0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۰

خیز و کار رفتنت را ساز ده

همرهان خویش را آواز ده

مرغ گل را در زمین پوشیده‌دار

مرغ دل را در فلک پرواز ده

گر گمان داری ز معنی‌دان بپرس

ور کمان داری به تیر انداز ده

چون شوی واقف ز راز آن طرف

مژده‌ای در گوش اهل راز ده

ور بخواهی نیز کردن یاد ما

هم به یاد آن بت طناز ده

کس نپردازد سخن چون اوحدی

گوش با قول سخن پرداز ده

عشق را آغاز و انجامی نبود

ساقیا، این جامم از آغاز ده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۴

کیست دگر باره این؟ بر لب بام آمده

روی چو صبحش در آن زلف چو شام آمده

بر همه ارباب عشق حاکم و والی شده

در همه اسباب حسن چست و تمام آمده

یاور ما نیست چرخ، همدم ما نیست بخت

ور نه چرا بگذرد صید به دام آمده؟

گویی: از آشوب او هیچ توانیم دید

ما به سلامت شده، او به سلام آمده؟

سینه ز خونریز او سخت حذر می‌کند

زانکه جوانست و مست، در پی نام آمده

گر چه ز هجران او درد سری کم نبود

کام دل خود ندید جان به کام آمده

مهرهٔ ششدر شدست، آه! که در دست خود

نقش موافق نداد نرد مدام آمده

با همه تندی و جوش در عجبم من که چون

سخت لگامی نکرد توسن رام آمده؟

بید، که بالا گرفت منصب او در چمن

گو که: تماشا کند سرو به بام آمده

با همه تلخی که کرد، در صفت و شان او

از نفس اوحدی شهد کلام آمده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۷

عاشقان درد کش را دردی می‌خانه ده

از قدح کاری نیاید، بعد ازین پیمانه ده

جان ما بر باد خواهد رفت، ساقی، یکزمان

باده‌ای گر می‌دهی، بر یاد آن جانانه ده

هر حریفی را به قدر حال او تیمار کن

طوطیان را شکر آر و ماکیان را دانه ده

چون شود خوابت گران دست سبک روحی بگیر

و آن دگرها را سبک‌تر سر به سوی خانه ده

آن سر زلف چو زنجیر، ار چه کاری مشکلست

یک زمان در دست این آشفتهٔ دیوانه ده

ای که منکر میشوی سوز دل ریش مرا

پرتو آن شمع بین و ترک این پروانه ده

کنج این ویرانه بی‌گنجی نباشد اوحدی

مست گشتی، خیز و آوازی درین ویرانه ده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۲

ماییم و خراباتی پر بادهٔ جوشیده

جز رند خراباتی آن باده ننوشیده

رندان سر افرازش دستار گرو کرده

خوبان طرب سازش رخسار نپوشیده

رندان وی از سستی بر چرخ سبق برده

خوبان وی از مستی در عربده کوشیده

بی‌فتنه مقیمانش فعلی نپسندیده

بی‌باده حریفانش قولی ننوشیده

زان باده چو تر گردی، از صومعه برگردی

وانگاه به سر گردی، ای زاهد خوشیده

هر دل که توانسته این حال طلب کرده

چون حال بدانسته دیگر نخروشیده

تا اوحدی افتاده اندر پی این باده

پستان سعادت را بگرفته و دوشیده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۱

آنکه میخواست مرا بیدل و بی‌یار شده

زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده

اثری هم بکند زود یقین، می‌دانم

گریه های شب این دیدهٔ بیدار شده

مددی نیست که دیگر به منش باز آرد

آن ز پیش من دل خسته به آزار شده

ای رفیقان سفر، گر سر رفتن دارید

همتی با من محبوس گرفتار شده

جان فدا کرده و چون باد هوا گشته سبک

دل به غم داده و چون خاک زمین خوار شده

از غم آن تن همچون سمن و روی چو گل

گل گیتی همه در دیدهٔ من خار شده

خرقه پوشیدنم از عشق چرا دارد باز؟

من بسوزانمش این خرقهٔ زنار شده

نظری بر من و بر درد من و زاری من

ای به هجران تو من زارتر از زار شده

کار عشق تو بلاییست نبینی آخر؟

اوحدی را چو من اندر سر این کار شده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۰

می‌نالم ازین کار به سامان نرسیده

وین درد جگر سوز به درمان نرسیده

جانا، سخنست این همه سوراخ ببینید

بر سینهٔ این کشتهٔ پیکان نرسیده

افسوس! که موری نشکستیم درین خاک

وین قصه به نزدیک سلیمان نرسیده

ای ترک پری‌چهره، چه بیداد و جفا ماند؟

کز کافر چشمت به مسلمان نرسیده

از خوان تو برخاسته یغمای طفیلی

زان گونه که یک لقمه به مهمان نرسیده

شک نیست که این چشم چو دریا نگذارد

در شهر یکی خانهٔ توفان نرسیده

زود اوحدی اندر سخن خود برساند

آوازهٔ این جور به سلطان نرسیده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶۶

گر صبر و زر بودی مرا، کارم چو زر می‌شد ز تو

بی صبرم، ارنه کار من نوعی دگر می‌شد ز تو

زان روی همچون مشتری گر پرده برمی‌داشتی

روی زمین پر زهره و شمس و قمر می‌شد ز تو

پس بی‌نشان افتاده‌ای، ورنه پس از چندین طلب

روزی من دل‌خسته را آخر خبر می‌شد ز تو

بر یاد داری: کز غمت شبها به تنهایی مرا

هم سینه پر می‌شد ز غم، هم دیده تر می‌شد ز تو؟

زان جام لعلت گه گهی می‌ریز آبی بر جگر

دل خسته‌ای، کش سالها خون در جگر می‌شد ز تو

گر روز می‌کردم شبی با رویت اندر خلوتی

شب روز می‌گشت از رخت، شامم سحر می‌شد ز تو

ور بی‌رقیبان ساعتی نزدیک ما می‌آمدی

ایوان ما پر شاهد و شمع و شکر می‌شد ز تو

لیلی اگر واقف شدی از ما چو مجنون، هر نفس

آشفته‌تر می‌شد ز من، دیوانه تر می‌شد ز تو

گر چرخ گردان داشتی در دل ز مهرت ذره‌ای

کارش چو کار اوحدی زیر و زبر می‌شد ز تو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۶

ای مردگان، کجایید؟ اینک مسیح زنده

هر دم لبش حیاتی در مرده‌ای دمنده

زنار او کمندی در حلق جان کشیده

ناقوس او خروشی در آسمان فگنده

ای خاکیان رنجور، آمد طبیب دلها

کز جانتان بشوید ترکیب آب گنده

رنج درون تن را تدبیر اوست کافی

درد نهان دل را درمان او بسنده

کو عقل؟ تا بداند پیوند ابن و آبا

کو دیده؟ تا ببیند جمع اله و بنده

چون اوحدی نگر تا: بر فقر خود نگریی

تا نگریی نیاید بر ما مجال خنده

کان گنج را نیابی جز در سرای ویران

و آن شاه را نبینی جز در قبای ژنده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:01 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۸

پدید نیست اسیران عشق را خانه

کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه

چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم

که خسته شد جگر آشنا و بیگانه

نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلف

مرو دلیر، که بیرون نمی‌بری دانه

چه سنگ غصه که بر سر زنم حسودان را!

گرم رسد به دو زلف تو دست چون شانه

به نقدم از همه آسایشی برآوردی

پدید نیست که کامم برآوری، یا نه ؟

گرت شبی به سر کوی ما گذار افتد

مکوب در، که کسی نیست اندرین خانه

نه من اسیر تو گشتم، که هر کرا بینی

چو اوحدی هوسی می‌پزد جداگانه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۰۹

دلی می‌باید اندر عشق جان را وقف غم کرده

میان عالمی خود را به رسوایی علم کرده

جفای دلبری هر روز کارش بر هم آشفته

بلای گلرخی هر لحظه خارش در قدم کرده

گرفته شادیی در جان ز معشوق غم آورده

نهاده مستیی در دل ز دلدار ستم کرده

وفای دوستان بر دل چو مهری بر نگین دیده

خیال همدمان در جان چو نقشی در درم کرده

رقیبش داده صد دشنام او بر وی دعا کرده

حسودش گفته صد بیداد و او با او کرم کرده

نهاد رخت سوز او علفها بر تلف بسته

وجود نقد باز او گذرها بر عدم کرده

طلاق نیک و بد داده، دعای مرد و زن گفته

قفای سیم و زر دیده، به ترک خال و عم کرده

میان بیشهٔ هستی به تیغ نامرادیها

درخت هر مرادی را، که می‌دانی، قلم کرده

بسان اوحدی هر دم میان خاک و خون غم

فغان و نالهٔ خود را عدیل زیر و بم کرده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۷

بر در می‌خانه این غلغل و آن طنطنه

چیست؟ بیاور چراغ، پیش نه آتش‌زنه

گر ز حریفان ماست، با دل یک رنگ و راست

همچو منش مست کن، رود بر طل و منه

ور ز بزرگان دهر باشد و گرگان شهر

خاک نیرزد بهل، با همه کوچ و بنه

از الف و از نقط درشکن این یک ورق

صدر نداند گرفت، جز الف یک تنه

کژ مکژ این گروه راه به جایی نبرد

تا که در افتادشان در مکن و کن کنه

بسر ندارند و یمن، با خود از آن ساختند

بهر خلاف و جدل میسره و میمنه

ای که به حیله گری دم دهی و داد نه

رو، سخن از حال گوی، چند ز حول و سنه؟

گر دلت آلوده شد، بر در می‌خانه آی

کز پی‌پالود نیست میکنه در میکنه

زانکه روایت گری، گر نروی راه او

بس که ببینی عنا از پی این عنعنه

خواجه به خواب اندرست، یا به شراب اندرست

ورنه مؤذن نخفت دوش بر آن میذنه

آینهٔ حق تویی، از در معنی، ولی

از نم ناموس و نام تیره شدست آینه

بس که به دود هوس خانه سیه کرده‌ای

هیچ ندانست تافت نور در آن روزنه

هست تفاوت به قدر، ار چه به قدرت کند

شیشه گنی آفتاب، شاش تنی بوزنه

با همه دستان، بسی بر سر ما بگذرد

از روش چرخ زال بهمن و بهمنجنه

از نفس اوحدی گوهر ایمان طلب

چون گهر احمدی از صدف آمنه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۶

ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه

تاریک بی‌تو چشم همین و همان همه

از خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان

و افتاده از یقین خود اندر گمان همه

از مشتری به نقد، چو دلال، حسن تو

زر برده و متاع تو اندر دکان همه

در عالم از رخ تو نشانی شده پدید

و افتاده عالمی ز پی آن نشان همه

چشم تو عرضه کرده ز هر سو هزار ترک

با ما نهاده تیر جفا در کمان همه

دیدم که با تو ناله و فریاد سود نیست

دادم به باد عشق تو سود و زیان همه

چون غنچه در هوای تو یک بارگی دلیم

چون بید نیستیم ز عشقت زبان همه

کرد آشکار صورت خوبت هزار حسن

و آن حسنها ز دیدهٔ صورت نهان همه

چشم ترا به کشتن ما تیغ بر کمر

ما را به جستن تو کمر بر میان همه

گر کارکرد قهر تو، دادیم سر ز دست

ور یار گشت لطف تو، بریدم جان همه

از بس که پر شدم ز صفات کمال تو

نزدیک شد که پر شود از من جهان همه

در عرض دیدن تو دل تنگ اوحدی

خطی به خون نبشته و ما در ضمان همه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۳

ای شهر شگرفان را غیر از تو امیری نه

بی‌یاد تو در عالم ذهنی و ضمیری نه

شهری به مراد تو گردیده مرید، آنگه

این جمله مریدان را جز عشق تو پیری نه

من نامه نبشتن را دربسته میان، لیکن

خود لایق این معنی در شهر دبیری نه

خلقی به خیال تو، مشتاق جمال تو

وز صورت حال تو داننده خبیری نه

جز روی تو در عالم من خوب نمی‌دانم

ای از همه خوبانت مثلی و نظیری نه

تا غمزهٔ شوخت را دیدم، ز دلم دایم

خون می‌چکد و در وی پیکانی و تیری نه

گشت اوحدی از مهرت خشنود به درویشی

وانگاه به غیر از تو رویش به امیری نه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۱۵

ازین نرگس و گل غرورم مده

وزین عود و شکر بخورم مده

چو بیمار عشقم علاجم بکن

چو غم‌خوار مهرم سرورم مده

بس این انتظارم به فردا و دی

دگر وعدهٔ دیر و دورم مده

ز لطف تو گر در جهنم یمیست

بنارم درانداز و نورم مده

اگر لایقم پرده‌ای بر فگن

تمنا و تشویش حورم مده

ز غیر تو حاصل به جز رنج نیست

جدایی ز گنج حضورم مده

مرا چون تو زنار خود بسته‌ای

قدح بی‌نوای زبورم مده

شراب طهور من از دست تست

جزین یک شراب طهورم مده

ازین آرزو، تا که من زنده‌ام

دل سخت و نفس صبورم مده

چو گستاخ شد در حدیث اوحدی

ز تقریر او ره به طورم مده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۳۴

آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوه

و آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه

و آن دیدهٔ دریا شده را درد و غم او

صد بار به دستان مصیبت صلبوه

و آن سینهٔ آتشکده را غمزهٔ چشمش

ناگاه به شمشیر جدایی ضربوه

اسباب دل و دین مرا لشکر عشقش

ترکانه به یک تاختن اندر نهبوه

من راز شب خود بچه پوشم؟ که بدین رخ

از خون دل و دیده چه روشن کتبوه!

گر جان طلبند از من دلسوخته ایشان

بحثی نتوانم که هم ایشان و هبوه

با او ز پدر یاد نکردیم وز مادر

کورا به فدا باد ابونا وابوه!

گویند: به دل صبر کن از یار و ندارم

آن صبر که ایشان ز دل من طلبوه

با اوحدی آن قوت غالب که تو دیدی

یک باره فنا گشت چو ایشان غلبوه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها