0

جام جم اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در فضیلت بی‌خوابی

 

عز ناخفتن، ار تو هستی کس

نص یا «ایهاالمزمل» بس

شود از آب چشم و بیداری

بر زبان چشمهٔ سخن جاری

خواب را گفته‌ای برادر مرگ

چون نخسبی نمیزنی در مرگ

دل شب زنده‌دار زنده بود

قالب خفته سرفگنده بود

خواب خون در بدن فسرده کند

زندگان را به رنگ مرده کند

جز شب تیره نیست آن ظلمات

که درو یافتند آب حیاب

نشود آب زندگی ریزان

مگر از دیدهٔ سحرخیزان

شب ما تیره و دراز بود

کار ما گریه و نیاز بود

گر حریفی، شبی به روز آور

رخ در آن یار دلفروز آور

ورنه هم عود ما بر آتش کن

شب ما ناخوشیست، شب خوش کن

آنکه را جسته‌ای خریدارست

تو چه خسبی؟ چون دوست بیدارست

دوست بیدار و دشمن اندر خواب

فرصت اینست، فرصتی دریاب

منکرند این حواس جسمانی

دشمن، این دوستان که میدانی

خیز و در خواب کن مر اینان را

باز کن چشم و دیدهٔ جان را

کنج گیران به گنج روح رسند

شب‌نشینان درین فتوح رسند

تو بران گوهر، ار خریداری

نرسی جز به نور بیداری

مردم چشم شب‌نشین را نور

از در عزلتست و فکر و حضور

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در صبرو تسلیم

 

زمره‌ای از بلا هلاک شوند

به بلا از گناه پاک شوند

تو هم ار عاشقی بلاگش باش

چون بلازوست، با بلا خوش باش

هر کرا آشنای خود سازد

به بلای خودش در اندازد

این بلا سنگ آزمایش تست

محنت آیینهٔ نمایش تست

تا ببیند که چیست مایهٔ تو؟

در محبت کجاست پایهٔ تو؟

چه شکایت کنی ز مردن طفل؟

کار ناکرده جان سپردن طفل؟

حکمتی باشد اندر آن ناچار

زانکه عادل به عدل سازد کار

حد عمر از سه قسم بیرون نیست

آدمی از سه اسم بیرون نیست:

کودکی و جوانی و پیری

چون ازین بگذری فرو میری

ساخت یزدان به صنع خود دو سرای

وندر آن کرد نیک و بد را جای

جان پیران پس از جدایی تن

هر یکی راست منزلی روشن

که جز آن جایگه سفر نکند

چون به دانجا رسد گذر نکند

هم چنین روح هر جوانی نیز

منزلی دارد و مکانی نیز

تا غنی در دنی نپیوندد

این یکی گوید آن دگر خندد

طفل را نیز هم‌چو پیر و جوان

چون سرآید به حکم غیب زمان

ببرد، ننگرد به کم سالی

تا نباشد مقام او خالی

کار صنع این چنین بکام شود

پادشاهی چنین تمام شود

بر چنین سلطنت مزیدی نیست

جای فریاد و من یزیدی نیست

دل درین دختر و پسر چه نهی؟

تن در آشوب و در سر چه نهی؟

چکنی اعتماد بر فرزند؟

چون ندانی چه عمر دارد و چند؟

ایکه داری تو این منی در پشت

چه نهی بر حروف او انگشت؟

نتوانی تو کین منی داری

کز منی یک مگس پدید آری

گر بکشت، ار بهشت، او داند

سر هر خوب و زشت او داند

باغبانی، تو مزد خود بستان

سعی کن در عمارت بستان

مالک ار باغ را خراب کند

باغبان کیست کین خطاب کند

گفت: کامی بران و راضی شو

بتو کی گفت: مرد قاضی شو؟

هر دو کون وز حکم او یک جو

ز آنچه گفتم کراست بیرون شو؟

تو چه دانی که مرگ طفل از چیست؟

و آنکه روزی دهد به طفلان کیست؟

شیر شیرین ز تنگی پستان

که بر آرد به حیله و دستان؟

او دهد طفل و او ستاند باز

کس نداند حقیقت این راز

هر کرا در فراق فرزندی

اندرین خانه سوخت یک چندی

شرم دارد در آن جهان جبار

که بسوزاندش به دوزخ و نار

از برای پدر شفاعت طفل

این چنین باشد و بضاعت طفل

دشمنان از بلا نفور شوند

تا شکایت کنند و دور شوند

ز که نالی گراوت خواهد داد؟

هم بدو نال، هر چه باداباد!

خاص را در بلا بدان سوزد

تا دل عام را بیاموزد

کادب بندگی چگونه بود؟

چیست کین درد را نمونه بود؟

ز بلا میشود دو راه پدید:

صورت طاعت و گناه پدید

عارف اندر بلاش بیند و بند

لذتی کز نبات خیزد و قند

از نشاط بلا به رقص آید

گر نه، در بندگیش نقص آید

نیست پوشیده شمه‌ای زان نور

لیک از عدل تا نباشد دور

بر تو نیک و بد استوار کند

تا به فعل تو با تو کار کند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در زهد

 

زهدت آن باشد، ای سعادت جوی

کز متاع جهان بتابی روی

روی در فضل بی‌نیاز کنی

پشت بر فضلهٔ مجاز کنی

بر فرازی ز فقر صرف درفش

زان توجه کلاه سازی و کفش

نبود، گر ز زهد گیری رنگ

حاجت اربعین و خلوت تنگ

هر که او زهد را حصار کند

تیر شیطان برو چه کار کند؟

زهد چون قلعه‌ایست پاس ترا

قفس آهنین حواس ترا

قلعه را در مساز بی‌بارو

احتما باید، آنگهی دارو

خلوت از بهر آن پسند آید

که حواس تنت به بند آید

چون شد از زهد گردنت باریک

نیست محتاج خلوت تاریک

خویشتن را ازین و آن باز آر

پس همی گیر چله در بازار

حاضر وقت باش و غایب غیر

تا توانی به استقامت سیر

چون نهادی کلاه خرسندی

بر در بندگی کمر بندی

هر دلی کو به زهد چست آید

به عبادت رسد، درست آید

زهد فرضست و زهد فضل، بدان

ترک دنیا بدین دو زهد توان

زهد فرض از حرام برگشتن

زهد فضل از حلال بگذشتن

چونکه امروز خود حلالی نیست

دومین زهد جز خیالی نیست

زاهدی، جز حلال کم نخوری

به بود کان حلال هم نخوری

هر کرا زهد پرده‌دار شود

محرم وحی کردگار شود

دست عثمان، که تیر شد قلمش

زهد کرد از جهانیان علمش

زاهدی ترک مال و جاه بود

ترگ چون پر شود کلاه بود

گر همی خواهی این کلاه بلند

کمر بندگی و طاعت بند

هر که او راست دید و زرق نکرد

این کله را ز تاج فرق نکرد

تاج را لازمست دری خاص

در این تاج نیست جز اخلاص

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

مثال

 

هم چو شمع از غمت بسوزاند

گه کشد، گاه برفروزاند

اعتبارت کند به هر مویی

بازگرداندت به هر رویی

گه سرت را بکار برگیرد

گاه پروانه بر سرت میرد

گه بنام خودت نگار کند

گاهت از ریسمان به دار کند

گاه با شهد هم‌نشین کندت

گاه با شاهدان قرین کندت

گه به بالین مردگان باشی

گاه پیش فسردگان باشی

گاه خندی، ولی ز پنداری

گاه گریی، ولی به صد زاری

گه سرافراز و گاه پست شوی

گاه ناچیز و گاه هست شوی

گاه لافی زنی ز سربازی

گاهت آن زر که هست در بازی

گاه زهرت دهند و گاهی نوش

گه زبان آوری و گه خاموش

گاه اندر تبی و گه در تاب

گاه در بزم و گاه در محراب

چو ببیند که هیچ دم نزنی

وندران سوز و گریه کم نزنی

نخوری هیچ و فیض ریزانی

خود نخفتی و خفته خیزانی

گاه در پرده‌ای چو مستوران

گه برافگنده پرده از دوران

گاه از سوز سینه در ویلی

گه ز خاصان قایم‌اللیلی

سال و مه سودت از زیان باشد

دایمت خرقه در میان باشد

عادتت کمزنی و شب خیزی

روشت بخشش و گهر ریزی

در تو هر نقش را پذیرایی

متشمر به لطف و گیرایی

مؤمنان را به پیشوایی فرد

کافران را به خانه سوزی مرد

سینه پر سوز و هیچ آهی نه

دیده پر گریه و گناهی نه

بشناسد که در روش رستی

نکند در نمودنت سستی

پرده از روی کار برگیرد

دل طریقی دگر ز سر گیرد

از چپ و راست عشق در تازد

خانهٔ عقل را براندازد

بر تو آن علمها وبال شود

عملت جمله پایمال شود

به صفت جوهری دگر گردی

مس نماند، تمام زر گردی

غیرت او بشست و شوی از تو

نهلد در وجود بوی از تو

چون ترا از تویی کند فانی

برساند به نشائت ثانی

جنبش اینجا نماند و رفتار

سخن اینجا نماند و گفتار

نه تو آن حال باز دانی گفت

نزخود آن بیخودی توانی رفت

نه کسی تاب دیدنت دارد

نه کس آوار شنیدنت یارد

هر که روی تو دید، مست شود

وانکه بویت شنید، هست شود

بر زمین بگذری، سما گردد

در مگس بنگری، هما گردد

متصل گردد این اثر در ذات

هم چو تاثیر مهر در ذرات

به خلافت رسی ز یک نظرش

در زمان و زمین و خشک و ترش

عشق زاید ز استقامت تو

علم روحانی از علامت تو

صاحب امر و اختیار شوی

گاه پنهان، گه آشکار شوی

گاه با قهر و سرکشی باشی

گاه با لطف و با خوشی باشی

در تب و تاب عشق و ظلمت و نور

چون که از راستی نگشتی دور

نیستی بخشدت ز تاب رخش

محو گردی در آفتاب رخش

به چنین دوست تحفه جان باید

دل به شکرانه در میان باید

تو ازین عهده گر برون آیی

در نگر تا به شکر چون آیی؟

یار کن شکر با شکیبایی

تا به زینت رسی و زیبایی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:53 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در مرتبهٔ عقل و جان

 

پیش ازین آدمی و این آدم

دیو بود و فرشته در عالم

چون رسید آدمی ز عالم جود

عزتش را فرشته کرد سجود

با روانش ملک چو خویشی داشت

پیش دیدش که رخ به پیشی داشت

هر چه جمع فرشته و ملکند

از قواهای انجم و فلکند

چون کنند از محل خویش نزول

شکلهای دگر کنند قبول

اصل جنی ز نار بود و هوا

بر فلک زان نرفت و نیست روا

خاک آدم بدید و سجده نبرد

دیدگانش به خاک خواهد مرد

خاک او دیده بود و آتش خود

نور او را یکی ندید از صد

سر او زان قفای لعنت خورد

که قفا را ز روی فرق نکرد

تو به نفس شریف و عقل زکی

از شمار فرشته و ملکی

غضبت آتشست و شهوت باد

وین دو دیو چنین ترا همزاد

عقلت از عالم اله آمد

نفست از بارگاه شاه آمد

دو ملک با تو اینچنین همراه

سوی ایشان نمیکنی تو نگاه

نیست تن را مهار در بینی

جز خرد در دماغ، اگر بینی

عقل بر ناخوشی کشید و خوشی

تا جدا گشت رومی از حبشی

نامهایی کز آسمان آید

همه بر نام عقل و جان آید

جز خرد مرد آن جواب نبود

غیر ازو لایق خطاب نبود

تن درنده است و روح دارنده

عقل مر هر دو را نگارنده

جامهٔ کون را علم عقلست

روح لوح آمد و قلم عقلست

تن و جان را به دست عقل سپار

پای بیگانه در میانه میار

علم نیرو دهد کمالت را

عقل اجابت کند سؤالت را

چون ترا زین جهان گزیری نیست

بهتر از عقل دستگیری نیست

ای به تایید عقل بیننده

آفرین کن بر آفریننده

که تواند ز آب گندیده

آفریدن رخ و لب و دیده؟

قالبت را که هست پردهٔ روح

آلت روح دان و کردهٔ روح

کردهٔ اوست، نازنین ز آنست

از چنان نیست، از چنین ز آنست

روح و چندین فرشته در کارند

تو به خوابی و جمله بیدارند

تا تو بازار خویش تیز کنی

آمد و رفت و خفت و خیز کنی

زان عمل ساعتی نیاسایند

تو بفرسایی و نفرسایند

هر کجا عقل و جان تواند بود

تن کجا در میان تواند بود؟

در عروقی بدین صفت باریک

مخرجی تنگ و مدخلی تاریک

کیست جز جان که کار داند کرد

راز خویش آشکار داند کرد؟

پی جان رو، که کار کن جانست

تن بیچاره بنده فرمانست

چون سپاه تو بار بربندد

عقل راه شمار بربندد

گر مجرد شود فرشتهٔ تو

نرسد آفتی به کشتهٔ تو

عقل شمعست و علم بیداری

نفس خواب و هوس شب تاری

عقل را هم چو دل نداند کس

روح را دل نکو شناسد و بس

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در توکل

 

یاری از غیر حق نه از دینست

حق «ایاک نستعین» اینست

گر تو این نکته را نمی‌دانی

هر دم «الحمد» را چه میخوانی؟

عاشق دوست یاد نان نکند

کز چنین دوست کس زیان نکند

چون توکل کنی، مگو از غیر

رخ درو کن، بتاب رو از غیر

زمره‌ای از توکلند به رنج

فرقه‌ای از کفایت اندر گنج

هر چه او داد غایت آن باشد

شکر میکن، کفایت آن باشد

از توکل شوی ریاضت بین

وز کفایت شوی ریاض نشین

آنکه ز اسباب در غرور افتد

از توکل عظیم دور افتد

متوکل سبب یکی بیند

متفرق در آن شکی بیند

ز تفرق مباش سرگردان

به توکل بناز چون مردان

به اعتابش بساز و شور مکن

سر او پیش غیر عور مکن

بکشی سر، پسنده کی باشی؟

نکشی بار، بنده کی باشی؟

خواجگی سر بسر جمال و خوشیست

بندگی ابتهال و بار کشیست

تو چه دانی که سودت اندر چیست؟

نیکی و نیک بودت اندر چیست؟

گر چه دردت ز خشم و کینهٔ اوست

نه دوا نیزت از خزینهٔ اوست؟

همه کس ره به کار خویش برد

یار باید که یار خویش برد

تکیه بر خنجر و سپاه مکن

جز به ایزد به کس پناه مکن

یارت او بس، به هر چه درمانی

این سخن بشنو، ار مسلمانی

جز توکل مبر به راه دلیل

از هدایت رفیق جوی و خلیل

از طهارت سلاح و مرکب ساز

خود و جوشن ز طاعت و ز نماز

هیکل از عصمت و کمر ز وفا

مشعل و شمع و روشنی ز صفا

دور باشی ز «آیةالکرسی»

پیش خود میدوان، چه میترسی؟

میفرست از برای حاجب خاص

نامهٔ صدق و قاصد اخلاص

اهل این داوری صبورانند

وآن دگر عاجزان و کورانند

سر تسلیمشان فرو رفته

ذوق معنی به جان فرو رفته

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در ستایش اهل رضا و خرسندی

 

حبذا! مفلسان آواره

جامه و جان پاره در پاره

غم بیشی ز دل به در کرده

به کمی سوی خود نظر کرده

به دلی زنده و تنی مرده

رخت در کوچهٔ ابد برده

با چنان دیدهٔ تر و لب خشک

نفسی خوش زدن چو نافهٔ مشک

دلشان هم شکسته، هم خندان

وز زبان لب گرفته در دندان

آنکه پنهان کند حکایت دوست

لب او وانگهی شکایت دوست؟

راز او را ز خود چه میپوشند؟

چون به مشهور کردنش کوشند

در دل آتش نهاده چون لاله

غنچه‌وش لب به بسته از ناله

دل پر از درد و روی در وادی

بسته بر دوش زاد بی‌زادی

زهر نوشان بی‌ترش رویی

تلخ عیشان بی‌تبه گویی

گر بلایی رسد ز عالم خشم

بر بلای دگر نهند دو چشم

دل خوشند ار چه در گذار استند

تا مبادا که در دیار استند

نفس چون شد مفارق از پیوند

بر تن او چه راحت و چه گزند؟

در خرابی چو گنج پوشیده

جام صد درد و رنج نوشیده

پیش زهرهٔ خروش کراست؟

یاره این فغان و جوش کراست؟

همه گردن نهاده‌اند به حکم

لب ز گفتار بسته، صم بکم

هر که آهنگ این بیان کرده

هیبتش قفل بر زبان کرده

عارفان را بداغ کل لسان

کرده مشغول ازین فسون و فسان

حکمتش راه طعنهٔ چه و چون

بسته بر فهم کند و دانش دون

لب خاصان به مهر خاموشی

تو به گفتار هرزه میکوشی

گر چه باشد در آن حضورت بار

هم طریق ادب نگه میدار

سخن اینجا به راز شاید گفت

کان ببینی که باز شاید گفت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در معنی دل

 

عرش رحمن دلست، اگر دانی

دل باقی، نه این دل فانی

دل باقی محل نور خداست

دل فانی ازین محله جداست

ز آسمان گر بیفتی اندر خاک

به از آن کت بیفگند دل پاک

هر که دل دارد این دلیلش بس

خود رسولست و این رسیلش بس

دل، که سیمرغ را شکار کند

چرخ زالش چگونه خوار کند؟

شاهد دل، که نامش ایمانست

در پس هفت پرده پنهانست

دل ز معنی کند طرب سازی

تو به دستار و سر چه مینازی؟

« لیس فی جبتی» بیان دلست

«لی مع‌اللله وقت» از آن دلست

هم دلست آنکه گفت: سبحانی

جان نیارست گفت، تا دانی

جان که بر پای قید تن دارد

به چه یارای این سخن دارد؟

دل نداری، ز جان چه کار آید؟

جان بیدل چه در شمار آید؟

فیض یزدان ز دل بریده نشد

دل ندیدند و فیض دیده نشد

حالت و حیلت دلند اینها

دل طلب کن، که حاصلند اینها

از تن و جان خود جدایی کن

دل به دست آور و خدایی کن

راه تحقیق را دلیل دلست

آتش عشق را خلیل دلست

با علی عشق و دل چو یاور بود

در چنین فتحها دلاور بود

در خیبر به دست نتوان کند

دل تواند، دل اندرین دل بند

جان چو پروانه گشت شمع دلست

تن پریشان محل جمع دلست

از تنت هر دری به بازاریست

دل شب و روز بر در یاریست

دل بغیر از حضور نپذیرد

بی‌حضورش کنی، فرو میرد

آن دلی کز فلک به تنگ آید

نه عجب کش ز دیو ننگ آید

نقش بر دل مکن، که آبست او

گل ممالش، که آفتابست او

در دلت هر چه جز اله بود

گر فرشته است غول راه بود

دل عارف محل ایمانست

جای اسلام و قالب جانست

گرنه دل مقدمش قبول کند

نور ایمان کجا نزول کند؟

با تو دل را تعلق بکری

با نبی نسبت ابابکری

سر ایمان، که پیچ در پیچست

گر نه تصدیق دل بود هیچست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در عشق

 

عشق و دل را یک اختیار بود

عقل و جان را دویی حصار بود

ز آستان عقل پیشتر نرود

عشق خود ز آشیان بدر نرود

بال دل چیست؟ عشق دیوانه

بند جان کیست؟ عقل فرزانه

عشق دیوانه را چو برخوانند

عقل فرزانه را بدر مانند

هر که عاشق نشد تمام نگشت

وانکه در عشق پخت خام نگشت

همره عشق شو، که یار اینست

در پی عشق رو، که کار اینست

عقل ورزی، ز کار سرد شوی

عشق ورز، ای پسر، که مرد شوی

میل صورت به شهوتست و هوس

میل معنی به عشق باشد و بس

عقل شمعست اندرین خانه

مرد در پای عشق پروانه

عشق خواند ترا به عالم محو

عقل گوید ز فقه و منطق و نحو

سینه را عشق چاک داند کرد

نفس را عشق پاک داند کرد

تبش نور کبریا عشقست

آتش خرمن ریا عشقست

عشق برقیست کام سوزنده

وز تمامی تمام سوزنده

عشق را روی در هلاک بود

هر کرا عشق نیست خاک بود

تا ز هستیت شمه‌ای برجاست

نتوان راه عشق رفتن راست

بندهٔ رنج باش و راحت بین

دفتر عشق خوان، فصاحت بین

مرد عاشق ز عشق گویا شد

گل ببین کو ز گل چه بویا شد؟

جدل و بحث لاولن دگرست

ناطق عشق را سخن دگرست

هوس از صورتی گذر نکند

عشق در هر دو شان نظر نکند

عشق را از هوس نمیدانی

لاجرم «بشر» و «هند» میخوانی

عقل جویان بود سکونت را

عشق برهم زند رعونت را

رخ او کس به خود نداند دید

عشق بیخود رخش تواند دید

آسمانها به عشق میگردند

اختران نیز در همین دردند

عشق جام تو و شراب تو بس

عاشقی محنت و عذاب تو بس

گر ازین بوته خالص آید مرد

نرسد دوزخش دو اسبه به گرد

گرمی از عشق جوی، اگر مردی

هر که عاشق نشد، زهی سردی!

عشق روی و ز نخ نمیگویم

با تو از برف و یخ نیمگویم

عشق آن شاهدان بالایی

که کندشان سپهر لالایی

دلبری جوی و پای بندش باش

آتشی بر کن و سپندش باش

خیز و جامی ز دست مادر کش

تا ببینی جمال وقتی خوش

گر چه کوتاه دیدهٔ بامم

دور کن سنگ طعنه از جامم

راه باریک و وقت بیگاهست

رو بگردان، که چاه در راهست

جام ما را مده به بد مستان

ور دهد نیز دست بد، مستان

عشقداری و پای جنبش هست

منشین، دست یارگیر به دست

مرد در راه عشق مرد نشد

تا لگد کوب گرم و سرد نشد

سخن عاشقان به حال بود

نه به آواز و قیل و قال بود

هر چه در خط و در بیان آید

دست بیگانه در میان آید

تو مگو: چون ز دل به دل راهست؟

کانکه دل دارد از دل آگاهست

دل چو نعل اندر آتش اندازد

عرش را در کشاکش اندازد

همت دل کمند عاشق بس

یاد معشوق بند عاشق بس

دیگر، ای مرغ دل، به پرواز آی

در چه اندیشه رفته‌ای، باز آی

سخنی کش به راز باید گفت

چون بهر جای باز شاید گفت؟

چیست گفتن چو اشک داری و آه

قاضی عشق را بس این دو گواه

من و ما تا بچند دشمن و دوست؟

بس ازین بیخودی خود همه اوست

چند گویی که: شیشه بشکستی

کی بود کار جام بی‌مستی؟

جد و جهدی بکار می‌باید

هر کرا وصل یار می‌باید

همه محرومی از نجستن تست

بی‌بری از گزاف رستن تست

عاشق بی‌طلب چه کرد کند؟

مرد باید، که کار مرد کند

درد ما را به مرغ و ماش چکار؟

عاشقان را به نان و آش چکار؟

نظر دل چو بر جمال بود

عشق خوانند و عشق حال بود

تا نخوانی مقالتی در عشق

نکنی وجد و حالتی در عشق

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در معنی سماع

 

عاشقی کو سخن باو شنود

هر چه وارد شود نکو شنود

آن زمانت رسد سراندازی

کانچه داری جزو براندازی

دف چه باید؟ که زخم پنجه خورد

نی ز دست و ز دم شکنجه خورد

تا تو در چرخ وای وای زنی

همچو مصروع دست و پای زنی

لب آن از دمیدن آبله کرد

کف این از کفیدنش گله کرد

تو اگر واصلی وسیلت چیست؟

و گرت حالتیست حیلت چیست؟

سهل وجدی و حالتی باشد

که بسازی و آلتی باشد

این تفاوت ز بهر خام بود

پخته را یک نفس تمام بود

چه تواند چونی تهی مغزی؟

صفت صورت چنان نغزی

صفت او زبان حال کند

چه بود ناله‌ای که نال کند؟

زود بر خود چو دف بدری پوست

گر تجلی کند حقیقت دوست

شتر مست را علف چه بود؟

عاشق چنگ و نای و دف چه بود؟

لایزالیست حالت ایشان

بیمقالی مقالت ایشان

داده در سر و در ملا دل و هوش

به زبانی ز بی‌زبانی گوش

بوی بادی که آن ز نجد آید

سنگ اگر بشنود به وجد آید

دوست بی‌ترجمان سخن گوید

لب او بی‌زبان سخن گوید

ز لبش گر سخن نیوش آیی

بی‌سخن تا ابد به جوش آیی

دف قوال را دریدی تو

ز چه برمیجهی؟ چه دیدی تو؟

با چنین آش و شربت و بریان

چیست آن چشم خیرهٔ گریان؟

خود نپرسی که از چه مالست این؟

از حرامست یا حلالست این؟

چشم بر هم نهی، فرو مالی

بر هوا میجهی و مینالی

شمع و قندیل و نای و دف باید

لوت و بریان چهار صف باید

بر نهالی نهاده بالش را

تا تو یاد آوری جمالش را

زین سماعت چه چیز نظم شود؟

بجزین لوتها که هضم شود؟

اینکه در شعر میگرایی گوش

مدتی بر سماع قرآن کوش

تا ز هر نکته بشنوی رازی

که به جز آز ما مورز آزی

سخن پخته جوی و گوشش کن

نفس ار خام زد خموشش کن

میوهٔ پخته خور، که بیرنجست

میوهٔ خام اصل قولنجست

نفس عاشقان بسوز بود

وین دگرها چو شمع روز بود

سخنی کان ز اهل درد آید

همچو جان در ضمیر مرد آید

پی به تحقیق ذات نابرده

ره به اسم و صفات نابرده

آنچه تقدیس را شعار بود

و آنچه تنزیه را بکار بود

حق الهام را ندانسته

دفع وسواس نا توانسته

ضبط ناکرده پیش دل به درست

تا بانجام کار خود ز نخست

کی میسر شود ز عالم مجد

که درآید سر مرید به وجد؟

این سماعی، که عرف و عاداتست

پیش ما مانع سعاداتست

تا نمیری ز حرص و شهوت و آز

نشود گوش آن سماعت باز

قوت دل را ز تن چو عور کند

به سماع چنان چه شور کند؟

روح چون در جمال حق پیوست

جنبش پای چون بماند و دست؟

در بدایت سماع بد نبود

در نهایت سماع خود نبود

آن که از جام وصل مست شود

کی به جنبش دراز دست شود؟

پیش جمعی که این سماع رواست

مینماید که بر سبیل دواست

زانکه طالب پس از ریاضت سخت

که برون آورد ز خلوت رخت

آن وقایع که بود کم باشد

جانش از فقد آن دژم باشد

هم زادمان ذکر خسته بود

هم ز حرمان خود شکسته بود

منقبض گردد از تغیر حال

رنج بیند ز وحشت و ز ملال

اگرش رای شیخ فرماید

که: سماع سخن کند، شاید

تا از آن واردات یاد کند

دل خود زان حضور شاد کند

تو که سودای زلف داری و خال

زین سماعت چه وجد باشد و حال

ز سماع آنکه این خبر دارند

هر یکی مشربی دگر دارند

جنبش آنکه این خبر دارند

هر یکی مشربی دگر دارند

جنبش آنکه نفس او ملکیست

چرخ باشد، که جنبش فلکیست

میل بالاست نقش بر بستن

زین جهان و جهانیان رستن

در چنان بیخودی سرافشانی

نفی غیر خداست، تا دانی

هیات نفس تا کدام بود؟

جنبش شخص از آن مقام بود

لا ابالی نظر به این نکند

سر این حال را یقین نکند

هر کجا نغمه‌ایست یا سازی

بم و زیر و دف و خوش آوازی

خانهٔ خوب و مردم از هر دست

زاهد و رند و پیر و کودک و مست

زن و نظاره‌ای پر از در و بام

پیش ایشان سماع دارد نام

گر چه اینجا همه سراندازیست

حال درویش حد اینبازیست

زانکه هست این روش زنان را نیز

بر سر کوچه کودکان را نیز

مپسند این سماع در دانش

بی‌زمان و مکان و اخوانش

عارفی راست این سماع حلال

که بود واقف از حقیقت حال

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در شکر

 

شکر کن، تا شکر مذاق شوی

نام کفران مبر، که عاق شوی

غایت شکر چیست؟ دانستن

حق یک شکر نا توانستن

شکر ما گر رسد به هفت اورنگ

پیش انعام او نیارد سنگ

نعمتش را سپاسداری کن

زو زیادت بخواه و زاری کن

چون به شکر و ثبات میل بود

کامهای دگر طفیل بود

زانکه در شکر اگر نکوشی تو

کم شراب مزید نوشی تو

هم به تن شکر استطاعت کن

هم بدل شکر این بضاعت کن

شکر دل رحمت و خلوص و رضاست

دیدن عجز از آنکه شکر خداست

شکر تن خدمت و تحمل و صبر

کار کردن به اختیار و به جبر

از دل و تن چو شکر گردد راست

به زبان عذر آن بباید خواست

گر ز دانش در قبول زنی

دست در دامن رسول زنی

دیگر آن را لوای شکری هست

خواجه دارد لوای حمد به دست

آنکه شد چشم او به منعم باز

جان او برکشد به حمد آواز

و آنکه از نعمتش گذر نکند

جز به شکرش زبان بدر نکند

خویشتن را متابع او ساز

کو ترا بشنواند این آواز

گر شود خاطرت خطاب شنو

بشنود هر زمان خطابی نو

این خطابت نیاید اندر گوش

تا نبخشی به مصطفی دل و هوش

لهجهٔ او اگر بیابی باز

راه یابی به کار خانهٔ راز

در شناساست این سخن را روی

نشناسی، هر آنچه خواهی گوی

سر به مهرست سر این پاکان

از برای ضمیر دراکان

دیو را نیست تاختن بر گول

که ازو دور نیست چنبر غول

پای دانندگان به بند آرد

سر بیدار در کمند آرد

از دم و دام این نهنگ خلاص

جز به توفیق نیست، یا اخلاص

کوش تا بی‌حضور دل نروی

تا ز کردار خود خجل نروی

اندرین پرده بار دل دارد

پی دل رو، که کار دل دارد

عقل دل را به علم بنگارد

علم جان را بر آسمان آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تصدیق کرامات اولیا

 

قوت نفس را مقاماتست

سر آن معجز و کراماتست

نفس چندانکه هست بالاتر

در کرامات و کشف والاتر

از کدورت دلت چو گردد دور

رختت از ظلمت آورند به نور

غیب دان جز به نور نتوان شد

وقت بین بیحضور نتوان شد

دل در آن نور چون مقیم شود

حرکات تو مستقیم شود

باشدت حکم بر وجود و عدم

لیک بیحکم بر نیاری دم

خواهشت چون برای او باشد

تو نباشی، رضای او باشد

تا نگیری صفات روحانی

تا نگردی ز پا و سر فانی

قربت خود کجا دهد شاهت؟

به ولایت کجا بود راهت؟

به محبت چو مبتلا باشی

گاه و بیگاه در بلا باشی

بی‌ولایت ز خوف نتوان رست

تا ولی نیستی تو خوفی هست

به ولایت چو دل ستوده شود

در هیبت برو گشوده شود

چون رسی در مقام محبوبی

زو نبیند دل تو جز خوبی

صورتت صورت فرشته شود

زیر پایت زمین نوشته شود

بر سر آبها روان گردی

غیب گویی و غیبدان گردی

از نظرها نهان توانی شد

مقتدای جهان توانی شد

نگذارد ز لطف صانع تو

که شود هیچ چیز مانع تو

تو مسلم شوی به سلطانی

گه نوازی و گاه رنجانی

آوری اسب قربت اندر زین

به اجابت شود دعات قرین

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در صفت عارف و عرفان

 

از در معرفت مگردان روی

کام جویی، به شهر عرفان پوی

کندرین گرد شهسوارانند

علم او را خزانه دارانند

به امانت ز حق پیام رسان

سخن او به خاص و عام رسان

لطف حق درج در شمایلشان

حرز و تعویذ حق حمایلشان

نفسی جز به یاد حق نزنند

جز به فرمان حق نطق نزنند

عون عصمت حصارشان گشته

روح و رحمت نثارشان گشته

گر درآید به یادشان جز دوست

بدرانند یاد خود را پوست

جز رخ او بهر چه در نگرند

گر چه طاعت بود، گنه شمرند

به ادب گشته مستقیم احوال

دیده ور گشته در طریق کمال

پشت بر کار این جهان کرده

آن جهان سود و این زیان کرده

برده خود را به گوشه‌ای بی‌برگ

روح تسلیم کرده پیش از مرگ

عشق آن دلستان به قوت درد

اشکشان سرخ کرده، رخشان زرد

دیده بر مرصد بشارت او

گوش بر رمز و بر اشارت او

گفته تکبیرسست پیوندی

بر جهان و بر آرزومندی

در صفتهای او نظر کرده

ز انجم و آسمان گذر کرده

در خرابی بود عمارتشان

وز سر نیستی امارتشان

رخ پر از گرد و موی آشفته

ترک دنیا و آخرت گفته

حنظل از دست دوست باز خورند

ور تو شکر دهی به ناز خورند

نه تبسم به جاه و مال کنند

نه نشاط از نظام حال کنند

بی‌نشان در نشست و خاست همه

از کژی دور و گشته راست همه

بر نپیچند رخ ز شارع شرع

گوش دارند اصل او با فرع

هر چه‌شان دور دارد از در دوست

گر بهشتست، خاک بر سر اوست

نظر از منزلی بلند کنند

ناپسند جهان پسند کنند

چون کسی اندرین اصول رسد

زود در پایهٔ وصول رسد

جام انس و لقاش نوشانند

خلعت اصطفاش پوشانند

تا شود در حضور و غیبت او

همه دلها ملا ز هیبت او

یکدم از کار حق نپردازد

چشم بر کار خود بیندازد

از فلک هر چه میرسد به ظهور

بر دل او کند نخست عبور

بگشاید ز فیض حاصل او

چشمهٔ علم غیب بر دل او

هر چه از فیض او براندوزد

به دگر طالبان در آموزد

گر سخن سخت گوید و گر سست

به خدا گوید آنچه گوید رست

هر کسی را که یافت قابل آن

زودش آورد در مقابل آن

مرد کو هر مقام را دانست

وارد خاص و عام را دانست

راه را جبرییل داند شد

راهرو را دلیل داند شد

هر چه داند در آن ارادت حق

باز گوید هم از افادت حق

گر چه دانست، لاف بس نزند

بی‌اجازت دلش نفس نزند

گاه پیدا کند خدای او را

تا بدانند اهل رای او را

گه بپوشد ز دیگرانش رخ

تا نبینند منکرانش رخ

به خودش هر دم انتباه کند

نهلد کش ریا تباه کند

زانکه شرک از ریا پدید آید

در هر فتنه را کلید آید

چون شود نفس او ز شرک تهی

رخ نهد کار نفس او به بهی

سر او چون تمام نور شود

مورد و مصدر امور شود

نور گیرد دلش به مایهٔ ذکر

پرورشها کند به دایهٔ ذکر

دل چو چندی درین مجاهده شد

نظرش لایق مشاهده شد

در تجلی به نور غرق شود

فرق او پای و پای فرق شود

صفت او ازو فرو شویند

ز صفاتی دگر سخن گویند

بر دلش داوری گذر نکند

جز به روی یکی نظر نکند

تا به جایی رسد که خود نبود

نقش نیک و نشان بد نبود

جز دوام حضور نشناسد

غیر از اشراق نور نشناسد

در نهایت رسد بدایت او

پر شود عالم از هدایت او

شقه‌های غطا براندازد

تحفه‌های عطا در اندازد

بلکه خود هر دو سر شوند یکی

بنماند دگر غبار شکی

چون دویی دور شد ز دیده و گوش

نیست ببیننده بهتر از خاموش

مرد را جمله دل چو دیده شود

قیل و قال از کجا شنیده شود؟

پردلانی که این حقایق را

باز دیدند و این دقایق را

پشت بر کار این جهان کردند

آن جهان سود و این زیان کردند

آنکه بر خویشتن کشید قلم

نکشد بار بوق و طبل و علم

جان ایزدپرست را به ضمیر

نگذرد یاد پادشاه و امیر

هر که با کردگار کاری داشت

در دل خویش غیر او نگذاشت

از کلیم آنکه او بپرهیزد

به گلیم تو کی فرو خیزد؟

گفته: «هذا فراق یا موسی»

چون رود در جوال با موسی؟

نظری زین بلندبینان بس

چه نظر؟ کالتفات اینان بس

هر چه داری به راهشان انداز

خویش را در پناهشان انداز

پیش اینان به جز نیاز مبر

شوخی و امتحان و آز مبر

بنده نامان پادشاه اینند

تاج بخشان بی‌کلاه اینند

جام ایشان به سفله مست مده

دامن حبشان ز دست مده

جان عارف به قرب اوست غنی

چکند یاد این جهان دنی؟

چون نباشد ز جام عزت مست

خنجر قربتی چنان در دست

صاحب تخت و مالک تاجست

به لباس دگر چه محتاجست؟

هر که با این صفت نگردد جفت

او به خلوت نرفت و ذکر نگفت

سر توحید ازین گروه شنو

ورنه سرگشته در بدر میرو

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در حقیقت اجابت دعا

 

گر دعا جمله مستجاب شدی

هر دمی عالمی خراب شدی

تو دعا را اگر ندانی روز

نشوی بر مراد خود پیروز

تا نیابد دل تو راه به غیب

دست حاجت برون می‌آر از جیب

غیب‌دان جز به نور نتوان شد

وقت بین بی‌حضور نتوان شد

گر دلت حاضر و تنت نوریست

هر چه خواهی بخواه، دستوریست

نفس مستجاب آنکس راست

کز خدا جز خدا نجست و نخواست

تو به خود نزد او ندانی شد

تا نخواند کجا توانی شد؟

اوست نزدیک ورنه دوری تو

حاضر او بس، که بیحضوری تو

گر نه راه تقرب او رفتی

با تو «انی قریب» کی گفتی؟

چون در آن قرب محو گردی تو

صورت خویش در نوردی تو

دگرت لذت از جهان نبود

از توسر ازل نهان نبود

به محبت رسی از آن قربت

برهی از مشقت غربت

او ترا سمع و او بصر گردد

او ترا راه و راهبر گردد

او ترا دست گردد و او تیغ

هر چه خواهی نباشد از تو دریغ

نفس او با تو همخطاب شود

سخنت جمله مستجاب شود

غیب را با دلت خطابی هست

زان نظرهات فتح بابی هست

لیک هم آفتیست در هوشت

که نرفت آن خطاب در گوشت

تیر چون از کمان سست آید

از کجا بر هدف درست آید؟

تو که بازوی بیگناهت نیست

سپری جز عطای شاهت نیست

تا عصای تو اژدها نشود

به دعای تو کس رها نشود

چون نه‌ای واقف از دعای بشر

میبری در دعای باران خر

پیش ایزد ببین قبولت هست؟

پس برآور به سوی بالا دست

هر چه در خط عالم اویند

همه تسبیح او همی گویند

هر کسی را به قدر پایهٔ خویش

هست حدی که نگذرد زان بیش

کس به تسبیح او نیابد راه

مگر از لهجهٔ کلام‌الله

هر زبان، گر چه گفتگو داند

حق تسبیح او هم او داند

اندرین نکته چون نکردی سیر

نبری ره به سر منطق طیر

هر کرا از درش سؤالی هست

هر یکی را زبان حالی هست

ورد رنجور چیست؟ «یا شافی»

وان بیچاره؟ « انه کافی »

مرغ یا ز آب و دانه گوید راز

یا ز پیکان و سنگ و چنگل باز

مور از آسیب سیل و آفت سم

طلب ارزن و جو و گندم

گر ازین در بود عبارت تو

کس نپیچد سر از اشارت تو

در جهان اسم اعظم او داند

و آن بود کوت بر زبان راند

هر که با نامش آشنا گردید

حاجتش سربسر روا گردید

تا نگویی سخن مناسب حال

نشود هیچ مستجاب سؤال

هر چه خواهی به قدر حاجت خواه

تا بدان در دهند بازت راه

چو فزونت دهند ز آن تو نیست

هم نکوتر، کزان زیان تو نیست

تو که زر داری و درم خواهی

پر تمنا کنی، نه کم خواهی

دو بسازی سرای و بس نکنی

تا بچار دگر هوس نکنی

گر بلندت کند نیایی زیر

ور فزونت دهد نگردی سیر

چون به حاجت چنین سرایی تو

بهلد تا همی درایی تو

حال آن طفل و حالت تو یکیست

در بزرگی و خردی ارچه شکیست

کانگبینش دهی شکر خواهد

ور چه شیرین کنی دگر خواهد

چون ز حد بگذرد فغان و خروش

بر دهانش زنی شود خاموش

این حسابت کجا شود روزی؟

چون ز داننده‌ای نیاموزی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در صفت زرق و ریا و ارباب آن

 

سخنی کز سر معامله نیست

عقل را اندرو مجامله نیست

بی‌رعونت قدم نخواهی زد

بی‌ریا هیچ دم نخواهی زد

آن نماز دراز کردن تو

وز حرام احتراز کردن تو

روز بر سفره نان نخوردن سیر

پیش بیگانه شب نخفتن دیر

گاهی از چل تنان خبر گفتن

گاه از ابدال قصه برگفتن

چیست؟ این چیست؟ گر نه زرق و ریاست

راست روراست، گر ز بهر خداست

هیچ دانی که کیستند ابدال؟

گر ندانی چرا نمیری لال؟

مرد غیب از کجا تواند دید؟

آنکه عیب و هجا تواند دید

به ز ابدال بوده باشی تو

زانکه ابدال می‌تراشی تو

دیو تست آنکه دیده‌ای از دور

چه کنی دیو خویش را مشهور؟

تو که کاچی ز رشته نشناسی

دیو نیز از فرشته نشناسی

گر بگویی که: چیست در دستم؟

بر نپیچم سر از تو تا هستم

بر چنین آتشی چه دود کنی؟

بگریز از میان، که سود کنی

بر سر راه پادشاه و امیر

مینهی دام و دانه از تزویر

بنشینی خود و دو باز آری

علما را ز خود بیازاری

بر زمین طعنه: کین گرفتاریست

بر فلک بذله: کان نگونساریست

اختر و چرخ چیست؟ مجبوری

غنصر و طبع چیست؟ مزدوری

نه به دانش دل تو گردد نرم

نه سرت را ز خلق و خالق شرم

چیست این ترهات بیهوده؟

نقره‌ای بر سر مس اندوده

تاجر از سود و از زیان گوید

کاتب از خط و از بنان گوید

وزرا رای نیک و قربت شاه

امرا شوکت و سلاح و سپاه

پیر سالوس را بپرسیدم

گفت: من بارها خدا دیدم

آتشم درفتاد از آن نادان

گفتم: ای دل، تو نیک‌تر وادان

اینکه پیغمبرست باری دید

وانکه موسیست نور و ناری دید

شیخکی روز و شب چو خر به چرا

از دو مرسل زیادتست چرا؟

هر که حال به خویش در بندد

که ندارد، به خویشتن خندد

به تکبر مریز بر کس زهر

گر امام دهی شوی، یا شهر

تا به چند از مقام رابعه لاف؟

ای کم ارزن، زنخ مزن به گزاف

او زنی بود و گوی مردان برد

هر کسی آن عمل که کرد آن برد

تو درم بر سر درم بسته

ما به رخ راه بیش و کم بسته

تو ندانسته سال و مه به خروش

ما بدانسته روز و شب خاموش

اینکه داری تو ما گذاشته‌ایم

زآنچه داری تو شرم داشته‌ایم

ما به گم کردن نشان قدم

تو به نقاشی رواق و حرم

گر چه چون ما تو پیر میگردی

همچنان گرد میر میگردی

پیش والی ولی چکار کند؟

باشه چون پشه را شکار کند؟

اعتماد تو بر چماق امیر

بیش بینم که بر خدای کبیر

شیخ کو از امیر گیرد پشت

از خمیرش سبک بر آور مشت

تیغ درویش تیغ یزدانیست

تیغ سلطان به شحنه ارزانیست

نفس گولست، سر به راهش کن

کل فضولست، بی‌کلاهش کن

دره، کز دست بیگناه افتد

سر قیصر چنان به چاه افتد

تا عصای تو اژدها نشود

به دعای تو کس رها نشود

آنکه عون خدای رایت اوست

علم شاه در حمایت اوست

آه ازین ابلهان دیوپرست!

همه از جام دیو ساری مست

گر چه داری تو راز خویش نهفت

من درین شهرم و بخواهم گفت

اینکه خود را خموش میدارم

گوشهٔ‌عرصه گوش میدارم

گر کسی دیگر این غلط بگذاشت

من بگویم، نگه ندانم داشت

تا تو ریش و سری چو ما باشی

جان و دل گرد، تا خدا باشی

گرگ در دشت و شیر در بیشه

همه هم حرفتند و هم پیشه

نه تو دینار داری و من دانگ

به رخ من چرا برآری بانگ؟

دو الف یک جهت به بی‌نقطی

این سقط چو نشد؟ آن سری سقطی؟

تو به ریش و به جبه معتبری

اگر آن ریش و اهلی چه بری؟

گفت بگذار، گردمی باید

در غم عشق مردمی باید

زان چنین در بلا و در بندی

که به تقدیر حق نه خرسندی

بنده‌ای، خیز و رخ به طاعت کن

زآنچه او میدهد قناعت کن

چیست این زرق و شید و حیله و مکر؟

تا دو نان برکنی ز خالد و بکر

زان بر میر و خواجه جای کنی

که توکل نه بر خدای کنی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها