0

جام جم اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در صفت ارشاد پیر

 

اول استاد، پس گهر سفتن

تا نباید به درد سر خفتن

مرد را کاوستاد یار شود

زود باشد که مرد کار شود

در عزش به رخ فراز کند

چشم او را به نور باز کند

بیضه وارش به زیر بال کشد

بر سرش سایهٔ کمال کشد

میکند کم ز قدر قوت بدن

قوت روح میدهد به سخن

نهلد در حجاب ذاتش را

نه به دست خلل صفاتش را

به روش دل قویش گرداند

تا چو خود معنویش گرداند

شب و روزش چنین به اصل و به فرع

پرورش میکند به مایهٔ شرع

نبرد زو نظر به سر و به جهر

هر دمش میدهد ز معنی بهر

در ترقیش پایه بر پایه

میرساند به نور از سایه

چون ازین رنجها شود بهتر

به دگر گنجها شود رهبر

به لباسی دگر بر آید مرد

به وجودی دگر بزاید مرد

جسم را کرده از ریاضت صلب

روح را کرده مطمن‌القلب

بر سر نفس او به سرحد صدق

متمکن شود به مقعد صدق

این بود راضی، آن بود مرضی

برهد شیخ از آن گران قرضی

حد و مد و تعرف این باشد

رسم رشد و تصرف این باشد

کودک نفس را ز رنج هوا

نکند جز چنین طبیب دوا

گر چنین رهبری شود یارت

زین منازل برون برد بارت

هر چه در جسم درد و داغ شود

روح را روغن چراغ شود

جز به سعی تن و به تقوی دل

کی رسد طالب اندرین منزل؟

گر به این حال نفس گردد هست

یا دهد رتبتی چنینش دست

این بود سر نشانهٔ ثانیش

که تو تولید مثل میخوانیش

اندرین دور ازین وجودی پاک

نتوان یافتن مگر در خاک

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در توحید

 

بینش اوست غایت عرفان

دانش او سرایت عرفان

نرسد کس به کنه معرفتش

مگر از باز جستن صفتش

احدیت نشان ذاتش دان

صمدیت در صفاتش دان

احدست او نه از طریق شمار

صمدست او ولی ندارد یار

صفت از ذات دور نتوان کرد

شرح این جز به نور نتوان کرد

او ازین، این ازو جدا نبود

گر نباشد چنین خدا نبود

ذات او از صفت بدر دیدن

کی توانی به چشم سر دیدن؟

صفتش را به دل نشاید یافت

در صفاتش خلل نشاید یافت

در صفاتش چو از صفا نگری

هر چه بود او بود چو وانگری

دوربینان رخش چنین دیدند

به صفت در شدند و این دیدند

هر کرا هست بویی از صفتش

بپرستند اهل معرفتش

از برای صفات او باشد

بر در هر که گفتگو باشد

صفت اوست جان و مردم جسم

صفت اوست گنج و خلق طلسم

ذات ما را صفات اوست حیات

چون حیات صفات خلق از ذات

هر که او زین صفات عور شود

همچو چشمی بود که کور شود

هر کجا قدرتست قادر هست

بی‌شرابی کجا توان شد مست؟

هر کجا حسن بیش، غوغا بیش

چون بدین جا رسی مرو زین پیش

عالمی زان جمال شیدا گشت

که نه پوشیده شد، نه پیدا گشت

گشت ظاهر که دل درو بندی

ماند باطن که در نپیوندی

دل به تحقیق حال او نرسد

جان به کنه جلال او نرسد

ذات او جز به نام نتوان دید

صفتش را تمام نتوان دید

گر چه با او به جان همی کوشند

بیشتر در گمان همی کوشند

صفت و ذات او قدیمانند

نه صفت را نه، ذات را، مانند

همه گیتی به ذات او قایم

ذات او با صفات او دایم

صفتش در هزار و یک پردست

وز حساب آن هزار و یک فردست

سالها زحمتست و کار ترا

تا یکی گردد آن هزار ترا

دانش ذات جز بدو نتوان

وان به تقلید و گفتگو نتوان

صفتش را به فکر داند مرد

وندرین باب فکر باید کرد

با قدم چون حدث ندیم شود

کی حدث پردهٔ قدیم شود؟

ذات را غیر چون بپوشاند؟

دیگ را آب چون بجوشاند؟

نور خورشید از آنکه شد چیره

دیدنش دیده را کند خیره

جستجویش به کو و کی نکنند

بکش این پای تات پی نکنند

احدست او نه از طریق عدد

احدی فارغ از تکلف حد

عقل و ادراک آفریدهٔ اوست

دیدن عقل هم به دیدهٔ اوست

نتوان دیدنش به آلت چشم

نیست بر دیدنش حوالت چشم

نور چون گردد از نهایت فرد

بکماهیش ضبط نتوان کرد

حال آن نور و دیدهٔ اوباش

آفتابست و دیدهٔ خفاش

نی، چه گفتم؟ چه جای این سازست؟

دوست پیدا و دیده‌ها بازست

در تو و دیدن تو خیری نیست

ورنه در کاینات غیری نیست

نیست، گر نیک بنگری، حالی

در جهان ذره‌ای ازو خالی

سخن عشق کم خریدارست

ورنه معشوق بس پدیدارست

حاصل این حروف و دمدمه اوست

همه محتاج او و خود همه اوست

تا ز توحید او نگردی مست

ندهد رتبت وصولت دست

زمره‌ای کین اصول میدانند

این نظرها وصول میخوانند

ورنه مخلوق چون خدا گردد؟

بجزین مایه کاشنا گردد

نور او قاهرست و سوزنده

زو دگر نورها فروزنده

آتشی کش تو بر فروخته‌ای

وندرو خشک و تر بسوخته‌ای

چونکه از نور داشت قوت و هنگ

کرد با خویش جمله را یکرنگ

تا تو همرنگ آن پری نشوی

از هلاک و فنا بری نشوی

زر خالص چو رنگ نوری داشت

تن او از هلاک دوری داشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در شرح حال اهل زرق و تلبیس

 

همه روی زمین نفاق گرفت

مردمی ترک اتفاق گرفت

از حقیقت به دست کوری چند

مصحفی ماند و کهنه گوری چند

کور با کس سخن نمیگوید

سر قرآن کسی نمی‌جوید

روح قرآن بر آسمان بردند

نقد تحقیق ازین میان بردند

روز بد را علامت این باشد

پیش نیکان قیامت این باشد

در جهان نیست صاحب دردی

بی‌ریا دم نمیزند مردی

شرع را یک تن خلف بنماند

روش و سیرت سلف بنماند

روی گیتی پر از صلف شد و لاف

همه زرقست و شید قاف به قاف

اهل زرق و نقاق هم پشتند

صادقان را به خون دل کشتند

راستی را نشانه نیست پدید

راستی در زمانه نیست پدید

مرد معنی ازین میان دورست

به حجاب خمول مستورست

چشم اخلاص و صدق خفته بماند

چهرهٔ مردمی نهفته بماند

بی‌خطر نیست کار سیر امروز

دیده ور شو که نیست خیر امروز

اهل مکر و حیل بکوشیدند

به ریا روی دین بپوشیدند

سخن صدق سر بلاف آورد

دین چو سیمرغ رو به قاف آورد

طالبی، چشم و گوش باش، ای دل

با چنینها بهوش باش، ای دل

که بسی دام و دانه در راهست

گذرت جمله بر سر چاهست

چو نهنگند باز کرده دهان

همه در نیل غرق و گشته نهان

تا نهنگت به کام در نکشد

دست غولت به دام در نکشد

پیر شیاد دانه پاشیده

گرد او چند ناتراشیده

ریش را شانه کرده، پره زده

سرکه بر روی نان و تره زده

پنج شش جا نهاده حلقهٔ ذکر

سر خود را فرو کشیده به فکر

تا که می‌آورد ز در خوانی؟

یا که سازد برنج و بریانی؟

سخنی از درون بدر نکند

کش تخلص به نام زر نکند

کم بری زر، ز زرق نپذیرد

پر بری، زود در بغل گیرد

گر چه گوید که: هیچ نستانم

ندهد باز اگر دهی، دانم

دل آنرا که درد این کارست

جستجوی دلیل ناچارست

زنده‌ای کو؟ که بنده باشیمش

سر به فرمان فگنده باشیمش

چند ازین هایهوی بی‌دردان؟

زنگ مردی و بوی نامردان؟

همچو گردون کبود جامه شده

صید را گرگ این تهامه شده

از برون خرقه‌های صابونی

وز درون صدهزار مابونی

چون بیابند نو ارادت را

کار بندند عرف و عادت را

جامهٔ زرق و شید زرد کنند

بر دلش حب مال سرد کنند

ببرندش به دعوتی دو سه گرم

تا در افتد زنان خلق به شرم

پس به رمزش درآورند از خواب

کای پسر، وقت میرود، دریاب

گر مریدی کجاست سفرهٔ آش؟

ور نداری درین میانه مباش

دردمند از دم عزیمت خوان

که: دم نقد را غنیمت دان

به فریب وخیم و دانهٔ خام

ساده دارا درافگنند به دام

از میانشان برون رود درویش

ناخن اندر قفا و سر در پیش

روی در روی ننگ و نام کند

از در و کوچه اقچه وام کند

درمی چند را بلاو دهد

پیر و همخرقه را پلاو دهد

ببرد شیخ را به مهمانی

با مریدان سخت پیشانی

صوفیان سفره را فراز کشند

آستین از دو دست باز کشند

همه در هم خورند کین فرضست

خود نگویند کز کجا قرضست؟

کودکان ناشتا، پدر مدیون

مخور این نان و آش، خون خور خون

فقر بیرون ز ازرقست و کبود

نام آتش چرا نهی بردود؟

حقه خالی و بوالعجب عورست

جرم او نیست، دیده‌ها کورست

شب کس را کجا کند چون روز؟

پیر محراب کوب منبر سوز

شیخ باید که سیم و زر سوزد

تا ازو دیگری نیاموزد

گر ندانی تو این درم سوزی

زان بهشتی چرانیاموزی؟

کو به عمری چنین کتابی ساخت

پس به پیلی درم یخ آبی ساخت

بنگر پیل مات درویشان

شاه را طرح دادن ایشان

شیخ ما آنچنان بزرگانند

نه چنین روبهان و گرگانند

متصرف شدی، شکاری کن

قلعه‌ای برگشای و کاری کن

تو کت این گاوهای پروارند

لاغران را مکش، که مردارند

ایکه اندر فریب ایشانی

در فریب تواند، تا دانی

گر دهندت به دست بر بوسه

کاه پیشت نهند و سنبوسه

گه به باغ و به خانه خوانندت

گاه پیش ملک دوانندت

خواجه رنجور شد، عیادت کن

به شود، حرمتش زیادت کن

آن نیامد ببین که: حالش چیست

وین درآمد، نگر سالش چیست؟

دست بگذار تاش می‌بوسند

تن بهل، تا درو همی دوسند

شعر خوانند، تا تو شور کنی

مدح گویند، تا غرور کنی

گر نیایی به رقص، سرد شوند

ور برقصی، به عیب مرد شوند

این یکی از سفر رسید، ببین

وان سفر میکند، چنین منشین

نروی از در تو باز استند

بروی جمله در مجاز استند

با رفیقانت ار به مهمانی

ببرد دوستی به پنهانی

زان میان گر بود مریدی کم

« فقنا ربنا» زکین شکم

تو چو اشتر مهارشان داده

تن خود را به کارشان داده

روز و شب چون درین بلا باشی

کی توانی که با خدا باشی؟

خاص خودشان مکن که عامند این

دانه‌شان پر مخور، که دامند این

رد عام و قبول عامی چیست؟

گر تمامی تو ناتمامی چیست؟

گوسفندی به سفره سازندت

بعد از آن همچو بز ببازندت

از برای تو گر چه مشت زنند

گر بلغزی ترا درشت زنند

لوت خوردی و زله بر بستی

در گمانی که رفتی و رستی

این جماعت بهشت میخواهند

خانهٔ نقره‌خشت میخواهند

حور و غلمان و جوی شیر و شراب

میوه‌های شگرف و مرغ و کباب

گر توانی تو بر گشای این بند

ورنه بنشین، به ریش خویش مخند

چون ندانی که این بهشت کجاست؟

مردمان را چه خوانی از چپ و راست؟

تو که پولی نمیتوانی هشت

چون زند همت تو زرین خشت؟

گر بپرسم به خود فرو مانی

نیک ترسم تو بد فرومانی

به تو پندار مردمان دگرست

خلق را بر دلت گمان دگرست

که سخن با خدا همیگویی

حکم داری بر آنچه میجویی

هر کرا بر کشی بهشتی شد

وانکه را رد کنی به زشتی شد

به شب و روز خواب و خوردت نیست

جز دل گرم و آه سردت نیست

در قبولت به این همی کوشند

ورنه نامت باقچه نفروشند

فقر اگر خوردنست و گاییدن

هرزه‌ای چند بر دراییدن

همه را بهتر از تو هست این حال

بر سر جاه و ملک و شوکت و مال

برو، ای خواجه، چارهٔ خود کن

رقعه بر دلق پارهٔ خود کن

زهر مارست گنج بردن تو

وین برنج و ترنج خوردن تو

اینکه گفتی که مرشدست مفید

برساند مراد را به مرید

فارغست او ازین ستایش تو

زانکه رسوا شد از نمایش تو

میفروشی، که خود بهاش خوری

میپزی دیگ او، که آش خوری

میوه تا کی خوری ز باغ کسان؟

چه فروغت دهد چراغ کسان؟

نام مردم فروختن تا چند؟

چوب همسایه سوختن تا چند؟

هست حال شما درین بازار

حال آن ترکمان و آن طرار

آنکه از خود مگس نداند راند

به بهشتت کجا تواند خواند؟

وانکه از خشم دشمنان سوزد

چون رخ دوستان برافروزد؟

بر وی این نام را به زور مبند

کمرش بر میان عور مبند

پیش ما چیست نشر این نامه؟

صلواتی میان هنگامه

چشم صد کون خر بخواهی بست

تا بلیسی تو در میانجی دست

به نصیحت نکو نمیگردی

کار من نیست چوب بد مردی

پر شد این شهر و ده ز آفاتت

مگر ایزد کند مکافاتت

دیگ اهل هنر بجوشانی

هنر و نام او بپوشانی

تا مبادا که سربلند شود

به دیار تو ارجمند شود

بدهد شرح شهر سوزی تو

یا کند قصد رزق و روزی تو

اهل داند ترا بخواند شیخ

جز مقلد ترا که داند شیخ؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در سبب مرگ طبیعی

 

پیش ازین کردمت ز حال آگاه

که: سه روحند جسم را همراه

کار هر یک پدید و مدت کار

وین سخن باز می‌کنم تکرار

تا چهل سال روح روینده

میکند کار در تن بنده

تن او باشد اندر افزونی

متفاوت به چندی و چونی

چون گذشتی از آن، نبالد تن

هر دم از زحمتی بنالد تن

لیکن آثار روح حیوانی

که تو ادراک و جنبشش خوانی

همچنان برقرار خود باشند

بر سر شغل و کار خود باشند

گاه پیری به قدر کند شوند

گر چه رامند، لیک تند شوند

در بدنها رطوبتیست لطیف

منفصل گشته از فضول کثیف

که حیات ترا عزیزی اوست

نشانهٔ قوت غریزی اوست

آن رطوبت چو برقرار بود

زان مزاج تو رطب و حار بود

تن به تدبیر نفس انسانی

زنده باشد، چنانکه میدانی

چون شود در تن آن نظارت کم

بدنت را شود حرارت کم

اندک اندک همی شود زو خرج

تا بپالاید از مشام و ز فرج

کندت قید سردی و خشکی

طرح کافور بر خط مشکی

آنچه تحلیل یابد از بدلش

دهدت دست، کم بود خللش

ور بدل کم شود شکسته شود

تا حیات از بدن گسسته شود

کند اندر تنت هلاک نزول

نفس نطقیت را کند معزول

سبب اینست مرگ و مردان را

ضغف و فرتوتی و فسردن را

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تحقیق زیارت قبور

 

نور با جان اگر چه همرنگست

با تنش نیز صحبتی تنگست

سوی این روشنی همی پویند

این زیارت که خلق میگویند

گر ازین نور اثر ندیدی عام

استخوان را چگونه بردی نام؟

تن پاک ار ز جان جدا باشد

نه که بی‌رحمت خدا باشد

نافه از مشک اگر تهی سازند

بوی خوش چون دهد نیندازند

گل که با گل نشست خویشی یافت

بر سر آمد که قدر و بیشی یافت

صدف آخر نه هم ز صحبت در

گشت غزاز رنگ چهرهٔ غر؟

مسجدی کندرو نماز کنند

درش از احترام باز کنند

قالبی از سر نیاز و یقین

سالها سر نهاده بر خط دین

عقل را کرده بنده فرمانی

با دل و جان درست پیمانی

گر چه از دیده‌ها نهان گردد

خاک او قبلهٔ جهان گردد

روح او حاضرست و داننده

کام هر کس بدو رساننده

تو که در حق مرده این گویی

زندگان را چرا نمیجویی؟

به مقامات عارفان کن کار

به کرامات واصلان اقرار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در عروج روح به عالم اصلی

 

پدری داری اندرین بالا

گشته در اصل و در گهر والا

گر ازین قبه ره به دریابی

خویش را پیش آن پدر یابی

پدرت را برادران هستند

همه را جفت و مادران هستند

سر به سر نور و جمله روحانی

فارغ از ننگ عالم فانی

طلب آن تبارو خویشی کن

روی در روی فضل و پیشی کن

تو درین چارمیخ طبع و هوا

نام ایشان مبر، که نیست روا

نکنی امتزاج با انجم

تا نگیری طبیعت پنجم

خر عیسیست این تن مردار

سوزن او تعلق و پندار

چه شوی بستهٔ خر و سوزن؟

زین دو بیگانه خیمه یکسوزن

تا نفس هست و نفس، کاری کن

گرد خویش از عمل حصاری کن

مادرانند این مراکب دون

پدرانت، کواکب گردون

برفلک داری، ای پسر، آیا

پسرا، میل کن سوی بابا

مادران را به دختران بگذار

صحبت این بد اختران بگذار

تو چو عیسی از آن پدر زادی

نه تو زین مادران غرزادی

کرد ایزد ز بهر یاری تو

حس ده گانه را حواری تو

کاهلی را به خویش راه مده

دل به این آب و این گیاه مده

با خدای خود ار بدانی شد

آشنا آن زمان توانی شد

جهد آن کن که پاک شوی

حیف باشد که خاک خاک شوی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در ذکر معاد و تجرد کلی

 

چون تعلق برید جان از جسم

نبود حال جان برون زد و قسم:

گر نکوکار بوده باشد، رست

ورنه در خاک خوار ماند و پست

نفس اگر پاک و گر پلید بود

منزل هر یکی پدید بود

هر یکی را در آن جهان جاییست

وندران منزلی و ماواییست

وین بدن را عذاب گوری هست

در لحد نیز تلخ و شوری هست

چون شود جان و جسم آلوده

از غبار گناه پالوده

باز فرمان رسد که: برخیزد

تن به جان، جان بتن درآویزد

آنکت از آب در وجود آورد

بازت از خاک زنده داند کرد

در قیامت، کزین ستوده طلسم

دور باشد حجاب ظلمت جسم

تن نیکان فروغ جان گیرد

هر دو را نور در میان گیرد

چون تن و جان به نور غرق شود

شرق او غرب و غرب شرق شود

هر یک از ما به صورت ذاتی

اندر آید به موقف آتی

ذات ما هستی و حقیقت ماست

صورتش سیرت و طریقت ماست

اصل جان تو چونکه از فلکست

به فلک میروی، درین چه شکست؟

عقل و جان بر فلک گذار کند

استخوان بر فلک چکار کند؟

آب و گل بندتست، بگسل بند

بندهٔ این و آن شدن تا چند؟

هر یکی را به مرکزی بسپار

همچو آتش سر از محیط برآر

زین طبایع تو تا نگردی پاک

نکنی رخ به طبع در افلاک

بر فلک نیست گرمی و سردی

بگذر از گرم و سرد، اگر مردی

نسبت خویش با بسایط فرد

به بساطت درست باید کرد

خواجه زنگی و آن صنم رومی

موجب حیرتست و محرومی

جای اصلی طلب، مرو در خواب

ور ندانی، بپرس از آتش و آب

زین جهان این چنین توان رستن

نه کشیدن بلا و بنشستن

این فطیری که کرده‌ای تو به دست

در تنور اثیر نتوان بست

ملکوت سماست جای سروش

جبروت خداست عالم هوش

بر فلک جای مکر و فن نبود

با ملک حاجت سخن نبود

جانت آندم که گردد از تن باز

کوش تا بر فلک کند پرواز

تا نگردی چو آسمان یکرنگ

کی روی بر فلک چو هفت اورنگ؟

سنگ جایی رود، که سنگ بود

آب از آتش ببر، که جنگ بود

آن که بی‌کار و آن که در کارند

هر یکی رخ به مامنی دارند

آب ازین سنگ اگر گذار کند

چون به مرکز رسد قرار کند

بد بمیری، چو ناتمام روی

هیمهٔ دوزخی، چو خام روی

جهد آن کن که: پخته باشی و حر

تا در آن ورطه‌ها نمانی پر

بازدان، گر دل تو آگاهست

که چه خرسنگهات در راهست!

اندرین خانه کار خویش بساز

تا در آن عقده‌ها نمانی باز

به دل آزاد شو، به جان فارغ

پس برون آی ازین جهان فارغ

می‌گسل بند بندت آهسته

تا نباشی به هیچ پیوسته

روز اول که دیده بازت شد

دل درین عالم مجازت شد

نشنیدی که سر بسر با دست؟

یا ندیدی که سست بنیادست؟

دل خود را به صد گره بستن

روز آخر کجا توان رستن؟

هر چه میماند از تو خاکش کن

و آنچه همراه تست پاکش کن

جان خود را، که در جهان بستی

به زر و سیم و خانه پیوستی

برکش از جمله، همچو موی از شیر

تا چو گوید: بیار، گویی: گیر

آن کسانی که بینشی دارند

آشکار و نهان درین کارند

چه گمان میبری بر آتش و باد؟

یا برین آب و خاک بی‌بنیاد؟

وامهاییست دادنی اینها

بندهایی گشادنی این‌ها

نه که این جسم چون هلاک شود

باد او باد و خاک خاک شود؟

پسرت دختری بیار کند

دخترت شوهری شکار کند

زن جوانست، همسرش باید

مهر و میراث از آن زرش باید

درم نقد را ببندد سخت

پیش نابالغان نهد دوسه رخت

تا به عجز و نیاز و مکر و حیل

وام دارت کند شب اول

خانه بیگانه را نشست شود

کم عمارت کنند و پست شود

به یتیمت کسی نگه نکند

دشمنت نزد خویش ره نکند

گر بمادر نظر کند، بس نیست

ور به گورت گذر کند، کس نیست

بزنندش به زجر و بر جوشد

بر تو نالد، جواب ننیوشد

مانده بر جای و هیچ جایی نه

غرق تیمار و آشنایی نه

غارت اندر زر و قماش افتد

هر چه ارزنده تر بلاش افتد

تو بمانی و گور و سیرت زشت

بر توده گزر کوی خام و سه خشت

زان دگر هولها نیارم یاد

چون تو گفتی که هر چه بادا باد!

پر نمودند، لیک کم دیدی

بس بگفتند و هیچ نشنیدی

اگر این حال نیست، بد گفتم

وگر این هست، آن خود گفتم

این زن و زور و زر گذاشتنیست

مهر اندر درون نکاشتنیست

دست خود را تهی کن از سیمش

تا نجنبد دل تو از بیمش

کز پی کاروان تهی دستان

شاد و ایمن روند چون مستان

عاقلان خود درین نپیوندند

وانکه پیوسته شد بدو خندند

کار خود آن کسی تباه نکرد

که به لذات تن نگاه کرد

آنکه دید این گریز پاییها

شد جداییش ازین جداییها

دست ازین دستگاه آز بشست

رفت، چون وقت رفتن آمد، چست

در فزونی زیان تست و کسان

در فزونی مرو چو بوالهوسان

آز را خصم آشکارا شو

به خدا زنده‌ای، خدا را شو

تا که در رنج جستن نانی

نخوری، تا کسی نرنجانی

گر تو جانی، غذای جان میجوی

ورتنی، آب و آش و نان میجوی

خر و بار تو بار خواهد بود

گر سفر زین شمار خواهد بود

نردبانیست پایه برپایه

ترک بایست خواهش و مایه

راهت از نردبان آزادیست

در جهانی که سربسر شادیست

خر عیسی بر آخور خاکست

روح بی‌رخت او برافلاکست

رخت و خرچیست این تن و سر و گوش

بهل این و برس به عالم هوش

پشت او تا صلیب سای نشد

اخترش تخت و چرخ جای نشد

صادقانی، که شمع دین سوزند

بتو زین بیشتر چه آموزند

بتو آموخت شرط جانبازی

تا ببینی و کار جان سازی

کار جان ساختن به تن سوزیست

خنک آن دل که این دمش روزیست

سر که دادند و آب خواست تنش

تا به برهان قوی شود سخنش

که جهان را وفا چنین باشد

سر که برجای انگبین باشد

آنکه داند بر آسمان رفتن

میتوانست ازین میان رفتن

لیک بایستش این خبر کردن

که چنین شاید این سفر کردن

مایه انتباه تست این ها

همه تعلیم راه تست این ها

تا بدانی که رسم و عادت چیست؟

اولین پایه ارادت چیست؟

سر او تا نهفته شد زیشان

سر شد اندر سر بداندیشان

تا چنان ترک آز نتوان کرد

دست و پایی دراز نتوان کرد

دست وپایی که پاک شد زین گرد

چار میخش کجا رساند درد؟

چون بلوغ کمال دستش داد

نفرتی زین جهان پستش داد

کام دشمن به دشمنان بنمود

جام جم را از آن میان بربود

مشتبه گشت و اختلاف افتاد

که: تنش جفت خاک شد یا باد؟

تن او روح بود و روح تنش

چون بپوشی به گور، یا کفنش؟

به سبوی دوگانگی زن سنگ

تا زخمی برآیدت ده رنگ

هر که عیسی به چنگ او باشد

«صبغة الله» رنگ او باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت

 

شد غلام ملک به می خوردن

بشدند از پیش به پی کردن

یافتندش به کنج میخانه

مفلس و عور و مست و دیوانه

پس بگفتند پند و هیچ نگفت

میکشیدند و او دگر میخفت

رند کی میگذشت آشفته

بارها خانه پدر رفته

دید کان گیرو ده مجازی نیست

گفت: خشم ملوک بازی نیست

بهلیدش چنانکه مست افتد

که بلا بیند ار به دست افتد

خواجه هر چند پر هنر داند

جرم خود بنده نیکتر داند

قصهٔ این پسر بپرس ازمن

کین خمارش به از خمار شکن

آنچه گفتیم حال دانا بود

که به علم و بدین توانا بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

درتحقیق وصول عرفی

 

عشق از آنسوی عقل گیرد دوست

و آن کزان سوی عقل باشد اوست

هرچه بالای طور عقل بود

نه به تدبیر و غور عقل بود

دلت اینجا ز دل جدا گردد

هر که اینجا رسد خدا گردد

عقل را زیر دست سازد عشق

علم را نیز مست سازد عشق

این دو را از میان چو بردارد

دست با خویش در کمر دارد

کثرت از عقل و عاقل و معقول

برنخیزد، مگر به نور وصول

وصل او نیست جز یکی دیدن

هجر او اندرین شکی دیدن

تا که بینا تو باشی، او نبود

عارف خویش بین نکو نبود

آنکه چشم تو دید، جسمی بود

وانکه گوشت شنید، اسمی بود

روی او را به او توان دیدن

باز کن دیدهٔ چنان دیدن

تو ببینی، دگر نهان گردد

او ببیند، که جاودان گردد

نشود جز به عشق زاینده

دیدهٔ دوست بین پاینده

دو شوی پیش آینه به درست

زانکه آیینهٔ تو غیر از تست

چون به علم و عمل شوی در کار

روزت از روز به شود ناچار

گرنه در عقل روزبه گردی

به چه رتبت رئیس ده گردی؟

خویشتن را بلند ارزش ساز

اکتساب کمال ورزش ساز

دادهٔ حس و طبع را رد کن

روح خود را ز تن مجرد کن

رخنه‌ای در سپهر چارم بر

رخت بربام هفت طارم بر

گرنه علمت رفیق راه شود

عملت حافظ و پناه شود

نفس با خود دگر چه داند برد؟

ره به منزل کجا تواند برد؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت

 

بود روزی مسیح و یارانش

دانش اندوز و راز دارانش

سخن عشق را بیان میکرد

فاش میگفت و پس نهان میکرد

در میان سخن چو یارانش

خسته دیدند و اشک بارانش

خواستندش نشان عشق و دلیل

گفت: فرداست روز نار و خلیل

روز دیگر چو رخ بکار نهاد

پای بر دستگاه دار نهاد

گفت: اگر در میانه کس باشد

عشق را این دلیل بس باشد

هر که او روی در خدای کند

صلب خود را صلیب‌سای کند

تا تنش پای بند دار نشد

جان او بر فلک سوار نشد

چار میخ از برای تن بودست

شمع جان را فلک لگن بودست

نیست دعوی دوست بی‌برهان

جان خود را زتن چنین برهان

گفته‌ای: بی‌پدر چه کس باشد؟

پدر آسمان نه بس باشد؟

آنکه او مرده زنده داند کرد

دشمنش مرده چون تواند کرد؟

زنده کن را چگونه شاید کشت؟

چو بگوید: بکش، بباید کشت

چون به معنی قوی شود دل تو

از زمین بر فلک برد گل تو

گرندانی که چیست این پایه؟

بنگر حال شبنم و خایه

چون شود مغز جان‌فزون از پوست

پوست را راست میبرد سوی دوست

هرچه این جات بیگمان باشد

چون به آنجا رسی همان باشد

هوسست و هوی، که فانی جست

عقل و جان جوهر معانی جست

علم جزوی، اگر ز دل خوانی

همه کلی شوند و روحانی

از چنین علم دل شود همه بین

وز دگر علم شور و دمدمه بین

علم اگر بهر روشنی باشد

روشنی بخشد و هنی باشد

تیرگی علم پیچ برپیچست

کش بکاوند و هیچ در هیچست

بی‌میانجی سخن خرد گوید

هرچه گفت از خدای خود گوید

زر و سیمی که دزد داند برد

پاستوری که زود میرد و مرد

همره نفس بر فلک نرود

زانکه آنجا گمان و شک نرود

بگذرد زین سراچه فانی

که به دام غرور درمانی

چند گویم ترا به سرو به جهر؟

که طلب کن ز علم و دانش بهر

نازنینی و ناز پرورده

شیر پستان حور عین خورده

خویشتن را به جهل خوار مکن

دست با دیو در کنار مکن

پرکن از عقل چشم و گوشی چند

دوستی گیر با سروشی چند

تا چو روز اجل فراز آید

باشد آنچت بکار باز آید

غرقه‌خواهی شدن مکن زشتی

که در افتادت آب در کشتی

تا ز معنی فرشته وش نشوی

از حضور فرشته خوش نشوی

هر که زینجا نبرد بینایی

نرود بر سپهر مینایی

چو ز دیوان تهی شود سرتو

ملک آمد شدن کند بر تو

روشنان فلک بکار تواند

همه در بند انتظار تواند

تو فرو داده تن به تاریکی

گشته چون موی سر ز باریکی

نفس خود را بکش، نبرد اینست

منتهای کمال مرد اینست

کی شود چون مفارقات بلند؟

کرده نفس مفارق اندر بند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در اعتقاد خود گوید

 

با چنین فقر و این تهی دستی

وندرین خاکساری و پستی

پشت گرمم بدانکه بی‌کم و کاست

اعتقادی درست دارم و راست

به رسول و کلام و وحی و ملک

به شب قربت و عروج فلک

به بهشت و بدوزخ و بالم

به سماوات و عرش و لوح و قلم

به ترازو و عرصهٔ عرصات

به عبور مجردان ز صراط

به کرامات و معجز و بولی

به ابوبکر و عمر و بعلی

به شب اولین گور و عذاب

به وقوف و بحشر و نشر و حساب

به خدایی که واحدست و صبور

به خدایی که قادرست و غفور

بی‌زن و بی‌شریک و فرزندست

او به کس، کس باو نه مانندست

حی و قیوم و بر وعدل و علیم

خالق و رازق و قدیر و قدیم

بود و هست و بود ولی بیچون

از جسد فرد و از جهت بیرون

ز اختر و چرخ و عقل و جان برتر

وز خیال و ضمیر و فکر به در

ملک انس و جان علی‌الاطلاق

« ابدی الظهور والاشراق »

حکم او عدل و وعدهٔ او راست

بجز و هرچه بود و هست و اوراست

پادشاها، به ذات اکرم تو

به صفات و به اسم اعظم تو

که ز ایمان مکن تهی دستم

بر همینم بدار تا هستم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

دعا

 

یارب، این نوبر نو آیین را

زادهٔ عقل و دادهٔ دین را

به تراز قبول نوری بخش

خاطرم را ازو سروری بخش

توشهٔ راه هوشمندان کن

قسمت مردم سخندان کن

به رخش تازه‌دار جانم را

شرمساری مده روانم را

روی او را به چشم بد منمای

به رخش چشم بی‌هنر مگشای

بر دل اهل ذوق راهش ده

وز قبول نفوس جاهش ده

زو بر انداز پردهٔ پوشش

تا چو گوهر کنند در گوشش

مرسان باد حاسدش به ترنج

همچو گنجش رها مکن در کنج

جام جم را ز عکس او ده شرم

مجلس عاشقان بدو کن گرم

جلوه‌ای ده ز رونق و نورش

خاصه در دستگاه دستورش

شهرتش ده به کنیت سامی

مهلش در خمول گم‌نامی

مدهش جز به دست خوشخویان

گوش دارش ز سنگ بدگویان

در جهانش به لطف گردان کن

روزی دست شیرمردان کن

گر درو سهو یا خطایی هست

تو ببخشای چون عطایی هست

ناظران را ازو حیاتی بخش

اوحدی نیز را نجاتی بخش

دل او را به ذکر عادت کن

کار او ختم بر سعادت کن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تدبیر این سفر

 

گر مریدی ز دار دور شود

در مریدی در آن حضور شود

چون ترا نیز عزم این راهست

دل تو زین عزیمت آگاهست

رخ به راه آر و رخت بر خر نه

جای پرداز و پای بر در نه

چار عنصر به چار میخ در آر

شاخ تن را ز بار وبیخ درآر

مرم از دار، تا به تخت رسی

پای بردار، تا به بخت رسی

شیر مردان دین به آخر کار

نردبانی بساختند از دار

تا بدان نردبان نگاه کنی

بر نهی پای و برگ راه کنی

آنکه بالای نردبان بلاست

راه بالات مینماید راست

تا تو جز چوب و در ندانی دید

رازهای دگر ندانی دید

سخن عشق زیر و بالا نیست

در ره عشق رخت و کالا نیست

نزد مردان بلا و بخت یکیست

پیش عشاق دار و تخت یکیست

نتراشند جز به یک منوال

تخت مردان و تخته غسال

تاجشان بی سری و سامانیست

تخت تابوت عالم فانیست

نیست در راه عشق پیچ مپیچ

روشنی در فناست، دیگر هیچ

با تو تا ذره‌ای ز هستی هست

همچنان نام بت‌پرستی هست

بت تن را بهل، که بیش ارزی

بت تست آن، بروچه ملیرزی؟

بت شکن باش، تا که چست شوی

بت رها کن، که تن درست شوی

تاج و تختی که پاو سر داند

عاشقش کم ز خاک در داند

چه بود چوب خشک یا زر زرد؟

که بدان پای و سر نگارد مرد

تخت مردان ز عزتست و سکون

تاجشان سر امر «کن فیکون»

برچنین تاج و تخت کن شاهی

تا بگیری ز ماه تا ماهی

بر فلک بی‌عروج نتوان رفت

به سفر بی‌خروج نتوان رفت

نفس با عقل چون یگانه شود

کی چو تن مبتلای خانه شود؟

نفس را عقل کن به دانش و داد

تا به عرشت برآورد چون باد

علم نفس ترا به عقل کند

این سخن دل درست نقل کند

دور کن حرص خورد و خواب از خود

سهل کن باربان و آب از خود

جز ریاضت مکن دگر پیشه

تا شود بی کدورت اندیشه

مده اندیشه جز به جان خرد

آشنا گرد با روان خرد

جز خرد نیست کز خدا گوید

روح ازو گفت هر چه وا گوید

نفس تا بر خرد ندارد گوش

نتواند حدیثی از سر هوش

مهل این نفس را دمی بی‌فکر

تا بیابی هزار گوهر بکر

بکن از راه حکمت و معقول

سیر در عالم نفوس و عقول

گرچه نتوان که ذات بین گردی

زین دو گوهر صفات بین گردی

هرچه فانیست در ضمیر مهل

جز به باقی مده تصور دل

فکر صافی ز ذوفنون خیزد

فکر آشفته از جنون خیزد

فکر چون صاف شد، صفات دهد

رخ به درگاه اصطفات دهد

هرچه فانیست خود خیال بود

فکر فانی ترا وبال بود

نتوانی به چشم سر دیدن

جز سروریش و بام و در دیدن

چشم سرت لقا تواند دید

نفس باقی بقا تواند دید

جان چو باقیست او بقا جوید

تن فانی چه ارتقا جوید؟

ده نشین به دود سوی رز خویش

جنبش هر کسی به مرکز خویش

علم باقی بدان که چیست؟ بجوی

وین بقا در دیار کیست؟ بپوی

لوح نفس از خیال خالی کن

پر ازین نقش لایزالی کن

هر چه در جنت تو دیده شود

هم ز کردارت آفریده شود

وان عذابی که سرنوشته تست

هم یقین‌دان که سرگذشته تست

عملت پیش میرود به بهشت

تا ز بهر تو خانه سازد و کشت

خلق نیک توحور خواهد شد

رای عالی قصور خواهد شد

گفته‌ای خوش که بر زبان آید

مرغ و حلوای پخته‌زان آید

شاخهای مرصع از گوهر

سخن تست، ازین سخن مگذر

کوثر از دانش لدنی خاست

سلسبیل از طریق جستن راست

خوب کاران او چو کشت کنند

گاو در خرمن بهشت کنند

آنکه فردا بهشت فاش برند

پیشه‌کاران دانه پاش برند

آدم از جهل بست برتوشه

از چنان خرمن اینچنین خوشه

هم ضعیفی و هم ظلوم و جهول

با سه عیب چنین مباش فضول

بر عصای قبول تکیه مزن

که «عصی آدمت» زند گردن

تا دلت مرغ پخته خواهد و می

چون نهی در بهشت باقی پی؟

بگذر زین بهشت پردانه

در بهشت خدای برخانه

تو به دهقان رها کن و بیوه

گندم و مرغ و قلیه و میوه

زان رحیق اردمی دونوش کنی

هم چو دریا ز عشق جوش کنی

تا که دریاست جوش دریا هست

جهد کن تا شوی چو دریا مست

جوش دریا تمام خواهد بود

جوش تست آنکه خام خواهد بود

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در بیوفایی جهان و خرسندی بحکم قضا

حال و کار جهان خیالاتست

نظری کن که: این چه حالاتست؟

هر چه هست اندرین جهان خراب

نقش او باژگونه بینی از آب

تو هم اینها در آب می‌بینی

یا خود این‌ها به خواب میبینی

ماتمت سور باشد اندر خواب

گریه شادی و خنده غم، دریاب

زنگی است آنکه گفته‌ای چینی

زانکه او را بخواب می‌بینی

رخ زنگی مبین، ببین دل او

در جهان هر کسی و حاصل او

دل زنگی که او ندارد رنگ

به زر و می که تیره باشد و تنگ

به سپید و سیاه غره مباش

روشنش دار روی و می‌بین فاش

تا چنین زنده‌ای تو در خوابی

چون بمیری تمام دریابی

هر که پیش از اجل تواند مرد

به چنین راز ره تواند برد

هر چه را نیست بر خرد بنیاد

پیش داننده باد باشد، باد

گر تو جانی، غذای جان میجوی

ور تنی آش و آب و نان میجوی

پرخوری زین شراب، مست آیی

خفته و بی‌خبر به دست آیی

آنکه آمد ز راه عقل بدر

خوردن گاو کرد و خفتن خر

دست او هر دو روز بر شاخی

مار او هر دمی به سوراخی

روغنش در چراغ کم گردد

پشتش از بار خرزه خم گردد

هر دمی دلبری همی گیرد

تا که از دردشان فرو میرد

مرگ ازین نوع زندگانی به

نام این قوم خود ندانی به

چه وفا خیزدت ز یار جلب؟

یاری از روشنان چرخ طلب

حاصل از یار نیست جز تیزی

وز جلب جز خرابه دهلیزی

مرد کناس مستراح شده

عرض و مال و زرش مباح شده

عقل را روی در کمالی هست

بجزین خورد و خفت حالی هست

تا زبان تو این و فعل آنست

روی این راز بر تو پنهانست

چون که شهوت شود هم آوازت

سر به سوی غضب کشد بازت

بر فروز غضب روانت را

ببرد خشم حلق جانت را

غضبت روی دل سیاه کند

شهوتت مغز جان تباه کند

غضب و شهوت از میان بردار

کام خویش از عروس جان بردار

نطفه‌ای را که پشتوارهٔ تست

رایگانش مده،که پارهٔ تست

این چنین نطفه را تو برخیزی

زود اندر مشیمه‌ای ریزی

بود اندر مشیمه یک چندی

بدر آید ستوده فرزندی

چند روزی به ناز دارندش

ز آتش و آب باز دارندش

پس از آن همچو سرو بالنده

نوجوانی شود سگالنده

آتش شهوتش بلند شود

به زن و بچه پای بند شود

سر و ریشی دروغ بترازد

من و مایی ز خویش بر سازد

غضبش حلق در دوال کشد

شهوتش موش در جوال کشد

میرود چون سگان زنجیری

این چنین تا به حالت پیری

ضعف شستش نشست فرماید

بستن پا و دست فرماید

مدتی اینچنین به سر گردد

زحمت دختر و پسر گردد

زن ازو سیر و بچگانش هم

همه در قصد مال و جانش هم

به دعای خود و دعای کسان

برود زین سرای بوالهوسان

زود بر تخته‌ای نشانندش

بر سر حفره‌ای دوانندش

بنهندش به خاک و باز آیند

به سر مال او فراز آیند

خانه را غارتی در اندازند

به شبی جمله را بپردازند

این حسابی که: چند مظلمه برد؟

آن فغانی که: از چه زود نمرد؟

گور پر مار و خانه پر کژدم

خواجه در دام و گفتگوی از دم

بر سر آیند مالکانش زود

که بگو: تا ترا خدای که بود؟

در سؤالش کشند و درماند

چون سخن را جواب نتواند

آتش خشم بر فروزانند

در شب اولش بسوزانند

اینچنین تا به وقت پرسیدن

نهلندش دمی به یوسیدن

بودن و رفتن چنین چکند؟

به چکار آید آن و این چکند؟

جاهلانی که کار نان کردند

دین و دنیی چنین زیان کردند

چند ازین رنج و چند ازین خواری؟

بهر چیزی که زود بگذاری

مرغ و ماهی چه میکشی در دیر؟

چون نشان سمک ندانی و طیز

مهر خود را به مهر زر چه دهی

سر خود را به دردسر چه دهی؟

در نگر تا: کجاست غم‌خواری؟

غم اوخور، چو میکنی کاری

دل درماندگان به دست آور

بر ستم پیشگان شکست‌آور

بجزین گفتها که کردم یاد

حالتی هست و شرح خواهم داد

گر چه آن جمله عرف و عادت بود

لیک سرمایهٔ سعادت بود

چون مؤدب شود به آنها مرد

این سعادت طلب تواند کرد

پیش ازین سالکان و غواصان

راه را بر تو کرده‌اند آسان

راه ایشان ببین که:چون رفتند؟

بچه نوع از جهان برون رفتند؟

گام بر گامشان نه و میرو

روز راحت مبین و شب مغنو

کین طریق ریاضتست و فنا

نتوان رفت جز به رنج و عنا

گر دلت زین سخن هراسان شد

ترک دنیا بکن، که آسان شد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

باب دوم در معاش و احوال آخرت و در آن چند سخنست اول در جد و جهد و توجه اصلی

طالبی، ترک سروری کن و جاه

رخ به هر مشکلی مپیچ ز راه

در سماوات کن به فکرت سیر

روح پیوند شو به عالم خیر

یاد ارواح پاک ورزش کن

خویشتن را بلند ارزش کن

منزل خود بلند ساز این جا

خویش را ارجمند ساز اینجا

تا چو باشد توجهت به فلک

در رکابت روند جن و ملک

بدر آر از گل طبیعت پای

تا کنی در میان جنت جای

روح را رفرف و براق اینست

عقل را رای و اتفاق اینست

راه نارفته کی رسی جایی؟

جای نادیده چون نهی پایی؟

در گذار تو هر هوس دامیست

از حیات تو هر نفس گامیست

دو جهانی بدین صغیری تو

تا ترا مختصر نگیری تو

این چنین آلتی مجازی نیست

وین چنین حالتی به بازی نیست

ترک یاران خویشتن دادی

رشتهٔ جان به دست تن دادی

تن به جاه و مال چست شود

دین به علم و عمل درست شود

تا تو گرد کلاه و سر گردی

کی بدان رسته راهبر گردی؟

داغ ایمان به روی جان درکش

علم دین بر آسمان برکش

پشت بر خاکدان فانی کن

روی در عالم معانی کن

زنده‌ای شو به جان معرفتش

تا برآیی به حیله و صفتش

نفس قدسی چو کامیاب شود

کار بر منهج صواب شود

رنج نایافتن ز هستی تست

وز بلندی که عین پستی تست

چند و چند از گریز و ناخلفی؟

هم پدیدست حد خوش علفی

تا بکی شرمسار باید بود؟

مدتی هم به کار باید بود

این چنین کارخانه‌ای در دست

تو چنان خفته خوش، چه عذرت هست؟

کارت از کاهلی نیاید راست

بعد ازین عذر رفته باید خواست

گر چه بر خویش بد پسندیدی

نتوان رفت راه نومیدی

منشان دیگ جستجو از جوش

تا رگی هست در تنت میکوش

واقفی، بر در مجاز مگرد

رخ نهادی به تیر باز مگرد

گر چه آهسته خر همیرانی

هم به جایی رسی، چه میدانی؟

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها