0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۲۸

چو دولت درش بر خسان واشود

پر آرد برون مور و عنقا شود

بپرهیز از اقبال دون ‌فطرتان

تنک‌روست سنگی که مینا شود

سبک‌مغز شایان اسرار نیست

خس از دوری شعله رسوا شود

چو گردد اقبال علم و عمل

ورق چیست‌، خط هم چلیپا شود

بر ارباب همت دنائت مبند

فلک خاک گردد که سرپا شود

معمای آفاق نتوان شکافت

مگر اسم عنقا مسما شود

ز اسباب نتوان به دل زد گره

بروبید تا خانه صحرا شود

نگین می‌تراشد معمای سنگ

که شاید به نام ‌کسی واشود

به صد خامشی بازدارد سخن

اگریک دمش در دلی جا شود

بناگوش دلدارم آمد به یاد

کنم ناله تا صبح‌ گویا شود

زکیفیت نسبت آن دهن

عدم تا بگویم من وما شود

در ین دشت و در گردی از غیر نیست

ترا گر نجویم که پیدا شود

به هرجا تو باشی زبانها یکیست

نه امروز دی شد نه فردا شود

جهان چشم نگشاید از خواب ناز

اگر بیدل افسانه انشا شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۱

حسن بی‌شرم ازهجوم بوالهوس محشر شود

ایمن ازگلچین نباشد باغ چون بی‌در شود

ساده‌لوحیهای دل عمری‌ست سرمشق غناست

آرزویارب مباد این صفحه را مسطر شود

خاک ارباب نظر سامان نور آگهی است

سرمه بایدکرد اگر آیینه خاکستر شود

شوخی حرف از زبان شرمسار ما مخواه

طایر از پرواز می‌ماند چو بالش تر شود

صفحهٔ دل را به داغی می‌توان آیینه ‌کرد

لفظ ازیک نقطه صاحب معنی دیگرشود

آسمان مشکل به آسانی دهد پرداز دل

بحر توفان‌ها کند تا قطره‌ا‌ی گوهر شود

ناتوانی سر متاب از جاده تسلیم عشق

خاک چون درسایه ی خورشید خوابد زر شود

سایه‌وار از بیکسیها حیله‌جوی غیرتم

بر سرم‌ گر خاک هم دستی‌ کشد افسر شود

حسرت مخموری آن چشم میگون برده‌ام

سرنوشت خاک من یارب خط ساغرشود

ای جنون تعمیر ازتشویش آسودن برآ

جان سختت چند خشت این‌کهن منظر شود

آرمیدن‌کو؟‌گرفتم ساعتی چون‌گردباد

در سر خاکت هوایی پیچد و افسر شود

بیدل از سرگشتگانی منزلت آوارگی‌ست

اضطرابت چند چون ریگ روان رهبر شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۲۷

شوق موسی نگهم رام تسلی نشود

تا دو عالم چمن‌اندود تجلی نشود

همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت

تا به طبع آتش و آب تو مساوی نشود

عیش هستی اگر آمادهٔ رسوایی نیست

قلقل شیشه‌ات آن به که منادی نشود

رم نما جلوه نگاهی به کمندم دارد

صید من رام فسونهای تسلی بشود

نفی خود کرده‌ام آن جوهر اثبات کجاست

تا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود

ضعف سرمایه‌ام از لاف غرور آزادم

من و آهی که رگ‌گردن دعوی نشود

چون شرر دیده وران می‌گذرند از سر خویش

این عصا راهبر مقصد اعمی نشود

عشق اگر عام کند رسم خودآرایی را

محملی نیست در‌ین دشت‌که لیلی نشود

خامشی پرده برانداز هزار اسرار است

نفس سوخته یارب دم عیسی نشود

سربلند تب خورشید محبت بیدل

زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۲۵

بعد ازینت سبزه خط در سیاهی می‌رود

ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی می‌رود

می‌شود سرسبزی این باغ پامال خزان

خوشدلی‌هایت به گرد رنگ کاهی می‌رود

با قد خم‌گشته فکر صید عشرت ابلهی‌ست

همچو موج از چنگ این قلاب ماهی می‌رود

چاره دشوار است در تسخیر وحشت‌پیشگان

نکهت گل هر طرف گردید راهی می‌رود

جان به پیش چشم بیباکت ندارد قیمتی

رایگان این گوهر از دست سپاهی می‌رود

سرخوش پیمانهٔ ناز محیط جلوه‌ایم

موج ما از خود به دوش‌کج‌کلاهی می‌رود

نیست صابون کدورتهای دل غیر ازگداز

چون شود خاکستر از آتش سیاهی‌ می‌رود

صیقل زنگار کلفتها همین آه است و بس

ظلمت شب با نسیم صبحگاهی می‌رود

کیست‌ گردد مانع رنگ از طواف برگ ‌گل

خون من تا دامنت خواهی نخواهی می‌رود

از خط او دم مزن بیدل ‌که این حرف غریب

بر زبان خامه ی صنع الاهی می رود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۱۶

به‌کوی‌دوست‌که تکلیف بی‌نشانی بود

غبار گشتنم اظهار سخت ‌جانی بود

ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس

نفس‌ کشیدن من بی ‌تو شخ‌کمانی بود

گذشتم از سر هستی به همت پیری

قد خمیده پل آب زندگانی بود

به هیچ جا نرسیدم ز پرفشانی جهد

چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود

خوش آن‌نشاط‌که از جذبهٔ دم تیغت

چو اشک خون مرا بی‌قدم روانی بود

من از فسرده‌دلی نقش پا شدم ورنه

به طالع ‌کف خاک من آسمانی بود

گلی نچیده‌ام از وصل‌، غیر حیرانی

مراکه چون مژه آغوش ناتوانی بود

فغان که چارهء بیتابی‌ام نیافت کسی

به رنگ نالهٔ نی دردم استخوانی بود

چه نقشهاکه نبست آرزو به فکر وصال

خیال بستن من بی ‌تو کلک مانی بود

ز بسکه داشت سرم شورتیغ او بیدل

چو صبح خندهٔ زخمم نمک‌فشانی بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۰

گر چنین بخت نگون عبرت ‌کمین پیدا شود

هر قدر سر بر فلک سایم زمین پیدا شود

هیچکس محرم نوای سرنوشت شمع نیست

جای خط یارب زبانم از جبین پیدا شود

در گلستانی‌ که خواند اشک من سطر نمی

سایهٔ‌ گل تا ابد ابرآفرین پیدا شود

دامن وحشت ز سیر این چمن نتوان شکست

دیده مژگان برهم افشارد که چین پیدا شود

آن‌سوی خویشت چه عقبا و چه دنیا هیچ نیست

بگذر از خود تا نگاهی پیش‌بین پیدا شود

بازگرداند عنان جهد عیش رفته را

موم اگر از آب‌گشتن انگبین پیدا شود

بسکه بی رویت در این‌کهسار جانهاکنده‌ام

هرکجا نامم بری نقش نگین پیدا شود

ناله تا دستی‌ کند در یاد دامانت بلند

چون نیستانم ز هر عضو آستین پیدا شود

عالم آب است دشت و در ز شرم سجده‌ام

بی‌عرق‌ گردد جبینم تا زمین پیدا شود

در تماشاگاه امکان آنچه ما گم کرده‌ایم

بیدل آخر از نگاه واپسین پیدا شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۶

گرنه مشت خاکم از اشک ندامت تر شود

ششجهت اجزای بی‌شیرازگی دفتر شود

گر مثالی پرده بردارد ز بخت تیره‌ام

صفحهٔ آیینه ماتمخانهٔ جوهر شود

چند بفریبد به حیرت شوخ بیباک مرا

نسخهٔ آیینه یارب چون دلم ابتر شود

چرب و نرمی آبیار دستگاه فطرت است

شعله چون با موم الفت یافت روشنتر شود

یک عرق نم کن غبار هرزه‌گرد خویش را

بعد از این آن به ‌که پروازت قفس‌پرور شود

خواب راحت شعله را در پردهٔ خاکستر است

گر غبار جست‌وجوها بشکنی بستر شود

ما سبکروحان ز نیرنگ تعلق فارغیم

عکس ما را حیرت آیینه بال و پر شود

در گلستانی‌که رنگ نقش پایت ریختند

بال طاووس از خجالت حلقه‌ساز در شود

عالمی از خود تهی کردیم و کاهش‌ها به‌جاست

پهلوی ما ناتوانان تا کجا لاغر شود

یک دو ساعت بیش نتوان داد عرض اعتبار

قطرهٔ ما ژاله می‌بندد اگر گوهر شود

مقصدم‌ چون‌ شمع‌ از این‌ محفل‌ سجود نیستی‌ست

سر به زیر پا نهم‌، ‌کاین یک قدم ره‌، سر شود

عالمی بیدل بیابان مرگ ذوق آگهی‌ست

معرفت غول ره است اما که را باور شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۵

گر خیال‌گردش چشم توام رهبر شود

چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود

سیل بیتاب مرا یارب نپیوندی به بحر

ترسم این جزو تپیدن مایهٔ‌ گوهر شود

عزت ترک تجمّل ازکرم افزونترست

سر به‌ گردون می‌فرازد نخل چون بی‌بر شود

گوهر ما را همان شرم است زندان ابد

از گشایش دست می‌شوید گره چون تر شود

تن‌پرستان هم مقیم آشیان معنی‌اند

مرغ اگر در تنگنای بیضه صاحب پر شود

تیغ ‌موجی برسرت ننوشت تعمیر محیط

ای حباب بی‌سر و پا خانه‌ات ابتر شود

نیست آسان می‌کشیهای بهشت عافیت

فرصتی باید که دل خون ‌گردد و کوثر شود

عافیتها درکمین حسرت واماندگیست

صبر کن ای شعله تا سعی تو خاکستر شود

از ره تقوا نگشتی محرم سر منزلی

بعد از این بر گمرهی زن‌ کاش راهی سر شود

نیست جز اشک ندامت در محیط روزگار

آنقدر آبی ‌که چشم آرزویی تر شود

شوخی یأسم همان ناموس اظهار است و بس

آه می‌بالد اگر مطلب نفس‌پرور شود

حسن سرشار طلب بیدل تماشاکردنی‌ست

گر سواد موج می خط لب ساغر شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۳

دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود

نسخه بردارند چندان‌ کاین ورق دفتر شود

ناز دارد رشتهٔ آشفتگیهای نیاز

زلف معشوق است‌ کار من اگر ابتر شود

محوگردیدن سراپای مرا آیینه‌کرد

چون نگه درحیرت افتد عالم دیگر شود

تا دهد هر ذره من عرض حسرت‌نامه‌ای

این ‌کف خاکی ‌که دارم‌ کاش مشتی پر شود

ای فلک از مشت خاک من برانگیزان غبار

شاید این ننگ هیولا قابل پیکر شود

با نسب محتاج نبود صاحب ‌کسب و کمال

بی‌نیاز از بحر گردد قطره چون‌ گوهر شود

سبحه‌داران پر جنون‌پیمای بی‌کیفیتند

جاده این کاروان یارب خط ساغر شود

همچو عکس زنگی از آیینه می‌گردد عیان

بر رخ ویرانه‌ام مهتاب اگر چادر شود

نیست غیر از وعظ خاموشی ز فریادم بلند

همچو نی‌ گر بند بندم پایهٔ منبر شود

بی‌خموشی نیست ممکن پاس تمکین داشتن

موج درگوهرخزد هرجا نفس لنگرشود

بیدل آدم باش فکر راکب و مرکوب چیست

از هوس تا کی‌ کسی پالان‌ گاو و خر شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴۱

فسون عیش‌، کدورت‌زدای ما نشود

نفس به خانهٔ آیینه‌ها، هوا نشود

قسم به دام محبت ‌که از خم زلفت

دل شکستهٔ ما چون شکن جدا نشود

خروش هر دو جهان گرد سرمه بیخته‌ای‌ست

تغافل تو مگر همّت‌آزما نشود

گشاد دل نتوان خواستن ز قطع امید

به ناخنی که بریدند عقده وا نشود

چنان به فقر ز دام تعلق آزادیم

که عرض جوهر ما نقش بوربا نشود

چه ممکن است رود داغ بندگی ز جبین

زمین فلک شود وآدمی خدا نشود

تقدس تو همان بی‌غبار پیدایی‌ست

گل بهار تو را رنگ رونما نشود

به ذوق گوشهٔ چشمی‌ست سرمه‌سایی شوق

غبار ما چه خیال است توتیا نشود

چو سبحه آنقدرم کوته است تار امید

که صد گره اگرش واکنی رسا نشود

به غیر سرکشی از ابلهان مجو بیدل

که نخل این چمن از بی‌بری دوتا نشود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴۰

غرور ناز تو تهمت‌کش ادا نشود

به هیچ رنگ‌، می جامت آشنا نشود

طرف اگر همه شوق است ننگ یکتایی‌ست

شکستم آینه تا جلوه بی‌صفا نشود

به گلشنی ‌که شهیدان شوق بیدادند

جفاست بر گل زخمی که خون‌بها نشود

به راستی قدمی‌ گر زنی چو تیر نگاه

به هر نشان‌که توجه‌کنی خطا نشود

ز فیض رتبهٔ عجز طلب چه امکان است

که نقش پا به ره او جبین‌نما نشود

خموشی‌ام به‌ کمالی‌ست ‌کز هجوم شکست

صدا چو رنگ ز مینای من جدا نشود

امید صندل دردسر هوسها نیست

مباد دست تو با سودن آشنا نشود

اگر به ساز نفس تا ابد زنی ناخن

جز آن گره که در این رشته نیست وانشود

به هستی آن همه رنگ اثر نباخته‌ایم

که هر که خاک شود گلفروش ما نشود

بنای وحشت ما کیست تا کند تعمیر

به آن غبار که پامال نقش پا نشود

امید عافیتی هست در نظر بیدل

شکست رنگ مبادا گره‌گشا نشود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۹

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

ز پافتادگی‌ام ‌ناله را عصا نشود

ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد

دل‌گداخته آیینه تا کجا نشود

علا‌ج خسته‌ دلیها مجوز ز طبع درشت

که ‌نرم‌ تا نشود سنگ ‌مومیا نشود

بیان اگر همه مضروف خامشی باشد

چه ممکن است ‌که پامال مدعا نشود

ز چرب‌ و خشک به هر استخوان سر‌اغی هست

هما وگر نه چرا مایل گدا نشود

به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت

به راستی‌ که خجالت‌کش عصا نشود

جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست

که سرمه در نظرش بالد و صدا نشود

ازبن ستمکده سامان رنگ پیدایی

خجالتی‌ست ‌که یا رب نصیب ما نشود

به سعی بی‌اثری نچنان پرافشان باش

که شبنمت ‌گرهء خاطر هوا نشود

دل شکفته ندارد سراغ جمعیت

بر این‌ گره قدری جهد کن که وانشود

به دود وهم‌ گر از چرخ بگذرم بیدل

دماغ نیستی شعله‌ام رسا نشود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴۲

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود

بحل است سبکسری آنقدرت‌ که دماغ ‌جنون‌زده‌تر نشود

اگر اهل قبول اثر نشوی به توقع سود و زیان ندوی

دل مرده به فیض نفس نرسد گل شمع دچار سحر نشود

زتعین خواجه و خودسری‌اش نکشی به طویلهٔ گه خری‌اش

چه شود تک و تاز گداگریش که محبت حاصل زر نشود

ز ترانهٔ اطلس و صوف هوس نشوی به در افکن راز نفس

تن برهنه‌پوشش حال تو بس که لباس غنا جل خر نشود

تب و تاب تلاش جنون صفتت زده راه تأمل عافیتت

همه گر به سراغ بهشت رسد سر مرغ هوس ته ‌پر نشود

ز جنون مشاغل حرص و هوا به تپش مفکن سروکار نفس

خم‌ گوشهٔ زانوش آینه‌ کن که ستم‌کش شغل دگر نشود

بد و نیک تعین خیره‌سری زده جام کشاکش دربه‌دری

تو چو سایه ‌گزین در بیخبری ‌که به زلزله زیر و زبر نشود

ز قیامت دنیی و غیرت دین به تپش شده خون دل یأس ‌کمین

مددی ز فسون جهان یقین ‌که ‌گزیدهٔ مار دو سر نشود

ز سعادت صحبت اهل صفا دل و دیده رسان به حضور غنا

که تردد قطرهٔ بی‌سروپا به صدف نرسیده گهر نشود

به حدیث نهفته زبان مگشا گل عیب و هنر مفکن به ملا

در پردهٔ شب نگشوده هلاکه به روی تو خنده سحر نشود

به تصور وعدهٔ وصل قدم چه هوس که نخفته به خاک عدم

به غبار هواطلبان وفا ستم است قیامت اگر نشود

دل خستهٔ بیدل نوحه‌سرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا

در ساز فغان نزند چه‌کند سر و برگ نی که شکر نشود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴۶

کجاست سایه که هستیش دستگاه شود

حساب ما چقدر بر نفس‌ کلاه شود

مگر عدم برد از سایه تیرگی ورنه

چه ممکن است‌ که بیگاه ما پگاه شود

شکست دل نشود بی‌گداز عشق درست

رود به آتش اگر شیشه دادخواه شود

به نور جلوهٔ او ناز زندگی داریم

نفس‌کجاست اگر شمع بی‌نگاه شود

بر آفتاب قیامت برات خواب برد

کسی که سایهٔ دست تواش پناه شود

در این بساط ندانم چه بایدم‌ کردن

چو آن فقیر که یکباره پادشاه شود

کسی ستم‌زدهٔ حکم سرنوشت مباد

چو صفحه پی سپر خامه شد سیاه شود

خراش جبههٔ تسلیم عذرخواه خطاست

به سر دوید چو پا منحرف ز راه شود

عروج عالم اقبال زندگی در دست

نفس به عالم دیگر رسد چو آه شود

خروش بی‌مزهٔ صوفیان کبابم کرد

دعا کنید که میخانه خانقاه شود

مخواه روکش این دوستان خنده‌کمین

تبسمی‌که چو بالید قاه‌قاه شود

چو شمع سر به هوا گریه می‌کنم بیدل

که پیش پای ندیدن مباد چاه شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۴۷

اشک ز بیداد عشق پرده‌گشا می‌شود

فهم معماکنید آبله وا می‌شود

ذوق طلب عالمی‌ست وقف حضور دوام

پر به اجابت مکوش ختم دعا می‌شود

گاه وداع بقا تار نفس از امل

چون به‌گسستن رسید آه رسا می‌شود

جوهر اهل صفا سهل نباید شمرد

آینه‌ گر قطره‌ایست بحر نما می‌شود

حرص به صد عزوجاه در همه صورت گداست

گر به قناعت رسی فقر غنا می‌شود

آنطرف احتیاج انجمن کبریاست

چون ز طلب درگذشت بنده خدا می‌شود

چند خورد آرزو عشوه برخاستن

غیرت امداد غیر نیز عصا می‌شود

عذر ضعیفی دمی ‌کاینه ‌گیرد به دست

آبله در پسای سعی ناز حنا می‌شود

از کف بیمایگان کارگشایی مخواه

دست چو کوتاه شد ناخن پا می‌شود

غیر وداع طرب ‌گرمی این بزم چیست

تا سحر از روی شمع رنگ جدا می‌شود

خاک به سر می‌کند زندگی از طبع دون

پستی این خانه‌ها تنگ هوا می‌شود

بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه‌دو

حرص خجل نیست لیک‌ کار حیا می‌شود

بیدل ازین دشت و در گرد هوس رفته‌گیر

قافله هر سو رود بانگ درا می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها