0

با کاروان عشق

 
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

25 ذی الحجه

 

توقف در عقبه البطن

 

بيست‌وپنجم ذي‌الحجه سال شصت هجرى قمرى امام حسين (ع) همراه با كاروان خود به عقبه البطن ‏رسيدند.

‏ابن عبدريه از امام صادق (ع) نقل كرده كه آن حضرت فرمود: چون حسين ‏بن علي (ع) از قبه البطن بالا رفت به ياران خود فرمود: نمي‌بينم خود را جز اينكه كشته ‏خواهم شد. اصحاب گفتند: يا اباعبدالله! علت چيست؟ فرمود: به سبب آنچه كه در خواب ‏ديدم. اصحاب از خواب امام پرسش كردند.‏

فرمود: در خواب ديدم سگاني به من يورش مي‌برند كه در ميان آنها سگي دو رنگ بود كه ‏از همه درنده‌تر به نظر مي‌رسيد. طلحه بن زيد از امام صادق (ع) روايت كرده كه امام ‏حسين (ع) فرمود: سوگند به خدايي كه جانم به دست اوست. حكومت بني‌اميه براي ‏آنها گوارا نخواهد شد مگر اينكه مرا بكشند و اينها قاتل من خواهند بود.

 

شنبه 18 مهر 1394  2:49 PM
تشکرات از این پست
taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

26 ذی الحجه

 

توقف در شراف

 

امام حسين (ع) روز بيست‌وششم ذي‌الحجه سال 1361 هجرى ‏قمرى وارد منزل شراف شدند.‏ كسي كه از مكه به طرف كوفه مي‌آيد بعد از عقبه به منزل ديگري ‏مي‌رسد بنام واقعه ولي چون در شراف امكانات و خصوصاً آب بيشتر بوده لذا امام حسين ‏‏(ع) درواقعه كه آن را واقعه الحزون نيز گويند توقف نكردند و در شراف منزل گزيدند.‏

ابومخنف از عبدالله بن مسلم و مردي ديگر از قبيل بني اسد نقل كرده است كه امام ‏حسين (ع) درمنزل شراف فرود آمدند و سحرگاهان به جوانان دستور دادند كه آب زياد ‏بردارند و از اين منزل حركت كرده و صبح را تا هنگام غروب آفتاب طي طريق نمودند، گويا ‏اما تصميم داشتند در قرعاء كه منزل ديگري است از منازل حجاز منزل كنند و بعد از آنجا ‏تا مغيثه كه آخرين منزل حجاز است و از مغيشه تا قادسيه كه ابتداي عراق است كوچ ‏كنند.‏

عبيدالله بن زياد چون از حركت امام حسين (ع) بسوي كوفه آگاه شد، حصين بن تميم را ‏كه رئيس شراط او بود به قادسيه فرستاد و او لشكرش را در فاصله قادسيه تا خفان و ‏قطقطانيه تا لعلع و نيز از واقعه تا راه شام و راه بصره مستقر كرد تا راهها را دقيقاً زيرنظر ‏بگيرند بطوري كه اگر كسي از آن محدوده خارج و يا پا در آن محدوده بگذارد، اطلاع يابند.‏

امام (ع) بسوي عراق مي‌آمد تا اينكه گروهي از اعراب را در راه ملاقات كرد و از آنها سوال ‏فرمود گفتند: ما چيزي جز اين نمي‌دانيم كه ما نمي‌توانيم وارد و خارج شويم امام (ع) در ‏همان مسير ادامه راه دادند. گفته‌اند كه حصين بن تميم با چهارهزارنفر مرد نظامي به ‏منطقه اعزام شده بود كه از جمله آنها حربن يزيد رياحي بود كه نزديك به هزار نفر ‏همراهش بودند و در روايت ديگري آمده است كه حربن يزيد رياحي به همراه هزار سواره ‏از كوفه جداگانه به منطقه اعزام شده بود.‏

ابومخنف از آن دو نفر مرد اسدي نقل كرده است در ميانه راه هنگام ظهر ناگهان مردي ‏فرياد زد الله اكبر! امام حسين (ع) نيز تكبير گفت و فرمود: براي چه تكبير گفتي؟ آن مرد ‏گفت: درخت خرما در اين مكان مشاهده مي‌كنم! آن دو مرد اسدي گفتند: در اين مكان ‏درخت خرمايي وجود ندارد. امام (ع) به آنها فرمود: شما چه مي‌پندارد؟ گفتند: اينها ‏طلايه‌داران لشكر دشمن و گردنهاي اسبان آنهاست. امام (ع) فرمود: من نيز آنها را ‏مي‌بينم.‏

پس امام (ع) فرمود: آيا در اين منطقه پناهگاهي وجود دارد كه ما بدانجا رويم و اين ‏پناهگاه در پشت سر ما قرار گيرد و دشمن در روبروي ما تا آنجا فقط از يك جانب روبرو ‏شويم؟ گفتند: آري در ناحيه چپ منزلي است به ام ذوحسم. پس امام (ع) به قسمت ‏چپ جاده به طرف ذوحسم روي آورد. سپاه دشمن نيز به طرف اين منزل وي مي‌تاخت. ‏ولي امام (ع) و همراهان زودتر به اين منزل رسيدند.‏

 

شنبه 18 مهر 1394  2:50 PM
تشکرات از این پست
taha25 salma57 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

27 ذی الحجه

 

توقف در ذوحسم

 

روز بيست‌وهفتم ذي‌الحجه سال 61 هجرى قمرى امام حسين ‏‏(ع) وارد ذوحسم شدند و دستور دادند كه خيمه‌ها را در اين مكان برپا كردند.‏ حربن يزيد با هزار سوار هنگام ظهر از راه فرا رسيد و برابر امام (ع) با ‏لشكريانش قرار گرفت. امام رو به اصحاب خود كرد و فرمود: اين گروه را سيراب كنيد و ‏اسبان آنان را نيز آب دهيد. ياران امام (ع) فرمان بردند و لشكريان دشمن حتي اسبان آنان ‏را نيز سيراب كردند.‏

عتبه بن ابي العيزار گويد امام حسين (ع) در ذوحسم ايستاد و پس از حمد و ثناي الهي و ‏درود بر پيامبر (ص) فرمود: آنچه را كه روي داد و پيش آمده است مي‌بينيد و دنيا دگرگون ‏شد آنچه نيكو بود از آن روي گردانده و از آن نمانده است مگر ته‌مانده‌اي همانند آن آب كه ‏در ته ظرفي بماند و آن را دور ريزند و زندگي پست و ناچيز است مثل چراگاه ناگوار، مگر ‏نمي‌بينيد كه به حق عمل نمي‌شود و از باطل پرهيز نمي‌كنند. مومن بايد حق‌طلب و مايل ‏به لقاي پروردگار باشد، مرگ را من جز شهادت نمي‌يابم و زندگاني با ستمگران را غير از ‏ننگ و خفت نمي‌دانم.‏

حربن يزيد رياحي پيوسته همراه امام حسين (ع) ركاب مي‌زد و هنگامي كه مجال ‏مي‌يافت به امام عرض مي‌كرد از براي خدا حرمت جان خويش را پاس دار كه من بر اين ‏باورم كه اگر گرم ستيز شوي، گشته گردي. امام (ع) فرمود: مرا از مرگ مي‌ترساني؟ آيا ‏اگر مرا بكشيد، ديگر مرگ گريبان شما را نمي‌گيرد؟ من همان را مي‌گويم كه آن مرد از ‏قبيله اوس با پسر عم خود گفت هنگامي كه مي‌خواست رسول خدا (ص) را ياري كند.‏



سامضي و مابالموت عار علي الفتي
اذا مانوي حقاً و جاهد مسلما
و واسي الرجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبوراً و خالف مجرماً
فان عشت لم اندم وان مت لم الم
كفي بك ذلا آن تعيش و تزعما

 


من مي‌روم و مرگ براي جوانمرد ننگ نيست اگر براي خدا باشد و مخلصانه بكوشد و با ‏مردان نيكوكار به جان مواسات نمايد، چون بميرد مردم برمرگ او اندوه خورند و نابكاران از ‏سر عناد برخيزند. پس اگر زنده ماندم پشيمان نيستم و اگر بميرم ملامت نشوم، ذلت تو ‏را بس كه زنده باشي، خوار گردي و ناكام بماني.‏

چون حر اين اشعار را از امام شنيد كناره گرفت و با همراهان خود با فاصله كمي از امام، ‏مسير ديگري را انتخاب كرد. امام حسين (ع) در ادامه مسير خود به عراق در روز 27 ‏ذي‌الحجه به البيضه وارد شدند و بعد از حمدوثناي الهي خطاب به حربن يزيد رياحي ‏مي‌فرمايد: اي مردم! رسول خدا (ص) فرمود: هر كس سلطان ستم‌پيشه‌اي را كه ‏محرمات الهي را حلال و پيمان خداوند را شكسته و با سنت من مخالفت كرده و ستم بر ‏بندگان خدا روا داشته باشد، تاييد كند و به انكار او برنخيزد، جايگاهش آتش و عذاب الهي ‏باشد بني اميه به فرمان شيطان از اطاعت خدا سرپيچي نموده و فساد كردند، حدود ‏خدا را اجرا نكرده و بيت‌المال را منحصر به خود ساختند. حرام خدا را حلال و حلال خدا را ‏حرام كردند و من سزاوارترين مردم هستم به نهي كردن و بازداشتن آنها از اينگونه اعمال ‏زشت و نكوهيده.‏

در ادامه مسير حضرت به الرهيمه رسيدند در آنجا مردي از اهالي كوفه كه او را ابوهرم ‏مي‌ناميدند به خدمت حضرت رسيد و گفت: اي پسر رسول خدا (ص)! چه عاملي باعث ‏شد كه از حرم جدت بيرون آمدي؟ امام (ع) فرمود اي اباهرم! بني‌اميه بي‌حرمتم داشتند ‏صبوري كردم، اموالم را گرفتند، تحمل كردم و حال به دنبال ريختن خون من هستند لذا از ‏حرم امن خداوند خارج شدم... به خدا سوگند مرا خواهند كشت و چون چنين كنند خداوند ‏لباس ذلت را بر اندامشان مي‌پوشاند و شمشير برنده‌اي را براي آنها مهيا مي‌كند و ‏كسي را بر آنها مسلط كند كه آنان را به خاك مذلت بنشاند.‏

 

یک شنبه 19 مهر 1394  8:02 AM
تشکرات از این پست
salma57 taha25 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

28 ذی الحجه

 

توقف در عذیب الهجانات

 

روز بيست‌وهشتم ذي‌الحجه سال 60 هجرى قمرى امام حسين (ع) به ‏منزل عذيب الهجانات رسيدند.‏ در اين منزل چهارسوار به نامهاي نافع بن هلال، مجمع بن عبدالله، ‏عمروبن خالد و طرماح در حالي كه اسب نافع بن هلال كه كامل نام داشت را يدك كرده ‏بودند از راه رسيدند و راهنماي آنها طرماح بن عدي بود، هنگامي كه بر امام حسين (ع) ‏وارد شدند حر روي بدانها كرد و گفت: اين چندتن از مردم كوفه‌اند، من آنها را بازداشت ‏كرده و يا به كوفه برمي‌گردانم.‏

امام (ع) فرمود: من اجازه چنين كاري را به تو نمي‌دهم. و همانطوري كه خود را از گزند تو ‏حفظ مي‌كنم از آنان نيز محافظت خواهم كرد زيرا اينها ياران منند همانند اصحابي كه با ‏من از مدينه آمدند، پس اگر بر آن پيمان كه با من بستي، استواري، آنها را رها كن وگرنه ‏با تو مي‌جنگم، حر از بازداشت آنها صرفنظر كرد.‏

طرماح به امام (ع) عرض كرد: با شما ياران اندكي را مي‌بينم و همين لشكريان حر در ‏مبارزه بر شما غالب آيند و من يك روز پيش از آمدن از كوفه، مردم انبوهي را در بيرون ‏شهر ديدم پرسيدم كه اينان كيانند؟ گفتند: لشكري است كه سرگرم سان هستند كه ‏آماده جنگ با حسين گردند و من تاكنون چنين لشكر عظيمي را نديده بودم تو را به خدا ‏سوگند تا تواني به آنان نزديك شو و اگر خواهي كه در مأمني فرود آيي كه سنگر تو باشد ‏تا تدبير كار خويش كني و تو را چاره كار معلوم گردد، با من بيا تا تو را در كوه اجا فرود ‏آوردم، بخدا سوگند كه اين كوه سنگر ما بوده و هست و ما را از پادشاهان عنان، حمير و ‏نعمان بن منذر حفظ كرد و به خدا سوگند هيچگاه تسليم نشديم و اين خواري را به خود ‏نخريديم قاصدي نزد قبيله طي در كوه اجا و سلمي بفرست ده روز نگذرد كه قبيله طي ‏سواره و پياده نزد تو آيند و تا هر زمان خواهي نزد ما باش و اگر خداي ناكرده اتفاقي رخ ‏دهد من با تو پيمان مي‌بندم كه ده هزار مرد طايي پيشروي تو شمشير زنند و تا زنده‌اند ‏نگذارند دست هيچكس به تو رسد.‏

امام (ع) فرمود: خداوند تو را و قبيله‌ات را جزاي خير دهد ما و اين گروه يعني اصحاب حر ‏پيماني بسته‌ايم كه نمي‌توان از آن بازگردم و معلوم نيست عاقبت كارما و آنها به كجا ‏مي‌انجامد اگر قصد ياري داري شتاب كن، خدا تو را ببخشايد.

طرماح مي‌گويد: دانستم به ‏ياري مردان محتاج است نزد اهل خويش رفته و آنها را اصلاح نموده و وصيت كردم و در ‏بازگشت شتاب كردم، اهل من از علت شتابم جويا شدند مقصود خود را گفتم و از راه ‏بني‌ثعل روانه گرديدم تا به عذيب الهجانات رسيديم سماعه بن بدر را ملاقات كردم و او ‏خبر كشته شدن امام حسين (ع) را به من داد سپس بازگشتم.‏

 

دوشنبه 20 مهر 1394  7:51 AM
تشکرات از این پست
salma57 taha25 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

29 ذی الحجه

 

توقف در القطقطانیه

 

روز بيست‌ونهم ذي‌الحجه سال 60 هجرى قمرى امام حسين (ع) همراه ‏كاروانش به القطقطانيه رسيدند.‏ امام حسين (ع) از غريب الهجانات حركت كرد و حربن يزيد رياحي ‏هم با او بود تا روز سه‌شنبه بيست‌ونهم ذي‌الحجه كه به قطقطانيه رسيدند.‏
در امالي شيخ صدوق آمده است كه امام حسين (ع) در اين مكان با عبيدالله بن حر ‏جيفي ملاقات كرد ولي به قول مشهور اين ملاقات در قصر بني مقاتل صورت گرفته است.

 

سه شنبه 21 مهر 1394  7:54 AM
تشکرات از این پست
salma57 taha25 omiddeymi1368 ehsan007060 shirdel2 nazaninfatemeh
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

اول محرم سال 61


منزل قصر بنی مقاتل

 

امام عليه‏السلام روز چهارشنبه اول ماه محرم الحرام سال شصت و يك هجرى بر اين منزل وارد شدند .
عمرو بن مشرقى گفت: با پسر عمويم بر امام حسين عليه‏السلام وارد شدم و آن حضرت در «قصر بنى مقاتل» بود و بر او سلام كرديم، امام پرسيد: آيا به يارى من مى ‏آيى ؟!
من گفتم: مردى هستم كه عائله زيادى دارم و مال بسيارى از مردم نزد من است و نمى دانم كار به كجا مى‏ انجامد و خوش ندارم امانت مردم از بين برود ؛ و پسر عمويم نيز همانند من پاسخ داد.
امام عليه‏السلام فرمود: پس از اينجا برويد كه هر كس فرياد ما را بشنود و يا ما را ببيند و لبيك نگويد و به فرياد: برنخيزد، بر خدواند است كه او را به بينى در آتش اندازد.

عقبة بن سمعان مى‏ گويد: در اواخر شب، امام حسين عليه‏السلام دستور داد از »قصر بنى مقاتل» آب برداشته و كوچ كنيم، چون حركت كرديم و ساعتى ركاب زديم امام عليه‏السلام همانگونه كه سوار بود مختصرى به خواب رفت، سپس بيدار شد در حالى كه مى‏ فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون و الحمد لله رب العالمين« و دو يا سه مرتبه اين جمله را تكرار كرد.

على بن الحسين عليه‏السلام روى به پدر نمود و گفت: اى پدر! جانم به فداي تو باد ، خدا را - حمد كرديم و آيه استرجاع خواندى ، علت چيست؟ امام (ع)فرمود: پسرم! در اثناى راه مختصرى بخواب رفتم شخصى را ديدم كه سوار بر اسب بود و گفت: اين قوم سير مى‏ كنند و اجل هم بسوى آنان در حركت است، دانستم كه خبر مرگ ماست كه به ما داده شده است.

امام عليه‏السلام فرمود: سوگند بآن كسى كه بازگشت بندگان بسوى اوست ما بر حقيم. على بن الحسين عليه‏السلام گفت: پس ما را باكى از مرگ نيست كه بميريم و بر حق باشيم.

امام عليه‏السلام فرمود: خداوند تو را جزاى خير دهد آنگونه كه پدرى را به فرزندش جزاى خير دهد.

چون سپيده صبح دميد، امام پياده شد و نماز صبح گزارد و با شتاب سوار شد و با ياران خود حركت كردند ؛ حر مى‏ خواست آن حضرت را به سمت كوفه حركت دهد ولى امام به شدت امتناع مى‏ كرد تا چاشتگاه كه به «نينوى» رسيدند، ناگاه سوارى از دور پديدار شد كه مسلح بود و از كوفه مى ‏آمد، همه ايستادند و او را تماشا مى ‏كردند، همين كه رسيد به حر و همراهانش سلام كرد بى آنكه به امام حسين و اصحابش سلام كند، و بعد مكتوبى را به دست حر داد كه از عبيدالله بن زياد بود به اين مضمون: چون نامه من به تو رسيد و فرستاده من نزد تو آيد، حسين را نگاه دار و كار را بر او تنگ گير، و او را فرود مياور مگر در بيابان بى سنگر و بدون آب! و من به قاصد گفته‏ ام از تو جدا نگردد تا خبر انجام دادن فرمان مرا بياورد، و السلام.

حر خدمت امام آمد و نامه را براى آن حضرت قرائت كرد، امام به او فرمود: بگذار در «نينوى» و يا «غاضريات» و يا «شفيه» فرود آييم.
حر گفت: ممكن نيست زيرا عبيدالله اين آورنده نامه را بر من جاسوس گمارده است!

زهير گفت: بخدا سوگند چنان مى ‏بينم كه پس از اين كار سخت‏ تر گردد، اى پسر رسول خدا! قتال با اين گروه در اين ساعت براى ما آسانتر است از جنگ با آنها كه بعد از اين مى‏ آيند، بجان خودم قسم كه بعد از ايشان كسانى آيند كه ما طاقت مبارزه، با آنها را نداريم.
امام عليه‏السلام فرمود: من ابتدا به جنگ با اين جماعت نمى كنم .

پس آن حضرت به حر التفات كرد و فرمود: كمى جلوتر برويم! پس مقدارى از مسافت را امام عليه‏السلام با حر و همراهانش پيمودند تا به زمين «كربلا» رسيدند.

 

پنج شنبه 23 مهر 1394  12:30 AM
تشکرات از این پست
taha25 nazaninfatemeh shirdel2 salma57
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

دوم محرم الحرام

 

ورود به کربلا

 

كاروان امام پس از حركت و طي مسيري كوتاه به منطقه‌اي رملي ‏كه با نخلستان و تپه ماهوري احاطه شده بود رسيد. وقتي به آن جا رسيدند، حضرت ‏فرمود: نام اين زمين چيست؟ عرض شد: كربلا. حضرت فرمود: پروردگارا! از اندوه و بلا به ‏تو پناه مي‌برم. سپس حضرت فرمود: توقف كنيد و رحل اقامت بيفكنيد. به خدا اين جا ‏محل خوابيدن شتران ما و جاي ريخته شدن خون ما و قتلگاه و مدفن ماست و به خدا در ‏اين جا حريم حرمت ما شكسته مي‌شود و جدم همين را به من خبر داده است...‏

سپس اصحاب امام پياده شدند و حر و لشكرش هم در ناحيه ديگري مقابل امام پياده ‏شدند. حضرت در گوشه‌اي نشست و به اصلاح شمشير خود پرداخت در حالي كه اين ‏شعار را مي‌خواند اي روزگار! چه بسيار صبح و شام كه صاحب و طالب حق كشته گشته ‏و روزگار بدل نمي‌پذيرد و امور به خداي بزرگ بازمي‌گردد و هر موجود زنده‌اي اين راه را كه ‏من رفتم خواهد رفت.

زنان حرم ناله سردادند ... ام ‏كلثوم صدا مي‌زد اي واي يا محمد، اي واي يا علي، اي وام مادرم، اي واي يا فاطمه، اي ‏واي يا حسن، اي واي يا حسين، اي واي از بيچارگي بعد از تو يا اباعبدالله!‏

هنگامي كه قافله كربلا به منزل رسيد و لشكر حر جلوي امام حسين (ع) و اصحابش را ‏گرفت و خبر مي‌رسيد كه از كوفه لشكر آماده آمدن به كربلاست، جريان واضح گشت و ‏معلوم شد كه حسين (ع) و ياران همراهش كشته مي‌شوند. ابي‌عبدالله يارانش را جمع ‏كرد و خطبه‌اي خواند و پس از حمد و ثناي الهي فرمود: اما بعد اي اصحاب من، مي‌بينيد كه ‏چه پيش آمده است. يعني صحبت از كشته شدن است.

خيلي مختصر مي‌فرمايد: از عمر ما به همين ‏اندازه باقي مانده است. از آن جمله فرمايشات امام حسين (ع) است كه مي‌فرمايد: آيا ‏نمي‌بينيد كه كار به جايي رسيده كه حق پايمال شده و به آن عمل نمي‌شود و باطل رواج ‏يافته است و به معروف عمل نمي‌شود و از منكر نهي نمي گردد جا دارد كه مؤمن آرزوي ‏مرگ كند اما من مرگ را جز سعادت نمي‌بينم و زندگي با اين ظالم ها جز ذلت نيست.‏

مقصود آن حضرت را اصحاب فهميدند و اعلام جان نثاري كردند. خورشيد خود را به معركه ‏رسانده و گرماي طاقت‌فرسايش امان همه را ربوده بود و تشنگي بر هر دو سپاه غلبه ‏كرده بود امام (ع) دستور داد كه به همه سپاه حر و اسب هاي آنان آب بدهند و آنان را ‏سيراب كنند و امام (ع) و ياران هم آب نوشيدند.‏

همچنين در اين روز امام حسين (ع) اولين خطبه خود براي سپاه حر را خواندند. آفتاب به ‏وسط آسمان رسيده بود هنگام نماز ظهر بود. امام به حجاج بن مسروق جعفر امر كرد ‏اذان بگويد: سپس امام (ع) با عبا، ردا و نعلين بعد از حمد و سپاس خداوند چنين فرمود: ‏اي مردم، من از خداي شما و شما پوزش مي‌طلبم من پيش شما نيامدم مگر وقتي كه ‏نامه هايتان رسيد قبل از اينكه من شما را بيابم، نامه‌هاي شما به من رسيد كه ما را ‏امامي نيست، شايد خداوند ما را بر هدايت مجتمع كند اگر بر همان گفتار هستيد، من به ‏سوي شما آمدم اگر شما به عهدها و پيمانهاي خود، آنگونه كه من اطمينان يابم، به من ‏قول مي‌دهيد به سرزمين شما وارد مي‌شوم. آنها ساكت بودند به مؤذن گفته شد اذان را ‏بگويد امام (ع) به حر گفت تو با يارانت نماز بگزار، حر گفت: نه شما بخوان ما نيز به همراه ‏تو نماز مي‌خوانيم سپس امام با آنها نماز خواند.

 

جمعه 24 مهر 1394  10:02 PM
تشکرات از این پست
shirdel2 salma57 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

سوم محرم الحرام

 

اعزام لشکر به سوی کربلا

 

عمربن سعد يك روز بعد از ورود امام به كربلا يعني روز سوم محرم با ‏چهارهزار سپاه از اهالي كوفه وارد كربلا شد.‏ برخي نوشته‌اند كه قوم بنوزهره نزد عمربن سعد آمده و گفتند: تو را به ‏خدا سوگند مي دهيم كه از اين كار      ( مقابله با امام حسين (ع) ) در گذر و تو داوطلب جنگ ‏با حسين مشو، زيرا اين باعث دشمني ميان ما و بني‌هاشم مي‌شود. عمربن سعد نزد ‏عبيدالله رفت و استعفا كرد ولي عبيدالله استعفاي او را نپذيرفت و او تسليم شد.

برخي از ‏تاريخ نويسان نوشته‌اند عمربن سعد دو پسر داشت يكي به نام حفص كه پدر را تشويق و ‏ترغيب به رفتن مي‌كرد تا با امام (ع) مقاتله كند ولي فرزند ديگرش او را به شدت از اقدام ‏به چنين كاري بر حذر مي‌داشت و سرانجام حفص نيز با پدرش راهي كربلا شد.‏

از وقايعي كه در روز سوم محرم‌الحرام ذكر شده اين است كه امام (ع) قسمتي از زمين ‏كربلا را كه قبرش در آن واقع است از اهل نينوا و غاضريه به شصت هزار درهم خريداري ‏كرد و با آنها شرط كرد كه مردم را براي زيارت قبرش راهنمايي نموده و زوار او را تا سه روز ‏ميهماني كنند.‏

سان بن فائد مي‌گويد من نزد عبيدالله بودم كه نامه عمر بن سعد را آوردند و در آن نامه ‏چنين آمده بود چون من با سپاهيانم در برابر حسين و يارانش پياده شدم قاصدي نزد او ‏فرستاده و از علت آمدنش جويا شوم او در جواب گفت: اهالي اين شهر براي من نامه ‏نوشته و نمايندگان خود را نزد من فرستاده و از من دعوت كرده‌اند. عبيدالله چون نامه ‏عمربن سعد را خواند، گفت: اكنون كه در چنگ ما گرفتار شده اميد نجات دارد! ولي حالا ‏وقت فرا نيست.‏

عبيدالله به عمربن سعد نوشت نامه تو رسيد و از مضمون آن اطلاع يافتم از حسين بن ‏علي بخواه تا او و تمام يارانش با يزيد بيعت كنند، اگر چنين نكرد ما نظر خود را خواهيم ‏نوشت! چون اين نامه به دست عمربن سعد رسيد گفت: مي‌پندارم كه عبيدالله بن زياد ‏خواهان عافيت و صلح نيست عمربن سعد، نامه عبيدالله بن زياد را به اطلاع امام حسين ‏نرساند زيرا مي‌دانست كه آن حضرت با يزيد هرگز بيعت نخواهد كرد.‏

عبيدالله بن زياد پس از اعزام عمر بن سعد به كربلا، انديشه اعزام سپاهي انبوه را در سر ‏مي‌پروراند و بعضي نوشته‌اند كه مردم كوفه جنگ كردن با امام حسين (ع) را ناخوش ‏مي‌داشتند و هر كس را به جنگ آن حضرت روانه مي‌كردند بازمي‌گشت عبيدالله بن زياد ‏شخصي را به نام سويدبن عبدالرحمان فرمان داد تا در اين مساله (فرار از جنگ) تحقيق كند ‏و متخلفان را نزد او برد و او يك نفر شامي را كه براي انجام امر مهمي از لشگرگاه به ‏كوفه آمده بود، گرفته و نزد عبيدالله برد و او دستور داد سر آن مرد شامي را از تنش جدا ‏نمايند تا كسي جرات سرپيچي از دستورات او را نكند! نوشته‌اند كه آن مرد شامي براي ‏طلب ميراث به كوفه آمده بود.

عبيدالله شخصاً از كوفه به طرف نخيله حركت كرد و كسي را نزد حصين بن تميم كه به ‏قادسيه رفته بود، فرستاد او به همراه چهارهزار نفر كه با او بودند به نخيله آمد، سپس كثر ‏بن شهاب حارثي، محمدبن اشعث، قعقاع بن سويد و اسماء بن خارجه را طلب كرد و ‏گفت: در شهر كوفه گردش كنيد و مردم را به طاعت و فرمانبرداي از يزيد و من فرمان ‏دهيد و آنان را از نافرماني و برپا كردن فتنه برحذر داريد و آنان را به لشگرگاه فرا خوانيد ‏پس آن چهارنفر طبق دستور عمل كردند و سه نفر از آنها به نخليه نزد عبيدالله بازگشتند ‏و كثير بن شهاب در كوفه ماند و در ميان كوچه‌ها و گذرگاهها مي‌گشت و مردم را به ‏پيوستن به لشكر عبيدالله تشويق مي‌كرد و آنان را از ياري امام حسين (ع( برحذر ‏مي‌داشت.‏

عبيدالله گروهي سواره را بين خود و عمر بن سعد قرارداد كه هنگام نياز از وجود آنها ‏استفاده شود و هنگامي كه او در لشگرگاه نخيله بود شخصي به نام عمار بن ابي سلمه ‏تصميم گرفت كه او را ترور كند ولي موفق نشد و به طرف كربلا حركت كرد و به امام ‏ملحق و شهيد شد.‏

 

شنبه 25 مهر 1394  10:10 AM
تشکرات از این پست
salma57 taha25 shirdel2
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

چهارم محرم الحرام

 

لشکر یزید به سوی کربلا

 

هنوز آفتاب روز چهارم محرم از منتهي‌اليه افق برنخاسته بود كه كنانه بن ‏عتيق به كاروان امام حسين (ع) ملحق شد. كنانه بن عتيق پيرمردي از شهداي كربلاست كه در حمله نخست به ‏شهادت رسيد و از عابدان و قاريان آن شهر بود و در ايامي كه سيدالشهدا (ع) به كربلا ‏رسيد، خود را به آن حضرت رساند .كنانه يكي از اصحاب امام علي (ع) بود كه در ركاب آن ‏حضرت يك پاي خود را از دست داده بود.‏

همچنين در اين روز عبيدالله ‏بن زياد مردم را در مسجد كوفه گردآورد و خود به منبر رفت و گفت: اي مردم! شما آل ابي ‏سفيان را آزموديد و آنها را چنان كه مي‌خواستيد يافتيد، يزيد را مي‌شناسيد كه دارا سيره ‏و طريقه‌اي نيكو است و به زيردستان احسان مي‌كند و عطاياي او بجاست. پدرش نيز ‏چنين بود و اينك يزيد دستور داده است كه بهره شما را از عطايا بيشتر كنم و پولي نزد ‏من فرستاده است كه در ميان شما قسمت نموده و شما را به جنگ با دشمنش حسين ‏بفرستم! اين سخن را به گوش جان بشنويد و اطاعت كنيد.‏

سپس از منبر به زير آمد و براي مردم شام نيز عطايايي مقرر كرد و دستور داد تا در تمام ‏شهر ندا كنند كه مردم براي حركت آماده باشند و خود و همراهانش به سوي نخيله ‏حركت كرد و حصين بن نمير، حجاربن ابجر، شبث بن ربعي و شمر بن ذي‌الجوشن را به كربلا ‏گسيل كرد. عمربن سعد را در جنگ با حسين كمك كنند.

پس از اعزام عمربن سعد به ‏كربلا، شمربن ذي‌الجوشن اولين فردي بود كه با چهار هزار نفر سپاهي آزموده براي جنگ ‏با امام حسين (ع) اعلام آمادگي كرد و بعد يزيد بن ركاب كلبي با دو هزار نفر، حصين بن ‏نصير با چهارهزار نفر، مضايربن وهينه با سه هزار نفر و نصربن حرثه با دو هزار نفر ‏كه جمعاً بيست‌هزار نفر مي‌شدند به سوي كربلا رفتند.

 

یک شنبه 26 مهر 1394  8:08 AM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

پنجم محرم الحرام

 

اعزام شبث بن ربعی به کربلا

 

در روز پنجم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى عبيدالله بن زياد مردي را به ‏دنبال شبث بن ربعي فرستاد تا وي را به كربلا گسيل كند.

شبث بن ربعي در آن روز خود را به بيماري زده بود و قصد داشت كه ‏ابن زياد او را از رفتن به كربلا معاف كند ولي عبيدالله بن زياد براي او پيغام فرستاد كه ‏مبادا از كساني باشي كه خداوند در قرآن فرموده است چون به مومنين رسند گويند از ‏ايمان آورندگانيم و هنگامي كه به نزد ياران خود كه همان شيطانند، روند اظهار دارند ما با ‏شماييم و مومنين را به سخره مي‌گيريم و به او خاطرنشان ساخت كه اگر بر فرمان ما ‏گردن مي‌نهي و در اطاعت مايي، در نزد ما بايد حاضر شوي.‏

شبث بن ربعي شبانگاه نزد عبيدالله آمد تا رنگ گونه او را نتواند بخوبي تشخيص دهد. ابن ‏زياد به او مرحبا گفته و در نزد خود بنشاند و گفت: بايد به كربلا روي، پس شبث قبول كرد ‏و عبيدالله او را به همراه هزار سوار بسوي كربلا گسيل داشت.‏

پس عبيدالله بن زياد به شخصي به نام زحربن قيص با پانصد سوار ماموريت داد كه بر ‏جسر (پل) صداه ايستاده و از حركت كساني كه به عزم ياري امام حسين (ع( از كوفه خارج ‏مي‌شوند جلوگيري كند. فردي به نام عامربن ابي سلامه كه عازم بود براي پيوستن به ‏امام (ع) از برابر زحربن قيس و سپاهيانش گذشت، زحربن قيس به او گفت: من از تصميم ‏تو آگاهم كه مي‌خواهي حسين را ياري كني بازگرد!

ولي عامربن ابي سلامه به زحربن ‏قيس و سپاهش حمله‌ور شد و از ميان سپاهيان گذشت و كسي جرات نكرد تا او را دنبال ‏كند. عامر خود را به كربلا رساند و به امام حسين (ع) ملحق شد تا به درجه رفيع شهادت ‏نائل آمد او از اصحاب اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع) بود كه چندين جنگ در ركاب آن ‏حضرت شمشير زده است.

 

دوشنبه 27 مهر 1394  8:19 AM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

ششم محرم الحرام

 

پیوستن نیروهای ابن زیاد به سپاه عمر سعد

 

در روز ششم محرم‌الحرام حصين بن تميم با چهارهزار نفر، حجازبن ابجر ‏عجلي با هزار نفر و يزيدبن حارث با هشتصد نفر وارد كربلا شدند تا به سپاه عمر سعد ‏بپيوندند.

در اين روز بود كه ابن زياد بر كوفه ديدباني گماشت تا مبادا كسي از ‏شهر به كمك امام برود سپس ميان خود و اردوي عمربن سعد سواراني تيز رو گماشت ‏كه پيوسته اخبار را گزارش مي‌دادند در اين روز بيست هزار سوار نزد آن ملعون جمع شد و ‏موافق بعضي از روايات، پيوسته لشكر آمد تا به تدريج سي هزار سوار نزد عمر جمع شد و ‏ابن زياد براي پسر سعد نوشت كه عذري براي تو نگذاشتم در باب لشكر بايد مردانه ‏باشي و آنچه واقع مي‌شود در هر صبح و شام مرا خبر دهي.‏

در روز ششم ماه محرم، فراس بن جعده كه در سپاه امام حسين (ع) حضور داشت ‏وقتي اوضاع را دشوار ديد از ادامه همراهي ترسيد حضرت به او اجازه بازگشت داد وي ‏شبانه به كوفه بازگشت. در اين روز عمروبن قرظه‌ي انصاري به كاروان كربلا پيوست او از ‏شهداي كربلاست پدر او از اصحاب امام علي (ع) و از خزرجياني بود كه به كوفه آمد و ‏آنجا ماندگار شد و در ركاب علي (ع) با دشمنان جنگيد.

امام در گفتگوهايش با عمر سعد ‏او را براي مكالمه مي‌فرستاد و او جواب مي‌آورد تا آنكه شمر از كوفه آمد و اين مذاكره ‏قطع شد.‏

زماني كه وضعيت مشكل شد امام حسين (ع) عمروبن قرظه‌ي انصاري را به سوي عمر ‏سعد فرستاد تا از او ملاقات بخواهد و به او بگويد كه وي مي‌خواهد او را بين دو لشكر ‏ملاقات كند در نتيجه امام حسين (ع) و عمربن سعد بين دو لشكر به صحبت نشستند.‏

امام (ع) به او فرمود: واي بر تو اي پسر سعد، آيا تقواي خدايي را كه بسوي او ‏بازمي‌گردي پيشه نمي‌سازي؟ آيا با من مي‌جنگي، در حالي كه مي‌داني پسر چه ‏كسي هستم؟ اين گروه را رها كن و به من ملحق شو كه به خدا قسم اين براي توبهتر ‏است عمر سعد گفت مي‌ترسم خانه ام ويران شود امام فرمود من آن را مي‌سازم. عمر ‏سعد گفت: مي ترسم كه مالم گرفته شود امام فرمود: ازان بهتر از مالم در حجاز به تو ‏مي دهم.

عمر سعد گفت: من عيال دارم و براي آنها مي‌ترسم امام ساكت شدند و جواب ‏او را ندادند. آنگاه امام از او منصرف شد و در حالي كه مي‌گفت: تو را چه شده است؟ ‏خداوند در بستر خواب سرت را قطع كند و در رستاخيز تو را نيامرزد. اميدوارم از گندم عراق ‏چنان نخوري عمر سعد به استهزاء گفت: اگر از گندم عراق بهره‌مند نشوم جوهايش را ‏كفايت كند. ‏

همچنين در اين روز حبيب بن مظاهر به آن حضرت عرض كرد يابن رسول‌الله در اين نزديكي ‏طائفه‌اي از بني‌اسد سكونت دارند كه اگر اجازه دهي من نزد آنها روم و ايشان را بسوي ‏تو دعوت كنم. شايد خداوند شر اين گروه را از تو با حضور بني‌اسد در كربلا دفع كند امام ‏اجازه داد و حبيب‌بن مظاهر شبانگاه بيرون آمد و نزد آنها رفت و آنها را به ياري امام حسين ‏‏(ع) فرا خواند و گفت: چون شما قوم و عشيره من هستيد شما را به اين راه خير ‏راهنمايي مي‌كنم، امروز از من فرمان بريد و به ياري او بشتابيد تا شرف دنيا و آخرت از آن ‏شما باشد.‏

در اين هنگام مردي از بني‌اسد كه او را عبدالله بن بشر مي‌ناميدند بپاخاست و گفت: من ‏اولين كسي هستم كه اين دعوت را اجابت مي‌كنم آنگاه مردان قبيله كه تعدادشان به نود ‏نفر مي‌رسيد بپا خواستند و براي ياري امام حركت كردند. در آن هنگام مردي نزد عمربن ‏سعد رفته و او را از جريان كار آگاه كرد و او مردي را به نام ارزق با چهارصد سوار بسوي آن ‏گروه روانه ساخت و در دل شب سواران ابن سعد در كنار فرات راه را بر آنها گرفتند در ‏حاليكه با امام فاصله چنداني نداشتند.

طايفه بني‌اسد با سواران ابن سعد در آويختند، ‏حبيب بن مظاهر بر ارزق بانگ زد كه: واي بر تو بگذار ديگري غير از تو اين مظلمه را ‏برگران بگيرد.‏ هنگامي كه طايفه بني‌اسد دانستند كه تاب مقاومت با آن گروه را ندارند در سياهي شب ‏پراكنده شدند و به قبيله خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن ‏سعد شبانه بر آنها بتازد، حبيب بن مظاهر به خدمت امام آمد و جريان را گفت: امام ‏حسين (ع) فرمود: لاحول و لاقوه الا بالله.

 

سه شنبه 28 مهر 1394  8:04 AM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

هفتم محرم الحرام

 

بستن شریعه فرات

 

در اين روز عبيدالله بن زياد نامه‌اي به نزد عمربن سعد فرستاد و به او ‏دستور داد تا با سپاهيان خود بين امام حسين (ع) و اصحابش و آب فرات فاصله ايجاد كرده ‏و اجازه نوشيدن حتي يك قطره آب را به امام ندهند، همانگونه كه از دادن آب به عثمان بن ‏نعمان خودداري شد.‏

عمربن سعد نيز فوراً عمروبن حجاج را با پانصد سوار در كنار شريعه فرات مستقر كرد و ‏مانع دسترسي امام حسين (ع) و يارانش به آب شدند و اين رفتار غير انساني سه روز ‏قبل از شهادت حضرت صورت گرفت در اين هنگام مردي به نام عبدالله بن حصين ازدي كه ‏از قبيله بجيله بود فرياد برداشت كه اي حسين! اين آب را ديگر سان رنگ آسماني ‏نخواهي ديد! بخدا سوگند كه قطره‌اي از آن را نخواهي آشاميد تا از عطش جان دهي!‏

امام حسين (ع) فرمود: خدايا! او را از تشنگي بكش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار ‏مده! حميد بن مسلم مي‌گويد به خدا سوگند كه پس از اين گفتگو به ديدار او رفتم در ‏حالي كه بيمار بود، قسم به آن خدايي كه جز او پروردگاري نيست، ديدم كه عبدالله بن ‏حصين آنقدر آب مي‌آشاميد تا شكمش بالا آمد! و باز فرياد مي‌زد العطش! باز آب مي‌خورد ‏تا شكمش آماس مي‌كرد ولي سيراب نمي‌شد و چنين بود تا جان داد. ‏

در اين روز بود كه خبر رسيدن مسلم بن عوسجه كه شبانه از كوفه به كربلا آمده و خود را ‏به سپاه امام رساند، اصحاب و ياران را خوشحال و شادمان كرد مسلم اولين شهيد ‏عاشوراست كه در حمله نخست به شهادت رسيد. پيرمردي بزرگوار از طايفه بني‌اسد و از ‏چهره‌هاي درخشان كوفه و از هواداران اهل بيت (ع) بود از اصحاب پيامبر (ص) و از ‏مسلمانان باسابقه به شمار مي‌رفت و از آن حضرت هم روايت شده است كه پارسا، ‏شجاع و سواركاري نامي بود.

 

چهارشنبه 29 مهر 1394  8:07 AM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

هشتم محرم الحرام

 

پیوستن امیه بن سعد طایی به یاران امام

 

در روز هشتم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى با اينكه سپاه امام حسين ‏‏(ع( در محاصره شديد قرار داشت، اميه بن سعد طايي خود را به ياران امام رساند.‏

اميه بن سعد طايي از شهداي كربلا به شمار مي‌آيد و روز عاشورا ‏به نقلي در حمله اول شهيد شد. وي در سواركاري نامي، شجاعي از كوفيان و از اصحاب ‏اميرالمومنين (ع) بوده است و در جنگ صفين نيز حضور داشتند در اين روز عطش بار ‏ديگر بر همراهان امام (ع) غلبه كرد و عمربن حجاج به محاصره شريعه فرات مباهات ‏مي‌كرد و به حضرت زخم زبان مي‌زد.‏

ابومخنف از زبيدي نقل كرده كه مي‌گفت: از عمروبن حجاج هنگامي كه نزديك اصحاب امام ‏‏(ع) شد شنيدم مي‌گفت: اي كوفيان! از ابن زياد و جمع خود دست نكشيد و در كشتن ‏كسي كه از دين بيرون رفته امام حسين (ع) و با امام خود يزيد مخالفت مي‌كند ترديد ‏نكنيد.

امام فرمود: اي عمروبن حجاج! آيا مردم را بر من مي‌شوراني؟ آيا ما از دين خدا ‏بيرون رفته‌ايم و شما بر دين پايدار مانده‌ايد؟ هان! به خدا سوگند، آنگاه كه جانهاي شما از ‏بدنها مفارقت كنند و بر اين اعمال خود بميريد، درخواهيد يافت كه كدام يك از ما از دين ‏خدا بيرون رفته و چه كسي به سوختن در آتش سزاوارتر است.‏

با توجه به اينكه عطش بر امام و همراهان غلبه كرده بود، عبدالله بن حصين ازدي بر ‏محاصره فرات فخر مي‌ورزيدند عبدالله بن حصين ازدي كه مرگش دربجيله رخ داد، به ‏رويارويي امام آمده و گفت: اي حسين! آيا اين آب را نمي‌بيني كه همچون دل آسمان ‏مي‌درخشد؟! به خدا سوگند يك قطره از آن را نخواهي چشيد تا تشنه كام بميري! امام ‏فرمود: خدايا! او را از تشنگي بميران و او را هرگز نيامرز.

حميد بن مسلم مي‌گويد: پس از ‏آن، او مريض شد و من به عيادتش رفتم سوگند به خدايي كه هيچ معبود به حقي جز او ‏نيست. او را ديدم كه پيوسته آب مي‌خورد و سيراب نمي‌شد، سپس آن را پس مي‌داد و ‏دوباره مي‌آشاميد و سيراب نمي‌شد ،بدين گونه بود تا مرد.‏

در پايان روز هشتم، حضرت سكينه (ع) فرزند اباعبدالله الحسين (ع) مي‌گويد مهتاب ‏فضاي خيمه امام را روشن كرده بود ديدم پدرم ميان جمعيت ايستاده و خطاب به ياران و ‏همراهان مي‌فرمايد: اي مردم! هر كدام از شما كه مي‌تواند بر تيزي شمشير و ضربات ‏نيزه‌ها صبر كند، با ما قيام نمايد وگرنه از ميان ما برود و خود را نجات دهد.

سخنان امام به ‏پايان نرسيده بود كه ياران همگي صدا زدند سوگند به خدا چنين نخواهيم كرد، بلكه جان، ‏مال، زن و فرزندان خود را فداي تو خواهيم كرد.

 

پنج شنبه 30 مهر 1394  11:24 PM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

نهم محرم الحرام

 

ورود شمر برای دومین بار به کربلا

 

در روز نهم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى، شمر بن ذي الجوشن، با چهار هزار نفر، همراه با نامه‌اي از ابن زياد به عمر بن سعد مبني بر جنگيدن با امام حسين (ع) و قتل ايشان، براي دومين بار وارد كربلا شد.

عصر روز پنج شنبه نهم محرم، ابن سعد با دستوري كه از ابن زياد دريافت كرده بود، آماده جنگ با امام حسين (ع) شد و لشكر خويش را بانگ زد كه: اي لشكرهاي خدا سوار شويد و شما بهشت بشارت باد. پس جنود او سوار گشته و رو به اصحاب حضرت رو آوردند.

امام حسين (ع) به برادر خود حضرت ابوالفضل (ع) فرمود: بسوي ايشان برو و از آنان مهلتي بخواه تا كه امشب را صبر كنند و كارزار را به فردا اندازند تا امشب قدري نماز، دعا و استغفار كنم. چه خدا مي داند كه من دوست مي دارم نماز، تلاوت قرآن، كثرت دعا و استغفار را.

و از آن سوي اصحاب عباس (ع) در مقابل آن لشكر توقف نموده بودند و ايشان را موعظه مي كردند تا عباس (ع) برگشت و از ايشان طلب مهلت كرد.

عمرسعد پيامي به حضرت ابوالفضل (ع) داد و گفت: براي آن حضرت كه يك امشب را به شما مهلت مي دهيم. بامدادان اگر سر به فرمان درآوريد شما را به نزد پسر زياد كوچ خواهيم داد وگرنه دست از شما برنخواهيم داشت و فيصله امر را بر ذمت شمشير خواهيم گذاشت. در اين هنگام دو لشكر به آرامگاه خود بازگشتند.

امام حسين (ع) خطاب به يارانشان عاقبت اين واقعه را ترسيم كردند و اهل بيت )ع) و ياران حضرت پس از شنيدن خطبه حضرت از همه چيز جز بهره شهادت در ركاب امام دست برداشتند و در جواب به حضرت از هم پيشي مي گرفتند كه ما هرگز شما را ترك نمي كنيم و بر پيمان و سوگند خويش وفا داريم.

امام چون از هدايت سپاه اموي نااميد شد و دانست كه با او مي جنگند رو به اصحاب خود فرمود: برخيزيد و دور خيمه‌ها گودالي همچون خندق حفر كنيد و در آن آتش افزويد تا با اينان از يك رو درگير شويم. در نقل ديگري آماده است امام حسين (ع) به سوي اصحاب خود آمده و فرمود مكان خيمه‌ها را بهم نزديك و طنابها را درهم كنند و خود در درون جا مي گيرند تا خيام از هر سو بر آنان احاطه كنند مگر از آن سو كه با دشمن روبرو شوند.

طبق روايتي، امام حسين (ع) در اين شب، حضرت علي اكبر (ع) را با سي سوار و بيست پياده فرستاد كه چند مشك آب آوردند. پس اهل بيت (ع) و اصحاب خود را فرمود: از اين آب بياشاميد كه آخر توشه شماست و وضو سازيد و غسل كنيد و جامه‌هاي خود را بشوييد كه كفن هاي شما خواهد بود. روايت شده كه در آن شب سي و دو نفر از لشكر عمر بن سعد به امام (ع) ملحق شدند و سعادت ملازمت آن حضرت را اختيار كردند.

 

جمعه 1 آبان 1394  12:48 AM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
nargesza
nargesza
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1392 
تعداد پست ها : 10707
محل سکونت : اصفهان

دهم محرم الحرام

 

اقامه آخرین نماز ظهر

 

در سپيده‌دم روز دهم محرم‌الحرام سال 61 هجرى قمرى امام حسين (ع) يارانش را فراخواند تا نماز صبح را اقامه كنند. همراهان سي و دو سوار و چهل تن پياده بودند. امام به ياران و اصحابش نگاه كرد. آنها را اندك در عدد و فراوان در ايمان و عقيده يافت هر نفر از آنها برابر با بيست نفري بود كه در باطن بزدل و ترسو بودند. امام حسين (ع) سپاه را به سه جبهه تقسيم نمود. سمت راست به رهبري زهيربن قین، سمت چپ به سرپرستي حبيب بن مظاهر و در قلب سپاه، خود ايشان اهل بيت (ع) و ديگر ياران ايستادند. پرچم را به دست برادرش عباس داد كه او بهترين نيزه‌انداز، بي‌باك ترين و نيرومندترين افراد بود.

عمر بن سعد دستور داد تا لشكرش را كه متشكل از سي هزار نفر پياده و سواره بود، منظم كنند. عبدالله بن زهير بن سليم ازدي را بر اهالي مدينه گمارد. عبدالرحمن بن ابي سبره حنفي را بر اهالي مذحج و اسد، قيس بن اشعث را بر اهالي ربيعه، كنده و حر بن يزيد رياحي را در رأس اهالي تميم و همدان قرار داد. سپس اين عده را به دو قسمت تقسيم كرد. قسمت راست كه امير آن عمروبن حجاج زبيدي بود و قسمت چپ كه در رأس آن شمر بن ذي‌الجوشن عامري قرار داشت.

آنگاه لشكر را به دو بخش پياده و سواره تقسيم نمود. فرماندهي پياده با شبث بن ربعي و سواره با عزره بن قيس احمسي بود و پرچم را به دست غلامش ذويد داد.

از امام زين العابدين (ع) نقل شده است كه فرمود: صبح عاشورا، چون سپاه دشمن بر امام حسين (ع) رو آورد، امام دست به دعا برداشت و عرض كرد: بار الها! در هر اندوهي، تكيه‌گاهي و در هر سختي اميد مني. در هر حادثه ناگواري كه بر من آيد، پشت و پناه و ذخيره مني!

چه بسا غمي كه در آن دل، خوار و دشمن، شاد مي شد و من آن را به درگاهت آورده و به تو شكوه كردم، تا از جز تو بريده و تنها به تو رو آورده باشم و تو گشايش دادي و آن را از من راندي. پس تو دارنده هر نعمت و صاحب هر نيكي و مقصد اعلاي هر خواسته‌اي.

امام تصميم گرفت كه براي آخرين بار با عمر بن سعد ملاقات كرده و حجت نهايي را بر او تمام كند تا براي او ديگر عذري نماند. لذا او را فرا خواند و به او چنين فرمود: اي عمر، تو چنين مي انديشي كه مرا مي كشي و يزيد حكومت ري و گرگان را به تو مي دهد! به خدا سوگند كه از آن سيراب نخواهي شد و اين مطلبي است حتمي.

هر چه مي خواهي انجام بده كه نه در دنيا و نه در آخرت به شادي نخواهي رسي .مانند اين است كه من سر تو را بر چوبدستي مي بينم كه كودكان به آن سنگ زده و آن را هدف گرفته‌اند.

امام (ع) همه راههاي هدايت و ارشاد به راه راست را به كار برد تا از جنگ جلوگيري كند زيرا كه او صاحب دعوت خير و سلامتي، دعوت به اسلام بود. تنها زماني كه تير چون باران به سوي سپاه امام روانه شد، در اين هنگام امام تصميم به جنگ گرفت تا آنها به امر خداوند باز گردند.

بعد از شروع جنگ پي در پي اصحاب امام (ع) كشته مي شدند و چون يك نفر يا دو نفر از آنان به شهادت مي رسيد پيدا بود، ولي از لشكر انبوه ابن سعد هر چه كشته مي شد، نمودار نبود.
موقع نماز زهير بن قين و سعيد بن عبدالله از شدت تيرها سست شد و بر زمين افتاد و گفت: خدايا سلام مرا به پيامبرت برسان و آنچه از درد و زخم به من رسيده به او بگو كه من از ياري ذريه رسول خدا، ثواب تو را خواهانم.

پس روي به امام كرد و گفت: اي پسر رسول خدا آيا راضي شدي؟ امام فرمود: تو قبل از من به بهشت مي رسي.
عصر عاشورا، پس از جنگهاي بسياري كه امام (ع) داشت، لحظه‌اي براي استراحت ايستاد. در اين هنگام سنگي از سوي دشمن آمد و بر پيشاني ايشان نشست كه خون از آن جنبش كرد. امام خواست كه با جامه، خون از چهره پاك كند كه تيري سه شعبه و مسموم بر سينه حضرت نشست. امام صادق (ع) در اين باره مي فرمايد: در پيكر جدم، جاي سي و دو زخم نيزه و چهل و چهار ضربت شمشير ديده شد.

جبه سياه فامي كه بر تن آن حضرت بود بر اثر ضربت شمشير و نيزه پاره شده بود.


السلام علي‌الحسين و علي علي بن حسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين .

 

شنبه 2 آبان 1394  10:22 PM
تشکرات از این پست
shirdel2 taha25
دسترسی سریع به انجمن ها