتوب عجز ما

سطری اگر نمود همان نال وانمود

هرجا چو سایه نامهٔ عبرت گشوده‌ایم

باید همین سیاهی اعمال وانمود

حیرت به‌کار دل‌ گرهی زد که چون ‌گهر

نتوانش نیم عقده به صد سال وانمود

بیدل ز عبرتی‌ که در آیینهٔ حیاست

ما را بس ست اگر همه تمثال وانمود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۵۰

دل جهان دیگر از رفع‌ کدورت می‌شود

خانه از رُفتن زیارتگاه وسعت می‌شود

پاس خواب غفلت از منعم حضور فقر برد

بر بنای سایه بی‌دیواری آفت می‌شود

شمع را انجام‌کار از تیر‌ه ورزی چاره نیست

عزت این انجمن آخر مذلت می‌شود

ضبط موج است آنچه آب گوهرش نامیده‌اند

حرص اگر اندک عنان‌گیرد قناعت می‌شود

زینهار ایمن مباش از شامت وضع غرور

سرکشی چون زد به‌گردن طوق لعنت می‌شود

ازجنون ما و من بر زندگی دقت مچین

چون نفس تنگی‌ کند صبح قیامت می‌شود

محرم‌معنی‌نه‌ای‌،‌فرصت‌شمار وهم باش

شیشهٔ از می تهی پامال ساعت می ‌شود

پیشتر از صبح‌، یاران در چمن حاضر شوید

ورنه‌ گل تا لب گشاید خنده قسمت می‌شود

از تنکرویان تبرا کن ‌که با آن لنگری

چون در آب افتد وقار سنگ خفت می‌شود

حاضران آنجا که بر خلق تو دارند اعتماد

گربگویی حیف عمررفته غیبت می‌شود

خاک‌ گردم تا برآیم ز انفعال ما و من

ورنه هرچند آب می‌گردم خجالت‌ می‌شود

مفت این عصر است بیدل‌ گر میان دوستان

گاه‌گاهی دید و وادیدی به دعوت می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۵۶

زندگی در ملک عبرت مرگ مفلس می‌شود

خون‌نمی‌باشد در آن‌عضوی ‌که‌بیحس ‌می‌شود

طبع ناقص را مبر در امتحانگاه کمال

کم‌عیاری‌ چون محک ‌خواهد، طلا، مس‌ می‌شود

بگذر از وهم فلکتازی‌که فکر آدمی

می‌کشد خط برزمین هرگه مهندس می‌شود

کیست تاگیرد عنان هرزه‌تازان خیال

عالمی در عرصهٔ شطرنج فارس می‌شود

از دل روشن طلب شیرازهٔ اجزای عشق

پرتو شمع آشیان رنگ مجلس می‌شود

سرنگونی می‌کشد آخربه باغ اعتبار

گردنی کز تاج زرین شاخ نرگس می‌شود

از نفس باید عیار ساز الفتهاگرفت

ای ز عبرت غافلان دل با که مونس می‌شود

هرچه‌گوبی بیدل از نقص وکمال آگاه باش

معنی از وضع عبارت رطب و یابس می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها