0

جام جم اوحدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در شرایط دوستی و وفا

دوستی را یگانه شو با دوست

از صفا چون دو مغز در یک پوست

دوستی کز برای دین نبود

دل بر آن دوستی امین نبود

تا میان دو دوست فرقی هست

هم‌چنان در میانه زرقی هست

اندرین کار یار باید، یار

چونکه بی‌یار بر نیاید کار

تا ترا قصد و اختیار بود

یار، مشنو، که با تو یار بود

چون پی اختیار خود باشی

یار کس نی، که یار خود باشی

دوست را پند گوی و پند پذیر

پیش او خرد باش و خرده مگیر

این محبان، که شهرهٔ شهرند

از محبت تمام بی‌بهرند

دوستی از پی تراش کنند

یار از بهر نان و آش کنند

از جفا با تو دوست دیر شوند

دوست گیرند و زود سیر شوند

پی مال تواند، چون ببرند

پایمالت کنند و غم نخورند

گر درم هست با تو در سازند

تا ترا از درم بپردازند

بدهی لوت، چشمشان با تست

ندهی، جنگ و خشمشان با تست

دوستی ز امن و استواری خاست

امن چون نیست دوستی ز کجاست؟

هم ز احوال دوستان مجاز

رو نماید ترا حقیقت باز

هر که این دوستی به سر نبرد

راه از آن دوستی به در نبرد

ظاهر و باطنیت باید چست

تا به پایان بری تو عهد درست

از سر بندگی به روز الست

چون به پیمان دوست دادی دست

بر دلت هر چه بگذرد جز دوست

بعد از آن عهد کرد کار تو اوست

بر نخستینه عهد باید بود

وندران جد و جهد باید بود

تا به پایان بری سخن، باری

که در آن روز گفته‌ای: آری

تا تو این عهد را وفا نکنی

روی در قبلهٔ صفا نکنی

ایزد «اوفوا بعهد کم» فرمود

آدمی عهد را وفا ننمود

از کلام ار وفا پژوه کسست

« کلبهم باسط ذراع» بسست

کلب کو در ره وفا زد گام

خرقه پوشد ز پوست در بلعام

به وفا سگ چو ز اسب شد ممتاز

گشت در روی او بلند آواز

بی‌هنر خود سگی بدان تا سه

چون شود با همای هم‌کاسه؟

پارسایان، که با وفا جفتند

از زن پارساش به گفتند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در صفت طلب علم

خنک آن پردلان دین پرور

دل بدین صرف کرده، جان بر سر

همه نزدیک خلق و دور از خویش

به توکل نشسته سر در پیش

خون خود بهر دین فدا کرده

پس به دانستها ندا کرده

چشم بی‌خوابشان بر آن رخ زرد

کرده از اشک مردمک را مرد

ز علوم گذشتگان ورقی

نزد ایشان به از طلا طبقی

روی در سیر و هیچ زرقی نه

همه در بحر و بیم غرقی نه

گشته قانع به نیم نانی خشک

نفسی خوش زدن چو نافهٔ مشک

سفره بی‌نان و کاسه بیخوردی

پر هنر کرده کیسهٔ مردی

علم جویان عامل ایشانند

رستگاران کامل ایشانند

همره عقل و یار جان علمست

در دو گیتی حصار جان علمست

خفته‌ای، بر سر تو بیدارست

مرده‌ای، با حقیقتت یارست

طعمه میجویی، اوست راید تو

راه میپویی، اوست قاید تو

جوهر او نپوسد اندر آب

آتش او را نسوزد اندر تاب

میروی، با دل تو همراهست

می‌نشینی، ز جانت آگاهست

کس نهانش به خاک نتواند

تندبادش هلاک نتواند

شاه و سرهنگ ره به آن نبرد

دزد طرارش از میان نبرد

با تو گنجی چنان روان دایم

تو پی حبه‌ای دوان دایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:47 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت

بود در روم پیش ازین سر و کار

صاحبی نان ده و فتوت یار

لنگری باز کرده چون کشتی

پر ز سنگ و ز آلت کشتی

در لنگر نهاده باز فراخ

کرده ریش دراز را به دو شاخ

خلق رومش نماز بردندی

بچهٔ خود بدو سپردندی

نان صاحب ز کار رندان بود

گوشه بیکارشان چو زندان بود

حوریان گرد او گروه شده

رند و عامی در آه و اوه شده

جمع گشتند ازین صفت خیلی

هر یکی را به دیگری میلی

ناگهان رومی غلام باره

صورتی نحس و جامه‌ای پاره

به یکی زان میانه عشق آورد

علم مصر در دمشق آورد

در نهانی انار و سیبش داد

تا به تلبیس خود فریبش داد

برد روزی به گوشهٔ باغش

می‌نهاد از عمود خود داغش

خر زهٔ خویش در وعا می‌کرد

هر دمی بر اخی دعا می‌کرد

باغبان این بدید و گفت: ای خر

پدرش را دعا کن و مادر

رند گفتا: ز هر دو بیزارم

که من این دولت از اخی دارم

حکم او تا به دست مادر بود

طفل در خانه، قفل بر در بود

چون پدر پیش صاحب آوردش

به نیابت چنین بپروردش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

درنکوهش فقهای دون

ای که گشتی بد آن قدر خرسند

که کسی خواندت به دانشمند

گرد بدعت مگرد و گرد فضول

میکن آنچت خدای گفت و رسول

قول روشن چو هست و نص جلی

پی رخصت چه گردی؟ ای زحلی

در حیل دفتر و کتاب که ساخت؟

یا به تزویر فصل و باب که ساخت؟

سخن راست درنوردیدن

گرد تاویل دور گردیدن

جاهل و عام را فضول کند

خاص را خود به جان ملول کند

روشنی نیستت، فروغ مده

به کسان رخصت دروغ مده

عالمی، بر در امیر مرو

این چه رفتن بود؟ بمیر، مرو

چند گردی چو آب و چون آذر

موزه در پای کرد، سر چادر

چکند مرد چادر و موزه؟

از چنین رزق روزه به، روزه

لشکر ترک و لقمهای حرام

رفته بر پیشگاه خواجه امام

کی موافق بود بر دانا؟

در یکی خیمه بیست مولانا

لاجرم زین فضول و وسوسها

از محصل تهیست مدرسها

مفتیی کشوری نگه دارد

نه به هرزه دری نگه دارد

خیمها پر بتان دلسوزند

مرو آنجا، که دیده میدوزند

پیش آن بت هلاک و مردن چیست؟

دل ز دست فقیه بردن چیست؟

شقه‌ای گر ز خیمه باز کند

سرت از شوق در نماز کند

از رخ آن بتان شنگولی

نتوان بست چشم از گولی

در بر آن چلنگ زر بفته

ای بسا دل که شد به هم رفته

خیمه را صلب کرده عیسی وار

از درونش بت، از برون زنار

بر خیال بتی، که می‌شنوی

گرد زنار بسته‌ای، چه دوی؟

پرده را داغ بر دل آن بت کرد

خیمه را پای در گل آن بت کرد

داده بر باد هر دو جان ارزان

گشته چون بید بر سرش لرزان

هر که چون خیمه رفت دربندش

روز دیگر ز بیخ برکندش

بت آن خیمه گر چه یک چندم

کرد چون میخ خیمه پابندم

زود بگسیختم طنابش را

کردم از دیده دور خوابش را

چو ز دانش خلاصه آن باشد

که پس از مرگ پیش جان باشد

پس چرا باید این فزونیها؟

وز پی خوردن این زبونیها

ورقی چند فصل حل کردن

با فضولان ده جدل کردن

در خروش آمدن به قوت جهل

تا کسی گوید: اینت مردی اهل

علم را دام مال و جاه مساز

بر ره خود ز حرص چاه مساز

به بسی رنج و زحمت و ده و گیر

صاحب مسند قضا شده گیر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در فتوت داران به دروغ

پیش ازین مردمی چنین بودست

رسم اهل فتوت این بودست

وین دم از هر دو خود نشانی نیست

نامشان بر سر زبانی نیست

هر کجا خاینیست دام انداز

بند مکری بگستراند باز

بر نشیند، که: صاحبم،بر صدر

امردی چند گرد او چون به در

نقش زیلو شود ز بی‌جایی

میخ لنگر ز بی‌سر و پایی

از دو رو راست کرده سبلت و ریش

وز پس تکیه جرعه دان و حشیش

کند از شهر چند سفله به کف

بنشاند برابر اندر صف

رندکی چند کون دریده همه

پند استاد ناشنیده همه

هر یکی باد کرده در بوقی

سال و مه در خیال معشوقی

روز در کار سخت بی‌خور و خفت

در عزبخانه برده شب زر مفت

هر چه اندر سه روز کرده به کف

در دمی کرده پیش یار تلف

شده از دلبران و از رندان

یوسف و گرگشان به یک زندان

این یکی میوه آرد، آن یک ماست

شب سماطی کنند ازینها راست

خانهٔ پر کمان و پر دولاب

نرد وشطرنج و طاسهای یخ آب

سفره پر نان و دیگ پر خوردی

قالب و قلب خالی از مردی

زدن سینه و کف و بغلک

فارغ از گردش نجوم و فلک

هر یک آوازه در فگنده به شهر

جسته از کودکان زیبا به هر

که: در لنگری گشاده اخی

آنکه چون او جهان ندیده سخی

سفرهٔ نعمتست و شربت قند

سرگذشت و سماع و صحبت و پند

چاک چاک کبادهٔ مردان

زور سنگ و محبر گردان

تیر و انگشتوانه و قدلی

وز دگرگونه سازهای یلی

پدران را ز جهل کور کنند

پسر زنده را به گور کنند

هم پدر گول و هم پسر ساده

کام رندان از آن شد آماده

پسر از خانه جور دیده و خشم

پیش آنها نشسته بر سر و چشم

ابلهست او که یاد خانه کند

گوش بر پند و بر فسانه کند

هزل و بازی و لاغ بگذارد

قلیه و دشت و باغ بگذارد

رنج استاد و جور باب کشد

نان نبیند به چشم و آب کشد

آنکه در اصل جلد باشد و چست

زیرک و مردو سیر چشم و درست

چون نبیند هنر، که آموزد

نه کمال و شرف، که اندوزد

نشود سخرهٔ دکان اخی

به مویز و به گردگان اخی

و آنکه نرمست و نقل خوار و دنی

نرود، گر به ناوکش بزنی

هم سبیلان سبیل دانندش

چشمهٔ سلسبیل خوانندش

این کمان بخشد، آن کمر سازد

تا پسر با حریف در سازد

بد کند کار، نیک دارندش

همه عیبی هنر شمارندش

شب درین غفلت و سبک باری

کرده خوابی به نام بیداری

روز هنگامه‌شان چو گشت خراب

سفره خالی شد و اخی در خواب

هر یکی سر به کار خویش نهد

رخ به صید و شکار خویش نهد

شب درآید، دگر همان بازیست

وقت آن عیش و کیسه پردازیست

باز چون بگذرد بدین چندی

نشنود کودک از کسی پندی

ریش ناگه رخش سیاه کند

رونق حسن او تباه کند

از چمن لاله‌هاش چیده شود

آب سیب رخش چکیده شود

قلیه جوید، نیاورندش ماست

آب خواهد، خودش بباید خاست

بدر افتاده چون سگ از بیشه

نه پدر دستگیر و نی پیشه

هر دمش دل به غم در افتد و درد

که به بازیچه باختست این نرد

نام حلوا بهل، که دود نداشت

زهر خوردست و هیچ سود نداشت

با خود از روی جهل بد کرده

آه ازین کرده‌های خود کرده!

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در حال قضاة و قضا

کوش تا تکیه بر قضا ندهی

به فریب عمل رضا ندهی

زانکه چون خواجه مبتلا گردد

پر بود کان قضا بلا گردد

چون دو کس رفع حال خویش کنند

پیشت اثبات مال خویش کنند

به یکی میل بی‌گواه مکن

جز به یک چشمشان نگاه مکن

چون نخواهی تو رشوه و پاره

نایبان نیز را بکن چاره

که به نیروی عدل سادهٔ تو

آب ما می‌برد پیادهٔ تو

عدلت از راستی عدول کند

عادلی را اگر قبول کند

کارت از رونق ار چو ماه شود

از وکیلان بد تباه شود

چه قدر باشد این قضای تو؟ باش

تا قضای سپهر گردد فاش

پای بر دست شرع و سر پر شور

چه بری جز وبال و وزر به گور؟

جیفه باشد که خواجه میل کند

چو نظر در جحیم و ویل کند

شرع را شارعیست بس باریک

چشمها تیره، کوچها تاریک

حکم قاضی به اعتماد کسان

گر به جایی رسد تو هم برسان

تا نگردی تو مجتهد در دین

ننویسی جواب کس به یقین

نفس مفتی ز خبث باید پاک

فقنا زین مقولهٔ بی‌باک

زین قضا جز قضای بد بنماند

بد و نیک ار چه هیچ خود بنماند

گر بزی چند ریش شانه زده

چنگ در حجت و بهانه زده

دست پیچیده در میان، لنگان

دره‌ای در برابر آونگان

هم چو کرد کریوه چشم به راه

تا که آید ز بامداد پگاه؟

که زن خویش را طلاق دهد؟

مرگ حلق که را خناق دهد؟

مهتری را نشانده اندر صدر

گشته ایشان ستاره، او شده بدر

هر که رشوت برد، رهش باشد

وانکه پنج آورد، دهش باشد

زر دهی، گوی از میانه بری

ندهی، کیر خر به خانه بری

قاضیی مرد وماند ازو صد باغ

دل پر از درد و اندرون پر داغ

باغها چون برفت و داغ بهشت

با چنان داغ دوزخست بهشت

سرورانی، که پیش ازین بودند

در سلف پیشوای دین بودند

گر بدینگونه زیستند که او

ده سلمان و باغ بوذر کو؟

نرد این درد پاک باید باخت

بیغرض کار خلق باید ساخت

دل آنکس که درد دین دارد

داغ انصاف بر جبین دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت

زن خود را به سنگ زد مردش

شد دوان، پیش قاضی آوردش

حال خود گفت و مرد شد حاضر

گشت قاضی میانشان ناظر

زن چو دعوی گزار شد با شوی

گوشهٔ چادرش برفت از روی

خواجه حسن و جمال او را دید

عشوهٔ قیل و قال او را دید

مرد را گفت قاضی از پشتی:

زن خود را چرا چنین کشتی؟

گفت: دشنام داد و چوب زدم

او مرا زشت گفت و خوب زدم

گفت قاضی که: ای پریشان دست

کس به چوب این چنین گهر نشکست

گر سر این لطیف چهرت نیست

رو طلاقش بده، که مهرت نیست

مرد دادش طلاق و شد بی‌جفت

چون برون رفت زن به قاضی گفت:

مهر دل چون ندارد آن گمراه

مهر برداشتست،مهر بخواه

آمدم تا بهای من جویی

نه به آن تا ثنای من گویی

شاید ار علم سر برفرازد

دین مباهی شود، خرد نازد

که درین قحط سال علم و عمل

شد به عون خدای عز و جل

مسند شرع در مراغه به کام

زین دو قاضی‌القضاة نیکو نام

سخنی کان بجاست باید گفت

آنچه بینند راست باید گفت

رای دستور که افتاب وشست

بافاضت چو آفتاب خوشست

شاید آن روزها که داد کند

گر به لطف از مراغه یاد کند

آب رحمت بر آن زمین بارد

که در آن خاک تشنگان دارد

من ز اهل سخن چه باشم و چند؟

که سخن رانم از نصیحت و پند

پند و وعظ از کسی درست آید

که به کردار خوب چست آید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در آداب وعظ

آه ازین واعظان منبر کوب!

شرمشان نیست خود ز منبر و چوب

روی وعظی که در پریشانیست

عین شوخی و محض نادانیست

بر سر منبر و مقاوم رسول

نتوان رفتن از طریق فضول

آن تواند قدم نهاد آنجا

که نیارد ز عشوه یاد آنجا

نفس از شهوت و غضب نزند

دست و پای از سر طرب نزند

مشفق خلق و نیک خواه بود

علم او بر عمل گواه بود

از جهان جز حلال نپسندد

هوس جاه و مال نپسندد

در دم بوتهٔ ریاضت و قهر

متفق گشته سر او با جهر

خلق او بوی مشک ناب دهد

سر او نور آفتاب دهد

هر چه گوید درست گوید و حق

زر نخواهد، که کدیه باشد و دق

علم تفسیر خوانده بر استاد

باشدش اکثر حدیث به یاد

به تکبر برین زمین نرود

بر در خلق جز به دین نرود

آنکه در علمش این مقام بود

شاید ار مرشد و امام بود

آنچه بر عالمان وبال آمد

حب دنیا و جمع مال آمد

زلت خاص آفت عامیست

زله بستن ز غایت خامیست

واعظی، خود کن آنچه میگویی

نکنی، درد سر چه میجویی؟

جای پیغمبر و رسول خدای

چه نشینی؟ بایست بر یک پای

سر فرا پیش و دستها برهم

سینه پرجوش و چشمها پر نم

عرض کن تحفهای بیخوابی

نقدهایی که در سحر یابی

در دل اهل صدق تخم بهشت

زین نم و زین تپش توانی کشت

دو سه افسرده را به گرمی کش

سخت جانی دورا به نرمی کش

عام را از حلال گوی و حرام

خاص را مخلص حدیث و کلام

بس ازین شعرهای بادانگیز

آب قرآن بر آتش تن ریز

منشان پیش یکدگر زن و مرد

ور نشینند منع باید کرد

وعظ زن عفتست و مستوری

مده او را به وعظ دستوری

زن که او شاهد و جوان باشد

نازک و نغز و دلستان باشد

خود به مجلس چرا شود حاضر؟

به جوانان و امردان ناظر؟

شیخ بر منبر و زنان بر لم

بر سر دیگران کشیده قلم

برده خاتون به تخت بر کالا

تا بود مرد زیر و زن بالا

خوب چون روی خود بیاراید

از نماز و ورع چه کار آید؟

دست بیرون کند، ز دست روی

ور نگاهیت کرد، مست روی

واعظ شب شب از سر منبر

چون بدید آن دو زلف چون عنبر

یاد گیرد شب اندران احیا

آیت یا عزیز و یا یحیی

سوی مقری کند به روز نگاه

هم چو یعقوب در تاسف و آه

پس بخوانند مقریان ز نخست

سورهٔ یوسف و زلیخا چست

تا ز قرآن کلاه و جامه کند

همه را محو عشق نامه کند

داند ار ساوجیست ورکاشیست

کین نه وعظست ناز و جماشیست

چه دهی دین و باغ رز چه کنی؟

دم دستار چار گز کنی؟

لاف چندین مزن ز نقل ورق

سخنی کسب کن به کد و عرق

چند باشی عیال فکر کسان؟

چه گشاید ترا ز ذکر کسان؟

ذکر خود را بلند گردانی

اگر از جمع شیرمردانی

فضل و علم تو جز روایت نیست

با تو خود غیر ازین حکایت نیست

مکن از جامهٔ کسان زینت

منمای آنچه نیست در طینت

پیش ازین کاملا که بودستند

معجزات سخن نمودستند

زان معانی که داشتند همه

یادگاری گذاشتندهمه

ایکه مقبول و مقبلی آنجا

از نشانها چه میهلی آنجا؟

راست گویی به راستگاری کوش

این سخن را ز راستان بنیوش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

حکایت

شیخکی بر فسانه بود وگزاف

چشم بر هم نهاده میزد لاف

در حدیثی دلیل خواستمش

حرمت و آب رخ بکاستمش

از مریدان او مریدی خر

به غضب گفت: ازین سخن بگذر

او دلیلست ازو دلیل مخواه

شرح گردون ز جبرییل مخواه

هر چه گوید به گوش دل بشنو

ور جدل میکنی به مدرسه رو

چون نظر کردم آن غضب کوشی

تن نهادم به عجز و خاموشی

گر نه تسلیم کردمی در حال

مرغ ریش مرا نهشتی بال

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در حال پیشه کاران راست کردار

خنک آن پیشه کار حاجتمند

به کم و بیش ازین جهان خرسند

گشته قانع به رزق و روزی خویش

دست در کار کرده، سر در پیش

کرده بر عجز خویشتن اقرار

بر قصور گذشته استغفار

به دل از یاد حق نباشد دور

حاضرش داند از هدایت و نور

چند سال از برای کار و هنر

خورده سیلی ز اوستاد و پدر

رنج خود بر گرفته از مردم

کرده از دست رنج خود پی گم

دیده دیدار فتح حالت خود

کرده بر لطف حق حوالت خود

دل او دارد از امانت نور

دست او باشد از خیانت دور

بگزارد به وقت پنج نماز

سر نگرداند از خضوع و نیاز

عجب در روی خود رها نکند

طاعت خویش پر بها نکند

شب شود، سر به سوی خانه نهد

هر چه حق داد در میانه نهد

چون ز خورد و خورش بپردازد

شکر رزاق ورد خود سازد

خردهٔ نان به عاجز و درویش

برساند هم از نصیبهٔ خویش

گر چه اهل هنر بسی باشد

رستگار اینچنین کسی باشد

مظهر صنع رای اینانست

جنت عدم جای اینانست

زانکه نظم جهان ز پیشه ورست

هر نظامی که هست در هنرست

مرد را کار به ز بیکاریست

کاربد خبث و مردم آزاریست

خلق را از همست حاجت و خواست

آنکه محتاج خلق نیست خداست

گر چه سرهنگ آلت قهرست

خسته را نوش و جسته را زهرست

ور چه کناس را نجس خوانی

آنچه او میکند تو نتوانی

حرفت خوب داشتست آن مرد

که ازو خاطری نخفت به درد

آنچه آزار نیست عصیان نیست

مردم آزار مرد ایمان نیست

دانش آموز و تخم نیکی کار

تا دهد میوه‌های خوبت بار

خوب گفت این سخن چو در نگری:

کار علمست و پیشه برزگری

پادشاه و وزیر و لشکر و میر

زاهد و عامی و امام و دبیر

آنکه از بهر دانه میپویند

وانکه آب و علف همی جویند

همه را برزگر جواب دهد

و آن او ابر و آفتاب دهد

آفتابی ز علم روشن‌تر

نیست، بی‌علم روزگار مبر

گر نخواهی تو نور علم افروخت

در تنور اثیر خواهی سوخت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در راستی

راستی کن، که راستان رستند

در جهان راستان قوی دستند

راستگاران بلندنام شوند

کج‌روان نیم پخته خام شوند

یوسف از راستی رسید به تخت

راستی کن، که راست گردد بخت

گر بدی دامنش گرفت چه باک؟

چکند دست بد به دامن پاک؟

راست گوینده راست بیند خواب

خواب یوسف که کج نشد، دریاب

چون درو بود راست کرداری

خواب او گشت قفل بیداری

چون به نیکی درید پیرهنی

شد مسخر چو مصرش انجمنی

پیرهن کین بود مقاماتش

دیده روشن کند کراماتش

گو بدر بر تن نکو رفتار

پوستین گرگ و پیرهن کفتار

دامنی را که در کشی ز هوا

این اثرها کند، رواست، روا

به گزاف آنچنان عزیز نشد

که گرفتار خفت و خیز نشد

چون خیانت نکرد با دل جفت

راست آمد هر آن حدیث که گفت

پاک دل را زیان به تن نرسد

ور رسد جز به پیرهن نرسد

از دو چاه و دو گرگ دیده شکنج

چه عجب گر رسد به جاه و به گنج؟

گرگ اول چو بیگناه آمد

نام او در کتاب شاه آمد

گرگ آخر چو در فضیحت ماند

ایزد او را به نام خویش بخواند

گر غلامی عزیز گردد و شاه

نه عجب، چون بری بود ز گناه

ور شود شاه خواجهٔ جانی

عجب اینست و نیست ارزانی

قول و فعل تو تا نگردد راست

هر چه خواهی نمود جمله هباست

کور و کر گرنه‌ای ز چاه مترس

راست باش و زمیر و شاه مترس

استوار و شجاع باش و دلیر

در نفاذ امور شرع چو شیر

بندهٔ شرع باش و راتب او

مگذر از شرع و از مراتب او

عقل را شرع در کنشت کند

جبن را شرع خوب و زشت کند

صدق چون راست شد روانت را

بی‌رعونت کند گمانت را

آخرین یار اولیا صدقست

اولین کار انبیا صدقست

هر که زین صدق دم تواند زد

در ولایت قدم تواند زد

تا نگردد درون و بیرون راست

بوی صدق از تو برنخواهد خاست

صدقت از نار خود سقیم کند

صبر در صدق مستقیم کند

صادقان را رجال گفت خدای

خنک آنکو به صدق دارد رای

صدق آیینه ایست حال ترا

روی نفس تو و کمال ترا

تا تو باشی، ز راستی مگذر

مکش از خط راستگاران سر

صدق میزان کرده‌ها باشد

و آنچه در زیر پرده‌ها باشد

گر چو بوبکر صدق کرداری

جز خدا و رسول نگذاری

راستی ورز و رستگاری بین

یار شو خلق را و یاری بین

صادقی، هر چه جز خداست بباز

از بد و نیک با خدا پرداز

ترسکاری، به راست رفتن کوش

ور نداری، تو خود نداری هوش

گر حکیمی دروغ سار مباش

با کژو با دروغ یار مباش

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:48 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تاثیر پرورش و وخامت عاقبت خود رویی

هر که از پرورنده رنج ندید

در جهان جز غم و شکنج ندید

میوهٔ بیشه چون نپروردست

دل داننده را نه در خوردست

خورش خرس یا شغال شود

یا در آن بیشه پایمال شود

خرس نیزار خورد به ناچارش

زود در کخ کخ اوفتد کارش

در درختش که پر گره شد و زشت

در زنند آتش و کنند انگشت

چون بسوزد دگر به شهر برند

وندر آن کوره‌های قهر برند

آتشی باز بر فروزانند

در دم آهنش بسوزانند

ز تفش سنگ در خروش آید

آهن از تاب او به جوش آید

تن او را به سیخ گردانند

تا صدش بار در نور دانند

دست استاد و رخ سیاه کند

در و بام دکان تباه کند

کورهٔ او ز هر نفس زدنی

آدمی را کند چو اهرمنی

سال و مه جفت ناخوشی گردد

در دو بوته دو آتشی گردد

از وجودش اثر بجا نهلند

خاک او نیز در سرا نهلند

تا بدانی که چرک خود رستن

به چنین آتشی توان شستن

تو خود رویی وز خود رایی

چون زمانی به خود نمییی؟

در حیات به غم کنند انگشت

تا ز دودش سیاه گردی و زشت

چون بمیری در آن سرات برند

پیش نار سقرفزات برند

به دم دوزخت در اندازند

گه بسوزند و گاه بگدازند

ماکیان چون سقط چرید و سبوس

عرصهٔ خایه کردنست و عبوس

گر نیاید همی نخوانندش

ور بیاید به سنگ رانندنش

روزش از چپ و راست تیر زنان

شب در آن خانهای پیرزنان

خوف در جان و طوف در سرگین

گه به آن خانه پوید و گه این

دهیانش به سر در آویزند

شهریانش به قهر خون ریزند

باز چون میل آب و دانه نکرد

بر زمین آشیان و خانه نکرد

چند روزی به محنت و زاری

که ریاضت کشید و بیداری

لایق دست میر و شاه شود

در خور مسند و کلاه شود

تا درو فر شاه کار کند

مرغ ده سنگ خود شکار کند

از بلندان نظر بلند شود

تا نصیب تو چون و چند بود؟

فر احمد چو در علی پیوست

در خیبر گرفت در یکدست

گر تو داری، مبند بر خود راه

ور نداری، ز دیگران میخواه

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تحریص بر کم راندن شهوت و احتیاط در توالد و تناسل

آب کارت مبر، که گردی پیر

کار این آب را تو سهل مگیر

بهترین میوه‌ای ز باغ تو اوست

راستی روغن چراغ تو اوست

او نماند چراغ تیره شود

خاطرت کند و چشم خیره شود

به فریب دل خیال انگیز

هر دمش در فضای فرج مریز

پیش این ناودان خونریزان

سیل آشوب بر مینگیزان

آتش شهوتش به یاد مده

و اینچنین آب را به باد مده

در سرت اوست عقل و در رخ رنگ

در کمر سیم و در ترازو سنگ

اصل ازو بود و فرع ازو خیزد

اوست آبی که زرع ازو خیزد

آب روی تو آب پشتت و بس

تیغ آبی چنین به مشت تو بس

مهل این نطفه، گر حرام بود

پخته کن کار، اگر نه خام بود

نطفه از لقمهٔ حرام و حرج

ندهد فرج را ز نسل فرج

گندم بد نمی‌توانی کشت

چه طمع میکنی به نطفهٔ زشت؟

فرج گورست و اندرو لحدی

صحبت او عذاب هر احدی

آلتش شهوت تو کور افتاد

زنده زان بی‌کفن بگور افتاد

چه بزاید خود از چنان کوری؟

خاصه در وحشت چنان گوری

زندهٔ خود مکن به گور، ای دل

نام خود بد مکن به زور، ای دل

راست کن ره چون آب میرانی

ورنه خر در خلاب میرانی

زن ناپارسا مگیر به جفت

اگر از بهر نسل خواهی خفت

که پسر دزد و نابکار آید

بدنهادست و بد به بار آید

کند اندیشه با تو روز ستیز

آنچه شیرویه کرد با پرویز

شیر شیرویه چون حرام افتاد

خنجرش را پدر نیام افتاد

هر ستم کز چنین پسر باشد

همه در گردن پدر باشد

او ز خود در عذاب و خلق از وی

پدرش را دعای بد در پی

زو چه رنجی که دسترنج تو خورد

گرگ پرورده‌ای چه خواهد کرد؟

به خطا از پسر برنجیدی

زانکه آب خطا تو سنجیدی

قند تلخی فزود، دادهٔ تست

بره گرگی نمود، زادهٔ تست

پنبه کشتی، طمع به ماش مدار

جو بکاری، عدس نیارد بار

آنکه او را تو زشت کاشته‌ای

خوبی از وی چه چشم داشته‌ای؟

تخم بد در زمین شوره چه سود؟

در سپیدی سیاهی آرد دود

جو و گندم چو بر خطا ندهد

آدمی هم جزین عطا ندهد

باید اندیشه هم به دادن شیر

که ز خامیست آن گشادن شیر

شیر بد خلق تخم شر باشد

شیر بدکاره خود بتر باشد

تو که گر خانه‌ای نهی بنیاد

مزد مزدور جویی و استاد

پس به دست آوری زمینی سخت

آجر و سنگ و خشت و خاک و درخت

ساعتی خوبتر برانگیزی

وانگهی خشت و گل فرو ریزی

چو به کاخی که میکنی از گل

بار این جمله می‌نهی بر دل

در اساس نتیجه و فرزند

آلت و اختیار بد مپسند

ورنه فرزند خانه کن باشد

رنج جان و بلای تن باشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در کسب علم و شرف علما

چو به کسب علوم داری میل

از همه لذتی فرو چین ذیل

تن به دود چراغ و بیخوابی

ننهادی، هنر کجا یابی؟

از پی علم دین بباید رفت

اگرت تا به چین بباید رفت

علم بهر کمال باید خواند

نه به سودای مال باید خواند

علم کان از پی تمامی نیست

موجب نشر نیک نامی نیست

هر که علم از برای زر طلبد

دانش از بهر نفع و ضر طلبد

یا خطیب دهی شود پر جهل

که ندانند اهل از نااهل

یا ادیب محلتی پر شور

تا کند علم خویشتن در گور

یا در افتد به وعظ و دقاقی

تا نماند ز علم او باقی

یا دهندش نیابت قاضی

تا فراموش گرددش ماضی

داد این چار فن چو داده شود

لوح جانش ز علم ساده شود

چون اساس از برای حق ننهاد

هر چه دادند باز باید داد

دین سر عالمی به ماه کشد

که سر جاهلی به راه کشد

علم داری، ز کس مدار دریغ

بر دل تشنگان ببار چو میغ

می‌ده، ار زانکه مایه‌ای داری

مستعد کمال را یاری

عالمی کش به داد میل بود

مال خود پیش او طفیل بود

شافعی گر به مال کردی میل

دجله پر مال او شدی و دجیل

چون به جز نشر دین نبودش کام

فاش گردید جاودانش نام

آنچنان علم خود چه کرد کند؟

گر نه زر بر دل تو سرد کند

علم را چند چیز می‌باید

اگر آن بشنوی ز من شاید

طلبی صادق و ضمیری پاک

مدد کوکبی ازین افلاک

اوستادی شفیق و نفسی حر

روزگاری دراز و مالی پر

با کسی چون شد این معانی جمع

به جهان روشنی دهد چون شمع

سال ها درد و رنج باید دید

از ریاضت شکنج باید دید

تا یکی زین میانه برخیزد

فاضلی از زمانه بر خیزد

ترکمان شیخ شد بده گز برد

صدورق خواند و جاهلست آن کرد

چیست شیخی؟ بغیر ازین گرمی

قد و ریشی دراز و بیشرمی

خرقها گر چه میرسد به علی

کس نگردد به نام خرقه ولی

نسبتش با علی درست نشد

هر که چون او به علم چست نشد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

در تحریص بر محافظت فرزندان از شر ناپاکان

ای پدر، خود پز این سرشتهٔ تو

تو بهی باغبان کشتهٔ تو

حارس بوستان در خانه

سر خر به، که پای بیگانه

هم به علم خودش بده پندی

که نداری جزین پس افگندی

باغ بین را چه غم که شاخ شکست؟

باغبان راست غصه‌ای گر هست

نقد خود را به دست کس مسپار

که پشیمان شوی در آخر کار

طفل را نیست بهتر از دایه

کبک داند نهفتن خایه

طفل کو نورس جهان خداست

به گزافش کهن کنی، نه رواست

زان جهان نورسیده معصومست

مرغ آن بام و شمع این بومست

گر نگه داشتیش، گنج بری

ورنه زحمت کشی و رنج بری

کشتهٔ تست، اگر گلست ار خار،

کشتهٔ خویش را تو خوار مدار

به کمانخانها مهل فرزند

حلق خود چون کمان مکن در بند

کی پسر تیر راست اندازد؟

گر کمان از دویست من سازد

هیزمست این ،کمان دگر باشد

این کمان لایق تبر باشد

خصم با او چو گشت تنگاتنگ

چون کند پهلوان به هیزم جنگ؟

بجز از دستهای تیرانداز

که کند دشمن خود از پی باز؟

تیر خود زین کمان چار منی

چون توانی که بر نشانه زنی؟

چکنی؟ چون نه دزدی و قلاب

شانه و دوش خویش پر قلاب

بس کمانکش ز خانه بیرون جست

کز دو دستش دو شانه بیرون جست

رمی فرمود مصطفی ما را

نه کمانی کشیدن از خارا

شده از زخم زه هر انگشتی

به بزرگی قویتر از مشتی

کی ز انگشت هم چو بادنگان

تیر شاید گذاشت بر پنگان؟

شست باید که خوش نهاد بود

تا خدنگ ترا گشاد بود

شانه و سینه نرم و آسوده

تا نگردد ز جنگ فرسوده

در کمانی سبک خدنگ نهند

در چنین منجنیق سنگ نهند

تیر نتوان که اندرو سازی

مگر آنجاکمان بیندازی

تا به گوشش کشید چون دانی؟

که به دوشش کشید نتوانی

تیغ بی‌اسب نیک و بازوی گرد

به سر دشمنان نشاید برد

تیر بی‌مرکب از کمانی سست

بس که بر سینها نشیند چست

پسرت گر قفا خورد زان به

کز قفای کمان رود چون زه

ساده رخ نزد آنکه خویشش نیست

شب چرا میرود؟ که ریشش نیست

مرد بی‌ریش و دختر خانه

نیستند از حساب بیگانه

به شنایش چه میبری چون بط؟

دانش آموزش و فصاحت و خط

کودک خویش را برهنه در آب

چکنی پیش بنگیان خراب؟

گر تو دانسته‌ای، بیاموزش

ورنه، بگذار و بد مکن روزش

بر سر و فرق این چنین شومان

که شکستند مهر معصومان

تیر خود چیست کز کمان آید؟

سنگ شاید کز آسمان آید

هر که او را درست باشد پس

نزود در قفای کودک کس

غم مردی نمیخورد مردی

در جهان نیست صاحب دردی

اکثر کودکان چو زین طرزند

در بزرگی ادب کجا ورزند؟

زان سبب بوی نیمه مردی نیست

مردمی را ز دور گردی نیست

بهتر از پیشه نیست، گردانند

پیشه کاران راست مردانند

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 بهمن 1394  6:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها