0

با کاروان عشق

 
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

با کاروان عشق

 

روزشمار اربعین

 

28 رجب سال شصتم هجری: حرکت امام از مدینه به سوی مکه


وليد با فرستادن‌ شخصي‌ به‌ نزد امام‌ و ابن‌ زبير آنها را به‌دارالاماره‌ خواسته‌، و فرمان‌ يزيد را به‌ آنان‌ ابلاغ‌ كرد. امام‌ فرمود: اي‌ وليد تو به‌ بيعت‌ گرفتن‌ من‌ در خفا اكتفاء نمي‌كني‌؟ گفت‌: آري‌چنين‌است‌. فرمود: فكرهايم‌ را مي‌كنم‌ و از مجلس‌ خارج‌ شد.

امام‏ حسين (ع) پس از آنكه از مجلس وليد بيرون آمد تصميم گرفت كه مبارزه خود را با يزيد ادامه دهد ولى نه در مدينه بلكه به صورت يك حركت نظامى و فرهنگى از مدينه تا كربلا. با اين توصيف، براى جذب و هدايت نيرو جهت عمليات در مقصد مشخص يعنى كربلا، به همراه 82 نفر زنان، كودكان كم سن و سال، افراد سالمند و خانواده‏اش پس از وداع با شهر پيامبر (ص) شب يكشنبه دو روز مانده به پايان ماه رجب (28 رجب) سال 60 هجرى مثل رشته‏ اى از نور در شب ظلمانى از مدينه به سوى محل مبارزه حركت نمود. ظاهراً حركت امام از مدينه به سوى مكه با سرعت انجام گرفته و در تاريخ از حوادث بين راه در اين سفر مطلب زيادى ثبت نشده است. حركت اصلى امام از مكه تا كربلا بوده و به طور مفصل مورد نظر مورخان واقع شده است.

 

سوم شعبان: ورود امام به مکه

 

خبر امتنان حسین از بیعت با یزید دهان به دهان می گردد. سیل درخواست ها و نامه ها آغاز می گردد. مردم کوفه که هنوز خاطرات حکومت   علی (ع) را به یاد دارند از همه مصرترند که امام به طرف کوفه بیایند، امام فرمود: من فرستاده خود را به طرف کوفه می فرستم اگر گفت که شما رأی دادید پس به طرف کوفه خواهم آمد. امام فرستاده های خود را به طرف کوفه فرتاد بعد از مدتی مسلم برای امام نامه نوشتند که هجده هزار نفر با شما بیعت می کنند، پس امام تصمیم گرفت به طرف کوفه بیایند، عده ای با توجه به سوابق پیمان شکنی کوفیان امام را از رفتن به کوفه منع کردند و به ماندن در مکه تشویق می نمودند. امام (ع) در جواب آنان فرمود: ناگزیر به این کار هستم چون اگر در مکه بمانم یزید خونم را در این جا می ریزد.

 

پانزدهم رمضان: مأموریت مسلم (ع)

 

اقامت امام حسين (ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‏ با يزيد، آشنا كرده است .

امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس ‏العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت‏ شهر و مردم، به او بدهد.

حضرت حسين ‏بن على (ع) مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم‏بن عقيل‏» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت، و هم تقوا و ديانت، و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود: من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مى ‏فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند; من نيز خواهم آمد.

امام حسين (ع) طى نامه و پيامى جداگانه كه خطاب به مردم كوفه نوشت، تكليف مردم و ماموريت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنين بود:

«بسم الله الرحمن الرحيم
از حسين بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان;
اما بعد،
سعيد و هانى، با نامه‏ هايتان نزد من آمدند. آنان آخرين كسانى بودند از فرستادگانتان كه نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را كه ذكر كرده بوديد فهميدم. بيشتر سخن شما اين بود كه: ما را امام و پيشوايى نيست، پس بشتاب! شايد خدا ما را به واسطه تو بر هدايت، هماهنگ و مجتمع كند. اينك، من برادرم، عموزاده‏ ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده ‏خويش «مسلم‏بن عقيل‏» را به سوى شما فرستادم و او را مامور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنين گزارش دهد كه راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما، همانند چيزى است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‏ هاى شما نوشته شده است‏ به خواست‏ خدا بزودى به سويتان خواهم آمد.

به جانم سوگند پيشوا و امام، تنها و تنها كسى است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نمايد و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پايبند فرمان خدا سازد، والسلام.»

مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. روزهاى متوالى راه طى كرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قيس ‏بن مسهر صيداوى‏» و «عمارة بن عبدالله ارحبى‏» با تحمل مشقت هاى توان فرساى راه، پس از بيست روز، خود را به كوفه رساند و مسافت‏ سى ‏روزه را با همه سختيها در بيست روز پشت‏ سرگذاشت.

 

پنجم شوال: ورود مسلم به کوفه

 

مسلم، وارد كوفه شد و به خانه مختار ثقفى، كه از شيعيان خالص‏ حضرت على(ع) و علاقه ‏مندان به اهل‏بيت ‏بود، رفت.

شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مى ‏آمدند و با مسلم ديدار و بيعت مى‏ كردند و مسلم هم نامه امام حسين (ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‏ خواند. روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين (ع) كه با نماينده‏ اش مسلم، بيعت مى ‏كردند افزوده مى ‏شد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى ‏رسيد.

مسلم‏ بن عقيل، طى نامه ‏اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‏ اى كه به امام نوشت، چنين بيان كرد:

«نامه ‏هاى فرستاده شده، راست‏ بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدايند. هم اكنون هيجده هزار نفر، با من بيعت كرده‏ اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!» اين نامه را كه مسلم، بيست ‏و هفت روز پيش از شهادتش به امام حسين (ع) نوشت، توسط «عابس‏ بن شبيب شاكرى‏» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‏ هاى ديگرى هم كوفيان به امام نوشتند و با گزارش اين كه صد هزار شمشير براى يارى تو آماده است، از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند.

 

یازدهم ذی القعده: رسیدن نامه مسلم به امام حسین (ع)

 

نماينده رسمى امام، آمادگى مردم كوفه را تأييد كرده بود، و ديگر جاى تأمل نبود. چرا كه به طور مطمئن با توجه به نامه‏ ها و نامه مسلم، شرايط براى قيام عليه بنى‏ اميّه آماده شده بود. امام در رفتن تسريع كرد و ‌تصميم‌ گرفت‌ تا از حجاز روانه‌ عراق‌ شود. در آن‌ روزها امام‌ از حادثه‌ ديگري‌ آگاه‌ شد كه‌ او را به‌ بيرون‌ رفتن‌ از حجاز مصمم‌تر ساخت‌ او دانست‌ كه‌ فرستادگان‌ يزيد خود را به‌ مكه‌ رسانده‌اند تا درمراسم‌ حج‌ بر وي‌ حمله‌ كنند و ناگهان‌ او را بكشند. امام خود مي‏گويد «براستى پدرم براى من حديث كرد كه شهر مكه را بزرگى است كه به وسيله او حرمت اين شهر شكسته شود، و من دوست ندارم كه آن بزرگ من باشم و به خدا سوگند اگر من دو وجب بيرون مكه كشته شوم بهتر دوست دارم تا يك وجب و هر چه دورتر باشم از مكه و كشته شوم، پيش من محبوبتر است و به خدا سوگند اگر من در لانه جانورى از اين جانوران باشم مرا بيرون آورده تا آنچه را خواهند نسبت به من انجام دهند.» فرمود: «به خدا سوگند مرا رها نخواهند كرد تا وقتى كه قلبم را از درونم بيرون آورند.» اين نقل ها شاهد صدق اين گفته است كه به هر روى، آنان تصميم بر قتل او داشتند و اميدى به زنده بودن، به صورتى كه بيعتى صورت نگيرد، نمى ‏توانسته وجود داشته باشد.

 

سه شنبه 31 شهریور 1394  9:20 PM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25 salma57 ravabet_rasekhoon nazaninfatemeh omiddeymi1368 ehsan007060 farnaz_s ahmadfarm
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

هشتم ذی الحجه

 

حرکت امام از مکه به عراق

 

امام‌ حسين‌ (ع) پس‌ از دريافت‌ نامة‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و احساس‌ خطر از دژخيمان‌ يزيد، احرام‌ حج‌ خود را به‌ عمره‌ تبديل‌ كرد و پس‌ از انجام‌ مراسم‌ عمره‌ از احرام‌ بيرون‌ آمد و در روز سه‌ شنبه‌ روز ترويه‌ (هشتم‌ ذي‌ الحجه‌ سال‌    ۶۰ ه . ق‌) پس‌ از شصت‌ و پنج‌ روز اقامت‌ در مكه‌ به‌ اتفاق‌ حدود هشتاد و  شش‌ نفر مرد از شيعيان‌ و دوستان‌ و خانواده‌ خود از مكه‌ بيرون‌ آمده‌ و به‌ سوي‌ عراق‌ حركت‌ كرد.

در كوفه همين‌ كه‌ خبر دستگيري‌ و زنداني‌ شدني‌ هاني‌ در شهر منتشر شد، مسلم‌ دانست‌كه‌ ديگر درنگ‌ جايز نيست‌ و بايد از نهان‌گاه‌ بيرون‌ آيد و جنگ‌ را آغاز كند. پس‌ جارچيان‌ خود را فرستاد تا مردم‌ را آگاه‌ سازند. نوشته‌اند از هيجده‌ هزار تن‌ كه‌ با او بيعت‌ كرده‌ بودند چهار هزار تن‌ در خانه‌ هاني‌ و خانه‌هاي‌ اطراف‌ گرد آمده‌ بودند. مسلم‌ آنان‌ را به‌ دسته‌هايي‌ تقسيم‌ كرد و هر دسته‌اي‌ را به‌ يكي‌ از بزرگان‌ شيعه‌ سپرد. دسته‌اي‌ از اين‌ جمعيت‌ به‌ قصر ابن‌ زياد روانه‌ شدند، ولي‌ ابن‌ زياد موفق‌ شد آن‌ مردم‌ بي‌ تدبير را با ايجاد اختلاف‌ و استفاده‌ از حربه‌ تهديد متفرق‌ سازد. نتيجه‌ اين‌ شد كه‌ در شامگاه‌ آن‌ روز جز سي‌ تن‌ با او نماندند. چون‌ نماز مغرب‌ را خواند. يك‌ تن‌ از ياران‌ خود را همراه‌ نداشت‌.

 


مسلم‌ چون‌ نماز شام‌ را خواند و خود را تنها ديد در كوچه‌هاي‌ كوفه‌ سرگردان‌ شد، درحالي‌ كه‌ گروه‌ زيادي‌ در جستجوي‌ وي‌ بودند، تا سرانجام‌ زني‌ به‌ نام‌ «طوعه‌» كه‌ از شيعيان‌ على‌ (ع) بود او را درون‌ خانه‌ برد و پناه‌ داد. اما شب‌ هنگام‌ پسر وي‌ از وجود مسلم‌ در خانه‌ مطلع‌ شد و به‌ ماموران‌ عبيدالله‌ خبر داد. همين‌ كه‌ ابن‌ زياد پناهگاه‌ مسلم‌ را دانست‌، «محمد اشعث‌» را با شصت‌ يا هفتاد تن‌ براي‌ دستگيري‌ وي‌ فرستاد . مسلم‌ پس‌ ازدرگيري‌ با ماموران‌ ابن‌ زياد و نشان‌ دادن‌ رشادت‌ها و شجاعت‌هاي‌ بسيار مجروح‌ و دستگير شد.

 

سه شنبه 31 شهریور 1394  10:18 PM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25 salma57 ravabet_rasekhoon omiddeymi1368 farnaz_s nazaninfatemeh ahmadfarm
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

نهم ذی الحجه

 

شهادت مسلم (ع)

 

مسلم را به بالاى دارالاماره مي بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير مي‏ گفت، خدا را تسبيح مي‏ كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود مي ‏فرستاد و مي‏ گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‏ باز كه دست از يارى ما كشيدند، حكم كن! با ضربت‏ شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و ... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سر و صداى زيادى به پا كردند.

پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى‏» رفتند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن جدا كردند. درحاليکه اين چنين با خداي خود مي گفت: «بازگشت‏ به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!»  بدن هانى را هم به طنابى بستند و در كوچه ‏ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بيحرمتى به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن‏ زياد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالى كه جسد مسلم، بي ‏سر بود. آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه، كربلاى كوچكى در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.

 

چهارشنبه 1 مهر 1394  4:13 PM
تشکرات از این پست
taha25 salma57 ravabet_rasekhoon omiddeymi1368 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh ahmadfarm
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

12 ذی الحجه

 

وادی عقیق

 

امام در اين روز به وادی عقیق رسید و در آن جا عون و محمد، فرزندان جعفر طیار، به او ملحق شدند.

 

شنبه 4 مهر 1394  7:05 PM
تشکرات از این پست
taha25 ravabet_rasekhoon salma57 omiddeymi1368 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

13 ذی الحجه

 

وادی صفرا

 

امام در اين روز به وادی صفرا وارد شد و در آن جا دو تن از یارانش به نام مجمّع و عبّاد به او پیوستند.

 

یک شنبه 5 مهر 1394  8:38 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon salma57 taha25 omiddeymi1368 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

14 ذی الحجه

 

ذات عرق

 

امام در اين روز وارد ذات عرق شد و در آن جا با بشر بن غالب ملاقات کرد.

 

دوشنبه 6 مهر 1394  8:08 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon salma57 taha25 omiddeymi1368 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

15 ذی الحجه

 

 اعزام قیس

 

امام در اين روز به حاجر بطن ارمه رسید و قیس مسهر صیداوی را به سوی اهل کوفه فرستاد.

 

سه شنبه 7 مهر 1394  8:43 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon salma57 taha25 omiddeymi1368 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

16 ذی الحجه

 

 فَید

 

امام در این روز به فَید رسید.

 

پنج شنبه 9 مهر 1394  8:04 AM
تشکرات از این پست
salma57 ravabet_rasekhoon taha25 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

17 ذی الحجه

 

احفُر

 

امام در این روز به احفُر رسید و در آن جا عبدالله بن مطیع عدوی را ملاقات کرد.

 

پنج شنبه 9 مهر 1394  8:20 AM
تشکرات از این پست
salma57 ravabet_rasekhoon taha25 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

18 ذی الحجه

 

خزیمیه

 

امام در این روز به خزیمیه رسید و یک شبانه روز در آن جا توقف کرد.

 

جمعه 10 مهر 1394  10:49 PM
تشکرات از این پست
salma57 ravabet_rasekhoon taha25 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 farnaz_s nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

20 ذی الحجه

 

شقوق

 

امام در این روز به شقوق وارد شد و در آن جا از مردی درباره کوفه سئوال کرد.

 

دوشنبه 13 مهر 1394  7:52 AM
تشکرات از این پست
ravabet_rasekhoon taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

21 ذی الحجه

 

در منطقه زرود

 

زهير‏بن‏ قين در منطقه زرود به جمع ياران امام پيوست . زهـيـر از لحاظ عـقـيـده , عـثـمـانى بود و علاقه اى به اهل بيت نداشت وى از محترمين طايفه خود بود در كوفه زندگى مى كرد و در ميدانهاى جنگ , رشادتهايى از خود نشان داده است . در سال شصت همراه خانواده اش به حج رفت و در مراجعت مسير حركت او با قافله امام حسين (ع ) يـكـى گرديد, منتها از اينكه با حضرت برخورد كند پرهيز مى كرد به اين نحو كه اگر حضرت راه مـى رفت , او مى ايستاد و اگر امام (ع ) توقف مى كرد او حركت مى نمود تا بالاخره در منزلى به ناچار هـر دو رحل اقامت افكندند, منتها با فاصله از همديگر, زهير با خانواده اش مشغول غذا خوردن بود كـه قـاصـد امام حسين (ع ) آمد و چنين گفت : " ان ابا عبداللّه الحسين (ع ) بعثني اليك لتاتيه " با شـنيدن اين پيغام , لقمه غذا از دست همه افتاد و حالت تحير و سكون به همه آنان دست داد زوجه زهير گفت : چرا نشسته اى ؟

زهير حركت كرد و شرفياب حضور امام (ع ) گشت , در اين تشرف چه گفته و شنيده شد, تاريخ مطلبى را ضبط نكرده است , همينقدر آمده كه زهير با حالت خوشحالى و بشارت برگشت و اثاثيه خود را از ساير اثاثيه ها جدا كرد و حسينى شد. در شب عاشورا هم آن وقتى كه امام (ع ) بيعت خود را از اصحاب برداشت زهير برخاست و گفت : " به خدا قسم ! دوست دارم كشته شوم , بعد زنده شوم , باز كشته شوم و بعد زنده شوم تا هزار مرتبه , تا بدينوسيله خداوند متعال , مرگ را از شما و از جوانان اين خاندان دفع كند ". صبح عاشورا شهادت زهير است صبح عاشورا امام حسين (ع ) زهير را در ميمنه و حبيب را در ميسره لشكر قرارداد. بـعـد از شـهـادت حـبيب , صحنه جنگ داغ شد, موقع ظهر, حضرت , نماز را خواند, زهير جلو آمد و حمله را آغاز كرد و گفت : انا زهير و انا بن القين ـــــ اذودكم بالسيف عن حسين . دوباره خدمت حضرت رسيد و با اين اشعار با امام (ع ) وداع كرد:. فدتك نفسي هاديا مهديا ـــــ اليوم القى جدك نبيا. وحسنا والمرتضى عليا ـــــ و ذا الجناحين الشهيد الحيا. مدتى جنگيد تا بر زمين افتاد, ابا عبداللّه الحسين (ع ) خودش را بر بالين زهير رساند و فرمود:.  " لا يبعدنك اللّه يا زهير! و لعن اللّه قاتليك لعن الذين مسخوا قردة وخنازير "  . در زيارت ناحيه , خطاب به زهير, چنين مى خوانيم :. " الـسـلام عـلـى زهير بن القين البجلي القائل للحسين وقد اذن له في الانصراف , لاواللّه لا يكون ذلك ابدا ا اترك ابن رسول اللّه اسيرا في يد الاعدا وانجو انا لا اراني اللّه ذلك اليوم  "  .

 

دوشنبه 13 مهر 1394  7:57 AM
تشکرات از این پست
taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

22 ذی الحجه

 

خبر شهادت مسلم و هانی

 

امام در اين روز به ثعلبیه وارد شد و شب را در آن جا ماند.مردی نصرانی با مادرش مسلمان شد و همراه او رهسپار کربلا شدند. در ثعلبيه بود كه خبر شهادت مسلم‏ بن‏ عقيل و هاني‏ بن‏ عروه را به امام دادند .

امام حسين عليه السلام در بين راه شخصى را ديدند كه از طرف كوفه به اين طرف مى ‏آمد. (در سرزمين عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار يكديگر رد بشوند. بيابان بوده است، و افرادى كه در جهت‏ خلاف هم حركت مى‏ كردند، با فواصلى از يكديگر رد مى ‏شدند.) لحظه‏ اى توقف كردند به علامت اينكه من با تو كار دارم، و مى‏ گويند اين شخص امام حسين عليه السلام را مى ‏شناخت و از طرف ديگر حامل خبر اسف آورى بود. فهميد كه اگر نزد امام حسين برود، از او خواهد پرسيد كه از كوفه چه خبر، و بايد خبر بدى را به ايشان بدهد. نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف ديگر. دو نفر ديگر از قبيله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج ‏شركت كرده بودند، بعد از آنكه كار حجشان به پايان رسيد، چون قصد نصرت امام حسين را داشتند، به سرعت از پشت‏سر ايشان حركت كردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.

اينها تقريبا يك منزل عقب بودند. برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مى ‏آمد. به يكديگر كه رسيدند به رسم عرب انتساب كردند، يعنى بعد از سلام و عليك، اين دو نفر از او پرسيدند: نسبت را بگو، از كدام قبيله هستى؟ گفت: من از قبيله بنى اسد هستم. اينها گفتند: عجب! «نحن اسديان‏» ما هم كه از بنى اسد هستيم. پس بگو پدرت كيست، پدر بزرگت كيست؟ او پاسخ گفت، اينها هم گفتند تا همديگر را شناختند. بعد، اين دو نفر كه از مدينه مى ‏آمدند گفتند: از كوفه چه خبر؟ گفت: حقيقت اين است كه از كوفه خبر بسيار ناگوارى است و ابا عبد الله كه از مكه به كوفه مى‏ رفتند وقتى مرا ديدند توقفى كردند و من چون فهميدم براى استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم. تمام قضاياى كوفه را براى اينها تعريف كرد.

اين دو نفر آمدند تا به حضرت رسيدند. به منزلى اولى كه رسيدند حرفى نزدند. صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند كه تقريبا يك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زمانى داشت. حضرت در خيمه نشسته و عده‏اى از اصحاب همراه ايشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند: يا ابا عبد الله!ما خبرى داريم، اجازه مى‏دهيد آن را در همين مجلس به عرض شما برسانيم يا مى‏ خواهيد در خلوت به شما عرض كنيم؟ فرمود: من از اصحاب خودم چيزى را مخفى نمى ‏كنم، هر چه هست در حضور اصحاب من بگوييد. يكى از آن دو نفر عرض كرد: يا ابن رسول الله! ما با آن مردى كه ديروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد، ملاقات كرديم، او مرد قابل اعتمادى بود، ما او را مى ‏شناسيم، هم قبيله ماست، از بنى اسد است. ما از او پرسيديم در كوفه چه خبر است؟ خبر بدى داشت، گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اينكه به چشم خود ديدم كه مسلم و هانى را شهيد كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ريسمان به پاهايشان بسته بودند در ميان كوچه‏ ها و بازارهاى كوفه مى‏ كشيدند. ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را كه شنيد، چشمهايش پر از اشك شد ولى فوراً اين آيه را تلاوت كرد: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا»

 

سه شنبه 14 مهر 1394  8:03 AM
تشکرات از این پست
mosabeghat_ravabet ali_kamali taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

23 ذی الحجه

 

توقف در زباله

 

امام حسين (ع) همراه كاروان خود چهارشنبه بيست‌وسوم ‏ذي‌الحجه به زباله رسيدند. بعضي گفته‌اند در اين منزل خبر شهادت عبدالله بن يقطر، ‏مسلم بن عقيل و هاني بن عروه رسيد و آن حضرت آن خبر را براي اصحاب بيان كردند و ‏فرمودند: خبر ناگوار و جانسوزي به ما رسيده و آن اينكه مسلم بن عقيل، هاني بن عروه ‏و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيده‌اند و شيعيان كوفه ما را بي‌يار و ياور گذاشته‌اند، هر ‏كس از شما خواهد، مي‌تواند بازگردد و بر او ملامتي نيست چرا كه تعهدي نداشته است.‏

همراهان بي وفاي امام (ع) از گرد او پراكنده شدند و از راست و چپ راه بيابان را پيش ‏گرفتند و تنها همان كساني كه از مدينه همراه امام (ع) بودند با تعداد كمي از مردان ديگر ‏كه در راه به امام ملحق شده بودند، باقي ماندند.

امام (ع) اين كار را براي آن كرد كه ‏گروهي از اعراب مي‌پنداشتند كه عازم شهري مي‌شوند كه مردم آن شهر تحت فرمان ‏امامند و امام (ع) مي‌خواست كه همراهانش آگاهانه در اين مسير گام بردارند و بدانند كه ‏با چه مشكلاتي مواجه مي‌شوند.‏

چون امام (ع) به زباله رسيد، فرستاده محمدبن اشعث و عمربن سعد را ملاقات كرد و آن ‏نامه‌اي را كه مسلم به عنوان وصيت از ايشان خواسته بود كه بنويسند و براي امام ببرند، ‏تقديم امام (ع) كرد، امام نامه را خواند و صحت خبر شهادت مسلم و هاني را تاييد شده ‏ديد، سخت آزرده خاطر شد و اين رنجش وقتي شدت پيدا كرد كه قاصد خبر قتل قيس ‏بن مسهر را نيز به اطلاع امام (ع) رساند.‏

امام حسين (ع) برادر رضايي خود عبدالله بن يقطر را به سوي مسلم، _ قبل از اطلاع از ‏شهادت او _ فرستاد كه به دست حصين بن تميم گرفتار و به نزد عبيدالله بن زياد برده شد ‏و او فرمان داد كه عبدالله بن قيطر را به بالاي قصر دارالاماره برده تا در منظر عام، حسين و ‏پدرش را لعنت كند! هنگامي كه ابن يقطر، بالاي قصر رفت خطاب به مردم گفت: اي ‏مردم! من فرستاده حسين فرزند دختر رسول خداي شما هستم، به ياري او بشتابيد و بر ‏پسر مرجانه لعنت‌الله عليه بشوريد.‏

عبيدالله چون چنين ديد فرمان داد تا او را از بالاي قصر به زير انداختند و در حال جان دادن ‏بود كه فردي آمد و او را به قتل رساند، به او گفتند: واي بر تو! چرا چنين كردي؟ گفت: ‏مي‌خواستم او را راحت كنم.

اكثر نويسندگان خبر شهادت عبدالله بن يقطر و قيس بن ‏مسهر صيداوي، فرستاده امام به كوفه را در منزل زباله ذكر كرده‌اند و بعضي در منازل ديگر ‏يا بعد از ملاقات با حربن يزيد رياحي نقل كرده‌اند. ولي قول صحيح همان منزل زباله ‏مي‌باشد، البته ممكن است كه خبر شهادت آنها در منازل ديگر نيز به امام داده شده ‏است.‏

 

چهارشنبه 15 مهر 1394  7:47 AM
تشکرات از این پست
taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

24 ذی الحجه

 

توقف در القاع

 

روز پنجشنبه بيست‌ و چهارم ذي‌الحجه بود كه امام حسين (ع) همراه با يارانشان وارد ‏منزل القاع شدند. طبري از ابومحنف نقل كرده و او را در نوران كه از قبيله‌ي بني‌مكرمه ‏است روايت كرده كه يكي از خويشان او كه شايد نامش عمروبن نوران باشد از امام (ع) ‏سوال كرد: عزم كجا داريد؟ امام فرمود: عازم كوفه هستم.‏

آن مرد به امام گفت: تو را به خدا سوگند كه از اين راه بازگرد زيرا تو به استقبال نيزه‌ها و ‏شمشيرها مي‌روي، اگر كساني كه نامه و پيك نزد شما فرستاده‌اند، هزينه اين جنگ را ‏بر عهده مي‌گيرند و مقدمات كار را از هر جهت براي شما فراهم مي‌آوردند، به نزد آنها برو ‏كه اين عزم پسنديده‌اي است ولي آنگونه كه شما بيان كرديد من مصلحت شما را در ‏رفتن بسوي مردم كوفه نمي‌بينم.‏

امام (ع) فرمود: اي بنده خدا! آنچه را كه تو گفتي بر من پوشيده نيست و راي همان ‏است كه تو ديده‌اي ولي بر مقدرات الهي كسي غالب نخواهد شد.

 

شنبه 18 مهر 1394  2:47 PM
تشکرات از این پست
taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
دسترسی سریع به انجمن ها