ذبابهٔ این فصل در سری چند مرموز
گر بپرسد کسی که: هر دو جهان
باز چندان هزار داروی و زهر
که جهان دارد از یکایک بهر
این جوابیست گفتنی به درست
میتوان یک به یک بیان کردن
حکما گفتهاند و داده نشان
فکر او شیث را به جان آورد
انبیا را گمان از آن شدسست
آب الیاس و خضر روشن ازوست
کس چه داند که بر چه باریکیست؟
این چه رمزست و در چه تاریکیست؟
حال این مشکل از تو نیست بدر
به ازین کن به حال خویش نظر
گر تو این دست بر کشی از جیب
به چه از خویش در گمانی تو؟
اندرین کعبه شد به صورت کم
خیز و این کعبه را طوافی کن
تا شود تن چو جان و جان چون تن
که چو این عقده بر تو حل گردد
گر به این وقفه میرسد عیست
با تو معشوقهای چو آب ارزان
مده، ای جان و روی بر گردان
بگرفت این سخن زمان و زمین
که تو گر میکشی تمام این زهر
هم نشان بخشد از سپید وز زرد
هم دوا باشدت به گرم و به سرد
میتوان کرد ازین حجر تیمار
پر شنیدم که جان و سر دادند
هر که او عالمی تواند ساخت
مرکب امر «کن » تواند تاخت
پادشاهی چه بیش ازین باشد؟
در تو پوشیده آز جامهٔ دلق
بس خسیس اوفتادهای به مرنج
تا چه چیزی تو کین اثر داری؟
از بد و نیک و ناتمام و تمام
من از آنجمله گفتم این چندی
گر بیندازی این حجاب از روی
شود اینهات کشف موی به موی
میوه از روضهای چنین چیدن
بیریاضت کسی نجست این حال
با ریاضت شود درست این حال
منتبه کی شوی ز صورت خویش؟
این اثرها صفات تست، نه ذات
بکن، ای دوست، چون نه جسمی تو
آنکه داند به چون تویی این داد
تا بدانی که دین به صورت نیست
باد و بودش چنین ضرورت نیست
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.
شنبه 10 بهمن 1394 6:49 PM
تشکرات از این پست