خطاب به خواجه غیاثالدین محمد
ای شب و روز عالم از تو بساز
شب و روزی به کار ما پرداز
روزت از روز و شب ز شب به باد
در پذیر، ارچه بس حقیر آورد
که شود دانشت به اینها بیش
سخن از خواندنت به کام رسد
چون به نام تو شد به نام رسد
بر تو خوردی ازین جهانداری
با تو همراه کردهاند از غیب
سروری، چون کف کلیم از جیب
ای همه ناز و نوشها بتو خوش
خانه پرور ز سایه گوید و نور
عاشقانرا چه غیبت و چه حضور؟
آن مبین کم سریست یا پاییست؟
بشنو کین سخن هم از جاییست
گر قبول اوفتد رهینم و شاد
و گرش رد کنی، بقای تو باد
نه که هر مهرهای گهر باشد
من چگویم : چه کن؟ تو میدانی
این چنین فضل و خلق باید و خوی
تا توان باخت در معانی گوی
از تو گیرد سخن فروغ چو شمع
چون رسید این سفینه بر جودی
هر مگس انگبین چه داند کرد؟
جز مگس انگبین تواند خورد؟
شعر نوری ز عرش زاینده است
زان چو عرش استوار و پاینده است
اندرین جام کن به لطف نگاه
داری این جام و این گلستان را
چون چراغیست این صحیفهٔ نور
هر کرا باشد این چنین گنجی
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
شنبه 10 بهمن 1394 6:57 PM
تشکرات از این پست