0

جام جم اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تخلص به اسم خواجه غیاث‌الدین

ای دل، از حکم زیجهای کهن

طالع وقت را نگاهی کن

به نمودار راست، بی تخمین

راز این طفل نورسیده ببین

که قوی حال یا زبون طرفست؟

کوکبش در هبوط یا شرفست؟

در جهان بر چه حال خواهد بود؟

از چه چیزش وبال خواهد بود؟

به در آور ز سیر این اجرام

سیر هیلاج و کدخدا و سهام

کوکب او ز کوکب دستور

بنگر نیک تا نباشد دور

تا بدانیم و دل برو بندیم

به سخنهای عشق پیوندیم

به چه میمانی؟ ای حدیقهٔ نور

بس شگرفی، که چشم بد ز تو دور

به نبات حسن برومندی

همچو روی حسان همی خندی

ناشکفته گلی نهشتی تو

از شگفتی مگر بهشتی تو؟

ای فتوح دل سحر خیزم

قرة العین خاطر تیزم

فرع و اصل تو بار نامهٔ دین

باب و فصلت تراز خامهٔ دین

از بهار تو تا تازه دل جانها

وز نهار تو روشن ایمانها

ز تو طبعم به دست شب خیزی

کرده بر فرق عقل گلریزی

به زمین از سپهر پیغامی

زین مباهات « جام جم» نامی

روشنی یافت عالم از نورت

چون نبشتم به نام دستورت

خواجه یادم نکرد و چیزی هست

که به مصر سخن عزیزی هست

حیف باشد چنین سخن سنجی

بی‌نصیب آنگه از چنان گنجی

لطفش از هر کسی خبر یابست

مگر از بخت من که در خوابست

از درختی بدان طربناکی

چه کم از سایه‌ای بدین خاکی؟

من فگندم سفینه را در یم

گر بر او رسد ندارم غم

ای مباهات من بایامت

افتخار حدیثم از نامت

در جهان کس تویی، بگویم فاش

منم آن هیچ کس، کس من باش

زان دل ابرساز دریا کن

التفاتی به جانب ما کن

مایه داری و میتوان امروز

غم پیران خور، ای جوان، امروز

نتوان کم چنین بیندازی

که نه تبریزیم، نه شیرازی

گوشه دارم نه چون کمان چون تیر

گوش دارم، که مستمندم و پیر

هست بر موجب قبالهٔ من

دو سه درویش درحبالهٔ من

آن تعلق چو پای بندم کرد

حلق در حلقهٔ کمندم کرد

من از آن توام چو هستی اهل

غم ایشان بخور، غم من سهل

از کرمشان چو خادمان بنواز

یا مرا نیز خادم خودساز

لطف کن، در کشاکشم مگذار

که چو خادم همی کشندم زار

خاک آن خادمان بی‌خایه

به ازین خادمان بی‌مایه

فکرت من نهاد دیوانی

که نخوردم ز حاصلش نانی

یا رها کن چنین غریوانم

یا به بیع اندر آر دیوانم

تا تو باشی مصاحب دیوان

که نشاید دو صاحب دیوان

تاکنون گر چه چرخ سفله نهاد

هیچم آن دست بوس دست نداد

به خیالی ز دور ساخته‌ام

هوسی غایبانه باخته‌ام

از دعایت نبوده‌ام خالی

بگذرانم گواه آن حالی

پای رفتن نبود در دستم

ورنه من بر گزاف ننشستم

بعد ازین چون قلم به سر کوشم

جامهٔ کاغذین فروپوشم

علم جامه جمله قصهٔ داد

و اندرو کرده غصهٔ خود یاد

مگرم کاغذی شود روزی

بر سر آن غیاث دین سوزی

احدی کو دهد به هر کس کام

اوحدی را به دست داد این جام

جامش از راه چون درست آمد

گر چه دیر آمدست چست آمد

او چو در پردهٔ طلسم کمال

پیشت آورد کارنامهٔ حال

ره بگنجش ده، ار نرفت این بار

بر سر گنج خویشتن چون مار

نفسی هم به کار من پرداز

که چو کیخسروم نبینی باز

جام بستان، که میگریزم من

زانکه سرمستم و بریزم من

جاودانیست، من بگویم راست

سخن، آنگه چنین سخن که مراست

دخترانند خوب و بالغ و بکر

که به نه ماه زاده‌اند از فکر

نگشاید جزین سخن دل تنگ

که بماند چو نقش بر دل سنگ

نیست امروز، خواجه میداند

هیچکس کین چنین سخن راند

روزگارم بساز و کار ببین

شیرگیرم کن و شکار ببین

جرعه‌ای زان کرم به کامم ریز

بادهٔ جود خود به جامم ریز

در دلیری، اگر چه گشتم گرم

ورقم پر عرق شدست از شرم

گر چه شوخیست این و پیشانی

تو بنه عذر این پریشانی

مگر این سروران که در پیشند

چون ز فضل و هنر ز من بیشند

دور دارند ازین حروف انگشت

نزنندم درفش خود بر مشت

در مصافات من سخن سنجم

به مصافم مبر، که می‌رنجم

با غم عشق خلوتی دارم

وز بد و نیک سلوتی دارم

زان حضور آمد این نماز درست

گو: مگرد این شکسته باز درست

از تو خالی مدار گنجم را

تا ببویی مگر ترنجم را

جام جمشید میبری زنهار!

عدل جمشید کن به لیل و نهار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در ترتیب ظهور موالید ثلاثه اول در صفت معدن

جرم خورشید گرد پیکر خاک

مدتی چون بگشت با افلاک

آب و خاکش ز عکس تافته شد

تبش اندر دو گانه یافته شد

متصاعد شد از میان دو بخار

که دو روحند و در هوا طیار

روح خاکی کثیف بود و نژند

روح آبی لطیف و نیز بلند

روح آبی چو در مشیمهٔ کان

محتبس گشت ز اقتضای زمان

روش آفتاب تابش داد

حرکت کرد و اضطرابش داد

بر هوا رفت و آب شد، بچکید

بر زمین گرم گشت و پس بتپید

زان صعود و هبوط پیوسته

گشت اجزاش روشن و بسته

زمره‌ای روح مطلقش گفتند

فرقه‌ای دهن و زیبقش گفتند

روح خاکی چو پس دخانی بود

وندرو اندکی گرانی بود

به یکی معدن احتباسش کرد

جنبش خویش در حراسش کرد

تپشی دایم اندرو پیوست

راه بیرون شدش نبود، ببست

چون بسی روزگارش این شد ورد

در گوکان فتاد و شد گوگرد

قدما نفس نام کردندش

حکما احترام کردندش

ذکر این نفس و روح راز نهفت

شد به جسمی غبار معدن جفت

روح و نفس و بدن مهیا شد

کارگاهی ز خاک پیدا شد

نوبتی دیگر از حرارت کان

گرم گشت این سه جزو را ارکان

شد ز حر مقام و ضیق محل

عقد آن در رطوبت این حل

وین سه را در زمان پیوستن

گاه پیمان و دوستی بستن

وزن و قدر ار به اعتدال بود

تن مصفا و جان زلال بود

و گر آن آب چون حجر گردد

به مرور زمانه زر گردد

ور بود وزن زیبق افزون‌تر

نقره‌ای باشد و نگردد زر

ور ز مساوات و وزن این دو بخار

تیره باشد ز اختلاط غبار

نام جسمی چنین حدید بود

وین پس از مدتی مدید بود

ور ظلمت عدیم نور شدند

وز مساوات و وزن دور شدند

زان تمازج به مذهب هر مس

جسد قلع و سرب خیزد و مس

وآنچه ملح و شبوب و زاجاتند

هم ز تاثیر این مزاجاتند

هم چنین از دریچهای دگر

حال و حکم نتیجهای دگر

تا شد این خاک پر گهر گنجی

خلق نامبرده بر یکی رنجی

اصل و بنیاد این جواهر خاک

این دو روحند، با تو گفتم پاک

وین جمیع ار نفیس و گردونند

زادهٔ اختران گردونند

زین میان زر بود نتیجهٔ مهر

نقره فرزند ماه زیبا چهر

مس و آهن ز زهره و بهرام

بهره‌مندند و نور یاب مدام

قلع از مشتری و جیوه ز تیر

زحل اندر سرب کند تاثیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

صفت تاثیر اجرام سماوی در عالم کون و فساد

چیست گیتی؟ سرای محنت و غم

زحمت او فزون و راحت کم

تا شب آخرین و روز نخست

فلک اندر کمین محنت تست

سیر افلاک را مدان به عبث

نفس را بر شعور این کن حث

در زمین هر چه جسم و جان دارد

آسمان صورتی از آن دارد

او برین نور سایه افگنده

سایهٔ این به نور آن زنده

اگر آن نور نیک حال بود

عیش این سایه بر کمال بود

ور پدید آید اندرین سستی

نتوان دیدن اندران رستی

در هم این نور و سایه پیوسته

سیرت این به سیر آن بسته

چون ازین سایه بازگشت آن نور

گشت ازین سایه زندگانی دور

ما چه و درچه پایه‌ایم همه؟

چون نه نوریم، سایه‌ایم همه

تو از آنجا چو سایه زانی دور

که نه‌ای هم چو سایه در پی نور

اصل نزدیک و اصل دور یکیست

ما همه سایه‌ایم و نور یکیست

باز آنها که پیش ما نورند

به حقیقت چو سایه مهجورند

هفت کوکب ز راه پنج نظر

گاه زهرت دهند و گاه شکر

در وبال و هبوط و بعد و شرف

گه تلافی گرند و گاه تلف

دو جهانگیر و پنج صاحب رخش

زیر این طارم دوازده بخش

تر و خشکند و گرم و سرد به هم

نرم رفتار و تیز گرد به هم

بشدنشان ز خانه در خانه

فتنه‌ها در جهان ویرانه

از محاق آفت جهان باشند

ز احتراق آتش نهان باشند

شبی و روزی و نر و ماده

سعد و نحس از پی هم افتاده

ثابتی در مزاج سیاری

واقعی در ازای طیاری

این یکی معطی، آن یکی قاطع

این یکی تیره و آن دگر ساطع

باز ازین جمله ثابت و سیار

هر یکی با یکی دگر شد یار

نحس با نحس و سعد با مسعود

ممتزج رنگ هر دو گیرد زود

از روش چون به هم در آمیزند

حالهای عجب برانگیزند

هر یکی مقتضی بلایی را

یا فتوحی و انجلایی را

داده از اجتماع و استقبال

مهر و مه کون را تغیر حال

آمدنشان سوی حضیض از اوج

کرده دریای فتنه را پر موج

جرم خورشید را درین درجات

سیصد و شست صورتست و صفات

هر یکی مشکلی پدید آرد

یا خود از مشکلی کلید آرد

شد زمین چون شکارگاهی شوم

گرد او حلقه‌ای ز چرخ و نجوم

زان نظرهای تیز و چندان سست

آن رهد کو ز رخنه بیرون جست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

تمامی این ستایش بر سبیل اشتراک

خسروی طاهر و وزیری پاک

هر دو در دین مبارز و چالاک

آن فلک را کشیده اندر سلک

وین جهان را نظام داده به کلک

آن چو ماهست بر سپهر جلال

وین چو مهرست در جهان کمال

شب دین از فروغ این شده روز

دل کفر از شعاع آن پر سوز

هر چه این گفت او خلاف نکرد

و آنچه این، او جز اعتراف نکرد

تن آن دل شده، دل این جان

جان آن سال و مه بر جانان

زهره در بزم آن کژ آهنگی

ماه با عزم این کهن لنگی

قول آن را به راستی پیوند

عزم این مر مخالفان را بند

دل ز تضعیف این به برگ و نوا

حکم تالیف آن روان و روا

آن به شاهی فلک گزید اورنگ

وین بمیری ز ماه دارد ننگ

آن به بغداد عشق غارت کرد

وین به تبریز دین عمارت کرد

تیغ این منهی رموز ظفر

کلک او محرز کنوز قدر

سر این با خدای و خلق درست

سیر آن در رضای خالق چیست

هر زمان فکر آن به طرزی نو

هر دمی بخت این و ارزی نو

دو جهانند هر تنی به هنر

بل دو جانند در تنی مضمر

سخت نیکند، چشم بدشان دور

باهم این پادشاه و این دستور

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در خواص نفس قدسی و دلایل حرکات و علامات اجزای بدن

نفس نطقیست، بی‌زبان گویاست

این بداند کسی که او جویاست

در بصر نور و در زبان گفتار

در دهن زوق و در قدم رفتار

قوت سمع و لمس و بوییدن

به ره فکر و فهم پوییدن

همه از فیض نفس زاینده‌است

جمله را نفس ره نماینده است

دیدن او به امتیاز بود

گفتن او به رمز و راز بود

بر تو از بسکه مشفقست و رحیم

به هزارت زبان کند تعلیم

مینماید ز صد طریقت راه

تا ز نیک و ز بد شوی آگاه

او چه شایستهٔ خودت سازد

نور او عکس بر تو اندازد

نور او در تنت فرشته شود

منهی غیب و سرنوشته شود

جستن هر رگی زبانی ازوست

زدن هر نفس نشانی ازوست

جستن سر نشان جاه بود

و آن پایت دلیل راه بود

جستن چشم راست از شادی

خبرت گوید و ز آزادی

جستن چشم چپ نشان جفا

یا سخنهای دشمنان ز قفا

جنبش هر یکی به منوالیست

هر یکی زان دلیل بر حالیست

هم چنین حکم نبض شریانات

اندر اوقات رنج و بحرانات

نبض نملی دلیل ضعف قوا

متفاوت بر اختلاف هوا

مرتعش بر حرارت طاری

ملتوی بر کمال بیماری

و آن دگرها بدین صفت باشد

نزد آن کاهل معرفت باشد

سر بسر واقفان این رازند

گوش کن تا چه پرده میسازند؟

مینیوشند و باز میگویند

بی‌زبان با تو راز میگویند

زین ورق در سخن نقط به نقط

که: غلط کم کن و تو کرده غلط

چر یک اندام نیز در حالیست

در فراست دلیل بر فالیست

خال در چشم و میل در بینی

صورت حیلتست و کج بینی

طرح بینی اگر بلند بود

مرد مغرور و ارجمند بود

گردن و ریش و پای و قد دراز

از حمایت حدیث گوید باز

اینچنین کارخانه‌ای برکار

شب و روز و تو خفته غافل‌وار

چون که در تحت این بلا باشی

چه کنی گر نه مبتلا باشی؟

کیست کین را شمار داند کرد؟

همه را اعتبار داند کرد؟

شاد منشین، که در سرای سپنج

نتوان بود بی‌کشیدن رنج

زان بدین عالمت فرستادند

وین چنین ساز و آلتت دادند

تا به اینها نظر دراندازی

چارهٔ کار خویشتن سازی

زیرکانی، که راز دانستند

سر اینها چو باز دانستند

زین میان زود بر کنار شدند

گنج‌وش سوی کنج غار شدند

گر تو کیخسروی به دین و به داد

ور چو ناصر شوی به حجت و داد

تا نشویی ز ملک ایران دست

نتوانی به کنج غار نشست

پند درویش اگر نیندوزی

زین دو خسرو چرا نیاموزی؟

تو به آموختن بلند شوی

تا بدانی و ارجمند شوی

چون نهاد تو آسمانی شد

صورتت سر بسر معانی شد

نه زمین بر تو راه داند بست

نه فلک نیز بر تو یابد دست

گر چه دیریست کندرین بندی

نتوانی، که سخت پیوندی

نه چنان بر زمانه بستی دل

که توانی شدن برون زین گل

من بدین غار سرفراخته‌ام

که درین غار جای ساخته‌ام

آنکه در غار سور دارد و سیر

غیرتش چون رها کند بر غیر؟

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

ذبابهٔ این فصل در سری چند مرموز

گر بپرسد کسی که: هر دو جهان

گفته‌ای کندر آدمیست نهان

برشمردی از آن نشانی چند

کردی از هر یکی بیانی چند

باز چندان هزار داروی و زهر

که جهان دارد از یکایک بهر

نه فلز و جواهر کانی

آشکارای آن و پنهانی

این جوابیست گفتنی به درست

چون نگویی، گزیر باید جست

میتوان یک به یک بیان کردن

به شناسنده بر عیان کردن

حکما گفته‌اند و داده نشان

من بگویم ز گفتهٔ ایشان:

هست پوشیده در جهان گنجی

بدر آوردنش ببر رنجی

گذری کن بطور این اسرار

در مناجات عشق موسی‌وار

نور موسی ببین و نار خلیل

اگرت آرزوست این تجلیل

جبلی هست در جلتها

حجر او علاج علت‌ها

که آدم از جنتش نشان آورد

فکر او شیث را به جان آورد

دم ثعبان ازو نموداریست

رسن ساحران از آن تاریست

اولیا را یقین ازوست درست

انبیا را گمان از آن شدسست

آب الیاس و خضر روشن ازوست

نار نمرود نیز گلشن ازوست

کس چه داند که بر چه باریکیست؟

این چه رمزست و در چه تاریکیست؟

بر محیط فلک عروج کند

وز مسام ملک خروج کند

حال این مشکل از تو نیست بدر

به ازین کن به حال خویش نظر

گر تو این دست بر کشی از جیب

اژدها سازی از عصای شعیب

بکنی، گر به دیگ علم پزی

بهتر از ماهتاب رنگ رزی

ز شرف صاحب زمانی تو

به چه از خویش در گمانی تو؟

اندرین کعبه شد به صورت کم

حجری وندر آن حجر زمزم

حجرش سازگار و سازنده

زمزم او حجر گدازنده

پرگهر حجرهاست در حجرش

زهره طالع ز مطلع فجرش

ذهب و گنج در رصاصهٔ او

قمر و شمس هر دو خاصهٔ او

خیز و این کعبه را طوافی کن

به کراماتش اعترافی کن

سعی کن در صفای روح و بدن

تا شود تن چو جان و جان چون تن

که چو این عقده بر تو حل گردد

منزلت تارک زحل گردد

گر به این وقفه میرسد عیست

مهر گردد تمام برجیست

اندرین تیرگی بسی مردند

ره به آب حیات کم بردند

آنکه هنجار آب گم کردند

عمر خود در تراب گم کردند

با تو معشوقه‌ای چو آب ارزان

بر سر خاک چون شدی لرزان؟

طالب این وصول اگر هستی

در به روی طلب چرا بستی؟

دل به این واصلان سرگردان

مده، ای جان و روی بر گردان

زمرهٔ انبیا غلط نروند

اولیا در پی سقط نروند

همه معروف و قایلند برین

بگرفت این سخن زمان و زمین

که تو گر میکشی تمام این زهر

همه اجساد را توانی قهر

هم نشان بخشد از سپید وز زرد

هم دوا باشدت به گرم و به سرد

علت و رنج را چهار هزار

میتوان کرد ازین حجر تیمار

دهد از ذات خالد و باقی

ضر زهری و نفع تریاقی

به لقب عالم صغیری تو

زادهٔ عالم کبیری تو

نام این عالم میان اینست

سومین صورت جهان اینست

پر شنیدم که جان و سر دادند

نشنیدم کزین خبر دادند

جستنش گر چه از محالاتست

پیش بعضی هم از کمالالتست

هر که او عالمی تواند ساخت

مرکب امر «کن » تواند تاخت

گر بدین جست و جوی پردازی

سایه بر سلطنت نیندازی

راه توحید را بدانی رمز

سر بعث و نشور ما زین غمز

پادشاهی چه بیش ازین باشد؟

غایت سلطنت همین باشد

خاتم خلقتی و خاتم خلق

در تو پوشیده آز جامهٔ دلق

خاک بیزی کنی و داری گنج

بس خسیس اوفتاده‌ای به مرنج

دو جهانی بدین حقیری تو

تا ترا مختصر نگیری تو

باز کن چشم، اگر بصر داری

تا چه چیزی تو کین اثر داری؟

هر چه از کاینات گیرد نام

از بد و نیک و ناتمام و تمام

جمله راهست در تو مانندی

من از آنجمله گفتم این چندی

تا مگر قدر خود بدانی تو

حد جان و خرد بدانی تو

سخن مخلصان بگیری یاد

ندهی روزگار خود برباد

این بدان: کایت شرف اینست

نسخهٔ سر «من عرف » اینست

از برای تو سخت کوشیدند

باز از غفلتت بپوشیدند

گر بیندازی این حجاب از روی

شود اینهات کشف موی به موی

میوه از روضه‌ای چنین چیدن

بی‌ریاضت کجا توان دیدن؟

بی‌ریاضت کسی نجست این حال

با ریاضت شود درست این حال

پردهٔ شهوت و غضب در پیش

منتبه کی شوی ز صورت خویش؟

این اثرها صفات تست، نه ذات

آفتابی تو وین صفت ذرات

بکن، ای دوست، چون نه جسمی تو

طلب خویش کز: چه قسمی تو؟

تو بدین مرتبت ز نادانی

غافل از خویش وز خدا دانی

آنکه داند به چون تویی این داد

نتوانش چنین گذاشت ز یاد

دادهٔ او بدان و دار سپاس

پس بکوش و دهنده را بشناس

گر ندانی محل قشر از لوز

گذری کن بدین مسالخ گوز

تا بدانی که دین به صورت نیست

باد و بودش چنین ضرورت نیست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

دوم در کیفیت معاش جمهور و درآن چند بند سخنست اول در معاش اهل دنیا

نوبهارست و روز عیش امروز

بهل این اضطراب و طیش امروز

وقت یاریست، دوستان دستی

جای رحمست بر چنان مستی

گر چه جای غمست، غم نخوریم

دست بر هم زنیم و در گذریم

پیش دستان، که پیش ازین بودند

یکدم از درد سر نیسودند

بتو هشتند منزلی آباد

تا ازیشان کنی به نیکی یاد

زانچه هست ار بهش ندانی کرد

جهد کن تا بهش توانی خورد

سیرت آن گذشتگان بشنو

چون شنیدی بنه اساسی نو

خوش زمینیست، در عمارت کوش

حاصل رنج خود بپاش و بپوش

این عمارت به عدل شاید کرد

بیشتر رخ به عدل باید کرد

هر کسی را به قدر ملکی هست

که بدان ملک حکم دارد و دست

شاه در کشور و ملک در شهر

هر یکی دارد از حکومت بهر

گر نه از معدلت خطاب کنند

دان که آن ملک را خراب کنند

پادشاهی تو هم به مسکن خویش

بلکه در هستی خود و تن خویش

اندرین ملک پادشاهی خود

ثبت کن نام بیگناهی خود

بی‌حسابی مکن، بهانه مجوی

که حسابت کنند موی به موی

آنکه عدلش نمیرود در خواب

ملک او را مکن به ظلم خراب

که درین خانه بی‌وقار شوی

اندر آن خانه شرمسار شوی

این سخن راز اوحدی بر رس

که به جز اوحدی نداند کس

 
 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت

 

رفت کسری ز خط شهر به دشت

با سواران ز هر طرف میگشت

گلشنی دید تازه و خندان

تر و نازک چو خط دلبندان

پر ز نارنج و نار باغی خوش

زیر هر برگ آن چراغی خوش

گفت: کاب از کدام جویستش؟

که بدین گونه رنگ و بویستش

باغبانش ز دور ناظر بود

داد پاسخ که نیک حاضر بود

گفت: عدل تو داد آب او را

زان نبیند کسی خراب او را

پادشاهی به زور باشد و مرد

مرد را مال دوست داند کرد

مال کس بی‌عمارتی ننهاد

وین عمارت به عدل باشد و داد

از عمارت نظر مدار دریغ

بی‌رعیت چو آب باش و چو میغ

ملک معمول و گنج مالامال

بر کشد تخت را به گردون بال

شاه بی‌شهر چون ستاند باج

شهر بی‌ده زبون شود ز خراج

طلب عدل کن ز شاه و وزیر

گو مدان نحو و حکمت و تفسیر

نحوشان عمر و وزید را شاید

عدلشان عالمی بیاراید

شاه مهر و وزیر ماه بود

زین دو آفاق در پناه بود

شب چو رفت آفتاب در پرده

مه نیابت کند دو صد مرده

ملک را شب وزیر نام اندوز

حارس و پاسبان بود تا روز

نصب این هر دو کردگار کند

نه ز رو مرد بیشمار کند

نشود طالع اختر شاهی

بی‌وجود مدبر داهی

خنجر خسروست و کلک وزیر

سپر ملک روز گیراگیر

شاه باشد به روز عدل چو باغ

مرشب فتنه را وزیر چراغ

وزرا ملک را امینانند

کار فرمای دولت اینانند

وزرایی، که مرکز جاهند

آسمان قبول را ماهند

گر نسازند کار درویشان

وزر باشد وزارت ایشان

خلق صد شهر گشته سر گردان

در پی خواجه در بدر گردان

پی ایشان هزار دل در تست

کام این بیدلان بباید جست

روی چندین هزار دل در تست

کام این بیدلان بباید جست

کار ایشان به دست خویش بساز

مرهم سینه‌های ریش بساز

خیر تاخیر بر نمی‌تابد

خنک آنکس که خیر دریابد

چشم گیتی تویی، مرو در خواب

فرصت از دست میرود، دریاب

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در شرف بنیت انسان به صورت و معنی بر دیگر مخلوقات

چون شوی آنچنان که میبایی

چون تو با خویشتن نمییی؟

نظری کن درین معانی تو

تا مگر خویش را بدانی تو

کز برای چه کارت آوردند؟

به چه زحمت به بارت آوردند؟

کیستی؟ روی در کجا داری؟

بکه امید و التجا داری؟

نامهٔ ایزدی تو، سر بسته

باز کن بند نامه آهسته

تا ببینی تو هر دو گیتی نقد

کرده با یکدگر به یک جا عقد

از کم و بیش نکته‌ای نگذاشت

که نه ایزد درین صحیفه نگاشت

ای کتاب مبین، ببین خود را

باز دان از هزار آن صد را

خویشتن را نمی‌شناسی قدر

ورنه بس محتشم کسی، ای صدر

هم خلف نام و هم خلیفه نسب

نه به بازی شدی خلیفه لقب

ذات حق را بهینه اسمی تو

گنج تقدیس را طلسمی تو

به بدن درج اسم ذات شدی

به قوی مظهر صفات شدی

هم چو سیمرغ رازهای جهان

در پس قاف قالبت پنهان

سر موی ترا دو کون بهاست

زانکه هستی دو کون بی کم کاست

ملکوتست جای و منزل تو

جبروت آشیانهٔ دل تو

با تو همره ز طالع فلکی

قوتی چند روحی و ملکی

قالبت قبه ایست اللهی

لیک در جبه‌ای، نه آگاهی

بر تو کلک سپهر صورت بند

کرده خطهای معقلی پیوند

هیکل تست حرز قیم فرش

کایةالکرسیست و کنزالعرش

صنع را برترین نمونه تویی

خط بی‌چون و بی‌چگونه تویی

هم خمیر تنت سرشتهٔ اوست

هم حروفت قلم نوشتهٔ اوست

نقش الله نقش پنجهٔ تو

« ما سوی الله» در شکنجهٔ تو

ز سر و دست و ناف و پای تو دل

کرده نام محمدی حاصل

الف قامتست و را ابرو

صاد و ضاد تو چشم‌ها بر رو

طا و ظا انف و سین و شین دندان

ها دهان تو با لب خندان

میم نافست و عین و غینت گوش

این بدان و در آن دگر میکوش

میکنی ز آن سر و دهان و دو چشم

بر سه دندان شین شیطان خشم

صورتی کش به دست خود کردست

چون توان گفتنش؟ که بد کردست

دیو را نور عقل یار نبود

ورنه این جا ز سجده عار نبود

ایزدت خواست تا پدید شدی

لایق مژده و نوید شدی

پدری کرد عقلت از بالا

مادری نفس، تا شدی والا

اخترانت برادر و خواهر

ملکت یار و مالکت یاور

عقلت از عالم اله آمد

نفست از بارگاه شاه آمد

دو ملک با تو این چنین همراه

سوی ایشان نمی‌کنی تو نگاه؟

ملک و روح با تو و تو به خواب

شب قدری،تو خویش را دریاب

نه عرض گشته در سرای سپنج

خادمان تو با جواهر پنج

چار عنصر خمیرهٔ جسمت

سه موالید جزوی از اسمت

آب حمال تست و کشتیها

باد فراش تست و دشتیها

آتش از مطبخ تو آشپزیست

افتابت به باغ رنگ رزیست

بر تو حفظش چنان نگشت محیط

کز مرکب بترسی وز بسیط

مشکل عالم از تو آسان شد

دد و دامت ز دم هراسان شد

سنگ چون موم زیر تیشهٔ تست

آب و آهن یکی ز پیشهٔ تست

پوست بیرون کنی ز شیر و پلنگ

وز هوا در کشی عقاب و کلنگ

در سر پیل بر زنی قلاب

گردن شیر نرکشی به طناب

دیگران زیر باروران تواند

سر در افسار و در عنان تواند

حیوان و نبات خوردن تست

معدن آذین گوش و گردن تست

آفتابست عقل و ماهت روح

جهل توفان و علم کشتی نوح

آسمانت سرست و عرشت هوش

حس ده‌گانه گونه گونه سروش

خلق نیکت بهشت و سیرت حور

کرم و همتت بلند قصور

خلق بدد و زخست و نار غضب

قهر و دیوانگی شواظ و لهب

ویل خشم و نعیم خشنودی

دد و دام آز و شهوت موذی

بحرها آب چشم و گوش و دهان

بیشه موی و درو چمنده نهان

کوهها گرده و سپر زو جگر

دره و پشته عضوهای دگر

ز رگ و استخوان و عضله و پی

لحم و غضروف و جلد بر سر وی

سه هزار آلت از درون و برون

درج کردند در تو، بلکه فزون

بعد از آن قوت نباتی هشت

با یکی زین هر آلتی ضم گشت

حاصل ضرب بیست و چار هزار

کارفرمای و کار کن به شمار

شب و روز ایستاده در کارت

تا بلندی گرفت دیوارت

نه فلک در دل تو دارد گنج

با کواکب و لیک در یک کنج

جان جهان را بگشت و لنک نشد

وز حضور سپهر تنگ نشد

گر زمانی به ترک تاز آیی

بروی تا به عرش و باز آیی

شد درین جسم هفت گردون موج

وز شهاب نجوم فوجا فوج

آسمانت سر و شهاب ذکاست

زحلت فهم و فکر صایب و راست

با تو بهرام شوکتست و غضب

زهره تزیین شهوتست و طرب

مشتری زهد و علم و جاه و وقار

تیر شعر و خط و حساب و شمار

مهر حکم و سیاست شاهی

ماه هر حرفتی که میخواهی

خاک پرگنج و پر دفینهٔ تست

آب پر زورق و سفینهٔ تست

هم ترا تاج اصطفا بر سر

هم ترا خلعت صفا در بر

گاه بردار و گاه بر تختی

آدمی کی بود بدین سختی؟

«لیس فی جبتی» تو دانی گفت

وین «اناالحق» تو میتوانی گفت

گاه عبدی و گاه معبودی

چه عجب؟ چون غلام محمودی

خواجه فارغ شدست ازین بازی

همه کارش تو بنده میسازی

در جهان چاره‌ای نشد ز تو فوت

بجز از موت و چاره کردن موت

آفرینش تمام گشت بتو

خاک از افلاک در گذشت بتو

دو سر خط حلقهٔ هستی

از حقیقت به هم تو پیوستی

جهد آن می‌کن، ار تو عیاری

کان دویی را ز بین برداری

نیک مستم و گرنه زین جامت

بنمایم هزار و یک نامت

بستان این که شربتی صافیست

بشناس اینقدر که این کافیست

بیش ازین گرد و حرف برخوانی

ترسمت برجهی که: « سبحانی»

آنچه گفتم به نقد نیک بدان

وز پی آن زیادتی میران

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در نصیحت ملوک به عدل

 

ایکه بر تخت مملکت شاهی

عدل کن، گر ز ایزد آگاهی

عدل چون گشت با خلافت یار

نهلند از خلاف و ظلم آثار

عدل باید خلیفه را، پس حکم

عدل نبود کجا کند کس حکم؟

عدل بی‌علم بیخ و بر نکند

حکم بی‌عدل و علم اثر نکند

تخت را استواری از عدلست

پادشه را سواری از عدلست

دود دلها به دادگر نرسد

عادلان را به جان خطر نرسد

پایداری به عدل و داد بود

ظلم و شاهی چراغ و باد بود

طاق کسری به داد ماند درست

خانه سازی، به داد کوش نخست

عدل و عمر دراز هم زادند

عاقلانم چنین خبر دادند

شاه کو عدل و داد پیشه کند

پادشاهیش بیخ و ریشه کند

سایهٔ کردگار باشد شاه

شاه عادل، نه شاه عادل کاه

سایه آنرا بود که دارد تن

تو بر آن نور رنگ سایه مزن

نور کلی ز سایه دور بود

سایهٔ نور نیز نور بود

خلق ازین سایه در پناه آیند

مردم از فر او به راه آیند

شاه خفته است فتنهٔ بیدار

چشم دولت ز شاه خفته مدار

شاه چون مستعد جنگ بود

دشمنان را مجال تنگ بود

جنگ دشمن به ساز باشد و مرد

این دو پیشی به دست باید کرد

عدل باید طلایهٔ سپهت

تا کند فتح را دلیل رهت

لشکر از عدل بر نشان وز داد

تا کنندت به فتح و نصرت شاد

بتو دادند ملک دست به دست

مده این ملک را به غافل و مست

دشمنانت به هم چو رای زنند

بر فتوح تو دست و پای زنند

هر یکی را به گوشه‌ای انداز

آنکه دفعش نمیتوان، بنواز

بر قوی پنجه دست کین مگشای

بر ضعیف و زبون کمین مگشای

کان یکی گر سگست گرگ شود

وین به قصد تو سر بزرگ شود

فاش کن حیلت بد اندیشان

تا نگویند غافلی زیشان

شاه باید که دارد از سر هوش

بر جهان چشم و بر رعیت گوش

شاه را گر به عدل دست رسست

قاصد او یکی پیاده بسست

مال ده، گر چهار کس باشد

یک سر تازیانه بس باشد

هیچ در وقت تندی و تیزی

میل و رغبت مکن به خونریزی

خون ناحق مکن، چو یابی دست

کز مکافات آن نشاید رست

گر ز قرآن به دل رسیدت فیض

یاد کن سر «کاظمین‌الغیظ»

اختر و آسمان کمر بستند

به چهار آخشیج پیوستند

تا چنین صورتی هویدا شد

وندران سر صنع پیدا شد

نسخهٔ حرز کردگارست این

بس طلسمی بزرگوارست این

هر که بی‌موجبش خراب کند

خویش را عرضهٔ عذاب کند

چون نباشد ز شرع حکمی جزم

ظلم باشد به کشتن کس عزم

ظلمت از ظلم دان و نور از عدل

این بدان و مباش دور از عدل

روح خود را به عالم ارواح

انس ده، تا رسی به روح و به راح

چون ملک با تو آشنایی یافت

دلت از غیب روشنایی یافت

اینکه چون سایه سو بسو گردی

سایه برخیزد و تو او گردی

قول و فعل و ضمیر چون شد راست

اختلافی نماند اندر خواست

هر چه خواهی تو ایزد آن خواهد

وین مراد دلت به جان خواهد

آب خواهی تو، ابر آب کشد

ایمنی، فتنه سر به خواب کشد

با تو بیعت کنند جن و ملک

سر به حکمت دهند چرخ و فلک

نامت اسمی شود زداینده

تن طلسمی جهان گشاینده

سخنت را قضا قبول کند

پیش تختت قدر نزول کند

دیدنت حشمت و جلال دهد

التفات تو ملک و مال دهد

آنکه دل در تو بست جان یابد

وآنکه سودت برد زیان یابد

هر که قصد تو کرد خسته شود

دشمنت خود به خود شکسته شود

فر کیخسروی ازینجا خاست

که جهانرا به علم و عدل آراست

روز خلوت گلیم پوشیدی

به نماز و بهروزه کوشیدی

دست بستی، کمر بیفگندی

تاج شاهی ز سر بیفگندی

روی بر ریگ و دل چو دیگ به جوش

دل سخن گستر و زبان خاموش

تا بدیدی دلش به دیدهٔ راز

دیدنیهای این نشیب و فراز

سر جام جهان نما اینست

اثر قربت خدا اینست

روشنانی که این خرد دارند

جام جسم و ضمیر خود دارند

هر کرا این کمان و تیر بود

روح صید و فرشته گیر بود

خطبه اینست و سکه آن باشد

که دو گیتی در آن میان باشد

عادلی، سایهٔ خدا باشی

ورنه از سایه هم جدا باشی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در جلوات حال شخص بعد از ولادت

باشدش کار از اول پایه

طلب شیر و جستن دایه

گه به دوشش کشند و گاه به مهد

گاه صبرش دهند و گاهی شهد

چون ز گهواره در کنار آید

در دگر گونه گیر و دار آید

باشدش خوف و بیم از آتش و آب

آفت خفت و خیز و گریه و خواب

چون چپ خود ز راست بشناسد

و آنچه خواهند خواست بشناسد

از سه حالش سخن بدر نبود:

هر سه بی‌رنج و درد سر نبود

یا به مکتب دهند و استادش

تا دهد فرض و سنتی یادش

باز در گریه و خروش افتد

در کف چوب و مار و موش افتد

شود آخر فقیه و دانشمند

راه یابد به خانقاهی چند

دل او را کند نژند و سیاه

راتب هفته و وظیفهٔ ماه

ای بسا! نان وقف کو به زیان

بدهد، تا رسد به حد بیان

بعد از آن یا شود مدرس عام

یا معید و خطیب شهر و امام

یا برون اوفتد به دقاقی

یا به تزویر و شید و زراقی

کم رسد زین میان یکی به وصول

زانکه غرقند در فروع و اصول

وگرش در سر این هوس نبود

به معانیش دسترس نبود

به دکانش برند و بنشانند

آتشی بر دماغش افشانند

ز غم و داغ حرفت و پیشه

گز و مقراض واره و تیشه

خوردنی بد، نشستنی غمناک

نان بی‌وقت و آب پر خاشاک

چو در آید به پایهٔ مردی

گرم گردد، رها کند سردی

افتدش زین سر سبک سایه

باد در بوق و آب در خایه

به کف حرص و آز در ماند

بازش آرند و باز در ماند

نشنود پند اوستاد و پدر

نه به دانش گراید و نه هنر

تا زرش هست میدهد بر باد

چون نماند شود به دزدی شاد

فاش و پنهان ز هوشیار و ز مست

ببرد هرچش اوفتد در دست

بلتش چند پی فگار کنند

دست آخر سرش به دار کنند

صد ازین بی‌هنر تلف گردد

تا یکی در هنر خلف گردد

و گرش بخت یارمند بود

نام بر دار و ارجمند بود

یا شود خواجهٔ گرامی بهر

یا سرافرازی ار اکابر شهر

یا امیری شود فروزنده

یا دبیری دیار سوزنده

رنج بسیار برده از هر باب

کرده بر خود حرام راحت و خواب

سالها حاضر و کمر بسته

دل در اندوه و درد سر بسته

چون ز سودای قربت و پیشی

با سعادت دلش کند خویشی

جور و خواری کشد ز شاه و امیر

ناگهان بر نشانش آید تیر

از عمل برکند چراغی چند

خانه و آسیاب و باغی چند

مرکبی چند در طویله کشد

دست بر صورتی جمیله کشد

غم آنها بگیردش دامن

آز و حرص و نیاز پیرامن

محنت جامه و غم جو و کاه

خرج ده، ساز خانه، آلت راه

زر خر بنده و بهای ستور

نان دربان و اجرت مزدور

گر غلامش گریخت آه و دریغ

ور سقوط شد ستور، بارد میغ

حسد دشمنانش اندر پی

حاجت دوستان به جانب وی

بار صد کس به تن فرو گیرد

آتش دوزخ اندرو گیرد

دل مظلوم در دعای بدش

جان محکوم منکر خردش

در دل او ز هر طرف قلاب

بسته بر وی ز بیم دلها خواب

سالها کار این و آن سازد

که زمانی به خود نپردازد

نتواند دمی نشستن شاد

نکند مرگ و آخرت را یاد

دست منصب گرفته گوش او را

حب دنیا ربوده هوش او را

روز و شب هم چو باز دوخته چشم

شده با بینش و حضور به خشم

غافل و خط آگهان در مشت

که بخواهند ناگهانش کشت

عالمی گم شود درین سر و کار

تا ازیشان یکی رسد به کنار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:50 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در حکمت

 

حکمت از فکر راست‌بین باشد

در مراعات سر دین باشد

نظر اندر صفات حق کردن

به دل اثبات ذات حق کردن

سخنی کان به دل فرو ناید

دان که از حکمتی نکو ناید

تا نخوانی حکیم دو نان را

گر چه دانند علم یونان را

حسن فعل حکیم و حالش را

بین و آنگه شنومقالش را

گر زبان حکیم خاموشست

فعل او بین که سربسر هوشست

نه ازین رو رسول با مردم

گفت: «منی خذوا مناسککم»

روی آن حکمتی ندارد نور

کز کتاب و ز سنت افتد دور

هر کرا این متاع در بارست

نطق او در زبان و کردارست

دیدنش حکمتست و فعل امام

صحبتش رحمت خواص و عوام

وقت گفتن حکیم را پیداست

کانچه گوید به قدر گوید و راست

به هوا و مجاز دم نزند

در پی آرزو قدم نزند

بدهد بر خرد هوا را دست

خرد او کند هوا را پست

حفظ ناموس را کمر بندد

راه سالوس و زرق بربندد

آنچه داند نه هشتنی باشد

آنچه گوید نبشتنی باشد

سیرت رفتگان طریق او را

صفت صادقان رفیق او را

با امل انس کمترش باشد

اجل اندر برابرش باشد

نشود وقت او به بازی صرف

ننهد بی‌یقین قلم بر حرف

غم عمر گذشته گیرد پیش

دل ز بهر درم ندارد ریش

شفقت بر جوان و پیر کند

رحم بر منعم و فقیر کند

زو دل هیچ کس نیازارد

چون بیازرد، زود باز آرد

کوشد اندر تمام دانستن

ننگش آید ز خام دانستن

پر به خواب و خورش هوس نکند

بی‌تواضع نظر به کس نکند

صورت اهل حکمت این باشد

حکما را صفت چنین باشد

گرنه آنی که در گمان افتی

هرخسی را حکیم چون گفتی؟

حکمت آموز و نور حاصل کن

دل خود را به نور واصل کن

گر به حکمت رسی سوار شوی

حکما را سپاسدار شوی

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در سفر و فواید آن

 

چون ندانی ز خود سفر کردن

بایدت بر جهان گذر کردن

تا ببینی نشان قدرت او

با تو گوید زبان قدرت او

کای پسر خسروان که می‌بینی

اندرین خاکشان به مسکینی

همه بیش از تو بوده‌اند به زور

اینکه شان میروی تو بر سر گور

چون در آمد اجل زبون گشتند

ملک بگذاشتند و بگذشتند

بکن اندر زمان مستی خود

سفری در زمین هستی خود

تا بدانی که کیستی و که‌ای؟

در چه چیزی و چیستی و چه‌ای؟

چون ندانی به پای روح سفر

بایدت در جهان چو نوح سفر

بدر آ، ای حکیم فرزانه

پر نشاید نشست در خانه

چند در خانه کاه دود کنی؟

سفری کن، مگر که سود کنی

نشود مرد پخته بی‌سفری

تا نکوشی، نباشدت ظفری

چون توان برد نقد درویشان؟

جز به دریوزه از در ایشان

پای خود پی کن و بسر میگرد

عجز پیش آر و در بدر میگرد

تا مگر بر تو اوفتد نظری

بربایی ازین میان گهری

سفر مال بیم دزد بود

سفر حال اجر و مزد بود

هر زمینی سعادتی دارد

هر دهی رسم و عادتی دارد

اختران گر ز سیر بنشینند

این نظرهای سعد کی بینند؟

تا نیابی تو از سفر ندبی

با تو همراه کی کند ادبی؟

در طلب گر تو پاک باشی و حر

همچودریا شوی ز معنی پر

هر دمی آزمایشی باشد

هر نگاهی نمایشی باشد

با ادب رو، که نیکخواه تو اوست

در سفرها دلیل راه تو اوست

بردباری کن وقناعت ورز

تا ز دلها قبول یابی و ارز

گر نهان میروی به راه، ار فاش

چون توکل به اوست خوش میباش

چون خرد با دلت خلیل شود

راه را بهترین دلیل شود

در مقامی که آشنایی نیست

بهتر از عقل روشنایی نیست

به سفر گر چه آب ودانه خوری

بی‌ادب سیلی زمانه خوری

مکن اندر روش قدمهاسست

تا بیاری سبو ز آب درست

از پی آن مشو که زود آری

جد و جهدی بکن که سود آری

در سفر چون پی شکم گردی

از کجا صدر و محتشم گردی؟

چون قلندر مباش لوت پرست

کاسه از معده کرده، کفچه ز دست

سر و پا گر تهیست غم نخورد

شکم ار پر نشد شکم بدرد

کی بداند قلندر گنده؟

که به دوزخ همی برد کنده

گر شکر در دهان او ریزی

زهر قاتل شود چو برخیزی

سفر این کسان چه کرد کند؟

به جز از پا و سر که درد کند؟

پیش ازین هم روندگان بودند

عشق را پاک بندگان بودند

که به جز راه حق نرفتندی

در پی جرو دق نرفتندی

به مجاور فتوح دادندی

از نفس قوت روح دادندی

گوشه داران ز مقدم ایشان

شاد بودند از دم ایشان

ریختی پایشان بهر حرکت

بر زمینی ز یمن صد برکت

رنگ پوش دروغ چون پر شد

عقد خرمهره رشتهٔ در شد

خلق دریافت زرق سازیشان

حق نمایی و حقه بازیشان

نام تلبیسشان بسانی رفت

که کرامات ده بنانی رفت

به روش چون گناه‌گار شدند

همه در چشم خلق خوار شدند

تا که شد زین ملامت انگیزان

خون درویش پاک رو ریزان

گشت کار طریقت آشفته

شد جهان از مجردان رفته

از مسافر ادب نمیجویند

وینک از در بدر همیپویند

زین کچول کچل سری چندند

که به ریش جهان همی خندند

عسلی خرقه و عسل خواره

همچو زنبور بیشه آواره

موی خود را دراز کرده به زرق

کرده آونگشان چو مار از فرق

روز در کویها غزل خواندن

نیمشب نعره بر فلک راندن

روز در آفریدن و لادن

نیم شب نخره بر فلک دادن

رندو رقاص و مارگیر همه

زرق ساز و زنخ پذیر همه

درم اندر کلاه خود دوزند

خلق را ترک همت آموزند

قرضشان آش پنج پی خوردن

وتر و سنت قدح تهی کردن

سربسر خانه سوز و آتش باز

آتش خویش را نکشته به آز

خاک ازیشان چگونه مشک شود؟

گر به دریا روند خشک شود

به هوس حلقه در ذکر چکنی؟

هر چه یابی به حلق در چکنی؟

نفست از حلقه کی پذیرد پند؟

در شهوت ز راه حلق ببند

حلقه درگیر و حقه پر معجون

این بود دیو و آن گزد در کون

این بدان گفتمت که قیدپرست

صاحب زرق و مکر و شیدپرست

تا بدانی و زر تلف نکنی

بیخبر سر درین علف نکنی

و گر او نیز را به یک دو درست

بنوازی، بزرگواری تست

تا ز کردار خود خجل نرود

وز سخای تو تنگدل نرود

نتوان ریختشان اگر دردند

که در آن زرق رنج پر بردند

گر چه در زرق نادرستانند

چیز کیشان بده، که چستانند

با کرامات نیست شعبده راست

تو همی کن تفرجی که رواست

پاک ده گر غلط پزد لادن

چون فروشد نشایدش گادن

بر گنه‌شان چو راست کردم چنگ

هم بخواهم به قدر عذری لنگ

مشک لولی نه لایق جیبست

روستایی که میخرد عیبست

از تو بود این خطا، نه از وی بود

چونپرسی که در خطا کی بود؟

ترکمان گول و کلبه پر سمسار

نخرد خام جز یکی در چار

صاحب زرق هم دکاندارست

هر مریدیش بیست سمسارست

آن یکی گویدت که: شیخ ولیست

وان دگر گویدت که: به ز علیست

وانکه یک لحظه خورد و خوابش نیست

وینکه در خانه نان و آبش نیست

وانکه دیشب به مکه برد نماز

وینکه تا شام رفت و آمد باز

میفروشند و میخرند او را

وین خران بین که چون خرند او را؟

این سخن چون بجاست میگویم

گر چه تلخست راست میگویم

گر به شیرینی شکر نبود

آخر از بنگ تلختر نبود

سخن راست گوش باید کرد

که گهی تلخ نوش باید کرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در حضور دل و احیای نفس

 

پر مذبذب مباش و سر گردان

که ثباتست سیرت مردان

خویشتن دار و راست باش و امین

کز یسار تو ناظرند و یمین

قدم اندر زمین منه جز رست

کاسمان را نظر به جانب تست

کوش تا بی‌حضور دم نزنی

بر زمین خدا قدم نزنی

چون روی نرم باش و آهسته

تا نگردند خاکیان خسته

از تو موری اگر بیزارد

پیشت آنرا به حشر باز آرد

چون صغیر و کبیر نیست معاف

در صغایر قدم منه به گزاف

خرده را کش تو خرد میخوانی

چون به پرسش رسد فرومانی

مکن آزار خلق و گور ببین

با سلیمان چه گفت مور ببین:

که سخن گفت مور دم بسته

که سلیمان شنیدش آهسته

لیک داند که مور بی‌تابست

هر کسی، جز کسیکه درخوابست

بر ضعیفان روا نباشد زور

چه ملخ باشد آن شعیف، چه مور؟

چون حساب از نقیر خواهد بود

شاید ار مور میر خواهد بود

مرغ را دانه دادن از دینست

منطق‌الطیر عاقلان اینست

ای جوان، حاضر تو پیرانند

با ادب رو، که خرده گیرانند

هر که او از گذشته یاد کند

با دل خود به شرم داد کند

شرم دل را شکسته دارد و تن

شرم بستاندت ز ما و ز من

شرم با خود ترا به جنگ آرد

شرم رویت به نام و ننگ آرد

هر که را شرم کرد ازو دوری

بدرد پرده‌های مستوری

شرم باید، لاف نگرایی

به حدیث گزاف نگرایی

مرد را شرم سرخ روی کند

خلق را خوب خلق و خوی کند

یافت عثمان ز شرم و ایمان زین

کاتب وحی گشت و ذوالنورین

هر که داند خدای را حاضر

چشم او از حیا شود ناظر

نکند هر چه عقل نپسندد

در باطل به خود فرو بندد

شرمت از فکر عاقبت زاید

وز دوام مراقبت زاید

مردمی چیست؟ ستر پوشیدن

پهلوانی؟ به خیر کوشیدن

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:52 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

سخنی چند بر سبیل موعظه

 

صرف طاعت کن این جوانی را

بنگر آنروز ناتوانی را

عاقلی، گرد نانهاده مگرد

کز جهان جز نصیب نتوان خورد

در دل خود مکن حسد را جای

از درون زنگ بغض و کین بزادی

سلطنت چیست؟ تن درستی تو

پادشاهی؟ به خیر چستی تو

گر دل ایمن و کفافت هست

ملکت قاف تا به قافت هست

رنج و بیشی به یکدیگر باشد

گفتن بیش بار خر باشد

نظر از پیش و پس دریغ مدار

آنچه دانی ز کس دریغ مدار

چشمها تیره، خانها تاریست

گر چراغی درآوری یاریست

هر چه دانسته‌ای ز پیش کسان

دست دستش به دیگران برسان

نیکی ار در محل خود نبود

ظلم خوانندش، ار چه بد نبود

وز بدی آنچه او بجای خودست

عاقلش عدل خواند، ار چه به دست

هر که خود را نخواست کوچک و خرد

با فرومایگان ستیزه نبرد

حکمت نیک وبد چو در غیبست

عیب کردن ز دیگران عیبست

هر چه ورزش کنی همانی تو

نیکویی ورز، اگر توانی تو

مهر محکم شود ز خوش خویی

دوستی کم کند ترش رویی

خلق خوش خلق را شکار کند

صفتی بیش ازین چکار کند؟

هزل آب رخت فرو ریزد

وز فزونیش دشمنی خیزد

دل به جانان مده، که جان ببرد

شهوتت مغز استخوان ببرد

آنکه عیب تو گفت یار تو اوست

وانکه پوشیده داشت مار تو اوست

دوستی از درم خریده مجوی

پرده‌داری ز پس دریده مجوی

خواجه‌ای، بگذر از غلامی چند

پخته‌ای، در گذر ز خامی چند

تا تو باشی به کار بالا دست

در مکن پنجه و میلادست

چرخ رام تو گشت و دورانش

گوی خیری ببر ز میدانش

گفت خود را به داد عادت کن

دست در کیسهٔ سعادت کن

ماه گردون که این کرم دارد

میکند بذل تا درم دارد

هم به انگشت مینمایندش

هم به خوبی همی ستایندش

آنکه ماه زمین بود نامش

چون ببینند مردم انعامش

در پیش روز و شب دعا گویند

سال و مه مدحت و ثنا گویند

به جزین خورد و خواب و خیز و نشست

مرد را منهج و طریقی هست

چون مزاج هوا تبه شد و آب

احتما یابد از طعام و شراب

ز دم رتبت و دوام سعاد

نرهد مرد جز به ترک مراد

حل و عقدیت هست و تدبیری

چه نشینی؟ بساز اکسیری

پند ما گوش دار و شاهی کن

ورنه رفتیم، هر چه خواهی کن

گوش کن راز و روز بینی من

از گواهان شب نشینی من

گر چه روز از کسم نپرسی راز

نیستم بی‌تو در شبان دراز

روز ازین فتنه‌ها امانم نیست

شب نشینم، که شب نشانم نیست

خود چه محتاج قیل و قال منست؟

کین سخن‌ها گواه حال منست

خود وفا نیست در نهاد جهان

مکن اندر دماغ باد جهان

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها