0

دلشکسته

 
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

بارها همان جایی دستم را گرفتی که .

 

می توانستی مچم را بگیری 

 

فردا را به امید آنکه...

 

در آغوشم بگیری شروع می کنم...

جمعه 30 مرداد 1394  11:18 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

در زندگی لحظاتی پیش می آید که...

 

انسان نه کسی را دوست دارد

 

و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد!

جمعه 30 مرداد 1394  11:18 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

انسان ها به ناگهان شکسته نمی شوند ؛

 

 

 

 

این ماییم که دیر به دیر نگاهشان می کنیم 

جمعه 30 مرداد 1394  11:23 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

عجیب ست رسمِ آدمیت!

بادبادک را در اوج میخواهند

اما نخ اش را رها نمیکنند!

جمعه 30 مرداد 1394  11:23 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

هميشه خوب خداحافظي كنيد!

 

گاهي همه چيز آنقدر سريع اتفاق مي‌افتد كه

 

فرصتي براي يك خداحافظي خوب پيدا نميكنيد

جمعه 30 مرداد 1394  11:25 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

برای بعضی درد ها

 

نه می توان گریه کرد ...

 

نه می توان فریاد زد ...

 

برای بعضی از دردها...

 

 

فقط می توان

 

 

نگاه کرد و شکست ...

جمعه 30 مرداد 1394  11:28 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

هیس ...!

 

 

 

 

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد:

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه. مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار آمده.

 

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم. گفتم: من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره.

گفتند: هیس! شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره!!

 

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت: کجا بودم مادر؟ آهان!

جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند: 

تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها! گفتم: آخه ....!

گفتند: هیس! آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه!

 

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم: مامان من اینو دوست ندارم. مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس! دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی!!

 

بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛ بیست و خرده ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون. یعنی اون می رفت، می گفتم: آقا منو نمی بری؟ می گفت هیس! قباحت داره زن هی بره بیرون!!

 

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش.

 

مادر بزرگ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم، ولی نگفت. حسرت به دلم موند که روم به دیوار، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم آی می چسبید ، آی می چسبید!!

 

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم!

 

یکبار گفتم، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم؟ گفت: هیس! دیگه چی با این عهد و عیال، همینمون مونده که انگشت نما شم!!

 

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.

 

پاشو دراز کرد و گفت: آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد. آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.

 

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش. هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

 

گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بذار خالی شی.

گفت: حالا دیگه مادر؟! حالا که دستام دیگه جون ندارن؟

انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون، اینقدر به همه هیس نگید. بذار حرف بزنن. بذار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو، باشه؟ خدا از "هیس" خوشش نمی یاد!!

جمعه 30 مرداد 1394  11:38 PM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

خداوندا
به من قدرتی ببخش
تا هر آنچه که آزارم داده
هر آنچه که مرا تلخ و نا شادم کرده
هر آنچه که از نفرت و انزجار لبریزم کرده
ببخشم و عفو کنم
برون و درون
گذشته و آینده را زیبا ببینم 
شنبه 31 مرداد 1394  2:19 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم

که باورشان داشته ایم!

 

[ لئو بوسکالیا ] 

شنبه 31 مرداد 1394  2:20 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ،

اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ،

دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره!

 

[ویکتور هوگو] 

شنبه 31 مرداد 1394  2:21 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

فراموش كردن كسی كه دوستش داری ٬

مثل به خاطر آوردن كسی هست که

هرگز او را ندیدی !

 

[ برتولت برشت ] 

شنبه 31 مرداد 1394  2:22 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

گر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد، چرت بزنيد.

اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد، به پيك نيك برويد.

اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.

اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد، ازدواج كنيد.

اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد، ثروت به ارث ببريد.

اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد،

ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد .........

 

استیو جابز

شنبه 31 مرداد 1394  2:23 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

عمری چکش برداشتم و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم اکنون می فهمم که هم چکش خودم بودم هم میخ و هم سنگ!!!

 

 

فرانتس کافکا

شنبه 31 مرداد 1394  2:24 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

دلشکسته

رفتن"!
رفتن که بهانه نميخواهد،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده...
رفتن که بهانه نميخواهد، وقتى نخواهى بمانى، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى!
 
"ماندن"!
ماندن اما بهانه ميخواهد،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى، يک فنجان چاى، بوى عود،
يک اهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين...
وقتى بخواهى بمانى، حتى اگر چمدانت پراز دلخورى باشد خالى اش ميکنى و باز
ميمانى... ميمانى و وقتى بخواهى بمانى، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش
ميکنى براى نرفتنت!
 
آرى،
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن، هيچکدام
شنبه 31 مرداد 1394  2:24 AM
تشکرات از این پست
tadrisiz
tadrisiz
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
تعداد پست ها : 437
محل سکونت : اردبیل

پاسخ به:پاسخ به:دلشکسته

 

پیری بنظرم چیزی نیست جز بی ایندگی و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود برای این است که فردایی نمی بیند

 

 

محمود دولت ابادی

شنبه 31 مرداد 1394  2:25 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها