پاسخ به:زندگی امام رضا (ع)
شنبه 18 دی 1389 2:46 PM
نه تنها امام را، عده ی زیادی از آل ابی طالب را دستور داد از مدینه تحت نظر و بدون اختیار خودشان حرکت دادند ( و به مرو) آوردند. حتی مسیری که برای حضرت رضا انتخاب کرد یک مسیر مشخصی بود که حضرت را مراکز شیعه نشین عبور نکند، زیرا از خودشان می ترسیدند. دستور داد که حضرت را از طریق کوفه نیاوردند، از طریق بصره و خوزستان و فارس بیاورند به نیشابور. خط سیر را مشخص کرده بود.
کسانی هم که مأمور این کار بودند از افرادی بودند که فوق العاده با حضرت رضا کینه و عداوت داشتند، و عجیب این است که آن سرداری که مأمور این کار شد به نام «جلودی» یا «جلودی » (ظاهرا عرب هم هست) آن چنان به مأمون وفادار بود و آن چنان با حضرت رضا مخالف بود که وقتی مأمون در مرو قضیه را طرح کرد او گفت: من این کار مخالفم. هر چه مأمون گفت: خفه شو، گفت: من مخالفم، او و دو نفر دیگر به خاطر این قضیه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همین قضیه کشته شدند.
(به این ترتیب که) روزی مأمون اینها را احضار کرد، حضرت رضا و عده ای از جمله فضل بن سهل ذوالریاستین هم بودند، مجددا نظرشان را خواست، تمام اینها در کمال صراحت گفتند: ما صددرصد مخالفیم، و جواب تندی دادند . اولی را گردن زد . دومی را خواست، او مقاومت کرد وی را نیز گردن زد. به همین «جلودی» رسید. (2) حضرت رضا کنار مأمون نشسته بودند . آهسته به او گفتند: از این صرف نظر کن. جلودی گفت: یا امیرالمؤمنین! من یک خواهش از تو دارم، تو را به خدا حرف این مرد را درباره ی من نپذیر. مأمون گفت: قسمت عملی است که هرگز حرف او را درباره ات نمی پذیرم. (او نمی دانست که حضرت شفاعتش را می کند) . همانجا گردنش را زد.
به هر حال حضرت رضا را با این حال آوردند و وارد مرو کردند. تمام آل ابی طالب را در یک محل جای دادند و حضرت رضا را در یک جای اختصاصی ولی تحت نظر و تحت الحفظ، و در آنجا مأمون این موضوع را با حضرت در میان گذاشت. این یک مسئله که از مسلمات تاریخ است.
2. امتناع حضرت رضا علیه السلام
گذشته از این مسأله که این موضوع در مدینه با حضرت در میان گذاشته نشد، در مرو که در میان گذاشته شد حضرت شدیدا ابا کرد. همین ابوالفرج در «مقاتل الطالبیین» نوشته است که مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد نزد حضرت رضا و ( این دو، موضوع را مطرح کردند) . حضرت امتناع کرد و قبول نمی کرد. اخرش گفتند: چه می گویی؟! این قضیه اختیاری نیست، ما مأموریت داریم که اگر امتناع کنی همین جا گردنت را بزنیم. ( و علمای شیعه مکرر این را نقل کرده اند ) بعد می گوید: باز هم حضرت قبول نکرد. اینها رفتند نزد مأمون .
بار دیگر خود مأمون با حضرت مذاکره کرد و باز تهدید به قتل کرد. یک دفعه هم گفت: چرا قبول نمی کنی؟! (3) مگر جدت «علی بن ابی طالب» در شورا شرکت نکرد؟! می خواست بگوید که این با سنت خاندان هم منافات ندارد، یعنی وقتی علی علیه السلام آمد در شورا شرکت کرد و (در امر انتخاب خلیفه) دخالت نمود معنایش این بود که عجالتا از حقی که از جانب خدا برای خودش قائل بود صرف نظر کرد و تسلیم اوضاع شد تا ببینید شرائط و اوضاع از نظر مردمی چطور است؟ کار به او واگذار می شود یا نه ؟ پس اگر شورا، خلافت را به پدرت علی می داد قبول می کرد، تو هم باید قبول کنی. حضرت آخرش تحت عنوان تهدید به قتل که اگر قبول نکند کشته می شود قبول کرد. البته این سؤال برای شما باقی است که آیا ارزش داشت که امام بر سر یک امتناع از قبول کردن ولایتعهد [ی] کشته شود یا نه؟ آیا این نظیر بیعتی است که یزید از امام حسین می خواست یا نظیر آن نیست؟ که این را بعد باید بحث کنیم.
3. شرط حضرت رضا علیه السلام
یکی دیگر از مسلمات تاریخ این است ک حضرت رضا شرط کرد و این شرط را هم قبولاند که من به این شکل قبول می کنم که در هیچ کاری مداخله نکنم و مسؤولیت هیچ کاری را نپذیرم. در واقع می خواست مسؤولیت کارهای مأمون را نپذیرد و به قول امروزی ها ژست مخالفت را و این که ما و اینها به هم نمی چسبیم و نمی توانیم همکاری کنیم حفظ کند و حفظ هم کرد. (البته مأمون این شرط را قبول کرد).
لهذا حضرت حتی در نماز عید شرکت نمی کرد تا آن جریان معروف رخ داد که مأمون یک نماز عیدی از حضرت تقاضا کرد، امام فرمود: این برخلاف عهد و پیمان من است، او گفت: این که شما هیچ کاری را قبول نمی کنید مردم پشت سر ما یک حرفهایی می زنند، باید شما قبول کنید، و حضرت فرمود: بسیار خوب، این نماز را قبول می کنم، که به شکلی هم قبول کرد که خود مأمون و فضل پشیمان شدند و گفتند: اگر این برسد به آنجا انقلاب می شود، آمدند جلوی حضرت را گرفتند و ایشان را بین راه برگرداندند و نگذاشتند که از شهر خارج شوند. (4)
4. طرز رفتار امام پس از مسئله ی ولایتعهدی
مسئله ی دیگر که این هم باز از مسلمات تاریخ است، هم سنی ها نقل کرده اند و هم شیعه ها، هم «ابوالفرج» نقل می کند و هم در کتاب های ما نقل شده است، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ی ولایتعهدی. مخصوصا خطابه ای که حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولایتعهدی می خواند عجیب جالب است. به نظر من حضرت با همین خطبه ی یک سطر و نیمی - که همه آن را نقل کرده اند- وضع خودش را روشن کرد. خطبه ای می خواند، در آن خطبه نه اسمی از مأمون می برد و نه کوچکترین تشکری از او می کند. قاعده اش این است که اسمی از او ببرد و لااقل یک تشکری بکند.
«ابوالفرج » می گوید:
بالأخره روزی را معین کردند و گفتند: در آن روز مردم باید بیایند با حضرت رضا بیعت کنند، مردم هم آمدند. مأمون برای حضرت رضا در کنار خودش محلی و مجلسی قرارداد و اول کسی را که دستور داد بیاید با حضرت رضا بیعت کند پسر خودش «عباس بن مأمون» بود. دومین کسی که آمد یکی از سادات علوی بود بعد به همین ترتیب گفت: یک عباسی و یک علوی بیایند بیعت کنند وبه هر کدام از اینها هم جایزه ی فراوانی می داد و می رفتند. وقتی آمدند برای بیعت، حضرت دستش را به شکل خاصی رو به جمعیت گرفت. مأمون گفت: دستت را دراز کن تا بیعت کنند . فرمود: نه، جدم پیغمبر هم این جور بیعت می کرد، دستش را این جور می گرفت و مردم دستشان را می گذاشتند به دستش. بعد خطبا و شعرا، سخنرانان و شاعران- اینها که تابع اوضاع و احوال هستند- آمدند و شروع کردند به خطابه خواندن، شعر گفتن، در مدح حضرت رضا سخن گفتن، در مدح مأمون سخن گفتن، و از این دو نفر تمجید کردن، بعد مأمون به حضرت رضا علیه السلام گفت:
قم فاخطب الناس و تکلم فیهم .
برخیز خودت برای مردم سخنرانی کن.
قطعا مأمون انتظار داشت که حضرت در آنجا یک تأییدی از او و خلافتش بکنند. حضرت (5) برخاست و در یک سطر و نیم فقط، صحبت کرد که جملاتش در واقع ایراد تمام کارهای آنها بود. مضمونش این است:
ما (یعنی ما اهل بیت، ما ائمه) حقی داریم بر شما مردم به این که ولی امر شما باشیم: ان لنا حقا بولایه امرکم.
معنایش این است که این حق اصلا مال ما هست و چیزی نیست که مأمون بخواهد به ما واگذار کند.
و لکم علینا من الحق. ( عین عبارت یادم نیست) (6) و شما در عهده ی ما حقی دارید. حق شما این است که ما شما را اداره کنیم. و هرگاه شما حق ما را به ما دادید- یعنی هر وقت شما ما را به عنوان خلیفه پذیرفتید- بر ما لازم می شود که آن وظیفه ی خودمان را درباره ی شما انجام دهیم و السلام.
دو کلمه ی :«ما حقی داریم و آن خلافت است، شما حقی دارید به عنوان مردمی که خلیفه باید آنها را اداره کند؛شما مردم باید حق ما را به ما بدهید، و اگر شما حق ما را به ما بدهید ما هم در مقابل شما وظیفه ای داریم که باید انجام دهیم، و وظیفه ی خودمان را انجام می دهیم». نه تشکری از مأمون و نه حرف دیگری، و بلکه مضمون برخلاف روح جلسه ولایتعهدی است.
بعد هم این جریان همین طور ادامه پیدا می کند، حضرت رضا یک ولیعهد به اصطلاح تشریفاتی است که حاضرنیست در کارها مداخله کند و در یک مواردی هم که اجبارا مداخله می کند به شکلی مداخله می کند که منظور مأمون تأمین نمی شود؛ مثل همان قضیه ی نماز عید خواندن.
استدلال حضرت رضا علیه السلام (7)
برخی به حضرت رضا علیه السلام اعتراض کردند که چرا همین مقدار اسم تو آمد جزء اینها؟ فرمود: آیا پیغمبران شأنشان بالاتر است یا اوصیاء پیغمبران؟ گفتند: پیغمبران. فرمود: یک پادشاه مشرک بدتر است یا یک پادشاه مسلمان فاسق؟ گفت: پادشاه مشرک. فرمود: آن کسی که همکاری را با تقاضای بکند بالاتر است یا کسی که به زور به او تحمیل کنند؟ گفتند: آن کسی که با تقاضا بکند. فرمود: یوسف صدیق پیغمبر است، عزیز مصر کافر و مشرک بود، و یوسف خودش تقاضا کرد که : «اجعلنی علی خزائن الارض انی حفیظ علیم»؛ (8) چون می خواست پستی را اشغال کند که از آن پست حسن استفاده کند، تازه عزیزمصر کافر بود، مأمن مسلمان فاسقی است؛ یوسف پیغمبر بود، من وصی پیغمبر هستم؛ او پیشنهاد کرد و مرا مجبور کردند . صرف این قضیه که نمی شود مورد ایراد واقع شود.
حال، حضرت موسی بن جعفری که «صفوان جمال» را که صرفا همکاری می کند و وجودش به نفع آنهاست شدید منع می کند و می فرماید: چرا تو شترهایت را به هارون اجاره می دهی؟ «علی بن یقطین» را که محرمانه با او سرو سری دارد و شیعه است و تشیع خودش را کتمان می کند تشویق می نماید که حتما در این دستگاه باش، ولی کتمان کن و کسی نفهمد که تو شیعه هستی؛ وضو را مطابق وضوی آنها بگیر، نماز را مطابق نماز آنها بخوان؛ تشیع خودت را به اشد مراتب مخفی کن، اما در دستگاه آنها باش که بتوانی کار بکنی .
این همان چیزی است که همه ی منطقها اجازه می دهد. هر آدم با مسلکی به افراد خودش اجازه می دهد که با حفظ مسلک خود به شرط این که هدف، کار برای مسلک خود باشد یا نه برای طرف، ( وارد دستگاه دشمن شوند) یعنی آن دستگاه را استخدام کنند برای هدف خودشان نه دستگاه، آنها را استخدام کرده باشد برای هدف خود . شکلش فرق می کند؛ یکی جزء دستگاه است، نیروی او صرف منافع دستگاه می شود، و یکی جزء دستگاه است، نیروی دستگاه را در جهت مصالح و منافع آن هدف و ایده ای که خودش دارد استخدام می کند.
به نظر من اگر کسی بگوید این مقدار هم نباید باشد، این یک تعصب و یک جمود بی جهت است، همه ی ائمه این جور بودند که از یک طرف، شدید همکاری با دستگاه خلفای بنی امیه و بنی العباس را نهی می کردند و هر کسی که عذر می آورد که آقا بالأخره ما نکنیم کس دیگر می کند، می گفتند: همه نکنند، این که عذر نشود، وقتی هیچ کس نکند کار آنها فلج می شود.
و از طرف دیگر، افرادی را که آن چنان مسلکی بودند که در دستگاه خلفای اموی یا عباسی که بودند در واقع دستگاه را برای هدف خودشان استخدام می کردند، تشویق می کردند چه تشویقی! مثل همین «علی بن یقطین» یا «اسماعل بن یزیع» و روایاتی که ما در مدح و ستایش چنین کسانی داریم حیرت آور است، یعنی اینها را در ردیف اولیاء الله درجه ی اول معرفی کرده اند. روایاتش را شیخ انصاری در «مکاسب» در مسئله «ولایت جائر» نقل کرده است.
[ولایت جائر]
مسئله ای داریم در فقه به نام «ولایت جائر» یعنی قبول پست از ناحیه ی ظالم. قبول پست از ناحیه ی ظالم فی حد ذاته حرام است ولی فقها گفته اند همین که فی حدذاته حرام است در مواردی مستحب می شود و در مواردی واجب .
نوشته اند: اگر تمکن از امر به معروف و نهی از منکر - که امر به معروف و نهی از منکر در واقع یعنی خدمت- متوقف باشد بر قبول پست از ناحیه ی ظالم، پذیرفتن آن واجب است. منطق هم همین را قبول می کند، زیرا اگر بپذیرند، می توانید در جهت هدفتان کارکنید و خدمت نمایید، نیروی خودتان را تقویت و نیروی دشمنتنان را تضعیف کنید. من خیال نمی کنم اهل مسلک های دیگر، همان ها که مادی و ماتریالیست و کمونیست هستند این گونه قبول پست از دشمن و ضد خود را انکار کنند؛ می گویند: بپذیر ولی کار خودت را بکن.
ما می بینیم در مدتی که حضرت رضا ولایتعهد [ی ] را قبول کردند کاری به نفع آنها صورت نگرفت، به نفع خود حضرت صورت گرفت، صفوف، بیشتر مشخص شد. به علاوه حضرت در پست ولایتعهدی به طور غیر رسمی شخصیت علمی خود را ثابت کرد که هیچ وقت دیگر ثابت نمی شد.
در میان ائمه به اندازه ای که شخصیت علمی حضرت رضا و حضرت امیر ثابت شده- و حضرت صادق هم در یک جهت دیگری - شخصیت علمی هیچ امام دیگری ثابت نشده است؛ حضرت امیر به واسطه ی همان چهار پنج سال خلافت آن خطبه ها و آن احتجاجات که باقی ماند؛ حضرت صادق به واسطه ی آن مهلتی که جنگ بنی العباس و بنی الامیه با یکدیگر به وجود آورد که حضرت حوزه ی درس چهار هزار نفری تشکیل داد؛ و حضرت رضا برای همین چهار صباح ولایتعهد [ی] و آن خاصیت علم دوستی مأمون و آن جلسات عجیبی که مأمون تشکیل می داد و از مادیین گرفته تا مسیحی ها، یهودی ها، مجوسی ها، صابئی ها و بودائی ها، علمای همه ی مذاهب را جمع می کرد و حضرت رضا را می آورد و حضرت با اینها صحبت می کرد، و واقعا حضرت رضا در آن مجالس، که اینها در کتاب های احتجاجات هست- هم شخصیت علمی خود را ثابت کرد و هم به نفع اسلام خدمت نمود؛ در واقع از پست ولایتهد [ی] یک استفاده غیر رسمی کرد، آن شغل ها را نپذیرفت ولی استفاده ی این چنینی هم کرد.
[نماز عیدقربان (9)]
ای داستان را مکرر شنیده اید که حضرت رضا علیه السلام در مرو ولیعهد بوند، آن ولیعهدی اجباری هم می دانیم مأمون بالاجبار حضرت را وادار ( به پذیرش آن) کرد و حضرت هم آخر با این شرط قبول کردند که عملا دست به هیچ کاری نزنند چون شرایط، آن طوری که حضرت می خواستند عمل بکنند فراهم نبود، اگر هم می خواستند آن طوری که شرایط فراهم بود کار بکنند، جز این که جزء عمله و اکله ی مأمون قرار بگیرند چیز دیگر نبود.
این سیاست حضرت، مأمون را از نتیجه ای که می خواست بگیرد که از حیثیت حضرت رضا استفاده بکند، قهرا محروم کرد یعنی سیاست مأمون با این کار خنثی می شد. می دیدند علی بن موسی الرضا علیه السلام ولیعهد هست ولی در هیچ کاری مداخله نمی کند. این خودش عملا اعتراض و صحه نگذاشتن روی کارهای مأمون بود.
روز عید اضحی ( عید قربان) پیش آمد. مأمون فرستاد خدمت حضرت که خواهش می کنم نماز عید را شما به جای من بروید شرکت کنید. حضرت فرمود: من شرط کرده ام که در هیچ کاری مداخله نکنم و مداخله نمی کنم. گفت: نه این نماز است و عبادت، و به علاوه این مداخله نکردن شما سر و صدای مردم را نسبت به من در آورده است مردم می گویند: چرا علی بن موسی الرضا در هیچ کاری مداخله نمی کند؟! درست است که شما شرط کرده اید، ولی این یک نماز بیشتر نیست. همین قدر بروید که دیگر مردم خیلی به ما حرف نزنند. فرمود: بسیار خوب، من می روم، اما به آن سنتی رفتار می کنم که جدم رفتار می کرد؛ یعنی به سنت اسلامی که جدم عمل کرد عمل می کنم نه به این سنت هایی که امروز رایج است. گفتند: در این جهت مختارید.
اعلام شد که نماز عید قربان را علی بن موسی الرضا علیه السلام می خواند. حالا حدود صد و پنجاه سال بود- از زمان معاویه تا زمان مأمون - که معمول شده بود خلفا با جلال و شکوه و جبروت بیرون بیایند. مردم هم بی خبر، گفتند: لابد ولیعهد هم با همان جلال و جبروت های معمول بیرون می آید.
رؤسای سپاه، اعیان و اکابر لشگری و کشوری بنی العباس که حکم شاهزاده های آن وقت را داشتند همه آمدند در خانه حضرت که با ایشان بیایند به نماز. اما به رسم سابق، اسبهای خود را زین و یراق کرده و گردنبندهای طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند، خودشان چکمه های مخصوص بپا کرده و مسلح شده بودند، شمشیرهای مرصع به کمر بسته بودند با یک جلال و جبروت عجیبی . ولی حضرت قبلا فرموده بود من می خواهم مثل جدم بیرون بیایم .درداخل منزل که بودند به عده ای از کسانشان فرمودند: این طور که من می گویم رفتار کنید. وضو گرفتند و آماده شدند. حضرت خیلی ساده پاها را برهنه کرد و ضامن های کمر را بالا زد، عصا را به دست گرفت و ذکر گویان حرکت کرد: « الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر علی ما هدینا، و له الشکر علی ما اولینا» اطرافیان هم با حضرت همصدا شدند. همه منتظر بودند. در که باز شد یک وقت دیدند امام با آن هیئت آمدند بیرون:«الله اکبر ». جمعیت بی اختیار گفت: «الله اکبر».از اسب ها پیاده شدند و آنها را رها کردند و لباس ها را کندند. چکمه اه را طوری بسته بودند که از پاها بیرون نمی آمد. نوشته اند خوشبخت ترین افراد، کسی بود که یک چاقو پیدا می کرد که چکمه ها را پاره کند بیندازد دور. اشک ها جاری شد. تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادی و دنیایی و زر و زیور و اسب و شمشیر بیرون بیایند؛ برعکس، جلال و جبروت معنوی جایش را گرفت. اینها هم فریاد کشیدند: «الله اکبر» مردم دیگر هم فریاد کشیدند: « الله اکبر». زنها و بچه ها روی پشت بامها جمع شده بودند که جلال ولیعهدی را ببیند. یک وقت دیدند اوضاع طور دیگر است.
نوشته اند: یک مرتبه تمام شهر مرو فریاد «الله اکبر» شد و صدای ضجه و گریه در شهر بلند شد. جلال، چند برابر شد اما در سادگی و معنویت. راه افتادند. به طرف مصلی. ( چون نماز عمومی است مستحق است زیر آسمان خوانده شود) چنان جمعیت هجوم آورد و چنان ابراز احساسات می کردند که گوئی زمین و آسمان می لرزد. جاسوس های مأمون به او خبر دادند که قضیه از این قرار است، اگر این نماز را امروز علی بن موسی الرضا بخواند تو دیگر مالک چیزی نیستی. اگر از همانجا به مردم بگوید برویم سراغ مأمون، همان لشکریان خودت به سراغت خواهند آمد و تکه تکه ات خواهند کرد. هنوز که کار به آنجا نکشیده جلویش را بگیر. این بود که آمدند نزد حضرت و به عنوان التماس و خواهش که شما خسته و ناراحت می شوید و خلیفه گفته من راضی نیستم، مانع ایشان شدند. فرمود: من که اول گفتم که من اگر بخواهم بیایم، با آن زی بیرون می آیم که جدم بیرون می آمد. جدم این طور [بیرون] می آمد.
پی نوشت :
1- هم چنین برای اطلاعات بیشتر ر.ک به : همان، صص 219-217.(گردآورنده)
2- جلودی یک سابقه ی بسیار بدی هم داشت و آن این بود که در قیام یکی از علویین که در مدینه قیام کرده و بعد مغلوب شده بود، هارون ظاهرا به همین جلودی دستور داده بود که برو در مدینه تمام اموال آل ابی طالب را غارت کن، حتی برای زنهای اینها زیور نگذار، و جز یک دست لباس، لباس های اینها را از خانه هاشان بیرون بیاور. آمد به خانه ی حضرت رضا. حضرت دم در را گرفت و فرمود: من راه نمی دهم. گفت : من مأموریت دارم، خودم باید بروم لباس از تن زنها بکنم و جز یک دست لباس برایشان نگذارم. فرمود: هر چه که تو می گویی من حاضر می کنم ولی اجازه نمی دهم داخل شوی. هر چه اصرار کرد حضرت اجازه نداد. بعد خود حضرت ( به زنها ) فرمود: هر چه دارید به او بدهید که برود، و او لباس ها و حتی گوشواره و النگوی آنها را جمع کرد و رفت.
3- آنها خودشان می دانستند که ته دلها چیست و حضرت رضا چرا قبول نمی کند. حضرت رضا قبول نمی کرد چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمود: تو مال چه کسی را داری می دهی؟! این مسئله برای حضرت مطرح بود که مأمون مال چه کسی را دارد می دهد؟ و قبول کردن این منصب از وی به منزله ی امضای اوست. اگر حضرت رضا خلافت را من جانب الله حق خودش می داند، به مأمون می گوید: تو حق نداری مرا ولی عهد کنی، تو باید واگذار کنی بروی و بگویی من تاکنون حق نداشتم، حق تو بوده، و شکل واگذاری قبول کردن توست؛ و اگر انتخاب خلیفه به عهده ی مردم است باز به او چه مربوط؟!
4- در صفحه 267 تا 269 همین مجموعه، به این مطلب به طور کامل تر اشاره خواهد شد. (گردآورنده)
5- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 223-221.
6- (در بحارالانوار، ج 49، ص 146، عبارت چنین است: « لنا علیکم حق برسول الله صلی الله علیه و آله، و لکم علینا حق به، فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب علینا الحق لکم»).
7- سیری در سیره ی ائمه ی اطهار علیهم السلام، صص 237-233.
8- سوره ی یوسف، آیه ی 55.
9- آشنایی با قرآن، ج 3، ص 107-104.
منبع:کتاب تاریخ اسلام در آثار شهید مطهری(2)