0

زندگی امام رضا (ع)

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

زندگی امام رضا (ع)

سنگ مقام نه سنگ قبر (یادداشتی در باره سنگ قبر منسوب به امام رضا علیه السلام)
 
سالهاست که آستان قدس رضوی یکی از بهترین اشیای موزه‌ای خود را که کتیبه سنگی بسیار زیباست و به عنوان سنگ قبر امام رضا علیه السلام شهرت یافته، به عنوان یک تحفه فرهنگی نفیس در کارهای تبلیغاتی مورد استفاده قرار می‌دهد.
این سنگ زیبا که کتیبه‌ای متعلق به سال 16 هجری است، به عنوان سنگ قبر امام رضا - علیه السلام - معرفی شده و از روی آن دهها نوع تندیس به شکل‌های مختلف ساخته و تقدیم دوستداران و علاقه‌مندان شده است. به علاوه، چاپهای مختلفی از آن در مجلات و روزنامه‌ها و جلد کتاب‌ها ارائه شده است.
این روزها که به مناسبت مراسم تکریم حضرت استاد شیخ عزیزالله عطاردی مشغول مرور بر آثار ایشان به خصوص تاریخ آستان قدس رضوی و فرهنگ خراسان بودم، دریافتم که این مسأله در آثار ایشان نیز منعکس شده است. استاد عطاردی در کتاب تاریخ آستان قدس رضوی ج 1، ص 64 گزارشی از این کتیبه را آورده‌اند.

هم‌چنین در کتاب فرهنگ خراسان، ذیل تخریب بقعه امام رضا علیه السلام در سال 510 و تلاش مجد الملک قمی برای بازسازی روضه مطهر، اشاره به تاریخ سنگ یادشده یعنی سال 516 داشته و آن را شاهد بر آن گرفته‌اند که وی شروع به تجدید بنا کرده است (فرهنگ خراسان، جزء اول: 55-56).
شاید منشأ این انتساب، مقاله‌ای در نشریه نامه آستان قدس شماره 20 (نوروز 1344) بوده است که شخصی به نام ع. شبیران در سه صفحه نگاشته و یک صفحه آن تصویری از سنگ مزبور است. ایشان از این سنگ به عنوان سنگ مزار کثیرالانوار حضرت ثامن الائمة علیه الصلاة و السلام در موزه آستان قدس یاد کرده‌اند. (نامه آستان قدس، شماره 20، ص 78).
اما حقیقت آن است که این سنگ، نه سنگ قبر امام رضا (ع) بلکه سنگی است که در سال یادشده یعنی 516 در دورانی که شهر یزد در اختیار آل کاکویه شیعی بوده، تراشیده شده و در محلی که به عنوان مشهد یا قدمگاه امام رضا – علیه السلام - در یزد بوده، نصب شده بوده است.
بنابراین، این سنگ را نه سنگ قبر بلکه از این پس می باید «سنگ مقام» نامید.
بر اساس تحقیقات دامنه‌داری که استاد ایرج افشار کرده‌اند این سنگ با سه سنگ دیگر، از آثار حجاری قرن ششم یزد است که به دلیل اشتراکاتی که در نوع سنگ و حجاری و حتی نام شخصی که دو نمونه آنها را سفارش داده، باید یقین کرد که سنگ یادشده متعلق به حوزه یزد و صد البته مربوط به قدمگاه امام رضا علیه السلام در این شهر بوده است.
این چهار نمونه کتیبه سنگی بدین شرح قابل وصف است.
 

1- سنگ روستای فراشاه
 

مسجد مشهد علی بن موسی الرضا در فراشاه یزد واقع در جاده تفت به ده‌شیر هم کتیبه دارد که نام یکی از امرای خاندان شیعه کاکویه روی آن دیده می‌شود. متن کتیبه از این قرار است:
امر بعمارة هذا المشهد المعروف بمشهد علی بن موسی الرضی علیهما السلام العبد المذنب الفقیر الی رحمة الله تعالی گرشاسب بن علی بن فرامرز ابن علاءالدوله تقبل الله منه فی شهور سنة اثنا عشر و خمس مائة. عمل عبدالله بن احمد مرة (یادگارهای یزد 1/384)
این گرشاسب بن علی از آل کاکویه بوده و میان سالهای 488-513 حکومت کرده است.
 

2- سنگ مقام متعلق به مسجد فرط
 

مسجد فُرط مسجدی است که در خیابان امام خمینی یزد واقع شده و شهرت به مسجد یا مشهد علی بن موسی الرضا داشته است. به احتمال بسیار زیاد سنگ مقام که در حال حاضر در موزه آستان قدس به عنوان سنگ قبر نگهداری می‌شود، متعلق به مسجد فرط بوده است. متن آن از این قرار است:
هذا مقام الرضا علیه السلام اقبل علی صلواتک و لاتکن من الغافلین شعبان سنة ست و خمسمائة عمل عبدالله بن احمد مرة. امر بعمارة المشهد الرضوی علی بن موسی الرضا علیه السلام المذنب الفقیر الی رحمة الله ابوالقاسم احمد بن علی بن احمد العلوی الحسینی تقبل الله منه. (یادگارهای یزد: 2/917) (در باره مسجد فرط نگاه کنید: یادگارها 2/210-212)
نکته جالب در دو سنگ پیشگفته آن است که هر دو کار عبدالله بن احمد مرة بوده و با توجه به تاریخ و نام این شخص، و حتی جنس سنگ، تردید نباید کرد که هر دو، در یک جا تراشیده شده است.
سنگ مقام ، پیش از انقلاب به دربار شاه عرضه شده و به دستور شاه، سنگ یادشده همراه با اشیاء دیگر خریداری و به آستان قدس اهداء شده است. (یادگارها 2/915)
 

3- کتیبه مسجد خرانق
 

از همین قرن ششم یک کتیبه دیگر هم برای مشهد دیگری از رضا علیه السلام در مسجد خرانق موجود است با این کتیبه:
به تاریخ سنة ست و تسعین و مائه علی بن موسی الرضا اینجا رسیده است و درین مشهد فرو آمذ و مقام کرد و به تاریخ سنة اثنی و تسعین و خمسمائه [592] مشهد خراب بود و از جهد بوبکر بن علی بن ابی نصر رحمه الله فرموذند و به دست ضعیف پرگناه یوسف بن علی بن محمد بنا واکرده شد.
خذایا بر آن کس رحمت کن کی یک بار قل هوالله به اخلاص در کار آنک فرموذ و آنک کرد و آنک خوانذ کند.
کتبه یوسف بن علی بن محمد فی شهر ربیع الاول سنة خمس و تسعین و خمس مائة.
عامه مردم آن بنا را مشهدک می گویند. (یادگارهای یزد: 1/176-177)
 

4- سنگ موزه فریر گالری واشنگتن
 

یک سنگ بزرگ دیگر از همان دست در موزه فریر گالری واشنگتن هست که به اعتقاد آقای افشار این سنگ از مسجد قدمگاه یزد (خیابان امام خمینی) که نیمی در خیابان افتاد، دزدیده شده و به امریکا برده شده است. (در باره مسجد قدمگاه بنگرید: یادگارها2/274)
متن آن کتیبه از قرار است:
امر بعمارة هذا المسجد المعروف بمشهد علی بن موسی الرضا علیه السلام العبد المذنب الفقیر الی رحمة الله تعالی جنید بن عمار ... فی سنة سبع و اربعین و خسمائة.
روی این سنگ اسامی چهارده معصوم هست. (یادگارهای یزد: 2/918)
 

نتیجه گیری
 

بنابراین، این چهار کتیبه سنگی با ارزش از دوران آل کاکویه شیعه در ارتباط با امام رضا علیه السلام داریم که مربوط به چند قدمگاه یا مشهدی است که در یزد بوده است. مشهد در اینجا به معنای زیارتگاه است.
یکی در قدمگاه موجود در فراشاه یزد که سرجایش است.
دوم در موزه آستان قدس که به احتمال بسیار زیاد از مسجد فرط یزد است.
سوم در خرانق که برجای مانده است.
چهارم در فریر گالری واشنگتن که متعلق به مسجدی است به نام قدمگاه در یزد که در حال حاضر آن مسجد هم در خیابان امام خمینی – پهلوی سابق – قرار دارد.
حجاّر سنگ اول و دوم یک نفر به نام عبدالله بن احمد مره است.
سنگ چهارم هم که در واشنگتن است به صراحت نام مشهد علی بن موسی الرضا دارد که مربوط به همان مسجد مشهد علی بن موسی الرضا در یزد، یعنی مسجد قدمگاه است. حجار این سنگ هم احمد بن محمد بن احمد اسک است که در چند سنگ دیگر هم از همان ایام در یزد با حجاری وی هست.
محض یادآوری اشاره می‌کنیم که سنگ قبری متعلق از ابوسعد بن محمد بن احمد کدوک از سال 545 موجود است که کار احمد بن محمد ابن اسک دانسته شده و در موزه متروپولیتن نیویورک نگهداری می‌شود (یادگارها: 2/914). لایخفی که این سنگ قبر بسیار شبیه به سنگ مقام یا همان سنگ قبر معروف است که تصویرش در جلد سوم یادگار ها ص 1313 درج شده است.
این را هم بیفزاییم که خاندان کاکویه یزد که شیعه بودند، به صورت های دیگری هم با توجه به نفوذی که در دوره سلجوقیان داشتند، اهتمام به آبادانی مشهد داشتند. زمانی که در پی اختلاف یک علوی با یکی از فقیهان توس و برپا شدن آشوب میان مردم حرم مطهر رضوی آسیب دید ، یکی از افراد این خاندان اقدام به بازسازی آن کرده و باروی شهر را در سال 510 می سازد. این شخص عضدالدین فرامرز بن علی از همین خاندان کاکویه بود.
شرحی در باره این مطالب را در مقاله آقای سیدی در میراث جاویدان شماره 38 در باره برج و باروی مشهد می‌توانید ملاحظه فرمایید
 

شنبه 18 دی 1389  2:35 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

امام رضا (ع) نقطه ی اتصال اسلام و ایران
 
بررسی زندگی حضرت رضا (ع) در ادوار مختلف و مقاطع گوناگون مبین این نکته است که ایشان با نگاهی عالمانه و کارشناسانه از موقعیتها و حتی محدودیتهای موجود بهترین بهره را می برده اند.
هجرت تحمیلی ایشان به خراسان که از ادوار گذشته مرکز علم و علم آموزی و مأمن بزرگان و اندیشمندان بوده است، برکات بی شماری برای جهان اسلام و مردم ایران به همراه داشت. گرچه نیت مأمون در این هجرت دور ساختن امام از مردم بود، اما هجرت امام به ایران، برکات زیادی برای جهان اسلام به همراه داشت که مهمترین آن را می توان تغییر قطب علمی جهان اسلام به ایران با توجه به نگاه خاص ایرانیان به علم و دانش، دانست. تحقق این مهم با نگاه زیباشناسانه امام رضا(ع) به عشق ایرانیان به دانستن و علاقه ریشه ای آنان به امامت و ولایت اهل بیت (ع) میسر شد. که اکنون پس از گذشت حدود 14 قرن از آن وقایع آثار این حرکتهای بزرگ و پربرکت را در کشورمان و جهان اسلام شاهدیم.
دکتر حسن بلخاری، محقق و استاد دانشگاه هنر تهران، در گفتگو با قدس، به برسی زوایای پنهان زندگی ثامن الحجج (ع) پرداخته است که در ذیل می آید:
 


آقای دکتر بلخاری! یکی از نقاط قوت و قابل تأمل جهان اسلام تغییر در روند حرکت فرهنگی- علمی در جهان بود، دلیل این تغییرات را چه می دانید؟
- یکی از بحثهای مهم و کلیدی که در تاریخ حکمت و علم اسلامی وجود دارد، این است که تقریبا هیچ متفکری در سراسر جهان، اعم از متفکران شرقی و متفکران غربی، شکی ندارند که ظهور اسلام در جزیره العرب و بعد گسترش آن در مناطق اطراف جزیره العرب، منحصرترین جریان علمی بود که در زندگی انسان واقع شد. ما قبل از ظهور اسلام یک جریان قوی و نیرومند علمی و فلسفی را در یونان داشتیم که تأثیرات خاص خودش را هم گذاشته بود، اما با ظهور امپراتوری روم و بعد از آن حاکمیت مسیحیت در اروپا، آن تابناکی اندیشه های حکمی و فلسفی در اروپا افول کرد. یعنی از یک طرف حکومت قدرتمند روم که اصولا مبتنی بر منطق زور و جاه و جلال و جبروت بود و عقبه نظری اش به شدت ضعیف بود، و از سوی دیگر اندیشه های بسته ای که در حاکمیت مسیحیت رشد کرد، جهان را واقعا در قلمرو یک خلأ فکری و فلسفی و خلأ علمی قرار داده بود. در چنین دورانی جاهلیت به اطراف مکه و جزیره العرب منحصر نبود، بلکه تقریبا تمامی جهان را شامل می شد، در این دوران ما مواجه هستیم با ظهور نور اسلام که با کلمه «اقرأ»؛ (بخوان) شروع می شود و عالی ترین اعجازش هم نه ید بیضاء موسوی و نه دم عیسوی است، بکله یک «کتاب» است. این انقلاب علمی و فرهنگی آغاز می شود، اما تحقق هر انقلابی، در حقیقت بنیان می خواهد. بینان اولش، قدرت آن اندیشه و قدرت ذاتی آن انقلاب و جوهر فکری آن است و بعد زمینه و بستری که وجود و شکوفایی انقلاب را محقق می کند. خود قرآن مجید، آن اندیشه های تابناک حضرت رسول (ص) و ائمه اطهار (ع)، از مرتبه اول وجود این انقلاب را کاملا تابناک نشان می دادند.
بنیان دوم یا همان بستر این انقلاب فکری و فرهنگی چه بود؟
- این بستر را پیامبر (ص) تا حدودی نشان داده بود و در برخی از کلمات ایشان یافت می شد. مثلا فرموده بود که اگر علم در ثریا باشد، مردمی از پارس آن را به زمین خواهند کشید و یا تجلیل عظیمی که ایشان از سلمان داشتند، تقریبا خط و جهت را نشان می داد که بستر تحقق این انقلاب فرهنگی، کجاست؟ این بستر، نمی توانست مکه یا جزیره العرب باشد، زیرا این مراکز نه از لحاظ فرهنگی سابقه ای داشتند و نه آن دوره، دوره ای بود که اندیشمندان و دانشمندانی باشند تا پیام قرآن حضرت رسول (ص) و ائمه هدی (ع) را بگیرند و آن را منتشر کنند و یا آن را نهادینه و شکوفا سازند، این بستر ایران بود. یعنی در حقیقت منشأ قرآن و بستر ایران شد. اینجا بود که آن انقلاب عظیم فکری که هیچ متفکری در جهان نسبت به وقوع آن شکی ندارد، به وجود آمد. در حقیقت ائمه (ع) به عنوان حاملان واقعی قرآن، برهان و عرفان اسلامی، در مدینه زندگی می کردند، از طرفی بستر تشنه ای اینجا بود و از سوی دیگر منبع و منشأ در آنجا بود و یک نقطه تلفیق می خواست. آن نقطه تلفیق امام رضا (ع) است. یعنی حضور حضرت علی بن موسی الرضا (ع) در ایران و آن مسیری را که ایشان پیمودند، منشأ خیر بود. حال اگر این مسیر یا از طریق شهرهای اطراف دزفول و بعد شیراز و آن طرف باشد و یا از طریق همدان و... باشد، به نظر من حضرت در هر منطقه ای که ایستادند، یک مدرسه درست کردند.
در واقع تشنگی علمی این بستر با وصال به منشأ، سیراب شد؟
- بله دقیقا. این نکته را زمانی می توانید به دست آورید که تاریخ علم و حکمت را در اسلام و به ویژه در ایران بررسی کنید، چون عرض کردم بستر این پرورش و شکوفایی، ایران بود. وقتی که تاریخ را می خوانید، می بینید در رشته های مختلف ایرانیان هستند که تأثیرگذارند. «ابن خلدون» بود که حقیقتا علم را از ثریا به زمین کشید. حضرت رضا (ع) در چنین بستری بود که وقتی به هر منزلی می رسید، یک مدرسه می ساخت. در حقیقت شاگردانی که در آن قلمرو، حتی یک حدیث را از فرزند پیغمبر (ص)، «حضرت علی بن موسی الرضا(ع)» شنیدند، خود منبع و منشأیی برای جریانهای علمی در منطقه شدند و اوج این قضیه در شهر نیشابور است.
بعضی معتقدند، حضور شیعه در ایران به صورت جدی، از زمان صفویه به بعد بوده و قبل از آن از چنین وسعتی برخوردار نبوده است. آیا با استناد به ارادت قلبی و استقبال مردم ایران در مسیر حرکت امام رضا (ع)، می توان به رد این ادعا پرداخت؟
- برای رد این تئوری کافی است فقط به این نکته اشاره کنیم که راویانی که حدیث سلسله الذهب را در نیشابور روایت کردند و راویانی که حضور حضرت را در نیشابور و در توس روایت کردند و خلاصه اینکه راویانی که مثلا از مردم اطراف حضرت در هنگام نماز باران یا نماز عیدفطر، این وقایع را روایت کرده اند، در نوشته های خود به چه موضوعاتی اشاره کردند. منطقه ایران، از لحاظ جغرافیایی، دورترین نقطه به جزیره العرب است. شیراز به مکه، مدینه و بغداد نزدیک است. ولی وقتی نقشه ایران را نگاه می کنید، می بینید که دورترین منطقه نسبت به جزیره العرب، توس و مشهد است. وقتی که بررسی می کنید، می بینید که آن همه جمعیت در آنجا جمع می شوند. با آنکه ابعاد فاصله مکانی، اجازه ترویج معانی معنوی آن بزرگواران را نمی داد که نتیجه آن، چنین استقبالی شود. زمان هم که عصر ارتباطات نبود. بلکه در آن عصر ممکن بود یک خبر از بغداد تا مرو، حدود سه هفته در راه باشد. پس با وجود بحث مکانی و دیگر عدم ارتباطات رسانه ای، چگونه بود که آن جمعیت عظیم در آنجا جمع شده بودند. نکته زیبا اینجاست که یک وقت آمده اند، پسر پیغمبر را ببینند مثل کسی که تازه وارد شهر شده و مردم از روی کنجکاوی مایلند او را ببینند. یعنی از سر اشتیاق اطراف او جمع شوند. اما کسانی که در نیشابور جمع می شوند، قلم و دوات به دست داشتند. یقینا موضوع حیرت انگیز این است که یقین پیدا کرده بودند حقیقت ناب را می توانند از این شخصیت دریافت کنند؟ یعنی صرف شهرت نیست که ایشان پسر پیغمبر (ص) است، یعنی بگویند که نوه پیغمبر (ص) به نیشابور آمده و ما جمع شویم و او را ببینیم. اگر این بود، مگر خلفای عباسی خود را به عموی پیامبر (ص) منتسب نمی کردند؟ در جاهای مختلف برای مثال هارون را می بینیم که به حضرت امام موسی کاظم (ع) می گفت ای پسر عم، پس آنها هم ادعای وابستگی به پیامبر (ص) را داشتند، چرا چنین چیزی در مورد آنها وجود ندارد؟
شما با ذکر این موضوع قصد دارید سابقه علمی مردم ایران و نیشابور را برجسته کنید یا بحث اعتقادیشان را نسبت به اهل بیت رسول ا... (ص) مطرح سازید و یا هر دو؟
- به نکته مهمی اشاره کردید، می خواهیم این نکته را عرض کنم که نه فقط مردم نیشابور که این استقبال در جاهای مختلف هم وجود داشت. نیشابور به عنوان یک مرکز علمی شناخته می شد و در حقیقت یکی از خاستگاههای اصلی علم ما، آنجا بود. حتی قبل از اسلام هم چنین چیزی در آنجا وجود داشت. براساس بعضی از روایتها، این مسأله در ری هم وجود داشته است. این مسأله بیانگر دو ویژگی است که شما اشاره کردید. در یک طرف مشخص است که اینها براساس یک فطرت خاص، فریب تبلیغات مسموم خلفای عباسی را نخورده اند. و این اعتقاد یک اعتقاد ریشه دار است. ثانیا مهمتر از بحث اعتقاد این است که در این امواج مسمومی که افراد مختلفی ظهور کردند، فرقه درست کردند و حکمت یونانی وارد تفکر ما شده و مشربهای مختلفی را درست کرده و یک تشتت اعتقادی به وجود آمده بود، یک عده از مردم در دورترین نقطه نسبت به جزیره العرب، به معرفتی رسیده اند که این حرف معیار و این سخن اصل است.
ببینید نکته دقیق و ظریف اینجاست که آدم تشنه برای پیدا کردن آب، به هر جایی سر می زند. واقعیت این است که این مردم تشنه، در وجود خودشان معیاری داشتند که به دنبال آب زلال و مطهر می گشتند.
ویژگی مهمی که در جریان حضور امام رضا (ع) در ایران و به ویژه در نیشابور که به اوج خود رسید وجود دارد، همین مطالب است.
مأمون تأکید داشت حضرت را در فضایی قرار دهد که اجازه صحبت پیدا نکنند. حال ببینید این عطش و تشنگی مردم چقدر بالا بوده که در چنین فضایی، آنچنان گسترده و مشتاق، منتظر شنیدن و نوشتن سخنان امام بودند.
آقای دکتر! حال که به حماسه نیشابور و شکوه اشتیاق علمی مردم ایران اشاره کردید، مایلیم ظرافتهای این منظر را از نگاه زیباشناسانه شما بشنویم...
- این حرکت اصولا از منظر زیبایی شناسی در اوج قرار دارد. شما وقتی که مخاطب را تشنه دیدید، باید تشنه ترش کنید. چون حقیقت علم در عطش است نه در سیرابی. حقیقت علم این است که شما را به جایی برساند که ببینید نسبت به حقیقت فاصله دارید و تلاش کنید که آن فاصله را کم کنید. حضرت یک مقدار حرکت می کنند و در آنجا جمله مهمی را بیان می کنند. شاید حضرت آن حدیث را از زبان پیغمبر (ص) هم شنیده بودند، ولی ایشان آن جمله را کامل می کنند. می فرمایند: «و لکن بشرطها و شروطها انا من شروطها» آن وقت یک حرکتی حضرت در آنجا بروز می دهند که بارها تکرار شده، ولی هر بار که تکرار می شود یک لذت خاص و دیگری دارد. آن حرکت این بود که حضرت برای ذکر این حدیث، یک بار دیگر، سلسله نورانی ائمه (ع) را ذکر می کند. می گویند من از پدرم، پدرم از پدرش و همینطور تا به خدا...
در واقع تواتر این حدیث را مورد تأکید قرار می دهند...
- بله. در حقیقت انسان از این همه شکوه، حیرت می کند. این همه نبوغ و این همه بینش عظیم اجتماعی و سیاسی تنها بخشی از عظمت این واقعه است که ای مردم یادتان باشد، خود من از این سلسله آمده ام و ما امامان برحقیم. باز تأکید می کنم که این استقبال مردم نه به دلیل شهرت امام (ع) بود و نه به دلیل این بود که ایشان فرزند پیغمبر (ص) است، این ناشی از معرفت مردم بود و به طریقی به معرفت انسان ایرانی آن روز برمی گردد که به آنجا رسیده بود که معرفت و حقیقت ناب را در وجود نورانی امام رضا (ع) جستجو می کرد.
برکات علمی و معنوی حضور ثامن الحجج (ع) در ایران، از چه زاویه ای قابل بررسی است؟
- ما هم اکنون دو مرکز علمی در ایران داریم که یکی مشهد و آن دیگری قم است و قم منشأ علوم فقهی و اسلامی ماست. اگر صادقانه نگاه کنیم آیا جز وجود حضرت معصومه (س) علت حضور علما در آن سامان بسط علم شد؟ می خواهم این نکته را عرض کنم که حضور امام زاده ها و حضور اهل بیت (ع) در ایران موجب شد که هر جایی که آن بزرگوارانی بودند، یک فضای علمی ایجاد شد. اصلا خود علم، دو صفت دارد، یک صفت، صفت جلالی است و دیگری صفت جمالی است. صفت جلالی در قرآن، با قدر و تقدیر و اندازه گیری بیان می شود و صفت جمالی اش با حسن بیان می شود. با این مقدمه عرض کنم که در فضای عرفانی ما، امام (ع)، انسان کاملی است که جلوه ای از صفات جمالی و جلالی حق است. به همین دلیل امامان ما به لحاظ صورت زیبا بودند. یعنی محال بود که شخصی به امام (ع) نزدیک شود و به آرامش نرسد. در کنار این، آن مبانی معنوی امام بود که فطرت انسان را سیراب می کرد. امامان ما، هر دو صفت را داشتند. این سعادت مردم نیشابور و اطراف آن بود که این حقیقت را فهمیده بودند. این تجلی مطلق جمالی و جلالی بود که بر جان مردم نشست و آن عطش را به وجود آورد.
و سخن آخر...؟
- در پایان باز هم مایلم بر این نکته تأکید کنم که ایران از یک طرف بستر شکوفایی انقلاب فرهنگی اهل بیت (ع) بود و از طرف دیگر، ارتباط ما با منشأ قطع بود. امام رضا (ع) آمد و این حلقه را به هم وصل کرد. به همین دلیل ایرانی جماعت وقتی به استقبال امام رضا (ع) می رود، نمی رود که صرفا ببیند، بلکه می رود که بشنود. زیرا که معتقدند امام رضا (ع) مخاطب قرآن است، پس او باید بخواند و اینها بشنوند و چه خوب شنیدند. جا دارد که ما از تأثیر علمی حضور امام رضا (ع) در ایران، تحقیق کنیم. ما باید تاریخ حکمت را براساس اندیشه های ائمه (ع) بنویسیم. اگر این گونه بنویسیم، آن وقت است که مشخص می شود «عیون اخبارالرضا» در حکمت اسلامی چه تأثیری گذاشته است. اگر درباره فلسفه ملاصدرا بحثی تحت عنوان «فلسفه فلسفه» داشته باشیم و اگر بررسی کنیم که منابع ملاصدرا کجاست، آن وقت خواهیم فهمید که امام رضا (ع) در ایران، چه کرده است.
منبع: مجله هشت آسمانی

شنبه 18 دی 1389  2:36 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

امامت از دیدگاه امام رضا علیه‏السلام
 

این شکوه و جلال که در بارگاه امامان می‏بینی!
این دلهای مشتاق که شیفته زیارت اهل‏بیت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏یابی!
این چشمان خسته و رمد دیده که با نگاه به ضریح علی بن موسی الرضا علیه‏السلام بی‏اختیار به بارش می‏نشیند و نشاط و معنویت می‏آفریند.
این پاهای خسته که مسافتهای طولانی راه پیموده و چون به حریم حرم رضوی می‏رسد، خستگی از یاد می‏برد و ساعتها با احترام و ادب در برابر امام می‏ایستد و شاهد گفتگوهای بی‏ریا و خالصانه زائران، با مهربانِ غریب نواز می‏شود.
هیچ‏کدام بی‏دلیل نیست!
شاید برای آنان که امام را نمی‏شناسند، و حکمت زیارت را در نمی‏یابند. آنان که راز ارتباط دلها با امام رأفت و رحمت را کشف نکرده‏اند، این همه ابراز احترام و محبّت شگفت‏انگیز به نظر آید! حتّی ممکن است برای برخی از آشنایان و زائران که خود به زیارت آمده و همراه با انبوه مشتاقان، در جذبه ولایت و محبّت رضوی قرار گرفته‏اند، سرّ این شیفتگی آشکار نباشد! ولی این واقعیتی است آشکار و غیر قابل انکار.
 

عترت، سرآمد امّت
 

آنچه بدیهی می‏نماید، این است که در مجموعه امّت اسلامی، همه اهل ایمان در پایداری بر ایمان و پاسداری از شایستگیها و مقابله با کجیها ، همسان نیستند ، بلکه برخی از آنان بر گروهی دیگر در این میدان سبقت جسته و برتری و کمال و فضیلت را از آنِ خود ساخته‏اند.
از آیات قرآن و منابع روایی معتبر استفاده می‏شود: همان‏گونه که امّت اسلامی بر سایر امّتها برتری یافته و عهده‏دار دفاع از بایسته‏ها و مبارزه با زشتیها شده است ، در میان امّت اسلامی ، عترت پیامبر اکرم (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) بالاترین امتیاز را در این زمینه دارا هستند و بر سایر افراد و مجموعه‏های اسلامی برتری یافته‏اند.
شگفت نیست اگر کسانی نخواسته‏اند این امتیاز را برای عترت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله قایل شوند ، چرا که پیش از آنان و پس از آنان کسانی مدّعی بوده‏اند که پیامبر اسلام و قرآن بر دیگر انبیا و کتابهای آسمانی برتری نداشته، بلکه معتقد شده‏اند که از صدق و راستی برخوردار نبوده‏اند! غافل از اینکه انکار آفتاب، انکار خود است و محروم گذاشتن خویش از نور و رحمت به شمار می‏آید.
اکنون شایسته است، در تبیین مقام عترت و جایگاه امامت از سخنان عالم آل محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حضرت رضا علیه‏السلام بهره گیریم، آنجا که در جمع بزرگی از عالمان عراق و خراسان آیه «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِن عِبادِنا»(1) مطرح گردید و این پرسش به میان آمد که وارثان کتاب الهی و برگزیدگان از میان بندگان خدا چه کسانی هستند؟
عالمان عراق و خراسان که در مجلس مأمون گردآمده و از مکتب اهل‏بیت بهره‏ای نبرده بودند ، اظهار داشتند که همه امّت اسلامی برگزیدگان خداوند و وارثان کتاب الهی هستند. امّا امام علی بن موسی علیه‏السلام که در آن جلسه محور آرا و مرجع نقد و تحلیل انظار شناخته می‏شد، فرمود: من این نظر را که عالمان عراقی وخراسانی اظهار داشتند، صحیح نمی‏دانم ، زیرا منظور آیه از وارثان کتاب و برگزیدگان، فقط عترت طاهره پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله است و نه همه امّت.
امام علیه‏السلام در ارائه دلیل برای این وجه تفسیر، از خود قرآن بهره‏جست و فرمود: در آیه بعد خداوند فرموده است: «جَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها...».(2)
یعنی وارثان کتاب و برگزیدگان الهی همه اهل بهشت بوده و از نعمتهای بهشتی برخوردار خواهند بود، این در حالی است که خداوند در آیه قبل ـ آیه 32 ـ امّت اسلامی را به سه گروه 1 ـ ظالم به خود 2 ـ میانه‏رو 3 ـ پیشتاز نیکیها معرّفی کرده است و شک نیست که این سه گروه با یکدیگر برابر نبوده همه بی‏چون و چرا اهل بهشت نخواهند بود، بلکه پیشتازان راه خیر و رستگاران و برخورداران از فضل گسترده الهی از این امتیاز برخوردارند.
در ادامه این حدیث امام علیه‏السلام به ارائه دلایلی از قرآن پرداخت که هر کدام از آنها عترت پیامبر اکرم (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) را سرآمد امّت اسلامی و پاکیزه‏ترین و شایسته‏ترین امّت برای تداوم بخشیدن به راه نبیّ‏اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و وراثت کتاب الهی و تبیین و تفسیر آن برای رهپویان ایمان و اسلام معرّفی کرده است.(3)
 

هم محبّت، هم معرفت
 

شیفتگان و ارادتمندانی که به زیارت علی بن موسی علیه‏السلام می‏آیند به دو گروه تقسیم می‏شوند:
1 ـ زائرانی که در قلب خویش ، نسبت به ساحت امام، احساس محبّت و دوستی و احترام دارند، ولی نمی‏توانند دلیل این محبّت و ارادت را توضیح دهند.
2 ـ زائرانی که همراه با این شیفتگی و محبّت، دارای معرفتی شایسته نسبت به مقام امام و جایگاه امامت هستند و می‏توانند دلیل آن را بیان کنند و اگر از آنان سوال شود که دلیل توجّه و روی آوری مردم به بارگاه امامان چیست و اساساً زیارت امام چه نسبتی با باورهای دینی و اسلامی دارد، به راحتی و روشنی می‏توانند آن را شرح دهند.
کسانی که در گروه نخست جای دارند ، شیفتگانی با احساسند، ولی کسانی که در گروه دوّم قرار دارند، شیفتگانی با احساس و نیز با معرفت؛ می‏باشند. و شیعه واقعی کسی است که نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت هم محبّت داشته باشد و هم معرفت. زیرا آن‏گاه که محبّت و معرفت در کنار هم قرار گیرند و به یکدیگر یاری رسانند، زائر امام، زائری واقعی می‏شود و زیارت مقدمه‏ای برای معرفت بیشتر و مایه استحکام ارتباطهای درونی و معنوی است.
 

کدام زائر، ارجمندتر است؟
 

محبّت به پاکان و نیکان، چه همراه با معرفت و چه بدون آن، به هر صورت نیک است، ولی آنچه بدان ارزش می‏بخشد، و دوستداران را شایسته برخورداری از الطاف محبوب می‏سازد، این است که محبّت همراه با معرفت و شناخت باشد. در زیارت جامعه می‏خوانیم:
«اللّهم... اسئلک اَنْ تُدْخِلَنی فی جُملة العارفین بهم و بحقّهم».
خداوندا! از تو می‏خواهم که مرا در شمار عارفان به خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و آشنایان به حقّ آنان قرار دهی.
در بخش دیگری از این زیارت که شیخ صدوق رحمه‏الله از امام هادی علیه‏السلام نقل کرده است، امام علیه‏السلام معارفی را تحت عنوان زیارت، بیان فرموده است که یک زائر باید بدانها توجّه داشته و آگاه باشد:
«اُشْهِدُ اللّه‏َ واُشْهِدُکم انّی موءمنٌ بکم وبِما امَنْتُمْ به».
خدای را به گواهی می‏طلبم و نیز شما ـ خاندان رسالت ـ را شاهد می‏گیرم که من به شما و نیز به باورهای مورد قبول شما ایمان دارم.
«کافرٌ بعدوّکم وبما کَفَرْتُم به» دشمنان شما را انکار من‏کنم و آنچه شما قبول ندارید، من نیز قبول ندارم.
«مُسْتَبْصِرٌ بِشأنکم وبضلالةِ مَنْ خالَفَکُمْ» نسبت به شأن و منزلت شما بصیرت دارم و می‏دانم که مخالفان شما در گمراهی به سر می‏برند.
«مُوالٍ لکم وَلاَِوْلیائکم مُبْغِضٌ لاَِعْدائکم ومُعادٍ لهم». شما و دوستانتان را دوست دارم و به دشمنان شما کینه می‏ورزم و آنان را دشمن می‏دارم.
«سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ». هر کس با شما سازش داشته باشد، من با او مسالمت دارم و هر کس با شما از درِ جنگ و ستیز درآید، با او ستیز خواهم داشت.
«مُحَقِّقٌ لِما حَقَّقْتُمْ مُبْطل لِما اَبْطَلْتُمْ، مطیعٌ لکم، عارفٌ بِحَقِّکُمْ». آنچه را شما حق بدانید من نیز حق می‏دانم و آنچه را شما باطل شمارید، من نیز باطل شمارم، رهنمودهایتان را اطاعت می‏کنم و به حق شما عارف و آگاهم.
این عبارتها گرچه به صورت دعا و زیارت بیان شده است، امّا هر جمله آن، در بردارنده معارفی است که در بسیاری از روایات و آیات قرآن مورد اشاره یا تصریح قرار گرفته است.
اقرار به این فضایل، برای شیعیان و اهل ولایت آسان است، امّا کسانی که با اهل‏بیت و مکتب آنان آشنایی ندارند، چه بسا گرفتار ابهام و حیرت شوند و از خود بپرسند که: به‏راستی اهل‏بیت علیهم‏السلام چه کسانی هستند و چه جایگاهی دارند که باید به آنان ایمان داشت، مطیع و دوستدار آنان بود و از راه و روش دشمنان و مخالفان ایشان دوری گزید؟
حتّی گاه دیده شده است که برخی از ناآشنایان با مکتب اهل‏بیت، به شیعه اعتراض کرده‏اند که چرا شما این همه احترام و مقام را برای امامان خود قایل هستید! مگر آنها با سایر علما و مسلمانان چه فرقی دارند، چرا برای آنان بارگاه می‏سازید و چرا از راههای دور و نزدیک به زیارت ایشان می‏شتابید!
زائران حضرت رضا علیه‏السلام در پاسخگویی به این پرسشها و اعتراضها به دو گروه تقسیم می‏شوند:
الف ـ برخی از پاسخ گفتن باز می‏مانند و نمی‏دانند به این سوءالها و اعتراضها چگونه باید پاسخ داد.
ب ـ گروهی هم با بصیرت و آگاهی و معرفتی که نسبت به ساحت پاک امامان دارند، با گشاده رویی و شکیبایی و با دلایل قانع کننده، به این پرسشها پاسخ می‏دهند.
آنچه از زائر شایسته حضرت رضا علیه‏السلام انتظار می‏رود، این است که بتواند در برابر منکران و مخالفان و ناآشنایان با مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام ، سخن و دلیلی داشته باشد و با سکوت خود، منکران را جسور و گستاخ نسازد.
البته لازم به یادآوری است که هرگز انسان نمی‏تواند با خواندن یک یا چند کتاب مختصر، به مرتبه‏ای از دانش و معرفت برسد که هرگونه سوءال یا اشکالی را پاسخ دهد و به بحث و گفتگو با منکران بپردازد. روش صحیح این است که ناآشنایان با مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام را به اهل نظر و عالمان شناخته شده دینی که عمری را صرف فهم و مطالعه مباحث دینی کرده‏اند راهنمایی کنیم و خود از بحث با آنان بپرهیزیم، زیرا بحث و مناظره نیاز به تخصّص و اطلاعات کافی دارد.
امّا اینکه توصیه می‏شود، زائر باید اهل مطالعه و معرفت و فهم دینی باشد به خاطر این است که در برابر برخی سوءالها، گرفتار سردرگمی و حیرت نشود و دست‏کم برای خودش حجّت و دلیل داشته باشد.
 

امام کیست؟
 

پاسخ این سوال را از کلام امام علی بن موسی الرضا علیه‏السلام می‏آوریم:
«الامامُ کالشَّمس الطالعة المجلِّلَة بنورها للعالم» امام چونان خورشید نورافشانی است که با نور خود روشنگر جهان است.
«وهی فی الافق بحیث لا تنالَها الاَیْدی والأبصار» در جایگاهی قرار دارد که دستها و چشمها بدان نایل نمی‏شود.
«الامام الماء العذب علی الظَّمآء» امام، آب گوارایی است از پس تشنگی و عطش.
این تعابیر بلند در باره امام، عبارتهایی شاعرانه، ادبی و مبالغه‏آمیز نیست، بلکه بازگوکننده جایگاه و منزلت واقعی امام است، و به همین دلیل امام رضا علیه‏السلام پس از این تعابیر بلند، به این سوءال نهفته در ذهن مخاطبان پاسخ می‏دهد که: به‏راستی نورافشانی امام در چه زمینه‏ای است و امام برای کدام تشنگی، مانند آب گوارا است؟
«والدّال علی الهدی والمنجی مِنَ الرّدی»
امام، رهنمای بشریّت به سوی هدایت و نجات‏دهنده آنان از پستی و فرومایگی است.
«الامام الانیس الرفّیق والوالد الشفیق والاخ الشقیق»
امام برای انسانها، همدمی رفیق، و پدری مهربان و برادری همانند است.
«والامّ البرّة بالولد الصغیر، ومفزع العباد فی الداهیة النَّآد»
امام به امّت خویش مهر می‏ورزد، همانند مادری که به فرزند خردسال خود مهربان و نیکوکار است، امام پناهگاه بندگان خدا در مصیبتها و دشواریهای عظیم است.
«الامامُ امینُ اللّه‏ فِی خَلْقهِ و حُجَّتُه علی عبادهِ و خلیفَتُه فی بلادهِ والدّاعی الی اللّه‏ِ، والذّابّ عَنْ حُرُمِ اللّه‏».
امام، امین الهی در میان خلق و حجّت خداوند بر بندگان او و خلیفه پروردگار در جامعه بشری است. امام مردم را به سوی خدا دعوت می‏کند و از حریم ارزشهای الهی و ساحت قدس خداوندی، پاسداری می‏کند.
«الامامُ المُطَهَّر من الذنوب ، والمُبَرّأ عَنِ العیُوب».
امام از هر گناه، پاکیزه و از هر عیب و کاستی به دور است.
«المخصوصُ بالعلم، الموسومُ بالحلم ، نظام الدّین».
امام دارای علم ویژه و حلم و بردباری است و وجود او مایه استواری دین است.
«وعزّ المسلمین، و غیظ المنافقین، و بَوار الکافرین».
امام مایه عزّت و سربلندی مسلمانان، و باعث ناخشنودی و نگرانی عمیق منافقان و عامل شکست و حقارت کافران است.
«الإمامُ واحدُ دَهْرِه ، لایُدانیهِ اَحَدٌ ولا یُعادِلُه عالمٌ ، ولا یُوجَد منه بَدَلٌ ولا لَهُ مثلٌ ولا نظیر».(4)
امام، یگانه عصر خویش است، به‏طوری که هیچ کس در شرافت و فضیلت به پای او نرسد و در دانش به مرتبه او راه نیابد، همانندی برای او یافت نمی‏شود و مثل و نظیر ندارد.
«لِلاِْمام علاماتٌ: یکونُ اَعْلَمُ النّاس واَحْکَمُ النّاس، واَتْقَی الناس واحلم الناس، واشجع الناس واعبد النّاس، واسخی الناس.»(5)
امام دارای نشانه‏هایی است: امام آگاه‏ترین، استوارترین، با تقواترین و بردبارترین مردم و از همه شجاع‏تر و عابدتر و با سخاوت‏تر است.
 

نگاهی دوباره
 

آنچه آوردیم، گوشه‏ای از فضایل و ویژگیهای امام بود، در حالی که از کمالات امامان علیهم‏السلام ، در روایات به شکل گسترده‏تری یاد شده است. در عین حال همین موارد که به صورت خلاصه یادآور شدیم، بسیار شگرف و عظیم است.
این ویژگیها را در سه زمینه می‏توان خلاصه کرد: 1 ـ منزلت امام نزد خدا؛ 2 ـ ارتباط امام با مردم ؛ 3 ـ شخصیّت معنوی و علمی امام.
 

منزلت امام نزد خدا
 

ـ امین الهی در میان خلق .
ـ حجّت و دلیل خداوند بر مردم.
ـ خلیفه الهی در جامعه بشری.
ـ دعوت کننده مردم به سوی خدا.
ـ پاسدار حریم ارزشهای الهی.
 

ارتباط امام با مردم
 

ـ راهنمای مردم به سوی هدایت.
ـ انیس مردم، چونان پدری دلسوز و مهربان.
ـ پناهگاه مردم در مشکلات و دشواریها.
ـ مایه عزّت مسلمانان و باعث خشم منافقان و رسوایی کافران.
شخصیت معنوی و علمی امام
ـ برتری نسبت به همه مردم به لحاظ علم و فضیلت.
ـ برکناری از هر گناه و کاستی.
ـ برخورداری از علم ویژه و دانش مخصوص.
ـ برازنده‏ترین به لحاظ شکیبایی، تقوا، شجاعت و سخاوت.
ـ عابدترین انسانها به درگاه خداوند.
 

انتخاب امام به اختیار خدا یا مردم؟
 

با توجه به مشخصّات و ویژگیهایی که برای امام برشمردیم، تعیین امام و شناسایی و انتخاب امام نمی‏تواند به انتخاب مردم باشد، زیرا انسانها نمی‏توانند تشخیص دهند که چه کسی دارای برترین مقام علمی و معنوی است و مبرّا از هر گناه، چه آشکار و چه پنهان. مردم نمی‏توانند با اندیشه و تجربه‏های خود دریابند که چه کسی صلاحیّت خلافت الهی را دارد. تنها خداوند است که از دل همه انسانها با خبر است و می‏داند که شایسته‏ترینِ انسانها برای بردوش کشیدن بار امانت و خلافت الهی کیست.
پاسخ به این سوال را نیز از کلام امام علی بن موسی علیه‏السلام می‏آوریم، چه اینکه وقتی آن حضرت وارد مَرو شدند، در میان مردم بحث از امامت مطرح گردید و اختلاف نظریه‏ها به وضوح پیدا بود.
شخصی به نام عبدالعزیز پیش امام آمد و از بحث و گفتگو و اختلاف نظر مردم درباره امامت خبر آورد! امام رضا علیه‏السلام لبخندی زد و فرمود: ای عبدالعزیز! این گروه گرفتار ناآگاهی هستند و با نظریه‏پردازیهای گوناگون، خود را گول زده‏اند!
سپس امام درباره این نظریه که «امام را باید خود مردم انتخاب کنند» فرمود:
«هل یعرفونَ قدرَ الامامَة ومحلَّها مِنَ الاُّمة فَیَجُوز فیها اختیارُهم».
آیا اینان اساساً اهمیّت و جایگاه امامت را در میان امّت اسلامی می‏دانند و ویژگیهای امام و رسالتی که بر دوش اوست تشخیص می‏دهند تا بتوانند براساس آن معیارها، کسی را برای امامت انتخاب کنند!
«اِنَّ الامامة اَجَلُّ قدراً واَعْظَمُ شاْناً واَعْلا مکاناً و اَمْنَعُ جانباً واَبْعَدُ غَوراً من اَنْ یبلغها النّاس بعقولهم».(6)
امامت، ارزشی والاتر، شأنی بزرگ‏تر، جایگاهی برتر، موقعیتی فراتر و ژرفایی فزون‏تر از آن دارد که مردم بتوانند با ملاکهای عقلی خویش، آن را اندازه گیرند و به آن برسند.
 

امامان علیهم‏السلام به این مقام چگونه رسیده‏اند؟
 

وقتی سخن از جایگاه و منزلت امامان به میان می‏آید، به ‏طور طبیعی این سوال به ذهن می‏رسد که: به‏راستی امامان علیهم‏السلام این مرتبه عالی و این شایستگی و صلاحیّت را چگونه و به چه دلیل یافته‏اند؟
قبل از پاسخ به این پرسش، یادآوری این نکته لازم است که این پرسش اختصاص به امامان ندارد، بلکه درباره همه انبیای بزرگ الهی مانند نوح علیه‏السلام ، ابراهیم علیه‏السلام ، موسی علیه‏السلام ، عیسی علیه‏السلام و محمدبن عبداللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز همین مطرح بوده است که چرا خداوند، مقام نبوت و رسالت را به آنها داده و از میان خلق، آنان را برگزیده است؟
بنا بر این، پاسخ به این سوال تنها متوجّه شیعه نیست؛ بلکه همه مسلمانان که به رسالت و مقام نبی اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اعتراف و ایمان دارند، حتّی یهودیان و مسیحیان که به رسالت حضرت موسی علیه‏السلام و عیسی علیه‏السلام معتقدند باید به این سوال پاسخ گویند. و امّا پاسخ این است که چون خداوند دارای علم بی‏پایان و گسترده است، هنگامی که انسانها را آفرید، از همان آغاز می‏دانست که مطیع‏ترین، عابدترین، و پرهیزگارترین بندگان چه کسانی هستند و براساس علم برتر خود، آنان را برای رسالت و امامت برگزید، تا دیگر بندگان خود را به سوی نور و پاکی هدایت کند.
«وَجَعَلْناهُمْ اَئِمةً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا»(7) یعنی؛ و قرار دادیم آنها را امامان و پیشوایانی که مردم را به امر ما هدایت کنند.
بنا بر این بی‏شک، دلیل انتخاب شدن انبیا و امامان از سوی خداوند، لیاقت و شایستگی آنان بوده است. چنان که در طول زندگی این شایستگی را به اثبات رسانده‏اند، ابراهیم علیه‏السلام گام در آتش می‏گذارد و برای اطاعت از امر الهی به انجام سخت‏ترین آزمایش خداوند تن می‏دهد و تا مرحله ذبح فرزند عزیز خویش پیش می‏رود.
موسی علیه‏السلام با قدرت فرعونی درگیر می‏شود و برای هدایت بنی اسرائیل سخت‏ترین مرحله‏ها را می‏گذراند و دشوارترین رنجها را تحمل می‏کند.
عیسی علیه‏السلام برای اجرای رسالت خود، چندان مقاومت می‏ورزد که تا پای دار پیش می‏رود.
پیامبر خاتم (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) در راه رسالتش بیش از همه انبیای الهی ستم می‏بیند و تا بدان پایه به هدایت مردم اهتمام می‏ورزد و برای آنان دل می‏سوزاند که خداوند در نص آیه کریمه قرآن به او دستور می‏دهد که تا این اندازه خود را در مشقّت مینداز.(8)
علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام در طول زندگی خود اثبات می‏کند که جز به خدا و دین و خلق نمی‏اندیشد و زندگی و مرگ خود را در راه حق و برای حق قرار می‏دهد. تا آنجا که یک ضربت او در جنگ با خشن‏ترین چهره کفر و لجاج، برتر از عبادت همه جن و انس معرفی می‏شود.
خداوند که شایستگی و صلاحیت انبیا و امامان را از آغاز خلقت می‏داند، آنان را به عنوان معلمان و راهنمایان خلق بر می‏گزیند و به ایشان کرامت خاص و توفیق ویژه می‏بخشد و از آنان مسوولیتهای بیشتری می‏خواهد.
 

راههای اثبات امامت امامان
 

جهان پر است از نداهای حق و باطل و ادعاهای الهی و شیطانی، زیرا همچنان که پیامبران الهی و امامانِ راستین، مردم را به سوی خود خوانده‏اند تا آنان را به سوی خدا هدایت کنند ، هم‏زمان با ایشان و در عصر آنان نیز مدعیان دروغینی بوده‏اند که خود را پیشوا و راهنما معرّفی کرده و مردم را به پیروی از خویش فراخوانده‏اند و مایه گمراهی آنان شده‏اند.
خداوند متعال از گروه اوّل به عنوان پیشوایانی که مردم را به امر الهی هدایت می‏کنند یاد کرده(9) و از گروه دوّم به عنوان پیشوایانی که مردم را به سوی آتش فرا می‏خوانند نام برده است.
«وجَعَلْناهم ائمةً یَدْعُونَ الی النّار».(10)
براین اساس، هر کس که در جامعه بشری ادّعای امامت و پیشوایی را داشته باشد، نمی‏توان بدون دلایل و نشانه‏های لازم، ادّعای او را پذیرفت و از او پیروی کرد، بلکه باید مدّعی امامت و نبوت، دلایلی داشته باشد تا بتوانیم به او اعتماد کنیم.
دلایلی که انبیا برای مردم آورده‏اند به چهار بخش قابل تقسیم است:
1 ـ گواهی و تأیید آنان از سوی انبیای پیشین.
2 ـ ارائه مطالب صحیح و منطقی و معقول همراه با دلایل قانع کننده و هماهنگ با فطرت و نیاز آدمی و نیز هماهنگ و همساز با معارف انبیای گذشته.
3 ـ برخورداری آنان از اخلاقی ممتاز و رفتاری انسانی و متعالی.
4 ـ ارائه معجزات، به منظور اثبات نبوت خود و ارتباط ویژه‏ای که با خدای هستی دارند.
هرگاه این چهار نشانه در کنار هم قرار گیرد، این اطمینان برای ما حاصل می‏شود که مدّعی نبوت، به‏راستی مورد تأیید خداوند است و ما را به سوی خداوند متعال هدایت می‏کند.
اکنون باید دید که آیا امامان هم برای اثبات امامت خود نیاز به این دلایل دارند؟
پاسخ این است که «امامت» به عنوان پیشوایی خاص الهی و دینی ـ با ویژگیهایی که در صفحات قبل یاد کردیم ـ مقامی والاست و امام معصوم واجد همه ویژگیهای پیامبر ـ بجز وحی قرآن ـ و دارای تمامی اختیارات و مسوءولیتهای رسول خدا و برخوردار از علم لَدُنّی و در یک کلمه امام یعنی، خلیفه خدا و خلیفه رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله . با توجّه به این ویژگیهای امام و نیز با توجّه به اینکه تنها خداوند با علم برتر خود، شایستگی انسانها را می‏داند و براساس شایستگی، مقام امامت را به آنان عطا می‏کند؛ ناگزیر امامان و جانشینان خاص انبیا نیز باید مانند خود انبیا علیهم‏السلام از دلایل و شواهدی برخوردار باشند تا ما بتوانیم به آنان اعتماد داشته باشیم و از ایشان پیروی کنیم.
امام علی بن موسی الرضا علیه‏السلام در این باره فرموده است:
«لمّا کانَ الامامُ مُفتَرضَ الطّاعة لم یکن بدٌّ مِن دلالةٍ تَدُلّ علیه و یتمیّزه بها من غیره».(11)
یعنی؛ چون امام کسی است که اطاعت کردن از او واجب است، ناگزیر باید بر امامت او دلیلی اقامه شود تا در پرتو آن دلیل بتوان امام را از غیر امام تشخیص داد.
 

دلایلی از قرآن و حدیث
 

در کتاب بحارالانوار حدود هشتاد آیه از قرآن آمده است که به شکلی به مسأله امامت مربوط می‏شود.(12) ولی به سبب آنکه آوردن همه آن آیات در این مختصر نمی‏گنجد به چند نمونه اکتفا می‏کنیم:
امام رضا علیه‏السلام در یکی از مناظرات خود می‏فرماید:
1 ـ «هم الذّین وَصَفَهم اللّه‏ُ فیِ کتابِهِ فقال: «انّما یُرید اللّه‏ُ لُیِذْهِبَ عنکم الرِّجْسَ اَهْلَ‏البیت ویُطَهِّرَکم تطهیراً»»
یعنی؛ اهل‏بیت همان کسانی هستند که خداوند ایشان را در قرآن توصیف کرده و درباره آنان فرموده است: «همانا خداوند اراده کرده است تا هرگونه گناه و آلودگی از شما اهل‏بیت به دور باشد و شما را به‏گونه‏ای خاص پاک و منزّه از گناه بدارد».
سپس آن حضرت در پاسخ به این سوءال که این آیه درباره چه کسانی است و منظور از اهل‏بیت پیامبر چه کسانی هستند؟ فرمود:
«هم الذّین قال رسول اللّه‏ (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) : انّی مُخَلَّف فیکم الثَّقَلین کتاب اللّه‏ وعترتی اهل‏بیتی، لَنْ یَفْتَرِقا حتّی یردا عَلَیَّ الحوض».(13)
اهل بیت در این آیه همان کسانی هستند که رسول خدا درباره آنان فرمود: « من پس از خود دو یادگار گرانبها میان شما می‏گذارم، کتاب الهی و عترتم که اهل‏بیت من هستند و این دو از یکدیگر جدا نمی‏شوند تا در روز قیامت نزد حوض کوثر بر من وارد شوند.»
2 ـ «یا ایّها الذّین امَنوا اطیعوا اللّه‏ واطیعوا الرّسول و اولی الامر منکم»(14).
یعنی: «ای اهل ایمان، اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول خدا را و نیز آنان که صاحب فرمان هستند».
در فهم این آیه اگر از معارف دین و روایات استفاده نکنیم، چه بسا گرفتار بد فهمی شویم، زیرا منظور از «اولی الامر» کسانی نیستند که تحت عنوان «فرمانروا» و «سلطان» بر مردم فرمان می‏رانند، زیرا بسیاری از فرمانروایان ـ مانند فرعون ـ براساس هوای نفس و قدرت‏طلبی و فزون‏خواهی فرمان می‏رانند و خداوند آنان را طاغوت نامیده است و از مسلمانان خواسته است تا با طاغوتها سازگاری نداشته باشند.
بنا براین، منظور از «اولی‏الامر» ـ صاحب فرمان ـ باید کسان خاصی باشند که امام رضا علیه‏السلام آنان را معرفی کرده و فرموده است:
«یعنی الذّین اَوْرَثَهم الکتاب والحکمةَ وحُسِدُوا عَلَیهم بِقَوْلِهِ «ام یحسدون الناس علی ما آتاهم اللّه‏ من فضله فقد آتینا آل ابراهیم الکتاب والحکمة وآتیناهم ملکاً عظیماً... والملک ههنا الطاعة لهم».
در این آیه «اولی الامر» همان کسانی هستند که وارث کتاب و حکمت‏اند و مورد حسادت قرار گرفته‏اند، چنان که خداوند در قرآن فرموده است: «آیا مردمان به خاطر آنچه خداوند از فضل خود به ایشان عطا کرده است، به آنان حسد می‏ورزند! با اینکه به آل‏ابراهیم ما کتاب و حکمت را عطا کرده‏ایم و نیز ملکی عظیم بخشیده‏ایم».
سپس امام توضیح می‏دهد که «ملک عظیم» در این آیه به معنای فرمانروایی بر سرزمینها نیست ، بلکه منظور فرمانروایی بر دلهاست که بر مردم واجب شده است از برگزیدگان الهی اطاعت کنند.
3 ـ «قُل لا أسألکم علیه اَجْراً الاّ المودّة فی القُرْبی».(15)
«بگو! من در برابر رسالتی که انجام داده‏ام، از شما مردم اجرو پاداشی نمی‏طلبم، مگر دوستی خویشاوندان و نزدیکانم را.»
امام رضا علیه‏السلام در توضیح این آیه و دلالت آن بر منزلت اهل‏بیت علیهم‏السلام فرموده است:
در قرآن نظیر این آیه درباره برخی انبیای دیگر مانند نوح علیه‏السلام ، هود علیه‏السلام ، صالح علیه‏السلام ، لوط علیه‏السلام و شعیب علیه‏السلام نیز آمده است با این تفاوت که فقط این جمله آمده است که «پاداش انبیا با خداست» ولی مسأله «دوستی ذی‏القربی» در مورد آنان مطرح نشده است.
خداوند درباره نوح می‏فرماید که او به مخاطبان خود گفت:
«وما اسألکم علیه مِنْ اَجْر اِنْ اَجْری الاّ علی ربِّ العالمین»(16)
یعنی ؛ «من هیچ گونه پاداشی از شما نمی‏طلبم، زیرا پاداش من فقط با پروردگار جهانیان است.»
قرآن درباره حضرت هود فرموده است:
«لا أسألکم علیه اجراً اِنْ اجری الاّ علی الذی فَطَرنی».(17)
یعنی ؛ «من از شما مردم به خاطر رسالتی که انجام داده‏ام، مزدی نمی‏طلبم، زیرا پاداش من بر هیچ کس نیست، جز آن کس که مرا آفریده و وجودم را سرشته است.
امّا قرآن تنها در باره رسول خاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرموده است که اجر رسالت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، دوستی خویشان نزدیک اوست.
سپس امام رضا علیه‏السلام می‏فرماید: «وَلَمْ یُفْرض اللّه‏ مودّتهم الاّ وقد علم انّهم لایرتدّون عن الدّین ابداً ولا یرجعونَ اِلی ضلالةٍ ابداً».(18)
یعنی؛ خداوند دوستی اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را به این سبب واجب کرده است که می‏دانسته است اهل‏بیت پیامبر اسلام، هرگز از دین الهی روی برنمی‏تابند و هرگز به جانب گمراهی و کج‏روی کشیده نمی‏شوند.
آن‏گاه امام رضا علیه‏السلام می‏فرماید: پس از نزول این آیه و قبل از اینکه آیه برای مردم خوانده شود رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در میان پیروان خود به حمد و ثنای الهی پرداخت و فرمود: ای مردم! خداوند تکلیفی را بر شما واجب کرده است، آیا این وظیفه را انجام خواهید داد؟
به این پرسش پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هیچ کس پاسخی نداد! زیرا گمان می‏کردند که این تکلیف به پرداخت وجه مادّی مربوط است!
روز دوم و روز سوم نیز همین مسأله تکرار شد و مخاطبان پیامبر سکوت کردند تا اینکه رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: این تکلیف مربوط به پرداخت طلا و نقره و خوردنی‏ها و نوشیدنیها نیست!
مردم پرسیدند: اگر درباره این امور نیست، پس درباره چیست؟
در این هنگام رسول خدا، آیه‏ای را که بر او نازل شده بود برای مردم بازخواند و فرمود اجر رسالت من، دوستی اهل‏بیت من است.
مردم با شنیدن این آیه گفتند ما این فرمان الهی را می‏پذیریم و این واجب را به جای خواهیم آورد.
در ادامه این حدیث، امام رضا علیه‏السلام می‏فرماید: «امّا بیشتر مردم به این تکلیف الهی عمل نکرده و به این پیمان وفا ننموده‏اند!»
 

وجوب محبّت اهل‏بیت علیهم‏السلام برای چیست؟
 

از دیدگاه شیعه امامیه، مطابق با تعالیم قرآنی و نیز روایات رسیده از رسول خدا (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) و اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام ، هیچ حکمی از احکام الهی بدون دلیل و مصلحت نیست.
بنابر این اگر خداوند در قرآن از مومنان خواسته است تا «اهل‏بیت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله » را دوست بدارند، حتماً این بیان الهی، دارای دلیل و حکمت و مصلحت بوده است.
اگر سوال شود که آیا ممکن است همان‏گونه که انسانها فرزندان و خویشاوندان خود را به دلیل نسبتهای خانوادگی بر دیگران ترجیح می‏دهند و گاه در این راه حقوق و فضایل دیگران را نادیده می‏گیرند؛ خداوند هم فقط به خاطر خویشاوندی «اهل‏بیت علیهم‏السلام » با پیامبرش، آنان را مورد توجّه ویژه قرار داده و محبّت ایشان را بر مردم واجب کرده باشد!
پاسخ این است که نسبت دادن چنین مطلبی به خداوند، دور از ساحت قدس الهی است؛ زیرا خداوند با هیچ انسانی خویشاوندی ندارد. همه آدمیان، بندگان او هستند و لطف و رحمت او شامل همه انسانها بوده و خواهد بود و این انسانها هستند که در استفاده از رحمت الهی و عنایات او با یکدیگر تفاوت دارند. برخی شایستگی بیشتری از خود نشان می‏دهند و در میدان عبودیت بر دیگران سبقت می‏گیرند و برخی با سستی و کندی به طرف رحمت الهی حرکت می‏کنند.
خداوند خود در قرآن فرموده است: «اِنَّ اکرمکم عنداللّه‏ اَتْقیکُمْ»(19).
یعنی؛ «همانا با کرامت‏ترین و با فضیلت‏ترین شما انسانها نزد خداوند، آن کس است که با تقواتر باشد [و بیش از دیگران خدا را در نظر داشته و حقوق الهی را رعایت کرده باشد]».
دلیل اینکه خداوند نزدیکان و خاندان پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را تا این اندازه مورد تکریم و عنایت قرار داده، تا آنجا که محبّت آنان را پاداش رسالت رسول خاتم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تعیین کرده است؛ آن است که اهل‏بیت پیامبر از همه انسانها و از همه امّت پیامبر با تقواتر بوده و در میدان بندگی و عبادت و ادای حقوق و انجام وظایف الهی بر همگان پیشی گرفته‏اند.
بهترین گواه بر اینکه در نظر خداوند، برتری و فضیلت آدمیان بر یکدیگر، منوط به فضایل و شرافتهای اخلاقی و دینی است و صِرف خویشاوندی و ارتباط نسبی، یک ارزش به حساب نمی‏آید، این است که خداوند فرزند نوح را با اینکه از نسل نوح بود، مورد عنایت قرار نداد و زمانی که نوح به درگاه خداوند دعا کرد تا فرزندش از غرق شدن و هلاک شدن نجات یابد و گفت: «رَبِّ اِنَّ ابنی مِنْ اَهْلی واِنَّ وَعْدَکَ الْحَقّ»(20). یعنی؛ پروردگارا ! فرزند من از اهل من به حساب می‏آید [و تو وعده داده‏ای که اهل مرا نجات دهی] و البته وعده تو حق است». خداوند در پاسخ او فرمود: «قال یا نوح اِنَّه لَیْسَ من اهلک».(21)
یعنی؛ ای نوح آن جوان کافر با اینکه فرزند تنی تو به حساب می‏آید، امّا او از اهل تو نیست [و وعده الهی شامل او نمی‏شود].
از مجموع این مطالب نتیجه می‏گیریم که اگر خداوند بدون قید و شرط و بدون استثنا از مومنان خواسته است تا «اهل ‏بیت علیهم‏السلام » را دوست بدارند، معنایش این است که خداوند هم آنان را دوست دارد و آنان نزد خدا از کرامت ویژه‏ای برخوردارند و دلیل کرامت و برتری آنان در تقوا و خداشناسی و معنویت و شرافت علمی و عملی آنان است و خداوند وقتی از موءمنان خواسته است تا اهل بیت را دوست بدارند، معنایش این است که مقام و منزلت و عصمت آنان را تأیید و امضا کرده است.
 

محبّت، هموارترین راه درس‏آموزی
 

خداوند متعال برای هدایت انسانها، ابزار و امکانات معرفتی و فطری و راههای مختلفی را در اختیار آنان قرار داده است. پیامبران را مبعوث و کتاب آسمانی را بر آنان نازل کرده تا شریعت و معرفت را به انسانها آموزش دهند. یکی از هموارترین راهها برای درس‏آموزی از مکتب اولیای الهی، راه محبّت و دوستی است.
اطاعت از قانون و پیروی از صالحان به دو صورت امکان‏پذیر است:
1 ـ اطاعت از روی اجبار و پیروی ناخواسته و بدون رغبت.
2 ـ اطاعت از روی انتخاب و پیروی با میل و اشتیاق.
مادر برای فرزندش وظایف مادری را انجام می‏دهد، امّا این وظایف که مشکلات فراوان نیز دارد، با عشق و محبّت آمیخته است و مادر از انجام وظایف مادری لذّت می‏برد، زیرا فرزندش را دوست دارد.
بنابر این اگر انجام وظایف و پیروی از الگوهای دینی و الهی، همراه با محبّت و مودّت نسبت به آنان باشد، درس‏آموزی و پیروی از آنان نه تنها سخت و دشوار نمی‏نماید، بلکه لذّت‏بخش و بهجت آفرین نیز هست.
خداوند در قرآن، رابطه محبّت و اطاعت را چنین بیان فرموده است:
«قل اِنْ کُنْتُمْ تُحبّونَ اللّه‏َ فاتّبعونی یُحْبِبْکُم اللّه‏».(22)
یعنی؛ «ای پیامبر بگو: اگر شما خدا را دوست دارید از من که پیامبر او هستم پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست داشته باشد.»
از این آیه استفاده می‏شود که در فرهنگ قرآنی اطاعت و پیروی از صالحان و مردان الهی، با دو محبّت همراه است. یک محبّت به عنوان مقدمّه و انگیزه و یک محبّت به عنوان دستاورد و نتیجه.
پس می‏توان نتیجه گرفت که اگر خداوند محبّت و مودّت اهل‏بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را بر مومنان واجب ساخته، به خاطر آن بوده است تا مردم با محبّت و دوستی، راه اطاعت از معلّمان الهی را بپیمایند و معرفت خدا و اطاعت از دستورات دین را با زمزمه محبّت فراگیرند و این به سود خود مردم است، چنان که قرآن به صراحت این نکته را بیان داشته است:
«قُلْ ما سَألْتُکُمْ مِنْ اَجْرٍ فَهُوَ لکم اِنْ اَجْرِیَ الاّ علی اللّه‏».(23)
یعنی؛ [ای پیامبر! به مومنان] بگو اگر از شما در برابر انجام وظیفه رسالت پاداشی خواستم، به خاطر منافع و نتایج ارزشمندی است که برای خود شما دارد وگرنه پاداش [حقیقی] من بر خداوند است.
به‏راستی اگر کسی جویای حق باشد، درمی‏یابد که تا چه اندازه معارف امامیه، به روشنی و آسانی از قرآن فهمیده می‏شود؛ زیرا پیامبر در سراسر قرآن ـ به فرمان الهی ـ فقط یک پاداش از امّت خود درخواست کرده و آن هم «محبّت اهل‏بیت علیهم‏السلام » بوده است و سپس درباره همان یک درخواست هم می‏فرماید، هدف و منظور، سودرسانی به امّت بوده است. و این سود در فرهنگ قرآنی و نبوی عبارت است از هدایت‏یابی اهل‏ایمان به معرفت صحیح و اخلاق و معنویت و پاکی در گفتار و رفتار و اندیشه.
 

نتیجه
 

1 ـ محبّت و ارادت مسلمانان به اهل بیت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ریشه در متن آیات قرآن و فرمایشات رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله دارد.
2 ـ اظهار دوستی نسبت به اولیای الهی و انبیا و امامان علیهم‏السلام هر چند خود مورد خواست و فرمان الهی است، امّا از آنجا که فرمانهای الهی و امر و نهی او دارای حکمتها و مصلحتهای مختلفی برای تکامل بشر می‏باشد؛ می‏توان از فرهنگ قرآنی و نبوی استفاده کرد که یکی از نتایج مهمّ این دوستی، دریافت معارف صحیح درباره توحید، وحی، رسالت، قرآن، وظایف انسان، مسأله معاد و... از مکتب درسی و سیره و سنّت آنان است.
3 ـ اساس توجّه مسلمانان به اهل‏بیت علیهم‏السلام رهنمود خود قرآن و پیامبراکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏باشد، از این رو ابراز دوستی و محبّت به خاندان نبوّت، هرگز به معنای شرک و کم‏توجّهی به ساحت قدس الهی نیست. همچنان که اطاعت از پیامبر صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله و «اولی‏الامر» به معنای شرک در اطاعت از خداوند نیست، زیرا خداوند خود دستور داده است:
«اطیعوا اللّه‏ و اطیعوا الرّسول واولی الامر منکم».
یعنی؛ اطاعت کنید از خدا واطاعت کنید از رسول خدا و اولی‏الامر از میان خودتان.
لازم به یادآوری است که براساس دلیل معتبر عقلی و نقلی، تعبیر «اولی الامر» شامل فرمانروایان ناصالح و غیردینی و آلوده به گناه نمی‏شود، بلکه فقط فرمانروایان صالح، دین‏شناس و باتقوا را در بر می‏گیرد. کسانی که جز براساس دین الهی حکم نمی‏کنند و آنان امامان معصوم از اهل‏بیت رسول صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏باشند. و پس از آنان، کسانی که تأییدهای لازم را از نظر دینی دارا باشند.
4 ـ دوستی و محبّت اهل‏بیت علیهم‏السلام زمانی در وجود یک مسلمان ریشه دارد و مودّتی راستین به حساب می‏آید که او به لوازم و شرایط دوستی پایبند باشد. و با رفتار و اعمال خود خشنودی خداوند و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و امامان را جلب نماید. در انجام واجبات دینی و تکالیف الهی کوشش و در ترک گناهان همّت نماید و همواره آرزو داشته باشد که معارف قرآنی و مکارم اخلاقی اهل‏بیت علیهم‏السلام در جامعه بشری گسترش یافته و حاکمیّت یابد و حکومت مادّی و معنوی از آنِ خاندان رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله شود.
«اللّهم اِنّا نَرْغَبُ الیک فی دولةٍ کریمةٍ تُعِزُّ بها الاسلامَ واَهْلَهُ وتُذِلُّ بها النّفاقَ واَهْلَهُ وتَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاةِ اِلی طاعَتِک والقادةِ اِلی سبیله وتَرْزُقُنا بِها کِرامَةَ الدّنیا والاخِرَة».
خداوندا! از درگاه تو آرزومندیم تا شاهد دولت با کرامت حضرت مهدی علیه‏السلام باشیم. دولتی که در پرتو آن، اسلام و مسلمانان عزّت و منافقان ذلّت یابند.
خداوندا! از تو می‏خواهیم که ما را در آن دولت کریم و حکومت جهانی در زمره کسانی قرار دهی که مردم را به طاعت و بندگی تو فرا می‏خوانند و به راه تو هدایت می‏کنند.
خداوندا! در پرتو آن حکومت با عزّتِ دینی، کرامت دو جهان را به ما عنایت کن.
منابع و مآخذ
1 ـ الاصول من الکافی، کلینی، محمد، تصحیح و تعلیق علی اکبر الغفاری، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1388 ه .
2 ـ امالی، صدوق، محمد، ترجمه کمره‏ای، تهران، اسلامیه، 1404 ه .
3 ـ تحف العقول عن آل‏الرسول، حرانی، حسن، تصحیح علی‏اکبر الغفاری، قم، نشر اسلامی، 1404 ه .
4 ـ التطبیق بین السفینة والبحار، مصطفوی، جواد. مشهد، آستان قدس، 1403 ه .
5 ـ عیون اخبارالرضا، صدوق، محمد، تصحیح مهدی‏لاجوردی، قم، طوس، 1363ش.
6 ـ کمال الدین و تمام النعمة، صدوق، محمد، تصحیح و تعلیق علی اکبر الغفاری، قم، مدرسین، 1405ه.
7 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، عطاردی، عزیزاللّه‏، تهران، مکتبة الصدوق، 1392 ه .
8 ـ معانی الاخبار، صدوق، محمد، تصحیح علی‏اکبر الغفاری، تهران، مکتبة الصدوق، 1379 ه .
الامامُ کالشَّمس الطالعة المجلِّلَة بنورها للعالم
الامام الرضا علیه‏السلام ، کافی 1/200
امام چونان خورشیدِ نورافشانی است که با نور خود روشنگر جهان است

 

پى نوشت:
 

1 ـ فاطر / 32.
2 ـ فاطر / 33.
3 ـ رک: عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 228.
4 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، 96 تا 101 به نقل از کافی ج 1، ص 200 ـ 201؛ کمال الدین و تمام النعمه صدوق، ج 2، ص 675 باب 58؛ امالی، ص 674، باب 97؛ معانی الاخبار، ص 96؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 216.
5 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 101.
6 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 97.
7 ـ انبیاء / 73 .
8 ـ طه / 2 .
9 ـ انبیاء / 73 .
10 ـ قصص / 41 .
11 ـ عیون اخبار الرضا علیه‏السلام ، ج 2، ص 102؛ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 1، ص 111.
12 ـ التطبیق بین السفینة والبحار، دکتر سیدجواد مصطفوی، ص 95.
13 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 2، ص 114.
14 ـ نساء / 59.
15 ـ شوری / 23.
16 ـ شعراء / 109.
17 ـ هود / 51 .
18 ـ مسند الامام الرضا علیه‏السلام ، ج 2، ص 117؛ تحف العقول، ص 431.
19 ـ حجرات / 13.
20 ـ هود / 45 .
21 ـ هود / 46.
22 ـ آل عمران / 31.
23 ـ سبأ / 47.
 

منبع:پایگاه آستان قدس رضوی
 

 

شنبه 18 دی 1389  2:38 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

اخلاق و کردار امام رضا (ع)
 
ابراهیم بن عباس مى گوید: من هرگز ندیدم حضرت رضا(ع) به کسى ظلم کند یا سخن کسى را قطع نماید یا حاجت کسى را در صورت قدرت رد کند یا در مجلسى پاهاى خود را دراز کند یا به نشانه بى احترامى نسبت به کسى، تکیه دهد یا بنده‏هاى خود را ناسزا گوید یا آب دهان خود را بیرون بریزد یا صدایش را به قهقهه بلند کند بلکه خنده آن حضرت تبسّم بود. وقتى براى آن حضرت سفره مى‏انداختند، تمام بندگان و خدمتگزاران خود، حتى دربانان و چوپانها را در سر همان سفره مى‏نشاند. خواب آن حضرت بسیار کم و بیدارى اش زیاد بود و بسیارى از شب ها تا به صبح نمى خوابید. روزه هاى مستحبى بسیار مى‏گرفت و هرگز سه روز روزه را در یک ماه ترک نمى‏کرد و مى‏فرمود که آن روزه دهر است و آن روز پنجشنبه اول و پنجشنبه آخر و چهارشنبه اول از دهه دوم هر ماه است . صدقات سرى آن حضرت بسیار بود و اکثرا آنها را در شب‏هاى تار- بدون مهتاب- انجام مى داد. هر کس گمان کند که مانند آن حضرت را دیده است او را تصدیق نکنید. ابن ابى عباد، وزیر مامون، شیوه زندگى امام(ع) را چنین یادآور شده است: "حضرت على بن موسى(ع) در تابستان روى حصیر مى نشست و فرش او در زمستان نوعى پلاس بود، دور از چشم مردم جامه خشن مى‏پوشید و هنگام رویارویى با مردم، لباس معمولى مى‏پوشید تا خودنمایى به زهد، تلقى نشود."

عطر اخلاق امام(علیه السلام)، در نسیم شعر شاعران
ابونواس، از ادیبان و شعراى معروف عصر امام رضا(ع) است.
وى که در ادبیات و شعر، شهره و نامدار زمان خود بوده است، با تمام توان ادبى که داشت، از ستودن امام(ع) اظهار ناتوانى کرد. ابن طولون مى‏نویسد،
برخى از اصحاب به ابونواس اعتراض داشته، چنین گفتند:
تو در باره شراب، کوه و دشت، موسیقى و ... شعر سروده‏اى، تو را چه شده است که درباره موضوعى مهم، یعنى شخصیت والاى امام على‏بن موسى الرضا(ص) تاکنون چیزى نگفته و شعرى نسروده‏اى؟ با آن که معاصر امام نیز هستى و او را به خوبى مى‏شناسى.
ابونواس در پاسخ چنین گفت:
والله ماترکت ذلک الا اعظاما له و لیس یقدر مثلى ان یقول مثله
سوگند به خدا که بزرگى او مانع این کار شده است. چگونه کسى چون من، درباره شخصیتى چون او مدح تواند کرد.
آنگاه ابیات زیر را سرود:
قیل لى انت اوحد الناس‏طرا فى فنون من الکلام النبیه
لک فى جوهر الکلام بدیع یثمر الدر فى یدى مجتبیه
فعلام ترکت مدح ابن‏موسى و الخصال التى تجمعن فیه
قلت لا اهتدى لمدح امام کان جبریل خاد ما لابیه
چکیده سخن او چنین است: از من نخواهید او را بستایم، مرا توان آن نیست تا از کسى که جبرئیل خدمتگزار آستان پدر اوست مدح گویم.
قصیده‏اى به او منسوب است که در مرو چون چشمش به حضرت رضا(ع) افتاد، آن را سرود و گفت:
مطهرون نقیات ثیابهم تجرى الصلاة علیهم اینما ذکروا
من لم یکن علویاحین تنسبه فماله فى قدیم الدهر مفتخر
فانتم الملا الاعلى و عندکم علم الکتاب و ما جاءت به‏السور
امامان معصوم، پاکیزگان و پاکدامنان هستند که هرگاه نامى از ایشان به میان آید، بر آنان درود و تحیت فرستاده خواهد شد.
کسى که انتسابش به سلاله پاک على(ع) نرسد، در روزگاران داراى مجد و افتخار نیست.
به راستى که شما در جایگاه بلندى قرار دارید و علم کتاب و مضامین سوره‏هاى قرآن نزد شماست.
ابن صباع مالکى درباره حضرتش مى‏نویسد:
حضرت از مناقبى والا و صفاتى پسندیده برخوردار است. نفس شریفش پاک، هاشمى‏نسب و از نژاد پاک نبوى(ص) است.
بعداز جریان ولایتعهدى، روزى عبدالله‏بن مطرف‏بن هامان بر مامون وارد شد. حضرت رضا(ع) نیز در مجلس حضور داشت. خلیفه رو به عبدالله کرد و گفت: در باره ابوالحسن على‏بن موسى الرضا(ع) چه مى‏گویى؟
عبدالله گفت:
«چه بگویم در باره کسى که طینت او با آب رسالت سرشته شده و ریشه در گواراى وحى دوانیده است. آیا از چنین ذاتى جز مشک هدایت و عنبر تقوا مى‏تواند ظاهر شود؟»
اخلاق امام(علیه السلام) در بیان روایات
او بسیار به مستمندان رسیدگى مى‏کرد. به دادن صدقه به ویژه در شبهاى تار و به صورت پنهانى بسیار مبادرت مى‏کرد. با خدمتگزارانش کنار یک سفره مى‏نشست و غذا مى‏خورد. هیچ فرقى میان غلامان و اشراف و اقوام و بیگانگان نمى‏گذاشت، مگر براساس تقوا. همواره متبسم و خوش‏رو بود. بهترین بخش غذاى خود را قبل از تناول، براى گرسنگان جدا مى‏ساخت. با فقرا مى‏نشست. در تشییع جنازه شرکت مى‏جست. خدمتکارى را که مشغول خوردن غذا بود، به خدمت فرا نمى‏خواند. با صداى بلند و با قهقهه هرگز نمى‏خندید. رفع نیاز مؤمنان و گره‏گشایى از ایشان را بر دیگر کارها مقدّم مى‏داشت. روى حصیر مى‏نشست. قرآن زیاد تلاوت مى‏کرد. با گفتارش دل کسى را نرنجانید. سخن هیچ کس را ناتمام نمى‏گذاشت و نمى‏شکست. هیچ نیازمندى را تا حد امکان رد نکرد. پاى خود را هنگام نشستن در حضور دیگران دراز نمى‏کرد. در حضور دیگران همواره از دیوار فاصله داشت و هیچ گاه تکیه نزد. همواره یاد خدا بر زبان جارى داشت. از اسراف و تبذیر سخت پرهیز داشت. به مسافرى که پول خود را تمام و یا گم‏کرده بود، بدون چشمداشت، هزینه سفر مى‏داد. در دادن افطارى به روزه‏داران کوشا بود. به عیادت بیماران مى‏رفت. در معابر عمومى، آب دهان خود را نمى‏انداخت. از میهمان شخصا پذیرایى مى‏کرد. هنگامى که بر جمعى کنار سفره وارد مى‏شد، اجازه نمى‏داد تا براى احترام وى از جاى برخیزند. به سخن دیگران که وى را مورد خطاب قرار داده، از او پرسشى داشتند، با دقت کامل گوش مى‏داد. خویش را به بوى خوش معطر مى‏کرد، به خصوص براى نماز. به نظافت جسم و لباس به ویژه موى سر توجّه داشت. قبل از غذا دست‏ها را مى‏شست و با چیزى خشک نمى‏کرد، بعد از غذا نیز آنها را مى‏شست و با حوله‏اى خشک مى‏کرد. اگر غذایى از حد نیاز زیاد مى‏آمد، آن را هرگز دور نمى‏ریخت. در حضور دیگران به تنهایى چیزى نمى‏خورد. بسیار بردبار و شکیبا بود. کارگرى را که به مبلغ معین اجیر مى‏کرد، در پایان افزون بر مزدش به او عطا مى‏کرد. با همگان با رافت و خوشرویى روبرو مى‏شد. بسیار فروتن بود. به فقرا و بیچارگان بسیار مى‏بخشید و آن را براى خود پس انداز مى‏دانست.
این همه که یاد شد، بى‏گمان خوشه‏اى از خرمن شخصیت اخلاقى آن امام بزرگ است و نه تمام.
مهمانى و آداب آن
شبى حضرت رضا(ع) مهمانى داشتند که یک مرتبه چراغ تغییرى کرد- و احتیاج به اصلاح داشت- مهمان، دست خود را دراز کرد تا چراغ را درست کند. حضرت رضا(ع) دست او را کنار زدند و خودشان به اصلاح چراغ پرداختند و فرمودند: «ما قومى هستیم که مهمانهایمان را به کارى وا نمى‏داریم» احترام مهمان، بیش از این است که به خدمت صاحبخانه بپردازد.
حقوق کارگر
سلیمان جعفرى مى‏گوید:... من با حضرت رضا(ع) وارد منزلشان شدیم، حضرت دیدند غلامانشان مشغول گلکارى هستند و کارگر سیاه چهره‏اى هم با آنها مشغول کار است.
حضرت فرمود، این کیست با شما؟ غلامان گفتند او را آورده‏ایم به ما کمک کند و چیزى هم به او بدهیم.
حضرت فرمود، آیا مزد او را معین کرده‏اید؟ گفتند نه، ما هر چه به او بدهیم راضى است.
حضرت بسیار خشمگین شدند به طورى که مى‏خواستند غلامان خود را با تازیانه ادب کنند، من پیش رفته گفتم، فدایتان شوم چرا ناراحت شدید؟! حضرت فرمود: آخر من چندین بار آنها را از مانند این کار منع کرده‏ام که به هیچ کس کارى ندهند مگر مزد و اجرت او را تعیین کنند.- اى سلیمان- بدان اگر کارگرى براى تو کارى کرد بدون تعیین اجرت غالبا چنین است- اگر سه برابر اجرتش را هم به او بدهى باز گمان مى‏کند. کم داده‏اى و اگر مزد او را تعیین کردى، اگر همان مقدار هم بدهى ترا سپاسگزار است و اگر یک ذره اضافه کنى آنرا بحساب مى‏آورد و مى‏فهمد که به او زیادى هم داده‏اى.
تواضع در کمک کردن
یک بار حضرت امام رضا(ع) وارد حمام عمومى شدند. یکى از کسانى که داخل حمام بود و حضرتش را نمى‏شناخت از حضرت خواست که او را دلاکى کند. حضرت با تمام جلالتى که داشتند شروع کردند به کیسه کشیدن آن شخص.
هنوز چیزى نگذشته بود که افرادى که در حمام رفت و آمد داشتند، حضرت را شناختند و به آن شخص معرفى کردند آن مرد شروع کرد به عذرخواهى، ولى حضرت بدون اینکه از کار خودشان دست بردارند، جملاتى براى رفع ناراحتى او فرمودند و همانگونه که دلاکى مى‏کردند با کلام نرم و ملایم قلب او را آرامش بخشیدند.
تقوى ملاک برترى
یکى از اهالى بلخ مى‏گوید: من در سفر حضرت رضا(ص) به خراسان همراه بودم، یک روز وقتى سفره‏اى براى حضرت انداختند آن حضرت تمام خدمتگزاران اعم از سیاه و غیر سیاه را بر سر آن سفره جمع کرد. من عرض کردم فدایت شوم خوب است براى آنها سفره دیگرى قرار دهید! حضرت فرمود، آرام باش که خداى همه ما یکى است، مادر همه ما و پدر همه ما یکى است و پاداش هم به عمل است. هر کس عملش بهتر است نزد خداوند مقرب‏تر است هر چند بنده یا سودانى سیاه باشد.
اسراف و تبذیر
یاسر خادم مى‏گوید: روزى غلامان حضرت میوه‏اى خوردند و آن را به پایان نرسانده به دور انداختند. حضرت رضا(ع) به آنها فرمود: سبحان الله اگر شما از همین میوه نیم خورده بى‏نیاز هستید- بدانید- افرادى هستند که به آن محتاج‏اند، آن را به افرادى که احتیاج دارند برسانید.
حرمت مؤمن
یسع‏بن حمزه مى‏گوید: من در مجلسى با حضرت رضا(ص) مشغول صحبت بودم و عده زیادى هم براى پرسش از مسائل حلال و حرام جمع شده بودند که مردى بلند قامت و گندمگون داخل شد و سلام کرد و عرضه داشت من دوستى از دوستداران شما و اجداد شما هستم و از حج مى‏آیم، زاد و توشه‏ام گم شده اگر ممکن است کمکى بفرمائید که من به شهرم برسم که این نعمتى است بر من از جانب خداى تعالى، پس چون به شهرم رسیدم آنرا از جانب شما صدقه مى‏دهم چون من احتیاجى به صدقه ندارم.
حضرت فرمود: بنشین، خدا ترا رحمت کند. حضرت رو کردند به مردم و با آنها سخن گفتند تا وقتى که متفرق شدند و فقط آن مرد و من و سلیمان جعفرى و خیثمه باقى ماندیم. حضرت فرمود، اجازه مى‏دهید من به داخل منزل بروم؟
بلند شدند و داخل رفتند و بعد از لحظاتى آمدند پشت در و دست مبارک خود را از بالاى در خارج کردند و فرمودند: کجاست آن مرد خراسانى؟ آن مرد گفت: بله اینجا هستم. حضرت فرمود: این دویست دینار را بگیر و کار خود را انجام بده و به آن متبرک شو و از طرف من هم لازم نیست صدقه دهى، بیرون برو که من ترا نبینم و تو مرا نبینى. آن مرد خارج شد. وقتى حضرت آمدند، سلیمان گفت فدایت شوم شما که عطاى وافر و زیادى به این مرد فرمودید چرا روى نازنین خود را از او پوشاندید؟ حضرت فرمود، تا مبادا ذلت سؤال را در چهره‏اش ببینم. آیا مگر نشینده‏اى که رسول خدا(ص) فرمود: هر کس حسنه و کار نیک خود را مستور بدارد، برابر است با هفتاد حج و هر کس سیئه و کار زشت خود را آشکار کند خوار مى‏شود و هر کس زشتى خود را بپوشاند و عمل خلافش را در پنهان انجام دهد بخشیده خواهد شد؟!
اطعام مساکین
معمربن خلاد مى‏گوید: وقتى حضرت رضا(ع) مى‏خواستند غذا بخورند یک کاسه بزرگى را کنار سفره مى‏گذاشتند و از بهترین غذاها، از هر کدام مقدارى، در آن کاسه مى‏ریختند و مى‏فرمودند آنرا به مساکین بدهند. سپس این آیه مبارکه را قرائت مى‏فرمودند: فلا اقتحم العقبة - سوره بلد آیه 11 - «پس انسان. آن گردنه‏هاى سخت را نتواند پیمود» و بعد مى‏فرمود، چون خداوند مى‏دانست که براى هر انسانى، آزاد کردن بنده، مقدور نیست راهى براى رسیدن به بهشت قرار داد با اطعام طعام.
عبادت‏هاى سنگین و ختم قرآن و سجده‏هاى طولانى
برادر دعبل مى‏گوید: حضرت رضا(ع) پیراهنى از خز سبز رنگ و انگشترى از عقیق به برادرم «دعبل» عنایت کردند و فرمودند، اى دعبل برو «قم» که در آنجا فایده خواهى برد، و فرمود: این پیراهن را محافظت کن زیرا که من در این پیراهن در هزار شب، هر شب هزار رکعت نماز خوانده‏ام و در آن هزار بار قرآن را از ابتدا تا انتها ختم کرده‏ام.
صولى مى‏گوید: از جده‏ام پرسیدند که درباره رفتار حضرت رضا(ع) سخنى بگوید. جده من که زنى بسیار عاقل و سخاوتمند بود گفت: حضرت رضا(ع) که همیشه نمازش را در اول وقت مى‏خواند وقتى نماز صبحش تمام مى‏شد به سجده میرفت و سر مبارک خود را بر نمى‏داشت تابالا آمدن آفتاب. و آن حضرت در این مدت به ذکر خداى تعالى مشغول بود.
 

شنبه 18 دی 1389  2:38 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

تبلور اندیشه های کلامی امام رضا (ع) در مناظرات
 
حضور مؤثر ائمه اطهار (علیهم السّلام) در عرصه های مبارزه با تعصبهای کوردینی و تحریف از اصول عقیدتی از یک سو و حضور پربرکت این بزرگواران در عرصه گسترش معارف اسلامی و به خصوص معارف عمیق و تعالی بخش تشیع، در طول تاریخ اسلام بسیار سرنوشت ساز و حیاتی بوده است. تحقیق و پژوهش، در باب این گونه گفتگوها و مناظره های علمی می تواند به بسط و نشر معارف و اصول عقیدتی در جهان امروز منجر شود و در روزگار پر از شبهه و عناد و تردید و نفاق، می تواند ما را به عقل و درک و منطق و استدلال مسلح نماید. مناظره های حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) و استفاده حضرت امام رضا (علیه السّلام) از موقعیت به دست آمده در نشر و گسترش مفاهیم عمیق تشیع و نیز انتقال درست و صحیح تعریف اسلام و تشیع در تاریخ شیعه، از نمونه های مثال زدنی در این زمینه است. ایشان با درک کامل و صحیح شرایط زمانی و با شناخت دستگاه خلیفه عباسی و با اطلاع از توطئه های مأمون - خلیفه وقت - در به چالش کشیدن بنیانهای اعتقادی تشیع، علاوه بر خنثی کردن این توطئه ها، بانی گسترش این مفاهیم در میان عوام شد و از سویی دیگر یکی از پیشتازان در عرصه گفتگو با ادیان الهی و فرقه ها و مذاهب اسلامی بودند.
حجه الاسلام و المسلمین یوسفی غروی، مدیر گروه تاریخ مدرسه عالی امام خمینی (ره)، به سؤالهای خبرنگار قدس در این رابطه پاسخ گفته است که در پی می آید.

جناب غروی! حضرت عالی مناظره های حضرت امام رضا (علیه السّلام) در دوران خلافت مأمون عباسی با بزرگان ادیان الهی و تأثیر آن را بر مردم آن دوران و تأثیر این گفتگوها را در رفع شبهات رایج در دوران امام و دوران حاضر، چطور ارزیابی می کنید؟
- روایت شده است که آن حضرت با گروهی از علمای اهل کتاب از یهود و نصارا و ستاره پرستان مناظره کردند، اما شرکت امام رضا (علیه السّلام) در این مناظره ها به این معنا نبود که آن حضرت در این امر پیشقدم باشند و خود آن بزرگوار بانی برگزاری این جلسات شده باشند.
همان طور که مرحوم شیخ صدوق در کتاب عیون «اخبارالرضا» که از قدیمی ترین و معتبرترین مدارک حدیثی در باب امام هشتم (علیه السّلام) است، نقل می کند، این مناظره بنا بر مسایل سیاسی و اقتضای سیاست آن روز در شهر «مرو» انجام می گرفت. از سویی دیگر، در تمامی اخبار رسیده مشخص است که مأمون بنیانگذار این مراسم بوده و علت نسبت دادن این مجالس به امام هشتم (علیه السّلام) مسلما با مسامحه تعبیر بوده است.
از سویی دیگر، از امام علی (علیه السّلام) روایت شده است که هفتمین ملوک عباسی، دانشمندترین آنهاست که منطبق با خلافت مأمون عباسی است، و مسلم است شخصیتی مانند مأمون که عنوان دانشمندترین خلفای عباسی را یدک می کشد، طبعا طالب آن است که چنین مجالسی را برپا کند تا خود را خلیفه ای طرفدار مجالس فکری و علمی و مسایل فرهنگی معرفی نماید و به خصوص در آن زمان بهترین مکان مجالس علمی است که با حضور بزرگان ادیان و نخبگان و سران ادیان الهی برگزار شود.
به خصوص که این افراد هر کدام از دین و مذهبی خاص و از شهر و دیاری هستند و قطعا هر کدام از این بزرگان تنها نخواهند بود و با عده ای از اصحاب به این مجالس می آیند، که نتیجه آن انعکاس و انتشار اهداف مأمون است که خود را فردی طرفدار فکر و اندیشه و عقیده به خصوص طرفدار مناظرات دینی و مذهبی و گفتگوی ادیان نشان دهد. مأمون از این موضوع و از برگزاری این مراسم بهره فراوان می برد، ولی حالا اگر کسی بگوید مأمون در جهت اظهار فضل و علم حضرت رضا (علیه السّلام) و با نیت قربت الی ا... این مجالس مناظره را تشکیل داده، کاملا ساده انگاری کرده است و اگر فردی طبیعت مسایل سیاسی و سیاسیون و به خصوص خلفا را دیده و شناخته باشد و در رفتارهای این افراد تأمل کرده باشد، قطعا چنین احتمالی را نخواهد داد. بنابراین، احتمال اخلاص در نیت مأمون وجود ندارد. در فرهنگ شیعه، مأمون متهم است که می خواست با یک تیر دو هدف را بزند، بدین ترتیب که برخلاف آنچه شیعه اعتقاد دارد که امامان علم وراثتی از جد بزرگوارشان رسول اکرم (ص) دارند و در برابر هیچ سؤالی فروگذار نخواهد شد و حضرت رضا (علیه السّلام) در چنین مجالسی و در برابر مناظره و سؤال افراد مکثی یا تأملی و یا تفکری نمایند و یا فرضا مهلتی بخواهند تا پاسخگو باشند، این قصد مأمون را برآورده می کند. قصد مأمون نیز خدشه وارد کردن بر اعتقادات شیعه است حتی اگر حضرت کل سؤالها را پاسخگو باشند. لازم به توضیح است، در هیچ کجا نداریم که عالمی از علمای مرتبط با حضرت رضا (علیه السّلام) سؤالها و شبهات مطرح شده را به ایشان منتقل کرده باشد و یا قبل از مناظره به ایشان گفته باشد.
در این حال، چهره مأمون به شکل یک خلیفه اهل علم و فضل و کمال و آزادی اندیشه و آزادی مناظرات فرهنگی مطرح می شود که ولی عهدی مانند امام رضا (علیه السّلام) دارد. از سویی دیگر، مراعات مسایل علمی را می کند و اهل تعصب نیست وانگهی ظل ا... است و خداپناه. بنابراین، مأمون عباسی با یک تیر دو نشان و دو هدف را زده است، زیرا اگر مناظره ها به نفع امام تمام شود به نفع مأمون هم هست و اگر به ضرر امام تمام شود، مأمون می تواند اعتقادات علویان و شیعیان امام را خدشه دار کند.
پس برگزاری چنین مجالسی از سوی مأمون جای شگفتی ندارد. مأمون همان طور که مجالس مناظره با سران ادیان الهی را ترتیب می داد، به اختلاف عقیده میان فرقه های اسلامی نیز علاقه داشت و حضرت رضا (علیه السّلام) در این مجالس با بزرگان فرقه های اسلامی نیز مناظره و گفتگو می کردند. این موضوعات و مجالس، عرصه نبرد عقیدتی میان معتزله به صورت اخص و دیگر فقها و محدثان به صورت اعم بود.
یقینا اشاره به شیوه مناظره حضرت رضا (علیه السّلام) می تواند ما را در درک بهتر آنچه حضرت عالی در این رابطه بیان کردید، کمک نمایید...
- چنانکه ذکر شد، مجالس مناظره و گفتگو، مجالس بسته و محدودی نبود و هیچ مانعی برای استماع و حضور دیگران و مردم عادی وجود نداشت؛ اما طرفهای مناظره افرادی عامی نبودند و گهگاه از مدعیان فرهنگ و علم و سواد و معرفت بودند. این افراد معمولا به دو گروه تقسیم می شدند؛ عده ای که در جلسات منعقد شده از طرف مأمون عباسی حضور داشتند و عده ای که مانند سایر اصحاب بزرگوار حضرت رضا (علیه السّلام) در هر مکانی و به هر مناسبتی به صورت انفرادی و یا گروهی ائمه اطهار (علیهم السّلام) را ملاقات می کردند و اگر احیانا سؤال و شبهه ای داشتند مطرح می کردند و ائمه اطهار (علیهم السّلام) پاسخگوی آنها بودند و رفع ابهام می کردند. این گفتگوها و رفع شبهات با افرادی از جمله ملحدان یا زندیقان (مادیگرایان) منحصر به حضرت رضا (ع) نبود و در کتاب احتجاج مرحوم شیخ طبرسی، مجموعه اخبار مناظره های امامان معصوم (علیهم السلام) در اصول اعتقادی اسلام و مذهب و یا در فروع اعتقادات اسلامی و تشیع در دو جلد کتاب «احتجاج» از زمان رسول گرامی اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) تا اخباری که از حضرت مهدی (عج) رسیده، جمع آوری شده است.
به هر حال، یکی از شبهات رایج در دوران امام رضا (علیه السلام) بحث جبر و تشبیه بوده است، «تشبیه» به این معناست که خداوند را به مخلوقاتش شبیه می کنند و جبر بدین معنا که خداوند مردم را بر اعمالشان مجبور کرده است و در عین حال روز قیامت آنها را بازخواست می کند. در برخی از روایات آمده است که شخصی به نام حسین بن خالد به خدمت امام (علیه السّلام) رسید و گفت: ای فرزند رسول خدا، مردم بنا به روایاتی که از پدران شما نقل می کنند، این نسبت را می دهند که شما قائل به تشبیه و جبر هستید و به طبع شما و پدران بزرگوار شما و ما شیعیان هم قائل به جبر و تشبیه هستیم.
امام رضا (علیه السّلام) می فرمایند: «ای فرزند خالد، به من بگو آیا اخباری که از پدرانم در مورد جبر و اختیار روایت شده است بیشتر است یا آنچه از پیامبر اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است؟ » حسین بن خالد می گوید: آنچه از رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است بیشتر است. حضرت رضا (علیه السّلام) می فرمایند: «پس آنها باید بگویند که رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قایل به جبر و تشبیه است. » عرض کردم: آنها می گویند که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در این مورد چیزی نگفته است و تنها از ائمه اطهار (علیهم السّلام) نقل شده است و روایت کرده اند. امام هشتم (علیه السّلام) پاسخ دادند: «پس باید بگویند که پدرانمان در این مورد چیزی بیان نکرده اند، چنانکه جدمان رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیان نکرده است.
امام رضا (علیه السّلام) در ادامه می فرمایند: «آن کس که به جبر و تشبیه قایل باشد، در نظر ما کافر و مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم، ای فرزند خالد! اخبار اعتقاد پدرانمان به جبر و تشبیه را افراطیون که عظمت خود را به اندک گرفته اند از سوی ما جعل کرده اند و می خواستند ادعای کرده باشند و هرکس دوستدار آنها باشد، ما را به خشم آورده و هرکس از آنها برائت جوید ما را شاد کرده و ما را گرامی داشته است. » و به این ترتیب امام نسبت به افراطیون و شیوه هایشان، پیروان و شیعیان را بر حذر داشت و همچنین از حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السّلام) در مورد جبر و اختیار نقل شده است که خداوند متعال با اکراه اطاعت نمی شود و با زور هم معصیت نمی گردد و بندگان خود را به حال خود رها نکرده و نمی کند، او مالک تواناییهای بندگان و مالک و توانا بر قدرتی است که به آنها بخشیده است و اگر به بندگان فرمان دهد که از معصیتی دور باشند، او آنها را از آن معصیت دور می کند، ولی اگر بندگان آن معصیت را انجام دهند، این خداوند نیست که مرتکب آن گناه شده است و خداوند نیست که آنها را به گناه آلوده کرده است. امام (علیه السّلام) در ادامه می فرمایند: «اگر هر کس حدود و مرز این سخن را کشف کند، مخالف خود را همیشه مجاب می کند. » این جمله امام رضا (علیه السّلام) بدین معناست که شنوندگان را تشویق می کند این معانی را از نظر اعتقادی اصول عقیدتی خود بدانند و در برابر شبهه کنندگان و ابهام آفرینان، به این سلاح مسلح شوند.
حضرت رضا (علیه السّلام) در مناظرات خود در رابطه با مسأله جبر و تفویض و عقیده شیعه، چه می فرمایند؟
- در کتاب «احتجاج» مرحوم شیخ طبرسی، به نقل از یزید بن شافعی آمده است که در مرو خدمت امام رسید و به آن حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) از امام صادق (علیه السّلام) روایت شده است که نه جبر است و نه اختیار، بلکه مسأله میان این دو است. امام (علیه السّلام) در جواب او می فرمایند: «هر کس مدعی شود که خداوند افعال ما را انجام می دهد - معتقد به جبر باشد - و بعد به واسطه آن اعمال ما را عذاب می کند، او قائل به جبر است و هر کس که مدعی شود که خداوند کار خلق را به دست حجتهای خود سپرده - به عنوان مثال به دست امامان - او قائل به تفویض است و قائل به جبر کافر و قائل به تفویض مشرک است، زیرا ائمه را شریک کار خداوند قرار داده است. »
یزید بن شافعی می گوید: ای فرزند رسول خدا پس میان این دو امر یعنی چه؟ و امام می فرمایند: «به این معناست آنچه را که به آن خداوند فرمان داده است، انجام دهند و آنچه را از آن نهی کرده است، انجام دهند و آنچه را از آن نهی کرده است، انجام ندهند. » یزید بن شافعی می گوید: عرض کردم، خداوند در این کار مشیت و اراده ای دارد؟ امام فرمودند: در مورد طاعات، اراده و مشیت خداوند بر آن است که به آنها فرمان دهد و بندگان را به انجام آن یاری و توفیق دهد و ارده و مشیت خداوند در معصیتها نفی و نهی از آنهاست و به خشم آمدن از انجام آنها و مجازات در قیامت برای ارتکاب آنها.
«یزید بن شافعی» می گوید: بنابراین، خداوند نیز در مورد آنها قضای خود را دارد - این بار او شبهه قضا و قدر را به میان می آورد - و حضرت می فرمایند: «آری، هر کاری که بندگان اعم از خیر و یا شر انجام دهند قضای الهی در آن است. » راوی می گوید: عرض کردم معنای این قضا چیست؟ حضرت فرمودند: «حکم بر آنها، ثواب و پاداش یا مجازات در دنیا و آخرت است که سزاوار آن عمل است. »
و در اینجا باز هم حضرت رضا (علیه السّلام) در جواب تأکید می کنند که این قضا هم به معنی جبر نیست.
با توجه به این تعابیر یقینا ایشان در رابطه با رد عقاید منحرف هم دلایلی را ارایه کرده اند؟
- بله - در اینجا، متذکر روایتی می شوم مبنی بر تجسیم پروردگار به این معنی که آیا پروردگار تجسم می شود یا خیر؟ این موضوع مبحثی بوده که در آن زمان نیز مطرح بوده است، برخی راویان به نقل از «ابراهیم ابن ابی محمود» روایت کرده اند که به امام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا، درباره این حدیث که نقل است از رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که می فرمایند «خداوند هر شب به آسمان این دنیا می آید» چه می گویی؟ امام فرمودند: «خدا لعنت کند آنها را که سخن را از جای خود منحرف می کنند. به خدا سوگند پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) چنین سخن نگفته است. بلکه فرموده است خداوند در ثلث آخر هر شب به خصوص شبهای جمعه فرشته ای را به آسمان دنیا فرود می آورد نه آنکه خود به آسمان دنیا بیاید که در ادامه حضرت رضا (علیه السلام) می فرمایند که در شب جمعه و در آغاز شب فرشته ای به آسمان دنیا می آید و از سوی پروردگار ندا می دهد که نیازمند کیست تا نیازش را برطرف کنم، توبه کننده کیست تا توبه اش را بپذیرم طلب کننده کیست تا او را بیامرزم، او همچنان تا طلوع سپیده ندا سر می دهد و هنگامی که سپیده طلوع کرد، به جای خود در ملکوت آسمانها باز می گردد. » توجه داشته باشید چه شبهات و تحریفاتی در میان مسلمانان آن زمان رایج بوده است که البته ریشه این شبهات هنوز زنده است و ادامه دارد و جوابها و پاسخهای حضرت رضا (علیه السّلام) نیز برای رد این شبهات زنده و جاودانه است.
در نمونه ای دیگر همان شخص، «حسین بن خالد» در جهت نفی تجسیم روایت کرده است: در خدمت امام (علیه السّلام) به ایشان گفتم: گروهی از مردم می گویند که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: خداوند آدم ابوالبشر را به صورت خود آفرید! امام (علیه السّلام) می فرمایند: «خدا آنها را لعنت کند، آنها بخش نخست حدیث را تحریف کرده اند، رسول خدا بر دو مردی گذر کردند که آن دو یکدیگر را دشنام می دادند، یکی می گفت خداوند چهره تو و چهره هر که شبیه توست را زشت گرداند. رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به آن مرد می فرمایند: این سخن را به برادر مسلمانت نگو که خداوند آدم را به صورت او آفریده است و یا برعکس صورت آن مرد را بر صورت آدم ابوالبشر آفریده است. منظور حدیث پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) این است، نه آنکه خداوند آدم را به صورت خودش یعنی به صورت پروردگار آفریده باشد، زیرا چون بندگان خدا هم از فرزندان آدم (علیه السّلام) هستند لذا به صورت آدم آفریده شده اند. » در ادامه، امام (علیه السّلام) می فرماید: «رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: ایمان به من نیاورد آن کس که سخنم را تفسیر به رأی کند، البته این حدیث از احادیث قدسی است که خداوند می فرمایند: کسی که سخن مرا (قرآن کریم) را به رأی خودش تفسیر کند، او به من ایمان نیاورده است و هرکس که مرا به آفریده هایم شبیه ببیند مرا نشناخته و هر کس در دینم راه قیاس در پیش گیرد، بر دین من نیست و هر کس متشابهات قرآن را به محکمش ارجاع دهد، به راه راست هدایت شده است. حضرت رضا (علیه السّلام) در ادامه می فرماید: «اگر کسی بگوید حتی در روز قیامت ما به خداوند و صورت خداوند و به جسم خداوند نظر خواهیم کرد، در واقع خداوند را به مخلوقاتش تشبیه نموده است و تجسیم کرده و او مشرک است و هرکس نسبت آنچه او کرده است به او بدهد، کافر است. » و نمونه های دیگری نیز هست که در روایت آخر که در مورد نفی تشبیه و تجسیم است آمده است که مأمون عباسی از حضرت رضا (علیه السّلام) در مورد آیاتی که می توان از آنها چنین برداشتی کرد، پرسید.
مأمون از حضرت سؤال کرد که خداوند به ابلیس می گوید: ما منئک انت السجد لما خلقت بیدی منظور چیست؟ امام (علیه السّلام) می فرماید: «کلمه ید در عربی به دو معناست؛ یکی به معنی دست و دوم آنچه با دست انجام می گیرد؛ یعنی کنایه از قدرت و معنی آیه این است که آنچه را با قدرتم آفریدم یعنی نوعی تشبیه معنوی است. »
چون مخاطب آیات قرآن کریم بشر است و چون بشر کارش را با دستانش انجام می دهد، مظهر قدرت و قوتشان دستانشان خواهد بود؛ لذا خداوند اینجا این گونه تعبیر کرده است. ولی به جز این مورد، در عربی شواهد بسیاری داریم که «ید» را به معنی قدرت استفاده کرده است و همچنین آیه «یدا... فوق ایدیهم» بدین معنا نیست که دست خدا بر روی دستهاست، بلکه معنای آن این است که قدرت خداوند فوق همه قدرتهاست، نه آنکه خداوند دست داشته باشد، و از این گونه آیاتی که شبهه تشبیه و تجسیم را القا می کند، به این معنا هستند و لذا امام (علیه السّلام) در پاسخ مأمون همه این شبهات را رد می کند و پاسخ در خور و شایسته به مأمون می دهند. البته چنین پاسخهای بجا و شایسته ای از اهل بیت (علیهم السّلام) بویژه حضرت امام رضا (علیه السّلام) در مواجهه با حل شبهات، جای شگفتی و تازگی ندارد.
تنها مسأله این است، روایاتی که به توصیف مجالس مناظره مأمون و امام (علیه السّلام) پرداخته اند، از جهت سند چندان اسناد تامه و بی نقصی نخواهند بود، ولی از آنجا که با اصول مذهب و روایات صحیحی که خداوند را از هرگونه تشبیه و تجسیم منزه دارد کاملا سازگار است، با اصول اعتقادی و فروع اعتقادی و معارف اعتقادی ائمه اهل بیت (علیهم السلام) سازگار خواهد بود و لذا دلیلی ندارد که به معنا و مفهوم آنها اعتماد نداشته باشیم؛ به این صورت که اگر از نظر سند مورد شک باشد، از نظر محتوا هیچ جای شک و تردیدی ندارد.
آقای غروی! لطفا در مورد نمونه هایی از مناظره های امام با شخص مأمون عباسی و شبهاتی که مأمون به آیات الهی وارد و شبهاتی که در مورد عصمت انبیای الهی مطرح می کرد، توضیح بیشتری بفرمایید.
در «عیون اخبارالرضا» شیخ صدوق آمده که مأمون در محضر امام حاضر بود و به ایشان گفت: ای فرزند رسول خدا، آیا مگر شما نمی گویید که پیامبران معصوم هستند. امام فرمود: آری، مأمون گفت: پس معنای این آیه چیست. و عصی آدم ربه مگر این آیه نمی گوید که حضرت آدم بر پروردگارش عصیان کرد؟ حضرت فرمود: «خداوند به حضرت آدم (علیه السّلام) فرمود: تو و همسرت در بهشت مسکن بگیر و به فراوانی هرچه می خواهید بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید و اگر چنین کنید، از ستمگران خواهید بود. آنها نیز فرمان خداوند را اطاعت کرده و به آن درخت نزدیک نشدند، ولی آنها پس از وسوسه ابلیس از میوه آن درخت خوردند و این نافرمانی قبل از رسالت آدم (علیه السّلام) بود و در ثانی از نوع گناهان کبیره نبود و گناهی بوده که امکان عمل به این گناه قبل از نزول وحی برای انبیا وجود داشت، ولی وقتی خداوند او را برگزید معصوم بوده و هیچ گناهی اعم از صغیره و کبیره از وی سر نزد و خداوند در سوره مبارکه طه آیات 121 و 122 به این موضوع اشاره کرده است.
مأمون بعد از حضرت آدم شبهه ای در مورد حضرت ابراهیم مطرح کرد و حضرت می فرمایند: ابراهیم تردیدی در وجود خداوند نداشت، ولی او در محیطی زندگی می کرد که مردم ستاره و ماه و خورشید را می پرستیدند، ولی ابراهیم این تردید را به این دلیل مطرح کردکه آنهایی که این مخلوقات را می پرستیدند، نادرستی، فساد و فناپذیری معبودشان را نشان دهد؛ زیرا طلوع و غروب و تغییر از صفات و ویژگیهای پدیداری است که در هستی خود نیازمند به علت و سبب است و ابراهیم خلیل ا... می خواست با این روش عینی و ملموس، با ایشان در واقع بحث کرده باشد تا آنها را به طور ملموس قانع کند که در فراسوی این ستاره ها کسی است که به حرکتشان در می آورد که همانا آفریدگار همه هستی است.
این مسأله در قرآن کریم سوره انعام آیه 83 آمده است.
حضرت امام رضا (ع) در مناظره های خود با مأمون چطور از حق امامت شیعه و اهل بیت (علیهم السّلام) و غصب خلافت دفاع می کردند؟
- یکی از احادیث که از ائمه (علیهم السّلام) بسیار نقل شده، حدیثی از رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است که ایشان می فرمایند: «یا علی، تو تقسیم کننده بهشت و دوزخ خواهی بود. » لذا مأمون عباسی که این را دارای اشکال می دید، از یک سو شبهه ای مطرح می کرد که خداوند تقسیم کننده بهشت و دوزخ است و از سویی دیگر بعد از پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، امام علی (علیه السّلام) اشرف مخلوقات است و پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رتبه اش مقدم و برتر از امام علی (علیه السّلام) است، ولی نقل شده است که مأمون از امام پرسید: بگو جدت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) چگونه بهشت و دوزخ را تقسیم می کند؟ و امام هشتم (علیه السّلام) می فرمایند: «ای مأمون، آیا پدرت از پدرانش نقل می کند که عبدا... بن عباس از رسول خدا شنیده است که فرمود عشق و دوستی علی (علیه السّلام) ایمان است و کینه و عداوت با او کفر. » مأمون اصالت این حدیث را تأیید کرد. در اینجا، امام مشکل و توطئه نظری مأمون را با ذکر حدیثی رسیده از عباسیان که پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل می کردند، خنثی می کند.
بنابراین، تقسیم بهشت و دوزخ با توجه به این حدیث رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قابل درک است. آخرین روایت جنبه برائت دارد که امام رضا (علیه السّلام) گرچه اهل تقیه بودند، ولی مسایل غصب مقام خلافت را در مقابل مأمون مطرح می کردند. روایت می کنند که مأمون روزهای دوشنبه و پنج شنبه به دادخواهی می نشست و او امام را وادار می کرد که در کنارش بنشیند. در همین روزها خبر می آورند که فردی صوفی از اهالی کوفه دزدی کرده است. مأمون، آن مرد صوفی را احضار کرد و به او گفت: چرا به این عمل دست زدی؟ آن مرد گفت: من این کار را از سرناچاری کرده ام و مضطر بودم. در ثانی من از خمس و غنایم نیز محروم هستم.
مأمون گفت: تو چه حقی و حقوقی از خمس و غنایم داری؟
صوفی گفت: تو حق مرا که ابن سبیل و حامل قرآن نیز بودم که سالانه 200 دینار است، از من دریغ کردی . مأمون گفت: به خاطر این افسانه پردازی ها، حدی از حدود خدا و حکمی از حکمهای خدا را در مورد تو فرو نمی گذارم.
صوفی گفت: ابتدا باید از خود شروع کنی و نفس خویش را پاک گردانی و بعد به دیگران بپردازی.
مأمون رو به امام (علیه السّلام) کرد و به حضرت گفت: ای ابوالحسن، این مرد چه می گوید؟
امام هشتم می فرمایند: «او می گوید اول خود دزدیده شده و بعد دست به دزدی زده است. »
مأمون به صوفی می گوید: بر تو حد جاری می کنم و صوفی می گوید: حد را بر من جاری می کنی در حالی که به حکم شرع بنده منی. مأمون گفت: وای بر تو! چه می گویی؟ صوفی در جواب می گوید: آیا مگر مادر تو را از اموال غنیمتی نخریده اند؟ بنابراین، تو بنده تمام مسلمانان هستی که در آن غنایم سهیم هستند، تا آنکه تو را آزاد کنند و من هم یکی از ایشان هستم، ولی من آزادت نمی کنم و دیگر آنکه نجس چیز نجس را پاک نمی کند و کسی که حد بر او جاری است، نمی تواند حدود الهی را بر دیگران جاری نماید. مأمون به امام رضا (علیه السّلام) فرمود: ای فرزند رسول خدا، تو چه می گویی؟
امام رضا (علیه السّلام) گفت: خداوند می فرماید «فاا... حجه البالغه» و همین حجت است که به جاهل هم می رسد و او در عین نادانی متوجه آن می شود، همچنان که عالم با علم خود آن را در می یابد و دنیا و آخرت با حجت و دلیل پابرجاست و این مرد هم حجت آورده است و اگر راست می گویی، حجت او را رد کن. »
مأمون مرد صوفی را آزاد کرد و بر امام رضا (علیه السّلام) خشم گرفت و سرانجام آنچه را در دل داشت، با شهادت امام هشتم آشکار نمود.
منبع: مجله هشت آسمانی

شنبه 18 دی 1389  2:40 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

زندگی سیاسی امام رضا علیه السلام
 

باید اعتراف کنیم که زندگی ائمه علیه السلام به درستی شناخته نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت بار آنان حتی بر شیعیان شان نیز پوشیده مانده است. علیرغم هزاران کتاب کوچک و بزرگ و قدیم و جدید درباره ی زندگی ائمه علیه السلام امروز هم چنان غباری از ابهام و اجمال، بخش عظیمی از زندگی این بزرگواران را فراگرفته و حیات سیاسی برجسته ترین چهره های خاندان نبوت که دو قرن و نیم از حساس ترین دوران های تاریخ اسلام را در بر می گیرد با غرض ورزی یا بی اعتنایی و با کج فهمی بسیاری از پژوهندگان و نویسندگان روبه رو شده است؛ این است که ما از یک تاریخچه ی مدوّن و مصبوط درباره - ی زندگی پر حادثه و پر ماجرای آن پیشوایان، تهی دستیم.

زندگی امام هشتم علیه السلام که قریب بیست سال از این دوره ی تعیین کننده و مهم را فراگرفته از جمله - ی برجسته ترین بخش های آن است که به جاست درباره ی آن تأمل و تحقیق لازم به کار رود.
 

ائمه( علیه السلام) و مبارزه ی حاد سیاسی
 

مهم ترین چیزی که در زندگی ائمه(علیه السلام) به طور شایسته مورد توجه قرار نگرفته عنصر«مبارزه ی حاد سیاسی» است. از آغاز نیمه ی دوم قرن اول هجری که خلافت اسلامی به طور آشکار با پیرایه های سلطنت آمیخته شد و امامت اسلامی به حکومت جابرانه ی پادشاهی بدل گشت، ائمه ی اهل بیت علیه السلام مبارزه ی سیاسی خود را به شیوه ای متناسب با اوضاع و شرایط، شدت بخشیدند. این مبارزه بزرگترین هدفش تشکیل نظامی اسلامی و تأسیس حکومتی بر پایه ی امامت بود، بی شک تبیین و تفسیر دین با دیدگاه مخصوص اهل بیت وحی و رفع تحریف ها و کج فهمی ها از معارف اسلامی و احکام دینی نیز هدف مهمی برای جهاد اهل بیت علیه السلام به حساب می آمد. اما طبق قرآن حتمی، جهاد اهل بیت علیه السلام به این هدف ها محدود نمی شد و بزرگ ترین هدف آن، چیزی جز تشکیل حکومت علوی و تأسیس نظام عادلانه اسلامی نبود. بیشترین دشواری های زندگی مرارت بار و پر از ایثار ائمه و یاران آنان به خاطر داشتن این هدف بود و ائمه علیه السلام از دوران امام سجاد علیه السلام و بعد از حادثه - ی عاشورا به زمینه سازی دراز مدت برای این مقصود پرداختند. در تمام دوران صد و چهل ساله ی میان حادثه ی عاشورا و ولایت عهدی امام هشتم علیه السلام جریان وابسته به امامان اهل بیت یعنی شیعیان، همیشه بزرگ ترین و خطرناک ترین دشمن دستگاه های خلافت به حساب می آمد. در این مدت بارها زمینه های آماده ای پیش آمد و مبارزات تشیع که باید آن را نهضت علوی نام داد به پیروزی های بزرگی نزدیک گردید، اما در هر بار موانعی بر سر راه پیروزی های بزرگی نزدیک گردید، اما در هر بار موانعی بر سر راه پیروزی نهایی پدید می آمد و غالبا بزرگ ترین ضربه از ناحیه ی تهاجم بر محور و مرکز اصلی این نهضت، یعنی شخص امام در هر زمان و به زندان افکندن یا به شهادت رساندن آن حضرت وارد می- گشت و هنگامی که نوبت به امام بعد می رسید اختناق و فشار و سختگیری به حدی بود که برای آماده کردن زمینه به زمان طولانی دیگری نیاز بود.
 

ائمه (علیه السلام) و رهبری جریان تشیع
 

ائمه (علیه السلام) در میان طوفان سخت این حوادث هوشمندانه و شجاعانه، تشیع را هم چون جریانی کوچک اما عمیق و تند و پایدار از لایه لای گذرگاه های دشوار و خطرناک گذراندند. و خلفای اموی و عباسی در هیچ زمان نتوانستند با نابود کردن امام، جریان امامت را نابود کنند. و این خنجر برنده همواره در پهلوی دستگاه خلافت، فرورفته ماند و به صورت تهدیدی همیشگی آسایش را از آنان سلب کرد. هنگامی که حضرت موسی بن جعفر علیه السلام پس از سال ها حبس در زندان هارونی مسموم و شهید شد در قلمرو وسیع سلطنت عباسی اختناقی کامل حکم فرما بود. در آن فضای گرفته که به گفته ی یکی از یاران امام علی بن موسی علیه السلام:«از شمشیر هارون خون می چکید» بزرگ ترین هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود که توانست درخت تشیع را از گزند طوفان حادثه به سلامت بدارد و از پراکندگی و دلسردی یاران پدر بزرگوارش مانع شود و با شیوه ی تقیه آمیز و شگفت آوری جان خود را که محور و روح جمعیت شیعیان بود حفظ کرد و در دروان استقرار و ثبات کامل آن رژیم مبارزات عمیق امامت را ادامه داد. تاریخ نتوانسته است ترسیم روشنی از دوران ده ساله ی زندگی امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج ساله ی جنگ های داخلی میان خراسان و بغداد به ما ارایه کند اما به تدبر می توان فهمید که امام هشتم در این دوران همان مبارزه ی دراز مدت اهل بیت علیه السلام را که در همه ی اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت گیری و همان اهداف ادامه می داده است.
هنگامی که مأمون درس ال 198 ه.ق از جنگ قدرت با امین فراغت یافت و خلافت بی منازع را به چنگ آورد یکی از اولین تدئابیر او حل مشکلات علویان و مبارزات تشیع بود. او برای این منظور، تجربه ی همه - ی خلفای سلف خود را پیش چشم داشت. تجربه ای که نمایشگر قدرت و وسعت و عمق روز افزون آن نهضت و ناتوانی دستگاه های قدرت از ریشه کن کردن و حتی متوقف و محدود کردن آن بود. او می - دید که سطوت و حشمت هارونی حتی با به بند کشیدن طولانی و بالاخره مسموم کردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورش ها و مبارزات سیاسی، نظامی، تبلیغاتی و فکری شیعیان مانع شود. او اینک در حالی که از اقتدار پدر و پیشینیان خود نیز برخوردار نبوده و به علاوه بر اثر جنگ های داخلی میان بنی عباس، سلطنت عباسی را در تهدید مشکلات بزرگی مشاهده می کرد، بی شک لازم بود به خاطر نهضت علویان به چشم جدی تری بنگرد. شاید مأمون در ارزیابی خطر شیعیان برای دستگاه خود واقع بینانه فکر می کرد. گمان زیاد بر این است که فاصله ی پانزده ساله ی جنگ های داخلی، جریان تشیع را از آمادگی بیشتری برای برافراشتن پرچم حکومت علوی برخوردار ساخته بود.
مأمون این خطر را زیرکانه حدس زد و در صدد مقابله با آن برآمد و دنبال همین ارزیابی و تشخیص بود که ماجرای دعوت امام هشتم از مدینه به خراسان و پیشنهاد الزامی ولی عهدی به آن حضرت پیش آمد، و این حادثه که در همه ی دوران امامت کم نظیر و یا در نوع خود بی نظیر بود تحقق یافت.
اکنون جای آن است که به اختصار، حادثه ی ولی عهدی را مورد مطالعه قرار دهیم.
 

ولایت عهدی امام رضا علیه السلام
 

در این حادثه امام هشتم علی بن موسی ا لرضا علیه ا لسلام در برابر یک تجربه ی تاریخی عظیم قرار گرفت و در معرض یک نبرد پنهان سیاسی که پیروزی یا ناکامی آن می توانست سرنوشت تشیع را رقم بزند، واقع شد.
در این نبرد، رقیبی که ابتکار عمل را به دست داشت و با همه ی امکانات به میدان آمده بود مأمون بود. مأمون با هوشی سرشار و تدبیر قوی و فهم و درایتی بی سابقه قدم در میدان نهاد که اگر پیروز می شد و اگر نمی توانست آن چنان که برنامه ریزی کرده بود کار را به انجام برساند، یقیناً به هدفی دست می- یافت که از سال چهل هجری بعضی از شهادت علی بن ابیطالب علیه السلام هیچ یک از خلفای اموی و عباسی با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست یابند، یعنی می توانست درخت تشیع را ریشه کن کند و جریان معارضی را که همواره هم چون خاری در چشم سردمداران خلافت های طاغوتی فرورفته بود به کلی نابود سازد.
فقط تشیع، ضعیف یا ریشه کن نشد بلکه حتی سال 201 هجری، یعنی سال ولایت عهدی آن حضرت، یکی از پر برکت ترین سال های تاریخ تشیع گردید. و نفس تازه ای در مبارزات علویان دمیده شد. و این همه به برکت تدبیر ا لهی امام هشتم و شیوه ی حکیمانه ای بود که آن امام معصوم در این آزمایشگاه بزرگ از خویشتن نشان داد.
برای این که پرتوی بر سیمای این حادثه ی عجیب افکنده شود به تشریح کوتاهی از تدبیر مأمون و تدبیر امام در این حادثه می پردازیم.
 

اهداف مأمون از ولایت عهدی امام رضا علیه ا لسلام
 

مأمون از دعوت امام هشتم به خراسان چند مقصود عمده را تعقیب می کرد:
اولین و مهم ترین آن ها، تبدیل صحنه ی مبارزات حاد انقلابی شیعیان به عرصه ی فعالیت سیاسی آرام و بی خطر بود. همان طور که گفتیم شیعیان در پوشش تقیه، مبارزاتی خستگی ناپذیر و تمام نشدنی داشتند، این مبارزات که با دو ویژگی همراه بود، تأثیر توصیف ناپذیری در بر هم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ویژگی، یکی مظلومیت بود و دیگری قداست.
شیعیان با اتکای به این دو عامل نفوذ، اندیشه ی شیعی را که همان تفسیر و تبیین اسلام از دیدگاه ائمه ی اهل بیت است، به زوایای دل و ذهن مخاطبین خود می رساندند. و هر کسی را که از اندک آمادگی برخوردار بود به آن طرز فکر متمایل و یا مؤمن می ساختند و چنین بود که دایره ی تشیع، روز به روز در دنیای اسلام گسترش می یافت و همان مظلومیت و قداست بود که با پشتوانه ی تفکر شیعی اینجا و آن جا در همه ی دوران ها قیام های مسلحانه و حرکات شورشگرانه را بر ضد دستگاه های خلافت سازماندهی می کرد.
مأمون می خواست یکباره آن خفا و استتار را از میان این جمع مبارز بگیرد و امام را از میدان مبارزه ی انقلابی به میدان سیاست بکشاند و به این وسیله کارایی نهضت تشیع را که بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزایش یافته بود به صفر برساند. با این کار مأمون آن دو ویژگی مؤثر و نافذ را نیز از گروه علویان می گرفت زیرا جمعی که رهبرشان فرد ممتاز دستگاه خلافت و ولی عهد پادشاه مطلق ا لعنان وقت در امور کشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.
این تدبیر می توانست فکر شیعی را هم در ردیف بقیه ی عقاید و افکاری که در جامعه طرفدارانی داشت قرار دهد و آن را از حد یک تفکر مخالف دستگاه که اگر چه از نظر دستگاه ممنوع و مبغوض است از نظر مردم، به خصوص ضعفا، پر جاذبه و استفهام برانگیز است خارج سازد.
دوم: تخطیه مدعای تشیع مبنی بر غاصبانه بودن خلافت های اموی و عباسی و مشروعیت دادن به این خلافت ها بود، مأمون با این کار به همه ی شیعیان، مزورانه ثابت می کرد که ادعای غاصبانه و نا مشروع بودن خلافت های مسلط که همواره جزی اصول اعتقادی شیعه به حساب می رفته است یک حرف بی پایه و ناشی از ضعف و عقده های حقارت بوده است، چه اگر خلافت های دیگران نا مشروع و جابرانه بود خلافت مأمون هم که جانشین آن هاست می باید نامشروع و غاصبانه باشد و چون علی بن موسی الرضا علیه السلام با ورود در این دستگاه و قبول جانشینی مأمون او را قانونی و مشروع دانسته پس باید بقیه - ی خلفای هم از مشروعیت برخوردار بوده باشند و این نقض همه ی ادعاهای شیعیان است، با این کار نه فقط مأمون از علی بن موسی ا لرضا علیه ا لسلام بر مشروعیت حکومت خود و گذشتگانش اعتراف می -گرفت بلکه یکی از ارکان اعتقادی تشیع را که همان ظالمانه بودن پایه ی حکومت های قبلی است نیز در هم می کوبید.
علاوه بر این، ادعای دیگر شیعیان مبنی بر زهد و پارسایی و بی اعتنایی ائمه به دنیا با این کار نقض می شد و چون وا نمود می شد که آن حضرات فقط در شرایطی که به دنیا دسترسی نداشته اند نسبت به دنیا زهد می ورزیده اند و اکنون که درهای بهشیت دنیا به روی آنان باز شده به سوی آن شتافته و مثل دیگران خود را از آن متنعم کردند.
سوم: این که مأمون با این کار، امام را که همواره یک کانون معارضه و مارزه بود در کنترل دستگاه های خود قرار می داد. به جز خود آن حضرت، همه ی سران و گردن کشان و سلحشوران علوی را نیز در سیطره ی خود در می آورد و این موفقیتی بود که هرگز هیچ یک از اسلاف مأمون چه بنی امیه و چه بنی عباس بر آن دست نیافته بودند.
چهارم: این که امام را که یک عنصر مردمی و قبله ی امیدها و مرجع سؤال ها و شکوه ها بود در محاصره - ی مأموران حکومتی قرار می داد و رفته رفته رنگ مردمی بودن را از او می زدود و میان او و مردم و سپس میان او و عواطف و محبت های مردم فاصله می افکند.
پنجم: این بود که با یان کار برای خود وجهه و حیثیتی معنوی کسب می کرد. طبیعی بود که در دنیا آن روز همه او را بر این که فرزندی از فرزندان پیغمبر و شخصیتی مقدس و معنوی را به ولی عهدی خود برگزیده و برادران و فرزندان خود را از این امتیاز محروم ساخته است. ستایش کنند و همیشه چنین است که نزدیکی دینداران به دنیا طلبان از آب روی دنیا طلبان می افزاید.
ششم: آن که در پندار مأمون، امام با این کار به توجیه گر دستگاه خلافت بدل می گشت، بدیهی است شخصی در حد علمی و تقوایی امام با آن حیثیت و حرمت بی نظیری که وی به عنوان فرزند پیامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجیه حوادث را در دستگاه حکومت بر عهده می گرفت هیچ نغمه ی مخالفی نمی توانست خدشه ای بر حیثیت آن دستگاه وارد سازد، این خود در حکم حصار منیعی بود که می توانست همه ی خطاها و زشتی های دستگاه خلافت را از چشم ها پوشیده بدارد.
به جز این ها هدف های دیگری نیز برای مأمون متصور بود.
چنان که مشاهده می شود این تدبیر به قدری پیچیده و عمیق است که یقینا هیچ کس جز مأمون نمی- توانست آن را به خوبی هدایت کند و به جهت بود که دوستان و نزدیکان مأمون از ابعاد و جوانب آن بی خبر بودند. از برخی گزارش های تاریخی چنین بر می آید که حتی فضل به سهل وزیر و فرمانده ی کل و مقرب ترین فرد دستگاه خلافت نیز از حقیقت و محتوای این سیاست، بی خبر بوده است. مأمون حتی برای این که هیچ گونه ضربه ای بر هدف های وی از این حرکت پیچیده وارد نیاید داستان های جعلی برای علت و انگیزه ی این اقدام می ساخت و به این و آن می گفت.
حقا باید گفت سیاست مأمون از پختگی و عمق بی نظیری برخوردار بود اما آن سوی دیگر این صحنه ی نبرد، امام علی بن موسی الرضا علیه السلام است و همین است که علیرغم زیرکی شیطنت آمیز مأمون، تدبیر حساب شده و همه جانبه ی او را به حرکتی بی اثر و بازیچه ای کودکانه بدل می کند. مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمایه گذاری عظیمی که در این راه کرد از این عمل نه تنها طرفی برنبست بلکه سیاست او به سیاستی بر ضد خودش بدل شد. تیری که با آن، اعتبار و حیثیت و مدعاهای امام علی بن موسی ا لرضا علیه ا لسلام را هدف گرفته بود خود او را آماج قرار داد، به طوری که بعد از گذشت مدتی کوتاه ناگزیر شد همه ی تدابیر گذشته ی خود را کان لم یکن شمرده، بالاخره همان شیوه ای را در برابر امام در پیش بگیرد که همه ی گذشتگان در پیش گرفته بودند یعنی «قتل» و مأمون که در آرزوی چهره ی قداست مآب خلیفه ای موجه و مقدس و خردمند، این همه تلاش کرده بود سرانجام در همان مزبله ای که همه ی خلفای پیش از او در آن سقوط کرده بود سرانجام در همان مزبله ای که همه ی خلفای پیش از او در آن سقوط کرده بودند یعنی فساد و فحشا و عین و عشرت توأم با ظلم و کبر فرو غلطید. دریده شدن پرده ریای مأمون را در زندگی پانزده ساله ی او پس از حادثه ی ولی عهدی در ده ها نمونه می توان مشاهده کرد که از جمله آن به خدمت گرفتن قاضی ا لقضاتی فاسق و فاجر و عیاش هم چون یحیی ابن اکثر و همنشینی و مجالست با عموی خواننده و خنیاگرش ابراهیم ابن مهدی و آراستن بساط عیش و نوش و پرده دری در دارا لخلافه ی او در بغداد است.
 

سیاست های امام رضا علیه ا لسلام در مقابل مأمون
 

اکنون به تشریح سیاست ها و تدابیر امام علی بن موسی ا لرضا علیه ا لسلام در این حادثه می پردازیم:
1. هنگامی که امام را از مدینه به خراسان دعوت کردند آن حضرت فضای مدینه را از کراهت و نارضایی خود پر کرد، به طوری که هر کس در پیرامون امام بود یقین کرد که مأمون با نیت سوء، حضرت را از وطن خود دور می کند، امام بدبینی خود به مأمون را به هر زبان ممکن به همه ی گوش ها رساند، در وداع با حرم پیغمبر، در وداع با خانواده اش، در هنگام خروج از مدینه، در طواف کعبه که برای وداع انجام داد، با گفتار و رفتار، با زبان دعا و اشک، بر همه ثابت کرد که این سفر، سفر مرگ اوست، همه ی کسانی که باید طبق انتظار مأمون نسبت به او خوش بین و نسبت به امام به خاطر پذیرش پیشنهاد او بدبین می شدند در اولین لحاظات این سفر دلشان از کینه ی مأمون که امام عزیزشان را این طور ظالمانه از آنان جدا می کرد و به قتلگاه می - برد لبریز شد.
2. هنگامی که در مرو پیشنهاد ولایت عهدی آن حضرت مطرح شد حضرت به شدت استنکاف کردند و تا وقتی مأمون صریحاً آن حضرت را تهدید به قتل نکرد آن را نپذیرفتند، این مطلب همه جا پیچید که علی بن موسی ا لرضا علیه ا لسلام ولیت عهدی و پیش از آن خلافت را که مأمون به او با اصرار پیشنهاد کرده بود نپذیرفته است، دست اندرکاران امور که به ظرافت تدبیر مأمون واقف نبودند ناشیانه عدم قبول امام را همه جا منتشر کردند حتی فضل ابن سهل در جمعی از کارگزارن و مأموران حکومت گفت من هرگز خلافت را چنین خوار ندیده ام امیرا لمؤمنین آن را به علی بن موسی ا لرضا علیه ا لسلام تقدیم می کند و علی بن موسی دست رد به سینه ی او می زند.
خود امام از هر فرصتی، اجباری بودن این منصب را به گوش این و آن می رساند، همواره می گفت من تهدید به قتل شدم تا ولی عهدی را قبول کردم، طبیعی بود که این سخن هم چون عجیب ترین پدیده ی سیاسی، دهان به دهان و شهر به شهر پراکنده شود و همه ی آفاق اسلام در آن روز یا بعدها بفهمند که در همان زمان که کسی مثل مأمون فقط به دلیل آن که از ولی عهدی برادرش امین عزل شده است به جنگی چند ساله دست می زند و هزاران نفر از جمله برادرش امین را به خاطر آن به قتل می رساند و سر برادرش را از روی خشم شهر به شهر می گرداند کسی مثل عبی بن موسی الرضا علیه السلام پیدا می شود که به ولیت عهدی با بی اعتنایی نگاه می کند و آن را جز با کراهت و در صورت تهدید به قتل نمی پذیرد.
مقایسه ای که از این رهگذر میان امام علی به موسی الرضا علیه السلام و مأمون عباسی در ذهن ها نقش می بست، درست عکس آن چیزی را نتیجه می داد که مأمون به خاطر آن این سرمایه گذاری را کرده بود.
3. با این همه علی بن موسی الرضا علیه السلام فقط به این شرط ولی عهدی را پذیرفت که در هیچ یک از شئون حکومت دخالت نکند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبیر امور نپردازد و مأمون که فکر می کرد فعلا در شروع کار این شرط قابل تحمل است و بعداً به تدریج می توان امام را به صحنه ی فعالیت های خلافتی کشانید، این شرط را از آن حضرت قبول کرد، روشن است که با تحقق این شرط، نقشه ی مأمون نقش بر آب می شد و بیشترین هدف های او برآورده نمی گشت.
امام در همان حال که نام ولی عهد داشت و قهراً از امکانات دستگاه خلافت نیز برخوردار می بود چهره ای به خد می گرفت که گویی با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امری، نه نهی ای، نه تصدی مسؤولیتی، نه قبول شغلی، نه دفاعی از حکومت و طبعاً نه هیچ گونه توجیهی برای کارهای آن دستگاه.
روشن است که عضوی در دستگاه حکومت که چنین با اختیار و اراده خود از همه ی مسؤولیت ها کناره می گیرد، نمی تواند نسبت به آن دستگاه صمیمی و طرفدار باشد، مأمون به خوبی این نقیصه را حس می کرد و لذا پس از آن که کار ولی عهدی انجام گرفت بارها در صدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلی با لطایف الحیل به مشاغل خلافتی بکشاند و سیاست مبارزه ی منفی امام را نقض کند، اما هر دفعه امام هشیارانه نقشه ی او را خنثی می کرد.
یک نمونه همان است که معمربن خلاد از امام هشتم نقل می کند که مأمون به امام می گوید: اگر ممکن است به کسانی که از او حرف شنوی دارند در باب مناطقی که اوضاع آن پریشان است، چیزی بنویس و امام استنکاف می کند و قرار قبلی که همان عدم دخال مطلق است را به یادش می- آورد. نمونه ی بسیار مهم و جالب دیگر، ماجرای نماز عید است که مأمون به این بهانه «که مردم قدر تو را بشناسند و دل های آنان آرام گیرد» امام را به امامت نماز عید دعوت می کند. امام استنکاف می - کند پس از این که مأمون اصرار را به نهایت می رساند امام به این شرط قبول می کند که نماز را به شیوه ی پیغمبر و علی بن ابیطالب به جا آورد و آن گاه امام از این فرصت چنان بهره ای می گیرد که مأمون را از اصرار خود پشیمان می سازد و امام را از نیمه ی راه نماز بر می گرداند، یعنی به ناچار ضربه ی دیگر بر ظاهر ریاکارانه ی دستگاه خود وارد می سازد.
4. اما بهره برداری اصلی از این ماجرا بسی از این ها مهم تر است: امام با قبول ولایت هدی، دست به حرکتی می زند که در تاریخ ائمه پس از پایان خلافت اهل بیت در سال چهلم هجری تا آن روز و تا آخر دوران خلافت بی نظیر بوده است و آن برملا کردن داعیه ی امامت شیعی در سطح عظیم اسلام و دریدن پرده ی غلیظ تقیه و رساندن پیام تشیع به گوش همه ی مسلمان هاست. تریبون عظیم خلافت در اختیار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانی را که در طول یکصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقیه و به خصیصین و یاران نزدیک گفته نشده بود به صدای بلند فراید کرد و با استفاده از امکانات معمولی آن زمان که جز در اختیار خلفا و نزدیکان درجه یک آن ها قرار نمی گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون که در آن قوی ترین استدلال - های امامت را بیان فرموده است؛ نامه ی جوامع الشریعه ی که در آن همه ی رئوس مطالب عقیدتی و فقهی شیعی را برای فضل بن سهل نوشته است، حدیث معروف امامت که در مرو برای عبدا لعزیز ابن مسلم بیان کرده است؛ قصاید فراوانی که در مدح آن حضرت به مناسبت ولیت عهدی سروده شده و برخی از آنان مانند قصیده ی دعبل و ابونواس همیشه در شمار قصاید برجسته ی عربی به شمار رفته است نمایشگر این موفقیت عظیم امام است، در آن سال در مدینه و شاید در بسیاری از آفاق اسلامی هنگامی که [خبر] ولایت عهدی علی بن موسی الرضا علیه السلام رسید در خطبه، فضایل اهل بیت بر زبان رانده شد و اهل بیت پیغمبر که نود سال علناً بر منبرها دشنام داده [می]شدند و سال های متمادی دیگر کسی جرأت بر زبان آوردن فضایل آن ها را نداشت، اکنون همه جا به عظمت و نیکی یاد شدند، دوستان آنان از این حادثه روحیه و قوت قلب گرفتند، بی خبرها و بی تفاوت ها با آنان آشنا شدند و به آنان گرایش یافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شکست کردند، محدثین و متذکرین شیعه معارفی را که تا آن روز جز در خلوت نمی شد بر زبان آورد، در جلسات درسی بزرگ و مجامع عمومی بر زبان راندند.
5. در حالی که مأمون، امام را جدا از مردم می پسندید و این جدایی را در نهایت وسیله ای برای قطع رابطه ی معنوی و عاطفی میان امام و مردم می خواست، امام در هر فرصتی خود را در معرض ارتباط مردم قرار می داد، با این که مأمون آگاهانه مسیر حرکت امام از مدینه تا مرو را به طرزی انتخاب کرده بود که شهرهای معروف به محبت اهل بیت مانند کوفه و قم در سر راه قرار نگیرند، امام در همان مسیر تعیین شده، از هر فرصتی برای ایجاد رابطه ی جدید میان خود و مردم استفاده کرد، در اهواز آیات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دل -هایی که با او نامهربان بودند قرار داد، در نیشابور حدیث سلسله ی الذهب را برای همیشه به یادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه ها و معجزه های دیگری نیز آشکار ساخت و در جا به جای این سفر طولانی فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد، در مرو هم که سر منزل اصلی و اقامت گاه دستگاه خلافت بود هر گاه فرصتی دست داد حصارهای دستگاه حکومت را برای حضور در انبوه جمعیت مردم شکافت.
6. نه تنها سر جنبانان تشیع از سوی امام به سکوت و سازش تشویق نشدند. بلکه قراین حاکی از آن است که وضع جدید امام موجب دلگرمی آنان شد و شورشگرانی که بیشتر دوران های عمر خود را در کوه های صعب العبور و آبادی های دور دست و با سختی و دشواری می گذراندند با حمایت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام حتی مورد احترام و تجلیل کارگزاران حکومت در شهرهای مختلف نیز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانی چون دعبل که هرگز به هیچ خلیفه و وزیر و امیری روی خوش نشان نداده و در دستگاه آنان رحل اقامت نیفکنده بود و هیچ کس از سر جنبانان خلافت را تیزی زبان او مصون نمانده بود و به همین دلیل همیشه مورد تعقیب و تفتیش دستگاه های دولتی به سر می برد و سالیان دراز، دار خود را بر دوش خود حمل می کرد و میان شهرها و آبادی ها سرگردان و فراری می گذرانید، توانست به حضور امام و مقتدای محبوب خود برسد و معروف ترین و شیواترین قصیده خود را که ادعانامه ی نهضت نبوی بر ضد دستگاه های خلافت اموی و عباسی است برای آن حضرت بسراید و شعر او در زمانی کوتاه به همه ی اقطار عالم اسلام برسد، به طوری که در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئیس راهزنان میان راه می شنود.
 

یک سال پس از ولایت عهدی
 

اکنون بار دیگر نگاهی بر وضع کلی صحنه این نبرد پنهانی که مأمون آن را به ابتکار خود آراسته و امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را با انگیزه هایی که اشاره شد به آن میدان کشانده بود می- افکنیم.
یک سال پس از اعلام ولایت عهدی وضعیت چنین است:
مأمون چه در متن فرمان ولایت عهدی و چه در گفته ها و اظهارات دیگر او را به فضل و تقوا و نسب رفیع و مقام علمی منیع ستوده است و او اکنون در چشم آن مردمی که برخی از او فقط نامی شنیده و حتی به همین اندازه هم او را نشناخته و شاید گروهی بغض او را همواره در دل پرورانده بودند، به عنوان یک چهره ی در خور تعظیم و تجلیل و یک انسان شایسته ی خلافت که از خلیفه به سال و علم و تقوا و خویشی با پیغمبر، بزرگ تر و شایسته تر است شناخته اند. مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شیعی خود را به خود خوشبین و دست و زبان تند آنان را از خود و خلافت خود منصرف سازد بلکه حتی علی بن موسی الرضا علیه السلام مایه ی ایمان و اطمینان و تقویت روحیه ی آنان نیز شده است در مدینه و مکه و دیگر اقطار مهم اسلامی نه فقط نام علی بن موسی علیه السلام به تهمت حرص به دنیا و عشق به مقام و منصب از رونق نیفتاده بلکه حشمت ظاهری بر عزت معنوی او افزوده شده و زبان ستایشگر پس از ده ها سال به فضل و رتبه ی معنوی پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.
کوتاه سخن آن که مأمون در این قمار بزرگ نه تنها چیزی به دست نیآورده که بسیاری چیزها را از دست داده و در انتظار است که بقیه را نیز از دست بدهد.
 

مأمون در اندیشه ی قتل امام علیه السلام
 

اینجا بود که مأمون احساس شکست و خسران کرد و در صدد برآمد که خطای فاحش خود را جبران کند و خود را محتاج آن دید که پس از این همه سرمایه گذاری سرانجام برای مقابله با دشمنان آشتی ناپذیر دستگاه های خلافت یعنی ائمه اهل بیت علیه السلام به همان شیوه ای متوسل شود که همیشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند یعنی قتل.
بدیهی است قتل امام هشتم پس از چنان موقعیتی ممتاز به آسانی میسور نبود.
قراین نشان می دهد که مأمون پیش از اقدام قطعی خود برای به شهادت رساندن امام به کارهای دیگری دست زده است که شاید بتواند این آخرین علاج را آسان تر بکار برد. شایعه پراکندکنی و نقل سخنان دروغ از قول امام از جمله ی این تدابیر است. به گمان زیاد این که ناگهان در مرو شایع شد که علی بن موسی علیه السلام همه ی مردم را بردگان خود می داند، جز با دست اندر کاری عُمال مأمون ممکن نبود.
هنگامی که ابی الصلت این خبر را برای امام آورد حضرت فرمود: «بارالها ای پدید آورنده ی آسمان - ها و زمین تو شاهدی که نه من و نه هیچ یک از پدرانم هرگز چنین سخنی نگفته ایم و این یکی از همان ستم هایی است که از سوی اینان به ما می شود».
تشکیل مجالس مناظره با هر کسی که کمتر امیدی به غلبه او بر امام می رفت نیز از جمله ی همین تدابیر است. هنگامی که امام مناظره کنندگان ادیان و مذاهب مختلف را در بحث عمومی خود منکوب کرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه جا پیچید، مأمون در صدد برآمد که هر متکلم و اهل مجادله ای را به مجلس مناظره با امام بکشاند، شاید یک نفر در این بین بتواند امام را مجاب کند.
البته چنان که می دانیم هر چه تشکیل مناظرات ادامه می یافت قدرت علمی امام آشکارتر می شد و مأمون از تأثیر این وسیله نومیدتر.
بنابر روایات، یک یا دو بار هم حضرت را در سرخس به زندان افکند، اما این شیوه ها هم نتیجه ای جز جلب اعتقاد همان دست اندرکاران را به رتبه ی معنوی امام به بار نیاورد، و مأمون درمانده تر و خشمگین تر شد. در آخر چاره ای جز آن نیافت که به دست خود و بدون هیچ گونه واسطه ای امام را مسموم کند و همین کار را کرد و در ماه صفر دویست و سه هجری یعنی قریب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدینه به خراسان و یک سال و اندی پس از صدور فرمان ولایت عهدی به نام آن حضرت، دست خود را به جنایت بزرگ و فراموشی نشدنی قتل امام آلود.
این گذری بر یکی از فصل های عمده ی زندگی نامه ی سیاسی دویست و پنجاه ساله ی ائمه اهل بیت علیه السلام بود که امید است محققان و اندیشمندان و کاوشگران تاریخ قرن های اولیه اسلام، همت در تنقیح و تشریح و تحقیق هر چه بیشتر آن بگمارند.
*. پیام رهبر معظم انقلاب در نخستین کنگره ی جهانی امام رضا علیه السلام در سال 1363 به مناسبت گشایش دانشگاه اسلامی رضوی در مشهد، تاریخ انتشار 1365، مؤسسه ی چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، مجموعه آثار.
منبع: نشریه ی معارف

 

شنبه 18 دی 1389  2:41 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

ویژگیهای سیاسی اجتماعی دوران امام رضا علیه السلام
 

حضرت رضا علیه السلام در سال 183 هجری قمری عهده دار امامت شد و مدت امامتش بیست سال به طول انجامید. دوران امامت پیشوای هشتم از نظر سیاسی و فرهنگی از اهمیت و حساسیت خاصی برخوردار بود. روند تحولات سیاسی و فرهنگی جامعه ی اسلامی در این مقطع بگونه ای بود که افکار عمومی را بیش از پیش متوجه مکتب اهل بیت علیهم السلام می کرد.
شرایط سیاسی: هارون، خلیفه مقتدر عباسی می پنداشت پس از به شهادت رساندن موسی بن جعفر علیه السلام اوضاع سیاسی بر وفق مراد او پیش خواهد رفت و باقی مانده مخالفان حکومت از سرگذشت امام کاظم علیه السلام عبرت گرفته تسلیم خواهند شد، ولی برخلاف پندار وی، کشور اسلامی در سالهای آخر زمامداری هارون دستخوش ناآرامی ها و شورش ها گردید و از هرجا صدای مخالفت و اعتراض برخاست؛ از حجاز و عراق گرفته تا ماوراء النهر، سمرقند، خراسان، سیستان، آذربایجان و شام؛ همه جا از گسترش جو ناامنی و بی ثباتی سیاسی در جامعه و آبستن آن برای تحولات جدید خبر می داد.
 

نارضایتی و کشمکش حتی به درون دربار راه یافت. برخورد خصمانه و دور از انتظار هارون با برمکیان و کشتن و به زندان افکندن سران آنان، زنگ خطر را برای همه چاکران به صدا درآورد و دلسردی و نفرت آنان را نسبت به هارون بیشتر کرد. بگونه ای که خلیفه احساس می کرد همه اطرافیان انتظار مرگ او را می کشند.
شرایط فرهنگی: سیاست درهای باز عباسیان بویژه مأمون در زمینه مسائل فرهنگی، دانشمندان و صاحب نظارن را از نقاط مختلف جهان راهی مرکز خلافت اسلامی کرد و موجب بروز شبهه ها و ابهام های زیادی در اعتقادات مسلمانان گشت. بحث های کلامی از سوی جریان های گوناگون فکری به سرعت رو به رشد و توسعه نهاد و در هر زمینه نظری پدید آمد.
موضوع امامت در کنار بحث توحید و عدل از مباحث جنجال برانگیز محافل علمی آن عصر بود. محدودیت هایی که عباسیان برای شیعیان و نیز پیشوایان آنان ایجاد کرده بودند، دسترسی ایشان را به امامان علیهم السلام برای فراگیری اعتقادات صحیح، با مشکلاتی مواجه کرده بود.
علاوه بر این، اختلافات و کشمکش های جدید بر سر مسأله ی امامت، از سوی برخی شیعیان و یاران موسی بن جعفر علیه السلام برآشفتگی اوضاع فرهنگی جامعه اسلامی می افزود. پس از شهادت امام کاظم علیه السلام میان شیعیان در مسأله ی امامت دو نظر پیدا شد:
بیشتر شیعیان به امام رضا علیه السلام روی آورده و به امامتش گردن نهادند؛ ولی تعداد اندکی در امامت موسی بن جعفر علیه السلام توقف کرده، آن حضرت را در سلسله امامت، آخرین فرد پنداشتند. این افراد «واقفیه» و «ممطوره»(1) نام گرفتند.(2)
مورخان، عامل اصلی پیدایش واقفیه را مال دوستی و دنیاپرستی سران این فرقه انحرافی دانسته و نوشته اند: امام کاظم علیه السلام تعدادی از یاران خود را مأمور جمع آوری اموال و وجوه شرعی کرده بود. با طولانی شدن مدت زندانی آن حضرت اموال زیادی نزد اینان گرد آمد. هنگامی که آن بزرگوار به شهادت رسید امام رضا علیه السلام از آنان خواست اموالی را که نزد خود دارند به وی تحویل دهند.
بعضی از وکلا برای تصاحب اموال گرد آمده دین خود را به دنیا فروختند و در پاسخ به خواسته ی امام زمانشان، منکر رحلت امام کاظم شدند. چهره های برجسته ی جریان انحرافی واقفیه عبارتند از: زیاد بن مروان قندی، علی بن ابی حمزه بطائنی، عثمان بن عیسی رواسی و احمد بن ابی بشر سراج.
افکار انحرافی بنیان گذاران مکتب وقف که برخی از آنان از چهره های سرشناس و نزدیک به امامان علیهم السلام بودند، پیامدهای ناگواری در جامعه شیعی بر جای گذاشت که کمترین آن، تضعیف جایگاه امامت، ایجاد اختلاف میان مسلمانان و مشغول ساختن افکار عمومی به مسائل انحرافی و غفلت از نیرنگ ها و توطئه های اساسی دشمن و مشغول ساختن بخشی از وقت پیشوای هشتم جهت پاسخگویی به شبهات واقفیه و برملا کردن چهره های شیطانی آنان بود. از این رو، امامان علیهم السلام از این جریان به فتنه تعبیر کرده اند.(3)
 

امام رضا علیه السلام در حکومت هارون
 

حضرت رضا علیه السلام ده سال آغاز امامت خود را در حکومت هارون سپری کرد و با توجه به شرایط سیاسی - فرهنگی یاد شده، دعوت خود را آشکار ساخت و در دو محور سیاسی و فرهنگی در برابر هر دو جبهه ی مخالف، یعنی دستگاه خلافت عباسی و گروه های منحرف از خط امامت به مبارزه علنی و اصولی برخاست.
فعالیت های سیاسی امام علیه السلام در آغاز امامت به قدری متعرضانه بود که از یک سو، یاران حضرت بر جان او بیمناک شده از آن گرامی خواستند راه تقیه در پیش گیرد(4)؛ از سوی دیگر درباریان و مزدوران هارون از تلاش های سیاسی آشکار امام علیه السلام احساس خطر کرده و بارها از او نزد خلیفه سعایت نمودند.(5)
حضرت رضا علیه السلام بدون توجه به نصیحت یاران و سعایت دشمنان به فعالیت های روشنگرانه خود درباره اساسی ترین و جنجال برانگیزترین مسأله روز یعنی مسأله رهبری ادامه داد و با صراحت و قدرت، خود را پیشوای جامعه معرفی کرد.
علت پافشاری امام علیه السلام بر این سیاست این بود که امامت شیعی در آن شرایط حساس از هر سو مورد شبیخون قرار گرفته بود و چنانچه امام علیه السلام به تثبیت و تحکیم پایه های آن نمی پرداخت چه بسا دشمنان ضربه های جبران ناپذیری بر مکتب اهل بیت علیهم السلام وارد می ساختند.
هارون برغم آن که مصلحت نمی دید در پی ارتکاب جنایت قتل موسی بن جعفر علیه السلام آشکارا برخوردی با علی بن موسی علیه السلام داشته باشد، لیکن فعالیت های گسترده و بی پروای پیشوای هشتم علیه السلام و سعایت های پی در پی درباریان، او را بر آن داشت تا تصمیم به قتل آن حضرت بگیرد؛ ولی با دعای حضرت توطئه اش خنثی شد،(6) اجل نیز چندان مهلتش نداد؛ چه آن در سال 193 هجری در جریان سفر به خراسان در سناباد طوس درگذشت(7) و پرونده 23 سال جنایتش بسته شد.
فعالیت های فرهنگی امام رضا علیه السلام نیز در این دوره گسترده و چشمگیر بود. امام علیه السلام در این عرصه در برابر گروه های انحرافی موضع گرفت و حقایق را برای مردم آشکار ساخت. بعضی از این گروه ها عبارت بودند از:
الف - واقفیه: امام رضا علیه السلام اندیشه آنان را مخالف با اسلام قلمداد کرد و سردمداران این اندیشه خطرناک را از خود طرد نمود. بر اثر تلاش های امام علیه السلام گروه زیادی از فریب خوردگان این فرقه مانند عبدالرحمان بن حجاج، رفاعه بن موسی، یونس بن یعقوب، جمیل بن دراج، حماد بن عیسی، احمد بن محمد بن ابی نصر و حسن بن علی وشا به حق راه یافتند.(8)
ب - سایر گروه ها از قبیل صوفیه، غلات، مفوضه، خوارج و مدعیان امامت: حضرت در برخورد با هریک از این گروه ها، ضمن تبیین امامت خود سعی می کرد آنان را به حق رهنمون سازد.
فعالیت های فرهنگی پیشوای هشتم به مدینه محدود نمی شد. آن حضرت ضمن سفری که به کوفه و بصره داشت با شیعیان این دو شهر از نزدیک تماس گرفت و حقایق را مستقیم به گوش آنان رساند. علاوه بر آن، با دانشمندان ملل مختلف نیز به بحث و مناظره پرداخت.(9)
 

دوران امین
 

پس از هارون، فرزندش امین به خلافت رسید و پنج سال حکومت کرد. وی هرچند از برادرش مأمون کوچک تر بود ولی از آنجا که مادرش زبیده و دایی هایش افرادی سرشناس و متنفذ در دستگاه خلافت بودند، از طرف هارون به ولایتعهدی برگزیده شد.
امین، عنصری زشت کردار، سست رأی و عیاش بود. مأمون برادر خود را خوب می شناخت و می دانست امین با موقعیتی که دارد حکومت را پس از خود به وی واگذار نخواهد کرد؛ از این رو از همان آغاز به مخالفت با او برخاست و سعی در قبضه کردن قدرت داشت. سفر او به خراسان همراه پدرش درراستای همین هدف انجام گرفت.(10)
امین در سال 194 مأمون را از ولایتعهدی خلع کرد و فرزندش موسی را بر این سمت گماشت، سپس با لشکرکشی به خراسان در سال 195 درصدد نابودی وی برآمد که با واکنش مأمون مواجه شد. بدین ترتیب کشمکش های میان دو برادر حدود سه سال به درازا کشید و پس از درگیری های زیاد سرانجام مأمون به کمک ایرانیان و با تدبیر فرماندهان زبده ای مانند طاهر بن حسین و هرثمه بن اعین، بر امین چیره شد و با کشتن وی در سال 198 هجری خلافت را قبضه کرد و به جای بغداد، مرو را مرکز حکومت خود قرار داد.(11)
تاریخ پنج ساله ی حکومت امین از بیان اقدامات و موضع گیری های وی نسبت به امام رضا علیه السلام و همچنین تلاش های آن حضرت یا واکنش های وی ساکت است. امام علیه السلام از فرصت پیش آمده بیشترین بهره را برد و به نشر و گسترش معارف اسلامی در سطح جامعه و تحکیم پایگاه های مردمی پرداخت.
 

عصر مأمون
 

مأمون، داناترین و زیرک ترین خلفای عباسی بود. وی از همان آغاز نوجوانی زیر نظر جعفر بن یحیی برمکی و فضل بن سهل ایرانی با جدیت و به دور از عیاشی به تحصیل علوم و فنون مختلف زمان خویش همت گمارد و در این زمینه بر برادران خود پیشی گرفت و در عمل، شایستگی خود را برای احراز مقام خلافت اثبات کرد.
شرایط زندگی و موقعیت خانوادگی او بگونه ای بود که جز خود نمی توانست به کسی متکی باشد؛ از این رو از همان آغاز برای آینده خود برنامه ریزی کرد. کسب دانش و مهارت، انس با دانشمندان و فرهیختگان و تظاهر به دین داری و دانش و پارسایی، دستمایه او دراین عرصه بود. وی پس از عهده داری خلافت نیز این سیاست را پی گرفت و به فضل به سهل دستور داد تا درباره زهد و تقوا و دیانت خلیفه مطالبی نشر دهد و درمیان مردم تبلیغ کند.(12)
مأمون هر چند با کشتن برادرش به حکومت دست یافت ولی مشکلات تازه ای پیش رویش رخ نمود. علاوه برآن که ممکن بود از سوی برادر دیگرش مؤتمن و نیز دیگر بستگان پدری اش مخالفت هایی علیه وی بشود. از این جهت وی برای ادامه ی حکومتش نیازمند پایگاهی قوی بود.
گروه هایی که در عصر مأمون از نفوذ و موقعیت سیاسی و اجتماعی برخوردار بودند و خلیفه می توانست روی آن ها حساب کند عبارت بودند از ایرانیان، نژاد عرب و علویان.
سیاست ستمگرانه و اجحاف آمیز مأمون نسبت به ایرانیان، ضدیت و دشمنی دو گروه دیگر با اساس حکومت مأمون، زمینه ی همکاری آنان با خلیفه عباسی را منتفی می ساخت و او را بر آن می داشت تا برای بقای خود چاره ای دیگر بیندیشد.
 

انقلاب ها و شورش ها
 

پیدایش و گسترش انقلاب ها و شورش ها علیه دستگاه خلافت عباسی از جمله عواملی بود که بحران سیاسی حکومت مأمون را شدت بخشیده پایه های آن را بیش از پیش متزلزل می ساخت. مهم ترین این شورش ها و قیام ها عبارت است از:
1- شورش نصر بن شبث که از عرب های متعصب بود و در ناحیه ی شمالی حلب علیه مأمون دست به قیام زد و گروه زیادی را گرد خود جمع کرد.(13)
2- قیام ابن طباطبای علوی که در کوفه صورت گرفت. وی مردم را به «الرضا من آل محمد» و عمل به کتاب خدا وسنت پیامبر صلی الله علیه و اله فراخواند. مردم کوفه دعوت او را پذیرفته به گردش جمع شدند.(14)
3- نهضت ابوالسرایا که ادامه ی نهضت ابن طباطبا بود. او با حکومت درگیر شد و پس از تسلط برکوفه به نام خود سکه زد و بطور رسمی قدرت را در دست گرفت.(15)
4- تحرکات دیگر علویان از قبیل زید بن موسی بن جعفر در بصره، (16) ابراهیم بن موسی بن جعفر در یمن(17) و حسین بن حسن افطس در مکه(18).
5- حرکت داوطلبان مبارزه با فساد علیه عده ای اوباش و شرور که در بغداد به راهزنی می پرداختند و افراد را می ربودند.(19)
 

تصمیم غیر منتظره
 

مأمون پس از رویارویی با اوضاع وخیم حکومت و احساس نگرانی شدید از آینده خویش برای خروج از این بن بست، در پی اندیشه فراوان و مشورت با سیاستمداران و استوارکنندگان حکومتش چون فضل بن سهل به راه حل و تجربه ی تازه ای دست زد؛ تجربه ای که در تشکیلات خلافت سابقه نداشت.
او تصمیم گرفت پیشوای شیعیان را از مدینه به مرو فراخواند و او را به ولیعهدی خویش برگزیند. این اقدام مأمون هرچند به ظاهر، غیر منتظره و ناباورانه بود و از سوی بعضی گروه ها واکنش هایی به دنبال داشت؛ لیکن به نظر خود او، مناسب ترین و سنجیده ترین طرحی بود که در آن شرایط می توانست حکومت او را از خطر سقوط حفظ، منافعش را تأمین و آینده اش را تضمین کند.
مأمون در پی این تصمیم نامه ای برای امام رضا علیه السلام نوشت. فضل بن سهل، وزیر او نیز نامه ای جداگانه نوشت و پیشوای هشتم را به مرو فراخواندند.(20)
 

هدف مأمون از طرح ولایتعهدی
 

درباره هدف مأمون از طرح مسأله ی ولایتعهدی به امام رضا علیه السلام نظرات و احتمالاتی چند ذکر شده است. مهم ترین این نظرات عبارت است از:
 

1- تمایلات شیعی و حق گرایی(21)
 

مأمون که از نبوغ سیاسی ویژه ای برخوردار بود با ظرافت خاصی کوشید تا وانمود کند در این تصمیم خود خلوص نیت دارد و از سر حق باوری نسبت به علویان و اعتقاد و علاقه وافری که به امام رضا علیه السلام دارد دست به این کار زده است.
منشأ این احتمال، نفاقی است که در چهره مأمون وجود داشت. عملکرد او به گونه ای بود که کسی نمی توانست به ماهیت اعتقادی وی پی ببرد. وی از یک سو از بدگویی و نکوهش صحابه حتی معاویه خودداری می کرد و معتقد بود این سیاست برای ملکداری بهتر است.(22) در عین حال اقدام به قتل بسیاری از علویان و در رأس آنان امام رضا علیه السلام کرد و به کارگزار خود در مصر نوشت منبرهایی را که بر آن ها برای حضرت رضا علیه السلام دعوت شده است، شستشو کند.(23)
از سوی دیگر نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و اله اظهار ارادت می کرد و حضرت علی علیه السلام را برترین آفریده خدا پس از رسول خدا صلی الله علیه و اله می دانست و دستور داد از کسی که از معاویه به نیکی یاد کند بیزاری جویند.(24)
آنچه می توان درباره این موضع گیری های متناقض مأمون گفت این است که وی در سیاست ها و مواضع سیاسی از مبادی عقیدتی خویش پیروی نمی کرد بلکه اعتقادات خود را متناسب با شرایط سیاسی، ابراز و هماهنگ می ساخت. بنابراین ممکن است اظهار تمایل او به امیرمؤمنان علیه السلام متأثر از گرایش وی به مذهب معتزلیان بغداد باشد نه اعتقاد به تشیع.(25)
 

2- وفای به نذر
 

بعضی از محدثان شیعه مانند شیخ صدوق و برخی مورخان اهل سنت مانند ابوالفرج اصفهانی و شبلنجی این اقدام مأمون را ناشی از نذر وی می داند که اگر بر برادرش پیروز شود خلافت را به اهلش واگذار کند.(26)
 

3- ابتکار فضل بن سهل
 

جرجی زیدان و برخی دیگر معتقدند مبتکر و طراح اصلی این نقشه، فضل بن سهل وزیر مأمون بود نه خود مأمون. حال، فضل با چه انگیزه ای مأمون را وادار به چنین اقدامی کرد، جرجی زیدان معتقد است او شیعه بوده و روی اعتقاد و ارادتی که به امام رضا داشته چنین اقدامی کرده است.(27) بیهقی انگیزه فضل را سیاسی می داند و می نویسد: فضل برای آن که آثار رفتار ستمگرانه هارون نسبت به علویان را از دامن حکومت عباسی بزداید مأمون را وادار به چنین کاری کرد.(28)
مطالعه تاریخ و بررسی دیدگاه ها و عملکرد فضل بن سهل بیانگر این است که وی نه تنها تمایلات شیعی نداشته بلکه دشمن سرسخت امام علیه السلام بوده و همواره در خط مخالف آن حضرت قرار داشته است.(29) علاوه بر اینکه خود مأمون در سخنی با صراح این نظریه را رد کرده است.(30) البته از مأمون زیرک و دوراندیش بعید به نظر نمی رسد که قضیه تشیع فضل نیز ساخته و پرداخته او باشد که برای بدنام کردن او و تبرئه خود نزد عباسیان - بویژه پس از قتل فضل - مطرح کرده باشد.
 

4- سیاست ملکداری
 

چهارمین نظریه که به حقیقت نزدیک تر و با واقعیت های تاریخی منطبق تر است، نظریه سیاست ملکداری مأمون است. وی در ارزیابی شرایط سیاسی - اجتماعی زمان خود به این نتیجه رسید که برای حفظ و دوام قدرت و حکومت خود، راهی جز جذب امام رضا علیه السلام به دستگاه خلافت و ولایتعهدی او وجود ندارد. مهم ترین انگیزه های سیاسی مأمون از اتخاذ این سیاست عبارت است از:
الف ـ جلب رضایت ایرانیان که به تشیع و دوستی علی علیه السلام و دودمانش روی آورده بودند. مأمون که مادرش ایرانی بود و در پرتو حمایت ایرانیان به قدرت رسیده بود مصلحت خود را در همراه داشتن آنان با خود می دید. برای این کار لازم بود خود را از نظر اعتقادی و سیاسی هماهنگ با آنان نشان دهد.
ب ـ فرونشاندن قیام های علویان که بسان استخوان گلوگیری همواره خلفا را آزار می داد. مأمون برای مهار کردن جنبش بالنده علویان و خلع سلاح ایشان دست به این اقدام زد.
ج ـ خالی کردن صحنه از وجود امام رضا علیه السلام. بدون شک هدف اساسی مأمون از طرح مسأله ولایتعهدی، شخص امام رضا علیه السلام و خالی کردن صحنه سیاسی کشور از وجود آن حضرت بود؛ زیرا وجود آن گرامی را بزرگ ترین خطر برای حکومت خود می دید. علاوه بر این که با این کار، فعالیت های حضرت را زیر نظر می گرفت، او را از زندگی اجتماعی و پایگاه های مردمی دور می ساخت و رابطه اش را با امت می گسست و بدین ترتیب ـ به گمان خود ـ از نفوذ کلمه و محبوبیت اجتماعی امام علیه السلام می کاست. این انگیزه ها هم در سخنان مأمون به چشم می خورد و هم در بیانات امام رضا علیه السلام.(31)
د ـ بهره برداری از نفوذ کلمه ی امام علیه السلام. مأمون در عین آن که سعی داشت از امام رضا علیه السلام به عنوان سپر برای جلوگیری از خشم مردم نسبت به عباسیان بهره جوید، می کوشید تا انرژی متراکم نیرومندترین جبهه ی مخالف را که مظهرش علی بن موسی الرضا علیه السلام بود در خدمت خود بگیرد.
بسیار اتفاق می افتاد که مأمون برای فرونشاندن صدای ناراضیان به امام رضا علیه السلام متوسل می شد.(32)
هـ ـ مشروعیت بخشیدن به حکومت خویش. حکومت عباسیان چون حکومت امویان از نظر مسلمانان فاقد مشروعیت بود. مأمون کوشید و جبهه ی منفی و منفور خلافت را تغییر دهد. مناسب ترین راه برای تحقق این هدف، جذب فرزند پیامبر صلی الله علیه و اله و پیشوای شیعیان ـ که مظهر حق و شریعت بشمار می رفت ـ به دربار خود و واگذاری سمت ولایتعهدی به وی بود، تا با این کار، مدعای علویان ـ مبنی بر غاصبانه بودن حکومت خویش ـ را در عمل تخطئه نماید.(33)
 

پی نوشت ها:
 

1- این نام توسط علی بن اسماعیل میثمی یکی از متکلمان شیعه روی آنان گذارده شد و از کلاب ممطوره (یعنی سگ های خیس شده به وسیله باران) گرفته شده است (ر.ک: فرق الشیعه، ص 92).
2- ر.ک: الملل و النحل، ج 1، ص 169 و فرق الشیعه، ص 83.
3- ر.ک: رجال کشی، ج 2، ص 758، ردیف 866 و معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 176.
4- ر.ک: عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 246 و بحارالانوار، ج 49، ص 115.
5- ر.ک: همان مدارک، ص 246 و 115.
6- ر.ک: بحارالانوار، ج 49، ص 116.
7- ر.ک: تاریخ الخلفاء، ص 289.
8- الغیبه، شیخ طوسی، ص 47.
9- برای آگاهی بیشتر از جریان این سفر رجوع کنید به بحارالانوار، ج 49، صص 73-81.
10- ر.ک: تاریخ طبری، ج 8، ص 338 و کامل ابن اثیر، ج 6، ص 192.
11- ر.ک: کامل ابن اثیر، ج 6، ص 227 و مروج الذهب، ج 3، صص 397-413.
12- الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص 151، پانوشت.
13- کامل، ابن اثیر، ج 6، صص 297 و 308.
14- همان، ص 305.
15- همان، صص 302-305.
16- ارشاد، ص 286.
17- کامل، ابن اثیر، ج 6، ص 310.
18- ارشاد، ص 286.
19- کامل، ج 6، ص 324.
20- متن نامه مأمون در منابع تاریخی نیامده است. برای آگاهی از متن نامه فضل بن سهل بن الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص 446 رجوع کنید.
21- مورخانی مانند طبری، ابن اثیر، مسعودی، ابن طقطقی و سیوطی این احتمال را ذکر کرده اند. ر.ک: تاریخ طبری، ج 8، ص 554؛ کامل، ج 6، صص 326 و 438؛ مورج الذهب، ج 3، ص 441؛ الفخری، ص 198 و تاریخ الخلفاء، ص 307.
22- عصر المأمون، ج 1، ص 371.
23- الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص 197.
24- تاریخ الخلفاء، ص 308.
25- در میان گرایش های فکری در عصر مأمون بجز تشیع امامی و زیدی می توان از اهل حدیث و معتزله نام برد. اهل حدیث به عنوان یک فرقه عثمانی، موضع مخالفی با امیرمؤمنان علیه السلام داشتند؛ ولی در میان معتزله بغداد - برخلاف معتزله بصری که عثمانی مذهب بودند - گرایش مثبتی نسبت به آن حضرت وجود داشت. این مسأله موجب شد معتزلیان نیز از سوی اهل حدیث متهم به تشیع شدند. تشیعی که از نظر اهل حدیث جز به معنای برتر دانستن حضرت علی علیه السلام بر دیگران چیز دیگری نبود.
26- ر.ک: عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 117؛ مقاتل الطالبیین، ص 357 و نورالابصار، ص 316.
27- تاریخ التمدن الاسلامی، ج 4، صص 163-164.
28- عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 158 و بحارالانوار، ج 49، ص 132.
29- به عنوان نمونه رجوع کنید به ارشاد مفید، ص 310.
30- عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 162 و بحارالانوار، ج 49، ص 137.
31- اما در سخنان مأمون: وی در پاسخ به عباسیان می گوید: «سستی در کار علی بن موسی الرضا روا نیست ولی ما نیاز به آن داشتیم که اندک اندک از اعتبار و شأن او بکاهیم و چنان تصویری از او در اذهان ترسیم کنیم که وی شایستگی خلافت را ندارد؛ سپس چاره ای سازیم که یکباره او را از میان برداریم» (عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 182).
و نیز می گوید: «ما او را ولیعهد خود ساختیم تا ... علاقمندان و شیفتگانش دریابند که او را در ادعایی که می کند (زهد و پارسایی) نصیبی نیست» (عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 181).
امام رضا علیه السلام در گفتگویی که با مأمون بر سر مسأله خلافت داشت فرمود: «من از انگیزه تو آگاهم. تو می خواهی مردم بگویند: علی بن موسی از دنیا روی نگردانده است؛ بلکه این دنیا است که از وی روی گردانده است؛ مگر نمی بینید چگونه به طمع خلافت، پیشنهاد ولایتعهدی را پذیرفت»(عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 152).
32- برای نمونه رجوع کنید به تاریخ طبری، ج 8 ص 565 و عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 174.
33- مأمون در سخنی به این انگیزه اشاره کرده است: «ما او را ولیعهد خود کردیم تا دعایش برای ما باشد و به حکومت و خلافت ما اعتراف کند و ... بداند که امر خلافت از آن ما است نه او» (عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 181).
 

منبع:کتاب تاریخ تحلیلی پیشوایان علیهم السلام

شنبه 18 دی 1389  2:42 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

شمّه اى از اخلاق ، صفات و کرامات امام رضا علیه السلام
 
ابن طلحه مى گوید: (1) سخن درباره امیرالمؤ منین على و زین العابدین على گذشت و اینک سخن درباره سومین على یعنى على الرضا علیه السلام است و هر که به دقت بنگرد براستى او را وارث ایشان مى یابد و حکم مى کند که وى سومین على (2) است . ایمان و مقام و منزلتش والا و توانمندى وى گسترده و یارانش فراوان و برهانش هویدا و آشکار است تا آن جا که ماءمون خلیفه عباسى او را از خواص خود قرار داد و در مملکت خویش شریک ساخت و امر جانشینى خویش را به او واگذارد و دخترش را به همسرى او درآورد. مناقبش والا و صفات شریفش برجسته و بخشندگى اش چون حاتم و طبیعتش چون اخزم (جد حاتم ) و اخلاقش ‍ عربى و نفس شریفش هاشمى و خصلت بزرگوارى اش چون پیامبر صلى اللّه علیه و اله بود، چنان که هر چه از فضایلش بشمارند او از آن برتر و هر مقدار از مناقبش یاد کنند، وى از آن بلند مرتبه تر است . مى گوید: امّا القاب آن حضرت : رضا، صابر، رضى ، وفى ، و مشهورتر از همه رضاست . امّا مناقب و صفاتش ؛ خداوند برخى از آنها را به او اختصاص داده تا به علوّ مقام و ارجمندى اش گواهى دهند.

ابن طلحه بخشى از کرامات آن حضرت را بیان کرده که (( ان شاء اللّه )) ما بعضى از آنها را نقل خواهیم کرد.
شیخ مفید - رحمه اللّه - از یزید بن سلیط ضمن حدیثى طولانى از ابوابراهیم امام کاظم علیه السلام نقل کرده است که در همان سال رحلتش ‍ فرمود: ((من امسال از دنیا مى روم و امر ولایت به پسرم على همنام دو على مى رسد؛ امّا على اول ، على بن ابى طالب علیه السلام و على دیگر، على بن حسین علیه السلام است ، علم و حلم ، نصرت و محبت ، ورع و دیانت اولى و محنت پذیرى وصبر بر شداید دومى را به او داده اند.(3)
على بن عیسى اربلى - رحمه اللّه - در فصلى که بخشى از خصایص و مناقب و اخلاق کریمه امام رضا علیه السلام را نقل کرده ، (4) به نقل از ابراهیم بن عباس مى گوید: من هرگز ندیدم که چیزى را از امام رضا علیه السلام بپرسند و او نداند و در روزگاران تا زمان او کسى را داناتر از او سراغ ندارم ، ماءمون درباره هر چیزى به عنوان آزمون از او مى پرسید و او پاسخ مى داد در حالى که تمام سخن و پاسخ و استشهاد وى برگرفته از قرآن مجید بود. هر سه روز یک مرتبه قرآن را ختم مى کرد و مى فرمود: ((اگر بخواهم کمتر از سه روز ختم کنم . مى توانم ولى من هرگز بر آیه اى نمى گذرم مگر اینکه درباره آن مى اندیشم و درباره شاءن نزولش فکر مى کنم .))
از جمله مى گوید: کسى را برتر از ابوالحسن الرضا علیه السلام ندیدم (وصف کسى را برتر از او) نشنیده ام ، از او چیزها دیده ام که از هیچ کس ندیده ام ؛ هرگز ندیدم در سخن گفتن کلمه اى رنجش آور به کسى بگوید یا سخن کسى را پیش از آنکه از گفتار خویش فارغ شود قطع کند و یا حاجت کسى را در صورت توانایى بر اجابت آن ، رد کند و هرگز ندیدم پاهایش را نزد همنشینى دراز کند و در حضور کسى تکیه دهد، و ندیدم کسى از خادمان و غلامانش ‍ را دشنام گوید و ندیدم که آب دهان بیندازد و ندیدم که با صداى بلند بخندد بلکه همواره خنده اش به صورت بلند بود و چون خلوت مى کرد و سفره گسترده مى شد، نوکران و غلامانش را حتى دربانان و پرده دار را بر سر سفره مى نشاند. شب هنگام ، کم خواب و بیشتر روزها روزه دار بود. در هر ماه سه روز، روزه اش ترک نمى شد. کار خیر بسیار مى کرد و صدقه نهانى بسیار مى داد که بیشتر آن در شبهاى تاریک بود. بنابراین هر که گمان کند نظیر او در فضیلت دیده است ، باور نکن .(5)
از محمّد بن عباد نقل کرده ، مى گوید: حضرت رضا علیه السلام تابستان روى حصیر و زمستان روى پلاس مى نشست ، تن پوشش جامه اى خشن بود امّا در حضور مردم با لباس آراسته ظاهر مى شد.(6)
از اباصلت ، عبدالسلام بن صالح هروى نقل کرده که مى گوید: من داناتر از على بن موسى الرضا علیه السلام را ندیدم و هیچ عالمى هم او را ندیده مگر این که مانند من درباره او گواهى داده است . ماءمون گروهى از دانشمندان ادیان و فقهاى شریعت و متکلمان را در چندین مجلس با آن حضرت رو به رو کرد و آن حضرت سرانجام بر همه غالب شد تا آنجا که کسى از ایشان نماند مگر آن که به فضل آن وجود گرامى اقرار کرد و به ناچیزى خویش ‍ اعتراف نمود. من از آن حضرت شنیدم که مى گفت : ((در روضه پیامبر صلى اللّه علیه و اله مى نشستم در حالى که بسیارى از علماى مدینه در آن جا بودند. وقتى که یکى از آنها از حل مساءله اى فرو مى ماند همگى به من اشاره مى کردند و مسائل را نزد من مى فرستادند و من جواب مى دادم .))(7)
ابوالصلت مى گوید: محمّد بن اسحاق بن موسى از قول پدرش نقل مى کند که موسى بن جعفر علیه السلام به پسرش مى گفت : ((این برادر شما على بن موسى عالم آل محمّد صلى اللّه علیه و اله است ، مسائل دینتان را از او بپرسید و آنچه را که مى گوید حفظ کنید زیرا من از پدرم جعفر بن محمّد علیه السلام شنیدم که به من فرمود: عالم آل محمّد صلى اللّه علیه و اله در صلب تو است ، کاش من او را درک مى کردم که او همنام امیرالمؤ منین علیه السلام است )).(8)
از محمّد بن یحیى فارسى نقل شده که : روزى ابونواس امام رضا علیه السلام را دید که سوار بر استر از نزد ماءمون مى آمد، به آن حضرت نزدیک شد و سلام داد و گفت : یابن رسول اللّه ، من اشعارى درباره شما گفته ام ، مایلم که شما آنها را از زبان من بشنوید. فرمود: بخوان ! ابونواس شروع به خواندن کرد. امام رضا علیه السلام فرمود: تو اشعارى گفته اى که پیش از تو کسى نظیر آنها را نگفته است ، غلامش را صد زد و فرمود: ((آیا چیزى از مخارجمان موجود است ؟ عرض کرد: سیصد دینار موجود است . فرمود: آنها را به ابونواس بده . سپس فرمود: شاید این مبلغ کم باشد این استر را هم به او بده .))(9)
از ابوالصلت هروى نقل است که امام رضا علیه السلام با همه مردم به زبان خودشان سخن مى گفت و به خدا سوگند که فصیحترین و داناترین مردم به تمام زبانها و لهجه ها بود. روزى به آن حضرت گفتم : یابن رسول اللّه من از این که شما این همه زبانهاى مختلف را مى دانید در شگفتم . فرمود: ((اى اباصلت من حجت خدایم بر خلق و نمى شود که خداوند حجتى را بر قومى بفرستد و او زبان آن قوم را نداند. آیا این سخن امیرالمؤ منین على علیه السلام را نشنیده اى که فرمود: ((ما را فصل الخطاب داده اند)) و آیا فصل الخطاب چیزى جز دانستن زبانهاى مختلف است .))(10)
و از امام رضا علیه السلام نقل شده است که مردى از اهل خراسان به آن حضرت گفت : یابن رسول اللّه ، رسول خدا را در خواب دیدم ، به من فرمود: چگونه خواهید بود وقتى که در سرزمین شما پاره تن من دفن شود و امانت من به شما سپرده شده تا آن را حفظ کنید و قطعه اى از جسم من در خاک شما پنهان شود؟ امام رضا علیه السلام فرمود: ((منم آن مدفون در سرزمین شما و منم پاره تن پیامبرتان و منم آن امانت و آن قطعه بدن ، بدانید که هرکس مرا زیارت کند در حالى که به آنچه خداى تعالى از حقوق و طاعت من واجب کرده است معرفت داشته باشد، من و پدرانم روز قیامت شفیع او خواهیم بود و هرکه را ما شفاعت کنیم نجات یافته است هر چند که بمانند گناه جن و انس داشته باشد، پدرم به نقل از جدم و او از قول پدرش نقل کرده که رسول خدا صلى اللّه علیه و اله فرمود: هر که مرا در خواب ببیند، به حق مرا دیده است زیرا که شیطان نمى تواند به صورت من و کسى از اوصیاى من و احدى از شیعیان ایشان در آید و براستى که رؤ یاى صادقه یک جزء از هفتاد جزء نبوت است )).(11)
امّا روایاتى که از آن حضرت در علوم مختلف و انواع حکمت نقل شده و اخبار جمع شده و پراکنده و احسان آن حضرت با اهل ملل و مناظرات مشهورش ، بیش از حد شمار است .
على بن عیسى اربلى - رحمه اللّه - گوید: (12) این کتاب (( (عیون اخبار الرضا علیه السلام ) )) مشتمل بر مطالب کمیاب و برجسته ، بهتر از رشته هاى گلوبند آویخته بر گردن دوشیزگان بکر، هرکه مى خواهد چشمش ‍ در باغستان آن کتاب سیر کند و تشنگیش را از زلال آبگیرهایش سیرآب نماید و از شگفتیها و فنون و بوستانها و چشمه سارانش بهره گیرد من او را راهنمایى کردم و اندیشه اش را بدان سمت هدایت نمودم ، چیزى افزون بر محتواى آن نتوان یافت که سخن جامع را بخوبى بیان کرده است .
فصل :
امّا کرامات آن حضرت ، از جمله مواردى که ابن طلحه (13) نقل کرده ، این است که چون ماءمون امام را به ولیعهدى خود برگزید و خلافت پس از خود را به آن حضرت واگذارد، اطرافیان ماءمون از این عمل ناخشنود گشتند و ترسیدند که خلافت از خاندان عباس بیرون شود و به بنى فاطمه اعاده گردد از این رو نسبت به امام رضا علیه السلام بسیار بدبین گشتند. در آن هنگام عادت چنان بود که هرگاه حضرت رضا علیه السلام بر ماءمون وارد مى شد از اطرافیان ماءمون ، هر که داخل تالار بود به حضرت سلام مى دادند و پرده بر مى گرفتند تا امام علیه السلام وارد شود، امّا چون نفرت آنان نسبت به آن حضرت بالا گرفت ، به یکدیگر سفارش کردند و گفتند: هر وقت امام رضا علیه السلام آمد و خواست بر خلیفه وارد شود، رو برگردانید و پرده را برنگیرید. همگان در این باره هم پیمان شدند. در آن اوان روزى که همه نشسته بودند، ناگهان امام رضا علیه السلام مطابق معمول به مجلس خلیفه وارد شد، آنان خوددارى نتوانستند و بى اختیار سلام دادند و پرده را بر گرفتند. پس از آن آنها یکدیگر را ملامت کردند که چرا بر خلاف توافقى که کرده بودند، عمل کردند. گفتند: نوبت آینده وقتى که آمد، پرده را بر نمى داریم ، چون نوبت دیگر فرا رسید و امام علیه السلام به مجلس آمد، از جا بلند شدند، سلام دادند ولى همچنان ایستادند و پرده را بر نداشتند. از این رو خداوند تند بادى را فرستاد که به پرده وزید و بیشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام علیه السلام از وزیدن ایستاد و پرده به حال اول برگشت و چون امام خواست بیرون شد دوباره وزیدن گرفت و پرده را بلند کرد، امام علیه السلام که بیرون شد، باز ایستاد دوباره پرده به جاى خود برگشت . پس از رجعت امام علیه السلام ، مخالفان رو به یکدیگر کردند و گفتند: دیدید چه شد؟ گفتند: آرى . آنگاه به یکدیگر گفتند: دوستان ! این مرد در نزد خدا مقامى والا دارد و خداوند را به او عنایتى است . مگر ندیدید که چون شما پرده را بر نگرفتید خداوند باد را فرستاد و براى برگرفتن پرده ، باد را مسخّر او کرد، همچنان که براى سلیمان علیه السلام مسخر کرده بود. بنابراین در خدمت او باشید که به نفع شماست . این بود که به حال اول برگشتند و بر حسن عقیده شان نسبت به آن حضرت افزوده شد.
از جمله وقتى که امام رضا علیه السلام در خراسان بود زنى به نام زینب مدعى شد که علیه و از دودمان فاطمه علیهاالسلام است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخر فروشى مى کرد. امام رضا علیه السلام جریان را شنید و چون نسبت ادعایى او را قبول نداشت . آن زن را به نزد خود طلبید و نسبت او را رد کرد و فرمود: این زن دروغ مى گوید. آن زن (جسارت ورزید) و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت : همان طور که نسب مرا رد کردى من هم در نسبت شما ایراد دارم ، امام علیه السلام را غیرت علوى تکان داد و موضوع را به حاکم خراسان ارجاع فرمود - حاکم خراسان جاى وسیعى داشت به نام (( ((برکة السباع )) )) که در آن جا درندگان را به زنجیر بسته بودند براى مجازات مفسدان نگهدارى مى کردند. - امام رضا علیه السلام آن زن را نزد حاکم خراسان آورد و فرمود: این زن بر على و فاطمه علیهاالسلام دروغ بسته است ، از نسل ایشان نیست (لیکن خود را به ایشان منسوب مى دارد)، اگر کسى براستى پاره تن فاطمه و على علیه السلام باشد گوشتش بر درندگان حرام است ، این زن را به (( برکة السباع علیه السلام بیندازید، اگر راست گفته باشد درندگان به او نزدیک نخواهند شد و اگر دروغ گفته باشد او را مى درند. وقتى زن این سخن را از امام علیه السلام شنید، گفت : تو خود اگر راست مى گویى که به تو نزدیک نمى شوند و تو را نمى درند به آن جا وارد شو! امام علیه السلام بى آنکه چیزى در پاسخ آن زن بگوید از جاى خود برخاست حاکم گفت : به کجا مى روید؟ فرمود به (( برکة السّباع )) به خدا سوگند که باید وارد آنجا شوم ، حاکم و مردم و اطرافیان حاکم برخاستند و آمدند و در (( برکة السّباع )) را باز کردند. امام رضا علیه السلام به آن جایگاه وارد شد در حالى که مردم از بالاى برکه ، نگاه مى کردند، همین که امام میان درندگان قرار گرفت همگى روى دمها بر زمین نشستند، امام علیه السلام به سمت یکى یکى آنها مى آمد و به سر و صورت و پشت آنها دست مى کشید و آن درنده کرنش مى کرد تا همگى را دست کشید، سپس در مقابل چشم ناظران بیرون آمد. بعد به حاکم گفت : اکنون این زن را که بر على و فاطمه علیهاالسلام دروغ بسته است ، وارد (( برکة السّباع )) کن تا مطلب روشن شود. آن زن خوددارى کرد ولى حاکم او را مجبور کرد و به ماءمورانش دستور داد تا او را در برکه انداختند. به مجرد این که درندگان او را دیدند به سمت او جستند و او را دریدند. نام آن زن در خراسان به زینب دروغگو مشهور شد و داستانش در آن دیار بر سر زبانها افتاد.(14)
از جمله داستان دعبل بن على خزاعى شاعر بود. دعبل مى گوید: چون قصیده ((مدارس آیات )) را سرودم ، آهنگ ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام را کردم که در خراسان ولیعهد ماءمون در امر خلافت بود. وقتى که وارد آن دیار شدم و به خدمت آن حضرت رسیدم و قصیده را خواندم . آن را مورد تحسین قرار داده به من فرمود: این اشعار را تا من دستور نداده ام بر کسى نخوان . خبر من به خلیفه ماءمون رسید، مرا احضار کرد و از من پرسید سپس گفت : دعبل ! قصیده (( ((مدارس آیات خلت من تلاوة )) )) را برایم بخوان . گفتم : به خاطر ندارم یا امیرالمؤ منین گفت : اى غلام ، ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام را حاضر کن ! مى گوید: ساعتى نگذشته بود که امام علیه السلام حضور یافت . ماءمون گفت : یا اباالحسن ! من از دعبل خواستم تا ((مدارس آیات )) را برایم بخواند، گفت : به خاطر ندارم ، امام رضا علیه السلام رو به من کرد و فرمود: دعبل براى امیرالمؤ منین بخوان . شروع به خواندن کردم و ماءمون تحسین کرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به من دادند و حدود این مبلغ را نیز امام رضا علیه السلام فرمان داد. عرض کردم : مولاى من چه خوب بود که مقدارى از جامه تان را به من مى دادید تا کفنم باشد! فرمود: بسیار خوب ، آنگاه پیراهنى به من لطف کرد که کهنه بود با یک حوله نازک و فرمود: این را نگه دار که باعث حفظ تو مى شود.
سپس ذوالریاستین ابوالعباس فضل بن سهل وزیر ماءمون به من جایزه اى داد و مرا بر اسبى زرد رنگ و خراسانى سوار کرد. و در یک روز بارانى که بر آن اسب را مى سپردم بالاپوش بارانى و کلاه خزى را که پوشیده بود به من بخشید و براى خود بارانى جدیدى خواست و پوشید و گفت : از این جهت شما را مقدم داشتم و جامه تنم را به تو بخشیدم که این بهترین بارانى بود. دعبل مى گوید: آن را به هشتاد دینار فروختم با وجود آن دلم از فروش آن ناراضى بود. پس از چندى دوباره به عراق برگشتم ، در بین راه گروهى از راهزنان سر راه بر ما گرفتند در حالى که آن روز هم باران مى بارید. من ماندم با یک پیراهن کهنه و از خسارتى که بر من وارد شده بود متاءسف بودم و بیش ‍ از هر چیزى براى آن پیراهن و حوله تاءسف مى خوردم و به سخن مولایم امام رضا علیه السلام مى اندیشیدم که ناگهان یکى از راهزنان را دیدم ، سوار بر اسب زردى که ذوالریاستین به من داده بود نزدیک من ایستاده و در حالى که آن بارانى را به تن داشت منتظر بود تا افرادش جمع شوند و در آن حال ابیاتى از قصیده (( ((مدارس آیات خلت من تلاوة )) )) را مى خواند و گریه مى کرد. چون من این حال را دیدم از این که دزدى از مردم بیابانى اظهار تشیع مى کند متعجب شدم ، آنگاه طمع در آن پیراهن و حوله بستم و گفتم : سرورم ، این قصیده اى که مى خوانید، از کیست ؟ گفت : واى بر تو، به تو چه مربوط که مال کیست ؟ گفتم : علتى دارد که خواهم گفت . گفت : این قصیده مشهورتر از آن است که صاحب آن را نشناسى . گفتم : صاحب آن کیست ؟ گفت : دعبل بن على خزاعى شاعر آل محمّد که خداوند او را جزاى خیر دهد! گفتم : سرورم من دعبل ام و این قصیده از من است . گفت : واى بر تو چه مى گویى ؟! گفتم : قضیه روشن تر از اینهاست . کسى را نزد اهل کاروان فرستاد و گروهى را احضار و راجع به من از آنها پرس و جو کرد. همگى گفتند: این دعبل بن على خزاعى است . گفت : از تمام اموالى که از کاروان گرفته ایم ، از یک سیخ تا ارزشمندترین مالها، از همه به احترام تو دست برداشتم . سپس یارانش را صدا زد و به آنها دستور داد، هر کس چیزى گرفته است باز پس دهد. تمام اموال مردم را پس دادند و اموال من نیز، همه به من برگشت . آنگاه تا جاى امنى ما را بدرقه کرد و به این ترتیب به برکت آن پیراهن و حوله من و کاروان محفوظ ماندیم . ببین این منقبت چقدر ارزنده و والاست .(15)
از جمله داستانى است که از هرثمة بن اعین (وى در خدمت خلیفه به سر مى برد با وجود این ، دوستدار اهل بیت علیهم السلام بود امّا تا آخر هم خوددارى مى کرد و نمى گفت که من از شیعیان ایشان هستم و به مصالح امام رضا علیه السلام عمل مى نمود و در اختیار آن حضرت بود و براى تقرب به خدا خدمت مى کرد) نقل شده که مى گوید روزى مولایم امام رضا علیه السلام مرا طلبید و فرمود: هرثمه ! من جریانى را به عنوان یک راز به تو مى گویم مبادا تا من زنده ام به کسى اظهار کنى . اگر زمان حیات من به کسى اظهار کنى ، در پیشگاه خدا من خصم تو خواهم بود. عهد بستم تا وقتى که اجازه ندهد به کسى نگویم . آنگاه فرمود: بدان که پس از چند روز، مقدارى انگور و انار دانه شده خواهم خورد و بعد از دنیا مى روم و خلیفه مى خواهد که قبر و آرامگاه مرا پایین قبر پدرش هارون قرار دهد ولى خداوند به او توان انجام این کار را نخواهد داد، زیرا زمین به قدرى سخت خواهد شد که کسى نخواهد توانست چیزى از آن بکند و قبر من در فلان بقعه است که آن جا را تعیین کرد، و چون من از دنیا رفتم و تجهیزم کردند تمام گفته هاى مرا به ماءمون بگو. و به او بگو که نماز گزاردن بر جنازه مرا به تاءخیر اندازد؛ زیرا مرد عربى نقاب زده ، سوار بر شتر چابکى ، با وجود خستگى سفر از راه مى رسد و از شترش پیاده مى شود و بر جنازه من نماز مى خواند، پس چون بر من نماز گزارد و جنازه ام را برداشتند، برو به آن جایى که برایت معین کردم ، اندکى از روى زمین را بکن ، قبرى در حد معمول خواهى یافت که در زیر آن آب سفیدى است و چون دیدى آب خشکید آن جا محل دفن من است ، مرا در آن جا دفن کنید. خدا را خدا را مبادا پیش از مردنم این راز را به کسى بگویى . هرثمه مى گوید: به خدا سوگند چند روزى نگذشت که امام علیه السلام انگور و انار زیادى تناول کرد و از دنیا رفت . (16) بر خلیفه وارد شدم ، دیدم بر آن حضرت مى گوید، گفتم : یا امیرالمؤ منین ، حضرت رضا علیه السلام از من عهد گرفت که جریانى را به شما بگویم . و آنچه را فرموده بود از اول تا آخر گفتم در حالى که او از گفته هاى من تعجب مى کرد. پس ‍ دستور داد جنازه را تجهیز کردند و چون تجهیز کردند، براى نماز صبر کردند ناگهان مردى سوار بر شترى شتابان از طرف بیابان رسید. بدون این که با کسى حرفى بزند رفت کنار جنازه ، ایستاد و نماز خواند و بیرون شد. آنگاه مردم نماز گزاردند، خلیفه دستور داد آن مرد را پیدا کنند او را نیافتند و کسى از او مطلع نشد سپس خلیفه دستور داد پایین قبر پدرش هارون قبرى بکنند، گورکنان نتوانستند بکنند تا این که به محل ضریح فعلى رفتند و مقدارى از روى زمین خاک برداشتند قبر کنده اى با آجرهاى بزرگش نمودار شد و در ته قبر مقدارى آب سفید - مطابق گفته آن حضرت - بود، به خلیفه اطلاع دادند، حضور یافت و به همان صورتى که امام علیه السلام فرموده بود به چشم خود دید که آب خشکید و بدن آن حضرت را در آن جا دفن کردند. همیشه ماءمون از گفته آن حضرت در شگفت بود و حتى یک کلمه از سخن امام کم نشده از این رو تاءسف ماءمون افزون گشت و هر وقت در خدمتش ‍ تنها بودیم ، مى گفت : هرثمه ابوالحسن چگونه آن مطالب را به تو گفت ؟ من داستان را بازگو مى کردم ، و او تاءسف مى خورد.(17)
به این منقبت بزرگ و کرامت ارزنده نگاه کن که حکایت از توجه خاص ‍ خداوندى و بلندى مرتبه آن حضرت در پیشگاه خدا دارد.(18)
(( عیون اخبار الرضا علیه السلام )) صدوق - رحمه اللّه - به نقل از على بن میثم از قول پدرش روایت کرده ، مى گوید: شنیدم مادرم مى گفت : من از نجمه مادر حضرت رضا علیه السلام شنیدم که مى فرمود: وقتى که به فرزندم حامله بودم احساس سنگینى حمل را نمى کردم و در خواب صداى تسبیح ، تهلیل و تحمید را از شکمم مى شنیدم که باعث ترس و بیم من مى شد. وقتى که از خواب بیدار مى شدم چیزى نمى شنیدم . هنگامى که وضع حمل کردم نوزاد دست بر زمین و سر به طرف آسمان بلند کرد و چنان لبهایش را حرکت مى داد که گویا حرف مى زد. در این بین پدرش موسى بن جعفر علیه السلام وارد شد، فرمود: اى نجمه گوارا باد بر تو کرامت پروردگارت ! نوزاد را پیچیده در پارچه اى سفید، به آن حضرت دادم ، به گوش راستش اذان بو به گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست با آب فرات کام نوزاد را برداشت . سپس به من باز گردانید و فرمود: او را بگیر که او بقیة اللّه در روى زمین است .(19)
از دلایل حمیرى به نقل از جعفر بن محمّد بن یونس نقل کرده مى گوید: مردى نامه اى خدمت امام رضا علیه السلام نوشت و از آن حضرت مسائلى را پرسید لیکن فراموش کرد مساءله پوشیدن لباس نیمه ابریشمى توسط محرم و موضوع اسلحه رسول خدا صلى اللّه علیه و اله را که قصد پرسیدنشان را داشت در نامه بنویسد از این رو افسوس مى خورد که چرا ننوشتم ! وقتى که پاسخ مسائل آمد آن حضرت ، نوشته بود: اشکالى بر احرام در جامه نیمه ابریشمى نیست و بدان که اسلحه رسول خدا صلى اللّه علیه و اله در نزد ما نظیر تابوت در نزد بنى اسرائیل است هر امامى ، هر جا که باشد آن اسلحه همراه اوست .(20)
از جمله ، به نقل از معمر بن خلاد آمده است که مى گوید: ریان بن صلت هنگامى - که فضل بن سهل او را به یکى از نواحى خراسان ماءمورت داده بود - در مرو به من گفت : مایلم از ابوالحسن علیه السلام اجازه شرفیابى بگیرم ، سلامى به حضرتش بدهم و خداحافظى کنم و دوست دارم از جامه هایش بر من بپوشاند و از سکه هایى که به اسم آن حضرت زده اند به من مرحمت کند. معمر گفت : خدمت ابوالحسن علیه السلام شرفیاب شدم ، قبل از هر چیزى رو به من کرد و فرمود: ریان ، مایل است پیش ما بیاید تا از جامه هاى خود بر او بپوشانم و درهمى چند به او بدهم . گفتم : (( سبحان اللّه ، )) به خدا سوگند که او همین درخواست را از من کرد تا من استدعاى او را به شما برسانم . فرمود: معمر! مؤ من ، البته که موفق است ، به او بگو بیاید. معمر مى گوید: رفتم به او گفتم . خدمت امام علیه السلام رسید و سلام داد. امام علیه السلام چیزى میان دستش گذاشت . وقتى بیرون آمد از او پرسیدم چه قدر مرحمت کرد؟ دستش را باز کرد دیدم ، سى درهم است .(21)
از جمله به نقل از سلیمان جعفرى مى گوید: امام رضا به من فرمود: کنیزى با این خصوصیات براى من بخر. کنیزى را با آن اوصاف نزد مردى یافتم او را خریدم و بهاى وى را به مولایش پرداختم و آن کنیز را خدمت آن حضرت آوردم . گرچه امام علیه السلام را از او خوش آمد امّا با وى نیامیخت . چند روزى که نزد آن حضرت ماند، مولاى وى مرا دید زارى کرد و گفت : خدا را خدا را درباره من فکرى بکنید. زندگى بر من ناگوار گشته و قرار و خواب از من رفته است ، یا ابوالحسن علیه السلام صحبت کن و از وى بخواه آن کنیز را به من برگرداند و پولش را بگیرد. گفتم : تو دیوانه اى ، من چگونه چنین گستاخیى را بکنم و بگویم کنیز را به تو برگرداند! پس از آن بر امام رضا علیه السلام وارد شدم ، بدون مقدمه رو به من کرد و فرمود: سلیمان ، آیا صاحب کنیز مایل است که کنیز را به او برگردانم ؟ عرض کردم ، آرى واللّه او از من خواست که از شما چنین کارى را بخواهم . فرمود: کنیز را به او برگردانید و بهایش را بگیرید. من به همین نحو عمل کردم . چند روزى کنیز نزد مولایش ماند، آنگاه آن مرد مرا ملاقات کرد و گفت : فدایت شوم از ابوالحسن بخواهید تا کنیز را قبول کند که من از او سودى نمى برم و نمى توانم به او نزدیک شوم . گفتم : من نمى توانم بى مقدمه این مطلب را به امام بگویم . سلیمان مى گوید: خدمت امام علیه السلام شرفیاب شدم ، فرمود: سلیمان صاحب کنیز مایل است کنیز را از او بگیرم و پول را به او برگردانم ؟ عرض کردم : آرى او از من چنین درخواستى را کرده است . فرمود: کنیز را برگردان و پول را بگیر و به او بده .(22)
از جمله به نقل از حسن بن ابى الحسن روایت است که مى گوید: عمویم محمّد بن جعفر به بیمارى سختى مبتلا شد به طورى که بیم مردن او را داشتم . روزى ابوالحسن الرضا علیه السلام به عیادت وى آمد در حالى که ما و پسران و برادرانش در اطراف او بودیم و عمویم اسحاق با دیدن بد حالى بیمار، بالاى سرش گریه مى کرد. امام علیه السلام آمد و در کنارى نشست و در ما نظاره کرد، وقتى که از منزل بیرون شد من به دنبالش رفتم و عرض ‍ کردم : فدایت شوم ، شما بر عمویتان وارد شدید و او را در چنان حالى دیدید، ما گریه مى کردیم و عمویت اسحاق گریه مى کرد ولى از شما چیزى مشاهده نشد. فرمود: این شخص را که بالاى سر مریض گریه مى کنید مى بینید! بزودى بیمار شفا مى یابد، و از بستر بر مى خیزد امّا آن که گریه مى کند مى میرد. فاصله اى نشد که محمّد بن جعفر از بستر بیمارى برخاست و اسحاق دردمند شد و از دنیا رفت و محمّد بر او گریست .(23)
وقتى که محمّد بن جعفر در مکه خروج کرد و مردم را به سوى خود دعوت کرد و خود را امیرالمؤ منین خواند و مردم با او به عنوان خلیفه بیعت کردند، امام رضا علیه السلام بر او وارد شد و فرمود: اى عموى من ، پدر و برادرت را تکذیب نکن ، این امر سرانجامى نخواهد داشت . راوى مى گوید: محمّد از مکه بیرون شد و من هم همراه او به سمت مدینه حرکت کردم . طولى نکشید که جلودى به مقابله با او آمد و او را شکست داد. محمّد بن جعفر امان خواست ، جامه سیاه پوشید و بر منبر رفت و خودش را عزل کرد و ادعاى خویش را تکذیب نمود و گفت : خلافت از آن ماءمون است و من با آن حقى ندارم . سپس راهى خراسان شد و در مرو از دنیا رفت .(24)
از آن جمله ، از حسن بن وشاء نقل کرده ، مى گوید: من در خراسان بودم روزى امام رضا علیه السلام کسى را فرستاده بود که آن برد مخصوص را نزد ما بفرست و چنان بردى نزد من نبود به قاصد آن حضرت گفتم : نزد من بردى وجود ندارد. دوباره قاصد برگشت و گفت : فرمودند: برد را بده بیاورند. میان جامه ها گشتم چیزى نیافتم به فرستاده امام علیه السلام گفتم : من جست و جو کردم ولى آن را نیافتم . براى نوبت سوم قاصد برگشت و گفت : برد را نزد ما بفرست . بلند شدم و همه جا را جستم ، هیچ جا نماند جز یک صندوق ، به سراغ آن رفتم ، دیدم برد میان صندوق است . آن را برداشتم و دادم و گفتم : گواهى مى دهم که تو امام واجب الا طاعه هستى و همین مطلب باعث ورود من به جمع پیروان امام علیه السلام شد.(25)
از جمله ، عبداللّه بن مغیره مى گوید: واقفى بودم و با این عقیده به مکه رفتم وقتى که به مکه رسیدم ، چیزى در دلم گذشت به پرده کعبه چنگ زدم و گفتم : خدایا تو از خواست و مقصد من آگاهى ، مرا به بهترین ادیان راهنمایى کن ! پس به دلم افتاد که خدمت امام رضا علیه السلام بروم . این بود که به مدینه رفتم و بر در خانه امام علیه السلام ایستادم و به غلام گفتم : به مولایت بگو: مردى از اهل عراق بر در منزل ایستاده است . شنیدم صدایش بلند شد و فرمود: عبداللّه بن مغیره وارد شو. وارد شدم ، همین که چشم آن حضرت به من افتاد، فرمود: خداوند دعاى تو را اجابت فرمود: و تو را به دین خود هدایت کرد. گفتم : براستى که تو حجت خدا و امین او بر خلقى .(26)
از جمله به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است ، مى گوید: فلان بن محرز به من گفت : شنیده ایم که امام صادق علیه السلام وقتى که مى خواست با اهل بیتش دوباره همبستر شود، همچون وقت نماز، وضو مى گرفت ، دوست داشتم که تو از امام رضا علیه السلام این مطالب را بپرسى . وشّاء مى گوید: خدمت امام علیه السلام رسیدم بدون این که چیزى بپرسیم رو به من کرد و فرمود: امام صادق علیه السلام وقتى که همبستر مى شد و مى خواست که دوباره برگردد وضوى نماز مى گرفت و باز هم اگر اراده مى کرد وضوى نماز مى گرفت . از خدمت امام علیه السلام بیرون شدم ، نزد آن مرد رفتم و گفتم : بدون اینکه من چیزى بپرسم امام مساءله تو را جواب داد.(27)
از جمله ، به نقل از على بن محمّد کاشانى ، مى گوید: یکى از شیعیان گفت : مال زیادى خدمت امام رضا علیه السلام بردم لیکن ندیدم که از وصول آن مال خوشحال شده باشد. از این رو غمگین شدم ، با خود گفتم : این قدر مال براى آن حضرت بردم ، خوشحال نشد. فرمود: غلام ! طشت و آب بیاور! و خود روى مسندى نشست و با دست به غلام اشاره کرد: آب روى دستم بریز، دیدم از میان انگشتانش طلا داخل طشت مى ریزد. سپس به من نگاهى کرد و گفت : کسى که چنین است اعتنا به مالى که نزد او آورده اند ندارد.(28)
از جمله بن نقل از محمّد بن فضل ، مى گوید: چون سال یورش هارون به برامکه فرا رسید و جعفر بن یحیى را کشت و یحیى بن خالد را زندانى کرد و بر سر آنها آورد آنچه آورد، امام رضا علیه السلام در عرفه بود و دعا کرد و سپس سر به زیر افکند. پرسیدند چه دعایى مى کردید؟ فرمود: از خداوند مى خواستم به برامکه سزاى آنچه را که نسبت به پدرم کردند برساند و خداوند همین امروز درباره آنها خواسته مرا اجابت کرد. سپس بازگشت و چیزى نگذشت که جعفر به هلاکت رسید و یحیى زندانى شد و حال برامکه دگرگون گشت .(29)
از جمله به نقل از موسى بن عمران ، مى گوید: على بن موسى علیه السلام را در مسجد مدینه دیدم در حالى که هارون خطبه مى خواند، فرمود: خواهى دید که من و او را در یک خانه دفن مى کنند.(30)
از جمله از حسن بن موسى نقل شده ، مى گوید: روزى که هیچ ابرى در آسمان دیده نمى شد همراه امام رضا علیه السلام به قصد یکى از املاک آن حضرت بیرون رفتیم . وقتى که از شهر درآمدیم ، فرمود: آیا با خودتان لباس ‍ بارانى همراه دارید؟ گفتیم : خیر، نیاز به لباس بارانى نداریم ، ابرى در کار نیست و بیمى از باران نداریم ، فرمود: ولى من لباس بارانى برداشته ام ، باران بر شما خواهد بارید. هنوز راه زیادى نرفته بودیم که ابرى بالا آمد و باران بر ما باریدن گرفت . به طورى که ما بر خود بیمناک شدیم و آنچه توشه و خوردنى با خود داشتیم همه تر شد.(31)
از جمله حسن بن منصور از برادرش نقل کرده ، مى گوید: شب هنگام ، خدمت امام رضا علیه السلام در حجره اى در اندرون خانه رسیدم ، دیدم دست مبارک خود را به طرف آسمان بلند کرده و گویى که ده چراغ در آن حجره روشن است ، مردى اجازه ورود خواست ، امام علیه السلام دست از دعا برداشت و بعد به او اجازه ورود داد.(32)
از جمله به نقل از موسى بن مهران مى گوید: ابوالحسن على بن موسى علیه السلام را دیدم که نگاهى به هرثمه انداخت و فرمود: ((گویا مى بینم که او را به مرو مى برند و گردنش را مى زنند)) و همان طور شد که فرموده بود.(33)
از کتاب راوندى به نقل از اسماعیل بن ابى الحسن روایت کرده ، مى گوید: خدمت امام رضا علیه السلام بودم با دست مبارکش به زمین اشاره مى کرد، گویى چیزى را طلب مى کند، در آن بین شمشهاى طلا پیدا شد، سپس دستى به آنها کشید همه ناپدید شدند. عرض کردم : خوب بود یکى از آنها را به من مى دادید؟ فرمود: خیر، هنوز وقت آن نرسیده است .(34)
از جمله ابواسماعیل سندى مى گوید: در سند شنیدم که خداوند حجتى در میان عرب دارد، از آن جا به قصد دیدن وى در آمدم ، مرا به امام رضا علیه السلام راهنمایى کرد. آهنگ ایشان را کردم و به خدمتش رسیدم در حالى که یک کلمه عربى نمى دانستم . به زبان سندى سلام دادم ، آن حضرت به زبان خودم جواب داد، شروع کردم به زبان سندى سخن گفتن و ایشان به همان زبان پاسخ مى داد. عرض کردم : من در سند شنیدم که خدا را در میان عرب ، حجتى است به قصد دیدنش از سند بیرون شده ام . فرمود: آرى من مطلعم ، آن حجت منم . سپس فرمود: هر چه مى خواهى بپرس ! آنچه خواستم پرسیدم . وقتى قصد کردم که از حضورش مرخص شوم ، عرض ‍ کردم : من از زبان عربى چیزى نمى دانم ، از خدا بخواهید به قلبم بیندازد تا بتوانم با مردم عرب صحبت کنم . امام علیه السلام دست مبارکش را بر لبم کشید، من از آن لحظه به زبان عربى تکلم کردم .(35)
از جمله سلیمان جعفرى مى گوید: خدمت امام رضا علیه السلام در میان باغى بودیم که متعلق به آن حضرت بود. من با او صحبت مى کردم ، ناگهان گنجشکى آمد و در حضور امام علیه السلام به زمین افتاد، و شروع کرد به بانگ زدن و صدا در آوردن ، همچنان با نگرانى بانگ و فریاد مى زد، امام علیه السلام رو به من کرد و فرمود: آیا مى دانى چه مى گوید؟ عرض کردم : خدا و پیامبر و پیامبر زاده اش بهتر مى دانند. فرمود: این گنجشگ به من مى گوید: مارى مى خواهد بچه مرا در آن خانه بخورد، بلند شو، آن تنگ چهار پا را بردار و ما را بکش .
مى گوید: وارد خانه شدم مارى را دیدم که در وسط خانه دور مى زند، او را کشتم .(36)
از جمله به نقل از بکر بن صالح ، مى گوید: خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم ، عرض کردم : همسرم خواهر محمّد بن سنان ، باردار است . از خدا بخواهید فرزندش پسر باشد. فرمود: آنها دو قلویند. با خود گفتم : پس از این که برگردم آنها را محمّد و على مى نامم . امام علیه السلام سپس مرا طلبید و فرمود: یکى را على و دیگرى را ام عمر نام بگذار. به کوفه رفتم دیدم برایم یک پسر و یک دختر به دنیا آمده است . مطابق دستور امام علیه السلام آنها را نامگذارى و به مادرم گفتم : امّ عمر چه معنى دارد؟ گفت : اسم مادر من امّ عمر بود.(37)
از جمله به نقل از وشاء آورده است که حضرت رضا علیه السلام در خراسان فرمود: وقتى خواستند مرا از مدینه بیرون کنند، خاندانم را جمع کردم و دستور دادم بر من چنان بگریند که من صداى گریه آنها را بشنوم سپس ‍ دوازده هزار درهم بین آنها تقسیم کردم . آنگاه فرمود: من هرگز به نزد خانواده ام بر نمى گردم .(38)
در ارشاد مفید بسیارى از علائم و آثار امام رضا علیه السلام در حیات و پس ‍ از وفاتش از عامه و خاصه نقل شده است .(39)
از جمله داستانى است که على بن احمد وشّاء کوفى نقل کرده مى گوید: از کوفه به قصد خراسان بیرون شدم ، دخترم به من گفت : این پارچه را بگیر و بفروش و با بهایش برایم فیروزه اى خریدارى کن . مى گوید: آن را گرفتم و میان برخى از کالاها بستم ، وقتى که به خراسان رسیدم و در یکى از کاروانسراها فرود آمدم ، ناگهان غلامان على بن موسى علیه السلام نزد من آمدند و گفتند: پارچه اى مى خواهیم که یکى از غلامان را با آن کفن کنیم . گفتم : من چیزى ندارم ، رفتند و دوباره برگشتند و گفتند: مولایمان به تو سلام مى رساند و مى گوید: نزد تو پارچه اى داخل فلان صندوق است که دخترت آن را داده و گفته است با پول آن فیروزه بخرى و این هم پولش . من پارچه را به ایشان دادم و گفتم ، از على بن موسى علیه السلام مسائلى را مى پرسم اگر پاسخ داد به خدا سوگند که وى همان امام است . پس مسائل را نوشتم و فردا رفتم در خانه اش ، به دلیل ازدحام جمعیت خدمتش نرسیدم ولى در آن بین که نشسته بودم ناگاه خدمتگزارى از خانه بیرون شد و به سمت من آمد و گفت : اى على بن احمد اینها پاسخ مسائلى است که همراه دارى . آنها را گرفتم ، دیدم پاسخ همان مسائل من است .
از جمله روایتى است که حاکم ابوعبداللّه حافظ به اسناد خود از محمّد بن عیسى به نقل از ابى حبیب نباجى آورده ، مى گوید: رسول خدا صلى اللّه علیه و اله را در خواب دیدم که به (40) نباج آمده است و در مسجدى که همه ساله حاجیان در آن جا فرود مى آیند، فرود آمده ، گویا من خدمت ایشان شرفیاب شده ام ، سلام دادم و در مقابلش ایستادم ، طبقى از شاخه هاى نخل مدینه را پر از خرماى صیحانى در جلوش دیدم ، گویا یک مشت از آنها را برداشت و به من مرحمت کرد، من آنها را شمردم هیجده خرما بود، وقتى که بیدار شدم چنین تعبیر کردم که به تعداد هر خرما یک سال زندگى خواهم کرد ولى بعد از بیست روز در زمینى مشغول کشاورزى بودم که کسى خبر آورد ابوالحسن الرضا علیه السلام از مدینه تشریف آورده و به آن مسجد وارد شده و دیدم که مردم بدانجا مى شتابند، من هم به آنجا رفتم ناگاه دریافتم آن حضرت همان جایى نشسته است که پیامبر صلى اللّه علیه و اله را در خواب دیده بودم و زیر اندازشان حصیرى است نظیر زیر انداز پیامبر صلى اللّه علیه و اله و در مقابلش طبقى از شاخه هاى نخل قرار دارد که خرماى صیحانى دارد، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد و مرا به نزدیک خود طلبید و یک مشت از آن خرماها را مرحمت کرد. آنها را شمردم درست به شمار خرماهایى بود که رسول خدا صلى اللّه علیه و اله در خواب به من مرحمت کرده بود. عرض کردم : یابن رسول اللّه بیشتر مرحمت کنید. فرمود: اگر رسول خدا بیشتر داده بود، من هم به همان تعداد مى دادم .(41)
از جمله روایتى است که آن را نیز حاکم به اسناد خود از سعد بن سعد از امام رضا علیه السلام نقل کرده است که آن حضرت به مردى نگاه کرد و فرمود: بنده خدا هر وصیتى دارى بکن و خود را براى سفرى که از آن گریزى نیست آماده ساز، بعد از سه روز آن مرد از دنیا رفت .(42)
از حسین بن موسى بن جعفر علیه السلام نقل شده که فرمود: ما تعدادى از جوانهاى بنى هاشم اطراف امام رضا علیه السلام بودیم ، ناگاه جعفر بن عمر علوى از کنار ما گذشت ، او مردى لاغر اندام و بد منظر بود، ما به یکدیگر نگاه کردیم بر هیاءت او خندیدیم . امام رضا علیه السلام رو به ما کرد و فرمود: به همین زودى او را خواهید دید که اموال و یاران زیادى دارد! چند ماهى نگذشته بود که حاکم مدینه شد و حالش بهبود یافت . از آن پس با خواجه ها و خدمتکارانش از کنار ما عبور مى کرد.(43)
و نیز به اسناد خود از حسین بن بشار نقل کرده ، مى گوید: امام رضا علیه السلام به من فرمود:
عبداللّه ، محمّد را مى کشد! پرسیدم : عبداللّه بن هارون ، محمّد بن هارون را مى کشد؟! فرمود: آرى عبداللّه که در خراسان است محمّد بن زبیده را که در بغداد است مى کشد. مدتى بعد وى را کشت .(44)
شیخ مفید (45) چیزهاى دیگر را از این قبیل نقل کرده است .(46)
مى گوید: امّا آنچه پس از وفات آن حضرت به برکت مشهد مقدسش براى مردم ظاهر شد و علامات و عجایبى که مردم در آن جا مشاهده کرده و خاص و عام به آن معترفند و مخالف و موافق آن را اقرار دارند تا به امروز فراوان و بیش از حد شمارش است . در آن جا کوران مادرزاد و مبتلایان به پیسى شفا یافته و دعاها مستجاب گردیده و به برکت آن حاجتها برآورده و گرفتاریها بر طرف شده است . و ما خود شاهد بسیارى از اینها بودیم و یقین و علم ، بدون کمترین شک و ریب پیدا کردیم که اگر به بیان آنها بپردازیم از هدف این کتاب بیرون مى شویم .

 

پى‏نوشت‏ها:
1- (( مطالب السؤ ول ص 84.
2- على بزرگ و عالیقدر و شریف .
3- ارشاد، ص 285.
4- (( کشف الغمه ، )) ص 274.
5- همان ماءخذ، ص 273.
6- همان ماءخذ، همان ص .
7- همان ماءخذ، همان ص .
8- همان ماءخذ، همان ص .
9- همان ماءخذ، ص 273 و 277.
10- همان ماءخذ، ص 273 و 277.
11- همان ماءخذ، ص 273.
12- همان ماءخذ، ص 268.
13- (( مطالب السؤ ول )) ص 85.
14- همان ماءخذ، همان ص .
15- همان ماءخذ، ص 85 و 86.
16- علاوه بر این که اصل داستان مخدوش است قول به خوردن انگور یا انار زیاد را بعضى از مورخان عامه نوشته اند و مردود است - م .
17- این داستان مخدوش است ، زیرا که هرثمه دو سال پیش از امام رضا علیه السلام از دنیا رفته بود.
18- (( کشف الغمه ، )) ص 258.
19- (( کشف الغمه ، )) ص 258.
20- (( کشف الغمه ، )) ص 269.
21- همان ماءخذ، همان ص .
22- همان ماءخذ، همان ص .
23- همان ماءخذ، همان ص .
24- همان ماءخذ، همان ص .
25- همان ماءخذ، همان ص .
26- همان ماءخذ، همان ص .
27- همان ماءخذ، همان ص .
28- همان ماءخذ، ص 270.
29- همان ماءخذ، همان ص .
30- همان ماءخذ، همان ص .
31- همان ماءخذ، همان ص .
32- همان ماءخذ، همان ص .
33- همان ماءخذ، همان ص .
34- همان ماءخذ، همان ص .
35- همان ماءخذ، همان ص .
36- همان ماءخذ، همان ص .
37- (( کشف الغمه ، )) ص 270.
38- (( کشف الغمه ، )) ص 270.
39- در تمام نسخه هاى موجود همین طور است ولى این اشتباهاى است که از مؤ لف سر زده زیرا هیچ یک از این مطالب در ارشاد نیامده است بلکه تمام اینها در (( اعلام الورى )) آمده و اربلى در (( کشف الغمه )) از (( اعلام الورى )) طبرسى ص 309 و مؤ لف از (( کشف الغمه )) نقل کرده است و امر بر او مشتبه شده است . توضیح این که اربلى پس از نقل بخشى از کرامات على بن موسى علیه السلام از راوندى ، ابن جوزى ، مفید و دیگران مى گوید: تا این جا که رسیدم در کتاب (( اعلام الورى )) از قلم افتاده بود و من یک نسخه داشتم و آن را منحصر به فرد دیدم ، سپس این مطالب را از آن نقل کرده است .
40- نباج به کسر اول و جیم آخر به قولى در بلاد عرب نام دو محل است ؛ یکى بین راه بصره به نام نباج بنى عامر که در مقابل فید قرار دارد و دیگرى نباج بنى سعد که در محل قریتین واقع است .
41- (( اعلام الورى ، )) ص 310 و 311.
42- همان ماءخذ، همان ص .
43- همان ماءخذ، همان ص .
44- همان ماءخذ، همان ص .
45- سخن در این باره گذشت ، و گفتیم که شیخ مفید اشتباه است و شیخ طبرسى صحیح است .
46- (( اعلام الورى ، )) ص 313.

شنبه 18 دی 1389  2:43 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

کنکاشى درباره حضرت عبدالعظیم حسنی(علیه السلام) و درک محضر امام رضا(علیه السلام)
 
در میان راویان اخبار و ناقلان آثار اهل بیت گرامى رسول اکرم(ص)، شمار محدّثانى که چندین تن از امامان معصوم(ع) را درک کرده‏اند، اندک نیست. این امر علاوه بر اهمیتى که براى شخص محدّث داشته، براى ما نیز -که پس از قرنها به بررسى احادیث آنها نظر مى‏افکنیم بسیار حایز اهمیت است.
در این میان، نام محدث عالى‏قدر شیعه و ملجأ ومأواى محبّان و دوستداران اهل بیت، حضرت عبدالعظیم حسنى(ع) درخشش ویژه‏اى دارد.

آنچه مسلّم است وى محضر امام جواد و امام هادى(ع) را درک کرده و از آنها روایات زیادى نقل نموده است. اما درباره درک زمان حضرت رضا وامام حسن عسکرى اختلافاتى وجود دارد. البته مراد، درک زمان امامت امام است، نه درک زمان حیات فقط.
درباره درک محضر مبارک حضرت عسکرى(ع) گرچه بعضى تصریح فرموده‏اند(1) که وى از اصحاب آن حضرت نیز بوده است، ولى شواهدى بیانگر عدم صحت آن است. بهترین شاهد بر این مطلب، توصیه حضرت هادى(ع) به زیارت آن بزرگوار در رى است، که خود حاکى از وفات آن جناب در عصر امامت حضرت هادى(ع) است.
بنابراین، بحث اصلى در این نوشتار درباره درک زمان حضرت رضا(ع) است، که معرکه آرا و اختلاف میان محدثان و بعضى از علماى رجال شده و عده‏اى از معاصران نیز در آن اختلاف نموده‏اند، به‏گونه‏اى که بعضى جزم به درک حضور و عده‏اى به عدم آن دارند.
 

ثمرات بحث

علاوه بر ثمرات علمى که بر درک حضور پرفیض امام رضا(ع) به وسیله حضرت عبدالعظیم حسنى(ع) مترتب است، سه ثمره مهم دیگر نیز به نظر مى‏رسد:
اولاً. اگر ایشان، حضرت رضا(ع) را درک نکرده باشند، بنابراین روایت یا روایات منقول وى از حضرت ثامن مرسل خواهد بود و از درجه اعتبار رجالى ساقط است. البته این به معناى صادر نشدن روایت از امام معصوم(ع) نیست و طبعاً سیاق روایت، روایات مشابه و دیگر مطالب و مرجّحات ومضعّفات رجالى نیز باید مقارنِ با روایت بررسى شوند؛ ولى آنچه مسلم است آن روایت، دیگر به طور مستقل نمى‏تواند دلیلیت داشته باشد و بدان استناد شود.
ثانیاً. با توجه به زوایاى مجهولى که درباره ورود حضرت عبدالعظیم(ع)، تاریخ ورود و مکانى که از آن حرکت کرده است، مشخص شدن اینکه عبدالعظیم(ع) از راویان حضرت رضا(ع) بوده و بررسى احتمالات مبنى بر اینکه این ملاقات (یا ملاقاتها) در ایران انجام شده یا مدینه یا جاى دیگر براى روشن شدن بعضى از نکات مجهول تاریخى مفید خواهد بود.
ثالثاً. در بررسى تاریخ تولد عبدالعظیم -که در هاله‏اى از ابهام قرار دارد نیز بسیار مؤثر است.
ذکر این نکته نیز ضرورى است که از جهت تاریخى، بعید نیست که عبدالعظیم(ع) از اصحاب امام رضا(ع) باشد، چون به عقیده برخى تولد حضرت عبدالعظیم در سال 173 هجرى و وفاتش در سال 250 تا 252 است، بنابراین، ایشان در 77 یا 79 سالگى دنیا را وداع گفته است؛ با توجه به شهادت امام کاظم(ع) در سال 183، دوران کودکى عبدالعظیم، مقارن با دهه آخر عمر حضرت کاظم(ع) بوده، و دوره امامت امام رضا(ع) -که شهادتش در سال 202 یا 203 بوده - را درک کرده و احتمالاً از آن حضرت روایت کرده، و سپس حضور حضرت امام جواد و امام هادى(ع) رسیده و از آنها حدیث نقل کرده و در دو یا چهار سال قبل از شهادت حضرت هادى(ع) ( در سال 254 ) از دنیا رفته، و حضرت هادى(ع) نیز تشویق و تحریض بر زیارت ایشان نموده‏اند.
آقاى عطاردى مى‏گوید(2):
یکى از فضلاى معاصرین در رساله‏اى که در شرح زندگى حضرت عبدالعظیم به نگارش درآورده گوید: «عبدالعظیم حسنى در سال 202 هجرى متولد شده، لیکن مأخذ این گفتار خود را ذکر نکرده است».
این گفته مدرک درستى ندارد ؛ زیرا حضرت عبدالعظیم راوى هشام بن حکم است و او در سال 198 درگذشته‏(3)، و نیز عبدالعظیم محضر مبارک حضرت رضا(ع) را درک نموده، در حالى که آن جناب در سال 203 به شهادت رسیده است.
گفتنى است که در مقام اثبات این درک حضور، به مشکلى برمى‏خوریم، و آن اینکه کتابهاى حدیثى از روایت حضرت عبدالعظیم از امام ثامن(ع) خالى است، مگر یک روایت.
 

تنها روایت رضوى منقول از سوى عبدالعظیم(ع):

در بعضى از نوشته‏ها آمده است که تنها روایتى را که عبدالعظیم از حضرت رضا(ع) روایت کرده، حدیثى است که عبدالعظیم در باب صوم به واسطه سهل بن سعد از حضرت نقل کرده و مرحوم صدوق در من لا یحضره الفقیه آن‏را بیان داشته است‏(4):
و روى عبدالعظیم بن عبداللّه الحسنی عن سهل بن سعد، قال: سمعت الرضا(ع) یقول: « الصوم للرؤیة والفطر للرؤیة، ولیس منا من صام قبل الرؤیة وأفطر قبل الرؤیة للرؤیة ». قال: قلت له: یابن رسول اللّه، فما ترى فى صوم یوم الشک ؟ فقال: «حدّثنی أبی، عن جدی، عن آبائه(ع) قال: قال أمیرالمؤمنین(ع): لئن أصوم یوماً من شهر شعبان، أحب إلىّ‏ّ من أن أفطر یوماً من شهر رمضان ».
سپس صدوق روایت را غریب دانسته و مى‏گوید:
قال مصنف هذا الکتاب ؛: وهذا حدیث غریب لا أعرفه إلاّ من طریق عبدالعظیم بن عبداللّه الحسنی المدفون بالرى فی مقابر الشجرة، وکان مرضیاً -رضى اللّه عنه.
بدیهى است که این روایت دلالت بر درک حضور حضرت رضا(ع) نمى‏کند؛ چون عبدالعظیم روایت را از سهل بن سعد نقل کرده و او حدیث را از امام رضا(ع) شنیده است. چنانکه روایتى نیز عبدالعظیم از هشام بن حکم نقل کرده که او از امام صادق(ع) شنیده است‏(5). پس آیا مى‏توان گفت: حضرت عبدالعظیم امام صادق(ع) را نیز درک کرده است ؟
تنها روایتى که عبدالعظیم بدون واسطه از امام رضا(ع) نقل کرده، موعظه‏اى است که مرحوم شیخ مفید در الاختصاص نقل کرده است. روایت چنین است:
روی عن عبدالعظیم، عن ابى‏الحسن الرضا(ع) قال: یا عبدالعظیم، أبلغ عنی أولیائی السلام وقل لهم أن لا یجعلوا للشیطان على أنفسهم سبیلاً، ومرهم بالصدق فى الحدیث وأداء الأمانة....(6)
در اینجا به دو نکته توجه کنیم:
 

الف. ارسال روایت:
 

1 . این روایت مرسل است و به جهت ارسالش قابل اعتماد نیست، گرچه مضمون بسیار بالایى دارد؛ امّا به تنهایى، اثبات نمى‏کند که عبدالعظیم از اصحاب امام رضا باشد؛ چرا که:
اولاً. ممکن است عبدالعظیم از واسطه‏اى نقل کرده که آن واسطه در روایتْ ذکر نشده است. نیز دلیِل ظاهرى در روایت نیست که از آن بتوان فهمید عبدالعظیم بلاواسطه از امام رضا(ع) روایت کرده است؛ یعنى نمى‏توان یقین نمود که ارسال قبل از عبدالعظیم است، گرچه ظهور در آن دارد که ارسال قبل از اوست و روایت از عبدالعظیم تا امام(ع) متصل است.
ثانیاً. محتمل است مراد از ابوالحسن، ابوالحسن ثالث باشد که امام هادى(ع) است و با امام رضا(ع) اشتباه شده.
 

ب. عبدالعظیم در روایت کیست ؟
 

از آنجا که شیخ مفید وصفى براى عبدالعظیم بیان نکرده محتمل است مراد از عبدالعظیم، شخصى غیر از عبدالعظیم حسنى باشد.
با توجه به اینکه روایتى دیگر به وسیله عبدالعظیم حسنى از امام رضا(ع) نقل نشده، این احتمال عقلایى است، در صورتى که مراد از ابوالحسن، حتماً همان امام رضا(ع) باشد، ولى از طرفى دیگر با بررسى روات شیعه به شخصى عبدالعظیم نام غیر از عبدالعظیم حسنى -که مناسبت طبقاتى داشته باشد نیز برخورد نمى‏کنیم، خصوصاً شیخ مفید در الاختصاص، فقط در یک جاى دیگر نامى از عبدالعظیم آورده که مراد از آن قطعاً عبدالعظیم حسنى است.
روایت دیگر الاختصاص چنین است:
أحمد بن الحسن، قال: حدثنا عبدالعظیم بن عبداللّه، قال: قال هارون الرشید لجعفر بن یحیى البرمکی: إنی أحبّ أن أسمع کلام المتکلّمین....(7)
 

عبدالعظیم وقصد زیارت حضرت رضا(ع)

برخى بر این عقیده‏اند که عبدالعظیم(ع) براى زیارت حضرت رضا(ع) به ایران آمده، ولى خدمت حضرت نرسیده است. واعظ تهرانى در ابتداى روح و ریحان دهم از کتاب جنة النعیم مى‏گوید:
و بعضى نقل کرده‏اند: به عزم زیارت مرقد منوّره مطهر حضرت رضا(ع) از سرّ من رأى بیرون آمد و به بلاد خراسان متوجه گردید. چون به شهر رى وارد شد، زمانى به جهت زیارت قبر مطهر حضرت حمزة بن موسى بن جعفر (ع) توقف فرمود، و امر آن بزرگوار مخفى بود، و کسى آن جناب را نمى‏شناخت تا آنکه دوستان و شیعیان در خفا خدمتش رسیدند، و اطلاع از حالات حسنه‏اش پیدا کردند، و مسائل حلال و حرام خودشان را سؤال نمودند، و کمال تقرّب آن جناب را به امامین همامین(ع) یافتند و بر ارادت و خلوص ایشان افزود. پس نگذاردند آن جناب حرکت نماید.
سپس مى‏افزاید:
و اگر این قول اخیر را تصدیق نماییم، بعید نیست از آن‏که حضرت عبدالعظیم (ع) به زیارت لقاى حضرت رضا(ع) مشرف نشده بود و خواست اداى حق امام ثامن ضامن را نموده باشد. سایرین از ائمه طاهرین، بنا بر حدیث مشهور که فرمودند: «هر امامى بر این امت حقّى دارد، اگر کسى خواهد حق ایشان را ادا نماید، باید به زیارت ایشان رود».
لکن پس از آن، توجیهى درباره تنصیص حضرت رضا(ع) بر زیارت عبدالعظیم نقل کرده که قابل قبول نیست و به زودى وجه آن را نقل خواهیم کرد. وى در ادامه گفتارش مى‏گوید:
وبیاید در اقوال علما قولى که در کتاب رجال، داعى دیده است: حضرت رضا(ع) تنصیص فرمود به زیارت حضرت عبدالعظیم و ثوابى براى زایران بزرگوار بیان نمود. پس حسن حالت آن جناب مقتضى بوده است که به زیارت حضرت رضا(ع) رود و آن جناب هم قبل از وفات و ملاقات حضرت عبدالعظیم زیارتش را از دوستانش بخواهد.
 

بررسى کلام اهل فن:

رجالى کبیر علامه مامقانى در تنقیح المقال پس از اینکه از ابن بابویه در ثواب الأعمال حدیث فضیلت زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) از امام هادى(ع) را نقل کرده‏(8) مى‏گوید:
وفیه دلالة على فضل زیارته وعلى کونه فی زمان الهادى(ع) میّتاً.(9)
این حدیث دلالت مى‏کند بر اینکه حضرت عبدالعظیم در زمان امام هادى(ع) از دنیا رفته، لذا حضرتش امر به زیارت او مى‏کند، سپس علاوه بر اینکه قول مبنى بر حیات عبدالعظیم در زمان عسکرى(ع) را ردمى کند، نسبت دادن زیارت عبدالعظیم را به امام رضا(ع) بى‏معنا مى‏داند ومى‏گوید:
فعدّ الشیخ(ره) ایاه من أصحاب أبى محمد الحسن العسکرى(ع) لا معنى له، کما لا معنى لما حکى عن ثانى الشهیدین، من نقله عن بعض النسابین نسبة إلى الرضا(ع) التنصیص على زیارته.
آنگاه عبارت شهید ثانى را در تعلیقه‏اش بر الخلاصه نقل کرده و مى‏گوید:
وهو اشتباه غریب ضرورة أن عبدالعظیم لم یکن متوفیاً فى زمان الرضا(ع)، حتى ینص على زیارته.
عبدالعظیم در زمان امام رضا(ع) از این دنیا نرفته بود تا حضرت بر زیارتش تصریح کند.
سپس علامه مامقانى التفات جالبى درباره منشأ این اشتباه فرموده و مى‏گوید:
گمانم آن است که روایت تنصیص ابوالحسن(ع) بر زیارت عبدالعظیم بوده، و مراد راوى از ابوالحسن، ابوالحسن ثالث بوده -که امام هادى(ع) است و شهید ثانى گمان کرده مراد از ابوالحسن، امام رضا(ع) است، و ابوالحسن را تبدیل به رضا کرده است‏(10).
مرحوم آیة اللّه خوئى نیز مى‏گوید(11):
إنّ جلالة مقام عبدالعظیم(ع) وایمانه و ورعه غنیّة عن التشبّث فى اثباتها بالروایات الضعاف مثل ما روى عن بعض النسابین عن الرضا(ع) قال: «من زار قبره وجبت له الجنة»، مع أن المتحصّل من کلمات أصحابنا أن عبدالعظیم لم یدرک الرضا(ع) فضلاً عن أن یکون متوفى فی حیاته، فما ذکره بعض النسابین وهم جزماً، فهذه المرسلات غیر قابلة للتصدیق؛
جلالت مقام وایمان وورع عبدالعظیم(ع) ما را از تمسک به روایات ضعیف مثل آنچه بعضى از علماى انساب روایت کرده‏اند که حضرت رضا(ع) فرمود: کسى که قبرش را زیارت کند بهشت بر او واجب است، بى‏نیاز مى‏کند. علاوه بر اینکه ماحصلِ کلمات اصحاب ما این است که عبدالعظیم(ع) حضور حضرت رضا(ع) را درک ننمود تا چه رسد به اینکه در زمان حضرتش وفات یافته باشد. پس مطلب بعضى از نسابه‏ها قطعاً اشتباه بوده و این‏گونه مرسلات قابل قبول نیستند.
 

توجیه مرحوم شوشترى

مرحوم شوشترى در قاموس الرجال‏(12) توجیهى دیگر فرموده و آن اینکه:
روایات منقول از حضرت رضا مربوط به زیارت قبر حضرت معصومه است و ناقل به اشتباه آن را در مورد حضرت عبدالعظیم دانسته است.
این توجیه دو اشکال دارد:
أولاً. اگر نسبت چنین اشتباه‏هایى به ناقلان و راویان اخبار بدهیم، دیگر هیچ چیزى مورد اعتماد باقى نمى‏ماند و اساساً نسبت اشتباه دادن دلیل مى‏خواهد.
ثانیاً، در ارجاع ضمیر به حضرت معصومه(ع) « قبرها » و در ارجاع به حضرت عبدالعظیم « قبره » به کار مى‏رود و این دو براى عرب زبان قابل اشتباه نیست.
به هر حال، التفاتى که علامه مامقانى نموده و آیة اللّه خوئى نیز در عباراتش آن را تأیید کرده قابل قبول است.
 

توجیه کجورى و اخبار به غیب

مرحوم کجورى در جنة النعیم بعید ندانسته که حضرت رضا(ع) به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) تنصیص فرموده باشد و مى‏گوید:
و استبعاد و استیحاشى ندارد اخبار آن بزرگوار به امر مستقبل و تشویق اهل رى بر زیارت حضرت عبدالعظیم ؛ از آنکه امام(ع) به عقیده شیعه اثناعشریه به ما کان و ما یکون و ما هو کائن عالم است و آنچه الى یوم القیامه از کتم عدم به فضاى شهود و بروز مى‏رسد و احادیث صحیحه کتاب «اصول کافى» شهادت بر صدق مقصود و مراد البته دلالت دارد.(13)
با توجه به آنچه از علامه مامقانى نقل شد و خود کجورى نیز بدان معترف است، حضرت عبدالعظیم(ع) حضور حضرت رضا(ع) را درک نکرده است. بنابراین، این امر باید حالت « اخبار به غیب » داشته باشد، و ائمه معصومین(ع) بنایشان در حالات عادى، اخبار به غیب نبوده است و فقط در مواردى که مى‏خواسته‏اند اتمام حجّت نمایند یا اعجازى نشان دهند، اخبار به مغیّبات مى‏نموده‏اند.
در اینجا وجهى ظاهر -که حضرت به جهت آن، این تشویق را نموده باشد وجود ندارد، خصوصاً با توجه به اینکه امامان بعدى مى‏توانسته‏اند ترغیب به زیارت حضرت عبدالعظیم را بیان کنند.
علاوه بر اینکه لسان خبر « من زار قبره وجبت له الجنة » لسان اخبار به ماضى است نه اخبار به مستقبل.
اگر اشکال شود که در مورد حضرت معصومه(س) نیز روایاتى مشابه داریم و ممکن است در مورد حضرت عبدالعظیم نیز به همان گونه باشد، مى‏گوییم اِخبار در مورد حضرت معصومه به لفظ آینده است، یعنى در خبر «سَتُدْفَنُ» آمده که صریح است در اینکه در آینده دفن خواهد شد...
به عنوان نتیجه باید گفت که هر چند در ک حضور امام رضا(ع) از سوى عبدالعظیم(ع) ناممکن نیست، امّا دلیلى بر آن یافت نمى‏شود.
 

پی نوشت:

1. مثلاً میرداماد (م 1040ق) در شرعة التسمیة، ص 45 مى‏گوید:
عبدالعظیم المدفون بمشهد ( بمسجد ) الشجرة بالرى... وقد أدرک من الأئمة الجواد والهادى والعسکرى(ع).
البته مستند اصلى این نظر، قول مرحوم شیخ طوسى است که در رجال خود ( رجال الطوسى،ص 433) عبدالعظیم را از اصحاب ابى محمد حسن عسکرى(ع) دانسته است.
توضیح اینکه امامت حضرت عسکرى(ع)، پس از شهادت امام هادى(ع) جمادى الاخره 254 شروع مى‏شود و تا شهادت آن حضرت در سامرا، 8 ربیع الأول 260 ادامه مى‏یابد.
2. عبد العظیم الحسنى حیاته و مسنده (زندگانى حضرت عبدالعظیم‏ع )، ص 63.
3. بلکه 199 چنان‏که ایشان در صفحات 208 و 218 از همان کتاب بدان تصریح کرده است.
4.من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص‏128، ح 1929.
5. ر.ک: اصول الکافى، ج 1، ص‏424، کتاب الحجة، ح 63، باب فیه نکت ونتف من التنزیل فی الولایة.
6. ر.ک: الاختصاص، ص 247 ( انتشارات اسلامى )؛ بحار الأنوار ، ج‏71، ص‏230، ح 27.
7. الاختصاص، ص 96.
8. کامل الزیارات، ص 537، ح 828: حدثنی علی بن الحسین بن موسى بن بابویه، عن محمد بن یحیى العطار، عن بعض أهل الری، قال: دخلت على أبی الحسن العسکرى(ع) فقال: «أین کنت ؟» فقلت: زرت الحسین بن على(ع).
فقال: « أما لو زرت قبر عبدالعظیم عندکم، لکنت کمن زار الحسین(ع) ».
9. تنقیح المقال، ج 2، ص‏157.
10. همان، ج 2، ص‏157: وظنى أن الراوى روى تنصیص أبى الحسن(ع) على زیارته مریداً بأبى الحسن(ع) الثالث وهو الهادى (ع)، فاشتبه الشهید الثانى وزعمه الرضا(ع) فأبدله به، فتدبّر جیداً.
11. معجم رجال الحدیث، ج 10، ص‏54.
12. قاموس الرجال، ج 5، ص‏345 - 347.
13. جنة النعیم، ج 3، ص‏398 ( چاپ محقق).
 

منبع: فصلنامه علوم حدیث

شنبه 18 دی 1389  2:44 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

امام رضا (ع) و سکه های دوران اسلامی
 

سکه هایی که در زمان ولایت عهدی حضرت علی بن موسی الرضا (ع) (۲۰۱_۲۰۳ ه.ق) ضرب شدند بارها توسط سکه شناسان ذیل معرفی شده ولی کمتر به علل و نتایج ضرب آن اشاره شده است:

۱. اعتماد السلطنه در کتاب «مطلع الشمس»، چاپ سنگی، ۱۳۰۳ ه.ق.
۲. جورج سی مایلز در کتاب «سکه های نایاب اسلامی»، ۱۹۵۰ میلادی و همچنین در کتاب «سکه های ضرب ری».
۳. دکتر حسن کریمان در کتاب «ری باستان»، ج۱، ۱۳۴۵، انجمن آثار ملی ایران.
۴. استاد چراغعلی اعظمی سنگسری، مجله هنر و مردم، شماره یکصد (بهمن ۱۳۴۹).
۵. دکتر شمس الدین جزایری، مجله هنر و مردم، شماره ۱۰۴ (خرداد ۱۳۵۰).
۶. دکتر ملکزاده بیانی، نشریه بانک سپه ۱۳۵۰.
۷. سید محمد مشیری، مجله گوهر، سال دوم، شماره هفتم (مهر ۱۳۵۳).
۸. احمد سهیلی خوانساری، مجله گوهر، سال سوم، شماره یکم (فروردین ۱۳۵۴).
۹. استاد عبدالله عقیلی، مجله گوهر، سال سوم، شماره یکم (فروردین ۱۳۵۴)
۱۰. محمد باقرالحسینی، «المسکوکات»، چاپ بغداد _ ۱۹۶۴ میلادی.
۱۱. سمیر شما، «المسکوکات»، چاپ بغداد، ۱۹۷۳ میلادی.
۱۲. عبدالرزاق شمس اشراق، «نخستین سکه های امپراتوری اسلام»، اصفهان، ۱۳۶۹.
۱۳. دکتر رجبعلی لباف، کیهان علمی نوجوانان، سال دوم، شماره ششم، ۱۳۶۹.
۱۴. استاد سید جمال ترابی طباطبایی، «سکه های اسلامی ایران»، تبریز، ۱۳۷۲.
۱۵. فرزانه قائینی و فرامرز طالبی، «کتاب شناسی سکه»، میراث فرهنگی ایران ۱۳۷۳.
۱۶. کاتالوگ های مختلف و گفتگوهای خبری منعکس شده در مطبوعات و دیگری رسانه ها که به کرات سکه ولایت عهدی حضرت رضا (ع) معری شده است.
با توجه به منابع مذکور، باید گفت گنجینه آستان قدس رضوی همواره گواهی بر شناخت سکه مذکور بوده و هست.
حال با مطالعه مطالب گفته شده توسط استادان سکه شناس، باز هم چند سوال برای سکه پژوه باقی می ماند از جمله آن که:
الف) چرا در سال ۲۰۴ ه.ق ضرب سکه های ولایت عهدی حضرت امام رضا (ع) در اصفهان و ری متوقف نشد؟
ب) در چه زمانی سکه سال ۲۰۲ ه.ق ولایتعهدی حضرت امام رضا (ع) با نام سکه خانه سمرقند، مجددا ضرب شد و چرا؟
به جز سکه های ولایت عهدی حضرت امام رضا (ع)، سکه ها و شبه سکه های دیگری ضرب شده اند که هر یک به گونه ای نام آن حضرت را دارا هستند ما آنها را به ۵ دسته تقسیم می کنیم:
۱. سکه های نقره ای که در زمان حیات امام رضا (ع) و به عنوان ولایت عهدی مسلمین ضرب شده است.
۲. سکه هایی که در سال ۲۰۴ و ۲۰۵ ه.ق در شهرهای المحمدیه (ری) و اصفهان _ یعنی پس از شهادت حضرت _ ضرب شده اند.
۳. سکه هایی که هم از جنس نقره و هم از جنس طلا بوده و تاریخ ۲۰۲ ه.ق و نام سکه خانه سمرقند را بر خود دارند ولی رسم الخط آنها کاملا متمایز از دیگر سکه ها است.
۴. سکه هایی که به نام حضرت علی بن موسی الرضا (ع) در سده های ۱۲ و ۱۳ ه.ق به خاطر توسل به آن حضرت ضرب شده اند، مانند سکه های شاهرخ افشار و محمد حسن خان قاجار.
۵. یادبودهایی که آستان قدس رضوی از اواسط دوره قاجاریه تاکنون به برکت و میمنت در سالروز ولادت امام هشتم (ع) ضرب کرده است.
این سکه ها هم اکنون در موزه های آستان قدس رضوی (ملک)، موزه بانک سپه و تماشاگه پول نگهداری می شود.
پس از پذیرفتن ولایت عهدی از جانب امام علی بن موسی الرضا، قراردادی، ظاهرا در پنج نسخه، نوشته شد که مامون و امام رضا آنها را امضا نمودند و شهود قرارداد که نامشان به خط مامون نوشته شدند، عبارت بودند از: یحیی اکثم، فضل ربیع، و حسن بن سهل. در این قرارداد، امام رضا (ع) با خط خود نوشته است: فقبلت و لایه عهده ان بقیت بعده و انی یکون هذا و بضد ذلک تدلان الجامع و الجفر: اگر پس از او بمانم ولایت عهدیش را قبول می کنم (پیشگویی امام در خصوص فوت خود قبل از مامون)، این قرارداد در پنج نسخه تهیه شد که به مکه، مدینه، شام و عراق فرستاده شد و نسخه پنجم نیز در خراسان باقی ماند.
هنگامی که در مدینه خطبه خوانده شد. انتصاب ولایت عهدی امام را نیز به این شرح اعلام کرده و تذکر دادند.
اللهم اصلح مولانا الامام ولی عهدالمسلمین الرضا من آل محمد اباالحسن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب این قضیه ظاهرا در ۲۰۲ ه.ق صورت می پذیرد.
در اوایل همان سال عباسیان بغداد بر علیه تصمیم مامون قیام کردند و خلیفه را از مقامش عزل کرده، برادر هارون را به خلافت منصوب کردند. مامون نیز به علت ترس از دست دادن خلافت تصمیم به قتل فضل در سال ۲۰۲ می گیرد و پس از آن نیز در صفر ماه سال ۲۰۳ امام را با سم به شهادت می رساند. وی با این اقدام مخالفین خود را خلع سلاح و تا سال ۲۱۸ به خلافت ادامه می دهد.
خواجه نصیرالدین طوسی، این عهدنامه را دیده بود و از فخر رازی راجع جامع و جفر می رسد که امر وی را به شخص دیگری به نام نصیرالدین حمزه که در این علوم مهارت کامل داشته معرفی می کند و او اطلاعات را از آن شخص دریافت می دارد.
با این احوال، ضرب سکه ها در تاریخ ۲۰۳ و ۲۰۴، با نام فضل و با لقب ذوالریاستین و ولیعهدی امام رضا، خالی از شکال نیست و سکه ای که با خط و ربط سلجوقیان آن هم با لفظ دینار پیش از دو قرن، زده شده مستلزم تحقیق کافی و دافی است.

شنبه 18 دی 1389  2:45 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

مسلمات تاریخ در مسئله ی ولایت عهدی امام رضا (علیه السلام )
 
یکی از مسلمات تاریخ این است که آوردن حضرت رضا از مدینه به مرو، با مشورت امام و با جلب نظر قبلی امام نبوده است. یک نفر ننوشته که قبلا در مدینه مکاتبه یا مذاکره ای با امام شده بود که شما را برای چه موضوعی می خواهیم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتی که از او شده بود و برای همین موضوع معین حرکت کرد و آمد. مأمون امام را احضار کرد و بدون این که اصلا موضوع روشن باشد. در «مرو» برای اولین بار موضوع را با امام در میان گذاشت.
 

نه تنها امام را، عده ی زیادی از آل ابی طالب را دستور داد از مدینه تحت نظر و بدون اختیار خودشان حرکت دادند ( و به مرو) آوردند. حتی مسیری که برای حضرت رضا انتخاب کرد یک مسیر مشخصی بود که حضرت را مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از خودشان می ترسیدند. دستور داد که حضرت را از طریق کوفه نیاوردند، از طریق بصره و خوزستان و فارس بیاورند به نیشابور. خط سیر را مشخص کرده بود.
کسانی هم که مأمور این کار بودند از افرادی بودند که فوق العاده با حضرت رضا کینه و عداوت داشتند، و عجیب این است که آن سرداری که مأمور این کار شد به نام «جلودی» یا «جلودی » (ظاهرا عرب هم هست) آن چنان به مأمون وفادار بود و آن چنان با حضرت رضا مخالف بود که وقتی مأمون در مرو قضیه را طرح کرد او گفت: من این کار مخالفم. هر چه مأمون گفت: خفه شو، گفت: من مخالفم، او و دو نفر دیگر به خاطر این قضیه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همین قضیه کشته شدند.
(به این ترتیب که) روزی مأمون اینها را احضار کرد، حضرت رضا و عده ای از جمله فضل بن سهل ذوالریاستین هم بودند، مجددا نظرشان را خواست، تمام اینها در کمال صراحت گفتند: ما صددرصد مخالفیم، و جواب تندی دادند . اولی را گردن زد . دومی را خواست، او مقاومت کرد وی را نیز گردن زد. به همین «جلودی» رسید. (2) حضرت رضا کنار مأمون نشسته بودند . آهسته به او گفتند: از این صرف نظر کن. جلودی گفت: یا امیرالمؤمنین! من یک خواهش از تو دارم، تو را به خدا حرف این مرد را درباره ی من نپذیر. مأمون گفت: قسمت عملی است که هرگز حرف او را درباره ات نمی پذیرم. (او نمی دانست که حضرت شفاعتش را می کند) . همانجا گردنش را زد.
به هر حال حضرت رضا را با این حال آوردند و وارد مرو کردند. تمام آل ابی طالب را در یک محل جای دادند و حضرت رضا را در یک جای اختصاصی ولی تحت نظر و تحت الحفظ، و در آنجا مأمون این موضوع را با حضرت در میان گذاشت. این یک مسئله که از مسلمات تاریخ است.
 

2. امتناع حضرت رضا علیه السلام
 

گذشته از این مسأله که این موضوع در مدینه با حضرت در میان گذاشته نشد، در مرو که در میان گذاشته شد حضرت شدیدا ابا کرد. همین ابوالفرج در «مقاتل الطالبیین» نوشته است که مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و ( این دو، موضوع را مطرح کردند) . حضرت امتناع کرد و قبول نمی کرد. اخرش گفتند: چه می گویی؟! این قضیه اختیاری نیست، ما مأموریت داریم که اگر امتناع کنی همین جا گردنت را بزنیم. ( و علمای شیعه مکرر این را نقل کرده اند ) بعد می گوید: باز هم حضرت قبول نکرد. اینها رفتند نزد مأمون .
بار دیگر خود مأمون با حضرت مذاکره کرد و باز تهدید به قتل کرد. یک دفعه هم گفت: چرا قبول نمی کنی؟! (3) مگر جدت «علی بن ابی طالب» در شورا شرکت نکرد؟! می خواست بگوید که این با سنت خاندان هم منافات ندارد، یعنی وقتی علی علیه السلام آمد در شورا شرکت کرد و (در امر انتخاب خلیفه) دخالت نمود معنایش این بود که عجالتا از حقی که از جانب خدا برای خودش قائل بود صرف نظر کرد و تسلیم اوضاع شد تا ببینید شرائط و اوضاع از نظر مردمی چطور است؟ کار به او واگذار می شود یا نه ؟ پس اگر شورا، خلافت را به پدرت علی می داد قبول می کرد، تو هم باید قبول کنی. حضرت آخرش تحت عنوان تهدید به قتل که اگر قبول نکند کشته می شود قبول کرد. البته این سؤال برای شما باقی است که آیا ارزش داشت که امام بر سر یک امتناع از قبول کردن ولایتعهد [ی] کشته شود یا نه؟ آیا این نظیر بیعتی است که یزید از امام حسین می خواست یا نظیر آن نیست؟ که این را بعد باید بحث کنیم.
 

3. شرط حضرت رضا علیه السلام
 

یکی دیگر از مسلمات تاریخ این است ک حضرت رضا شرط کرد و این شرط را هم قبولاند که من به این شکل قبول می کنم که در هیچ کاری مداخله نکنم و مسؤولیت هیچ کاری را نپذیرم. در واقع می خواست مسؤولیت کارهای مأمون را نپذیرد و به قول امروزی ها ژست مخالفت را و این که ما و اینها به هم نمی چسبیم و نمی توانیم همکاری کنیم حفظ کند و حفظ هم کرد. (البته مأمون این شرط را قبول کرد).
لهذا حضرت حتی در نماز عید شرکت نمی کرد تا آن جریان معروف رخ داد که مأمون یک نماز عیدی از حضرت تقاضا کرد، امام فرمود: این برخلاف عهد و پیمان من است، او گفت: این که شما هیچ کاری را قبول نمی کنید مردم پشت سر ما یک حرفهایی می زنند، باید شما قبول کنید، و حضرت فرمود: بسیار خوب، این نماز را قبول می کنم، که به شکلی هم قبول کرد که خود مأمون و فضل پشیمان شدند و گفتند: اگر این برسد به آنجا انقلاب می شود، آمدند جلوی حضرت را گرفتند و ایشان را بین راه برگرداندند و نگذاشتند که از شهر خارج شوند. (4)
 

4. طرز رفتار امام پس از مسئله ی ولایتعهدی
 

مسئله ی دیگر که این هم باز از مسلمات تاریخ است، هم سنی ها نقل کرده اند و هم شیعه ها، هم «ابوالفرج» نقل می کند و هم در کتاب های ما نقل شده است، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ی ولایتعهدی. مخصوصا خطابه ای که حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولایتعهدی می خواند عجیب جالب است. به نظر من حضرت با همین خطبه ی یک سطر و نیمی - که همه آن را نقل کرده اند- وضع خودش را روشن کرد. خطبه ای می خواند، در آن خطبه نه اسمی از مأمون می برد و نه کوچکترین تشکری از او می کند. قاعده اش این است که اسمی از او ببرد و لااقل یک تشکری بکند.
«ابوالفرج » می گوید:
بالأخره روزی را معین کردند و گفتند: در آن روز مردم باید بیایند با حضرت رضا بیعت کنند، مردم هم آمدند. مأمون برای حضرت رضا در کنار خودش محلی و مجلسی قرارداد و اول کسی را که دستور داد بیاید با حضرت رضا بیعت کند پسر خودش «عباس بن مأمون» بود. دومین کسی که آمد یکی از سادات علوی بود بعد به همین ترتیب گفت: یک عباسی و یک علوی بیایند بیعت کنند وبه هر کدام از اینها هم جایزه ی فراوانی می داد و می رفتند. وقتی آمدند برای بیعت، حضرت دستش را به شکل خاصی رو به جمعیت گرفت. مأمون گفت: دستت را دراز کن تا بیعت کنند . فرمود: نه، جدم پیغمبر هم این جور بیعت می کرد، دستش را این جور می گرفت و مردم دستشان را می گذاشتند به دستش. بعد خطبا و شعرا، سخنرانان و شاعران- اینها که تابع اوضاع و احوال هستند- آمدند و شروع کردند به خطابه خواندن، شعر گفتن، در مدح حضرت رضا سخن گفتن، در مدح مأمون سخن گفتن، و از این دو نفر تمجید کردن، بعد مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت:
قم فاخطب الناس و تکلم فیهم .
برخیز خودت برای مردم سخنرانی کن.
قطعا مأمون انتظار داشت که حضرت در آنجا یک تأییدی از او و خلافتش بکنند. حضرت (5) برخاست و در یک سطر و نیم فقط، صحبت کرد که جملاتش در واقع ایراد تمام کارهای آنها بود. مضمونش این است:
ما (یعنی ما اهل بیت، ما ائمه) حقی داریم بر شما مردم به این که ولی امر شما باشیم: ان لنا حقا بولایه امرکم.
معنایش این است که این حق اصلا مال ما هست و چیزی نیست که مأمون بخواهد به ما واگذار کند.
و لکم علینا من الحق. ( عین عبارت یادم نیست) (6) و شما در عهده ی ما حقی دارید. حق شما این است که ما شما را اداره کنیم. و هرگاه شما حق ما را به ما دادید- یعنی هر وقت شما ما را به عنوان خلیفه پذیرفتید- بر ما لازم می شود که آن وظیفه ی خودمان را درباره ی شما انجام دهیم و السلام.
دو کلمه ی :«ما حقی داریم و آن خلافت است، شما حقی دارید به عنوان مردمی که خلیفه باید آنها را اداره کند؛شما مردم باید حق ما را به ما بدهید، و اگر شما حق ما را به ما بدهید ما هم در مقابل شما وظیفه ای داریم که باید انجام دهیم، و وظیفه ی خودمان را انجام می دهیم». نه تشکری از مأمون و نه حرف دیگری، و بلکه مضمون برخلاف روح جلسه ولایتعهدی است.
بعد هم این جریان همین طور ادامه پیدا می کند، حضرت رضا یک ولیعهد به اصطلاح تشریفاتی است که حاضرنیست در کارها مداخله کند و در یک مواردی هم که اجبارا مداخله می کند به شکلی مداخله می کند که منظور مأمون تأمین نمی شود؛ مثل همان قضیه ی نماز عید خواندن.
 

استدلال حضرت رضا علیه السلام (7)
 

برخی به حضرت رضا علیه السلام اعتراض کردند که چرا همین مقدار اسم تو آمد جزء اینها؟ فرمود: آیا پیغمبران شأنشان بالاتر است یا اوصیاء پیغمبران؟ گفتند: پیغمبران. فرمود: یک پادشاه مشرک بدتر است یا یک پادشاه مسلمان فاسق؟ گفت: پادشاه مشرک. فرمود: آن کسی که همکاری را با تقاضای بکند بالاتر است یا کسی که به زور به او تحمیل کنند؟ گفتند: آن کسی که با تقاضا بکند. فرمود: یوسف صدیق پیغمبر است، عزیز مصر کافر و مشرک بود، و یوسف خودش تقاضا کرد که : «اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم»؛ (8) چون می خواست پستی را اشغال کند که از آن پست حسن استفاده کند، تازه عزیزمصر کافر بود، مأمن مسلمان فاسقی است؛ یوسف پیغمبر بود، من وصی پیغمبر هستم؛ او پیشنهاد کرد و مرا مجبور کردند . صرف این قضیه که نمی شود مورد ایراد واقع شود.
حال، حضرت موسی بن جعفری که «صفوان جمال» را که صرفا همکاری می کند و وجودش به نفع آنهاست شدید منع می کند و می فرماید: چرا تو شترهایت را به هارون اجاره می دهی؟ «علی بن یقطین» را که محرمانه با او سرو سری دارد و شیعه است و تشیع خودش را کتمان می کند تشویق می نماید که حتما در این دستگاه باش، ولی کتمان کن و کسی نفهمد که تو شیعه هستی؛ وضو را مطابق وضوی آنها بگیر، نماز را مطابق نماز آنها بخوان؛ تشیع خودت را به اشد مراتب مخفی کن، اما در دستگاه آنها باش که بتوانی کار بکنی .
این همان چیزی است که همه ی منطقها اجازه می دهد. هر آدم با مسلکی به افراد خودش اجازه می دهد که با حفظ مسلک خود به شرط این که هدف، کار برای مسلک خود باشد یا نه برای طرف، ( وارد دستگاه دشمن شوند) یعنی آن دستگاه را استخدام کنند برای هدف خودشان نه دستگاه، آنها را استخدام کرده باشد برای هدف خود . شکلش فرق می کند؛ یکی جزء دستگاه است، نیروی او صرف منافع دستگاه می شود، و یکی جزء دستگاه است، نیروی دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ایده ای که خودش دارد استخدام می کند.
به نظر من اگر کسی بگوید این مقدار هم نباید باشد، این یک تعصب و یک جمود بی جهت است، همه ی ائمه این جور بودند که از یک طرف، شدید همکاری با دستگاه خلفای بنی امیه و بنی العباس را نهی می کردند و هر کسی که عذر می آورد که آقا بالأخره ما نکنیم کس دیگر می کند، می گفتند: همه نکنند، این که عذر نشود، وقتی هیچ کس نکند کار آنها فلج می شود.
و از طرف دیگر، افرادی را که آن چنان مسلکی بودند که در دستگاه خلفای اموی یا عباسی که بودند در واقع دستگاه را برای هدف خودشان استخدام می کردند، تشویق می کردند چه تشویقی! مثل همین «علی بن یقطین» یا «اسماعل بن یزیع» و روایاتی که ما در مدح و ستایش چنین کسانی داریم حیرت آور است، یعنی اینها را در ردیف اولیاء الله درجه ی اول معرفی کرده اند. روایاتش را شیخ انصاری در «مکاسب» در مسئله «ولایت جائر» نقل کرده است.
 

[ولایت جائر]
 

مسئله ای داریم در فقه به نام «ولایت جائر» یعنی قبول پست از ناحیه ی ظالم. قبول پست از ناحیه ی ظالم فی حد ذاته حرام است ولی فقها گفته اند همین که فی حدذاته حرام است در مواردی مستحب می شود و در مواردی واجب .
نوشته اند: اگر تمکن از امر به معروف و نهی از منکر - که امر به معروف و نهی از منکر در واقع یعنی خدمت- متوقف باشد بر قبول پست از ناحیه ی ظالم، پذیرفتن آن واجب است. منطق هم همین را قبول می کند، زیرا اگر بپذیرند، می توانید در جهت هدفتان کارکنید و خدمت نمایید، نیروی خودتان را تقویت و نیروی دشمنتنان را تضعیف کنید. من خیال نمی کنم اهل مسلک های دیگر، همان ها که مادی و ماتریالیست و کمونیست هستند این گونه قبول پست از دشمن و ضد خود را انکار کنند؛ می گویند: بپذیر ولی کار خودت را بکن.
ما می بینیم در مدتی که حضرت رضا ولایتعهد [ی ] را قبول کردند کاری به نفع آنها صورت نگرفت، به نفع خود حضرت صورت گرفت، صفوف، بیشتر مشخص شد. به علاوه حضرت در پست ولایتعهدی به طور غیر رسمی شخصیت علمی خود را ثابت کرد که هیچ وقت دیگر ثابت نمی شد.
در میان ائمه به اندازه ای که شخصیت علمی حضرت رضا و حضرت امیر ثابت شده- و حضرت صادق هم در یک جهت دیگری - شخصیت علمی هیچ امام دیگری ثابت نشده است؛ حضرت امیر به واسطه ی همان چهار پنج سال خلافت آن خطبه ها و آن احتجاجات که باقی ماند؛ حضرت صادق به واسطه ی آن مهلتی که جنگ بنی العباس و بنی الامیه با یکدیگر به وجود آورد که حضرت حوزه ی درس چهار هزار نفری تشکیل داد؛ و حضرت رضا برای همین چهار صباح ولایتعهد [ی] و آن خاصیت علم دوستی مأمون و آن جلسات عجیبی که مأمون تشکیل می داد و از مادیین گرفته تا مسیحی ها، یهودی ها، مجوسی ها، صابئی ها و بودائی ها، علمای همه ی مذاهب را جمع می کرد و حضرت رضا را می آورد و حضرت با اینها صحبت می کرد، و واقعا حضرت رضا در آن مجالس، که اینها در کتاب های احتجاجات هست- هم شخصیت علمی خود را ثابت کرد و هم به نفع اسلام خدمت نمود؛ در واقع از پست ولایتهد [ی] یک استفاده غیر رسمی کرد، آن شغل ها را نپذیرفت ولی استفاده ی این چنینی هم کرد.
 

[نماز عیدقربان (9)]
 

ای داستان را مکرر شنیده اید که حضرت رضا علیه السلام در مرو ولیعهد بوند، آن ولیعهدی اجباری هم می دانیم مأمون بالاجبار حضرت را وادار ( به پذیرش آن) کرد و حضرت هم آخر با این شرط قبول کردند که عملا دست به هیچ کاری نزنند چون شرایط، آن طوری که حضرت می خواستند عمل بکنند فراهم نبود، اگر هم می خواستند آن طوری که شرایط فراهم بود کار بکنند، جز این که جزء عمله و اکله ی مأمون قرار بگیرند چیز دیگر نبود.
این سیاست حضرت، مأمون را از نتیجه ای که می خواست بگیرد که از حیثیت حضرت رضا استفاده بکند، قهرا محروم کرد یعنی سیاست مأمون با این کار خنثی می شد. می دیدند علی بن موسی الرضا علیه السلام ولیعهد هست ولی در هیچ کاری مداخله نمی کند. این خودش عملا اعتراض و صحه نگذاشتن روی کارهای مأمون بود.
روز عید اضحی ( عید قربان) پیش آمد. مأمون فرستاد خدمت حضرت که خواهش می کنم نماز عید را شما به جای من بروید شرکت کنید. حضرت فرمود: من شرط کرده ام که در هیچ کاری مداخله نکنم و مداخله نمی کنم. گفت: نه این نماز است و عبادت، و به علاوه این مداخله نکردن شما سر و صدای مردم را نسبت به من در آورده است مردم می گویند: چرا علی بن موسی الرضا در هیچ کاری مداخله نمی کند؟! درست است که شما شرط کرده اید، ولی این یک نماز بیشتر نیست. همین قدر بروید که دیگر مردم خیلی به ما حرف نزنند. فرمود: بسیار خوب، من می روم، اما به آن سنتی رفتار می کنم که جدم رفتار می کرد؛ یعنی به سنت اسلامی که جدم عمل کرد عمل می کنم نه به این سنت هایی که امروز رایج است. گفتند: در این جهت مختارید.
اعلام شد که نماز عید قربان را علی بن موسی الرضا علیه السلام می خواند. حالا حدود صد و پنجاه سال بود- از زمان معاویه تا زمان مأمون - که معمول شده بود خلفا با جلال و شکوه و جبروت بیرون بیایند. مردم هم بی خبر، گفتند: لابد ولیعهد هم با همان جلال و جبروت های معمول بیرون می آید.
رؤسای سپاه، اعیان و اکابر لشگری و کشوری بنی العباس که حکم شاهزاده های آن وقت را داشتند همه آمدند در خانه حضرت که با ایشان بیایند به نماز. اما به رسم سابق، اسبهای خود را زین و یراق کرده و گردنبندهای طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند، خودشان چکمه های مخصوص بپا کرده و مسلح شده بودند، شمشیرهای مرصع به کمر بسته بودند با یک جلال و جبروت عجیبی . ولی حضرت قبلا فرموده بود من می خواهم مثل جدم بیرون بیایم .درداخل منزل که بودند به عده ای از کسانشان فرمودند: این طور که من می گویم رفتار کنید. وضو گرفتند و آماده شدند. حضرت خیلی ساده پاها را برهنه کرد و ضامن های کمر را بالا زد، عصا را به دست گرفت و ذکر گویان حرکت کرد: « الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدینا، و له الشکر علی ما اولینا» اطرافیان هم با حضرت همصدا شدند. همه منتظر بودند. در که باز شد یک وقت دیدند امام با آن هیئت آمدند بیرون:«الله اکبر ». جمعیت بی اختیار گفت: «الله اکبر».از اسب ها پیاده شدند و آنها را رها کردند و لباس ها را کندند. چکمه اه را طوری بسته بودند که از پاها بیرون نمی آمد. نوشته اند خوشبخت ترین افراد، کسی بود که یک چاقو پیدا می کرد که چکمه ها را پاره کند بیندازد دور. اشک ها جاری شد. تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادی و دنیایی و زر و زیور و اسب و شمشیر بیرون بیایند؛ برعکس، جلال و جبروت معنوی جایش را گرفت. اینها هم فریاد کشیدند: «الله اکبر» مردم دیگر هم فریاد کشیدند: « الله اکبر». زنها و بچه ها روی پشت بامها جمع شده بودند که جلال ولیعهدی را ببیند. یک وقت دیدند اوضاع طور دیگر است.
نوشته اند: یک مرتبه تمام شهر مرو فریاد «الله اکبر» شد و صدای ضجه و گریه در شهر بلند شد. جلال، چند برابر شد اما در سادگی و معنویت. راه افتادند. به طرف مصلی. ( چون نماز عمومی است مستحق است زیر آسمان خوانده شود) چنان جمعیت هجوم آورد و چنان ابراز احساسات می کردند که گوئی زمین و آسمان می لرزد. جاسوس های مأمون به او خبر دادند که قضیه از این قرار است، اگر این نماز را امروز علی بن موسی الرضا بخواند تو دیگر مالک چیزی نیستی. اگر از همانجا به مردم بگوید برویم سراغ مأمون، همان لشکریان خودت به سراغت خواهند آمد و تکه تکه ات خواهند کرد. هنوز که کار به آنجا نکشیده جلویش را بگیر. این بود که آمدند نزد حضرت و به عنوان التماس و خواهش که شما خسته و ناراحت می شوید و خلیفه گفته من راضی نیستم، مانع ایشان شدند. فرمود: من که اول گفتم که من اگر بخواهم بیایم، با آن زی بیرون می آیم که جدم بیرون می آمد. جدم این طور [بیرون] می آمد.
 

پی نوشت‌ :
 

1- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به : همان، صص 219-217.(گردآورنده)
2- جلودی یک سابقه ی بسیار بدی هم داشت و آن این بود که در قیام یکی از علویین که در مدینه قیام کرده و بعد مغلوب شده بود، هارون ظاهرا به همین جلودی دستور داده بود که برو در مدینه تمام اموال آل ابی طالب را غارت کن، حتی برای زنهای اینها زیور نگذار، و جز یک دست لباس، لباس های اینها را از خانه هاشان بیرون بیاور. آمد به خانه ی حضرت رضا. حضرت دم در را گرفت و فرمود: من راه نمی دهم. گفت : من مأموریت دارم، خودم باید بروم لباس از تن زنها بکنم و جز یک دست لباس برایشان نگذارم. فرمود: هر چه که تو می گویی من حاضر می کنم ولی اجازه نمی دهم داخل شوی. هر چه اصرار کرد حضرت اجازه نداد. بعد خود حضرت ( به زنها ) فرمود: هر چه دارید به او بدهید که برود، و او لباس ها و حتی گوشواره و النگوی آنها را جمع کرد و رفت.
3- آنها خودشان می دانستند که ته دلها چیست و حضرت رضا چرا قبول نمی کند. حضرت رضا قبول نمی کرد چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمود: تو مال چه کسی را داری می دهی؟! این مسئله برای حضرت مطرح بود که مأمون مال چه کسی را دارد می دهد؟ و قبول کردن این منصب از وی به منزله ی امضای اوست. اگر حضرت رضا خلافت را من جانب الله حق خودش می داند، به مأمون می گوید: تو حق نداری مرا ولی عهد کنی، تو باید واگذار کنی بروی و بگویی من تاکنون حق نداشتم، حق تو بوده، و شکل واگذاری قبول کردن توست؛ و اگر انتخاب خلیفه به عهده ی مردم است باز به او چه مربوط؟!
4- در صفحه 267 تا 269 همین مجموعه، به این مطلب به طور کامل تر اشاره خواهد شد. (گردآورنده)
5- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 223-221.
6- (در بحارالانوار، ج 49، ص 146، عبارت چنین است: « لنا علیکم حق برسول الله صلی الله علیه و آله، و لکم علینا حق به، فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب علینا الحق لکم»).
7- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 237-233.
8- سوره ی یوسف، آیه ی 55.
9- آشنایی با قرآن، ج 3، ص 107-104.
 

منبع:کتاب تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری(2)

شنبه 18 دی 1389  2:46 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

احضار امام رضا علیه السلام به ایران و نتایج آن
 
انگیزه های یاد شده مأمون را بر آن داشت تا بدون درنگ تصمیم خود را عملی سازد؛ از این رو، رجاء بن ابی ضحاک - یکی از فرماندهان و کارگزاران خود - را برای آوردن امام علیه السلام به مرو، به مدینه فرستاد و به وی سفارش کرد که حضرت را از راه بصره، اهواز و فارس عبور دهد نه کوفه و قم.(1)
 

امام رضا علیه السلام که تا آن زمان به تمامی دعوتنامه های مأمون پاسخ رد داده بود با آمدن پیک مخصوص خلیفه و اصرار وی بر حرکت آن گرامی به سوی مرو، چاره ای جز حرکت نیافت؛ لیکن پیش از ترک مدینه کنار قبر مطهر رسول الله صلی الله علیه و اله رفت و با آن حضرت وداع کرد و فرزندش حضرت جواد علیه السلام را به جد بزرگوارش سپرد؛ آنگاه همه وکلا و نمایندگان و نیز یاران خود را گرد آورد و ضمن معرفی حضرت جواد علیه السلام به عنوان جانشین خویش به آنان و توصیه به اطاعت پذیری از وی، با آنان وداع کرد و در سال دویست هجری رهسپار مرو شد.(2)
منازلی که حضرت در سفر خود به خراسان پیموده و نیز حوادثی که در هر یک از منازل رخ داده در تاریخ به اختلاف ذکر شده است. خط سیر امام علیه السلام ظاهرا بدین ترتیب بوده است: مدینه، مکه، قادسیه، بصره، اهواز، رامهرمز، اصطخر، یزد، طبس، نیشابور، ده سرخ، سناباد، سرخس و مر.
امام علیه السلام در طول سفر موفق شد با قشرهای مختلف مردم بویژه شیعیان تماس بگیرد و با سخنان و بیان حدیث و نیز ارائه کرامات به تحکیم و تثبیت مبانی اعتقادی امت بخصوص در مسأله امامت همت گمارد و حقایق را برای مردم آشکار سازد.
 

امام رضا علیه السلام در مرو
 

پس از گذشت چند روز از ورود امام رضا علیه السلام به مرو گفتگوهای مأمون با آن حضرت آغاز
گشت و متجاوز از دو ماه به طول انجامید. در این مدت امام علیه السلام از پذیرش خواست مأمون سرباز می زد.
مأمون، نخست خلافت را به حضرت پیشنهاد کرد. امام علیه السلام نپذیرفت. مأمون پیشنهاد اصلی یعنی ولیعهدی را مطرح کرد و امام علیه السلام را در صورت استنکاف، تهدید به قتل نمود، حضرت وقتی دید مأمون در این خواسته - برخلاف خواسته پیشین - جدی است و در صورت خودداری وی، تهدیدش را عملی خواهد ساخت با کراهت پذیرفت و فرمود:
خداوند از این که به دست خویش، خودم را به هلاکت بیندازم بازداشته است. اینک که قضیه چنین است، هرکاری می خواهی بکن.(3)
از این بیان امام علیه السلام استفاده می شود که اگر آن حضرت پیشنهاد ولایتعهدی مأمون را رد می کرد جان خود و دوستان و شیعیانش را در معرض نابودی قرار می داد؛ بدون آن که مرگ آنان اثر مفید و مثبتی داشته باشد. زیرا مأمون در هیچ شرایطی حاضر نبود از این خواسته سرنوشت ساز خود دست بردارد. او فرزند کسی است که به خود وی گفته بود: «سوگند به خدا، اگر تو هم در کار خلافت با من به ستیز برخیزی سرت را از تنت می گیرم که سلطنت عقیم است».(4) و در عمل نیز با کشتن برادرش امین ثابت کرد که حکومت، عقیم است و عاطفه و برادری نمی شناسد.
از سوی دیگر، مأمون در پرتو زیرکی و دوراندیشی خاصی که داشت، همان گونه که فضل بن سهم را از پای درآورد، امام علیه السلام را نیز بدون سر و صدا از پای درمی آورد و علویان را نیز با این منطق که ما ولایتعهدی و حتی خلافت را به شما واگذار کردیم ولی شما نپذیرفتید، بنابراین با چه انگیزه ای با ما مخالفت می کنید برای همیشه از صحنه ی مبارزه کنار می زد.
علاوه بر آن که مصلحت اسلام و امت مسلمان نادیده گرفته می شد. پذیرش ولایتعهدی پس از تهدید مأمون با شرایطی که امام علیه السلام قرار داد به مصلحت اسلام بود وگرنه آن حضرت نمی پذیرفت، هرچند خونش ریخته می شد. بیدار سازی امت اسلامی و آشنا ساختن آنان با تعالیم اسلام و برملا کردن چهره زمامداران غاصب و ستمگر و در یک کلمه احقاق حق، از مهم ترین این مصالح بود.
شاید با توجه به این جهت است که وقتی محمد بن عرفه از امام علیه السلام درباره علت پذیرفتن ولیعهدی پرسید و گفت: یابن رسول الله! چه چیز شما را بر پذیرش این امر واداشت؟ فرمود: «هان چیزی که جدم امیر مؤمنان را وادار به ورود در شورا کرد».
شیخ طوسی و سید مرتضی مسأله احقاق حق را یکی از انگیزه های امیرمؤمنان علیه السلام از ورود در شورای عمر ذکر کرده و گفته اند:
صاحب حق می تواند از هر راه مشروع و پسندیده، حق خویش را بازستاند؛ بویژه اگر حق، تکلیف شرعی او باشد؛ زیرا در این صورت دستیابی به آن حق و تحمل سختی ها در راه آن، واجب خواهد بود مانند حق امامت و رهبری.(5)
 

جشن ولایتعهدی
 

مأمون در ماه رمضان سال 201 هجری مجلس جشن باشکوهی برگزار کرد و امام رضا علیه السلام را به طور رسمی به ولایتعهدی برگزید و همگان بر این مسأله با آن حضرت بیعت کردند.(6) مأمون برای نشان دادن صداقت خود در این کار، دست به اقدامات زیر زد:
1- لباس سیاه را که شعار عباسیان بود از میان برداشت و پوشیدن لباس سبز را که شعار علویان بود سنت کرد.(7)
2- دختر خود «ام حبیبه» را به امام رضا علیه السلام تزویج کرد.(8)
3- دستور داد به نام حضرت رضا علیه السلام سکه زنند و خطبا همه جا به نام آن گرامی خطبه بخوانند.(9)
 

بازتاب اقدام مأمون
 

قضیه ولایتعهدی امام رضا علیه السلام در جامعه اسلامی آن روز، بازتاب های متفاوتی داشت. علویان و مردم مدینه از آن استقبال کرده، دست از مخالفت و شورش علیه حکومت برداشتند و تا زمانی که آن حضرت زنده بود، قیامی از آنان سر نزد.(10) مردم کوفه از همان آغاز با مأمون بیعت نکردند و همچنان با وی مخالف بودند تا زمانی که عباس بن موسی برادر امام رضا علیه السلام بدانجا رفت و مردم را به بیعت مأمون فراخواند. آنان - جز تعدادی اندک - از دعوت او سرپیچی کرده گفتند: اگر برای مأمون و پس از او برای برادرت دعوت می کنی ما نیازمند دعوت تو نیستیم؛ ولی اگر مستقیم برای برادرت یا یکی دیگر از خاندانت یا برای خودت فرامی خوانی، دعوتت را پذیراییم.(11)
در بغداد مردم در ابتدا دو دسته شدند: جمعی به فرمان مأمون گردن نهادند؛ ولی گروهی دیگر از فرمان وی سرباز زدند و چون در میان این دسته تعدادی از رجال دولتی وجود داشت بر موافقان چیره گشتند. آنان با «ابن شکله» یکی از سرسخت ترین دشمنان حضرت علی علیه السلام بیعت کردند.(12)
 

سیاست ها و تدابیر امام رضا علیه السلام
 

حضرت رضا علیه السلام همزمان با اجرای توطئه های مأمون نسبت به خود، برای خنثی کردن آن ها دست به کار شد و سیاست ها و تدابیر سنجیده و حساب شده ای در پیش گرفت. این تدابیر از زمان دعوت مأمون از آن حضرت برای حرکت به سوی خراسان آغاز گشت و تا لحظه شهادت آن بزرگوار ادامه داشت. اینک نمودارهای برجسته سیاست امام علیه السلام در برابر طرح مأمون:
 

1- ابراز ناخشنودی از پیشنهاد مأمون
 

امام رضا علیه السلام پس از رویارو شدن با دعوت مأمون، با گفتار و کردار مراتب ناخشنودی خویش را از این دعوت به گوش همگان رسانید و این سفر را یک سفر اجباری و سفری که به شهادت او منتهی می شود قلمداد کرد.
امام علیه السلام این مطلب را هم به هنگام وداع با بستگانش، هم در وقت وداع پیامبر صلی الله علیه و اله و هم در زمان طواف خانه خدا به شیوه های مختلف به گوش همگان رسانید.(13)
امام علیه السلام در این موضع علاوه بر توجه دادن همگان به توطئه جدید مأمون، همه کسانی را که ممکن بود نسبت به آن حضرت - به خاطر پذیرش دعوت خلیفه - بدبین شوند، به ماهیت این اقدام و اهداف شومی که فراسوی آن بود آگاه و دلشاد را از کینه مأمون لبریز ساخت.
 

2- همراه نبردن هیچ یک از بستگان
 

امام علیه السلام به تنهایی راهی مرو شد و هیچ یک از بستگان حتی تنها پسر خود حضرت جواد علیه السلام را همراه نبرد و بدین ترتیب به مأمون گوشزد کرد که وی نه تنها به آینده کار خوشبین نیست، بلکه این سفر را خطرناک می داند و چه بسا اگر فرزندش را با خود ببرد جان او نیز به خطر افتد.(14)
 

3- تماس با پایگاه های مردمی در طول سفر
 

برغم آنکه مأمون تمامی تدابیر لازم را برای محدودیت امام در طول سفر اتخاذ کرده و حتی مسیر آن حضرت را مشخص کرده بود، امام در هر فرصتی با دوستان و ارادتمندان خویش تماس می گرفت و با گفتار و کردار، امامت خویش را تداوم رسالت پیامبر صلی الله علیه و اله قلمداد و مشروعیت خلافت را از دیگران سلب می کرد.
نقطه عطف این ارتباط جریان گفتگوی امام رضا علیه السلام با مردم نیشابور است. دهها هزار تن از دوستداران علم و حدیث و شیفته اهل بیت علیهم السلام در مسیر موکب امام علیه السلام اجتماع کرده و از آن حضرت تقاضای رهنمود کردند.
امام علیه السلام در این جمع بی نظیر به موعظه و یادآوری مسائل اخلاقی و حتی مسائل فرعی همچون نماز، روزه و ... نپرداخت، بلکه اساسی ترین مسأله اعتقادی یعنی توحید را مطرح کرد و چنگ زدن به ریسمان «لا اله الا الله» را تنها راه ایمنی از عذاب الهی دانست.
نکته در خور توجه، کیفیت نقل از سلسله سند حدیث است. حضرت در نقل حدیث شیوه خاصی به کار برد؛ اسامی پدران بزرگوارش را تا رسول خدا صلی الله علیه و اله به عنوان سلسله اسناد روایت ذکر کرد. از آن حضرت هم پیش تر رفت و سلسله سند را به خداوند منتهی ساخت.
این کیفیت نقل بیانگر این است که تنها این سلسله به هم پیوسته است که حق ولایت و حکومت بر مردم را دارد و نیز تنها بستری است که انسان ها را به دژ ایمن توحید رهنمون می سازد.
این پیوستگی و ارتباط زنجیره ای در بیان نهایی امام علیه السلام مورد تأکید قرار گرفته است. امام علیه السلام برای آن که جایگاه ولایت را در نظام توحید نشان دهد پیام پایانی خویش را چنین ابلاغ کرد: پس از آن که موکب حضرت حرکت کرد، سر از کجاوه بیرون آورد و خطاب به بدرقه کنندگان که محو جمالش شده بودند فرمود: «بشروطها و انا من شروطها» با شرایط آن و من از شرایط آنم.
این فراز از سخن امام علیه السلام در برگیرنده چند نکته مهم است:
الف - توحید برای کسی دژ ایمنی است که به تمامی شرایط آن - از جمله شناخت مقام امام معصوم و پیروی از دستورها و برنامه های وی - دل بسته و به همه مقرراتش پایبند باشد.
ب - امام علیه السلام با جمله: «من از شرایط آن هستم» وجوب فرمانبری از خود را به عنوان شرط توحید بر همه مسلمانان واجب و نقشه مأمون را که می کوشید با واگذاری ولیعهدی به آن گرامی برای خلافت خویش مشروعیتی بیابد، خنثی کرد.
ج - حضرت، وجوب اطاعت از خود را از آن جهت که از شرایط توحید است و از سوی خداوند تعیین شده مطرح کرد، نه از آن جهت که از جانب مأمون ولی امر است و یا به زودی ولی امر خواهد شد.(15)
 

4- مقاومت در برابر خواسته ی مأمون
 

امام رضا علیه السلام پس از ورود به مرو بیش از دو ماه در برابر خواسته مأمون مقاومت کرد و تا زمانی که به طور صریح از سوی او تهدید به قتل نشد ولایتعهدی را نپذیرفت. در این مدت همه جا پخش شد که امام علیه السلام به خواست خلیفه گردن ننهاده است.
پس از پذیرش نیز با استفاده از هر فرصتی اجباری بودن و نافرجامی آن را به همگان گوشزد کرد به عنوان نمونه در پایان مراسم جشن ولایتعهدی به یکی از یاران خود - که شادمانی می کرد - فرمود: «دلت را به این موضوع مشغول نساز و بدان شاد مباش زیرا این کار پا نمی گیرد».(16)
و نیز در پاسخ معترضی که گفته بود: چرا بدین کار تن دادی؟ فرمود: «من بر این کار مجبور شدم».(17)
 

5- پذیرش مشروط
 

حضرت رضا علیه السلام ولایتعهدی را مشروط پذیرفت. این شرایط عبارت بود از این که در امور حکومتی امر و نهی نکند، فتوایی ندهد، قضاوتی نکند، درنصب و عزل افراد دخالتی نداشته باشد و هیچ یک از قوانین و مقررات جاری را تغییر ندهد.(18)
اتخاذ این سیاست از سوی آن حضرت - آن هم در منصب ولایتعهدی - بیانگر این است که اولا؛ حکومت موجود صلاحیت آن را ندارد که چهره ای مانند امام رضا علیه السلام با آن همکاری نماید. ثانیا: آنچه از هیأت حاکمه سر می زند ارتباط با امام ندارد و سیاست ها و عزل و نصب ها ناشی از رضایت و موافقت آن بزرگوار نیست. بنابراین وجود امام رضا علیه السلام در منصب ولایتعهدی هیچ گونه توجیهی برای کارهای حکمرانان نخواهد بود. ثالثا؛ امام با این شرایط به همگان فهماند که خواستار دنیا و جاه و مقام نیست و پذیرش ولایتعهدی بنا بر ضرورت و حکم اجبار بوده است و بدین ترتیب نقشه مأمون که می کوشید وانمود کند امام به دنیا بی رغبت نیست، با این شرایط، نقش بر آب شد.
مأمون پس از مدتی به عمق شرایط یاد شده از سوی امام علیه السلام و زیان هایی که از پذیرش آن متوجه حکومتش شده بود پی برد؛ از این رو بارها درصدد برآمد امام را به تدبیر امور حکومتی وادارد و سیاست مبارزه منفی آن حضرت را نقض کند؛ ولی آن گرامی با یادآوری قرار یاد شده از پذیرش آن خودداری می کرد. نمونه بارزآن جریان نماز عید است.
مأمون به این بهانه که مردم مراتب فضل و کمال آن حضرت را بشناسند، از امام دعوت کرد تا نماز عید را بگزارد. حضرت نپذیرفت وهمان شرایط را یادآور شد. مأمون پافشاری کرد. امام پذیرفت به شرط آن که همچون جدش رسول خدا صلی الله علیه و اله و امیر مؤمنان علیه السلام برای نماز بیرون رود. مأمون موافقت کرد. امام به شیوه نیاکان خود به همراه یاران، تکبیرگویان برای نماز بیرون رفت، شهر مرو از گریه و فریاد تکبیر مردم به لرزه درآمد و مردم از شدت شیون و فغان، یارای خودداری نداشتند، گویی زمین و آسمان و در و دیوار با او هم آوا هستند. خبر این شور و هیجان بی سابقه به مأمون رسید. وی کسی را نزد امام فرستاد و از او خواست به منزل بازگردد و نماز را کس دیگری بگزارد. حضرت بازگشت. در پی بازگشت امام علیه السلام مردم دچار پراکندگی شدند و نمازشان سامان نگرفت.(19)
 

6- بهره برداری از منصب ولایتعهدی
 

امام رضا علیه السلام با بهره گیری از منصب ولایتعهدی موفق شد حصار «تقیه» را بشکند و پیام امامت را در سطح گسترده تری به مردم، حتی ملل غیر مسلمان، ابلاغ کند و حقایق و معارف بسیاری را که درطول 150 سال، جز در خفا و با تقیه و به خصیصین گفته نشده بود با فریاد بلند از تریبون خلافت به گوش همگان برساند.
در پرتو این اقدام امام علیه السلام اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و اله که هشتاد سال آشکارا بر منبرها دشنام داده می شدند همه جا با عظمت و نیکی یاد شدند و فضائلشان بر زبان ها جاری شد.
دوستانشان از این موقعیت روحیه گرفتند، ناآگاهان با ایشان آشنا شده به آنان گرایش یافتند و دشمنانشان، احساس زبونی و شکست کردند. حتی طراح مسأله ولایتعهدی پس از اندک زمانی دریافت که در این بازی نه تنها چیزی به دست نیاورده که زیان هم کرده است و اگر دیر بجنبد اساس حکومتش بر باد خواهد رفت.
 

تلاش های مذبوحانه
 

هرچه از زمان ولایتعهدی امام رضا علیه السلام می گذشت، مأمون بیشتر احساس زیان و شکست می کرد؛ از این رو، در واکنش به سیاست ها و تدابیر امام رضا علیه السلام در طول مدت ولایتعهدی دست به یک سلسله اقدامات مذبوحانه ای زد که مهم ترین آنها عبارت است از:
 

پی نوشت

1- جلوگیری از نشر فضائل امام علیه السلام در میان مردم و بی اعتبار کردن شخصیت اجتماعی آن حضرت: جلوگیری رجاء بن ابی ضحاک از نقل فضائل اخلاقی امام برای مردم،(20) وادار کردن افراد بدخواه به تحقیر امام در انظار،(21) و تشکیل مجالس بحث و مناظره برای حضرت با اندیشمندان ملل مختلف در همین راستا انجام می گرفت.
2- پخس شایعات علیه امام علیه السلام: از قبیل این که آن حضرت فرموده است: همه مردم بردگان ما هستند،(22) یا حکم به حلیت غنا از سوی آن حضرت.(23)
3- وادار کردن امام رضا علیه السلام به عزیمت به سوی بغداد به تنهایی تا از این طریق آن حضرت را در چنگال سرسخت ترین دشمنان خود قرار دهد و خود را از دست او راحت کند. ولی امام علیه السلام با استنکاف از رفتن به بغداد به تنهایی، این توطئه مأمون را خنثی کرد.(24)
1- کافی، ج 1، ص 408 و بحارالانوار، ج 49، ص 134.
2- اثبات الوصیه، ص 178 و انوارالبهیه، ص 187.
3- مناقب، ج 4، ص 363.
4- عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 1، ص 86.
5- تلخیص الشافی، ج 2، ص 154 و بحارالانوار، ج 49، ص 155 به نقل از تنزیه الانبیاء.
6- عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 161.
7- الامام علی الرضا علیه السلام، ولیعهد المأمون، ص 61.
8- تاریخ طبری، ج 8، ص 566؛ کامل ابن اثیر، ج 6، ص 350.
9- بحارالانوار، ج 49، ص 134 و مسند الامام الرضا علیه السلام، ج 1، ص 74.
10- الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، ص 226.
11- هان، ص 188.
12- همان، ص 384.
13- حضرت پیش از ترک مدینه خویشان خود را جمع کرد و دستور داد برای وی مجلس سوگواری تشکیل داده و گریه کنند. در پایان مبلغی پول در میان آنان تقسیم کرد و فرمود: من هرگز از این سفر بازنخواهم گشت (دلائل الامامه، ص 176).
مخول سجستانی می گوید: حضرت رضا علیه السلام برای وداع با رسول خدا صلی الله علیه و اله وارد مسجد شد... من نزد او رفتم و پس از سلام به او تبریک گفتم. امام فرمود: مرا زیارت کن زیرا من از جوار جدم بیرون می روم و در غربت می میرم و در کنار هارون دفن خواهم شد (بحارالانوار، ج 49، ص 117).
حضرت جواد علیه السلام که - بنا به نقلی - در سفر به مکه همراه پدر خود بود، با مشاهده طواف پدر، ناراحت و افسرده در گوشه ای نشست. امام پس از فراغ از طواف نزد فرزندش رفت و از او خواست برخیزد تا بروند. حضرت جواد گفت: توان برخاستن ندارم. چگونه برخیزم در حالی که می بینم به گونه ای با کعبه وداع می کنی که گویی دیگر به سوی آن بازنخواهی گشت (اثبات الوصیه، ص 177).
14- واقعیتی که این احتمال را تقویت می کند این که هرکدام از علویان مانند محمد بن جعفر و همراهان، و محمد بن محمد بن زید و ... که راهی مرو شدند جان سالم بدر نبرده و بازنگشتند.
15- برگرفته شده از الحیاه السیاسیه للامام الرضا علیه السلام، صص 316-320.
16- بحارالانوار، ج 49، ص 147.
17- همان، ص 136.
18- ر.ک: مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 363.
19- ر.ک: عیون اخبار الرضا علیه السلام ، ج 2، ص 161؛ ارشاد، ص 312 و مناقب، ج 4، ص 371.
20- ر.ک: بحارالانوار، ج 49، ص 95 و عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 197.
21- ر.ک: دلائل الامامه، ص 197 و عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 179.
22- ر.ک: بحارالانوار، ج 49، ص 170 و عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 2، ص 197.
23- ر.ک: مسند الامام الرضا علیه السلام، ج 2، ص 452.
24- ر.ک: بحارالانوار، ج 49، ص 57.
 

منبع:کتاب تاریخ تحلیلی پیشوایان علیهم السلام

شنبه 18 دی 1389  2:47 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

کتیبه کوفی محراب قدمگاه امام‏ رضا
 
کتیبه زیبای محراب قدمگاه فراشا یکی از زیباترین نمونه‏های خط کوفی و هنر سنگ‏تراشی در قرن ششم هجری است. این اثر ارزشمند در سالهای اخیر توسط سوداگران فرهنگ از محل اصلی ربوده شده بود. اما خوشبختانه در سال اخیرتوسط نیروی انتظامی ناحیه کرج بازیابی شده و هم‏اکنون در اختیار سازمان میراث فرهنگی کشور است. از آقای قوچانی، کارشناس محترم موزه ملی، خواستیم تا یادداشتی درباره کتیبه بنویسند. از ایشان و از مدیریت محترم میراث فرهنگی استان تهران که امکان عکسبرداری از این کتیبه را فراهم آورده، سپاسگزاریم.

کتیبه سنگی محراب قدمگاه امام‏رضا (ع) در فراشای یزد در سال 512 هـ.ق و در زمان حکومت گرشاسب بن علی بن فرامرز از خاندان آل‏کاکویه به دستور شخصی به نام علی بن محمد حجاری شده است.
اندازه این کتیبه 60ضربدر116 و کتیبه‏های آن در 9 قسمت نوشته شده است. عکس و متن این سنگ قبلاً توسط آقای ایرج افشار منتشر شده است (1)
در حاشیه اول سنگ، آیه 55 سوره المائده و آیه 23 سوره الشوری به خط کوفی به شکل زیر آمده است:
بسم‏اللّه‏ الرحمن الرحیم ذلک الذی یبشراللّه‏ عباده الذین آمنوا و عملوا الصالحات قل لا/اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی‏القربی و من یقترف / حسنة نزد له فیها حسبنا ان اللّه‏ غفور شکور انما ولیکم اللّه‏ و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یـ[ـؤتون] الزکوة و هم.
حاشیه دوم، با خط رقاع عبارت از صلوات بر معصومین است:
بسم‏اللّه‏ الرحمن الرحیم اللهم صل علی محمد المصطفی و علی المرتضی و فاطمة الزهراء والحسین البر والحسن/النقی و علی بن الحسین زین‏العابدین و محمد بن علی البا/قر و جعفر بن محمد الصادق و موسی بن جعفر الکاظم و علی بن موسی الرضا و محمد بن علی التقی و علی بن محمد النقی والحسن بن علی الزکی و محمد الحجة القائم.
در حاشیه سوم، آیه 23 سوره احزاب به خط کوفی حجاری شده است:
انما یریداللّه‏/لیذهب عنکم الرّجس اهل‏البیت و یهـ / طهرکم تطهیرا.
در حاشیه چهارم، به خط ثلث جمله «لا اله الا اللّه‏ محمد رسول‏اللّه‏» حجاری شده است که بعدا جمله «علیا (کذا) ولی‏اللّه‏» در حاشیه پنجم به آن اضافه شده است.
در حاشیه ششم، به خط کوفی آیه 1 و 2 سوره المؤمنون آمده است:
بسم‏اللّه‏ الرحمن الرحیم قد افلح المؤمنون الذ/ین هم فی صلوتهم / خاشعون.
حاشیه هفتم، به خط کوفی و دارای جمله «اللّه‏اکبر» است.
در حاشیه هشتم، به خط کوفی، سوره اخلاص حجاری شده است:
بسم‏اللّه‏ الرحمن الرحیم/ قل هو اللّه‏ احد/ اللّه‏ الصمد/ لم‏یلد و لم/ یولد ولم یکن له کفوا احد.
در بخش میانی کتیبه نام دستوردهنده ساخت سنگ و نام حاکم وقت و تاریخ آن چنین آمده است:
امر/ بعمارة هذا/ المشهد المعر/وف بمشهد علی بن/ موسی الرضی (کذا) علیهما/السلم العبد المذنب/الفقیر الی رحمة‏اللّه‏/تعالی گرشاسب بن علی بن فرامر [ز] بن/ علاءالدوله تقبل‏اللّه‏ منه فی شهور سنه اثنی عشرة و خـ[ـمس] مائه عمل عبیداللّه‏/و خمسائه بن احمد مرة و استعملها علی‏بن مـ[ـحمـ]ـد حوا بقوله؟
در مورد کتیبه‏ها این توضیح لازم است که حاشیه اول از امتداد کتیبه که «علاءالدوله» در آن نوشته شده شروع شده است؛ در حالی‏که انتهای این حاشیه، هم‏سطح انتهای حاشیه دوم است. کلمه خمس مائه اول به خط ریز و ظاهرا در اثر شکسته شدن سنگ در زمان حجاری یک‏بار دیگر زیر شروع حاشیه اول نوشته شده است. این امر نشان می‏دهد که اول کتیبه حاوی نام و تاریخ روی سنگ حجاری شده و سپس دیگر قسمتهای کتیبه نوشته شده است. شهرت دستوردهنده ساخت سنگ را به چندین شکل مختلف می‏توان خواند که در اینجا بدون نقطه‏گذاری آورده می‏شود.
از سنگ‏تراش این کتیبه چند اثر دیگر در یزد و در موزه‏های مختلف دنیا و از جمله کتیبه‏ای در موزه آستان قدس رضوی، مشهد نگه‏داری می‏شود. این سنگ دارای تاریخ 516 هـ.ق و متن وسط آن، چنین است:
هذا مقام/الرّضا علیه/السّلم اقبل/علی صلواتک/و لاتکن من الغا/فلین شعبان سنة / ست عشر و خمس / مائه عمل عبیداللّه‏ بن احمد مرة.
نام بانی مشهد رضوی شخصی به‏نام احمد بن علی بن احمد العلوی الحسینی است.
از گرشاسب بن علی بن فرامرز نیز اثر دیگری در موزه متروپلیتن موجود است. و آن قطعه چوبی با کتیبه‏ای کوفی و متعلق به یک منبر است. دستور ساخته شدن منبر را شخصی به نام ابوبکر بن محمد بن احمد کلای ثمانیه داده است.
به استناد کتیبه این امر در زمان علاءالدوله گرشاسب بن علی بن فرامرز بن علاءالدوله، حسام امیرالمؤمنین انجام گرفته است.
تاریخ ذکرشده در کتیبه چوبی جمادی‏الاول سال 546 هـ.ق است. این تاریخ 34 سال بعد از تاریخ حجاری کتیبه فراشا است که این امر باعث می‏شود ما در اصالت کتیبه چوبی شک کنیم. کتیبه چوبی نیز دارای چندین اشتباه نحوی است. در ضمن به استناد متون تاریخی بخصوص فهرس‏التواریخ، گرشاسب بن علی بن فرامرز نمی‏توانسته در سال 546 هـ.ق زنده باشد. زیرا مرگ وی در ضمن حوادث سال 536 هـ.ق آمده است:
علاءالدوله فلامرز (کذا) کاکویه صاحب یزد و ابرقوه در جنگ سلطان سنجر با گورخان کشته شد که سلطان سنجر اتابک سام را که اول اتابکان یزد است به نیابت دختر این (ابن) فلامرز حکومت یزد را داد (2)
اگر منظور از علاءالدوله فلامرز همان علاءالدوله گرشاسب نتیجه علاءالدوله ابوجعفر بن دشمنزار است پس نامبرده در سال 536 هـ.ق کشته شده و اگر او پسر گرشاسب است پس گرشاسب قبل از تاریخ مذکور درگذشته است. خاندان کاکویِه یزد در سال 536 هـ.ق از بین رفت و به جای آن خاندان «لنگر» به دستور سلطان سنجر، حکومت یزد را به دست گرفتند.
متن کامل کتیبه چوبی که عکس آن در کتاب خطوط اسلامی موزه هنر متروپلیتن چاپ شده، چنین است (3):
آمر هذا / المنبر عبد مذنب (کذا)/ ابوبکر بن محمد بن احمد کلای/ثمانیه تقربا الی اللّه‏ و رجاء الی رحمة‏اللّه‏/فی زمن الامیر الاجل السید المؤید المظفر/المنصور عضدالدین شمس الملوک/والسلاطین علاءالدوله گرشاسب/بن علی بن فرامرز ابن علاءالدوله، حسام امیر/المؤمنین فی جمادی‏الاولی سنة‏ست و ا[ر]بعین و خمس مائة.
در قسمت بالا و در دوطرف این کتیبه جمله «لا اله الا اللّه‏ محمد رسول‏اللّه‏» دیده می‏شود.

پی نوشت:

1-افشار، ایرج، یادگارهای یزد، انجمن آثار ملی، تهران، 8431، ج1، ص283.
2-هدایت، رضا قلی خان، فهرس التواریخ، به تصحیح عبدالحسین نوایی و میر هاشم محدث، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران،1373،ص124.
3-islamic caiyyraphy annemarie schmmel the metropolitan museum of art 1992 p.7 .

منبع: میراث جاویدان

شنبه 18 دی 1389  2:48 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

امام رضا(علیه السلام) و دفاع عقلانی از دین
 

امام رضا(علیه السلام) در خلال جلسات علمی فراوان که با صاحبان اندیشه های غیرتوحیدی و مخالف داشت از عنصر عقل و استدلال و برهان، فراوان بهره می برد و طرف های مقابل را با این روش استدلالی و عقلی وادار به خضوع و اقناع و پذیرش عقاید حقه می کرد. تجلی عقلانیت دین و دفاع عقلانی حضرت رضا(علیه السلام) از دین و آموزه های دینی محور بحث در گفت وگوی حاضر با حجت الاسلام دکتر رضائی مهر پژوهشگر و استاد حوزه علمیه قم است که با هم آن را از نظر می گذرانیم.
 

یکی از ویژگی های جاودانگی و پویایی اسلام، برهانی بودن آموزه های آن است به گونه ای که جایگاه والای عقل در اسلام به عنوان یکی از ابزارهای مهم شناخت، امری غیرقابل انکار است چنان که توجه به علم و دانش در اسلام مورد تأکید فراوان قرار گرفته است به عنوان اولین سؤال بفرمایید مراد از عقلانی بودن دین در این بحث چیست و آیا می توان عقلانی بودن دین را اثبات پذیر بودن تمام آموزه های دین از طریق ادله مصطلح عقلی دانست؟ - به نظر می رسد قبل از پاسخ به این سؤال توجه به این نکته لازم باشد که لزوماً چنین نیست که عقلانی بودن امری متوقف بر براهین مصطلح عقلی باشد، در واقع می توان نسبت بین این دو را عموم و خصوص مطلق از نسب اربعه دانست زیرا هر نتیجه حاصله از یک استدلال عقلی، خودبخود عقلانی است یعنی خردپذیر است ولی این چنین نیست که هر امر عقلانی مثل گزاره های دینی تعبدی، لزوما باید با ادله مصطلح عقلی به اثبات برسد بنابراین ممکن است گزاره ای منشأ وحیانی داشته باشد و با هیچیک از براهین فلسفی قابل اثبات نباشد و در عین حال عقلانی هم باشد به عنوان مثال نمی توان با ادله عقلی راز سه رکعتی بودن نماز مغرب را فهم و اثبات کرد ولی عقل، عمل بر طبق فرمان شروع را می پذیرد و بلکه بر آن تأکید می کند. بر همین اساس وقتی می گوییم اسلام دینی عقلانی است منظور آن است که حکیمانه است و آموزه های آن مبتنی بر حکمت است. با این بیانی که از عقلانی بودن دین کردیم وجهی برای انحصار اثبات گزاره های دینی بر ادله مصطلح عقلی نیست بلکه عقلانی بودن دین به معنای اشتمال آن بر حکمت است.
 

پس آیا می توان گفت اثبات و یا دفاع از آموزه های دینی، روش ها و اشکال مختلفی داشته باشد؟

- دقیقاً همین طور است گاهی محققی به دنبال نتیجه یقینی است که از روش های برهانی عقلی و نقلی استفاده می کند مثل اثبات یقینی ذات واجب تعالی و اثبات وجوب سه رکعت بودن نمازمغرب و گاهی در اثبات و دفاع از دین در اصل نیازمند تمسک به چنین روشی نیست بلکه مثلا چون در مقام اقناع مخاطب است دفاع او از دین به روش خطابه است و یا در مقام تقابل با خصم است که از روش جدال احسن بهره می برد. باید عرض کنم اصولا دفاع از دین دارای صورت های مختلفی است گاهی با مال و ثروت است گاهی با جان، گاهی با زبان و بالاخره گاهی هم صبغه علمی و عقلانی دارد. مراد از دین در این جا هم، مجموعه معارف و احکامی است که خداوند برای هدایت و سعادت بشر تشریع فرموده و بواسطه پیامبران و رسل خویش آنها را به مردم رسانده است. پس منظور از دین در این بحث، ادیان وحیانی خصوصاً آخرین تشریع الهی یعنی دین اسلام است. با توجه به آنچه گذشت وجه عقلانی دین را می توان حکیمانه بودن محتوای آن دانست و دفاع عقلانی از آن هرگونه تفکر، رفتار و گفتاری است که موجب استحکام و تثبیت دین در نظر اهل خرد و تعقل می شود. به تعبیر دیگر، دفاع عقلانی از دین، دفاع از خود دین است براساس اصول و قواعد منطقی و عقلی شکی نیست که چنین دفاعی، چون مربوط به حوزه نظر و تعقل است، از اهمیت خاصی برخوردار است. چرا که هرگاه مبانی نظری و تئوریکی یک نحله فکری و مکتب کلامی، خاستگاه عقلانی داشته باشد هرچه بهتر و بیشتر، فرآیند تبلیغ و پذیرش را هموار می سازد.
با این بیان معلوم می شود که دفاع عقلانی، دفاعی است منطبق بر اصول عقلی و منطقی که هر مخاطب اهل خرد را متأثر کرده به گونه ای که آن را بپذیرد و دلیلی عقلانی بر رد آن نیابد و نتیجه چنین دفاعی هم هموار کردن راه پذیرش دین خواهد بود. بنابراین دفاع عقلانی فقط به معنی دفاع از طریق ادله عقلی صرف نیست بلکه دفاع از طریق نقل یعنی آموزه های کتاب و سنت نیز می باشد.
 

با توجه به آنچه فرمودید که بهترین شکل تبلیغ و دفاع از دین آن است که به گونه ای بیانگر وجه عقلانی دین باشد بفرمایید، آیا از کتاب و سنت، شواهدی بر اهمیت چنین دفاعی وجود دارد؟

- دقیقاً اینگونه است و بهترین دلیل بر اهمیت این نوع دفاع، توجه کتاب و سنت و انطباق سیره روش اهل بیت در تبلیغ دین بر این روش می باشد. چرا که قرآن، یکی از راههای معرفت را تعقل و تدبر در آیات وانفس می داند و انسان را برای رسیدن به حقایق و کشف مجهولاتش به روشهای عقلانی توصیه می کند. در سیره و روش اهل بیت- علیهم السلام- نیز چنین امری از جایگاه خاصی برخوردار است. نمود این رویه را، می توان در کلمات آسمانی آن بزرگواران وهم در سیره و روش عملی آنان دریافت. چرا که آن حضرات در مقاطع مختلف تبیین و دفاع از دین و با توجه به موقعیت مخاطبینشان حکیمانه ترین روش را برمی گزیدند و همین امر نیز موجب هدایت و یا شکست منکران می شد. مناظرات ائمه در حوزه های مختلف دینی با رهبران و نمایندگان ادیان و نحله های مختلف فکری گاهی برای اساس اقناع آنها از طریق متون نقلی خود آنها و گاهی هم براساس برهان عقلی بوده است.
 

با توجه به اینکه محور بحث ما جایگاه عقلانیت و دفاع عقلانی از دین در سیره علمی و عملی حضرت رضا- علیه السلام- است و روشن است که تحقق چنین امری و بلکه هر امری، مستلزم شناخت لازم نسبت به اشراف علمی مدافع، از موضوع مورد بحث است. حال دراین راستا مختصری درباره اقتدار علمی امام(علیه السلام) و گستره آن به صورت اجمالی بفرمائید؟

- علم امام رضا(علیه السلام)- از جهات مختلفی قابل توجه است. معلومات آن حضرت از چیزهایی است که شخصیت ایشان را متمایز می سازد. معلومان آن حضرت در زمینه الهیات، اطلاعاتشان درباره ادیان و کتاب های آسمانی، آگاهی امام از علوم و معارف قرآنی، احاطه امام به بحث های کلامی، بحثهای امام، درباره پزشکی، طرح اصول و فقه و جز اینها همه گسترش دامنه معلومات حضرت ثامن الائمه را می رساند.
بحث های حضرت رضا(علیه السلام) با جاثلیق- راس الجالوت، هرابز اکبر روحانی زرتشتی و عمران صابی آن متکلم معروف، مبین احاطه آن حضرت به کتابهای آسمانی و مبانی توحید و خداشناسی است.
بحثهای حضرت درباره فلسفه احکام، مبین بینش عمیق ایشان است. بحث درباره فلسفه غسل و وضو، فلسفه حرمت زنا، فلسفه زکات، فلسفه حرمت ربا و فلسفه حرمت شراب و طرح مسایل اجتماعی و اخلاقی در زمینه احکام، برخورداری کامل آن حضرت را از فکر برهانی نشان می دهد.
بحث امام درباره مسایل پزشکی و گفتار امام درباره فلسفه احکام حاکی از بینش وسیع او در زمینه های علمی و اجتماعی است. حضرت رضا(علیه السلام) در فن خطابه و همچنین در زمینه شعر و ادب و در فصاحت و بلاغت یگانه بود. این جامعیت علمی امام رضا(علیه السلام) بود که مأمون را به ادای احترام نسبت به آن حضرت مجبور می ساخت. بدیهی است تجلی و شکوه وجه عقلانی دین، متوقف بر چنین موقعیت علمی خواهد بود که آن بزرگوار در نهایت کمال نسبت به آن قرار داشت.
 

آن چه از روش های اثبات آموز ه های دینی و دفاع از آنها منظور نظر ما دراین بحث است روش برهانی و استدلالی بر مبنای اصول عقلی و منطقی است و شکی نیست مناظراتی که آن حضرت با سران و بزرگان ادیان و مذاهب انجام می دادند، از حیث روش، دارای اسلوب خاص خود بود به گونه ای که در نهایت، با قدرت تمام منجر به محکوم شدن طرفهای مناظره، می شد آیا می توان توجه به عنصر تعقل و بکارگیری مبانی عقلی را از سوی امام(علیه السلام) دراین امر موثر و حائز اهمیت دانست؟

- نوع مذاکرات و گفت وگوهای امام رضا(علیه السلام) با سران و نمایندگان ادیان و مذاهب مختلف -که محتوای آن چیزی جز تبیین علوم و معارف اسلامی نبود- از یک ویژگی خاصی برخوردار بود و آن، تجلی بعد منطقی و عقلانی در نوع استدلال هایی بود که اقامه می فرمود. درک چنین امری هم کار آسانی است و با مراجعه به سخنان و مناظرات ایشان به راحتی می توان به این نکته پی برد که هر سخنی از آن حضرت در خصوص اثبات مدعای خود مبتنی بر اصل و یا اصول منطقی و عقلانی بود. به گونه ای که عنصر تعقل و خردپذیری، جزء لاینفک استدلال های آن حضرت در مقام احتجاج با مخالفان دین و مذهب بوده است. و صدالبته همین نکته هم باعث محکوم شدن و ساکت ماندن مخالفین در مقابل امام و در نتیجه هدایت آنها و تشرفشان به دین اسلام و مذهب تشیع می شد. بدیهی است در مباحث اعتقادی و در باب مناظرات باید به نقطه مشترک و مقبول بین طرفین که همان اصول و قواعد منطقی و عقلی است توجه نمود و استدلال بر هر مدعایی را از همین طریق پی گرفت، چرا که درغیر این صورت نمی توان نتیجه مثبتی از مقدمات خود بدست آورد و این یکی از اصول منطقی و عقلانی یک مناظره است که با عنایت خاصی از سوی امام پیگیری می شد.
 

از آنجا که مناظرات علمی امام رضا(علیه السلام) دارای جذابیت خاصی بود و قهراً چنین مناظراتی می تواند راهنمای ما در مقوله دفاع از دین باشد توجه و مطالعه دقیق این مناظرات برای اهل علم لازم است. و به خاطر اینکه بحث را در خصوص جنبه عقلانی دین کمی مصداقی کنیم اگر ممکن است یکی از مناظرات ایشان را به طور اجمال به عنوان مظهر دفاع عقلانی از دین، بیان بفرمائید؟

- یکی از مناظرات طلایی امام(علیه السلام) مذاکرات ایشان با عمران صابی است. امام در یک مناظره، پس از آنکه هیربدان، بزرگ زرتشتیان را با برهان قاطع محکوم ساخت، روبه حاضران کرد و فرمود آیا در میان شما کسی است که با اسلام مخالف باشد و اگر مایل است بدون اضطراب و نگرانی سؤالاتش را بپرسد؟ دراین میان عمران صابی، که یکی از متکلمان معروف بود برخاست و نزد امام آمد و از ایشان درباره نخستین وجود (یعنی خداوند) و مخلوقاتش سؤال کرد. امام با دلیل و برهان پاسخ او را داد و سه دلیل برای بی نیازی خداوند از مخلوقاتش اقامه کرد.
سپس عمران سؤالاتی درباره علم خدا به ذات پاکش و نیز انواع مخلوقات پرسید و پاسخ در خور از امام شنید. او همین طور از امام(علیه السلام) سؤال می کرد و از چشمه جوشان علم امامت بهره می برد تا اینکه حضرت فرمود آیا این مطالب را خوب درک کردی. عمران عرض کرد آری مولای من، خوب فهمیدم و شهادت می دهم که خداوند همان گونه است که شما توصیف کردید و وحدانیتش را ثابت نمودید و گواهی می دهم که محمد(ص) بنده اوست که برای ابلاغ دین حق فرستاده شد، سپس رو به قبله به سجده افتاد و از دل باختگان و عاشقان اهل بیت(علیه السلام) شد.
 

به نظر می رسد قوت کلام امام رضا(علیه السلام) و نوع رفتار علمی و انسانی ایشان با طرف های گفت وگو در مناظراتی که داشتند، درجهت دهی علمی و اعتقادی مسلمین نقش بسزایی داشته باشد. نظر جنابعالی دراین خصوص چیست؟

- قطعا چنین اقداماتی ازسوی امام تأثیرات مفید جدی بر اندیشمندان در همه عرصه های علمی و اعتقادی داشته است. ایجاد فضای مناسب علمی به منظور طرح اندیشه و آرای مختلف و مخالف، یکی از موارد عمده تأثیرگذاری بر نگرش صحیح مسلمین به علم و عقاید حقه دینی است که ازسوی امام انجام می گرفت. زیرا چنان که مستحضرید جامعه اسلامی درمعرض انواع اندیشه های صحیح و غیرصحیح بود. در این وضعیت اگر بطلان این اندیشه ها محرز نمی شد، درصد تأثیرپذیری از آنها بالا می گرفت و لذا موقعیت زمانی چنین اقتضا می کرد که فضای مناسب برای طرح اندیشه های مخالف ایجاد شود و نقد و بررسی آنها صورت گیرد و چنین رویه ای را امام (علیه السلام) با جدیت، عملی ساختند و خودشان با فضاسازی مناسب برای بیان آزادانه اندیشه های مخالفین به نقد و بررسی عقلانی آنها پرداخت و همین عملکرد بر نگرش مسلمین درخصوص تحقیق در آموزه های دینی و علمی و یا فرضیه های ارائه شده که قابلیت بحث و نظر را داشتند، به شدت تأثیرگذار بود.
تأثیر دیگر روش امام القاء این مطلب بود که دفاع از هر قضیه ای بایستی مبتنی بر اصول منطقی و متد عقلانی باشد. دفاع عقلانی از یک اعتقاد، امری بود که امام در مواضع مختلف آن را به عنوان بهترین روش دفاع از اعتقاد، مورد تأکید قرار می داد. با تأکید امام بر این مهم، راه هرگونه مغالطه و سفسطه و مجادله های غیرمنطقی در مناظرات و دفاعیات بسته شد، نتیجه آن هم این بود که جامعه علمی در شناخت و پذیرش اندیشه های مختلف، اول به ارزیابی عقلانی و منطقی آنها می پرداخت و پس از آن بطلان بسیاری از فرقه ها و اندیشه های انحرافی، روشن می شد. یعنی نگرش علمی اهل علم به اینجا رسید که دفاع و یا رد یک اعتقاد و یا اندیشه ای باید ازطریق اصول و متد عقلانی باشد و لذا از همین طریق هم عمل شد و به نتایج مهمی رسیدند و این هم از کرامات امام- علیه السلام- بود.
البته سوای از تأثیرات نظری امام بر جهت دهی فکری مسلمین، ایشان در حوزه عمل نیز، تأثیرگذار بودند. آن حضرت با شرکت در جلسات مناظره ای که خودشان قبل یا بعد از ولایتعهدی برگزار می کردند، عملا روش منطقی و عقلانی بحث و مناظره وتحقیق را به مردم القا می کردند. نکته قابل توجه دراین میان تأثیرگذاری شجاعت امام برمسلمین بود که باعث قدرت و اقتدار آنها گردید و با نشان دادن بزرگی و جلال اسلام، مسلمین را در جهان سرفراز کرد.
 

به عنوان آخرین سؤال با توجه به مقتضیات عصر حاضر و لزوم شکوفایی علمی و اقتدار جهانی مسلمین و نیز غنای فرهنگ دینی و معارف اسلامی، چه توصیه ای در این خصوص برای اندیشمندان اسلامی دارید؟

- ببینید وضوح سیره علمی و عملی اهل بیت- علیهم الاسلام- کاشف اعتقاد قاطع آنان بر اعتلای فرهنگ دینی و اقتدار مسلمین بوده است. به نظر می رسد همه اهل نظر باید در راه و روش خود، تأسی به اهل بیت(علیه السلام) را ترک و فراموش نکنند. باید همانند آن بزرگواران در نشر علوم و معارف دینی با سعه صدر و با استفاده از اصول و قوانین منطقی و عقلانی وارد بحث شده و دفاع و تبلیغ کنند و در تبادل اندیشه ها و نحله های مختلف فکری همین رویه را درپیش گیرند. ما باید به زبان دنیا آشنا شویم تا بتوانیم سخن خود را به جهانیان برسانیم و البته استفاده از وسایل ارتباط جمعی ضرورتی جدی دارد.

شنبه 18 دی 1389  2:49 PM
تشکرات از این پست
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)

ولایتعهدى امام رضا- علیه السلام- (1)
 

ولی بالأخره اسرار آن طور که باید مخفی بماند مخفی نمی ماند. از نظر ما که شیعه هستیم، اسرار این قضیه تا حدود زیادی روشن است. در اخبار و روایات ما - یعنی درنقل های تاریخی که از طریق علمای شیعه رسیده است نه روایاتی که بگوئیم از ائمه نقل شده است - مثل آنچه که شیخ مفید در کتاب «ارشاد» نقل کرده و آنچه- از او بیشتر- شیخ صدوق در کتاب »عیون اخبار الرضا» نقل کرده است، مخصوصا در «عیون اخبار الرضا» نکات بسیار زیادی از مسئله ی ولایتعهدی حضرت رضا هست....

قبل از این که به این تاریخ های شیعی استناد کرده باشم، در درجه ی اول کتابی از مدارک اهل تسنن را مدرک قرار می دهم و آن، کتاب «مقاتل الطالبیین» ابوالفرج اصفهانی است. ابوالفرج اصفهانی از اکابر مورخین دوره ی اسلام است. او اصلا اموی و ازنسل بنی امیه است، و این از مسلمات می باشد... او در این کتاب، تاریخچه قیام های علویین و شهادت ها و کشته شدنهای اولاد ابی طالب اعم از علویین و غیرعلویین را- که البته بیشترشان علویین هستند- جمع آوری کرده است که این کتاب اکنون در دست است.
در این کتاب حدود ده صفحه را اختصاص داده به حضرت رضا، و جریان ولایتعهدی ی] حضرت رضا را نقل کرده، که وقتی ما این کتاب را مطالعه می کنیم می بینیم با تاریخچه هایی که علمای شیعه به عنوان تاریخچه نقل کرده اند خیلی وفق می دهد؛ مخصوصا آنچه که در «مقاتل الطالبیین » آمده با آنچه که در «ارشاد» مفید آمده- این دو را با هم تطبیق کردم - خیلی به هم نزدیک است، مثل این است که یک کتاب باشند، چون گویا سندهای تاریخی هر دو به منابع واحدی می رسیده است بنابراین مدرک ما در این مسئله تنها سخن علمای شیعه نیست.
 

مسائل مشکوک
 

انگیزه ی مأمون
حال برویم سراغ انگیزه های مأمون، ببینیم مأمون را چه چیز وادار کرد که این موضوع (را مطرح کند؟) آیا مأمون واقعا به این فکر افتاده بود که کار را واگذار کند به حضرت رضا که اگر خودش مرد یا کشته شد خلافت به خاندان علوی و به حضرت رضا منتقل شود؟ اگر چنین اعتقادی داشت آیا این اعتقادش تا نهایت امر باقی ماند ؟ با این (2) که مأمون در ابتدای امر صمیمیت داشت ولی بعد پشیمان شد؟
 

احتمال اول
 

فرض اول (3)
فرض اول آن است که بگوئیم مأمون تا نهایت امر بر اعتقادش باقی ماند در این صورت باید قبول نکنیم که مأمون، حضرت رضا را مسموم کرده، بلکه باید حرف کسانی را قبول کنیم که می گویند: حضرت رضا علیه السلام به اجل طبیعی از دنیا رفتند.
از نظر علمای شیعه این فکر که مأمون از اول حسن نیت داشت و تا آخر هم بر حسن نیت خود باقی بود مورد قبول نیست. بسیاری از فرنگی ها چنین اعتقادی دارند، معتقدند که مأمون واقعا شیعه بود، واقعا معتقد و علاقه مند به آل علی بود.
 

مأمون و تشیع
 

مأمون عالم ترین خلفا و بلکه شاید عالم ترین سلاطین جهان است. در میان سلاطین جهان شاید عالم تر، دانشمندتر و دانش دوست تر (4) از مأمون نتوان پیدا کرد . و این که در مأمون تمایل روحی و فکری هم به تشیع بوده باز بحثی نیست، چون مأمون نه تنها در جلساتی که حضرت رضا شرکت می کردند و شیعیان حضور داشتند دم از تشیع می زده است، ( در جلساتی که اهل تسنن حضور داشته اند نیز چنین بوده است ) .
«ابن عبدالبر» که یکی از علمای معروف اهل تسنن است این داستانی را که در کتب شیعه هست، در آن کتاب معروفش نقل کرده است که روزی مأمون چهل نفر از اکابر علمای اهل تسنن در بغداد را احضار می کند که صبح زود بیائید نزد من. صبح زود می آید از آنها پذیرایی می کند. و می گوید: من می خواهم با شما در مسئله ی خلافت بحث کنم. مقداری از این مباحثه را آقای ( محمدتقی) شریعتی در کتاب «خلافت و ولایت» نقل کرده اند. قطعا کمتر عالمی از علمای دین را من دیده ام که به خوبی مأمون در مسئله ی خلافت استدلال کرده باشد؛ با تمام اینها در مسئله ی خلافت امیرالمؤمنین مباحثه کرد و همه را مغلوب نمود.
در روایات شیعه هم آمده است، و مرحوم آقا شیخ عباس قمی نیز در کتاب « منتهی الآمال» نقل می کند که شخصی از مأمون پرسید که تو تشیع را از کی آموختی؟ گفت: از پدرم هارون.
می خواست بگوید: پدرم هارون هم تمایل شیعی داشت. بعد داستان مفصلی را نقل می کند، می گوید: پدرم تمایل شیعی داشت، به موسی بن جعفر چنین ارادت داشت، چنین علاقه مند بود، چنین و چنان بود، ولی در عین حال با موسی بن جعفر به بدترین شکل عمل می کرد. من یک وقت به پدرم گفتم: تو که چنین اعتقادی درباره ی این آدم داری پس چرا با او این جور رفتار می کنی؟ گفت «الملک عقیم» (مثلی است در عرب) یعنی ملک، فرزند نمی شناسد تا چه رسد به چیز دیگر. گفت: پسرک من! اگر تو که فرزند من هستی با من بر سر خلافت به منازعه برخیزی، آن چیزی را که چشمانت در او هست از روی تنت برمی دارم، یعنی سرت را از تنت جدا می کنم.
پس در این که در مأمون تمایل شیعی بوده شکی نیست، منتها به او می گویند: « شیعه ی امام کش» مگر مردم کوفه تمایل شیعی نداشتند و امام حسین را کشتند؟! و در این که مأمون مرد عالم و علم دوستی بوده نیز شکی نیست و این سبب شده که بسیاری از فرنگی ها معتقد بشوند که مأمون روی عقیده و خلوص نیت، ولایتعهدی ی را به حضرت رضا تسلیم کرد و حوادث روزگار مانع شد، زیرا حضرت رضا به اجل طبیعی از دنیا رفت و موضوع منتفی شد. ولی این مطلب البته از نظر علمای شیعه درست نیست، قرائن هم برخلاف آن است . اگر مطلب تا این مقدار صمیمی و جدی می بود عکس العمل حضرت رضا علیه السلام در مسئله ی قبول ولایتعهدی ی به این شکل نبود که بود. ما می بینیم حضرت رضا علیه السلام قضیه را به شکلی که جدی باشد تلقی نکرده اند.
 

فرض دوم
 

بر فرض دیگر - که این فرض خیلی بعید نیست چون امثال «شیخ مفید» و «شیخ صدوق» آن را قبول کرده اند - این است که مأمون در ابتدای امر صمیمت داشت ولی بعد پشیمان شد. در تاریخ هست- همین ابوالفرج هم نقل می کند، و شیخ صدوق مفصل ترش را نقل می کند شیخ مفید هم نقل می کند- که مأمون وقتی که خودش این پیشنهاد را کرد گفت: زمانی برادرم امین مرا احضار کرد ( امین خلیفه بود و مأمون با این که قسمتی ازملک به او واگذار شده بود ولیعهد هم بود ) من نرفتم و بعد لشکری فرستاد که مرا دست بسته ببرند.
از طرف دیگر در نواحی خراسان قیام هایی شده بود و من لشکر فرستادم، در آنجا شکست خوردند، در کجا چنین شد و شکست خوردیم، و بعد دیدم روحیه ی سران سپاه من هم بسیار ضعیف است؛ برای من دیگر تقریبا جریان قطعی بود که قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت، کت بسته تحویل او خواهند داد و سرنوشت بسیار شومی خواهم داشت.
روزی بین خود و خدای خود توبه کردم - به آن کسی که با او صحبت می کند اتاقی را نشان میدهد و می گوید- در همین اتاق دستور دادم که آب آوردند، اولا بدن خودم را شستشو دادم ، تطهیر کردم ( نمی دانم کنایه از غسل کردن است یا همان شستشوی ظاهری) سپس دستور دادم لباسهای پاکیزه ی سفید آوردند و در همین جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار رکعت نماز بجا آوردم و بین خود و خدای خود عهد کردم (نذر کردم) که اگر خداوند مرا حفظ و نگهداری کند و بر برادرم پیروز گرداند، خلافت را به کسانی بدهم که حق آنهاست؛ و این کار را با کمال خلوص قلب کردم . از آن به بعد احساس کردم که گشایشی در کار من حاصل شد، بعد از آن در هیچ جبهه ای شکست نخوردم، در جبهه ی سیستان افرادی را فرستاده بودم، خبر پیروزی آنها آمد، بعد طاهر بن الحسین را فرستادم برای برادرم، او هم پیروز شد، هی پیروزی و پیروزی، و من چون از خدا این استجابت دعا را دیدم، می خواهم به نذری که کردم و به عهدی که کردم وفا کنم.
شیخ صدوق و دیگران قبول کرده اند، می گویند:
قضیه همین است، انگیزه ی مأمون فقط همین عهدونذری بود که در ابتدا با خدا کرده بود. و علت (5) این که حضرت رضا ( از قبول ولایتعهد ی امتناع کرد از این جهت بود که می دانست که او تحت تأثیر احساسات آنی قرار گرفته و بعد پشیمان می شود، شدید هم پشیمان می شود.
البته بیشتر علما با این نظر شیخ صدوق و دیگران موافق نیستند و معتقدند که مأمون از اول حسن نیت نداشت و یک نیرنگ سیاسی در کار بود. حال نیرنگ سیاسیش چه بود ؟ آیا می خواست نهضت های علویین را به این وسیله فرو بنشاند؟ و آیا می خواست به این وسیله حضرت رضا را بدنام کند؟ چون اینها در کنار که بودند . به صورت یک شخص منتقد بودند. خواست حضرت را داخل دستگاه کند و بعد ناراضی درست کند، همین طور که در سیاستها، اغلب این کار را می کنند، برای این که یک منتقد فعال وجیه المله ای را خراب کنند می آیند پستی به او می دهند و بعد درکار او خرابکاری می کنند؛ از یک طرف پست به او می دهند و از طرف دیگر در کارهایش اخلال می کنند تا همه ی کسانی که به او طمع بسته بودند از او برگردند.
در روایات ما این مطلب هست که حضرت رضا در یکی از سخنانشان به مأمون فرمودند: « من می دانم تو می خواهی به این وسیله مرا خراب کنی« که مأمون عصبانی و ناراحت شد و گفت: این حرفها چیست که تو می گوئی؟! چرا این نسبت ها را به ما می دهی؟!
 

احتمال دوم (6)
 

احتمال دیگر این است که اساسا مأمون در این قضیه اختیاری نداشته، ابتکار از مأمون نبوده، ابتکار از فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مأمون بوده است (7) که آمد به مأمون گفت: پدران تو با آل علی بد رفتار کردند، چنین کردند، حالا سزاوار است که تو افضل آل علی را که امروز علی بن موسی الرضا است بیاوری و ولایتعهدی ی را به او واگذار کنی، مأمون قلبا حاضر نبود اما چون فضل این را خواسته بود چاره ای ندید.
باز بنابراین فرض که ابتکار از فضل بود، فضل چرا این کار را کرد؟ آیا فضل شیعی بود؟ روی اعتقاد به حضرت رضا این کار را کرد؟ یا نه، او روی عقاید مجوسی خود باقی بود، خواست عجالتا خلافت را از خاندان عباس بیرون بکشد، و اصلا می خواست با اساس خلافت بازی کند، و بنابراین با حضرت رضا هم خوب نبود و بد بود؛ و لهذا اگر نقشه های فضل عملی می شد خطرش بیشتر از خلافت خود مأمون بود. چن مأمون بالأخره هر چه بود یک خلیفه ی مسلمان بود ولی اینها شاید می خواستند اساسا ایران را از دنیای اسلام مجزا کنند و ببرند به سوی مجوسیت.
اینها همه سئوال است که عرض می کنم، نمی خواهم بگویم که تاریخ یک جواب قطعی به اینها می دهد.
 

فرض اول (7)
 

بعضی- که البته این احتمال خیلی ضعیف است گویا این که افرادی مثل «جرجی زیدان» و حتی «ادوارد براون» قبول کرده اند- می گویند: اصلا فضل به سهل شیعه بوده ( و در این موضوع) حسن نیت داشت و می خواست واقعا خلافت را ( به خاندان علوی ) منتقل کند.
ولی (8) این حرف هم، حرف صحیح و درستی نیست ( زیرا ) با تواریخ تطبیق نمی کند. اگر فضل بن سهل آن چنان صمیمی می بود واقعا می خواست تشیع را بر تسنن پیروزی بدهد عکس العمل حضرت رضا در مقابل ولایتعهدی ی این جور نبود که بود، و بلکه در روایات شیعه و در تواریخ شیعه زیاد آمده است که حضرت رضا علیه السلام با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلکه بیشتر از آن که با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را یک خطر به شمار می آورد و گاهی به مأمون هم می گفت که از این بترس، این و برادرش بسیار خطرناکند؛ و نیز دارد که فضل بن سهل نیز علیه حضرت رضا خیلی سعایت می کرد.
به بیان دیگر (9) اگر این فرض صحیح باشد باید حضرت رضا با فضل بن سهل همکاری کند، به جهت این که وسیله کاملا آماده شده است که خلافت منتقل شود به علویین، و حتی نباید بگوید: من قبول نمی کنم تا تهدید به قتلش کنند و بعد هم که قبول کرد بگوید باید جنبه ی تشریفاتی داشته باشد، من در کارها مداخله نمی کنم، بلکه باید جدا قبول کند، در کارها هم مداخله نماید و مأمون را عملا از خلافت خلع ید کند.
البته اینجا یک اشکال هست و آن این که اگر فرض هم کنیم که با همکاری حضرت رضا و فضل بن سهل می شد مأمون را از خلافت خلع کرد، چنین نبود که دیگر اوضاع خلافت رو به راه باشد، چون خراسان جزئی از مملکت اسلامی بود، همین قدر که به مرز وی می رسیدیم، از آنجا به آن طرف، یعنی قسمت عراق که قبلا دارالخلافه بود ، و نیز حجاز و یمن و مصر و سوریه وضع دیگری داشت؛ آنها که تابع تمایلات مردم ایران و مردم خراسان نبودند و بلکه تمایلاتی بر ضد اینها داشتند؛ یعنی اگر فرض هم می کردیم که این قضیه به همین شکل بود و عملی می شد، حضرت رضا در خراسان خلیفه بود، بغداد در مقابلش محکم می ایستاد، هم چنان که تا خبر ولایتعهدی ی حضرت رضا به بغداد رسید و بنی العباس در بغداد فهمیدند که مأمون چنین کاری کرده است فورا نماینده ی مأمون را معزول کردند و با یکی از بنی العباس به نام «ابراهیم بن شکله» - با این که صلاحیتی هم نداشت- بیعت کردند و اعلام طغیان نمودند، گفتند: ما هرگز زیر بار علویین نمی رویم، بغداد قیام می کرد، و به دنبال آن خیلی جاهای دیگر نیز قیام می کردند. ولی این یک فرض است و تازه فرض درست نیست. یعنی این حرف قابل قبول نیست که فضل بن سهل ذوالریاستین شیعی بود و روی اخلاص و ارادت به حضرت رضا چنین کاری کرد.
اولا، این که ابتکار از او باشد محل تردید است.
ثانیا ، به فرض این که ابتکار از او باشد، این که او احساسات شیعی داشته باشد، سخت محل تردید است.
 

فرض دوم
 

آنچه احتمال بیشتر قضیه است، این است که فضل بن سهل که تازه مسلمان شده بود می خواست به این وسیله ایران را برگرداند به ایران قبل از اسلام، (10) فکر کرد الآن ایرانی ها قبول نمی کنند چون واقعا مسلمان و معتقد به اسلام هستند و همین قدر که اسم مبارزه ی با اسلام در میان بیاید با او مخالفت می کنند. با خود اندیشید که کلک خلیفه ی عباسی را به دست مردی که خود او وجهه ای دارد بکند، حضرت رضا را عجالتا بیاورد روی کار و بعد ایشان را ازخارج دچار دشواری هایی مخالفت بنی العباس کند، و از داخل هم خودش زمینه را فراهم نماید برای برگرداندن ایران به دوره ی قبل از اسلام و دوره ی زردشتی گری .
اگر این فرض درست باشد، در اینجا وظیفه ی حضرت رضا علیه السلام همکاری با مأمون است برای قلع و قمع کردن خطر بزرگ تر؛ یعنی خطر فضل بن سهل برای اسلام صد درجه بالاتر از خطر مأمون است برای اسلام، زیرا بالأخره مأمون هر چه هست یک خلیفه ی مسلمان است.
یک مطلب دیگر را هم باید عرض کنم و آن این است که ما نباید این جور فکر کنیم که همه ی خلفایی که با ائمه مخالف بودند یا آنها را شهید کردند در یک عرض هستند، بنابراین چه فرقی میان یزید بن معاویه و مأمون است؟
تفاوت از زمین تا آسمان است. مأمون در طبقه ی خودش یعنی در طبقه ی خلفا و سلاطین، هم از جنبه ی علمی و هم از جنبه های دیگر یعنی حسن سیاست، عدالت نسبی و ظلم نسبی، و از نظر حسن اداره و مفید بودن به حال مردم، از بهترین خلفا و سلاطین است. مردی بود بسیار روشنفکر . این تمدن عظیم اسلامی که امروز مورد افتخار ماست به دست همین هارون و مأمون به وجود آمد، یعنی اینها یک سعه ی نظر و یک روشنفکری فوق العاده داشتند که بسیاری از کارهائی که کردند امروز اسباب افتخار دنیای اسلام است. مسئله ی «الملک عقیم» و این که مأمون به خاطر ملک و سلطنت بر ضد عقیده ی خودش قیام کرد و همان امامی را که به او اعتقاد داشت مسموم کرد یک مطلب است، و سایر قسمت ها مطلب دیگر.
به هر حال اگر واقعا مطلب این باشد که مسئله ی ولایتعهدی ی ابتکار فضل بن سهل بوده و فضل بن سهل نیز همین طور که قرائن نشان می دهد ( سوء نیت داشته است، در این صورت امام می بایست طرف مأمون را بگیرد) .
روایات ما این مطلب را تأیید می کند که حضرت رضا علیه السلام از فضل بن سهل بیشتر تنفر داشت تا مأمون ، و در مواردی که میان فضل بن سهل و مأمون اختلاف پیش می آمد، حضرت طرف مأمون را می گرفت.
در روایات ما هست که «فضل بن سهل» و یک نفر دیگر به نام «هشام بن ابراهیم » آمدند نزد حضرت رضا و گفتند که خلافت حق شماست، اینها همه شان غاصبند، شما موافقت کنید ، و ما مأمون را به قتل می رسانیم و بعد شما رسما خلیفه باشید . حضرت به شدت این دو نفر را طرد کرد، که اینها بعد فهمیدند که اشتباه کرده اند، فورا رفتند نزد مأمون، گفتند: ما نزد علی بن موسی بودیم، خواستیم او را امتحان کنیم، این مسئله را به او عرضه داشتیم تا ببینیم که او نسبت به توحسن نیت دارد یا نه، دیدیم نه، حسن نیت دارد. به او گفتیم: بیا با ما همکاری کن تا مأمون را بکشیم، او ما را طرد کرد . و بعد حضرت رضا در ملاقاتی که با مأمون داشتند- و مأمون هم سابقه ی ذهنی داشت - قضیه را طرح کردند و فرمودند: اینها آمدند و دروغ می گویند، جدی می گفتند؛ و بعد حضرت به مأمون فرمود که از اینها احتیاط کن. مطابق این روایات، علی بن موسی الرضا خطر فضل بن سهل را از خطر مأمون بالاتر و شدیدتر می دانسته است.
بنابراین فرض ( که ابتکار ولایتعهدی ی از فضل بن سهل بوده است ) (11) حضرت رضا این ولایتعهدی را که به دست این مرد ابتکار شده است خطرناک می داند، می گوید: نیت سوئی در کار است، اینها آمده اند مرا وسیله قرار دهند برای برگرداندن ایران از اسلام به مجوسی گری.
پس ما روی فرض صحبت می کنیم. اگر ابتکار از فضل باشد و او واقعا شیعه باشد ( آن طوری که برخی از مورخین اروپایی گفته اند) حضرت رضا باید با فضل همکاری می کرد علیه مأمون؛ و اگر این روح زردشتی گری در کار بوده، برعکس باید با مأمون همکاری می کرد علیه اینها تا کلک اینها کنده شود.
روایات ما این دوم را بیشتر تأیید می کند، یعنی فرضا هم ابتکار از فضل نبوده، این که حضرت رضا با فضل میانه ی خوبی نداشت و حتی مأمون را از خطر فضل می ترساند، از نظر روایات امر مسلمی است.
 

احتمال سوم
 

الف. جلب نظر ایرانیان (12)
 

احتمال دیگر این است که ابتکار از خود مأمون بود و مأمون از اول صمیمیت نداشت و به خاطر یک سیاست ملک داری این موضوع را در نظر گرفت. آن سیاست چیست؟
بعضی گفته اند: جلب نظرایرانی ها، چون ایرانی ها عموما تمایلی به تشیع و خاندان علی علیه السلام داشتند و از اول هم که علیه عباسی ها قیام کردند تحت عنوان «الرضا (یاالرضی) منم آل محمد»قیام کردند و لهذا به حسب تاریخ - نه به حسب حدیث - لقب «رضا» را مأمون به حضرت رضا داد، یعنی روزی که حضرت را به ولایتعهدی ی نصب کرد گفت که بعد از این، ایشان را به لقب «الرضا» بخوانید، می خواست آن خاطره ی ایرانی ها را از حدود نود سال پیش که تحت عنوان «الرضا من آل محمد» یا «الرضی من آل محمد» قیام کردند زنده کند که ببینید ! من دارم خواسته ی هشتاد نود ساله ی شما را احیاء می کنم، آن کسی که شما می خواستید من او را آوردم؛ ( و با خود) گفت: فعلا ما آنها را راضی می کنیم، بعدها فکر حضرت رضا را می کنیم.
و این مسأله هم هست که مأمون یک جوان بیست و هشت ساله و کمتر از سی ساله است، و حضرت رضا علیه السلام سنشان در حدود پنجاه سال است ( و به قول شیخ صدوق و دیگران حدود چهل و هفت سال ، که شاید همین حرف درست باشد)، مأمون پیش خود می گوید: به حسب ظاهر، ولایتعهدی این آدم برای من خطری ندارد، حداقل بیست سال از من بزرگتر است، گیرم که این چند سال هم بماند، او قبل از من خواهد مرد.
پس یک نظر هم این است که گفته اند: (طرح مسئله ی ولایتعهدی حضرت رضا) سیاست مأمون بود، ابتکار از خود مأمون بود و او نظر سیاسی داشت و آن، آرام کردن ایرانی ها و جلب نظر آنها بود.
 

ب. فرو نشاندن قیام های علوییان
 

بعضی (برای این سیاست مأمون) علت دیگری گفته اند و آن فرونشاندن قیام های علویین است. علویون خودشان یک موضوعی شده بودند؛ هر چند سال یکبار- و گاهی هر سال - از یک گوشه ی مملکت یک قیامی می شد که رأس آن یکی از علویون بود. مأمون برای این که علویین را راضی کند و آرام نگاه دارد و یا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح کرده باشد ( دست به این کار زد) . وقتی که رأس علویون را بیاورد در دستگاه خودش، قهرا آنها می گویند: پس ما هم سهمی در این خلافت داریم، حالا که سهمی داریم برویم آنجا ؛ کما این که مأمون خیلی از اینها را بخشید با این که از نظر او جرمهای بزرگی مرتکب شده بودند؛ از جمله «زید النار» برادر حضرت رضا را عفو کرد . با خود گفت: بالأخره راضی شان کنم و جلوی قیام های اینها را بگیرم . در واقع خواست یک سهم به علویین در خلافت بدهد که آنها آرام شوند، و بعد هم مردم دیگر را دور آنها متفرق کند. یعنی علویین را به این وسیله خلع سلاح نماید که دیگر هرجا بخواهند بروند دعوت کنند که ما می خواهیم علیه خلیفه قیام کنیم، مردم بگویند: شما که الآن خودتان هم در خلافت سهیم هستید، حضرت رضا که الآن ولیعهد است، پس شما علیه حضرت رضا می خواهید قیام کنید؟!
 

ج. خلع سلاح کردن حضرت رضا علیه السلام
 

احتمال دیگر در باب سیاست مأمون که ابتکار از خودش بوده و سیاستی در کار بوده، مسئله ی خلع سلاح کردن خود حضرت رضا است و این در روایت ما هست که حضرت رضا علیه السلام روزی به خود مأمون فرمود: «هدف تو این است ».
می دانید وقتی افرادی که نقش منفی و نقش انتقاد را دارند به یک دستگاه انتقاد می کنند، یک راه برای این که آنها را خلع سلاح کنند این است که به خودشان پست بدهند؛ بعد اوضاع و احوال هر چه که باشد، وقتی که مردم ناراضی باشند آنها دیگر نمی توانند از نارضایی مردم استفاده کنند و برعکس، مردم ناراضی علیه خود آنها تحریک می شوند؛ مردمی که همیشه می گویند: خلافت حق آل علی است، اگر آنها خلیفه شوند دنیا گلستان خواهد شد، عدالت این چنین برپا خواهد شد و از این حرفها.
مأمون خواست حضرت رضا را بیاورد در منصب ولایتعهد ی تا بعد مردم بگویند: نه، اوضاع فرقی نکرد، چیزی نشد؛ و یا (آل علی علیه السلام را) متهم کند که اینها تا دست خودشان کوتاه است این حرفها را می زنند ولی وقتی که دست خودشان هم رسید دیگر ساکت می شوند و حرفی نمی زنند.
بسیار مشکل است که انسان ازدیدگاه تاریخ بتواند ازنظر مأمون به یک نتیجه قاطع برسد. آیا ابتکار مأمون بود؟ ابتکار فضل بود؟ اگر ابتکار بود روی چه جهت؟ و اگر ابتکار مأمون بود آیا حسن نیت داشت یا حسن نیت نداشت؟ اگر حسن نیت داشت در آخر برگشت یا برنگشت؟ و اگر حسن نیت نداشت سیاستش چه بود؟ اینها از نظر تاریخ امور شبهه ناکی است. البته اغلب اینها دلائلی دارد ولی یکی دلائلی که بگوئیم صددرصد قاطع است، نیست و شاید همان حرفی که شیخ صدوق و دیگران معتقدند ( درست باشد) گو این که شاید با مذاق امروز شیعه خیلی سازگار نباشد که بگوییم مأمون از اول صمیمت داشت ولی بعدها پشیمان شد. مثل همه ی اشخاص در وقتی که ( دچار سختی می شوند تصمیمی مبنی بر بازگشت به حق می گیرند اما وقتی رهائی می یابند تصمیم خود را فراموش کنند):
فاذا رکبوا فی الفلک دعو الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون.(13)
قرآن نقل می کند که افرادی وقتی در چهار موجه ی دریا گرفتار می شوند خیلی خالص و مخلص می شوند، ولی هنگامی که بیرون آمدند تدریجا فراموش می کنند.
مأمون هم در آن چهار موجه، گرفتار شده بود این نذر را کرد، اول هم تصمیم گرفت به نذرش عمل کند ولی کم کم یادش رفت و درست از آن طرف برگشت.
 

بررسی فرضیه ها (14)
 

در میان این فرضها در یک فرض البته وظیفه ی حضرت رضا علیه السلام همکاری شدید بوده، و آن فرض همان است که فضل شیعه بوده و ابتکار در دست او بوده است. بنابراین فرض، ایرادی بر حضرت رضا از این نظر نیست که چرا ولایتعهد ی را قبول کرد، اگر ایرادی باشد از این نظر است که چرا جدی قبول نکرد. ولی ما از همین جا باید بفهیم که قضیه به این شکل نبوده است . حال ما از نظر یک شیعه نمی گوئیم، از نظر یک آدم به اصطلاح بی طرف می گوئیم.
حضرت رضا یا مرد دین بود یا مرد دنیا. اگر مرد دین بود باید وقتی که می بیند چنین زمینه ای (برای انتقال خلافت از بنی العباس به خاندان علوی) فراهم شده( با فضل) همکاری کند و اگر مرد دنیا بود باز باید با او همکاری می کرد. پس این که حضرت همکاری نکرده و او را طرد نموده دلیل بر این است که این فرض غلط است.
اما اگر فرض این باشد که ابتکار از «ذوالریاستین» است و او قصدش قیام علیه اسلام بوده، کار حضرت رضا صددرصد صحیح است. یعنی حضرت در میان دو شر، آن شر کوچک تر را انتخاب کرده و در آن شر کوچک تر(همکاری با مأمون) هم به حداقل ممکن اکتفا نموده است.
اشکال، بیشتر در آنجائی است که بگوئیم: ابتکار از خود مأمون بوده است . اینجاست که شاید اشخاصی بگویند: وظیفه ی حضرت رضا علیه السلام این بود که وقتی مأمون او را دعوت به همکاری می کند و سوء نیت هم دارد ، مقاومت کند، و اگر می گوید: تو را می کشم، بگوید: بکش؛ باید حضرت رضا علیه السلام مقاومت می کرد و به کشته شدن از همان ابتدا راضی می شد، و حاضرمی گردید که او را بکشند و به هیچ وجه همان ولایتعهدی ظاهری و تشریفاتی و نچسب را نمی پذیرفت. اینجاست که باید قضاوت شود که آیا امام باید همین کار را می کرد یا باید قبول می کرد؟
مسئله ای است از نظر شرعی و آن این است که می دانیم که خود را به کشتن دادن؛ یعنی کاری کردن که منجر به قتل خود شود، گاهی جایز می شود اما در شرایطی که اثر کشته شدن بیشتر باشد از زنده ماندن، یعنی امر دایر باشد که یا شخص کشته شود و یا فلان مفسده ی بزرگ را متحمل گردد، مثل قضیه ی امام حسین علیه السلام.
از امام حسین علیه السلام برای یزید بیعت می خواستند و برای اولین بار بود که مسئله ی ولایتعهد ی را معاویه عملی می کرد. حضرت امام حسین کشته شدن را بر این بیعت کردن ترجیح داد، به علاوه امام حسین علیه السلام در شرایطی قرار گرفته بود که دنیای اسلام احتیاج به یک بیداری و یک اعلام امر به معروف و نهی از منکر داشت ولو به قیمت خون خودش باشد؛ این کار را کرد و نتیجه هایی هم گرفت.
اما آیا شرایط امام رضا علیه السلام نیز همین طور بود؟ یعنی واقعا برای حضرت رضا که بر سر دو راه قرار گرفته بود جایز بود(که خود را به کشتن دهد؟) یک وقت کسی به جایی می رسد که بدون اختیار خودش او را می کشند، مثل قضیه ی مسمومیت که البته قضیه مسمومیت از نظر روایات شیعه یک امرقطعی است ولی از نظر تاریخ قطعی نیست.
بسیاری از مورخین - حتی مورخین شیعه مثل سعودی (15) - معتقدند که حضرت رضا به اجل طبیعی ازدنیا رفته و کشته نشده است. حال بنابر عقیده ی معروفی که میان شیعه هست و آن این است که مأمون حضرت رضا را مسموم کرد، بسیارخوب، انسان یک وقت در شرایطی قرار می گیرد که بدون اختیار خودش مسموم می شود؛ ولی یک وقت در شرایطی قرار می گیرد که میان یکی از دو امر مختار و مخیر است، خودش باید انتخاب کند یا کشته شدن را و یا اختیار.
این را نگوئید: عاقبت همه می میرند. اگر من یقین داشته باشم که امروز غروب می میرم ولی الآن مخیر کنند میان انتخاب یکی از دو کار، یا کشته بشوم یا فلان کار را انتخاب کنم، آیا در اینجا من می توانم بگویم: من که غروب می میرم، این چند ساعت دیگر ارزش ندارد؟ نه، باز من باید حساب کنم که در همین مقدار که می توانم زنده بمانم آیا اختیار آن طرف، این ارزش را دارد که من حیات خودم را به دست خودم از دست بدهم؟
حضرت رضا مخیر می شود میان یکی از دو کار. یا چنین ولایتعهدی را - که من تعبیر می کنم به «ولایتعهد نچسب» و از مسلمات تاریخ است- بپذیرد و یا کشته شدن که بعد هم تاریخ بیاید او را محکوم کند. به نظر من مسلم اولی را باید انتخاب کند .چرا آن را انتخاب نکند؟ صرف همکاری کردن با شخصی مثل مأمون که ما می دانیم گناه نیست، نوع همکاری کردن مهم است.
بهتر (16) این است که ما مسئله را از وجهه ی حضرت رضا بررسی کنیم. اگر از این وجهه بررسی کنیم، مخصوصا اگرمسلمات تاریخ را در نظر بگیریم، به نظر من بسیاری از مسائل مربوط به مأمون هم حل می شود.
 

پی نوشت‌ :
 

1- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 200-198.
2- همان، ص 203.
3- همان، صص 204-200.
4- نه به معنی مشوق علما.
5- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 229-238.
6- همان، صص 209-402.
7- مأمون وزیری دارد به نام «فضل بن سهل» دو برادرند: « حسن بن سهل» و «فضل بن سهل» این دو ایرانی خالص و مجوسی الاصل هستند. در زمان برامکه - که نسل قبل بوده اند- فضل بن سهل که باهوش و زرنگ و تحصیلکرده بود و مخصوصا از علوم نجوم اطلاعات داشت آمد به دستگاه برامکه و به دست آنها مسلمان شد. ( بعضی گفته اند پدرشان مسلمان و بعضی گفته اند نه، خود اینها مجوسی بودند همانجا مسلمان شدند) بعد کارش بالا گرفت، رسید به آنجا که وزیر مأمون شد و دو منصب را در آن واحد اشغال کرد ، اولا وزیر بود( وزیر آن وقت مثل نخست وزیر امروز بود، یعنی همه کاره بود، چون هیئت وزراء که نبود، یک نفر وزیر بود که بعد از خلیفه قدرتها در اختیار او بود) و علاوه بر این، به اصطلاح امروز، رئیس ستاد و فرمانده کل ارتش بود. این بود که به او «ذوالریاستین»می گفتند، هم دارای منصب وزارت وهم دارای فرماندهی کل قوا. لشکر مأمون، همه ایرانی هستند ( عرب در این سپاه بسیار کم است) چون مأمون در خراسان بود؛ جنگ امین و مأمون هم جنگ عرب و ایرانی بود، اعراب طرفدار امین بودند و ایرانی ها و بالأخص خراسانی ها (مرکز، خرسان بود) طرفدار مأمون ازطرف مادر ایرانی است. مسعودی هم در «مروج الذهب» و هم در «التنبیه و الاشراف » نوشته است - و دیگران هم نوشته اند- که «مادر مأمون یک زن بادقیسی بود» .
کار به جایی رسید که فضل بن سهل بر تمام اوضاع مسلط شد و مأمون را به صورت یک آلت بلا اراده در آورد.
7- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 224-223.
8- همان، ص 602.
9- همان، ص 228-224.
10- عرض کردیم که اینها هیچ کدام قطعی نیست و از شبهات تاریخ است، ولی برخی از روایات این طور حکایت می کند.
11- حال یا خودش تازه مسلمان بود یا پدرش مسلمان شده بود و تازه او هم به دست برمکی ها مسلمان شده بود و اسلامش یک اسلام سیاسی بود زیرا یک آدم زردشتی نمی توانست وزیر خلیفه ی مسلمان باشد.
12- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 210-207.
13- سوره ی عنکبوت، آیه ی 65.
14- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 232-229.
15- مسعودی به عقیده ی بسیاری از علما یک مورخ شیعی است.
16- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 216-210.
 

منبع:کتاب تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری (2)

شنبه 18 دی 1389  2:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها