0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۲۸
جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM

پدید نیست اسیران عشق را خانه

کجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه

چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدم

که خسته شد جگر آشنا و بیگانه

نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلف

مرو دلیر، که بیرون نمی‌بری دانه

چه سنگ غصه که بر سر زنم حسودان را!

گرم رسد به دو زلف تو دست چون شانه

به نقدم از همه آسایشی برآوردی

پدید نیست که کامم برآوری، یا نه ؟

گرت شبی به سر کوی ما گذار افتد

مکوب در، که کسی نیست اندرین خانه

نه من اسیر تو گشتم، که هر کرا بینی

چو اوحدی هوسی می‌پزد جداگانه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها