0

غزلیات اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۷۰۹
جمعه 30 بهمن 1394  10:02 AM

دلی می‌باید اندر عشق جان را وقف غم کرده

میان عالمی خود را به رسوایی علم کرده

جفای دلبری هر روز کارش بر هم آشفته

بلای گلرخی هر لحظه خارش در قدم کرده

گرفته شادیی در جان ز معشوق غم آورده

نهاده مستیی در دل ز دلدار ستم کرده

وفای دوستان بر دل چو مهری بر نگین دیده

خیال همدمان در جان چو نقشی در درم کرده

رقیبش داده صد دشنام او بر وی دعا کرده

حسودش گفته صد بیداد و او با او کرم کرده

نهاد رخت سوز او علفها بر تلف بسته

وجود نقد باز او گذرها بر عدم کرده

طلاق نیک و بد داده، دعای مرد و زن گفته

قفای سیم و زر دیده، به ترک خال و عم کرده

میان بیشهٔ هستی به تیغ نامرادیها

درخت هر مرادی را، که می‌دانی، قلم کرده

بسان اوحدی هر دم میان خاک و خون غم

فغان و نالهٔ خود را عدیل زیر و بم کرده

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها