0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۰

بیخودی امشب پر و بال فغانی می‌شود

گر ندارد مدعا باری بیانی می‌شود

هیچ وضعی درطریق جستجوبیکارنیست

پای خواب‌آلود هم سنگ نشانی می‌شود

نشئهٔ تسلیم حاصل‌کن‌که مشتی خاک را

باد هم‌ گر می برد تخت روانی می‌ شود

موج این دریا به سعی ناخدا محتاج نیست

کشتی ما را شکستن بادبانی می‌شود

چون لطافت تهمت‌آلود کدورت شد بلاست

سایهٔ بال پری کوه گرانی می‌شود

رخ مپوش از من که چشم حسرت آهنگ مرا

هر سر مژگان پر و بال فغانی می‌شود

عاجزم چندانکه در عرض ضعیفیهای من

ناله ‌گر باشد نگاه ناتوانی می‌شود

گر چنین باشد فشار حسرت بال هما

مغزها آخر ز خشکی استخوانی می‌شود

بسکه گرمیهای صحبت پرفشان وحشت است

آتش این کاروان هم کاروانی می‌شود

راحت جاوید در ضبط عنان آرزوست

بال و پرگر جمع ‌گردد آشیانی می‌شود

سیر حق بیدل بقدر ترک اسباب است و بس

سوی او از هرچه برگردی عنانی می‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۴

نفس هم از دل من بی‌شکستن برنمی‌آید

از این مینا شرابی غیر شیون برنمی‌آید

گداز خود شد آخر عقده‌فرسای دل تنگم

گشاد کار گوهر غیر سودن برنمی‌آید

چو فقرت ساز شد برگ تجملها به سامان‌ کن

که تخم از خاکساری غیر خرمن برنمی‌آید

تمتع آرزو داری ز چرخ از راستی بگذر

که بی‌انگشت کج از کوزه روغن برنمی‌آید

شکنج خانمان آنگه دماغ عرض آزادی

صدا از جام و مینا بی‌شکستن برنمی‌آید

کمند ناله از دل برنمی‌دارد گرانی را

به سنگ‌کوه زور هر فلاخن برنمی‌آید

ضعیفی اشک ما را محو در نظاره‌ کرد آخر

به آسانی‌گره از چشم سوزن برنمی‌آید

زمانی‌غنچه‌ شو از گلشن‌ و صحرا چه می‌خواهی

به سامان‌گریبان هیچ دامن برنمی‌آید

چو آه بی‌اثر واسوختم از ننگ بیکاری

مگر از خود برآیم دیگر از من برنمی‌آید

نفهمیده‌ست راه لب نوای شکوه‌ام بیدل

که این دود از ضعیفی تا به روزن برنمی‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۷

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید

سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید

بر طبع پختگان نتوان فکر خام بست

مشکل دمد چو نقره و ارز‌بز زر سپید

از اهل جاه ناز جوانی نمی‌رود

چینی چه ممکن است‌کند موی سرسپید

زین دوری تمیز که دارد نگاه خلق

گردد در آفتاب سیاهی مگر سپید

شغل هوس به جوهر تحقیق ظلم‌ کرد

دل شد سیاه چند کنی بام و در سپید

گر وارسی به معنی شیخان روزگار

یکسر چو نافه دل‌سیهانند و سر سپید

شد پیر و ژاژخواهی طبع دنی بجاست

گه خوردن از چه ترک‌ کند زاغ پر سپید

خجلت سیاهی از رخ زنگی نمی‌برد

هرچند گل‌ کند عرقش در نظر سپید

هر اسم خاص وضع مسمای دیگر ‌است

اشهب مگوچوگشت دم ویال خرسپید

آنجاکه سینه صافی مردان قدم زند

افکندنی‌ست گر همه گردد سپر سپید

کودرد عشق تا به‌ حلاوت علم شویم

می‌گردد از گداز مکرر شکر سپید

عمری‌ست در قفای نفس هرزه می‌دوبم

برما رهی نگشت ازاین راهبر سپید

بیدل به بزم معرفت از لاف شرم دار

شب راکسی ندید به‌پیش سحرسپید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۸

پیری آمدگشت چشم‌ازگریه‌ام‌کم‌کم سپید

صبح عجز آماده دندان‌کرد از شبنم سپید

این دم از تعمیر جسمم شرم باید داشتن

کم‌کنند آن‌کهنه بنیادی‌که‌گردد خم سپید

چاره ی بخت سیه در عالم تدبیر نیست

داغهای لاله مشکل‌گرکند مرهم سپید

آه ازین پیشم نیامد موی پیری در نظر

چون‌علم‌کردم‌نگون‌، دیدم‌که شد پرچم سپید

تا ابد برما شکست دل جوانی می‌کند

موی چینی در هزار ادوار گردد کم سپید

هرچه می‌بینی درین ‌صحرا سیاهی ‌کرده است

دور و نزدیکی نمی‌گردد به چشم هم سپید

ننگ دارد مرگ از وضع رسوم زندگی

مرده راکردند.اپن رو جامهٔ ماتم سپید

ازتلاش رزق خود را در وبال افکند خلق

کرد گندم جاده‌های لغزش آدم سپید

هر کرا دیدیم اینجا یوسفی‌ گم ‌کرده بود

شش جهت یک چشم یعقوب است ‌در عالم سپید

پیش‌خورشید قیامت سایه معدوم‌است و بس

عشق خواهدکرد آخر نامهٔ ما هم سپید

ترک‌مطلب‌ داشت‌ بیدل ‌حاصل ‌مطلوب حرص

جز به ‌پشت‌ دست چون‌ ناخن‌ نشد در هم سپید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۰

مگو صبح طرب در ملک هستی دیر می‌آید

دراینجا موی پیری هم به صد شبگیرمی‌آید

من و ما نیست غیر از شکوهٔ وضع گرفتاری

ز ساز هر دو عالم نالهٔ زنجیر می‌آید

چه رنگینی‌ست یارب عالم خرسندی دل را

به خاکش هرکه سر می‌زدد ازکشمیر می‌آید

کمانی را به زه پیوسته دارد چین ابرویت

که آنجا بوالهوس دور از سر یک تیر می‌آید

ندارد چشمهٔ حیوان حضور آب پیکانت

ز یاد زخم او جان در تن نخجیر می‌آید

جهانی در محبت دشمن من شدکه عاشق را

همه گر اشک خود باشدگریبانگیر می‌آید

مبند ای وهم بر معدوم مطلق تهمت قدرت

ز خدمت بی‌نیازم‌ گر ز من تقصیر می‌آید

جراحت‌پرور عشقم به گلزارم چه می‌خوانی

که درگوشم ز بوی ‌گل صدای تیر می‌آید

صفاکیشان ندارند انتظار رنگ گرداندن

سحر هرگاه می‌آید به عالم پیر می‌آید

به نعمت غرهٔ این‌ گرد خوان منشین که مهمانش

دل خود می‌خورد چندانکه از خود سیر می‌آید

دلیل اختراع شوق‌ از این‌خوشتر چه می‌باشد

که از تمکین مجنون ناله در زنجیر می‌آید

به حیرت رفته‌ام از سیر دیدارم چه می‌پرسی

نگاه بیخودان از عالم تصویر می‌آید

به غفلت تا توانی سازکن‌، از آگهی بگذر

ندارد خواب تشویشی که از تعبیر می‌آید

ندارد صید بیدل طاقت زخم تغافلها

خدنگ امتحان ناز پر دلگیر می‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۰۱

چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید

زمان وصل قریب است رنگ برگردید

به عرصه‌ای ‌که نشان یقین بود منظور

نشاید از سرکیش خدنگ برگرذید

به پاس غیرت مردی اگر نظر باشد

به فتح هم نتوان بعد جنگ برگردید

به قتل من چقدر سعی داشت مژگانش

که آخر این دم تیغ فرنگ برگردید

نگاهش ازکجک سرمه بس{‌جنونی نیست

زه عزم فتنه دم این پلنگ برگردید

حذر ز عبرت‌ کار جهان‌ که خلق آنجا

به باغ رفت و زکام نهنگ برگردید

کمین تیغ اجل فرصتی نمی‌خواهد

محرف است زمانی‌ که رنگ برگردید

تنزه از هوس جسم باکدورت ساخت

عنان جهد صفاها به زنگ برگردید

وداع الفت این باغ‌کن‌که رنگ بهار

ز بس فضای طرب دید تنگ برگردید

گذشته‌ام به شتابی ز خود که نتوانم

به صد هزار قیامت درنگ برگردید

به خواب راحت‌کهسار پا زدی بیدل

که از صدای تو پهلوی سنگ برگردید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۹

دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید

آیینهٔ خیال‌که ما را به خواب دید

صد پرده پرده‌دارتر از رمز غیب بود

آن بی‌نقابی‌ای‌ که تو را بی‌نقاب دید

فطرت به هرچه وارسد آیینهٔ خود است

گوهر ز موج بحر همان یک سراب دید

حرف تعین من وما آنقدرنبود

عالم به چشم صفر رقوم حساب دید

در درسگاه عشق دلایل جهالت است

طبعی بهم رسان‌ که نباید کتاب دید

اشک سر مژه به تامل رسیده‌ایم

خود را ندید کس‌ که نه پا در رکاب دید

فرصت‌کجاست تا سوی هم چشم واکنیم

نتوان ز انسفعال به روی حباب دید

عبرت نگاه دور خیالیم زیر چرخ

باید همین به شیشهٔ ساعت شراب دید

از انتقام سوخته جانان حذر کنید

آتش قیامت از نم اشک‌ کباب دید

بودم ز بسکه منفعل دعوی وفا

گفتم به حال من نظری‌ کن در آب دید

برق جنون دمی‌ که زد آتش به صفحه‌ام

بیدل به یک جهان نقطم انتخاب دید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۲

گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید

قضا نوشت‌ مگر سرخطم‌ به‌ سایهٔ بید

سحر دماندن پیری چه شامهاکه نداشت

سیاه‌کرد جهانم به دیده موی سفید

ز دور می‌شنوم‌ گر زبان ما و شماست

جلاجلی‌که صدا بسته بر دف ناهید

جز اختراع جنون امل‌ طرازان نیست

قیامت دو نفس عمر و حسرت جاوید

تلاش خلق به جایی نمی‌رسد امّا

همان به دوش نفس ناقه می‌کشد امید

حذر ز نشئهٔ دولت‌ که مستی یک جام

هنوز می‌شکند شیشه برسر جمشید

نماند علم و هنر عشق تا به یاد آمد

چراغها همه‌ گل ‌کرد دامن خورشید

غبار قافلهٔ رفتگان پرافشان‌ست

که ای نفس قدمان شام شد به ما برسید

کدورت از دل منعم نمی‌رود بیدل

چه ممکن است ‌که چینی رسد به موی سفید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۰۳

به سعی یأس نفس خامشی بیان‌ گردید

به خود شکستن دل سرمهٔ فغان ‌گردید

در این زمانه ز بس طبع دون رواج‌ گرفت

عنان کسب کمالات سوی نان گردید

گهر به علت خودداری از محیط جداست

نباید این همه بر طبعها گران ‌گردید

چو شعله وحشت ما حیله ‌ساز عافیتی‌ست

به هر کجا پر ما ریخت آشیان ‌گردید

بهار چشمک رنگی نیاز وحشت داشت

شرار کاغذ ما نیز گلفشان گردید

در آن بساط ‌که دل محمل تپش آراست

شکستن جرس اشک کاروان گردید

چو صبح نیم ‌نفس‌ گر ز زندگی باقیست

برون ز گرد کدورت نمی‌توان‌گردید

به روزگار مثل‌گشت بی‌زبانی من

خموشی آنهمه خون شد که داستان‌ گردید

جهان حادثه از وضع من ‌گرفت سبق

بقدر گردش رنگ من آسمان ‌گردید

چو طفل اشک مپرس از رسایی طبعم

ز خود گذشتم اگر درس من روان ‌گردید

عدم سراغ جهان تحیرم بیدل

غبار من به هوای که ناتوان‌گردید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۷۴

دون طبع قدرش از هوس افزون نمی‌شود

خاک به بباد تاخته‌گردون نمی‌شود

دل خون‌کنید و ساغر رنگ وفا زنید

برک طرب به جامهٔ گلگون نمی‌شود

جایی‌که عشق ممتحن درد الفت است

آه از ستمکشی‌که دلش خون نمی‌شود

بگذار تا ز خاک سیه سرمه‌اش کشند

چشمی‌که محو صنعت بیچون نمی‌شود

در طبع خلق وسوسهٔ اعتبارها

خاری‌ست ناخلیده که بیرون نمی‌شود

بی‌بهره را ز مایهٔ امداد کس چه سود

دریا حریف کاسهٔ واژون نمی‌شود

بی‌پاسبان به خاک فرو رفته‌گنج زر

پر غافل‌ست خواجه ‌که قارون نمی‌شود

گل‌، یاد غنچه می‌کند و سینه می‌درّد

رفت آنکه جمع می‌شدم اکنون نمی‌شود

بیتاب عشق را ز در و دشت چاره نیست

لیلی خیال ما ز چه مجنون نمی‌شود

دل بر بهار ناز حنا دوخته‌ست چشم

تا بوسه بر کفت ندهد خون نمی‌شود

بیدل تامل اینهمه نتوان به‌کار برد

کز جوش سکته شعر تو موزون نمی‌شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۰۲

رسید عید و طربها دلیل دل‌ گردید

امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید

زدند ساده‌دلان تیغ بر فسان هوس

که خون وعدهٔ قربانیان بحل گردید

من و شهید محبت دلی ‌که جز به رخت

به هر طرف نظر انداختم خجل ‌گردید

چسان به‌ کعبه توانم‌ کشید محمل جهد

که راهم از عرق انفعال گل گردید

ز سیرکسوت تسلیم چشم قربانی

هوس ز جامهٔ احرام منفعل‌گردید

به فکر خام جدایی دلیل فطرت‌کیست

کنون‌که دیده به دیدار متصل گردید

چو بیدل ازهوس سیر کعبه مستغنی ‌ست

کسی‌که‌گرد تو یعنی به دور دل‌گردید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۸۶

از حقهٔ دهانش هر گه سخن برآید

آپ از عقیق ریزد در از عدن برآید

از شوق صبح تیغش مانند موج شبنم

گلهای زخم دل را آب از دهن‌برآید

از روی داغ حسرت‌ گر پنیه باز گیرم

با صد زبانه چون شمع از پیرهن برآید

بیند ز بار ‌خجلت چون تیشه سرنگونی

بر بیستون دردم‌ گر کوهکن برآید

وصف بهار حسنش‌گر در چمن بگویم

چون بلبل ازگلستان‌ گل نعره‌زن برآید

تار نگه رساند نظاره را به رویش

هرکس به بام خورشید با این رسن برآید

بیدل ‌کلام حافظ شد هادی خیالم

دارم امید آخر مقصود من برآید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۰۰

چمن دلی ‌که به یاد تو آشنا گردید

فلک سری ‌که به پای تو جبهه‌سا گردید

کسی‌که دست به دامان التفات تو زد‌

مقیم انجمن سایهٔ هما گردید

حضو‌ر خاک جناب تو دارد اکسیری

که نقش پا ز خیالش جبین‌نما گردید

چو بیدل آنکه غبار ره نیاز تو شد

به چشم هر دو جهان ناز توتیاگردید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۹۲

خیال چشم‌که ساغر به چنگ می‌آید

که عالمی به نظرشیشه رنگ می‌آید

به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم

که رفتنم همه جا بی‌ درنگ می‌آید

کجا روم‌ که چو اشکم به هر قدم زدنی

هزار قافلهٔ عذر لنگ می‌آید

چه همت است ‌که نازد کسی به ترک هوس

مرا گذشتن ازین نام ننگ می‌آید

دل از فریب صفا جمع‌کن‌ که آخرکار

ز آب آینه‌ها زیر زنگ می‌آید

به‌ گمرهی زن و از منت خیال برآ

که خضر نیز ز صحرای بنگ می‌آید

غبار دل ز پر افشانی نفس درباب

که هرچه هست درین خانه تنگ می‌آید

اعانت ضعفا مایهٔ ظفر گیرید

پر شکسته به ‌کار خدنگ می‌آید

خموش باش که تا دم زنی درین کهسار

هزار شیشه به پای ترنگ می‌آید

به هر نگین ‌که نهی‌ گوش و فهم نام‌ کنی

صدای ‌کوفتن سر به سنگ می‌آید

ز خود به یاد نگاه‌که می‌روی بیدل

که از غبار تو بوی فرنگ می‌آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۵۳۷

خواهش از ضبط نفس‌ گر قدمی پیش شود

ساغر همت جم ‌کاسهٔ درویش شود

هرکه قدر پس زانو نشناسد چون اشک

پایمال قدم هرزه‌دو خویش شود

می‌کشد خون امید از دل حسرت‌کش ما

سینهٔ هر که ز تیغ ستمی ریش شود

لذت وصل تو از کام تمنا نرود

هر سر مو به تنم‌ گر به مثل نیش شود

نیست دور از اثر غیرت ابروی‌کجت

جوهرآینه درتیغ ستمکیش شود

چشم ما حلقه به ‌گوش است به نقش قدمی

که به راه تو ز ما یک دو قدم پیش شود

فرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ‌، مباد

حسن تابد سرالفت ز خط و ریش شود

آب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود

اختلاط ار همه بیگانه بود خویش شود

راحت‌اندیش مباشید که در وادی عشق

وحشت آرام شود آهو اگر میش شود

گفتگو کم‌ کن اگر عافیتت منظور است

بحر هم می‌رود از خود چو هوا بیش‌شود

نکشی پای ز دامان تغافل‌ که شرار

رفته باشد ز نظر تا قدم‌اندیش شود

رشتهٔ سازکرم نغمه ندارد بیدل

گرنه مضراب قبولش لب درویش شود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها